رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام دلنوشته: من بدون او

نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر رمان: عاشقانه، تراژدی

 احساس میکردم آن روز دیگر همه چیز تمام شده. دیگر باد نمیوزد، دیگر باران نمیبارد، دیگر بهار نمیشود، درخت شکوفه نمیدهد و خیلی دیگرهای دیگر.

اما گویی احساسم مانند همیشه راستش را به من نمیگفت، من فکر میکردم بعد از او همه چیز تمام میشود اما هیچ چیز تمام نشد. باد وزید، باران بارید، بهار فرا رسید و درخت هم شکوفه داد. زندگی اکنونم با زندگی گذشته ام تفاوت چندانی نداشت فقط او دیگر نبود..! 

  • هانیه پروین عنوان را به دلنوشته من بدون او | زهره کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • 2 هفته بعد...

زمانی داشتنت ارزوی هر شب و روزم بود و اکنون فراموش کردنت! 

میدانی خسته ام از نداشتنت، مگر منِ خسته چقدر تحمل دارد؟! چقدر باید زجر بکشد تا نیم نگاهی از سمت تو مانند کودکی که بخاطر یک عروسک ذوق دارد، خوشحالش کند؟! 

گاهی اوقات دلم میخواهد همانند خودت بی رحم باشم، همانطور که غرورم را خورد و احساساتم دا لقد مال کردی، من هم چون تو چیزهایی بگویم که همچون اینه شکسته هزار تکه شوی، همان گونه که ذوقم را کور کردی ذوقت را چون چشمان زلیخا کور کنم. اما افسوس که من چون تو نیستم و این دل، طاقت یک لحظه درد و رنج تو را ندارد..! 

  • 4 هفته بعد...

هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟!

 

اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچ‌کدام نمی‌توانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرین‌ترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمی‌شود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح می‌دهم.

 

اما با همه این‌ها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.

  • 1 ماه بعد...

سه سال سکوت، سه سال گفت‌وگو با سایه‌ها، با خاطراتی که گویی نفس می‌کشند هر بار که نامت را کسی بی‌دلیل می‌گوید.

من در غیابت بزرگ شدم، نه با آرامش، بلکه با عادت به نبودنت. تا خستگیِ انتظار جای خودش را به بی‌نیازی بدهد — یا شاید فقط وانمود کند که داده است.

و حالا تو آمده‌ای، آرام، شبیه نسیمی که نمی‌داند بعد از طوفان چه‌طور باید نفس بکشد.

بازگشتت بویِ شک دارد، بوی سؤالاتِ بی‌پاسخ، بویِ دلی که هنوز نمی‌داند ببخشد یا فراموش کند.

تو فرصت می‌خواهی، اما فرصت فقط واژه‌ای نیست؛ تکه‌ای از جانِ من است که باید دوباره بسپارم، بی‌اطمینان از اینکه برمی‌گردد یا نه.

شاید بخشش آسان‌تر باشد، اما بازسازیِ اعتماد، همان‌قدر سخت است که ساختنِ پل میان دو دل پس از سال‌ها ویرانی.

من هنوز نمی‌دانم می‌توانم دوباره راه دهمت به دنیایی که روزی ویرانش کردی. اما می‌دانم که اگر راه بدهم، این بار نه از عشق، بلکه از شجاعت خواهد بود؛ شجاعتِ روبه‌رو شدن با چیزی که هم پایانِ من است، هم آغازِ تازه‌ای که شاید هرگز شروع نشود. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده

در سکوت شب، میان هزار فکرِ ناتمام، به نقطه‌ای رسیدم که همه چیز تمام شد… دیگر نمی‌خواهمت، راحت شدی؟!

سال‌ها برای داشتن تو جنگیدم، آرامَت کردم وقتی دنیا علیه‌ات بود، اما حالا دیگر حتی خواهش و التماست هم نرمم نمی‌کند.

دلم خسته شد از تکرارِ وعده‌ها، از نادیده گرفته شدن‌ها، از دردی که انگار فقط سهم من بود.

زیاد از تو دلگیر بودم، از بی‌تفاوتی‌ات، از سکوتی که معنایش بی‌علاقگی بود.

می‌دانی؟ دیگر برایم مهم نیستی، نه صدایت، نه نبودت. فقط یک تجربه‌ای شدی میان هزار خیالی که روزی زیبا بود و حالا رنگِ رفتن گرفته.

شاید راحت شدی، شاید سبک شد قلبت وقتی دیدی من دیگر اصراری ندارم.

اما باور کن، این “رفتن” برای من فقط یک تصمیم نبود، خلاصه‌ی تمام دردی بود که نامش “تو” بود.

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...