رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.pngبه نام خالق حق

نام داستان : راز یک قتل

نویسنده: banoo.z (زینب چرم گر)

ژانر : جنایی

خلاصه : مرگ بهار نوروزی در نگاه اول یک حادثه به نظر می‌رسد؛ یک مهمانی ساده، چند لیوان نوشیدنی و پایانی ناگهانی. اما وقتی گزارش پزشکی قانونی از «مسمومیت» خبر می‌دهد، پرونده به میز سرگردی می‌رسد که خوب می‌داند حقیقت همیشه پشت رفتارهای کوچک پنهان می‌شود....

مقدمه 

«مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ وَ لَوْ کَانَ کَثِیرَ اللَّبْس»؛‏[4] هر کس در جست‌وجوی حق باشد آن‌را درخواهد یافت، هر چند حقیقت بسیار پوشیده باشد؛

هیچ کس جنایت کار به دنیا نمیاد ، این انتخاب های درست و غلط هر انسانی هست که اون رو تبدیل به قهرمان یا یک شخصیت شرور و قاتل می کنه ، و بعضی وقت ها انتخاب های غلط حتی باعث میشه به خودمون و  نزدیک ترین افراد زندگیمون شدید ترین صدمات رو وارد کنیم .

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

 

 

پرونده رو باز کردم و گذاشتم جلوم.  

مقتول، یه زن بیست‌وهفت ساله بود؛ دیشب به طرز مشکوکی مرده بود.

 

هیچ اثر ضرب‌وجرح یا آسیب ظاهری‌ای روی بدنش نبود. همسرش وقتی با اورژانس تماس گرفته بود، گفته بود ایست قلبی کرده.  

ولی اورژانس مشکوک شده بود. پزشکی قانونی هم بعد از کالبدشکافی تأیید کرده بود: مسمومیت.  

زن جوون، کشته شده بود.

 

از همون لحظه‌ای که گزارش رو خوندم، دستور دادم همسرش رو بیارن کلانتری.

 

حدود یه ساعت بعد، در اتاق با تقه‌ای باز شد.

 

گفتم: «بیا تو.»

 

سرباز احمدی اومد داخل، پا جفت کرد.  

«قربان، آقای اسدی، همسر بهار نوروزی، رسیدن. بفرستمشون داخل؟»

 

سر تکون دادم. احمدی رفت.

 

چند دقیقه بعد مرد وارد شد.  

رنگش پریده بود، موهاش نامرتب، پیراهنش چروک… ولی چشم‌هاش بیشتر از غم، مضطرب بود.

 

به احمدی گفتم: «بیرون منتظر باش.»

 

در که بسته شد، ازش خواستم بشینه. یه لیوان آب جلوش گذاشتم و خودم تکیه دادم به صندلی.  

عادت داشتم قبل از شروع بازجویی، چند ثانیه فقط نگاه کنم.  

آدم‌ها تو سکوت، بیشتر خودشون رو لو می‌دن.

 

دست‌هاش رو به هم می‌مالید.  

پاش مدام تکون می‌خورد.

 

یه جرعه آب خورد و گفت:  

«جناب سرگرد… چه اتفاقی افتاده؟ چرا جنازه بهار رو تحویل نمی‌دن؟ گفتن شما باید توضیح بدین.»

 

به چشم‌هاش خیره شدم.  

تو این سال‌ها آدم عزادار زیاد دیده بودم. بعضیا جیغ می‌زنن، بعضیا خشکشون می‌زنه…  

اما این یکی، انگار بیشتر نگرانِ یه چیز دیگه بود.

 

نفس عمیقی کشیدم.  

«بهتون تسلیت می‌گم آقای اسدی. می‌دونم سخته… ولی طبق گزارش پزشکی قانونی، همسرتون ایست قلبی نکرده.»

 

چشم‌هاش ریز شد.

 

ادامه دادم:  

«بهار نوروزی مسموم شده. و این یعنی… قتل.»

 

چند ثانیه طول کشید تا جمله برسه به مغزش.

 

«ق… قتل؟ ب… بهار؟»

 

مردمک‌هاش تند می‌دوید.  

اما اشکی تو کار نبود.

 

و همین، اولین چیزی بود که تو ذهنم علامت خطر کشید.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

 

 

یک‌دفعه زد زیر گریه. با هر دو دست صورتش رو گرفت، اما همون لحظه نگاه من چسبید به جای خالی حلقه توی انگشتش.  

برای مردی که می‌گه سه ساله ازدواج کرده… عجیب بود.

 

لیوان آب رو دوباره گرفتم سمتش. یه دستمال گذاشتم جلوش و سعی کردم لحنم رو آروم نگه دارم:  

«خدا بهتون صبر بده. چند ساله با هم ازدواج کردین؟»

 

دستمال رو برداشت، یه قلپ آب خورد و گفت:  

«تقریباً سه ساله… جناب سرگرد، بهار آزارش به مورچه هم نمی‌رسید. آخه کار کی می‌تونه باشه؟»

 

با لحن محکم گفتم:  

«پیداش می‌کنیم. فقط باید هر چیزی که می‌دونین رو بگین.»

 

سر تکون داد.  

«چه کاری از دستم برمیاد؟»

 

چشم تو چشمش پرسیدم:  

«این اواخر با کسی بحث یا دلخوری نداشت؟»

 

مکث.  

لب‌هاش باز شد، دوباره بسته شد. انگار با خودش کلنجار می‌رفت.  

بالاخره گفت:  

«نه… تا جایی که من خبر دارم نه. بهار آدم آروم و مهربونی بود.»

 

اما حتی یک‌بار هم به چشم‌های من نگاه نکرد.  

رفتارش فریاد می‌زد چیزی رو قورت داده.

 

گفتم:  

«رفت‌وآمد مشکوک؟ چیزی که ازتون پنهون کنه؟»

 

این‌بار مستقیم تو چشم‌هام نگاه کرد — خیلی مستقیم‌تر از قبل — انگار می‌خواست حرفش رو محکم جلوه بده:  

«نه جناب سرگرد. بیشتر وقتش تو خونه بود.»

 

ابرو بالا انداختم.  

«خیلی خب. دیشب چی؟ کجا بودین؟»

 

نفسش لرزید. پاش رو عصبی روی زمین می‌کوبید.  

«دیشب… تولد دخترخاله‌اش بود. دعوت بودیم. بعد از شام برگشتیم خونه.»

 

جوابی که خیلی صاف گفت… اما زیادی مرتب بود.  

طوری گفت که انگار از قبل تمرینش کرده بود.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

 

دست‌هامو روی میز گره کردم، یه‌کم خم شدم جلوتر.  

«تو مهمونی، چیز خاصی نشنیدین؟ اتفاقی که حال بهار رو خراب کنه؟»

 

چند لحظه ساکت موند. با کف دست صورتش رو مالید، انگار دنبال جواب می‌گشت.  

«نه... چیز خاصی نبود. فقط موقع شام حالش یه‌کم بد شد، گفت بعد غذا زودتر برش گردونم خونه.»

 

نگاهش هنوز پایین بود. پرسیدم:  

«وقتی حالش بد شد، چرا نبردینش بیمارستان؟»

 

موهاش رو به هم ریخت، نفس سنگین کشید.  

«می‌خواستم، ولی خودش نگذاشت. گفت فقط خسته‌ست، می‌خواد بره خونه بخوابه.»

 

سری تکون دادم.  

«و کی فهمیدین اوضاع جدی‌تر از این حرفاست؟»

 

صدای نفسش بریده بریده بود.  

«رسیدیم خونه، رفت رو تخت دراز کشید. من... خب، سیگار می‌کشم، همیشه قبل خواب یه نخ. رفتم بالکن، چون از بویش متنفر بود. حدود ده دقیقه بعد برگشتم، دیدم نفس نمی‌کشه... سریع زنگ زدم اورژانس.»

 

چند ثانیه سکوت. فقط صدای تیک‌تاک ساعت.  

بالکن؛ ده دقیقه خلأ. ذهنم همون‌جا گیر کرد.

 

«پدر و مادر خانم نوروزی دیشب تو جشن بودن؟ از اتفاق خبر دارن؟»

 

پلک‌هاش رو محکم بست.  

«آره، بودن. صبح خودم بهشون خبر دادم.»

 

از پشت میز بلند شدم، رفتم نزدیکش و دستم رو گذاشتم رو شونش.  

«ممنون از همکاری‌تون، داغ بزرگیه. خدا بهتون صبر بده. فردا جنازه تحویل داده می‌شه، فقط فعلاً از شهر خارج نشین.»

 

سرتکان داد، ولی چشم‌هاش هنوز به زمین بود.

 

وقتی از اتاق بیرون رفت، نگاهی به لیوان آب انداختم؛ فقط نصفه خورده بود.  

و بوی سیگار هنوز تو هوای اتاق مانده بود، انگار خودش هم بدون کشیدن، جا گذاشته بودش.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

 

 

احمدی پا جفت کرد و گفت: «بله، قربان.»

 

گفتم: «آقای اسدی رو تا دم در راهنمایی کن.»

 

احمدی جواب داد: «به چشم، قربان.»

 

اسدی دوباره تشکر کرد و همراه احمدی از اتاق بیرون رفت.  

چند دقیقه سکوت بود؛ فقط صدای عقربه‌ی ساعت روی دیوار.  

 

گوشی‌ام را برداشتم و شماره‌ی سروان بابایی را گرفتم.

 

«بابایی، ریز مکالمات بهار نوروزی رو می‌خوام. همه‌ش رو بیار پیشم.»

 

تلفن را قطع کردم و چشم دوختم به پرونده روی میز.  

با توجه به حرف‌های اسدی، حال بهار موقع شام خراب شده بود.  

پس هر چه اتفاق افتاده... احتمالاً **قبل از شام** رخ داده.

 

باید با پدر و مادرش حرف بزنم.

 

در زدم. گفتم: «می‌تونی بیای تو.»

 

سروان بابایی وارد شد، پوشه‌ای زیر بغل، و بعد از ادای احترام، آن را گذاشت روی میز.

 

«این ریز مکالمات یک ماه اخیر بهار نوروزیه، قربان.»

 

پوشه را گرفتم و ورق زدم. بیشتر تماس‌ها با دو نفر بود:  

**مهسا راد**، و **نیره تهرانی**.  

یک تماس هم با اسدی. فقط یکی.

 

بابایی گفت: «خانم راد، دخترخاله مقتوله‌ست و خانم تهرانی مادرش.»

 

سری به تأیید تکان دادم.

 

«جنازه رو تحویل خانواده بدین. زمان خاکسپاری رو هم گزارش کن. بعد مراسم، پدر و مادر مقتول رو می‌خوام ببینم.»

 

بابایی پا جفت کرد: «چشم قربان.»

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

 

سری تکان دادم و گفتم: «مرخصی.»

 

بعد از رفتن بابایی، دوباره جزئیاتی را که در پوشه بود مرور کردم.  

این‌که بهار در یک ماه فقط **یک تماس** با همسرش داشته… عجیب بود.  

خیلی عجیب.

 

آدرس خانه‌شان در پرونده ثبت شده بود. نگاه کوتاهی انداختم و تصمیم گرفتم سری به آن‌جا بزنم.

 

از کلانتری خارج شدم، سوار ماشین شدم و راه افتادم.  

مجتمع محل زندگی‌شان در شرق تهران بود.

 

جلوی مجتمع ایستادم. نگهبان در اتاقک نشسته بود و فوتبال نگاه می‌کرد.  

به شیشه تقه‌ای زدم. سرش را بلند کرد و آمد کنار پنجره.

 

گفت: «کاری داشتید؟»

 

بدون وقت تلف کردن گفتم: «راجع به یکی از ساکنین سؤال دارم. اگه ممکنه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم.»

 

لبخند زد و گفت: «امر خیره دیگه؟ بفرمایید داخل.»

 

دور زدم و وارد اتاقک شدم. صندلی روبه‌رو را نشانم داد.

 

نشستم.  

پرسیدم: «چند وقته این‌جا کار می‌کنی؟»

 

آب دهانش را قورت داد و گفت: «یه سالی می‌شه. اگه دنبال آشناها می‌گردین، تقریباً همه رو می‌شناسم.»

 

ابرویی بالا انداختم. «خوبه. جناب اسدی رو می‌شناسی؟»

 

دستی به فکش کشید. «بله، بلوک B. ولی ایشون که متأهل هستن!»

 

با آرامش و بی‌احساس گفتم: «بله. من هم برای امر خیر نیومدم. شرکت ما تازه استخدامش کرده، برای تکمیل پرونده نیاز به کمی اطلاعات دارم.»

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

 

ابرویی بالا انداخت و گفت:  

«ما که از مهندس بدیی ندیدیم. سر و صدایی هم ندارن. البته دیشب خانومشون یه‌کم ناخوش‌احوال بودن… فکر کنم بحثشون شده بود. نه که فالگوش وایسم‌ها، ولی صداشون بلند بود.»

 

خداروشکر، به آدم مناسبی خورده بودم؛  

از اون دست نگهبان‌هایی که از همه‌چیز خبر دارن و بی‌دردسر تعریف می‌کنن.

 

پرسیدم: «اخلاقش با خانواده و همسایه‌ها خوبه؟ چون برای تیم ما اخلاق خیلی مهمه.»

 

لبخند زد.  

«تا حالا درگیری ازش ندیدم. ولی…» مکث کرد.  

«چند باری دیدم یه خانوم با یه شاسی‌بلند میاد دنبالش. حالا حتماً از همکاراشه دیگه… مهندس تازه استخدام شده، طبیعی‌ه.»

 

یک خانوم با شاسی‌بلند.

 

ذهنم همان‌جا ایستاد.

 

پس اسدی فقط من رو دور نزده بود؛  

چیزی رو پنهان می‌کرد.

 

بیشتر از این نمی‌شد سؤال پیچش کنم، شک می‌کرد.

 

گفتم: «بله، احتمالاً از همکاراشونه. ممنون از راهنماییتون.»

 

نگهبان گفت: «خواهش می‌کنم. فقط اگه تو شرکتتون کاری بود، ما رو هم معرفی کنین. اوضاع خرابه به خدا.»

 

به اجبار شماره‌اش را گرفتم و تأکید کردم این صحبت‌ها محرمانه بماند.

 

با اطمینان گفت: «خیالتون راحت، دهنم قرصه.»

 

از اتاقک بیرون آمدم، سوار ماشین شدم و راه افتادم.

 

***

 

به کلانتری که رسیدم، مستقیم رفتم اتاق بابایی.  

با دیدنم از جا بلند شد و پا جفت کرد.

 

«امری داشتید، قربان؟»

 

گفتم:  

«چند نفر بذار اسدی رو نامحسوس تعقیب کنن.  

حواسشون جمع باشه، بو نبره.»

 

بابایی کوتاه گفت: «چشم قربان.»

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

 

بابایی گفت: «چشم قربان. چیزی راجع بهش نظرتون رو جلب کرده؟»

 

چانه‌ام را خاریدم و آرام گفتم: «هنوز زوده برای این حرفا. کاری که گفتم رو انجام بده. زمان خاکسپاری رو فهمیدی؟»

 

«بله قربان. فردا، قطعه... بهشت‌زهرا. ساعت ده صبح.»

 

سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم.

 

***

 

فردا صبح، همراه بابایی در مراسم خاکسپاری شرکت کردیم.  

پدر و مادر بهار آشفته و ناتوان بودند؛ طبیعی بود. داغ دختر جوان، استخوان می‌شکند.

 

اسدی چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و به تابوت زل داشت. چهره‌اش غمگین بود، اما چیزی پشت آن غم موج می‌زد…  

پشیمانی؟ ترس؟ یا هر دو.

 

در میانه‌ی مراسم، زن جوانی با ظاهر امروزی به جمع رسید. چشم‌های سرخ، روسری تور کوتاه، دست‌هایی لرزان.

 

ناگهان خودش را روی خاک تازه انداخت.

 

«بهار… پاشو… پاشو بهار… مثل خواهر بودی برام… چطوری رفتنت رو باور کنم؟»

 

حرکاتش بوی نمایش می‌داد، اما اضطراب واقعی از تک‌تک حرکاتش می‌ریخت.  

گره روسری‌اش را محکم می‌کرد، صدا می‌لرزید، نفسش بند می‌آمد.

 

به سمت مادر بهار رفت.  

مادرش در آغوشش گرفت و زیر لب گفت:  

«دیدی مهسا؟ دیدی بهارم پرپر شد؟ خدا از کسی که بهارِ منو گرفت نگذره… لعنتش کنه…»

 

مهسا بغضش ترکید و گریه کرد.

 

من اما مشغول نگاه کردنِ **اسدی** بودم.  

مضطرب خیره‌ی دختر بود؛ مردمک چشمش گشاد شده بود.  

انگار کسی دست گذاشته باشد روی نقطه‌ی ضعفش.

 

***

 

با پایان خاکسپاری جلو رفتم. به اسدی و خانواده‌ی نوروزی تسلیت گفتم.  

بعد رو به بابایی آرام گفتم:

 

«یه وقت مناسب با پدر و مادر نوروزی هماهنگ کن. می‌خوام بیان کلانتری.»

 

بابایی سر تکان داد.

 

---

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هشت

 

 

 

روز بعد، سرباز احمدی خبر داد پدر و مادر مرحوم اومدن و درخواست دیدار دارن.

 

راستش انتظار داشتم حداقل تا بعد مراسم سوم صبر کنن…  

اما اومده بودن، یعنی چیزی تو دلشون سنگینی می‌کرد.

 

به احمدی گفتم راهنماییشون کنه داخل.

 

به احترامشون از جا بلند شدم. بعد از سلام و دوباره تسلیت گفتن، از پشت میز دور زدم و کنارشان روی صندلی نشستم.  

نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم؛ داغشان هنوز نفس می‌سوزاند.

 

به سختی گفتم:  

«می‌دونم غم بزرگیه و گفتنش آسون نیست… اما چند تا سؤال هست که باید بپرسم.»

 

آقای نوروزی، پدر بهار، سرش را بالا آورد؛ چشم‌ها سرخ، صدا گرفته:  

«ما هر کاری از دستمون بر بیاد می‌کنیم جناب سرگرد… فقط اون بی‌شرف رو پیدا کنید.»

 

دستم را آرام روی شانه‌اش گذاشتم.  

«شک نکنین به سزای عملش می‌رسه. با کمک شما و به عنایت خداوند پیداش می‌کنیم.»

 

مادر بهار سرش پایین بود و بند چادرش را با انگشتان لرزان می‌چرخاند.  

با صدایی گرفته گفت:  

«جناب سرگرد… بهارِ من اون‌قدری مهربون بود که بدِ هیچ‌کس رو نمی‌خواست… نمی‌دونم کی تونسته این بلا رو سر بچه‌م بیاره…»

 

صدام را صاف کردم، سعی کردم آرام و محکم باشم:  

«این مدت اخیر، رفتار خاصی از دخترتون ندیدین؟ چیزی که براتون عجیب باشه، ناراحتی، تغییری… هر چیزی؟»

 

آقای نوروزی آهی کشید:  

«والا جناب سرگرد… بهار دخترِ آرومی بود. زیاد چیزی بروز نمی‌داد. بیشتر وقتا اگه غمی هم داشت از ما پنهون می‌کرد که نذاریم ناراحت بشیم.»

 

قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید و سریع با پشت دست پاکش کرد.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

 

آقای نوروزی پارچ آب را برداشت، برای همسرش لیوانی ریخت و آرام گفت:  

«بخور خانم… ما باید قوی‌تر از این حرفا باشیم. تا وقتی اون آدم پیدا نشده، نباید از پا بیفتیم.»

 

خانم نوروزی لیوان را گرفت و چند جرعه نوشید. وقتی حالشان کمی بهتر شد، پرسیدم:  

«انگار شب قبل از فوت، تولد دختر خواهرتون بوده… درست می‌گم؟»  

نگاهم را به مادر بهار انداختم.

 

اشک گوشه چشمش را پاک کرد.  

«بله… تولد مهسا، دخترِ خواهرم بود.»

 

«خانم نوروزی، مرحوم با مهسا صمیمی بودن؟»

 

سرش را تکان داد.  

«خیلی. از بچگی با هم بودن. خواهرم وقتی مهسا نوجوان بود فوت کرد… مهسا پیش ما بزرگ شد. برای بهار مثل خواهر بود.»

 

آقای نوروزی اضافه کرد:  

«این بچه تازه چند ماهه برگشته ایران… از ما هم داغون‌تره.»

 

با کنجکاوی گفتم: «مهسا خانوم رو می‌فرمایید؟»

 

آقای نوروزی سر تکان داد.

 

رو به هر دو پرسیدم:  

«اون شب، بینشون—یا بین هر کدومتون—بحثی پیش نیومد؟ چیزی که حس کنین غیرعادیه؟»

 

خانم نوروزی گفت: «نه، چیزی نبود. حداقل جلوی من.»

 

اما آقای نوروزی دستی به موهای کم‌پشتش کشید و گفت:  

«تو جمع چیزی نشد… ولی وقتی رفتم بالکن که یه هوایی بخورم، دیدم بهار و مهسا دارن بلند با هم حرف می‌زنن. حالتشون جدی بود. پرسیدم چی شده، گفتن چیزی نیست و برگشتن پیش مهمونا.»

 

کمی به جلو خم شدم.  

«نشنیدین راجع به چی حرف می‌زدن؟»

 

سری به نشانهٔ منفی تکان داد.  

«نه… متوجه نشدم.»

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

 

 

خانم نوروزی آهی کشید و گفت:  

«بهار و مهسا مثل دو تا خواهر بزرگ شدن. طبیعی بود گاهی بینشون بحثی پیش بیاد، اما هیچ‌وقت طولانی نمی‌شد. زود آشتی می‌کردن… اصلاً طاقت دوری از هم رو نداشتن.»

 

لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:  

«وقتی مهسا تصمیم گرفت برای تحصیل بره کانادا، بهار واقعاً به هم ریخته بود. حتی چند روزی با مهسا قهر کرده بود. بعدش نمی‌دونم مهسا چی بهش گفت که دلش رو به دست آورد… ولی وقتی رفت، بچه‌م خیلی گوشه‌گیرتر شد. تا این‌که ازدواج کرد و رفت سر خونه و زندگیش.»

 

خانم نوروزی با دستمال اشک‌هایش را پاک کرد.

 

بعد از چند لحظه مکث پرسیدم:  

«شب مهمونی… همه مهمان‌ها رو می‌شناختید؟ کسی غریبه بینشون نبود؟»

 

آقای نوروزی گفت:  

«نه، همه خودی بودن. خواهر خانومم و چند نفر از دوست و آشناهای مشترک مهسا و بهار بودن. فقط یه نفر غریبه بود…»

 

ابرویم بالا رفت.  

«کی؟»

 

«خدمه‌ای که مهسا برای پذیرایی از مهمان‌ها آورده بود.»

 

چند ثانیه در سکوت به سطح میز خیره شدم.  

بعد گفتم:  

«پس مهمونی جمع‌وجور و صمیمی بوده. از بین دوست‌هاشون کسی نبود که با بهار اختلافی داشته باشه؟»

 

خانم نوروزی گفت:  

«نه جناب سرگرد. بهار من اون‌قدر با محبت بود که دوستاش مثل پروانه دورش می‌چرخیدن. چون دختر ساکت و آرومی بود، همه سعی می‌کردن تنهاش نذارن. از وقتی فهمیدن چه اتفاقی افتاده، همشون مثل خواهرهای واقعی کنار من بودن… هم کمکم کردن، هم خودشون خیلی غصه خوردن.»

 

سر تکان دادم.  

«متوجه شدم.»

 

کمی جلو خم شدم و پرسیدم:  

«شما می‌دونید اون خدمه‌ای که گفتید از کجا استخدام شده بود؟»

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

 

 

آقای نوروزی آهی کشید و گفت:  

«راستش نه... انگار مهسا از توی همین برنامه‌های گوشی و اینترنت پیدایش کرده بود.»

 

دستی روی شانه آقای نوروزی گذاشتم و با لحنی اطمینان‌بخش گفتم:  

«مجدداً تسلیت می‌گم. بهتون قول می‌دم تمام تلاشم رو برای حل این پرونده بکنم. ممنون از کمکتون.»

 

بعد رو به خانم نوروزی کردم:  

«ببخشید، من لازمه با دخترخواهرتون، که در واقع مثل خواهرِ مرحوم بوده، صحبت کنم. لطف کنید بهشون اطلاع بدید فردا صبح، رأس ساعت هشت، اداره آگاهی باشن.»

 

خانم نوروزی سری به تایید تکان داد. آقای نوروزی هم با من دست داد و هر دو از اتاق بیرون رفتند.

 

دفترم را باز کردم. طبق عادت همیشگی، اسامی را ستون کردم. زیر اسم **اسدی** یک خط قرمز کشیدم (حلقه گمشده و اضطرابش) و جلوی اسم **مهسا** یک علامت سؤال بزرگ گذاشتم. تضاد بین «خواهرخواندگی» و آن «مشاجره مخفیانه در بالکن» ذهنم را درگیر کرده بود. دفتر را بستم؛ حالا باید منتظر اظهارات مهسا راد می‌ماندم. حس می‌کردم حرف‌های او یا قطعه گمشده پازل است، یا قرار است پازل جدیدی پیش رویم بگذارد.

 

***

 

روز بعد، رأس ساعت هشت، مهسا راد روبه‌روی من نشسته بود. دختری با چهره‌ای کاملاً امروزی و شیک. از نوع پوشش و کیف چرمیِ مارک‌دارش می‌شد فهمید وضعیت مالی بسیار خوبی دارد؛ همان دختری که در مراسم خاکسپاری، خودش رو روی خاک پرت کرد و چشم اسدی روش بود .

 

گلویم را صاف کردم و گفتم:  

«خیلی خوش اومدید. اول از همه تسلیت می‌گم، غم آخرتون باشه.»

 

اشکی از گوشه چشمش چکید و با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:  

«خیلی ممنون... سلامت باشید.»

 

دستانم را روی میز گره کردم، کمی به جلو خم شدم و با لحنی جدی اما ملایم ادامه دادم:  

«لطف کنید به سوالاتی که می‌پرسم با جزئیات جواب بدید. می‌دونم بازگو کردن خاطرات اون شب و مرور اتفاقات سخته، اما جواب‌های دقیق شما، تنها راهیه که می‌تونه ما رو به حقیقت برسونه.»

 

نگاهش را از روی میز به من دوخت. منتظر شروع بود.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

 

دستی به لبه روسری‌اش کشید. لرزش انگشت‌هایش از چشمم دور نماند. تلاش می‌کرد آرام باشد، اما استرس در صدایش موج می‌زد.

 

«حتماً جناب سرگرد… بهار برای من مثل خواهر بود. هر کاری لازم باشه برای روشن شدن حقیقت انجام می‌دم.»

 

لبخند مختصری زدم و برگه‌ای جلوش سر دادم.  

گفتم:  

«لطف کنید یک لیست از مهمان‌های جشن تولد، همراه با شماره تماس و نسبت‌شون با شما یا خانواده نوروزی بنویسید.»

 

مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:  

«اگه خدمه‌ای هم استخدام کرده بودید، مشخصات و شماره تماس و اینکه از کجا گرفته بودیدشون رو هم اضافه کنید.»

 

برگه را آن‌قدر محکم گرفت که انگشت‌های لرزانش کمتر دیده شود. آب دهانش را قورت داد و درحالی‌که دوباره تاره موی فرضیش را زیر روسری جاساز می‌کرد، گفت:  

«چشم… فقط من اون شب دوتا خدمه گرفته بودم. شماره خودشون رو ندارم، فقط شماره شرکت خدماتیه که ازشون ساعتی گرفتم. کافیه؟»

 

با لحن آرام اما محکم پاسخ دادم:  

«بله، مشکلی نیست. فقط اسم خانوادگی، و روز و ساعت دقیق استخدامشون رو هم بنویسید.»

 

سرش را تکان داد و مشغول نوشتن شد. اما لرزش دستش دست‌بردار نبود. هر بار که خودکار از بین انگشتانش لیز می‌خورد و روی زمین می‌افتاد، نگاهش کوتاه و مضطرب به من می‌افتاد؛ انگار می‌ترسید ضعفش دیده شود.

 

مقداری از این اضطراب طبیعی بود—بازجویی درباره مرگ کسی که خواهرخوانده‌اش بوده کم چیزی نیست.  

اما **این سطح از آشفتگی**…  

باید صبر می‌کردم ببینم ادامه‌اش چه می‌شود.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

 

 

وقتی لیست را تمام کرد، برگه دیگری جلویش گذاشتم.

 

گفتم:  

«حالا لطف کنید لیست تمام خوراکی‌ها و شام اون شب، به‌همراه محل تهیه‌شون رو هم برام بنویسید.»

 

آب دهانش را قورت داد و با تردید گفت:  

«جناب سرگرد… واقعاً لازمه؟ من به تمام افرادی که اونجا بودن اطمینان دارم. غذاها هم از یک کترینگ معتبر سفارش داده شده بود. اصلاً اون‌ها بهار رو نمی‌شناختن که بخوان قصد جونش رو بکنن.»

 

آرام اما با لحنی قاطع گفتم:  

«درسته. ولی این‌ها جزو روال پرونده‌ست. در هر صورت خانم نوروزی در مهمونی شما حالشون بد شده و محل رو ترک کردن. وظیفه من اینه که تمام احتمالات رو بررسی کنم. پس لطف کنید با تمام جزئیات بنویسید.»

 

نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت.

 

دست‌هایش عرق کرده بود و رد نم روی کاغذ می‌انداخت. استرسش آن‌قدر واضح بود که جلب توجه می‌کرد. موقع حرف زدن به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد؛ نگاهش مدام در اتاق می‌چرخید یا با منگوله پایین مانتویش بازی می‌کرد.

 

نوشتن هم برایش سخت شده بود. خودکار را آن‌قدر محکم بین انگشت‌هایش گرفته بود که سرانگشت‌هایش سفید شده بود. هر چند لحظه یک‌بار دستش می‌لرزید و خط نوشته‌ها کج می‌شد.

 

تلاش می‌کرد همه این‌ها را عادی جلوه بدهد.

 

اما از دید من پنهان نمی‌ماند.

 

سال‌ها تجربه در بازجویی به آدم یاد می‌دهد که **گاهی زبان بدن، بیشتر از کلمات حقیقت را لو می‌دهد**.  

شاید اگر فرد دیگری روبه‌رویش نشسته بود، این نشانه‌ها چندان به چشم نمی‌آمد.

 

اما برای من…  

این اضطراب **کمی بیش از حد طبیعی** به نظر می‌رسید.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم 

 

 

کارش که تمام شد، برگه را گذاشت روی میز. هنوز هم از تماس چشمی فرار می‌کرد. چشم‌هایم را ریز کردم و پرسیدم:

 

«طبق گفته پدر و مادر خانم بهار نوروزی، شما نزدیک‌ترین فرد به ایشون بودید… درسته؟»

 

سرش را تکان داد. با لبه آستین مانتویش بازی می‌کرد و گفت:  

«بله… قبلاً هم گفتم. بهار مثل خواهرم بود. من از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم، پیش خاله‌م بزرگ شدم. با بهار مثل دوتا خواهر بودیم.»

 

سر تکان دادم.  

«درسته. خانم نوروزی با کسی مشکل نداشتن، کسی نبود که باهاشون خصومتی داشته باشه… نه؟»

 

نفس عمیقی کشید، زل زد به روبه‌رو و لحنی به خودش گرفت که بوی حسادت زیرش پنهان بود:  

«نه جناب سرگرد. بهار همیشه دختر آروم و محبویی بود… همه دوستش داشتن. تو هر کاری موفق بود. هیچ‌وقت ندیدم کسی باهاش مشکلی داشته باشه.»

 

متفکرانه سر تکان دادم.  

«معلومه… خیلی‌ها از ایشون به نیکی یاد می‌کنن. دوباره تسلیت می‌گم.»

 

تشکر کوتاهی کرد و سرش را پایین انداخت. چند ثانیه صبر کردم؛ بیشتر برای اینکه **رفتارش را در سکوت** ببینم.  

سپس پرسیدم:

 

«تو روز تولد… شما و خانم نوروزی رو در حال جر و بحث دیده بودن. می‌تونم بپرسم موضوع چی بوده؟»

 

واکنشش دقیقاً همونی بود که انتظارش را داشتم.  

به‌وضوح جا خورد—انگار یک لحظه نفسش بند آمد—ولی سریع خودش را جمع کرد. چند بار پیاپی لبه روسری‌اش را صاف کرد، انگار دنبال زمان خریدن باشد.

 

«خب… می‌دونید… خب… من و بهار مثل خواهر بودیم. عادیه که یه وقتایی با هم بحث کنیم!»

 

صدایش لرزش نامحسوسی داشت.  

و آن مکث‌های زیاد…  

کاملاً مشخص بود **چیزی را پنهان می‌کند** و دارد وقت می‌خرد.

 

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

چند لحظه ساکت ماندم. فقط به صورتش نگاه می‌کردم.

 

سکوت در اتاق بازجویی گاهی از هر سؤالی سنگین‌تر است. آدم‌ها در سکوت بیشتر لو می‌روند.

 

گفتم:  

«بحث خواهرانه…؟»

 

سرش را تکان داد.  

«بله. چیز مهمی نبود.»

 

کمی به جلو خم شدم و انگشت‌هایم را روی میز قفل کردم.

 

«جالبه. چون طبق گفته شاهد، لحن اون بحث اصلاً شبیه بحث معمولی نبوده.»

 

برای اولین بار نگاهم کرد. نگاه کوتاه و مضطربی.

 

ادامه دادم:  

«می‌گن خانم نوروزی خیلی عصبانی بودن...

 

چند ثانیه همان‌طور نگاهش کردم.  

انگار هرچه سکوت طولانی‌تر می‌شد، ناآرامی در صورتش بیشتر بالا می‌آمد. دستش را دوباره روی لبه روسری کشید، بعد روی میز، بعد دوباره روی مانتو… بی‌قرار بود.

 

آرام گفتم:  

«خانم راد… شما می‌دونید چرا من الان دوباره این سؤال رو پرسیدم؟»

 

قورتِ سریع آب دهانش لو داد که انتظار این سؤال را نداشت.  

گفت: «ن… نه… نه دقیقاً.»

 

«چون معمولاً وقتی دو نفر *مثل دو تا خواهر* باشن… بحث‌هاشون هم از جنس خواهرانه‌ست.  

اما این بحث… به نظر می‌رسه *چیزی فراتر از یک اختلاف معمولی* بوده.»

 

انگار یک لحظه قلبش ایستاد.  

نگاهش فقط برای کسری از ثانیه به چشمانم خورد و همان لحظه، صورتش تیر کشید.  

بلافاصله نگاهش را دزدید.

 

همین **نیم‌ثانیه تماس چشمی** برای من کافی بود.

 

گفتم:  

«ببینید… پدر بهار گفته این‌قدر صداتون بالا رفته بود که مجبور شد بیاد بالکن ببینه جریان چیه.  

شما می‌خواین بفرمایین یه بحث ساده بود؟»

 

چانه‌اش لرزید.  

چیزی شبیه خشم اما همراه با وحشت، از زیر پوست صورتش رد شد.

 

بالاخره گفت:  

«بهار… اون شب… اصلاً حال خودش نبود. چیزایی می‌گفت که… که واقعیت نداشت.»

 

جمله را نیمه‌کاره گذاشت.  

دقیقاً همان چیزی که دنبالش بودم.

 

آرام اما محکم تکرار کردم:  

«واقعیت نداشت… یعنی چی؟»

 

دست‌هایش را به هم فشرد.  

انگار اشتباه کرده بود و می‌خواست حرفش را پس بگیرد.

 

«منظورم اینه که… بهار اون شب… عصبی بود. یه چیزایی… یه برداشت‌هایی کرده بود. ولی اشتباه بود…»

 

نفسش تند شده بود.  

ترس در صدایش موج می‌زد.

 

و من حس کردم همین‌جاست—نخِ اولِ حقیقت.

 

گفتم:  

«برداشت‌هایی دربارهٔ چی، خانم راد؟  

دقیقاً چی باعث اون بحث شد؟»

 

این بار به‌جای جواب دادن، پلک زد… مکث کرد… و دست‌هایش را از هم باز کرد، مثل کسی که دنبال کلمه می‌گردد اما نمی‌داند کدام دروغ بهتر است.

 

همین کافی بود.

 

با صدایی آرام اما تیغ‌دار گفتم:  

«خانم راد، شما *یک موضوع کاملاً مرتبط* رو از من پنهان می‌کنید.  

و باور بفرمایید… این اولین بار نیست که در بازجویی همچین لرزشی می‌بینم.»

 

نفسش را برید.  

چیزی گفت اما آن‌قدر آهسته که شنیده نشد.

 

برای اولین بار در نگاهش چیزی شبیه شکست دیدم.

 

 

 

 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

چند لحظه فقط نگاهش کردم.  

مهسا روی صندلی فرو رفته بود، انگار هر ثانیه بخشی از قدرتش را از دست می‌داد.  

اگر کسی از بیرون وارد اتاق می‌شد، شاید فکر می‌کرد یک دختر خجالتی کمی مضطرب است…  

اما من سال‌ها بود این صحنه‌ها را می‌دیدم.

 

این **چشم‌دواندن‌ها**،  

این **لرزش‌های ریز در انگشت‌ها**،  

این **جمله‌های نیمه‌کاره**…  

همه بوی یک چیز را می‌داد:  

پنهان‌کاری.

 

آرام خم شدم جلو و گفتم:  

«خانم راد… من هنوز سؤالم را تکرار نکرده‌ام.»

 

سریع سرش را بالا آورد؛ واضح بود از این جمله جا خورده.

 

ادامه دادم:  

«هنوز نگفتم بحث شما و بهار دربارهٔ چی بود… ولی شما گفتید “بهار برداشت‌هایی کرده بود.”  

این یعنی موضوع، *چیزی مشخص* بوده.  

نه یک دعوای سادهٔ خواهرانه.»

 

گلویش را صاف کرد؛ بی‌فایده.  

صدا باز هم لرزید:  

«من… فقط منظورم این بود که بهار اون شب حساس شده بود. همین.»

 

«حساس؟»  

لبخندی محو زدم.  

«روی چی دقیقاً؟»

 

از جا تکان خورد.  

انگار یک سوزن نامرئی فرو رفته باشد میان دنده‌هایش.  

چند بار پشت سر هم پلک زد، بعد گفت:

 

«سرگرد… واقعاً این چیزها مهم نیست. به خدا ما مشکلی نداشتیم. من فقط… فقط نمی‌خوام…»

 

جمله‌اش در گلو شکست.  

همان‌جا فهمیدم نقطه ضعفش را پیدا کرده‌ام.

 

آرام گفتم:  

«نمی‌خواین چی؟»

 

چشم‌هایش پر شد از چیزی بین ترس و خشم.

 

«نمی‌خوام… آبروی کسی بره.»

 

و این دقیقاً همان لحظه‌ای بود که اولین **جرقهٔ حقیقت** خودش را نشان داد.

 

کسی.  

نه چیزی.  

نه موضوعی.

 

**کسی.**

 

به پشتی صندلیم تکیه دادم، قلم را بین انگشت‌ها چرخاندم و با لحنی کاملاً بی‌طرف پرسیدم:

 

«اسم این “کسی” که نگران آبروش هستید… چیه؟»

 

مهسا لبش را گاز گرفت.  

پوست سفید، زیر فشار دندان، بی‌رنگ شد.  

لب‌هایش باز شد؛ انگار می‌خواست چیزی بگوید—اما خودش را عقب کشید.

 

سرش را پایین انداخت و گفت:  

«سرگرد… خواهش می‌کنم. بحث ما… هیچ ربطی به مرگ بهار نداشت.»

 

جواب که نداد، اما **بی‌دلیل انکار کرد**.  

و این یعنی دقیقاً به هدف زده بودم.

 

آرام، شمرده و بدون بلند کردن صدا گفتم:  

«خانم راد، وقتی یک نفر این‌قدر مضطربه… معمولاً دلیلش این نیست که بی‌گناهه.  

دلیلش اینه که *یه قسمت از داستان رو نمی‌تونه تعریف کنه.*  

منم همون قسمت رو لازم دارم.»

 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم 

لحظه‌ای سکوت افتاد.  

سکوتی که مثل وزنه سنگین شد و روی شانه‌اش نشست.

 

بعد به سختی گفت:  

«من… اشتباه نکردم. فقط… نمی‌خوام اسم کسی وسط بیاد.»

 

همین.  

این همان ترک کوچک روی دیوار بود.  

همان قلابی که بعدها تمام حقیقت از آن آویزان می‌شود.

 

برای اولین بار لبخند واقعی زدم—لبخندی که فقط یک چیز معنی می‌داد:  

*الان نوبت من است که فشار بیارم.*

 

قلم را گذاشتم روی میز و با صدایی که نه خشن بود و نه آرام، فقط «قطعی» گفتم:

 

«باشه خانم راد… فعلاً همین قدر کافیه.»

 

سرش رو ناگهانی بالا آورد؛ شوکه.

 

«من… آزاد شدم؟»

 

گفتم:  

«بله. اما نگران نباشید… باز هم شما رو می‌بینیم.»

 

وقتی از اتاق بیرون رفت، نفس بلندی کشیدم.  

حلقه رو بسته بودم، اما هنوز کامل تنگ نشده بود.

 

و لحظه‌ای که از دهانش پرید:  

«نمی‌خوام آبروی کسی بره»  

در ذهن من مثل یک چراغ روشن شد.

 

کسی…  

نه چیزی.

 

الان فقط کافی بود **یکی از این دو نفر** رو زیرنظر بگیرم:

 

۱) اسدی

۲) خود مهسا

 

و می‌دونستم اگر یکی‌شون بلغزد، دیگری هم به دنبالش فرو می‌ریزد.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

از اتاق بازجویی که بیرون زدم، هوا هنوز بوی مهسا را داشت؛  

ترکیبی از عطر خنک و اضطرابی که زیر پوستش دویده بود.

 

روی گوشی‌ام یک پیام خوانده‌نشده چشمک می‌زد:  

بابایی.

 

«سرگرد، طبق دستور تیم ۲ پشت سرِ اسدی راه افتاده. هنوز از مجتمع بیرون نرفته.»

 

جواب دادم:  

«تا اطلاع بعدی چشم ازش برندارید.»

 

بعد مستقیم رفتم سمت اتاق خودم.  

پرونده را روی میز باز کردم.  

دست خط مهسا جلوی چشمم بود:  

«تمام اقلام خوراکی و نوشیدنی — از کترینگ.»

 

یک جملهٔ ساده.  

اما ساده‌ترین جمله‌ها، اگر دروغ باشند، بلندترین فریاد را می‌زنند.

 

*

 

ده دقیقه نگذشته بود که گوشی دوباره زنگ زد.  

این بار لحن بابایی کمی هیجانی بود—آن هیجانی که پلیس با تجربه صدایش را از فرسخ‌ها تشخیص می‌دهد.

 

«سرگرد؟ اسدی از پارکینگ خارج شد. ما هم پشتش.»

 

«مسیر؟»

 

«به سمت بزرگراه یادگار. سرعتش معمولیه؛ انگار عجله نداره.»

 

«خوبه. فاصله‌تون رو نگه دارین.»

 

به آرامی نشستم.  

منتظر بودم.  

تعقیب، بازی صبر است؛  

نه حرکت سریع، بلکه *دیدن لحظه درست*.

 

*

 

چند دقیقه بعد، صدای بی‌سیم سروان تغییر کرد؛  

شبیه کسی که چیزی غیرمنتظره دیده.

 

«سرگرد… یه شاسی‌بلند سفید سر کوچه پارک کرده. همون که نگهبان مجتمع گفته بود.»

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

نفسم بند آمد.

 

«راننده؟»

 

«الان پیاده شد… یک خانم…»

 

مکث کرد. طولانی.

 

«سرگرد… خودشِ مهسا راد.»

 

به پشتی صندلی تکیه دادم.  

در پرونده جنایی، بعضی لحظه‌ها حکم ضربهٔ چکش دارند:  

بی‌صدا، اما تعیین‌کننده.

 

«رفت سمت ماشین اسدی. احتمالاً قرار گذاشته بودن.»

 

بابایی آرام‌تر ادامه داد:  

«دارن با هم صحبت می‌کنن… نه، ببخشید… این *صحبت* نیست. اینا دارن همدیگه رو تیکه‌پاره می‌کنن.»

 

«فیلم بگیر. صدا هرچقدر می‌تونی ضبط کن. دیده نشید.»

 

صدای تق‌تق ضبط روی خط آمد.

 

بعد از چند ثانیه سکوت:  

«سرگرد؟ اسدی رفت سمتش. دستش رو گرفت… کشیدش عقب‌تر، پشت ماشین.»

 

«نحوه رفتارشون چطوره؟»

 

سروان لحظه‌ای مکث کرد، بعد با لحنی خشک گفت:  

«این مدل برخورد… برای دو نفر غریبه نیست. اینا، قبل‌تر… *خیلی* نزدیک بودن.»

 

زیر لب گفتم:  

«داشتیم نزدیک می‌شدیم… ولی این یکی تأییدش کرد.»

 

*

 

در همان لحظه، تلفن ثابت روی میزم زنگ خورد.  

شماره کترینگ.

 

گوشی را برداشتم.  

مسئول کترینگ با صدای آرام اما مردد گفت:

 

«سرگرد؟ دربارهٔ سفارش خانم راد پیگیری کرده بودید.»

 

«بله. دقیق توضیح بدید.»

 

چند کاغذ ورق خورد.

 

«شام تولد شامل سه نوع غذا و دو پیش‌غذا بوده. اما نوشیدنی‌ها، شربت‌ها، دسرها… هیچ‌کدام توسط ما تهیه نشده.»

 

آرام گفتم:  

«مطمئنید؟»

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

«صددرصد. حتی یادم هست—ایشون گفت نوشیدنی‌ها و دسرها رو خودشون تدارک دیدن.»

 

در دفترم نگاه کردم به همان جملهٔ مهسا.  

«تمام اقلام خوراکی — از کترینگ.»

 

دروغ شمارهٔ یک  

آن هم خلاف سند رسمی.

 

به آرامی گفتم:  

«خیلی ممنون. لطفاً نسخهٔ مکتوبش رو برای ما بفرستید.»

 

تماس که قطع شد، به صندلی تکیه دادم.  

در ذهنم مثل همیشه یک زنجیر تشکیل شد:

 

• مهسا دربارهٔ نوشیدنی‌ها دروغ گفته  

• نوشیدنی‌ها تنها بخش «غیرقابل‌رصد» مهمانی بوده  

• یخ‌ها در نوشیدنی‌ها سریع ذوب می‌شوند  

• و مسمومیت… دقیقاً همان‌جا اتفاق افتاده

 

و حالا، شاسی‌بلند سفید کنار ماشین شوهر بهار.

 

این دیگر تصادف نبود.  

هیچ‌چیز تصادفی نبود.

 

*

 

بابایی دوباره گزارش داد:

 

«سرگرد، صحبتشون تموم شد. نگاه‌هاشون… اصلاً شبیه دو نفر معمولی نیست. یه چیز… یه رابطهٔ پنهان بینشونه.»

 

لبخند کوتاهی زدم.  

نه از خوشحالی—از قطعی شدن مسیر.

 

گفتم:  

«بذارین برن. فقط دنبال کنید. بدون دخالت.»

 

گوشی را گذاشتم.  

پرونده را بستم.  

و همان‌جا زیر لب گفتم:

 

«خانم راد… آقای اسدی… شما دو نفر دارید یک اشتباه مشترک می‌کنید.  

و من فقط منتظرم یکی‌تون زمین بخوره.  

اون یکی رو هم با خودش می‌کشه.»

 

 

  • لایک 1
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و یک 

 

 

از پشت میز بلند شدم. برگهٔ اطلاعات خدمه‌ای رو که مهسا راد نوشته بود، از روی پرونده برداشتم و داخل کیف گذاشتم. وقتش بود یکی از حلقه‌های مبهم پرونده رو از نزدیک ببینم.

 

مسیر تا دفتر شرکت خدماتی حدود نیم‌ساعت طول کشید. ساختمان، یک برج اداری نسبتاً خلوت بود. وقتی داخل لابی قدم گذاشتم، بوی ته‌مانده قهوه و سکوت ظهرگاهی پیچیده بود.  

طبقهٔ چهارم.

 

تابلوی شرکت کوچک بود، اما منشی با دیدن نشان روی لباسم سریع بلند شد. بعد از معرفی کوتاه، من رو مستقیم به اتاق مدیر برد.

 

رئیس شرکت—مردی حدوداً پنجاه‌ساله، با موهای فرفری جوگندمی—با لبخند عصبی بلندی از پشت میز آمد جلو. چند جملهٔ معمول رد و بدل شد. نیازی به مقدمه‌چینی نبود. برگه را روی میز گذاشتم.

 

«این دو نفر، شب تولد خانم راد اونجا بودن. اگر هنوز اینجا مشغولن، لطفاً بیاریدشون.»

 

مرد سری تکان داد. نگاهش لحظه‌ای روی اسامی مکث کرد. همان مکث‌هایی که برای پلیس همیشه معنا دارند.

 

چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.  

زن و مردی وارد شدند.

 

مرد، قدبلند، حدود چهل‌ساله، با صورتی که انگار همیشه خسته است.  

اما زن… چیزی در نگاهش تکان خورد. همان لحظه‌ای که من را دید، چیزی در چهره‌اش جا به جا شد. سعی داشت خودش رو جمع‌وجور و آرام نشان بدهد، اما…  

 

استرس مثل سایه‌ای دور چشم‌هایش حلقه زده بود؛ آن نوع اضطرابی که آدم فقط وقتی دارد که «یک چیزی» را در خاطرش بالا و پایین می‌برد.

 

به محض این‌که نشستند، این یکی نگاهش را از روی دست‌های خودش برنداشت.  

انگار انگشتانش راز را لو می‌دادند اگر اجازه می‌داد آزاد حرکت کنند.

 

من بدون این‌که لحنم را تند کنم، به آرامی گفتم:  

«خانم… قبل از شروع، فقط یک چیز. شما چرا این‌قدر مضطربید؟»

 

و برای اولین بار، چشم‌هایش به من نگاه کرد—درست مثل کسی که می‌دانست امروز شاید روزی است که سکوتش می‌شکند.

 

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

 

زن خودش را جمع‌وجور کرد و گفت:  

«خب شما خودتون رو بذارید جای من. من یه کارگر ساده‌ام… یکم عجیب نیست یه سروان—یا سرگرد—بیاد سراغمون؟ طبیعیه مضطرب بشم.»

 

سرم را کمی خم کردم و با چشم‌هایی نیمه‌تنگ‌شده فقط یک کلمه گفتم:  

«صحیح.»

 

اما پشت همان «صحیح» یک چیز قطعی بود:  

این اضطراب، اضطرابِ دیدن پلیس نبود.  

این اضطرابِ «پنهان کردن چیزی» بود. تجربه‌ام داد می‌زد که این زن یک حقیقت را زیر زبانش نگه داشته، و اگر درست فشار بیاورم، دیر یا زود خودش از دستش می‌افتد.

 

برای همین خونسرد نشستم.  

دفترچه‌ام را باز کردم و شروع کردم به پرسیدن سؤال‌های روتین—سؤال‌هایی که ظاهرشان ساده بود، اما هدفشان نه.

 

«اسمتون؟  

ساعت شروع کار اون شب؟  

چه کسی وظایف رو تقسیم کرد؟  

کسی بهتون چیزی سپرد؟  

چیزی غیرعادی دیدید؟»

 

سعی می‌کردم فشار را نامحسوس وارد کنم؛ نه با لحن تند، بلکه با مکث‌هایی که آدم را وادار می‌کند به هر جمله‌اش فکر کند.  

مرد جواب‌ها را خشک و حساب‌شده می‌داد.  

زن اما… هر جوابش انگار یک سایهٔ جدید روی نگاهش می‌انداخت.

 

ریزترین چیزها را جذب می‌کنم:  

• لرزش گوشه لب  

• تکان سریع انگشتان  

• قورت‌دادن آب دهان قبل از گفتن «نه، چیزی ندیدم»  

این‌ها برای من ارزششان بیشتر از هزار کلمه است.

 

در این میان، رئیس شرکت هم عصبی پشت میز نشسته بود و تک‌تک کلمات ما را دنبال می‌کرد.  

نگاهش روی من، بعد روی خدمه، دوباره روی من.

 

حق هم داشت—کمتر مدیری دوست دارد پلیس بیاید و از کارمندهایش درباره قتل سؤال بپرسد.

 

ولی چیزی در نگاه او هم بود…  

نوعی نگرانیِ بیشتر از «اعتبار شرکت».

 

انگار او هم *می‌دانست* که یک جای این قصه می‌لنگد.

 

من دفترچه‌ام را بستم. به زن نگاه کردم—این بار مستقیم.

 

«شما یه چیزی رو پنهان می‌کنید.  

اما اصرار ندارم همین حالا بگید.  

چیزهایی هست که خودشون دیر یا زود بیرون می‌زنن.»

 

زن برای اولین بار پلک زد.  

طوری که انگار جملهٔ آخرم مثل ضربه‌ای آرام، اما دقیق، به دیوارِ سکوتش خورده باشد.

 

 

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

چند سؤال آخر رو هم پرسیدم و دفترچه رو آهسته بستم.  

زن هنوز دست‌هایش رو در هم قفل کرده بود. مرد بی‌حوصله و بی‌تفاوت نشان می‌داد، اما زن…  

زن هر ثانیه بیشتر فرو می‌رفت.

 

من از صندلی بلند شدم.  

لحظه‌ای مکث کردم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم.  

وقتی می‌خواهم جمله‌ای له‌کننده بزنم، لحنم رو آرام‌تر می‌کنم.

 

گفتم:  

«می‌دونی… توی این سال‌ها یک چیز رو خوب یاد گرفتم.  

اونایی که *چیزی واسه پنهان کردن دارن*، هیچ‌وقت تو همون روزِ اول نمی‌گن.  

ولی همیشه…  

فرداش پشیمون میان سراغمون.»

 

هیچ‌کس حرف نزد.  

من کیفم رو بستم.

 

«فردا، ساعت ده صبح، هردوتون برای اظهارات کتبی باید بیاین کلانتری.  

حضور شما *اجباریه*.»

 

نگاه کوتاهی به رئیس شرکت انداختم که اخمش عمیق‌تر شد، اما چیزی نگفت.  

برگشتم سمت در.  

قبل از بیرون رفتن، آخرین  زورم رو هم زدم و ایه ای از قران رو با معنیش خوندم :

 

مَنْ کَانَ مَقْصَدُهُ الْحَقَّ أَدْرَکَهُ وَ لَوْ کَانَ کَثِیرَ اللَّبْس»؛‏[4] هر کس در جست‌وجوی حق باشد آن‌را درخواهد یافت، هر چند حقیقت بسیار پوشیده باشد؛

 

در رو بستم.

 

*

روز بعد ...

هنوز ساعت ده نشده بود که منشی در اتاقم را زد.

 

«سرگرد… اون خانومِ خدمه… اومده. تنها. حالش اصلاً خوب نیست.»

 

رفتم بیرون.  

زن روی صندلی نشسته بود—چشم‌ها پف‌کرده، دستمال مچاله‌شده در مشت.  

به محض دیدنم زد زیر گریه؛ از همان گریه‌هایی که بیشتر از کلمات اعتراف می‌کنند.

 

گفتم: «بلند شید. بیاین داخل.»

 

در رو بستم. زن حتی ننشسته بود که شروع کرد:

 

«سرگرد… من… من نمی‌خواستم… قسم می‌خورم… من اصلاً نمی‌خواستم…»

 

«بشین. آروم. از اول.»

 

اشک‌هایش رو پاک کرد، اما صدایش هنوز می‌لرزید:

 

«خانم مهسا… همون شب تولد… قبل از شروع مهمونی… گفت چندتا کار ازم می‌خواد.  

گفت کاری نداره… فقط باید چند تا از یخ‌ها رو *جدا* کنم.  

گفت فقط خودش و دخترخالش از یخ استفاده می‌کنن.  

گفت… گفت… "این یخ‌ها رو توی شربت‌هامون بذار… فقط همین."»

 

صدایش شکست.  

من چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم، همان نگاه بی‌احساسِ پلیسی که باعث می‌شود طرف ادامه بدهد.

 

«من اولش قبول نکردم…  

گفتم این چه کاریه… چرا جدا؟  

اون گفت اگر چیزی بگم… منو از شرکت می‌ندازه بیرون… بعدش هم… گفت با آبرو و زندگی من بازی می‌کنه.»

 

دستمال دیگری برداشت.  

کلمات رو با گریه خفه می‌کرد:

 

«سرگرد… من نمی‌دونستم داخلش چیه… نمی‌دونستم…  

گفت فقط یه شوخیه… گفت برای بهاره…  

من هم…  

من هم اشتباه کردم… گذاشتم داخل یخ‌ساز، جداشون کردم…»

 

سرم رو کمی خم کردم.  

«بعدش چی شد .»

 

زن آهی کشید؛ همان اهی که اعتراف را کامل می‌کند.

 

«وقتی شربت‌ها رو آوردن…  

خانم مهسا خودش یخ رو برداشت و انداخت توی لیوان خودش…  

بعد سریع… خیلی سریع شربتش رو خورد.  

گفت گرممه، عجله دارم…  

اما دخترخالش—خانم بهار—چند دقیقه حرف زد، بعد تازه شربتش رو سر کشید…  

و من…  

من همون‌جا فهمیدم که یه چیزی… یه چیزی درست نیست…  

ولی دیر شده بود…»

 

سکوت اتاق سنگین شد.  

فقط صدای نفس‌نفس‌زدن بریدهٔ زن می‌آمد.

 

من یادداشت‌هایم را بستم.  

گفتم:

 

«بقیه‌ش با ما.»

 

زن سرش را پایین انداخت و بی‌صدا گریه کرد.

 

 

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم

 

اعتراف زن خدمه روی میز بود.  

چند برگ A4 پر از خط‌های لرزان و امضا در پایین صفحه.  

یخ‌ها، شربت، تهدید…  

نقشه واضح بود؛ اما «انگیزه»، هنوز برای من کامل نبود. و مهم‌تر از آن:  

نقشِ اسدی.

 

پوشه رو بستم و دادم دست بابایی.

 

«بذار توی گاوصندوق.  

این دیگه فقط یک اظهارنظر ساده نیست.»

 

*****

 

مهسا روبه‌رویم نشسته بود.  

بوی عطر گرانی که زده بود با بوی قهوه سردشده در فضا قاطی شده بود.  

لباسش مثل همیشه شیک، آرایش بی‌نقص، اما دست‌ها…  

انگشت‌های باریکش بی‌وقفه با زیپ کیفش بازی می‌کردند.

 

گفتم: «ممنون که دوباره اومدی، خانم راد.»

 

لبخند نصفه‌ای زد.  

«خواهش می‌کنم سرگرد. هر کاری از دستم بر بیاد برای روشن شدن ماجرا… انجام می‌دم.»

 

«خوبه.»  

فنجان چای رو کنار دستش گذاشتم، خودم هم نشستم.

 

«چند تا سؤال تکمیلی مونده.  

همون چیزهای ریز که معمولاً آخر کار تکلیف‌شون معلوم می‌شه.»

 

سرش رو تکان داد: «در خدمتم.»

 

دفترچه رو باز نکردم؛ عمداً.  

وقتی کسی فکر می‌کند چیزی ثبت نمی‌شود، راحت‌تر دروغ می‌گوید.

 

«شب تولد.  

یادتونه؟ بخش نوشیدنی‌ها با خود شما بود.  

درسته؟»

 

«بله. قبلاً هم گفتم؛ نوشیدنی‌ها و دسرها رو خودم آورده بودم. کترینگ فقط غذا رو.»

 

«دقیقاً.»  

مکث کردم، دروغ اول رو گفت !

«یادتونه چه کسانی از *یخ* استفاده کردن؟»

 

لحظه‌ای خیلی کوتاه، پلک‌هایش سنگین شد، ولی خودش را جمع کرد.

 

«فکر کنم همه… یعنی… هر کی خواست. یادم نیست دقیقاً.»

 

لبخند خیلی مرموزی زدم.  

«جالبه. چون تقریباً همه گفتن اون شب هوا سرد بوده و کسی خیلی یخ نخواسته…  

جز شما و بهار.»

 

نگاهش برای یک ثانیه روی من خشک شد. بعد عقب کشید.

 

«شاید… شاید این‌طور بوده… من دقیق یادم نیست، سرگرد.»

 

سری تکان دادم، آرام، انگار چیزی را تأیید کرده باشم.

 

«مشکلی نیست. حافظه آدم توی شرایط استرس‌زا بازی درمیاره.  

فقط یه چیز دیگه…  

شما گفتین که با بهار اون شب کمی بحث کردین.  

درسته؟»

 

نفسش رو آهسته بیرون داد.

 

«گفتم که… سوءتفاهم بود.  

اون شب عصبی بود.  

فکر می‌کرد من و شوهرش…»

 

عمداً جمله‌اش رو قطع نکردم. گذاشتم در هوا بلاتکلیف بماند.  

بعد گفتم:

 

«خب.  

بیاین برسیم به شوهرش.»

 

 

در همان لحظه، احمدی در زد.

 

«سرگرد، آقای اسدی اومدن. گفتن شما خودتون خواسته بودین امروز بیان.»

 

«بفرستینش تو. همین‌جا.»

 

سرم رو به طرف مهسا چرخاندم.

 

«به نظرم خوبه، یک‌بار برای همیشه هر دو طرف این سوءتفاهم رو کنار هم روشن کنن.  

شما که مشکلی ندارین، خانم راد؟»

 

لب‌هایش کمی رنگ باخت، اما گفت: «نه… چرا باید مشکل داشته باشم؟»

 

در باز شد.  

اسدی وارد شد، ته‌ریش چند روزه، زیر چشم‌ها گود افتاده.  

وقتی نگاهش به مهسا افتاد، یک لحظه همه‌چیز در چشمانش واضح شد:  

ترس.  

خشم.  

و چیزی شبیه شرم.

 

گفتم: «بفرمایید، آقای اسدی.  

بشینین.»

 

هر دو روبه‌روی من، کمی مورب نسبت به هم، نشستند.  

بین‌شان فاصلهٔ یک صندلی خالی بود؛ فاصله‌ای که از هر اعترافی بلندتر حرف می‌زد.

 

«ازتون ممنونم که اومدین.  

تصمیم گرفتم بخش پایانی سؤال‌هام رو، با حضور هر دوتون انجام بدم.  

اینجوری… سوءبرداشت‌ها کمتر می‌شه.»

 

اسدی گفت: «متوجه نمی‌شم، سوءبرداشت از چی؟»

 

به جای جواب، پرسیدم:

 

«شما گفتین که با همسرتون رابطه‌تون خوب بوده.  

دو سه نفر اما… از اختلاف‌های جزئی حرف زدن.  

خانم راد هم گفتن که بهار نسبت به رابطه شما باهاش حساس شده بوده.  

شما چی فکر می‌کنین؟»

 

اسدی اخم کرد. نگاهش بین من و مهسا جابه‌جا شد.

 

«این دیگه چه جور سؤال پلیسیه؟  

الان دقیقاً… دنبال چی هستین، سرگرد؟»

 

شانه بالا انداختم.  

«ما دنبال *واقعیت* هستیم.  

گاهی واقعیت‌ها توی چیزهای به‌ظاهر شخصی خودشان را نشان می‌دن.  

مثلاً…  

این‌که شما و خانم راد، چند وقت بود که این‌قدر با هم صمیمی شدین؟»

 

هوای اتاق سنگین شد.  

مهسا نگاهش را از من دزدید؛ اسدی مستقیم خیره شد، ولی فقط برای دفاع.

 

«ما فامیل هستیم. این‌که… جرم نیست.»

 

«نه، جرم نیست.»  

کمی جلو رفتم.  

«اما بعضی‌وقت‌ها *زمینه* جرم رو فراهم می‌کنه.»

 

چشم از او برداشتم و دوباره رو به مهسا گفتم:

 

«خانم راد،  

شما گفتین اون شب، قبل از شام، با بهار رفتین بالکن.  

درسته؟»

 

«بله.»

 

«و اون… دربارهٔ شوهرش به شما چی گفت؟  

جمله‌هاش رو یادتون هست؟»

 

مهسا لبش را جوید.  

«گفت… گفت "می‌دونم یه چیزی بین شما هست."  

منم گفتم داره اشتباه می‌کنه.  

همین.»

 

اسدی ناگهان گفت: «این مزخرفه. شما دارین—»

 

دست بلند کردم.  

«من نگفتم چیزی بین شما هست، آقای اسدی.  

گفتم *اون* فکر می‌کرد.  

این دو تا با هم فرق دارن.»

 

به عمد، جمله رو نصفه در ذهنش کاشتم.  

همچنان لحنم خنثی بود، اما واژه‌هایم نه.

 

برگشتم سمت هر دوشان:

 

«یه سؤال مشترک دارم، از هردوتون.  

و ترجیح می‌دم جدا جدا جواب ندین؛ هر دو همین‌جا، همین الآن.»

 

مکث کردم.  

«به نظرتون…  

چه کسی *بیشتر* از مرگ بهار سود می‌برد؟»

 

*

 

هیچ‌کدام فوری جواب ندادند.  

مهسا اولین کسی بود که لب باز کرد:

 

«این… چه جور سؤال…»

 

اسدی گفت: «هیچ‌کس! من خانوممو دوست داشتم—»

 

«جالبه.»  

آرام گفتم.  

«چون معمولاً، توی قتل‌های این‌چنینی، قاتل کسیه که بعد از مرگ مقتول،  

یا آزادتر می‌شه…  

یا تنها کسیه که چیزی رو از دست *نداده*.»

 

چشم‌هام رو بین‌شون چرخاندم؛ با دقت، بی‌رحم.

 

«یکی‌تون، حداقل، الان باید احساس کنه زمین زیر پاش خالی شده.  

و یکی‌تون…  

داره فقط نقشِ "نگران" رو بازی می‌کنه.»

 

فنجان مهسا لرزید. اسدی نگاهش رو به میز دوخت.  

من هیچ چیزی به روی خودم نیاوردم.

 

دفترچه رو بستم، انگار تمام شده.

 

«برای امروز کافیه.  

ممکنه مجبور بشیم هردوتون رو دوباره احضار کنیم.  

تا اون موقع،  

بهتره هر اتفاقی که اون شب افتاده،  

رو با خودتون مرور کنین.»

 

بلند شدم.  

«ممنون از همکاری‌تون.»

 

در ظاهر، فقط یک بازجویی بود.  

در باطن،  

من داشتم تماشا می‌کردم که کدوم‌شان،  

زودتر زیر وزنِ «حقیقت» خم می‌شود.

 

*

 

وقتی از اتاق رفتند، تنها که شدم، کنار پنجره ایستادم.  

این‌بار تصویر بهار جلوی چشمم آمد—نه از روی عکس‌های پرونده،  

بلکه از روی چیزی که در حاشیهٔ تمام این ماجراها بود:

 

زن جوانی که نمی‌خواست زندگی‌اش فرو بپاشد.  

مردی که نمی‌خواست از همسرش جدا شود، اما از خیانت هم نگذشته بود.  

و دخترخاله‌ای که…  

یا شریک جرم بود،  

یا تنها کسی بود که حاضر شد همه‌چیز رو به آتش بکشد.

 

و من می‌خواستم دقیقاً بفهمم:  

کدوم‌شون؟

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
×
×
  • اضافه کردن...