رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت بیست و پنج

 

اتاق بازجویی را عمداً سرد نگه داشته بودم؛  

نه به‌خاطر هوا.  

به‌خاطر ذهن.

 

مردها وقتی سردشان می‌شود،  

دروغ‌ها زودتر از زبانشان بخار می‌شود.

 

اسدی پشت میز نشسته بود.  

دست‌هاش رو روی زانو گذاشته بود، مثل دانش‌آموزی که نمی‌داند معلم چه نمره‌ای قرار است بداند.

 

من در رو بستم، بدون اینکه چیزی بگویم،  

فقط آمدم، نشستم،  

و یک دقیقه کامل  

هیچ صدایی در اتاق نبود.

 

یک دقیقه سکوت… از خیلی سؤال‌ها مهم‌تر است.

 

وقتی دیدم اضطراب در چشم‌هایش جا خوش کرد، گفتم:

 

«خب.  

امروز فقط شما هستین.  

تنها.»

 

نفسش رو داد بیرون، آرام.  

«باشه… بپرسید.»

 

دفترچه را باز نکردم.  

فقط به پشت صندلی تکیه دادم، دست‌به‌سینه.

 

«اسدی…  

من به‌ظاهر چندتا سؤال دارم.  

اما در واقع… فقط دنبال یک چیزم:  

حقیقتِ اون شب.»

 

او گفت: «من… قبلاً همه چی رو گفتم—»

 

«قبلاً غیررسمی بود.»  

با لحن کاملاً آرام گفتم:  

«این‌بار… اگه دروغ بگی، از روی لحن و ضربان صدات می‌فهمم.  

پس این بار… دقیق حرف می‌زنیم.»

 

گلویش را صاف کرد.  

 

 

 

«چه مدت بود با مهسا در ارتباط بودی؟»

 

چیزی شبیه یک «نه» نیمه‌تمام روی زبانش آمد،  

اما سریع قورتش داد.

 

«ما… فقط فامیل بودیم. رفت‌وآمد داشتیم. همین.»

 

لبخند زدم. کوتاه.

 

«این جوابِ کسیه که می‌ترسه *چیزی بیشتر* گفته بشه.  

ولی باشه…  

فامیل.»

 

دست‌به‌سینه نشستم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم

«پس این تماس‌های نیمه‌شب؟  

این لوکیشن‌هایی که چند بار کنار مجتمع مهسا ثبت شده؟  

این پیام‌هایی که پاک شدن ولی هنوز تاریخشون مونده؟  

این‌ها هم فامیلیه؟»

 

چشم‌هایش گرد شد.  

او نمی‌دانست که من هنوز پرینت پیام‌ها رو کامل نداشتم،  

اما لازم هم نبود داشته باشم—  

ترس بهترین بازجوست.

 

گفت: «من… ما… اشتباه کردیم. قبول دارم. ولی… ولی این چه ربطی به قتل داره؟!»

 

کلمهٔ «قتل» رو که گفت، انگار نفسش برید.

 

آرام پرسیدم:

 

«بهار… از رابطه‌تون خبردار بود؟»

 

سرش رو پایین انداخت.  

چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

 

«فکر می‌کرد… شک داشت…  

چند بار هم بحث کردیم.  

ولی… من نمی‌خواستم زندگیم خراب بشه.  

قسم می‌خورم هیچ‌وقت… هیچ‌وقت… قصد نداشتم آسیبی بهش برسه.»

 

اولین ترک.

 

همین رو می‌خواستم.

 

کمی نزدیک‌تر رفتم.

 

«تو می‌دونستی مهسا…  

بیشتر از یک رابطهٔ پنهانی درگیر تو شده؟»

 

به‌هم ریخت.  

کاملاً.

 

«سرگرد… مهسا… اون… اون بعضی وقتا رفتاراش عجیب می‌شد.  

کنترل‌گر… حسود…  

من… من چند بار خواستم همه چیزو تموم کنم.  

اما… اون تهدید می‌کرد.  

می‌گفت… نمی‌ذاره من و بهار باهم بمونیم.»

 

این جمله همان چیزی بود که می‌خواستم بشنوم.  

ولی هنوز نباید نشان می‌دادم.

 

پس فقط گفتم:

 

«تهدید؟  

چه جور تهدیدی؟»

 

چند لحظه مکث کرد.  

آب دهانش رو قورت داد.

 

«می‌گفت…  

اگه ازش جدا بشم…  

اگه بخوام زندگی‌مو درست کنم…  

آبروی من رو می‌بره…  

یا بهار رو…  

یا هر دومونو… نمی‌دونم…  

اون… آدم عجیبیه.»

 

دست‌هاش لرزید.

 

 

سایه‌ام رو روی میز انداختم.

 

«شب تولد…  

لحظه‌ای که بهار رفت بالکن…  

تو بعدش رفتی بالکن یا نه؟»

 

«آره… ولی… ولی دیرتر. من… فقط برای سیگار.»

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هفتم

چرخید سمتم.  

چشم‌هایش پر از اضطراب:

 

«اون شب … عصبی بودم.  

قسم می‌خورم من… کار اشتباهی نکردم.»

 

یک سکوت طولانی.

 

بعد آرام گفتم:

 

«اما بهار…  

از شربت، یخ برداشت.  

تو این رو می‌دونستی؟»

 

قلبش در سینه‌اش تکان خورد—از روی نگاهش فهمیدم.

 

«نه… نه… من نمی‌دونستم…  

من اصلاً نمی‌دونستم کی یخ برداشته…»

 

لبخندم خیلی کمرنگ بود.

 

«جمله‌ات جالبه.  

کسی که بی‌گناهه، می‌گه "اهمیتی نداشت"،  

نه اینکه "نمی‌دونستم".  

این یعنی…  

تو از *چیزی* خبر داشتی،  

اما نه کامل.»

 

این‌بار صدایش شکست:

 

«مهسا یه چیزهایی می‌گفت… ولی… من فکر نمی‌کردم جدیه…  

فکر کردم داره تهدید می‌کنه که منو نگه داره…  

فکر نمی‌کردم…  

فکر نمی‌کردم…»

 

جمله‌اش نیمه‌کاره ماند.  

این بهترین نقطه بود.

 

 

 

برگشتم عقب، کاملاً خونسرد.

 

«اسدی.  

من ازت یک چیز می‌خوام:  

هر چی درباره رفتار مهسا تو دو هفتهٔ آخر، عجیب بود…  

هر چی دیدی…  

هر چی شنیدی…  

جزئیات.  

حتی اگه فکر می‌کنی بی‌ربطه.»

 

نگاهش را زمین دوخت.

 

گفتم:

 

«چون معمولاً…  

وقت‌هایی که قاتل *تنها* عمل کرده باشه،  

رفتارش قبل و بعد از قتل…  

کاملاً بهم می‌ریزه.»

 

عمداً کلمهٔ «تنها» را پررنگ گفتم  

بدون اینکه به او نگاه کنم.  

می‌خواستم ببینم واکنشش چیه.

 

سرش به‌تندی بالا آمد.

 

«یعنی… یعنی فکر می‌کنین مهسا…؟  

تنها؟»

 

هیچ حسی را در صورتم نگذاشتم.

 

«من به چیزی فکر نمی‌کنم.  

شواهد فکر می‌کنن.»

 

او چیزی نگفت.  

ولی سکوتش—  

پُرتر از هر اعترافی بود که دنبالش بودم.

 

بلند شدم.

 

«برای امروز کافیه.  

ممکنه دوباره بخوام بیای.  

تا اون موقع…  

بهتره به این فکر کنی که  

حقیقت…  

بالاخره از یه جایی خودش رو نشون می‌ده.»

 

در را باز کردم.

 

«می‌تونی بری.»

 

وقتی رفت،  

من مطمئن شدم:

 

اسدی قاتل نیست.  

اما مهسا…  

کم‌کم داشت در سایهٔ خودش غرق می‌شد.

 

و حالا وقتش بود که او را تنها روبه‌روی حقیقتش بگذارم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و هشتم

 

وقتی مهسا وارد اتاق شد، 
دیگه اون زن مرتب و کنترل‌شدهٔ قبل نبود.

آرایشش کم‌رنگ‌تر بود. 
موهایش شل‌تر بسته شده بود. 
و مهم‌تر از همه… 
چشم‌هایش، خسته بودند. نه از بی‌خوابی— 
از جنگی که سال‌ها درونش جریان داشت.

نشست. 
دست‌هاش رو روی میز گذاشت، این‌بار بدون کیف. 
انگار آمده بود چیزی رو **جا بگذارد**.

گفتم: 
«این بازجویی، مثل قبلیا نیست.»

سرش رو بالا آورد. 
نگاهش آرام بود، اما لبخند نداشت.

«می‌دونم، سرگرد.»

«پس من سؤال نمی‌پرسم.» 
کمی مکث کردم. 
«من فقط می‌خوام *بشنوم*. 
از جایی شروع کن که فکر می‌کنی همه‌چیز از همون‌جا کج شد.»

چند ثانیه ساکت ماند. 
بعد… نفس عمیقی کشید.

---

«از بچگی… 
همه بهار رو دوست داشتن.»

صدایش لرز نداشت؛ 
انگار این جمله رو هزار بار در ذهنش گفته بود.

«آروم بود. 
به همه محبت می‌کرد. 
حتی وقتی چیزی نداشت، یه طوری رفتار می‌کرد که انگار همه‌چیز داره.»

نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شد.

«من کنارِش… 
همیشه احساس می‌کردم دیده نمی‌شم. 
تو هر جمعی، آخرش یکی می‌گفت: 
"بهار چقدر خوبه…" 
"بهار چقدر فهمیده‌ست…" 
"خوش به حال بهار…"»

لبخند تلخی زد.

«کم‌کم تو ذهنم این شکل گرفت که… 
بهترین‌ها مال اونه. 
همیشه مال اونه. 
و من فقط… تماشاگرم.»

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و نهم

دستم رو روی میز گذاشتم، اما چیزی نگفتم.  

نمی‌خواستم ریتم اعترافش بشکند.

 

«برای همین رفتم خارج.»  

سرش را پایین انداخت.  

«نه فقط برای درس…  

برای اینکه برای یک‌بار،  

من برتر باشم.  

من کسی باشم که بقیه بهش نگاه می‌کنن.»

 

چشم‌هایش نمناک شد.

 

«اون‌جا…  

خوب بود.  

کسی بهار رو نمی‌شناخت.  

من بودم و خودم.»

 

مکث.  

بعد آهی کوتاه.

 

«ولی وقتی برگشتم…  

دیدم هیچی عوض نشده.»

 

سرش رو بالا آورد، این‌بار مستقیم به من نگاه کرد.

 

«بهار…  

زندگی داشت.  

آرامش داشت.  

و شوهری که…»

 

صدایش شکست.

 

«اسدی براش همه‌چیز بود.  

هم از نظر مالی،  

هم عاطفی.  

کنارش بود.  

حمایتش می‌کرد.  

همونی که من همیشه فکر می‌کردم حقِ منه…  

باز هم مالِ بهار شده بود.»

 

چشم‌هایش پر شد، اما اشک نریخت.

 

«اون‌جا بود که حسادت…  

دوباره برگشت.  

بدتر از قبل.»

 

آرام پرسیدم:  

«و اسدی؟»

 

لب‌هایش لرزید.

 

«نمی‌خواستم این‌جوری بشه.»  

با عجله گفت.  

«اولش فقط می‌خواستم نزدیکش بشم.  

می‌خواستم ببینم واقعاً خوشبخته یا نه.  

می‌خواستم…  

یه چیزی از زندگی بهار مال من بشه.»

 

سکوت کرد.  

بعد، خیلی آرام:

 

«ولی عاشقش شدم.»

 

این جمله را نه با افتخار گفت،  

نه با توجیه—  

با ترس.

 

«عاشق کسی شدم که مالِ اون بود. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی 

و هرچی بیشتر عاشق می‌شدم…  

بیشتر می‌ترسیدم.»

 

گفتم:  

«از چی؟»

 

«از اینکه دوباره ببازم.»  

بی‌درنگ جواب داد.  

«از اینکه آخرش،  

باز هم همه‌چیز مالِ بهار بمونه  

و من… هیچ.»

 

اشک بالاخره سرازیر شد.

 

«اون شب…  

من توی یه حالت عادی نبودم، سرگرد.  

حس می‌کردم اگه بهار نباشه…  

اگه فقط یک‌بار…  

اون نباشه…  

من بالاخره دیده می‌شم.»

 

صدایش افتاد.

 

«تصمیم گرفتم.»

 

هیچ توضیح اضافه‌ای نداد.  

لازم نبود.

 

«وقتی انجامش دادی…؟»  

آرام پرسیدم.

 

چشم‌هایش رو بست.

 

«همون لحظه پشیمون شدم.»  

گریه کرد.  

«همون لحظه که دیدم حالش بد شد…  

همون لحظه فهمیدم چی کار کردم.»

 

سرش را پایین انداخت.

 

«ولی دیگه دیر شده بود.  

هیچ‌چیز رو نمی‌شد برگردوند.»

 

سکوت اتاق،  

سنگین‌تر از هر فریادی بود.

 

بعد از چند ثانیه گفتم:

 

«مهسا راد…  

شما به اتهام قتل عمد، بازداشت هستین.»

 

سرش را تکان داد.  

نه مقاومت کرد،  

نه التماس.

 

فقط گفت:

 

«من فقط…  

می‌خواستم یک‌بار،  

بهار نباشه.»

 

دستبند که بسته شد،  

من فهمیدم بعضی قتل‌ها  

نه از نفرتِ ناگهانی،  

که از حسادتی می‌آیند  

که سال‌ها بی‌صدا رشد کرده.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی و یکم

 

## پایان‌بندی پرونده – گزارش و حسِ سرگرد

 

پروندهٔ قتل بهار نوروزی  

صبح سه‌شنبه، ساعت ۱۰:۴۵، رسماً مختومه شد.

 

اعتراف کامل مهسا راد،  

گزارش پزشکی‌قانونی،  

شهادت خدمتکار،  

و اظهارات تکمیلی اسدی  

ترتیبی از حقیقت را ساختند  

که دیگر جایی برای تردید نداشت.

 

در ظاهر، این یک پروندهٔ موفق بود.  

قاتل شناسایی شد،  

انگیزه روشن شد،  

و عدالت مسیرش رو پیدا کرد.

 

اما همیشه حقیقت،  

شکلی از ویرانی در خودش دارد.

 

***

 

### روزهای بعد از اعتراف

 

مهسا رو منتقل کردیم سلول انفرادی.  

نه برای تنبیه—  

برای محافظت.  

او بعد از اعتراف،  

دیگر آن آدم قبلی نبود.

 

ساکت بود.  

بیشتر وقت‌ها به یک گوشه خیره می‌شد،  

نه عصبی،  

نه بی‌قرار؛  

فقط…  

تمام شده.

 

دو بار روان‌شناس زندان با او صحبت کرد.  

هیچ علامت واضحی از «خطر فوری» گزارش نشد.  

اما من می‌دانستم.  

 

وقتی کسی سال‌ها با خودش جنگیده،  

و ناگهان تمام اسلحه‌ها را زمین می‌گذارد…  

این آرامش، آرامشِ قبل از سقوط است.

 

***

 

### سه روز مانده به انتقال

 

صبح بود.  

مسئول نگهبانی زنگ زد.

 

«سرگرد… بهتره بیاین.»

 

رفتم.

 

مهسا…  

روی تختنشسته بود،  

به دیوار تکیه داده،  

چشمانش بسته.

 

نه نشانه‌ای از درگیری،  

نه یادداشتی برای دادگاه،  

نه تلاشی برای توضیح.

 

فقط رفته بود.  

آرام‌تر از چیزی که زندگی کرده بود.

 

روی میزش یک پاکت بود؛  

نامه اش خطاب به: «خاله‌جون».

 

نگاه اولم روی کاغذ ماند.  

نه از این نامه‌هایی که پر از فلسفه و توجیه‌اند.  

نه پر از التماس.  

نه پر از نقاب‌های آخرین لحظه.

 

فقط چند خط کوتاه.

 

***

 

## متن نامهٔ مهسا به خاله‌اش (مادر بهار)

 

«خاله‌جون…

 

من برای اولین بار تو عمرم  

دارم بدون حسادت،  

بدون بهانه،  

بدون دفاع از خودم  

می‌نویسم.

 

بهار  

مستحق هیچ‌کدوم از چیزهایی نبود که سرش آوردم.  

من سال‌ها فکر می‌کردم حقم خورده شده،  

ولی امروز می‌فهمم  

مشکل همیشه درون خودم بود.

 

عذرخواهی،  

برای کاری که جبران نمی‌شود،  

بی‌معنی‌ست…  

اما فقط همین رو می‌توانم بگویم.

 

تو همیشه برای من مثل مادر بودی  

و من بدترین هدیه رو بهت دادم.

 

من توان ادامه‌دادن ندارم.

 

امیدوارم روزی  

بتونی منو ببخشی  

یا حداقل یاد من  

به اندازهٔ یاد بهار  

باعث دردت نشه.

 

مهسا»

 

***

 

## پایان گزارش – حس شخصی سرگرد

 

پرونده بسته شد.  

اما پرونده‌هایی از این دست  

هیچ‌وقت در ذهن ما بسته نمی‌شوند.

 

حسادتِ طولانی،  

ترس،  

عشقِ اشتباه،  

و یک تصمیم لحظه‌ای  

سه زندگی را از بین برد:

 

بهار،  

مهسا،  

و اسدی—  

که تا آخر عمر با سایهٔ این ماجرا زندگی خواهد کرد.

 

در گزارش رسمی نوشتم:  

«پرونده مختومه شد.»

 

اما در دل می‌دانستم:  

هیچ پرونده‌ای که با حسادت شروع شود  

به پایان نمی‌رسد.

 

فقط  

از جریان می‌افتد.

 

و زندگی،  

بی‌صداتر  

از تمام دردهایی که ساختیم،  

به مسیر خودش ادامه می‌دهد.

 

پایان 

۱۴۰۵/۰۲/۱۰

اميدوارم لذت برده باشین❤️

 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...