رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۱۲۴ (میان تیغ و تپش)

آیلا دل نگران در حیاط تاریک خانه آقای رحیمی،
زیر درخت بلند و پرشاخه و برگ قدم می‌زد..
که از شدت باران در امان مانده بود..
دلهره بدی از سرشب به جانش افتاده بود و گویی قصد ترک کردنش را نداشت..
شنیدن آن صدای شلیک ها،
قلبش را به گونه ای لرزانده بود که تمام جانش به رعشه بیافتد..
و بی اراده زیرلب ناباور زمزمه کند: نه..نه...اومدن..
دستان لرزانش را محکم به هم چسباند و درهم پیچید..
تمام فکرش به سوی کیاراد کشیده شد..
در دل نجوا می‌کرد: چجوری تونست من رو اینجا تک‌ و تنها ول کنه و بره؟ دو روزه ازش خبری نیست..یعنی...یعنی رفته..؟
سر به آسمان می‌گیرد و نفس منقطعی می‌کشد: خدایا..آخه من تنها چیکار کنم..؟
فکری به ذهنش خطور کرد..
متفکر به در حیاط خیره شد..
تنها راهش این بود که به دنبال کیاراد برود..
تصمیم گرفت به آن کلبه برود..
در نظر خودش، پیش کیاراد جایش امن‌تر از این خانه بود!
او با چشم و دل حمایت کیاراد را دیده و حس کرده بود..
پس وقتی کنارش باشد،
اگر تمام دلاورها هم قصد جانش را بکنند، او به کیاراد اعتماد داشت..!
خودش هم نمی‌دانست این اعتماد از کِی و کجا در قلبش ریشه دوانده بود..
به طرف اتاق مهمان که خوشبختانه بیرون از سالن اصلی خانه بود، برگشت..
با نگاهی جزئی به اتاق،
شنل بافتنی سفید رنگی که گوشه‌ی اتاق آویزان شده بود را برداشت و روی خود انداخت..
و سراسیمه کفشش را مجددا پوشید و پس از آنکه مطمئن شد کسی بیرون نیامده تا مانعش شود،
به طرف حیاط دوید و بی‌صدا از خانه بیرون زد..
در کوچه قدم می‌زد و باران به صورتش شلاق می‌زد..
که صدای شلیک در شهر پیچید..
رنگ از رخش پرید و لب‌های لرزانش از هم باز شد: خدایا..
نفسش از شدت ترس می‌لرزید..
دستانش را با حس سرمای تیزی درهم گره کرد و با تردید قدم برداشت..
ثانیه به ثانیه‌ی قدم هایش با از نظر گذراندن اطرافش گذشت..
می‌ترسید از آنکه در این تاریکی و دیروقت بودن شب،
ناگهان کسی پشت سرش حضور داشته باشد..
و یا آنکه حدسش درست باشد و آن صدای شلیک برای اهالی این روستا نباشد، بلکه برای دلاورها باشد...
اگر کیاراد رفته باشد چه..؟
اگر برنگردد؟
اگر بیایند سراغش و جانش را بی صدا بگیرند..؟
بغض و ترس همزمان گلویش را می‌فشرد..
اما برای آیلا،
ماندن و بلاتکلیف بودن سخت‌تر از رفتن بود...
باران شدید خیابان‌های تاریک را تاریک‌تر و دلگیر‌تر از همیشه نشان می‌داد..
به گونه ای بود،
که گویی هیچ‌ کسی در خیابان ها نبود..
دخترک با اضطراب غیرقابل وصفی،
از گوشه های دیوارها و کوچه ها رد می‌شد و دستش را به دیوارها گاردطور می‌گرفت‌..
تا اینکه بالاخره کلبه را دید..و نفس لرزانی کشید..
تردید داشت..بیش از اندازه!
مخصوصا که حالا نزدیک دم در کلبه شده بود و توانسته بود به سختی از بین آن دار و درخت و جنگل خوفناک و تاریک رد شود..
در کلبه نیمه باز بود..
هنوز میان افکار مشوش ترس و تردیدش درگیر بود،
که با دیدن رد خون میان در شوکه شد و نفسش چندثانیه برید!
مات و مبهوت فقط به خون خیره شده بود..
میان چشمانی که چهارتا شده بود و دستانی که می‌لرزید تا در را باز کند، مانده بود..
پاهایش سست شده بودند و برای شجاعت یاری‌اش نمی‌کردند..
برای وارد شدن نگران بود..
اگر کیاراد آنجا نباشد چه..؟
اگر کسی هنوز داخل کلبه پنهان شده باشد..؟
اما ترس از ندیدن کیاراد و آنجا تک و تنها ماندن در حالیکه نه راه پس دارد نه راه پیش، برای آیلا بدتر بود!
نفسش را لرزان بیرون فرستاد..
جرأت و قدرتش را در مشت کردن دستانش جمع کرد..
و خیلی ناگهانی در را آرام باز کرد و به داخل سرک کشید..
قلبش بی وقفه تند می‌زد..
نور ضعیف شومینه و صدای خش‌خش چوب‌های آتش،
توجهش را جلب کرد..
اما...
همان نور ضعیف کافی بود تا متوجه چهره مردی شود که بی رمق به دیوار تکیه داده و چشم بسته است..
چشمان آیلا وحشت زده از هم باز شد..
گویی ترس را از یاد برده باشد..
به سوی کیاراد دوید و کنار او روی دو زانو نشست: آقای دلاور..؟ آقای‌ دلاور صدامو می‌شنوین..؟
دست های سرد و یخ زده‌اش را محتاطانه روی صورت او گذاشت: خواهش می‌کنم چشماتونو باز کنین..
اما کیاراد، هیچ واکنش نشان نمی‌داد..
آیلا روی‌ صورت او خم شده بود و وچهار چشمی به او خیره شده بود..منتظر واکنش کوتاهی از سوی او بود..
اما باز هم هیچ علامتی از سوی کیاراد دریافت نکرد..
اشک در چشمان معصومش حلقه زد..
و پشت بندش هق خفیفی زد و سرش به پایین خم شد: نه..نه..خواهش می‌کنم تنهام نذارین..من..من روی قول شما حساب کرده بودم..
سر بلند کرد و هق بلندتری زد: نباید تنهام بذارین..
کیاراد از درد، نفس سنگینی کشید..
و چشمان و لبانش را محکم به هم فشار داد..
آیلا خیلی سریع نگاهش به او کشیده شد..

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 127
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: میان تیغ و تپش نویسنده: ایناس سعداوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر رمان: عاشقانه، روانشناختی  خلاصه: از دلِ دو آدم متفاوت، یکی از خاکِ سختِ رنج، قد کشیده، یکی از آتشِ قدرت! هیچ

مقدمه:🌱 در نگاهت حادثه افتاد؛ بی‌هوا، بی‌نام، بی‌منطق… مثل رعدی که نمی‌پرسد به کدام آسمان می‌زند.؟ من دختری از خاکِ رنج بودم، بی‌پناهِ بادهای تلخ، تو مردی از جنسِ اقتدار، عدالت، و گ

پارت۱ (میان تیغ و تپش) آیلا: دستی به موهای لخت طلایی تیره‌ام کشیدم و کلافه اونارو برای بار هزارم زیر مقنعه کردم..و با حرص کمی نگاهش کردم: خب نظر تو چیه کلا یه مدت همو‌ نبینیم؟ فکر کنم برای ت

پارت ۱۲۵ ( میان تیغ و تپش)

پلک های کیاراد خیلی آرام از هم باز شدند..
چشمان نیمه بازش با آن دید تار مانند، لحظه‌ای روی‌ صورت گریان و آشفته‌ی آیلا ثابت ماند..
با همان صدای ضعیف و گرفته،
به سختی گفت: مگه نگفتم..از اون خونه بیرون نیا..
آیلا اشک‌هایش را پس زد: دارین خون از دست می‌دین..
کیاراد خواست صاف بنشیند، اما درد امانش نداد..
دستش را به دیوار چوبی گرفت،
و نفسش را به سختی بیرون داد..
آیلا هراسان، به خود آمد و بازویش را آرام گرفت: تکون نخورین..خواهش می‌کنم..
نگاه کیاراد از گوشه‌ی چشم، آرام روی صورت ترسیده و چشمان سرخ آیلا نشست..
چند ثانیه به او خیره شده بود..
سپس نگاهش را گرفت و با اخم خفیفی به بازویش نگاهی انداخت: بهت گفته بودم اونجا امن‌تره..
آیلا خودسرانه جواب داد: وقتی صدای تیر رو شنیدم، نمی‌تونستم دست روی دست بذارم و منتظر بمونم ببینم چطور میان سراغم..
کیاراد خواست چیزی بگوید،
که ناگهان درد شدیدی در کتفش پیچید..
اخم کوتاهی کرد و سرش را لحظه‌ای پایین گرفت..
آیلا وحشت زده نزدیکش شد: باید یکی رو خبر کنیم..باید کمکتون کنم..
آیلا نیم‌خیز شد که بلند شود،
که کیاراد خیلی تند مچ دست ظریفش را گرفت..: نه!
گرمای دستش، آیلا را میخکوب کرد..
و باعث شد بی اراده،
نگاهش روی دست کیاراد که دور مچش حلقه شده بود،
طولانی بیافتد...
کیاراد با نیم نگاهی به آیلا، دستش را آرام رها کرد..
و صدایش هرچند ضعیف بود،
اما هنوز همان اقتدار همیشگی را داشت.. : کسی که امشب شلیک کرد..مطمئن نشده مردم یا نه..ممکنه برگردن!
قلب آیلا فرو ریخت..
ناخودآگاه سر چرخاند و به در نیمه باز کلبه نگاه کرد..
کیاراد نگاه از او نگرفت..
آیلا مجددا به کیاراد چشم دوخت..
اما با دیدن نگاه کیاراد که حتی در آن حال نیز آرامش را القا می‌کرد،
جا خورد..
و نگاهش را به جایی میان کتف و بازوی کیاراد انداخت..
آرام و بی اراده زمزمه کرد: کی این‌ کارو کرد..؟
نگاه کیاراد سرد شد..
و به طرف پنجره اتاق چرخید..
پس از چند ثانیه سکوت،
آیلا بر این باور رسید که نمی‌خواهد با او چیزی را درمیان بگذارد..
پس لب فرو بست و زخمش را چشمی معاینه کرد..
اما با شنیدن جمله و لحن مرموز کیاراد که همچنان سرد بیان شده بود،
نگاهش خیلی آرام بالا آمد و روی نیمرخ کیاراد نشست..
--کسی که از بودن من بیشتر از مرگم می‌ترسه!

دقایقی گذشت..
آیلا بی قرار در کلبه قدم می‌زد..
که کیاراد با چشمان بسته،
تشر خفیفی زد: از سرو صدا خوشت میاد؟
آیلا انگشت به دهن گرفته و حالت متفکر به خود گرفته بود،
که با تشر کیاراد دستانش را کنار بدنش مشت کرد: باید زخمتونو ببندم!
صورت کیاراد به شدت رنگ‌پریده و خسته به نظر می‌رسید..
و در نظر آیلا الآن وقت لجبازی و کل کل نیست!
--با جون بیمار‌هات معامله می‌کنی...خانم پرستار؟
آیلا اخم ظریفی ناشی از کنجکاوی کرد و از حرکت ایستاد: منظورتون چیه؟!
گوشه‌ی لب کیاراد خیلی خفیف بالا رفت..
آیلا مصرانه کنارش نشست: نمی‌فهمم..یعنی چی؟
کیاراد چشمانش را خمارگونه باز کرد و از گوشه چشم به او نگاهی انداخت..
که در نگاه آیلا، بی اندازه جذاب به نظر رسید..
--هنوزم زیادی حرف می‌زنی..
اما نگاه آیلا به بازوی او و خونریزی آن کشیده شده بود..
بیخیال سر به سر گذاشتن کیاراد شد..
این مرد انگار نه انگار که داشت خون زیادی از دست می‌داد و موقعیت خطرناکی داشتند..
دخترک دست و پایش در آن کلبه و تاریکی اطرافش می‌لرزید..
اما آیلا خبر نداشت...
خبر نداشت که،
کیاراد تلاش می‌کرد ذهن دخترک ترسیده را از این اتفاقات رعب‌انگیز پرت کند..

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲۶ (‌میان تیغ و تپش)


آیلا ناگهان قدم هایش متوقف شد و درمانده به کیاراد خیره شد..
ته دلش لرزید..
برای اولین بار او را به شکل یک خان غیرقابل نفوذ نمی‌دید..
بلکه او را یک مردی می‌دید که ممکن بود هر لحظه از دست برود..
کیاراد همچنان چشم می‌فشرد و سعی داشت خودش را حفظ کند!
آیلا به سوی او رفت و آرام رو به رویش نشست..
--باید گلوله رو در بیاریم..
کیاراد چشم باز نکرد: فقط رد شده!
آیلا نفس کوتاهی کشید و به یاد آورد تمام آن لحظات سخت بیمارستان را..
که همچنان باید با روحیه قوی بجنگند!
با تردید به سمت دکمه های پیراهن کیاراد دست برد..
اما همان لحظه مکث کرد..
زیرچشمی به کیاراد نگاهی انداخت..
اما هیچ عکس العملی نشان نمی‌داد و این بی‌تفاوتی، کارش را راحتتر می‌کرد..
-- می‌ترسی؟
آیلا فورا اخم ظریفی کرد: نه!
--پس چرا دستات می‌لرزه؟
آیلا نامحسوس به دستانش نگاهی انداخت و برای حفظ غرورش آن ها را مشت کرد..
و آرام گفت: گفتم که، نمی‌ترسم..!
کیاراد همچنان با احساس ترس دخترک بازی می‌کرد: پس ترسیدی من بمیرم!
جمله‌ی او آن قدر ناگهانی بود که آیلا تند سر بلند کرد و به او خیره ماند..
چشم‌هایشان در نور لرزان شومینه به هم گره خورده بودند..
چشمان آیلا دو دو می‌زد..
و کیاراد تیز و مرموزانه بود!
آیلا خواست سریع جواب دهد و مخالفت کند، اما..
نتوانست..
و همین سکوت کافی بود!
ترسیده بود برای این مرد اتفاقی بیافتد؟
مردی که اینروزها تنها حامی و پناه او شده بود..
وقتی عقل و قلب، نامحسوس به این ترس اعتراف می‌کردند، دیگر جایی برای انکار باقی نمی‌ماند!
کیاراد سرش را به سمت بازویش چرخاند و آن را از نظر گذراند..
اما جمله‌اش بی نهایت عمیق بود..
--برای کسی که می‌گفت به من اعتماد نداره نصف شب تا وسط جنگل اومدن، کار کوچیکی نیست!
این‌بار آیلا نگاهش را ندزدید..
و هنوز به کیاراد خیره شده بود..
که ناگهان صدای شکستن شاخه ای از بیرون کلبه آمد..
گویی شاخه زیر پای کسی له شده بود..
هردو نگاهشان به هم گره خورد..
کیاراد اخمی کرد، و آیلا خشکش زد!
نگاه کیاراد فورا هوشیار شد و با وجود درد صاف نشست و دستش به سمت اسلحه پشت کمرش رفت..
آیلا  خیره به در وحشت زده زمزمه کرد: برگشتن..؟!
صدای قدمی آرام نزدیک در کلبه پیچید..
آیلا نفسش را حبس کرد..
تمام بدنش گویی یخ زده بود و توان انجام هیچ‌کاری را نداشت..
کیاراد با وجود درد شانه‌اش اسلحه را محکم در دست گرفت و خیلی آرام از دیوار فاصله گرفت..
خون هنوز از زیر آستین پیراهنش به مچ دست و انگشتانش سرازیر می‌شد و روی کف کلبه چکه می‌کرد..
آیلا نگاهش میان او و اسلحه‌ی سرخ شده از خون، در گردش بود..
اما انگار ذهن کیاراد، درد را کنار گذاشته بود!
با صدایی پایین و جدی،
خیره به در اما خطاب به آیلا گفت: برو پشت من بمون!
آیلا با تعجب به خونی که شدیدتر شده بود و کف کلبه را غرق کرده بود نگاه می‌کرد..
بی اراده زمزمه کرد: خون....
کیاراد این‌بار تشر زد: سریع باش!
صدای قدم ها نزدیک‌تر می‌شد..
آیلا ناباور دستش را به بازوی کیاراد گرفت: فکر کنم زخمت....
کیاراد به اجبار و بی توجه به حرفش،
بازوی نحیفش را گرفت و به پشت تقریبا کشاند..
آیلا سکندری خورد و پشت سر کیاراد روی زانو نشست..
خواست چیزی بگوید که...
تقه ای به در خورد و چشمان درشت شده‌ی آیلا از پشت قامت کشیده و بزرگ کیاراد، در را می‌پایید..
آرام در گوش کیاراد پچ زد: داره میاد..
کیاراد به سوی او سر چرخاند..
فاصله آن‌ها به قدری کم بود، که شرم در چهره آیلا نمایان شود..
کیاراد تند نگاه گرفت و به در خیره شد..
آیلا که حالا متوجه شده بود  تا چه حدی نزدیک به او شده است ، خجالت زده به عقب برگشت..

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...