رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت ۹۹ ( میان تیغ و تپش)

آیلا


چند دقیقه ای می شد که به سینی پر از ظرف غذای مقابلم که یکی از نگهبانان هیزشون آورده بود،
خیره مانده بودم..
از فرط عصبانیت و زور خشم،
دلم می‌خواست بکوبونم به صورتش!
اصلا نمیخوام لب بزنم..
بذار دست نخورده برگرده.‌‌..
اما...‌.
ناخودآگاه آخرین جمله‌اش موقع رفتن در ذهنم تداعی می‌شد...
"حداقل با خودت و جسمت لج نکن و مشکلی نداشته باش،
این جسم توئه که داره تاوان این لجبازی رو میده!"
ای بابا..
چرا تک تک جمله هاش از مغز من آشفته بیرون نمی‌رفت؟
اما نمیدونم چرا،
بین اینهمه گرسنگی و ضعف جسمی،
جمله اش در نظرم منطقی آمد!
مثل دختری بودم که گویی یک سال نه غذایی دیده بود و نه بویی از آن چشیده!
با ولع تک تک محتویات سینی را خوردم..
و چه خوب بود که در کنارش نوشیدنی گذاشته شده بود..
حال باید به حال مردی دعا می‌کردم که آقایی کرد و دستور داد برایم غذا بیاورند،
یا باعث شد اینجا گیر بیافتم و زندانی شوم....؟
گرسنگیم که برطرف شد،
حس بی‌خوابی شدیدی سراغم آمد.‌.
و به نظرم خیلی باید طبیعی باشد،
حداقل برای دختری که چند شبی است خواب راحت ندارد‌‌..
هنوز پلک هایم سنگین نشده بود،
که تقه ای به در زنگ زده آهنی خورده شد..
مردد بودم که بپرسم ،
اما پس از شنیدن صدای عمه،
گویی که تمام دنیا را به من داده باشند...
به سرعت از جایم که گوشه آخر اتاق به کارتون ها تکیه داده بودم،
بلند شدم و به طرف در اتاق دویدم..
خودم را به در چسباندم: عمه؟ هستی هنوز..؟
پر بغض لب زدم: عمه من بیدارم نرو...
که صدایش را پچ وار شنیدم: هیییشش دختر یه لحظه ساکت شو..
متوجه شدم خودش را مخفی کرده
و کسی این اطراف است‌.‌.
پس از دقایقی عذاب آور،
صدای عمه در گوشم که به در چسبانده بودم،
طنین انداخت: آیلا..؟!
تند گفتم: اینجام عمه..
بی قرار بودم...
بی‌قرار آغوش امنش!
و در صدای عمه شهین این روزها فقط بغض حس می‌شد: دخترم..این خدمتکارها راست میگن خان جوان دستور داده برات غذا بیارن؟
کنجکاو گفتم: آره‌‌..درسته..چطور مگه؟!
عمه که گویی حرف اصلی‌اش را که او را تا به اینجا کشانده بود فراموش کرده باشد،
خنده غمگینی کرد: خوردی غذاتو؟ لج نکنی باز نخوری.‌.منکه میدونم باز میخوای لج کنی‌..
نگاهم چرخید و به سینی خالی افتاد...
آهسته گفتم: خوردم عمه..من خوبم!
و شنیدم صدای نفس آسوده‌اش را...
-- دخترم..فردا نمیدونم خان بزرگ چه دستوری رو حکم میکنه، اما مطمئنا با وجود خان جوان تصمیم خوفناکی نمیشه..
اومدم بهت بگم نگران چیزی نباشی من کنارتم قربونت بشم..
و هق خفیفی می‌زند: آخ.. که دل من برات خونه دختر...نمیدونم این تقدیر لجوجت چی خواسته که هر روز داره سنگین‌تر میشه برات..
و من توان انجام هرکاری ازم سلب شده...چیکار میتونم بکنم برات؟ ها...؟ چه کاری آخه فداتشم....
بغضم را سرسختانه قورت میدهم: عه عمه؟!
قرار بود سر هر اتفاقی اینجوری به هم بریزی و پیش هر کس‌وناکسی اشک بریزی و گله کنی‌..؟
مگه خودت یادم ندادی از خودم دفاع کنم و تقدیر رو با دستام بازی بدم..؟ هوم‌..؟!
کمی مکث می کنم و دلم نمی‌آید درکش نکنم... : دوستت دارم عمه..و میدونم چقدر نگرانمی..
ولی من دیگه اون دختر پنج ساله شکننده ای نیستم که در ذهنت حک شده..یکم بهم اعتماد کن!
عمه سرزنش‌وار اما آرام به من توپید: آره‌..که باز بری فرار کنی؟!
کلافه پوفی کشیدم: مجبور می‌شدم..چیکار باید می‌کردم؟
وایسم تماشا کنم چجوری نقشه قتلمو تمیز می‌چینن؟
شهین تند و با کنترل صدایش،
میان حرف آیلا تشر می‌زند: ولی با فرار نقشه قتل دیگه ای برات چیده میشه!
لب باز کردم چیزی بگویم،
که با صدای هین عمه نفس در سینه ام حبس شد....

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 126
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: میان تیغ و تپش نویسنده: ایناس سعداوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر رمان: عاشقانه، روانشناختی  خلاصه: از دلِ دو آدم متفاوت، یکی از خاکِ سختِ رنج، قد کشیده، یکی از آتشِ قدرت! هیچ

مقدمه:🌱 در نگاهت حادثه افتاد؛ بی‌هوا، بی‌نام، بی‌منطق… مثل رعدی که نمی‌پرسد به کدام آسمان می‌زند.؟ من دختری از خاکِ رنج بودم، بی‌پناهِ بادهای تلخ، تو مردی از جنسِ اقتدار، عدالت، و گ

پارت۱ (میان تیغ و تپش) آیلا: دستی به موهای لخت طلایی تیره‌ام کشیدم و کلافه اونارو برای بار هزارم زیر مقنعه کردم..و با حرص کمی نگاهش کردم: خب نظر تو چیه کلا یه مدت همو‌ نبینیم؟ فکر کنم برای ت

پارت ۱۰۰ ( میان تیغ و تپش)

از زبان راوی


در راه بازگشت از کارخانه،
که با وسواس خاصی آن را از نظر گذرانده بود،
میان راه بازگشت تلفنش زنگ خورد.‌
صحبت های کاری‌اش با متین، متوقف می شود
و با صدای همیشگی آرامش تماس را وصل می کند: بله؟!
یاسر بود،
خدمتکار مسئول آشپزخانه و شیرینیجات عمارت... : سلام خان، خسته نباشید‌..معذرت میخوام موقع کارتون زنگ می‌زنم، اما خواستم اطلاع بدم طبق دستور شما ما انواع غذاها رو فرستادیم و نتیجه همانطور که خواستین بوده..
کیاراد سری تکان می دهد: ممنون..خسته نباشید.. پس بیشتر غذا بفرستید به اتاق انباری!
یاسر که از انجام درست وظیفه و تأیید شدنش توسط کیاراد بی نهایت خوشحال شده بود،
تند گفت: به روی چشم خان..شما امر کنید!
شام رو هم مفصل میفرستیم‌..
کیاراد تشکر کوتاهی کرد و تلفن را قطع کرد‌.
که متین سرفه مصلحتی کرد..
کیاراد نیم نگاهی از گوشه چشم به او انداخت،
و سر به پشتی میز تکیه داد و چشم برهم نهاد..
اما متین پرواضح بود که در جای خود آرام نداشت و حرفی بر دل و زبانش سنگینی می‌کرد‌..
که از گوشه چشم کیاراد تیزبین دور نمانده بود‌‌..
کیاراد همانطور که چشم بسته سرش را به پشتی تکیه داده و ریلکس می کرد،
با صدای خش دار ناشی از خستگی که بی نهایت جذاب حس میشد،
خونسرد زیرلب هشدار داد: حرفتو بزن!
متین هراسان و متعجب به او چشم دوخت..
که کیاراد زیرلب گفت: جلوتو نگاه کن پسر..!
متین از حواس پرتی‌خود و تیز بودن کیاراد،
خنده ای روی لبش نقش بست: والا خان، هوش شما قابل تحسینه..
کیاراد اخمی ناشی از سردردش بر پیشانی‌اش ظهور کرده بود: هوش رو با این چیزا نمی‌سنجن!
و پس از مکث کوتاهی، لب میزند: می‌شنوم!
متین با یادآوری صحبت‌هایی که در ذهنش به آن‌ها نظم داده بود و حالا دوباره همه پخش شده بودند،
آهی می‌کشد: خان این موضوع رو باید خیلی وقت پیش به شما می‌گفتم..
منتهی نه فرصت شد، نه من مطمئنم بودم!
اما امروز که مطمئن شدم گفتم حتما با شما درمیون بذارم‌‌..
کیاراد هنوز خونسرد چشم بسته بود...
که متین حین رانندگی نیم نگاهی به آینه بغلی انداخت و آهسته گفت: راستش...موضوع مربوط میشه به...
متین این پا و آن پا می‌کرد برای گفتنش!
کیاراد چشم باز کرد‌‌...
و به او مستقیما خیره ماند..
این مستقیم خیره ماندن برای متین معنای خاصی داشت...
معنی‌اش این بود که حرف را نپیچاند و برود سر اصل مطلب!
متین که طاقت دیدن آن نگاه نافذ و سخت کیاراد را نداشت، جاده را بهانه کرد و بی تعلل گفت: موضوع به اون دختر مربوط میشه آقا! به... آیلا!
کیاراد خیره به جاده، چشم باریک کرد..
که متین بی وقفه تعریف کرد: راجع به اون قضیه، همون قضیه ای‌که یقه دختره رو گرفته...راستش همسر حاج رحمت الله شاهد این ماجرا بودن..مثل اینکه دختره واقعا بی گناهه و گول پسره رو خورده‌.‌.
مکث کوتاهی می کند‌..
و سپس بی اراده حرصی میشود و دستش روی فرمون مشت می‌شود: اون مردک سعی داشته دختره رو لکه‌دار کنه و مجبورش کنه باهاش ازدواج کنه..
می‌خواست به زور ببرتش زیر عَلَمِ خودش.‌.
الانم آب شده رفته زمین!
اینارو اونموقع نگفتم، چون مطمئن نبودم...
اما وقتی امروز دو نفر شاهد ماجرا بودن و تایید کردن بی گناه بودن دختره رو،  گفتم به شما اطلاع بدم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۱ (میان تیغ و تپش)

کیاراد سری از نشانه تفکر تکان می‌دهد..
نگاهش مانند تیغ،
تیز و برنده است..
و خش صدایش کاملا مشهود بود: اون پسره رو پیدا کنید!
نمیخوام احدی از این ماجرا مطلع بشه، خودم به این کار رسیدگی میکنم‌..!

گرمای زمستان آنقدر تیز نبود که ماندن در حیاط عمارت را سخت کند..
شهین تکیه داده به در انبار،
هق هق می‌کرد و پاره‌ی تنش را غرق نگرانی میکرد..
متین،
ماشین را گوشه‌ای از عمارت پارک می‌کند..
و بی مقدمه در را برای کیاراد خان باز می‌کند.‌‌.
و نگهبانان تا کمر برای ورود خان جوان خم می‌شوند...
کیاراد از متین جدا میشود،
و حین راه افتادن به سالن ورودی عمارت،
با شنیدن صدای ریزی از سمت راست آن،
آرام به آن سو قدم برداشت‌‌..
با دیدن شهین،
ابروهایش اندکی بالا پرید..
و سپس جایش را به یک نگاهی تیره و بی فروغ داد..
دست به سینه،
یک طرف بدنش را به دیوار گچی عمارت تکیه داد..
و نظاره گر آن گریه های دردناک گویا ناتمام شد...
صدای دخترک خیلی ریز بود،
اما به گوشش می‌رسید..
پس از دقایقی،
تعلل را جایز ندانست و آهسته به سوی شهین قدم برداشت..
که شهین با حس حضور کسی دقیقا پشت سرش،
هین خفیفی کشید..
و هنگامی که سر بلند کرد و با چشمانی که چهارتا شده بود کیاراد خان را دید،
تند از جای خود برخاست..
و بی اراده به تته پته افتاد: چیزه..خان..من گفتم یه سر بزنم ببینم که......
کیاراد خونسرد می‌گوید: خواهش می‌کنم.. راحت باشین!
آیلا با شنیدن صدای مردانه کیاراد،
از قصد، بلند غرید: عمه گول ظاهر این آدم رو نخور،
گرگ زاده گرگ شود.
.بخدا همه همینن..نسل ناتمام و حکومت مسبتدی که اینا دارن تموم نشدنیه..
اما من اجازه نمیدم حتی یک روز دیگه هم اینجا بمونم!
حالا می بینید..!
شهین شرمنده و ناباور به کیاراد زل می‌زند..
و دستش را جلو میبرد تا در را بکوبد و آیلا را ساکت کند،
که کیاراد تند، یک دستش را بالا می‌برد..: بذارید بگه، حرف نزنه که میترکه! بهش فشار نیارین..
شهین شرمنده آن همه درک و محبت او می‌شود..
و سر پایین می‌اندازد..
صدایی از آیلا شنیده نمیشد.‌‌.
دخترک آنقدر فشار روانی سختی را میگذراند،
که هیچکدام از کارها و اعصابش دست خودش نبود..
و توان کنترل آنها را نداشت..
و او زمانی که ناچار می‌شد و کنترل خودش را از دست می‌داد،
گوشه ای کز می‌کند..
سر بر زانوهایش میگذارد..
و بی وقفه اشک می‌ریزد.....

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۲ ( میان تیغ و تپش)

آیلا


هم از سکوت گریزان ، هم از صدا بیزار
چنین چرا بی‌قرارم...؟! چنین چرا بیزار؟
زمین از آمدن برف تازه خشنود است،
من از شلوغی بسیار ردپا بیزار ..
قدم زدم!  ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هام شد از هوای پرخاطره بیزار ...

به یاد تمام خاطرات و روزهای خوش ساده‌ای که داشتم،
لبان سرسختم از شدت بغض لرزید..
نمیخواستم به خودم و جسم داغونم خیانت کنم، اما مغز لعنتی من هنوز که هنوز است میپرسد و میپرسد...
چه جوابی داشتم بدهم..؟آیا به اندازه کافی قانع کننده بودند..؟
خیال میکردم دختری‌ام که ساده گول نمیخورد..
اما من داشتم خودم را گم می‌کردم‌..
یک روز یکی نه با وعده،
نه با نقاب،
بلکه با یک لحن آروم و یک نگاه ساده و کوچک...
و من بدون اینکه بفهمم یا حس کنم، تمام دیوارهایی که ساخته بودم رو کم کم آوردم پایین..
نه اینکه ساده لوح باشم، نه!
بلکه من می‌خواستم خوش بین باشم!
فقط برای یک بار هم که شده خواستم باور کنم احساس را..
اما سختی این قضیه اونجاست که،
امان از روزی که آدم قوی و سرسخت درنظر خودش گول خورده باشد..
بی دلیل نبود که نمی‌توانستم عمیق عاشقش شوم..
بی دلیل نبود..!
جایی در قلبم می‌ترسید اعتماد کند..
و مدام به من نهیب این کار را زده بود..
آه پرحسرتی می‌کشم و دست از سرزنش کردن خودم برمی‌دارم..
گذر زمان در این اتاق لعنتی را حس نمی‌کردم..
دلم برای کارم، رفیق هایم، خانه، اتاقم...
برای همه تنگ شده‌.‌.
نگاهم به سینی غذایی که برای شام آورده بودند خورد..
این‌بار برخلاف ناهار، سیر بودم و دلم می‌خواست آزاد شوم..
حس یک پرنده تو‌ی قفس را داشتم..
همانقدر خفقان آور!
اما توی سینی چند نوع شیرینی و شکلات بود که توجه مرا جلب کرده بود..
چه کسی خبر داشت من دلم واقعا یک چیز شیرین می‌خواست توی این دوره..؟!
خدمتکار دختر آورده بود، پس احتمالا نازیلا پیشنهاد کرده بود..
یک شکلات برداشتم و خوردم..حس کردم جان تازه ای گرفتم‌..
با گذشت چند دقیقه عذاب آور، کلید توی در با صدای بدی می‌چرخید..
ناخودآگاه پشت چند کارتون سنگر گرفتم!
و با چشمای کنجکاو و درشتم خیره در بودم..
که دو نفر با هیکل درشت وارد شدند و نگاهی به اطراف اتاق انداخت..
با نگاهشان دنبال من میگشتند..
نفر دوم متوجه من شد، و با صدای کریهش گفت:  اونجاست!
سمت من آمدند و بی توجه به تقلاها و ناسزا گفتنم،
به زور مرا بردند..
نمی‌دانستم مرا کجا میبردند..؟
این‌بار ترسم قابل انکار نبود...وقتی ون مشکی دودی شده را دیدم قلبم ریخت..
فیروزخان دم سالن عمارت عصا به دست ایستاده..
و شاهرخ کنار او خمشگین مرا تماشا می‌کرد‌..
اینجا چه خبر است؟!
عمه شهین جیغ گوش خراشی میکشید و بر سر و صورت خود میکوبید..
پاهایم سست شد...
خدای من...
پس...پس وقتش رسیده..؟
به همین راحتی من محکوم شدم و هیچ دلیل کوتاهی برای اثبات بی گناهی من وجود نداشت..؟
جان و جسم من همانقدر بی ارزش بود..؟
نازیلا از بین خاتون و چند خدمه،
تند رد شد و همه را از بین راه پس زد..
سمت من دوید و جیغ کشید: نمی‌ذارم..نمی‌ذارممم دست هیچکدومتون بهش بخوره..
و جلوی من ایستاد و دستانش را باز کرد..
سرش را تند تند و ناباور به طرفین تکان داد: اون زنده می‌مونه..نمی‌کشینش..نمییکشینش من نمی‌ذارم..این نهاایت بی عدالتی و ستمه..
هق هق کرد و چرخید و من مات مانده را محکم بغل کرد: آیلااا..عزیزدلمم..
و یکهو صدایش را ناگهانی پایین آورد و دم گوشم آهسته پچ زد: کیاراد تو راهه..مطمئن باش پشتته..نگران هیچی نباش!
پس داشت تظاهر می‌کرد؟
چرا کارهای همه خارج از فهم و درک من شده بود..؟
مطمئن بودم گریه ها و کارهای نازیلا برای تظاهر نبود و از ته دل بود..
اما درکنار همه این‌ها،  امیدوار بود!
دهانم بی هدف باز و بسته می‌شد...
دستانم به گونه‌ای بی جان شده بود که نازیلا را بغل نکرد‌..
نگاهم تنها میخکوب ون مرموز و ترسناک مقابلم شده بود..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۳ ( میان تیغ و تپش)

قطره اشکی بی اراده و پر غم،
از چشمم سر خورد..
دیگر نمی‌توانستم جلوی هیچ یک از احساساتم را بگیرم..
نمی‌خواستم بپذیرم این تقدیر تلخ را،
اما وجود یک حقیقت تلخ را باور کردم..
آن هم قدرت این ظالمانی بود که به راحتی حکم می‌کرد...
اما اگر بگم نا امید شده بودم،
شبیه یک دروغ بود..
لب خیس از اشکم را با زبان تر کردم،
و در گوش نازیلا آرام گفتم: به جای این اشکا، کمکم کن..تنهایی کاری نمیتونم بکنم..
ناباور با چشمان سرخش به من خیره ماند..
حق داشت شگفت زده شود..
شاید انتظار همه این باشد که التماس کنم،
هق هق کنم و فغان بکشم..
با شنیدن صدای ضجه زدن عمه،
نگاهم از سرشانه نازیلا به سوی او چرخید که دست به آسمان دراز کرده بود: قلبم داره آتیش میگیره..‌آی خداا...بی گنااهه..به خدا که پاکه..از خدا بترسید !!
نگاهم کرد و بر صورتش زد: زندگیمو دارن ازم میگیرن..پاره‌‌ی تنم رو با بی رحمی دفنش می‌کنن..
نسیم که پا به پای او اشک می‌ریخت زیر بغل او را گرفت تا از زمین و خاک بلندش کند..
و عمه مدام او را پس می‌زد و بر سینه می‌کوبید..
نازیلا فاصله گرفته بود و پر اشک و غم، شاهد همه ضجه ها بود..
به سوی عمه پرواز کردم و بغضم شکست.. : عمه..
در بغل هم اشک می‌ریختیم..
باورش سخت بود..
مثل یک کابوس بود..که پایانش مبهم بود!
فیروزخان با بی رحمی تمام،
با صدای خشکی بدون اینکه حتی نیم نگاهی به سمت ما روانه کند،
به شاهرخ دستور داد: ببرینش!
پنجه های دستان ظریفم محکم لباس عمه را چنگ زد: عمه نذار ببرنم...
انگاری این یک جمله‌ی کوتاه پر از عجزم،
برای عمه مانند یک چاقوی تیزی عمل کرد،
که هق هق در گلویش خفه شد و نفسش بالا نیامد..
محکم تکانش دادم: عمه..عمهه توروخدا چشماتو باز کن..
عمه از حال رفته بود و بازوهای من اسیر دو نفر شده بودند..
تقلا میکردم و خیره‌ی عمه اشک می‌ریختم: نه..نه..
وحشت کرده بودم..
پرخشم چشم در چشم فیروزخان داد زدم: فیروزخاان..روزی می‌رسه پرده از تمام این جنایت ها برداشته شه..و هیچ ستمگری در نگاه تاریخ مخفی نمی‌مونه..
اینو یاادت بمونه!!
هر قطره اشک و خون من بی‌گناه، تمام خواب و خیالت رو آشفته می‌کنه..خدا جای حق نشسته!
احساس کردم عمق نگاهش یک حسی زنده شده بود..
نمیدانستم آن لحظه چی تعبیرش کنم..
اما من حس کردم آن فروخوردگی را..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۴ ( میان تیغ و تپش)

به سختی چشمانم را با یک پارچه مشکی بستند و مرا سوار ون کردن..
قبل از بستن چشمانم نازیلا را از آن سو دیدم که ایستاده می‌لرزید و نگاه ترسان و خیسش قفل من شده بود..
چشمانش را پر از اطمینان باز و بسته کرد..
چگونه می‌توانستم به آن مرد اعتماد کنم..؟
اصلا،
چرا هر بار مجبور می‌شدم به او پناه ببرم..؟
جمله‌اش در باغ، در ذهنم جرقه زد.. " برو، اما با پاهای خودت برمی‌گردی که پناهت بشم.."
مات و حیران ماندم..
چگونه آنقدر پر اطمینان گفته بود..؟
ماشین از جا کنده شد..
مثل ماهی دور و نزدیک آب بودم..
همانقدر بلاتکلیف، میان زنده ماندن و مردن...
قلبم همانند یک گنجشک بر سینه می‌کوبید..
و کنترل لرزش تنم را از دست داده بودم..
ترسیده بودم..خیلی ترسیده بودم..
چقدر نگهبان‌های کناری‌ام راحت میگفتند و می‌خندیدند..
نزدیک کردن یک آدم به سوی مرگ، همانقدر برایشان راحت و بی تفاوت بود...
از صدای صحبت کردن شاهرخ با تلفن همراهش،
متوجه شدم صدا از صندلی کنار راننده می‌آید..
پس خود منفورش حضور داشت...
و شنیدم نگهابان کناری‌ام در صحبت های یواشکی با رفیقش،
هیز وار گفت: این دختره گنجه..حیف شداا !
با شنیدن صدای قهقهه یواشکی‌شان،
چندش‌وار در خودم جمع شدم..
و دستان لرزان قفل شده‌ام را مشت کردم و بر پاهایم قرار دادم..
تمام راه خودم را به در و پنجره ماشین می‌چسباندم..
زجرآور بود..
ناگهان ماشین با صدای وحشتناکی پیچید و متوقف شد..
چون توقفش ناگهانی بود،
همگی به جلو پرت شدیم..
کاش می‌توانستم ببینم..
حس میکردم که همه هراسان و اسلحه به دست،
آماده از ماشین پیاده شدند..
اما صدای یک شلیکی شنیده شد..
جیغ خفیفی کشیدم و سرم را بی اراده پایین گرفتم.‌.
صدایش را توانستم تشخیص دهم..خودش بود..مطمئن بودم..
-- این آخرین اخطار من خواهد بود!
پس خودش شلیک کرد؟
می‌دانستم شلیک به آسمان برای آن‌ها معنای هشدار دادن داشت..
می‌شنیدم نگهبانان مرتب عذرخواهی می‌کردند: آقا جسارت کردیم سمت ماشین اسلحه گرفتیم...خبر نداشتیم خودتون باشید‌..فکر میکردیم مثل هربار تله ست خواستیم از خودمون دفاع کنیم..غلط کردیم...
صدایش خشمگین نبود،
اما به اندازه کافی رسا و بلند بود که بشنوم: از خودتون دفاع کنین تا سالم به محل جنایت برسید؟!
نگهبان به تته پته افتاد،
که صدای شاهرخ شنیده شد..
گویا تازه از ماشین پیاده شده بود: کیاراد..کیاراد..کیارااد..
پرحرص، اما آرام میگفت...
--جز نجات دادن این دختر کاری نداری؟! بعید میدونم درگیر کار نباشی!
اما دلیل پیگیری کردن این قضیه رو متوجه نمیشم؛ این دختر مثل بقیه دخترهای روستا یه خبطی کرده،
که باید پای عواقبش بشینه..این کجاش نامعقوله؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۵ (میان تیغ و تپش)

دلم میخواست پرواز کنم..
حتی اگر به سمت یکی از دشمن هام پرواز کنم..
این را خوب می‌دانستم،
آنقدر بیچاره شدم که پشت یکی از دلاورها پناه بگیرم...
اما هربار می‌فهمیدم،
که چاره ای جز اعتماد کردن بهش را نداشتم..
قلبم تند می‌زد...
می‌ترسیدم هرآن ماشین حرکت کنه و نجات پیدا نکنم..
وقتی راه افتادیم، هربار که سعی کرده بودم این تاریکی محض را از روی چشمانم باز کنم،
تهدید شاهرخ مانع شده بود..
و حالا یکی از نگهبانان درست کنار من نشسته بود..
و اسلحه اش را در بازوی من می‌فشرد: تکون نخور، خان نخواد نجاتت بده همینجا میمونی..
و پوزخندش را حس کردم: فعلا که دستور نداده پیاده شی!
نه..این امکان نداشت..
به راستی مرا تنها می‌گذاشت..؟!
پس دلیل آمدنش...من نبودم..؟
صداها کم‌ و بیش شنیده می‌شد و متوجه شده بودم بین شاهرخ و آن مرد مرموز بحثی پیش آمده..
چطور می‌توانست همانقدر آرام و خونسرد،
کلمات را به گونه ای بیان کند که همه بترسند و بپذیرند؟
--بهت گفته بودم این ماجرا دیگه دست منه!
اگر عواقب کار رو می‌سنجیدی، متوجه می‌شدی که باید دست نگه داری و خودت رو از این قضیه جدا بدونی!
برخلاف او، شاهرخ اما عصبی بود: همه میدونن قوانین عشیره چی رو حکم می‌کنه و کسی حق اعتراض نداره!
و پر حرص و کینه، پس از مکث کوتاهی غرید: خاان !
حواست باشه داری قوانین رو زیرپا میذاری!
اما صدای آن مرد یک قدرت نهفته‌ای داشت..
و تک تک کلماتی که ادا کرد قدرتی والاتر: این ماجرا وقتی به من مربوط شد، یعنی یک قانون جدید ساخته شد!
من به اون قوانین احمقانه ای که تو بهشون چسبیدی پایبند نیستم خوشبختانه!
و اجازه نمی‌دم هیچ قانون بی‌خودی، سرنوشت آدم‌هارو تعیین کنه..
اگر هم قراره کسی تاوان پس بده، اون خود تویی.. نه اون دختری که خودش قربانی این ماجرا شد!
شاهرخ وحشیانه نعره کشید: کیاراد توهین نکن! وگرنه حرمت خان بودنت رو هم می‌ذارم کنار و هرچی نباید بشه، میشه!!
چی‌شده به خاطر یه دختر داری زمین و زمان‌رو به‌هم‌ میدوزی..؟
مگه خودت نبودی که باعث شدی یک دختر قربانی خودخواهیات بشه..؟!
پس از این جمله شاهرخ،
سکوتی سنگین اتفاق افتاد...
سکوت و سکوت و سکوت...
چه شد..؟

غلتی زدم، که محکم اسلحه را فشار داد..
از قصد جیغ وحشتناکی زدم..
هول شد و تند از کنار من بلند شد..: دختر دیوونه‌ی وحشی..
دقایقی نگذشت،
که صدای نگهبان را درست کنار در ماشین شنیدم: خان میاریمش خدمتتون..شما زحمت نکشید برید داخل ماشین..
خدایا یعنی اومد..؟ صدامو شنیدی‌..؟
این‌بار صداش خشک و گرفته بود،
اما جدی: برو کنار!
خوب بود که نمی‌گذاشت دست این کثافت ها به من بخورد...خیلی خوب بود...
کم کم حضورش را در ماشین حس کردم..
و سپس قامتش را بالای سرم حس کردم: خانوم..؟ حالت خوبه؟!
تند از جام بلند شدم..که سرم محکم به چیز سفت و سختی اصابت کرد..
آخ ریزی گفتم و مجددا نشستم: آی سرم..
آرام گفت: به من خوردی..اگر خوبی پس می‌تونی راه بری!
هنوز نمیدونستم دقیق کجا ایستاده که بلند شوم..
ساکت و بی هیچ حرفی منتظر بودم..
که با یک دست، خیلی تند چشمانم را باز کرد...
پارچه مشکی پاره شده روی پاهایم افتاده بود..
کمی تار می‌دیدم‌ اما دیدم که برگشت،
سر بالا گرفتم و به خودش و قامت خم شده‌اش در ماشین خیره شدم..
چند ثانیه به من نگاه کرد،
و سپس بی تفاوت نگاهش را گرفت و به دستانم دوخت..
با دست اشاره‌ای به آن‌ها کرد: با دستات که می‌تونستی چشماتو باز کنی!
آن همه مظلومیت را آن موقع نمی‌دانستم از کجا آورده بودم که به او زل زدم و گفتم: روی بازوم اسلحه بود..تهدید می‌شدم..
ناخودآگاه،
برای اولین بار اخم ریزی میان ابروهایش دیدم..
پر حرص سرش را تأیید وار تکان داد...به معنای فهمیدم!
و پر احتیاط دستش را به بازوی من نزدیک کرد..
هیچ واکنش تندی نشون ندادم..
چرا اینهمه به او اعتماد داشتم..؟
نمی‌خواستم نسبت به او مطمئن باشم،
اما دست خودم نبود...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۶ ( میان تیغ و تپش)

قفل شده بودم..
چرا هیچ کاری نمی‌کردم..؟
دستش بین راه متوقف شد، و اشاره کرد بلند شوم..
به خود آمدم و از جای خود بلند شدم..
راه را برایم باز کرد..
و من پر تردید نگاهم بین راه و خودش مرتب در گردش بود..
متوجه تردید و ترس از اعتماد من شده بود..
ابن را از چشم‌هایش توانسته بودم تشخیص دهم..
چرا سنگ خودش را به سینه نمی‌زد و اصرار می‌کرد بهش اعتماد کنم..؟!
یعنی آنقدر از خود مطمئن بود..که می‌دانست در نهایت به او روی می‌آورم..؟
چرا از تردید من عصبی و کلافه نمی‌شد؟!
صدایش مانند همه اوقات، آرام بود: نمی‌خوام مجبورت کنم، اما عقل حکم می‌کنه حداقل توی این وضعیت این راه رو انتخاب کنی!
نامحسوس اشاره‌ای کرد به اینکه اگر عاقل باشی، با من همراه می‌شوی!
و من چرا تعلل می‌کردم زمانی که قبل از آنکه بیاید،
به این پی برده بودم..؟
آهسته قدم برداشتم..پاهایم می‌لرزید..
از ماشین پیاده شدم و مضطرب نگاهم را به او دادم..
پیاده شد و از کنارم رد شد و گفت: نترس!
تا وقتی من هستم کسی نمی‌تونه به میل خودش کاری بکنه..پس نگران نباش!
کلمات ساده و تکراری بود..اما من بی اراده در تک تک آن‌ها واژه امنیت را حس کردم...
به راستی که این مرد حق داشت اینگونه به خود و قدرتش مطمئن باشد..
چرا که تنها با حرف، آن را به من ثابت کرده بود..!
این را قلبم حس‌ کرده بود..
آهسته پشت سر او قدم برمی‌داشتم..
سرم پایین نبود،
اما نگاهم به اطراف و چشم‌‌های تمام نگهبانان ابدا نخورد!
به ماشین او نزدیک شده بودیم..
او با گام های بلند و خونسردی جلوتر می‌رفت..
ماشین را دور زد تا در را باز کند و پشت فرمون بنشیند،
که با شنیدن صدای شاهرخ که درست از پشت سر من میومد،
با ترس غیرقابل وصفی و وحشت زده به طرفش دویدم...
از حرکت ایستاده بود و دستش را بر لبه تیز در تکیه داده بود و هنوز ایستاده متعجب مرا نگاه می‌کرد که جیغ خفه ای کشیده بودم و به سوی او می‌دویدم..
به او که رسیدم،
ناخودآگاه دستان لرزانم بازوی تنومندش را چنگ زد و پشت او سنگر گرفتم..
شاهرخ با دیدن عکس العمل من،
پوزخندی بر گوشه لبش جا خوش کرده بود..و با لذت نظاره گر بود..
چندش!
اما، اون خیلی نامحسوس اندکی سرش را به پشت سر مایل کرد و نیم‌رخش را در نگاهم ثبت کرد..
فاصله نزدیکی داشتیم اما به دلیل اختلاف قد،
می‌شد این فاصله را زیاد ناجور حس نکرد!
شرمم شد..از فشار دادن بازویش توسط دستهایم شرم‌ کردم..
و عرق سرد خجالت دخترانه را حس کردم..
تند دستم را جدا کردم و کمی از او فاصله گرفتم..
اما دقیق جایی پشت هیکل ورزیده و قامت کشیده‌اش پناه گرفتم که کاملا از دید شاهرخ پنهان شدم...
و این به لطف جثه‌ی ریز من، یا هیکل درشت او بود..؟!
چرا کنارش حس ترس را فهمیدم..؟
آیا به‌خاطر فهمیدن امنیت و پناه بود؟
بی توجه به شاهرخ که گویی با او حرف داشت،
صدایش مرا مخاطب قرار داد: برو‌ سوار شو..
و زمانی که متوجه شد هنوز پشت او سنگر گرفته ام و هر از گاهی سر از پشت بازوی او جلو می‌آوردم و با ترس شاهد شاهرخ بودم،
خیلی عجیب لبخندی بر لب نشاند و به طرفم چرخید..
لبخند..؟! در این هیر ویری؟
شگفت زده‌ام کرده بود..
این بشر اخلاقیات خاصی داشت..که در تک تک آنها یک چیز مشترک بود...
آن هم آرامش و‌خونسردی بود!
لبخندش خفیف و آرامش‌بخش بود..دقیقا مانند صدایش: برو‌ سوار شو دختر خوب..بهت گفتم که کسی نمی‌تونه کاری بکنه!
جمله‌اش قوت قلبی بود که دنبالش می‌گشتم...
و برخلاف ذات سرکشم اینبار مخالف نکردم و آرام سر تکان دادم..
بی توجه به شاهرخ که با نگاهش برایم خط و نشان می‌کشید،
ماشین را دور زدم و سوار شدم..
چه راحت به او اعتماد کرده بودم..
هنوز هم از سر ناچاری بود آیلا...؟
نمی‌دانستم...
نمی‌دانستم..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۷ ( میان تیغ و تپش)

ماشین که حرکت کرد،
ترسم را فراموش کردم..
اما لرزش بدنم هنوز حس می‌شد..
چی‌شد که زندگی ساده و بی‌دغدغه‌ی من به اینجا رسید..؟
دختری که همه حسرت آرامش و لبخندش را می‌خوردند،
حالا اینگونه بی پناه میان چندین مرد نا آشنا افتاده و می‌لرزد..؟
زندگی‌اش به گونه ای از این رو به اون رو شده که، دو ثانیه بعدش را نمی‌توانست حدس بزند..؟
مقابل اشک هایم را می‌خواستم بگیرم..
حداقل اینبار نباید پیش یک دلاور نام اشک بریزم..
طبق عادت همیشگی‌ای که از بچگی با من رشد کرده بود،
برای کنترل قطرات اشکم دستانم را محکم مشت کردم..
اینکه ناخن‌های بلندم در پوست نازک کف دستم فرو می‌رفت مهم نبود..
غرورم مهم‌تر بود..
صدایش را شنیدم: کجا می‌خواستی بری؟
کمی‌ حواسم با سوال عجیبش پرت شد..
دستان مشت شده‌ام آرام شل شد..
و با اخم ریزی ناشی از کنجکاوی به او نگاه کردم: متوجه نشدم؟!
بی تفاوت نیم نگاه کوتاهی به من انداخت: راجع به اون شب که نذاشتم بری پرسیدم!
کمی فکر کردم..
پس از مکث طولانی یادم آمد..
لعنتی...
کاش یادم نمی‌انداخت..
همان شب را می‌گفت که ملکه عذاب من شد و باعث شد نتونم فرار کنم..
وقتی داشتم می‌رفتم به روستایی که نازیلا درباره آن گفته بود..
چرا می‌پرسید..؟
رو گرفتم و چیزی نگفتم..
که گفت: پرسیدم که اگر از اقوامت باشن، یا جایی مدنظرت هست ببرمت!
تند سمت او چرخیدم و فکر‌های سرم را بیان کردم: چرا اون شب نذاشتی..؟ که الان بخوای به فکر نجات دادن من باشی؟!
خیلی جدی و مختصر گفت: باید اون‌ کارو می‌کردم!
من دنبال توضیح بیشتری بودم..این یعنی چی؟!
دهن باز کردم که تلفن همراهش زنگ خورد..
نگاهم با آن اخم ظریف میان ابروهای نازکم،
بین نیمرخ استخوانی او و تلفن همراهش در گردش بود..
انقدر نسبت به من بی تفاوت بود،
که یک لحظه حس کردم اصلا این آدمی نیست که قرار است نجات دهنده من باشد...
با پاسخ به تلفن همراهش که گویا کاری نبود و از خارج کشور بود،
گویا به وجود من درکنارش اندازه یک سر سوزن اهمیت نداد!
الآن می‌فهمیدم چرا شاهرخ مرتب کنار این مرد عصبی و سرخ می‌شد..
درحالیکه این مرد کم‌صحبت بود!
اما همین رفتار آزاردهنده خونسردش،
حرص آدم‌ را در می‌آورد..
انگار آموزش دیده خونسردی محض بود!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۸ ( میان تیغ و تپش)

نمیدانستم مقصد راهمان کجا بود..
حقیقتا دیگر کنجکاو نبودم..
قلبم از درد این اتفاقات به گونه ای مچاله شده بود،
که تمام ذهنم را درگیر خود کرده بود..
مغزم از این سکوت حاکم شده در ماشین،
راحت سوءاستفاده می‌کرد..
سامیار....
دروغ چرا، فکرم به سوی او پر کشیده بود..
دلتنگی نبود، اما یک حس غم عجیب و تلخی بود..
چرا سامیار...؟
یادم می‌آید روزهایی را که نگاهم می‌کردی...
انگار تمامِ دنیا در همان نگاه خلاصه می‌شد..
می‌گفتی" دوستت دارم آیلا.."
و من آنقدر غرقِ این دوست داشتن بودم که از یاد بردم خودِ دوست داشتن گاهی فقط یک واژه است..
یک ترفند..
یک جا زدن از پیش تعیین شده..
تو نقاشِ ماهری بودی، نقاشِ احساساتِ زودگذر..
من گول خوردم..؟
نه من گول نخوردم..من آدم‌ها را آینه خودم دانستم و باورشان کردم..!
چه میتوانستم بگویم..؟
مگر به‌همین راحتی تمام می‌شد دق و دلی‌ام..؟
همان بهتر که در قلب چال شود..!

با پیچیدن ماشین در یک جاده باریک و خاکی سرسبز و‌ دراز، ناخودآگاه نگاهم جلب شد..
و مثل دقایقی پیش، نگاه من بی تفاوت نبود..
آرام ماشین را در یک حیاط پر گل و بوته و درختچه های خاص، دقیقا وسط حیاط پارک‌ کرد..
نگاهم میخکوب ساختمان مدرن و شیک مقابلم شد..
برخلاف عمارت،
سبک کاملا متفاوتی داشت و بی نهایت سلیقه خاصی داشت..
سالن پایین، در تمام جهات کاملا شیشه‌ای بود..
معلوم بود دوبلکس است، اما طبقه‌ی بالا از نمای بیرون اصلا مشخص نبود..
و این معلوم شد که طبقه بالا شخصی است!
به خود آمدم و با پیاده شدنش منم ازماشین پایین آمدم و خیره به حیاط در را آرام بستم..
چقدر هم اطراف این خانه خلوت بود زمانی که راه را طی می‌کردیم..
گویی در یک جای پرتی قرار داشت..
الحق که سازنده این خانه یک درونگرا به تمام معنا بود!
نگاهم به استخری افتاد که بی اندازه بزرگ بود..و رنگ شفافش از این فاصله‌ی نیز دور معلوم بود..
خدایا چقدر اینجا همه چی زیباست.. اصلا وصف نشدنی..!
حواسم سر جایش نبود و همانطور که آهسته قدم برمی‌داشتم، سرم را به تمام جهات خانه میچرخاندم..
چه ندید بدید بازی‌ای در آوردم!
خب قشنگه چرا ذوقم را پشت یک چهره عبوس مخفی کنم؟
در همین افکار برای خودم سیر می‌کردم،
که با شنیدن پارس به شدت وحشتناکی درست کنار گوشم، هین بلند و جیغ مانندی کشیدم و بدون نگاه به پشت سرم، دویدم..
حین دویدن جیغ های تیز و برنده‌ای میکشیدم..
که حس کردم حنجره‌ام را زخمی‌کرد..
پس اون کجاست؟ کی رفت داخل که من متوجه نشدم؟!
برگشتم و با دیدن سگ سیاهی با نژاد عجیب و بی نهایت بزرگ‌ و‌ مخوفی،
که بسته شده بود و بالا و پایین میپرید اما نمیتوانست به من برسد،
نفس عمیقی کشیدم و روی‌ پله‌ای که به در سالن ختم‌ می‌شد، سر خوردم..
هنوز نگاهم به سگ بود..
که با حس حضور کسی،
سر چرخاندم..
دستانش را طبق عادت همیشگی در جیب شلوار مشکی‌اش فرو‌ کرده..اما کتش را درآورده بود و تنها با یک‌ پیرهن ساده‌ی مشکی بود.. نگاهش به سگ بود:
شما نمیدونی وقتی اینجوری بدوئی اون‌ دیگه قابل کنترل نیست؟
لحنش آرام بود...
آرام بلند شدم و‌ لباس‌هایم‌ را اندکی تکاندم
: وقتی آزاد باشه همه از ترسشون همون‌کاریو می‌کنن که الآن کردم! ... نمی‌دونستم بسته‌ست..
سری تکان داد : یه مدت مجبوری اینجا بمونی..میدونم برات سخته،
اما تنها کاری که عاقلانه ست همینه!
اینکه از عمارت و آدم‌‌هاش دور باشی!
اما...
من چرا در این خانه تمام آرامش را حس کرده بودم..؟
مطمئنم برای من سخت نخواهد بود...
اگر دوری و بی‌خبری از عمه‌ را فاکتور میگرفتم،
این یکی از کار‌هایی بود که یک زمانی دوست داشتم انجام بدم و تنهایی به دور از هیاهوی شهر و آدم‌هاش باشم..
معذب قدمی به جلو برداشتم: اینجا....نگهبان نیست..؟
ترس را در چشمانم و سوالم خوانده‌ بود..
چهره‌اش جدی بود..نه اخمی، و نه لبخندی!
--وقتی من باشم نیازی به نگهبان نیست!
و پشت بند حرفش کاملا خونسرد عقب گرد کرد و به سالن برگشت..
مقابل چشمان من که از حدقه بیرون زده بود قدم‌های جسورش را برداشت...
یکه خورده بودم..زیادی مطمئن بود..
این بشر بیش از حد به خود مطمئن بود!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰۹ (میان تیغ و تپش)


دست و‌ چشمانم بسته شده بود..
اسیر اتاق تاریک و مخوفی شده بودم..
خفقان آور بود..
هیچ هوایی نبود آن را نفس بکشم و‌ ریه‌هایم را زنده کنم..
دهانم باز و بسته می‌شد..
اما دریغ از یک نفس کوتاه!
دستانم پشت بسته شده بود..
قهقهه شاهرخ و آدم‌هایش..لرز به تن من آورده بود..
سامیار بازویم را چندش آورانه لمس کرد و گفت: بهت گفته بودم نجات پیدا نمی‌کنی..تو توی این باتلاق خفه میشی آیلا..تقاص تک‌تک‌ کارهاتو..دل شکستناتو پس میدی آیلا..
سرم‌را تند تند به طرفین تکان میدهم: نه سامیار..نه...
شاهرخ موهایم را وحشیانه کشید: اشهدتو بخون..تو یه لکه ننگی که به زودی قراره پاک‌ بشه و اسم خاندان ما رو زنده و‌ سر افراز کنه!
صدای سامیار دور و نزدیک می‌شد..
درست شبیه اکو: پشیمونت میکنم..
شاهرخ قهقهه ترسناکی می‌زند: شلیک‌ کن!
جیغم گوش خراش بود: نههه!
تند از خواب پریدم..
هراسان و سرگردان از تخت پایین پریدم..
میترسیدم...
میترسیدم کسی روی‌ تخت کنارم باشد..
نگاهم در تاریکی،
دلهره آور و با سرعت به تخت و اطراف اتاق در نوسان بود..
و همزمان با دستان لرزان دیوار پشتم‌ را لمس میکردم..
دنبال نوری بر تاریکی اینروزهایم بودم..
دریغ از پیدا کردن یک نور خفیف...
همانقدر بیچاره...
بی مهابا از اتاق بیرون زدم..
تمام خانه تاریک بود، به جز طبقه پایین..
نور کمی از طبقه پایین می‌تابید..و باعث شد با دیدن اندک نور روی پله ها خودم را رها کنم..
هنوز نفسم تنگ بود..مثل ماهی دور از آب بودم..
هق بلندی زدم..اما اینبار اشکی نبود..
هق‌های خفه‌ و لرزانی از گلویم خارج می‌شد..
و این به‌خاطر تنگی نفسم‌ بود..
صدایی می‌شنیدم..
اما چشمانم گرد شده بود و به کف پاهای سفت شده‌ام دوخته شده بود که به زردی می‌زد..
محکم و بی بیرحمانه دستی به گردنم کشیدم..
هردو دستم اسیر دست محکم و بزرگی شد..
و سرشانه هایم را مالید.. :آرام باش..نترس چیزی نیست..من اینجام..ببین منو؟
بهتری؟!
کمی بهتر بودم...
چشمانش را میدیدم..
نزدیک من بود و حالا از قدرت دستش بر دستان ظریف و‌شکننده‌ام‌ کم کرده بود: حالا نفس عمیقی بکش..آروم بکش یه دفعه‌ای نه!
همان‌کار را کردم..هوا را به تدریج وارد ریه‌های خفه‌ام کردم..
این‌ روش را همیشه در بیمارستان انجام‌ داده بودیم..
اما حالا که درگیرش شده بودم،
خوب بود کسی بلد بود که آن را به من یادآوری کند..
با برگشتن نفسم،
سر سنگین شده از غم‌هایم به پایین خم شد..
من دوست نداشتم کنارش گریه کنم..
در صدایم بغض لرزانی مشهود بود: ترسیدم..
راحت اعتراف کرده بودم..
دستش را به لبه ستون‌ پله ها تکیه داد..و هنوز مقابلم زانو زده بود..
لحن آرامش‌بخشی داشت: حق داری بترسی..این اتفاق آسونی نیست که داری باهاش می‌جنگی..اما درعین حال، خوب داری از پسش برمیای!
پر تردید سر بلند کردم.. بهش چشم‌ دوختم..
متقابلا، او نیز به من خیره شده بود..اما با نگاهی آرام و مهربان!
زبانم تنها به گفتن همین کلمه کوتاه،
اما از ته دل چرخید: ممنونم..
لب باز کرد چیزی بگوید که تند پریدم و مجال ندادم: با اینکه نمیدونم چرا دارین به من کمک می‌کنین...چرا روز اول مرموز عمل کردین..چرا هنوز نتونستم کامل بهتون اعتماد کنم..اما...اما شما به من کمک می‌کنین و من بابت این ازتون ممنونم..
اصلا گویی تمام حرفهایم را نشنیده گرفت...به جز....
--من به همه کمک می‌کنم..دلیل خاصی نداره!
منتهی به کسی که اعتماد کنه، بیشتر کمک خواهم کرد!
تیکه‌اش را فهمیدم.. : اعتماد کردن که زوری نیست..اون رو قلب باید باور کنه!
متفکر به من خیره شد..
معذب از نگاهش چشم‌ دزدیدم...
سری تکان داد و‌ بلند شد: درسته!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۰ ( میان تیغ و تپش)


تو آمدی..
آرام‌ آرام..
در قلب پژمرده‌ی من،
روییدی و جان گرفتی..
چطور شد، نمی‌دانم..؟!
خود در حیرتِ این عشقِ تازه،
مانده‌ام!


اینکه توانسته بودم چندساعتی را بخوابم،
باعث شده بود کمی از سردردم رفع شود..
موقعی که روی تخت نشستم،
موقعیت جدیدم را به یاد آوردم..
چه دردناک..به راستی که من در کنار یک‌ مرد غریبه امنیت داشتم..؟!
پوزخندی گوشه‌ی لبم نقش بست..
هیچ‌زمانی آینده ام را این‌گونه مبهم تصور نکرده بودم..!
و نمی‌دانستم ثانیه های پیش رو چه اتفاقات نهفته ای دارد!
از تخت بلند شدم و پرده‌ را کنار زدم..
در بالکن را باز کردم و به بیرون سرکی کشیدم..
چه حس زندگی‌ای داشت این خانه..!
حیف که دوران خوبی اینجا پا نگذاشته بودم!
ویو بالکن بی نهایت رؤیایی بود..درست شبیه به یک بهشت!
از این ارتفاع متوجه شدم اطراف خانه را باغ بزرگی احاطه کرده است..
با شنیدن صدایی،
نگاهم به استخر سمت راست کشیده شد!
گویی کسی توی استخر پریده بود..
درست که دقت کردم، حدسم را باور کردم..
ناخودآگاه به او خیره شدم که مدت زیادی زیرآب مانده بود..نفسم گرفت!
زنده بود؟!
چند دقیقه زیرآب مانده بود..و من به خودی خود تنگی نفس را حس کردم!
که خونسرد خودش را از آب بیرون کشید..
انتظار داشتم پیاپی نفس های عمیقی بکشد!
اما او مانند یک شناگر حرفه‌ای بود...
و البته جذاب!
با دو دست به موهای خیسش دستی کشید و آنها را به بالا فرستاد..
نگاهم که به بالاتنه عضلانی و هیکلی‌اش افتاد،
تند چشم‌ گرفتم!
و وانمود کردم باغ را از نظر میگذرانم..
خدا خدا می‌کردم متوجه من نشده باشد!
گردنم تمایل عجیبی به چرخیدن سمت راست داشت،
اما مدام به خود نهیب می‌زدم..!
ماندن را جایز ندانستم..
تا مطیع کشش‌های بی‌وقفه قلبم نشوم...
به اتاق برگشتم و سعی کردم خودم را سرگرم کنم..
که فکر نکنم..
فگر نکنم به تمام اتفاقاتی که چند روزی افتاده و زندگی‌ام را از این رو به آن‌رو کرده...
اتاق زیبا و باکلاسی بود..
بارها گفتم، و باز هم میگم، سلیقه طراح این خانه به شدت خاص بود..
اتاق کاملا موکا رنگ بود، با تخت مشکی و روتختی کرم..
به رنگ ها دقت زیادی توجه شده بود..
رنگ ها هارمونی بی‌نظیری داشتند!
گوشه‌ای از اتاق کلوزت داشت..با یادآوری نازیلا لبخندی عمیق بر لبانم شکل گرفت..
همیشه آرزو داشت اتاقی با سبک متفاوت و مدرن داشته باشد..
درست شبیه همین اتاقی که چشمم را گرفته بود..
آن سمت اتاق نیز حدس میز‌دم حمام باشد..
کاملا مجهز بود..این را از در کاملا شیشه ای طوسی رنگ می‌شد دید...
چه شیک!
متوجه شده بودم این خانه چند اتاق دارد..
دوست داشتم به تمام اتاق ها سرک بکشم و طرحشان را ببینم..
مطمئن بودم یکی از یکی قشنگ‌تر و دلبازتر!
در همین فکر‌ها بودم،
که تقه‌ای به در اتاقم زده شد..
آرام سمت در رفتم و باز کردم..
با دیدنش که ست اسپرت اورسایز مشکی رنگی پوشیده بود، خیالم‌ راحت شد..
شاید می‌دانست معذب می‌شوم..؟
نکند وقتی نگاه دزدیدم متوجه من شده بود..؟
اگر دیده بود و این چنین باوقار به خجالتم اهمیت داده،
کارش قابل تحسین است!
زیرلب سلام دادم..که جوابش را قاطعانه و جدی شنیدم..!
--صبحونه توی آشپزخونه آماده‌ست..
سرپایین انداختم: ممنون..من گرسنم نیست..
لبخندی زد که تمام احساس معذب بودنم پر کشید..:
چند دست لباس سپردم برات بگیرن،
طبقه پایین موندن ببین خوشت میاد..!
خجالت زده نگاهش کردم..
خجالتم بابت لباس و صبحانه نبود..
بابت قضاوتم بود..
حرف‌هایی که پیش عمه و در حضور خودش از قصد زده بودم..
شخصیت من این بود..؟
نه! نبود!
من دختری بودم که اگر قضاوت کسی را می‌کردم، بدون اندکی تکبر از او عذرخواهی می‌کردم..
مبادا کسی از دست من ناراحت بماند..مبادا در نظرشان دختر سنگدلی به نظر بیایم..
اما من مقابل این مرد، تمام خصوصیات بدی که یک آدم‌ می‌تواند داشته باشد را از خودم نشان داده بودم..!
و با این‌حال هنوز سعی در کمک کردن من داشت..
گویی که تمام رفتارهای زشت من را نادیده می‌گرفت!
این را نیز مطمئن بودم بدون قصد و نیت شومی پشت من ایستاده است..
ته نگاه مهربانش،
این را نشان می‌داد که من را اندازه نازیلا می‌بیند..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۱ ( میان تیغ و تپش)

عقب گرد کرد و قدم‌های محکمش را برداشت..
به خود آمدم..
به سرعت پشت سر او دویدم: صبر کنین..
ایستاد و سوالی نگاهم کرد!
رو به روی او ایستادم..
این‌بار معذب نبودم..
سرم‌ را بالا گرفتم و با او چشم در چشم شدم :معذرت می‌خوام..!
من توی روزهای آشوب‌گری باهاتون آشنا شدم..
نمیخوام حرف‌ها و لقب‌های زشتی که بهتون زدم رو توجیه کنم،
اما ...
مکث کوتاهی کردم: امیدوارم درک کنین تمام اتفاقاتی که افتاده بود باعث سوءتفاهم بزرگی شده بود..
حق بدین که سخت بود بهتون اعتماد کنم،
اما به من حق ندین که شما رو شبیه اقوامتون بدونم...

تمام مدت که کلماتم را محکم و دلی بیان کرده بودم؛
اخم خفیفی بر پیشانی‌اش نشسته بود..
که حدس می‌زدم بابت دقت به کلماتم بوده باشد!
بعد از اتمام صحبت‌هایم،
خونسرد نگاهی به اطرافش انداخت و سری تکان داد: خواهش می‌کنم..عذرخواهی لازم نیست!
میدونم اون‌ دوران چقدر برات سخت بود و برداشت‌های متفاوتی از وقایع داشتی..!
در شرایط دشواری قرار گرفته بودی و واکنش‌های عصبیت قابل درکه!
یکه خوردم..
از همین چند جمله کوتاهی که بی‌نهایت با درک و شعور بالا ادا شده بود حقا که شگفت زده شده بودم!
ته نگاهم شگفتی و تحسین کاملا مشهود بود!
اما خودم را جمع و جور کردم..
و لبخند خفیفی زدم: ازتون ممنونم..این لطفتون رو فراموش نمی‌کنم..
حوله دور گردنش را با یک دست گرفت و‌ کشید: اورثینک نباش!
با چشمان درشتی بهش خیره شدم..مگر بلد بود؟!
اصلا این به کنار،
چطور فهمید من اورثینکم؟!
حین رد شدنش از کناری‌ام،
لبخند جذابی زد: شاید اندازه شما تحصیل نکرده باشیم،
اما چند صفحه کتاب خوندیم!
و من خیره نیم‌رخی ماندم که از من دور شد..
تیکه‌اش را خوب فهمیدم..
خنده‌ام گرفت..
حرف خودم را زیرکانه و نامحسوس یک طوری برگردانده بود..؟
اما او از کجا دانسته بود من سواد دلاورها را بارها تخریب کرده‌ام..؟
خنده‌ام زیرپوستی بود..
به اتاق برمی‌گشتم،
که با یاد آوری لباس های نویی که طبق گفته‌اش برایم خریده بود،
به طبقه پایین رفتم...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۲ ( میان تیغ و‌ تپش)

بعد از گرفتن یک دوش مختصر،
احساس بهتری داشتم..
ست سفید و آبی اور سایز به اندام ریزم میومد..
یک پاپوش طوسی مردانه دم اتاق بود،
بی توجه به اینکه برای پای من بی نهایت بزرگ بود،
به ناچار پوشیدم..
توی این خونه معنی امنیت را فهمیده بودم..
خلوت بود، دنج بود، دور از هیاهوی شهر و آدم‌هاش..
از همه مهم‌تر،
این آدم زیاد از خودش مطمئن بود..!
کلماتش، کارهایش، من را وادار می‌کرد به او اعتماد کنم..
موهایم را خشک و شانه کردم
و روی شانه هایم رها کردم..
شال قبلی‌ام را روی موهایم انداختم و از اتاق بیرون رفتم..
با نگاه کنجکاوم سرکی به سالن کشیدم..
دوست داشتم اتاقش را ببینم..
اما کار فضولی به نظر می‌رسید و من این را دوست نداشتم..
از پله ها پایین رفتم و به سالن رسیدم..
صدایی از آشپزخانه می‌آمد،
آرام قدم برداشتم و معذب ایستادم..
به سرعت حضورم را حس کرد و همانطور که به سوی دستگاه قهوه‌ساز خم شده بود، سرش را سمتم کج کرد..
--خوبی شما؟
سوالش غیر منتظره بود..
خوب بودم؟‌ به نظر خودم خیلی بهتر بودم..!
لبخند خفیفی زدم: بله..ممنون..
سری به نشانه تایید تکان داد و مجددا به دستگاه خیره شد..
دقت کردم و متوجه شدم لیوان ست کوچک دیگری برداشت..
ناخودآگاه به نیم‌رخش چشم‌ دوختم..
زیادی جذاب بود..
از آن جذابیت مردانه‌ای که نگاه هر دختری را به خود جلب می‌کرد..
فک استخوانی که ته ریش تقریبا مرتبی داشت..
موهای قهوه‌ای تیره که برخلاف پسرهای امروزی،
زیاد بلند نبود و ساده به بالا شانه کرده بود..
و مهر تأییدی بر خوش‌تیپیِ او بود..
اینکه همه او‌ را به خیلی از سلبریتی‌ها تشبیه می‌دادن،
قابل انکار نبود..
خیلی ناگهانی نگاهم کرد.!
بی اراده چشم درشت کردم و گر‌ گرفته نگاهش کردم..
بد ضایع شدم!
قهوه را به سوی‌ من گرفت: معمولا پرستارا علی‌رغم مضر بودن قهوه، بهش علاقه زیادی دارن!
قهوه را از دستش گرفتم و تشکر زیرلبی کردم..
و بی اراده با یادآوری این جمله از همکارانم لبخندم عمیق شد: معتقدیم لذت توی همون چیزاییه که ممنوع شده!
خیلی شیک ابرویی بالا انداخت و درحالیکه سرش را مانند همیشه تکان می‌داد،
کمی از قهوه‌اش را مزه کرد..
بی هدف به زمین نگاهی انداخت، و حس کردم چشمانش خندید..
ابرویم بالا پرید..فکر می‌کردم چیز خنده‌داری در ذهنش یادآوری شده باشد..
اما وقتی رد نگاهش را گرفتم....
متوجه شدم به‌خاطر پاپوش سایز بزرگ من خنده‌اش گرفته بود..
که تمام پاهایم از آن بیرون زده بودند..
و حتی انگشتان لاک خورده‌ام زمین سرد را لمس می‌کردند..
از آن‌ها چشم گرفتم
و با نگاه به او که حالا به سالن نگاه کلی می‌انداخت،
سوال ذهنم را بیان کردم: شما چرا اینقدر کم حرفین؟
متفکر به من زل زد...
طولانی..
و خونسرد به طرف سالن قدم برداشت..
اما صدایش را شنیدم: چون همه پرحرفن، ما کم‌حرف به نظر میاییم!
عجب جمله ای!!!
دهانم از این حقیقت عمیقی که در جمله کوتاهش نهفته بود،
باز مانده بود..
حاضر جواب بود، اما با جواب های منطقی و مستدل!
چیزی که من علاقه زیادی بهش داشتم و بارها شخصیت های مختلفی را در تلویزیون کنار عمه تشویق می‌کردم..
تنها به دلیل هوش کلامی‌شان!
و عمه شهین،
من ذوق کرده را با خنده تماشا می‌کرد..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۳ ( میان تیغ و تپش)

پاهایم کشش عجیبی داشت به رفتن به جایی که او میرفت، دروغ چرا از هم صحبتی با او لذت می‌بردم..
هنوز نشناخته میتونستم تا حدودی بفهمم آدمی است که ذهن عمیق و بزرگی دارد..
چیزی که من در تک تک آدم‌ها آن را گم کرده بودم..
اما صندلی میز غذاخوری را عقب کشیدم
و چند لقمه برای رفع گرسنگی خوردم..

******
به ساعت زیبا و بی نهایت ساده‌ی مقابلم نگاه انداختم..
۵عصر را نشان می‌داد..
یعنی در عمارت چه خبر بود؟
اوضاع آرام شده..؟
یا هنوز‌ به دنبال من هستند..؟
عمه در چه حالی بود..؟
آخ عمه!
از جا برخاستم و به حیاط رفتم..
با چشم دنبالش می‌گشتم،
که میان باغ او‌ را دیدم..
یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرده
و با تلفن همراهش صحبت می‌کرد و قدم میزد..
از اخم‌ خفیفش،
معلوم بود موضوع مهمی است!
از همان دور متوجه من شد..
اما نگاهش را گرفت و توجهش را به صحبت هایش داد..
دقیق نمیتونستم بفهمم در مورد چه چیزی صحبت می‌کند!
از خیره شدن به او دست کشیدم..
و به گل های کناری‌ام چشم دوختم..
خم شدم و به زانو تکیه دادم..دستی به آن‌ها کشیدم..
رایحه آرامش‌بخشی داشتند..
مادرم خیلی به گل و‌ گیاه علاقه داشت..
به گونه ای که تمام خانه چه حیاط،
و‌ چه سالن داخل را، پر از گلدان های مختلف کرده بود..
خانه همیشه بوی عطر گل یاس را می‌داد..
وقتی مادرم از پا افتاد....
تمام آن گل‌ها پژمرده شدند..
و خانه دیگر بوی یاس نمی‌داد..
یادم آمد مادرم لحظات قبل از‌ مرگش،
از من خواسته بود زندگی کنم..
در برابر تمام ناملایمات، پستی بلندی ها، تاب بیاورم..
و کمر خم نکنم...
اما آخه مامان..
نگفته بودی،
من چگونه در مقابل مرگ تنهایی دست و پا بزنم....؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۴ ( میان تیغ و تپش)

با صدایش که درست بالای سرم ایستاده بود،
یکهو از خاطرات گذشته، به حال بازگشتم..
سر بلند کردم و به او زل زدم..
حس کردم رنگ نگاهش کم کم عوض شد..
و از جدیت، به کنجکاوی تبدیل شد!
وقتی اشکم سر خورد،
تند نگاهم را گرفتم و فهمیدم علت کنجکاوی نگاهش را...
سرم پایین بود و دستانم را  مشت کردم..
مبادا هق هق کنم!
تند تند پلک زدم و سر انجام موفق به پس زدن قطرات اشکم شدم...
خونسرد، از جا برخاستم
و دستی به لباس‌هایم کشیدم..
-- ببخشید، یه درخواستی ازتون داشتم..
دستانش را پشت کمر گره زد: بفرما... می‌شنوم!
این پا و آن پا کردم: میشه از گوشیتون استفاده کنم..؟
سوالی نگاهم کرد..
که لحنم نگران شد: آخرین باری که عمه شهین رو دیدم از حال رفته بود..من واقعا نگرانشم..می‌خوام فقط از حالش مطمئن شم..میشه گوشیتون رو بدین یه تماس کوتاهی با ایشون داشته باشم؟
تند و قاطعانه گفت: نه!
به سمت سالن قدم برداشت که دنبالش دویدم: خب آخه چرا؟ ممکنه حالش بد شده باشه..اون جز من کسی رو نداره..
و سد راهش شدم..
نگرانی پشت نگاه جدی‌ام مشهود بود..
از رفتار لجباز من،
نگاهش نه کلافه بود، نه عصبی!
اما آرامشش از هر چیزی برای من بدتر بود: گفتم که،  نه! نمیشه!
و از کنار شانه‌ام شد و وارد سالن شد..
پا روی زمین کوبیدم و پوفی کشیدم..
روی مبل راحتی پا روی پا لم داده بود و با لپتاپ کاری‌اش مشغول بود..
خیلی کم اخم می‌کرد، آن هم مواقع حساس!
و الآن با توجه به گره خوردن ابروهای پرپشتش،
مطمئن بودم موضوع کاری‌اش به شدت مهم بود!
روی مبل رو به روی او نشستم
و انگشتانم را در هم قلاب کردم..
سعی کردم با سیاست‌تر درخواستم را تکرار کنم: خواهش می.کنم سخت نگیرین..قول می‌دم فقط پنج دقیقه طول بکشه..
جوابی دریافت نکردم..
اصلا انگار نه انگار دختری مقابلش نشسته و با او صحبت می‌کند!
همانقدر وجود من را نادیده گرفته بود..
آرام صدایش زدم: آقای دلاور..؟
سرم را کنجکاو جلو بردم تا لپتاپ مانع دیدم نباشد و بتوانم خوب عکس العمل‌هایش را از چهره‌اش تشخیص دهم..
مکرراً صدایش زدم..
اما دریغ از یک نیم نگاه کوتاه!
عصبی از جا بلند شدم: این کارتون خیلی زشته که به کسی بی محلی کنید...اصلا هم پرستیژ نداره!
جدی به من زل زد و صفحه لپتاپش را کمی پایین آورد..
نالیدم: بخدا عمه حالش خوب نیست من نگرانشم آخه یه تماس کوتاه اینهمه سختگیری داره؟
نگران چی هستین؟ از اینجا برم..؟
اصلا مگه با این اوضاع دیگه می‌تونم فرار کنم؟!
کلافه پوفی کشید وسرش را به سمت راست کج‌ کرد..
گویا در ذهنش کلماتم را تحلیل می‌کرد..
یا سعی در حفظ آرامشش دارد..!
کمی به سوی او قدم برداشتم: آقای دلاور من...
خونسرد نگاهم کرد: خیلی حرف می‌زنی!
و مجددا به صفحه لپتاپش چشم دوخت..
هاج و واج با دهانی باز ساکت شدم..
و متعجب، خیره آن همه بی‌خیالی ماندم..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۵ ( میان تیغ و تپش)

رگ لجبازی من اینجور مواقع ول کن نبود!
عصبی با صدای کنترل شده‌ای گفتم: دلیلش چیه؟
که اجازه نمی‌دین؟!
این‌بار درحالیکه نگاهش هنوز به صفحه لپتاپ بود،
صدای او آرام در سالن پیچید: چون این کار شدنی نیست.. حداقل برای حفظ امنیت خودت!
اخمی ناشی از کنجکاوی میان ابروهای نازکم شکل گرفت..
و قدم مانده را به سوی او برداشتم..
حالا کاملا نزدیک به او،  ایستاده بودم: چطور مگه؟!
خیلی جذاب، یک تای ابرویش را بالا انداخت
و تنها چشمانش را بالا برد و به منی که بالای سرش بودم،
زل زد: فکر می‌کردم باهوش باشی خانم پرستار!
بی توجه به نگاه جذابش....
تنها گفتم: کارهای دلاورها هوش که هیچ، عقل رو هم مختل می‌کنه!
حس کردم خنده‌اش را جمع و‌ کنترل کرد..
و پس از مکثی طولانی،
مجددا چیزی تایپ کرد و همزمان جدی گفت: من در مواقع عادی و بی دردسر، اشخاصی هستن تک‌تک جاهایی که حضور دارم رو لو‌ میدن؛
حالا به‌نظر خودت، گوشی من توی این موقعیت می‌تونه ردیابی شده باشه یا نه؟!
مستأصل به او خیره ماندم..
چرا به ذهن من خطور نکرده بود..؟
با پذیرفتن حرفش،  سوالی در ذهنم پیش آمد: خب، شما همین چند دقیقه پیش با گوشی خودتون تلفنی صحبت کردین..
تک خنده‌ای کرد: خب دختر خوب، من این‌روزها تنها با یک آدم مطمئن صحبت می‌کنم!
بی توجه به پاسخش،
تنها آن "دختر خوب" ابتدای جمله‌اش آزارم می‌داد..!
متوجه بودم که هر از گاهی این را به من می‌گفت..
و آن حسی را به من می‌داد که او مرا فقط یک دختر بچه می‌دید..
نه یک دختر بالغ و فهمیده!
پکر روی‌ مبل با فاصله کنار خودش نشستم..
و بی هدف به زمین خیره مانده بودم..
که با شنیدن زنگ تلفن همراهش،
برخلاف تصورم، از صفحه لپتاپش چشم گرفت
و بی معطلی پاسخ داد...
مانند همه اطرافیانم نبود!
که موقع صحبت با تلفن تغییر چهره می‌دادند و می‌شد حدس زد چه اتفاقی افتاده است..
این آدم برخلاف آن‌ها ،
هیچ احساسی از چهره اش نمایان نمی‌شد!
اما من دلشوره‌ عجیبی داشتم...
و روی مبل کج‌ شده بودم و چهار چشمی به او و مکالمه کوتاه و‌مرموزش چشم دوخته بودم..
پس از اتمام و قطع شدن مکالمه،
لپتاپش را بست و روی‌ میز عسلی رو‌به رو‌ی خودش قرار داد..
تلفن همراهش را به سوی من گرفت: بیا یه زنگ بزن..فقط سریع باش!
متعجب و پر از تردید پرسیدم: یعنی چی؟ الآن گفتین نمیشه..!
اما با گفتن جمله‌اش، روح از تنم جدا شد...
-- جامونو فهمیدن..تا یه زنگ‌ بزنی من تو ماشین منتظرم!
چقدر خونسرد بود..
چقدر خونسرد و آراام بود..!
چطور می‌شد؟
اصلا..او چرا باید مضطرب باشد؟!
این منم که باید بلرزم و گوشی از دست من سر بخورد..
تند گوشی را که روی پایم سر خورده بود،
مجددا با انگشتان لرزانم گرفتم..
که از کنار آشپزخانه تاکیدوار گفت: ترس معنی‌ای نداره وقتی من باشم..
بارها بهت گفتم..
در حضورِ من، هیچ‌کس جرئتِ آسیب زدن بهت رو نداره!
بی اراده گفتم: ولی..اگر اتفاقی واسه شما بیافته...من به راحتی توسط اونا نابود می‌شم!
به طرفم آمد و خم شد: به شخصیتت نمی‌خوره زود تسلیم بشی!
مردد و با چشمانی که مردمک آن‌ها میلرزید بهش خیره شدم..
چشمان نافذ و مطمئنش،
این اعتماد و اطمینان را به راحتی تزریق می‌کرد..
به هم خیره مانده بودیم..
بدون پلک زدنی!
که او زودتر به خودش آمد و بلند شد: تو ماشین منتظرم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۶ ( میان تیغ و تپش)

کنارش در ماشین نشستم و در را بستم..
مضطرب نگاهش می‌کردم و تلفن همراهش را به سویش گرفتم..
--خیلی ممنون..
که همان‌لحظه تلفنش زنگ خورد و هر دو نگاهمان به صفحه گره خورد..
نام متین که با حروف لاتین نوشته شده بود،
روی‌ آن خودنمایی می‌کرد..
یک دستش را به پشت صندلی من گرفته بود،
و با دست چپش فرمون ماشین را چرخاند و به عقب نگاه کرد..
-- گوشی رو جواب بده، بذار روی اسپیکر!
کاری که گفت را انجام دادم..
صدای متین پر دلهره اما جدی در ماشین پیچید: آقا..شاهرخ فهمید دختره خونه‌ی باغ مخفی شده...
همین الآن دو ماشین از عمارت بیرون زدن..
این‌بار فیروزخان خودشون دستور شلیک دادن!
من از فرط ترس،
تک‌تک کلماتش را از بر شده بودم و صدای متین در سرم اکو می‌شد..
با چشمان گرد شده‌ای به مرد کناری‌ام چشم دوختم..
حس کردم کمی فکش را فشار داد..
چشم بست و نفس کوتاهی کشید..
و موقعی که چشمانش را باز کرد،
نگاهش در نگاه لرزانم قفل شد..
اما به غم و ترس چشمانم اهمیتی نداد و بی تفاوت،
ماشین را خیلی تند به حرکت در آورد..
روی صندلی خشک شده بودم و تنها به مسیر جاده‌ی نامعلوم رو به رو زل زده بودم..
هیچ حرفی میان ما رد و بدل نشد..
گویی هر دو در افکار مختلف به سر می‌بردیم..
او هر از گاهی کنجکاو از آینه بغل ماشین،
پشت سرش را از نظر میگذراند..
منم به تبعیت از او،
سرم مدام بین تمام جهات،  هراسان می‌چرخید..
دهانم از شدت استرس خشک شده بود و با قورت دادن آب دهانم،
درد خشکی گلویم را حس می‌کردم..
تمام عمرم چنین اضطراب وحشتناکی را هرگز تجربه نکرده بودم...
تلفنش را همان لحظه خاموش کرده بود..
و با نیم نگاهی به او،
متوجه اخم بین ابروهایش شده بودم..
همان اخم کفایت می‌کرد تا جرأت پرسیدن هیچ سوالی را نداشته باشم!
نگاهم را از او گرفتم و مجددا به جاده دوختم..
پاهایم می‌لرزید..
آفتاب داشت غروب می‌کرد و نور خفیفش را به تاریکی واگذار می‌کرد..
ساعتی بعد،
ماشین را وارد یک جاده نه چندان باریک کرد..
جاده گل خشکی داشت و پر از سنگریزه هایی بود..
با هر حرکت ماشین نگاهم به دره های کنار جاده می‌افتاد..
عجب جای پر رمز و رازی!
به سختی از آن جاده عبور کردیم و با گذر از برگ درختان بلندی که مانع دیدمان شده بود،
درنهایت توانستم روستای کوچک مقابلمان را ببینم..
بالاخره لب باز کردم: اینجا کجاست؟
به نظر می‌آمد قصد نداشت به سوالم پاسخ دهد..
من هم پافشاری کردم: اینجا کجاست؟!
ماشین را کناری متوقف کرد و
نیم نگاهی به آینه بغل انداخت..
همانقدر بی تفاوت!
نفس عمیقی کشیدم و از او نگاه گرفتم..
--تا وقتی جواب ندین من همچنان می‌پرسم!
برخلاف انتظار، نیم نگاهی به سویم روانه کرد..
و سپس نگاهش را مکرراً به رو به رو دوخت...
و سری به نشانه "آفرین"  تکان داد..
--سماجتت از ترست بیشتره.. این خوبه!
کلافه شده از رفتار سردش،
دست به سینه شدم و نفسم را بیرون فرستادم : نادیده گرفتنتون عمدیه؟ یا واقعا عادت دارین اینجوری رفتار کنین..؟!
خیلی صریحانه گفت: ذاتیه!
از اینهمه راستگویی، جا خوردم..
ناخودآگاه ابروهایم بالا پرید..
و با بهت کوتاهی سرم را به سوی او اندکی کج کردم و تک خنده حرصی‌ای کردم: عجب اخلاق مسخره‌ای دارین..
چون من واقعا از تکبر، متنفر بودم...
حالا اون آدم هرکه می‌خواهد باشد،
بعضی مواقع اگر احساس می‌کردم جایی متکبرانه برخورد کرده‌ام، به شدت خودم را سرزنش می‌کردم...
این‌بار سرش را چرخاند..
و نگاه نافذش، در نگاه من براق شد: برای آدمایی که زیادی سوال می‌پرسن، کاملا کاربردیه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۷ ( میان تیغ و تپش)

منم متقابلا، برخلاف حرص درونی‌ام،
خودم را بی تفاوت جلوه دادم: اشتباه می‌کنین.. شاید برای آدمایی مناسبه که بلد نیستن جواب بدن!
نمیدانم چرا..
اما از کل کل کردن با او لذت برده بودم..
وقتی سنگینی نگاهش را حس کردم،
مغرورانه سر بالا انداختم و آرام به سوی او چرخیدم..
تمام اجزای صورتم را با خنده‌ خفیفی که آن را جمع کرده بود،
با نگاه کوتاهی از نظر گذراند..
اخم ریزی کردم و سوالی سرم را تکان دادم: حرفم در نظر شما خنده‌ دار اومد؟
دوست داشتم باز هم با من بحث کند..
باز هم جواب دهد..
آن دو جمله کوتاهی که از او دریافت کرده بودم،
بی نهایت برای من مشتاق بحث و صحبت کم بود...
خواستم چیزی بگویم،
که مرد مسنی به شیشه طرف او زد..
لبخندش عمیق شد..گویا منتظر همان مرد مسن بود..!
بی معطلی در ماشین را باز کرد و پایین رفت..
که صدای اعتراض مرد را شنیدم: خواهش می‌کنم آقا..شرمندم می‌کنید..هوا سرده..
سوز تیز سرما خیلی زود به گرمای ماشین هجوم آورد..
به‌خاطر بخاری ماشین من تمام مدت حتی یادم نبود زمستان است..
و تنها با یک ست نه چندان ضخیم آمده بودم...
اما این‌روزها که دغدغه‌ی من سرما نبود...
با آن مرد سلام و علیک صمیمانه‌ای داشت..
دروغ چرا،
اینکه آنقدر متواضعانه از ماشین پیاده شد،
در نظرم خیلی پُرمهرانه آمده بود..
دقایقی با صحبت آن ها گذشت..
و من بی هدف جایی که ایستاده بودیم را از نظر می‌گذراندم..
که سوار شد و بی مقدمه گفت: پیاده شو!
گنگ نگاهش کردم: کجا؟
با نگاه، اشاره کوتاهی به آن مرد انداخت که بیرون از ماشین با لبخند اطمینان بخشی منتظر بود..
--سپردم خانواده آقای رحیمی مراقبت باشن..خودت بری می‌فهمی!
سرم را به طرفین تکان دادم و صدایم از ته چاه می‌آمد: نه..من جایی نمی‌رم..هرجا خودت بری منم میام..تنهایی جایی نمیرم..
سعی کرد مثل همیشه آرامشش را حفظ کند: دخترخوب،
این خانواده هم مثل خودم مراقبتن!
خودم را بی اراده به شیشه چسباندم و در چشمانم التماس ریختم: نمی‌خوام برم..خواهش می‌کنم بذار منم باهات بیام..هرجا باشه..قول می‌دم دیگه پرحرفی نکنم و سوال نپرسم...
کلافه از من نگاه گرفت و به مرد خیره شد..
اما معلوم بود حواس او جای دیگری‌ست..
دستش روی فرمون اندکی مشت شد..
و پر واضح بود دنبال جمله‌ای است که بتواند قانعم کند!
صدایش را آرام، اما سنگین شنیدم: جایی که من میرم، موقعیت امنی برای تو نداره!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۸ ( میان تیغ و تپش)

به کمک آقای رحیمی،
وارد حیاط کوچک و باصفای آن ها شدم..
نگاه کلی انداختم..
حوض، باغچه، تاب گوشه حیاط..همه و همه من را به یاد خانه پدربزرگم انداخت..
بوی خاطرات به مشامم خورد و باعث شد اندکی چشم‌ برهم بگذارم..
که صدای زنی را شنیدم: بیا دختر جان..بفرما خوش اومدی عزیزم..چرا دم در وایستادی؟!
و سراسیمه به طرف من آمد و صمیمانه با من روبوسی کرد..
و من پکر و غمگین، انتظار این همه صمیمیت را نداشتم..
وگرنه به اجبار یک لبخند و رفتار گرمی از خود نشان می‌دادم..
آن زن مهربان دستش را نرم پشت کمرم گذاشت
و به طرف داخل خانه هدایتم کرد: هوا سرده لباست هم نازکه..بریم داخل یک چایی داغ دم کنم بخوری گرم شی..
اما من تمام فکر و ذهنم پیش آن مرد بود که بالاخره موفق شده بود مرا قانع کند که اینجا بمانم..
و رفته بود..
با دیدن پله هایی که از تمیزی برق میزد،
متوجه شدم بدون کفش وارد خانه می‌شوند..
کفش‌هایم را درآوردم که زن لبخند محجوبی زد..
چند پله بالا رفتیم و سردی آن‌ها حس لذت‌بخشی به من القا کرد..
کنار ستون پله ها گل و گیاه با سلیقه متفاوتی چیده شده بود..
و دم در سالن یک فرش نیم متری سنتی،
که شبیه رنگ عقیق سرخ بود، پهن شده بود..
کنار در سالن،
اتاقی آن گوشه و جدا قرار داشت که به بیرون حیاط و خیابان ها دید داشت..
با صدای تعارفشان به داخل خانه،
چشم از کنجکاوی برداشتم و خجالت زده وارد سالن شدم..
یک سالن ساده اما بسیار گرم و دلنشین..
حس خوبی دریافت کرده بودم..
چرا که من توی همچین خانه های کوچک و ساده،
اما گرم و پر از عشق بزرگ شده بودم..


زن که حالا فهمیده بودم فاطمه نام بود،
کنار من نشسته بود و از تمام زندگی‌اش می‌گفت..
اخلاق‌ خوبی که من داشتم، همیشه و درهمه‌ی مواقع،
دو گوش شنوا داشتم برای شنیدن صحبت‌ها، ذوق‌ها و یا درد دل آدم ها...
فاطمه خانم، قوری را از روی بخاری برداشت و آرام در استکان‌های باریک که خال های قرمز داشتند ریخت: امیرحسین برعکس خواهر‌هاش بود..اون خیلی آروم ساکته..ولی زلزله‌ی خانه نادیاست که فعلا دانشگاهه و خونه بدون اون سوت و کوره..
آهی‌کشید و لبخندی زد: نبودش توی خونه زود حس میشه..
با لبخند کنجکاوی پرسیدم: نادیا چی میخونه؟
ذوق کرد و گفت: ادبیات میخونه..علاقه زیادی به این رشته داشت..
و به خواست خودش، مفتخر ادامه داد: امیرحسین داروسازی می‌خونه...
یاسمین به درس علاقه نداشت بیشتر سمت هنر بود..
ابروهایم بالا پرید و این مادر را تحسین کردم: شما یک مادر نمونه‌ و با استعدادین.. ماشالا بهتون از همه رشته ها و زمینه ها هم سر در میارین...جای تشویق دارین..
خندید و چال گونه تپلش نمایان شد: قربونت دخترم..حالا اگه بچه هام بودن به هر کلمه‌ای که می‌گفتم می‌خندیدن و ایراد می‌گرفتن..
متقابلا خندیدم: همه بچه ها اینجورین..خودمم به عمه خودم گیر می‌دم..اما مطمئن باشید در دل تحسینتون می‌کنیم..
واقعا کنار این خانواده من تمام دغدغه های زندگیمو از یاد برده بودم..
مخصوصا که آقای رحیمی مرتبا با کیسه‌های پلاستیک خوراکی می‌آمد و من را بیشتر شرمنده این محبت می‌کرد..
گرم صحبت بودیم که صدای در خانه را شنیدیم..
دلهره قلبم را چنگ زد..
و ناخودآگاه کمی در جای خود گارد گرفتم..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱۹ ( میان تیغ و تپش)

آقای رحیمی قبل از رفتن به طرف در،
پر اطمینان نگاهم کرد و چشمانش را آهسته روی هم گذاشت..
اگر می‌گفتم آرام شدم، دروغ محض بود...
فاطمه خانم کنجکاو و گنگ به من و آقای رحیمی نگاه می‌کرد.
گمونم از قضیه‌ی من خبر نداشت!
تا صدای باز شدن در، گویی این ثانیه ها،
برای من مثل سالها گذشت..
کمی روی زانو بلند شدم و درحالیکه پوست لبم را می‌جویدم از پنجره بزرگ هال، حیاط را نگاه کردم..
که دختری غرغرکنان وارد سالن شد..
خیالم که راحت شد،
نفس آسوده ای کشیدم که از چشم فاطمه خانم دور نماند..
سر جایم تقریبا بی حال ولو شدم..
هنوز دستم می‌لرزید..
آرام دستانم را مشت کردم و کنار بدنم قرار دادم که دور از چشم باشند..
اما من دوست داشتم او بیاید..
من کنار او آرامش را بیشتر احساس می‌کردم..
وجود او خود امنیت واقعی بود..
اما....راحت گذاشت و رفت..
شاید هم بیخیال من شده باشد...؟
به دختری که کفش های بچه های قد و نیم قدش را در می‌آورد و هنوز پیش خانواده‌اش گله می‌کرد دقت کردم..
از همان دور می‌شد فهمید که قیافه بامزه و دلنشینی دارد..
آرام نالید: بخدا هربار من باید از کوچه ها جمعشون کنم مامان..خسته شدم..من نمیدونم اینا اینهمه انرژی رو از کجا میارن آخه؟
و دست پسر تقریبا شش ساله، و دختر سه ساله‌اش را گرفت و وارد شد: می‌بینی؟ الآن آراد سرما خورده.. از بیمارستان‌ میاییم..دیشب که بارون بود دیدی چه بارون تندی بود؟ آقا آراد داشتن با دوستاشون توی‌ کوچه فوتبال بازی می‌کردن!
پسرک سرفه‌ای‌ کرد که ناخودآگاه درد قفسه سینه‌اش را حس کردم و صورتم جمع شد..
--مامان خب حوصله‌م سر رفته بود..
دختر فاطمه خانم که حدس می‌زدم باید یاسمین باشد،
نگاه تندی به او انداخت که پسرک خیلی آرام، سر پایین انداخت..
دختر کوچک‌اش زود متوجه من شده بود و با چشمان درشت مشکی‌اش من را می‌کاویید..
چشمکی براش فرستادم که خجالت زده خندید و پشت مادرش پنهان شد..
فاطمه خانم لبخند عمیقی زد و بچه ها را بغل کرد و بوسید: خوش اومدین عزیزای دل مادر..
از جا بلند شدم و یاسمین متوجه من شد..
عکس العمل جالبی داشت..
ابتدا چشم درشت کرد، و سپش لبخند پت و پهنی زد: عه! مهمون داریم مامان؟ نگفته بودی!
به طرفم آمد و همانند مادرش، گرم روبوسی کرد..
اما اضطراب اجتماعی یاسمین صفر بود..برعکس من!
-- خب‌ بشین ببینم کی هستی دختر..من ندیدمت اینطرفا!
خنده‌ام را قورت دادم و سر جایم نشستم: اهل این روستا نیستم..
فاطمه خانم کنار دخترش نشست و با نگاه خاصی به من گفت: از آشناهای دور کیاراد خان هستن..
یاسمین متعجب به مادرش چشم دوخت: کیاراد برگشته؟!
--آره..دقیق نمیدونم کی برگشته ولی دیشب پدرت اونو دیده..این دختر رو به ما سپرده تا چند روز مراقبش باشیم..
یاسمین نگاه دقیقی به من انداخت..
احساس کردم نگاهش حرف ناگفته داشت..
آهانی گفت و متفکر به من نگاه کرد.. : از کجا میای؟!
فاطمه خانم سرفه مصلحتی کرد: یه لحظه با من بیا دخترم..
اتفاقا من احساس بدی نسبت به یاسمین و سوالات کنجکاوش نداشتم..!
اما مطمئنم پشت این کنجکاوی، دلیلی وجود دارد!
یاسمین لبخندی زد،
و بی میل بلند شد و پشت سر مادرش به آشپزخانه رفت..
پس یادم آمد..اسمش کیاراد بود..!
کیاراد با این خانواده تا چه اندازه صمیمی است،
که دختر بزرگشان او را با نام کوچک صدا می‌زد..؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲۰( میان تیغ و تپش)

روی تراس اتاق مهمان ایستاده بودم..
اتاقی که از بدو ورود چشمم را گرفته بود و جدا از سالن بود..
از دور کلبه را دید می‌زدم..
چراغ کلبه خاموش بود..
دروغ گفته بود..
دروغ گفت..
کیاراد رفته بود..
گفته بود، آن کلبه را می‌بینی؟ من همانجا هستم..
خیلی نزدیک..
گلویم بغض سنگینی را داشت تحمل می‌کرد..
من چرا آنقدر پر اطمینان به او اعتماد کردم..؟
اشک به راه افتاده از چشمان تر شده‌ام را با تیزی ناخنم گرفتم..
لبانم را برهم فشار دادم..
باز هم باید صبور و قوی بود..!
تقه‌ای به در اتاق زده شد..خودم را سریع جمع و جور کردم و لبخند مضحک تلخی بر لب نشاندم..: بفرمایین!
یاسمین دم اتاق ایستاد که دخترش از لای در نگاه کرد..
--عزیزم بیا شام حاضره..
خیلی معذب بودم..: نوش جان..من راستش..میل ندارم..
اخم تصنعی کرد: ما اینجا این اخلاق رو نداریم..یکی بگه میل ندارم بزور میکشونیمش سر سفره..حالا خود دانی!

به کمک آن‌ها رفتم و سفره را پهن کردیم..
که مرد جوانی، در حالیکه که صورتش را با حوله کوچک خشک می‌کرد وارد سالن شد..
همان جا نگاهش به من خورد..
خجالت زده آب دهانم را قورت دادم و نگاه گرفتم..
هول شده بودم..باید سلام می‌کردم؟!  خب قطعا!
مجددا به او که هنوز متعجب، و حوله به دست به من خیره شده بود نگاه کردم..
--سلام..
به خود آمد و محجوبانه نگاه گرفت: سلام علیکم..خیلی خوش آمدین..
یاسمین از راه رسید :دختر بشین چرا من رو بیشتر معذب می‌کنی نمیذاری باهات راحت باشم..
سر بلند کرد: عه داداش؟ کی اومدی نفهمیدیم!
گمونم امیرحسن باشد!
یاسمین به سوی او رفت..
و گرم بغلش کرد: دلتنگت بودم خییلی..چرا دیر به دیر به من سر می‌زنی بی معرفت؟
از آن ها نگاه گرفتم و به آشپزخانه برگشتم.. : فاطمه خانم، توی زحمت افتادین..
اخمی تحویلم داد: از این حرفت ناراحت شدم..دیگه تکرارش نکن!
خندیدم: چشم..فقط بنشینید زیاد کار نکنید، تا من هم معذب نباشم..
همانطور که ظرف سالاد را می‌برد سری به نشانه تاسف تکان داد..

سر سفره هربار که نگاهم را بالا می‌بردم، با امیرحسن چشم در چشم می‌شدم..
نگاه بدی نداشت، اما نگاه او شبیه یاسمین، کنجکاو بود..
داشتم به چیزهایی شک می‌کردم..
شاید کیاراد برای آن‌ها مهم بود و دلیل وجود من،
یا آشنایی من با کیاراد برایشان عجیب بود!
یاسمین مدام ظرف غذای من را پر می‌کرد: بخور امانتی کیارادی..چیزیت بشه یقه مارو میگیره..
متعجب نگاهش کردم..
فکر می‌کردم از شدت کینه این حرف را زده باشد..
اما با خندیدن همه‌ی آن‌ها و حتی خود یاسمین،
تعجبم بیشتر شد!
و بالاخره صدای آرام امیرحسین را شنیدم: دوران تحصیل،
هر اتفاقی توی دانشگاه می‌افتاد، یقه من رو می‌گرفت..می‌پرسیدم چرا؟ می‌گفت انتظارم از تو بالا بود!
یاسمین لقمه در دهان سری تکان داد و گفت: کیاراده دیگه!
همگی خندیدند..
تعجب من را که دیدند،
بعد از شام خلاصه وار برایم همه چیز را تعریف کردند...
شاید باید گفت،
خانواده دوم کیاراد، این آدم‌ها بودند..
همین خانه..همین آدم‌های پرمحبت و دارای قلب پاک..
اینطور که فهمیدم کیاراد با یاسمین از نوجوانی کل کل داشتند..
و محبت یاسمین به او کاملا خواهرانه بود..
و زمانی که یاسمین به من گفت" قیافه غربی‌ات کنجکاوم کرد که پرسیدم از کجا میای..گفتم نکنه کیاراد زن خارجی گرفته نمیخواد صداشو دربیاره" من از ته دل خندیدم..
پس کیاراد داروسازی هم خونده..عجیب بود!
اما عجیب‌تر این بود که انصراف داده بود..
و دلیلش را حتی خود امیرحسین نمی‌دانست..
امیرحسین می‌گفت فقط چند ترم بیشتر نمانده و بعد از انصراف به لندن برگشته و ماندگار شده..
جرأت پرسیدن سوالی را نداشتم..
راستش نمی‌خواستم در نظرشان دختر فضولی به نظر بیام..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲۱ ( میان تیغ و تپش)

شب از نیمه گذشته بود..
روی تراس ایستاده بودم و ساعت‌هاست که نگاهم میخکوب آن کلبه نه چندان دور شده بود..
که حالا چراغش روشن بود و از فکر اینکه کیاراد نرفته باشد، امیدم ذره ذره برگشته بود..
و یک کورسوی امید در دلم افتاده بود..
تنها صدای باد تند و وحشی درختان اطراف خانه و زوزه‌ی گرگ ها شنیده می‌شد..
هوا اینجا بیشتر سرد شده بود و پتوی روی‌ شانه‌هایم را کمی به گردنم نزدیک کردم و با دو دستم آن را زیر گردنم محکم کردم..
چراغ کلبه خاموش شد و دل من از تنهایی گرفت..
آه عمیقی کشیدم..
گویی که با نگاه به آن کلبه و چراغ روشن، مطمئن می‌شدم از دور مراقب من است..
غمگین شده به داخل اتاقم برگشتم..
یاسمین رفته بود و به گفته خودش فردا سری خواهد زد..
هرچند صمیمیت زیادی هنوز بین ما شکل نگرفته بود،
اما هم‌صحبت خوبی بود و کنارش حس بهتری داشتم..
فکر عمه یک لحظه از دهنم نمی‌رفت..
نکند اتفاق بدی برای او افتاده باشد و من همچنان بی خبر مانده‌ام..؟ آه خدایا..
چرا این کابوس مخوف زندگی من تموم نمیشد..؟
عقلم به کم آوردن‌ من نهیب می‌زد!
به راستی که من با خودم چه فکری کرده بودم..؟
یک رابطه عاشقانه‌ای که مانند قصه‌ی افسانه‌ها پیش برود و به هر ساز من برقصد..؟
لحن تیز خاتون در ذهنم تداعی شد..
"تو یکی زیادی رؤیا پردازی..این طرز فکرتم می‌ذارم پای عقل تازه به دوران رسیده‌ت که خیال می‌کنه میتونه عین قصه رمان ها و کتاب ها زندگی آدم ها رو متحول کنه..."
و صدایش مثل پتک به سرم کوبیده شد..
امشب گلویم می‌خواهد از شدت بغض پاره شود..
حس خارج و دور شدن از زندگی قبلی‌ام،
دارد جان مرا به تدریج می‌گیرد..
چشمان سرخ شده از فشار بغض را به سقف می‌دوزم و تند پلک‌های مکرر می‌زنم..
هنوز مقاومت می‌کردم‌...حتی در برابر خودم!
شاید تنها اشتباه من،
جدی نگرفتن احساسات قلبم بود..
کاش همان لحظه به تشر احساسم گوش کرده بودم..
احساسی که خطر و ترس را فهمیده بود!
اما دربرابر کله شقی من باخته بود...

**

با تنی کوفته و گرفته، در جای خود نشستم..
شاید روی هم فقط دو ساعتی خوابیده باشم.
که تمامش با اضطراب و فلج‌خواب گذشت..
بلند شدم و کمی سر و وضعم را جمع کردم که با یادآوری کلبه، تند به سوی تراس قدم تند کردم..
با چشمان کنجکاوی کلبه و اطرافش را می‌پاییدم..
به سختی میتونستم ببینم..
چشمانم را باریک کرده بودم..
اما چیزی عایدم نشد..
چرا به من سر نمی‌زد..؟ یا حال مرا می‌پرسید..؟
چه انتظاری دارم؟
آن مرد یک کلام گفته بود که نجاتم می‌دهد،
و دلیلی نداشت ثانیه به ثانیه به انتظار او بنشینم یا از تک تک رفتارهای او دلخور شوم...

به کمک فاطمه‌خانم دست و صورتم را شستم و در آماده کردن صبحانه به کمک او می‌رفتم..
که امیرحسین را دیدم، در هال نشسته بود و کتابی را مطالعه می‌کرد..
سلام آرامی دادم که لبخند مهربانی زد: سلام، صبح شما به خیر..
لبخند خفیفی زدم و داشتم از کنار او رد می‌شدم..
اما برای علاقه‌مند به کتاب، کنترل کردن کنجکاوی بسیار کار دشواری محسوب می‌شد..
مجددا به طرف او چرخیدم...
که متوجه شد و منتظر و سوالی سر از کتاب بالا گرفت و نگاهم کرد..
خیلی جدی پرسیدم: ببخشید، چه کتابی مطالعه می‌کنین..؟
کمی متعجب خیره‌ام شد و سپس لبانش به لبخند عمیقی از هم باز شد..
و کتاب را بالا گرفت و برگرداند..
سرم را تکان دادم: این کتاب فوق العاده‌ست..
او نیز جدی به کتاب زل زد و تایید کرد: بله همینطوره..بار دومه که می‌خونمش..هربار که بخونم متوجه می‌شم که نویسنده به چیزهای عمیق‌تری اشاره کرده!
با آمدن فاطمه خانم،
بحث درباره کتاب را تمام کردیم و همزمان که به طرف او می‌رفتم تا کمکش کنم،
امیرحسین نیز کتاب را بست و بلند شد: چرا صدام نکردی مادر؟
و فلاسک چایی و سینی را از دست مادرش گرفت: بده خودم میبرم شما بشین..
فاطمه خانم گل از گلش شکفت و با نیم‌نگاهی به سوی من، تشکر کرد: قربونت برم پسرم..خیر ببینی...خودت هم که کلی خسته میشی دورت بگردم..
خیلی قشنگ بود اون صحنه‌ای که مادر و پسر به همدیگر در کارهای خانه کمک می‌کردن..
یاد حرف عسل افتادم که همیشه به من و نازیلا میگفت: مرد باید جوری دوستت داشته باشه که توی کارهای خونه کمکت کنه..اینو ازدواج کنین می‌فهمین چقدر کمیابن!
و ما به حرفش خیلی بی‌ربط میخندیدیم..
بعد از صبحانه به اصرار خودم،  ظرف‌ها را شستم..
که ثانیه به ثانیه‌ش با بیان شرمندگی و معذب بودن فاطمه خانم گذشت..
و من مرتب اعتراض می‌کردم.. : توروخدا اینجوری با من رفتار نکنین منو بیشتر از این خجالت زده نکنین..شما این دو روز سنگ تموم‌ گذاشتین و من بابت همه چی ازتون ممنونم..هرچند شستن این چند تیکه ظرف کاری‌رو جبران نمیکنه...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲۲ ( میان تیغ و تپش)

مهربان نگاهم کرد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت: نگو این‌حرفارو دخترم..خدا خودش میدونه که مثل دخترای خودم مراقبتم..خودمم نمیدونم چرا این حس خوب رو بهت دارم..از همون روز اولی که دیدمت، به دلم نشستی و قلب و نیت پاکت رو از چهره معصومت تشخیص دادم..
چقدر این زن خوب و مهربان بود..واقعا فرشته بود!
هرچقدر از او تشکر می‌کردم، باز هم نمی‌توانستم لطفش را جبران کنم...

از زبان راوی

شاهرخ ماشین را جای مرموزی از روستا متوقف کرد،
و همانطور که به رو به رو زل زده بود با لحنی سرد خطاب به سپهر گفت: اگر کاری که گفتم رو تمیز انجام بدی،
مطمئن باش پاداش خوبی از من دریافت می‌کنی!
و پس از مکث کوتاهی ادامه داد : اما در غیر اینصورت.....
به سوی سپهر چرخید..
کمی خود را به او نزدیک کرد و چشمان خشمگینش را در نگاه ترسان سپهر همانند چاقوی تیزی فرو کرد..
لحنش به لحن زمختی تبدیل شد و از لای دندان غرید: اگر یه جای کار گندی بزنی، کارت تمومه!
تمام استخوان‌ها و چشمان سپهر لرزید و بی اراده کمی به در ماشین چسبید..
--چشم آقا..مطمئن باشید طبق دستور شما عمل می‌کنم!
حالت چهره شاهرخ با دیدن ترسی که در تک تک کلمات سپهر نهفته بود، از خشم به لبخند کریهی تبدیل شد..
همین را خواسته بود!
و سرش را به نشانه "آفرین" تکان داد: خوبه...خوبه!
گوشی شاهرخ لرزید، و با دیدن نام پدرش،
لبانش را با زبان تر کرد..
صدایش را صاف کرد: بله؟
نادرخان متعجب پرسید: کجایی شاهرخ؟!
--یک کاری برام پیش اومد، چطور مگه؟
نادرخان عصبی نفس کشید: پرسیدم کجا..؟!
شاهرخ متقابلا غرید: یه روستای دور افتاده..
و پر کینه و لذت ادامه داد: قبلش یک کار مهم‌تری دارم که باید تموم بشه.. بعد.....
-- دختره؟! اون چی‌شد پیداش کردین؟
شاهرخ دهانی کج‌ کرد و چشمانش را محکم روی هم فشار داد: هنوز نه!
نادر تاکیدوار گفت: میدونی که این‌بار فیروز خودش شخصا دستور داده..
و تنها کسی که فیروز اون رو مناسب این کار دونسته،
خودت بودی شاهرخ!
این یه فرصته، سعی کن موفق بشی..

شاهرخ از اعتماد پدرش، قدرت و اعتماد کاذبی کسب کرده بود: همینطوره..این‌بار کیاراد برکنار میشه..و من می‌شم خان دلاورها...من!
نادرخان لبخند شیطانی برلب داشت: من بهت ایمان دارم پسرم..قدرت ما دست اون دختره..اون مسیر تورو تعیین می‌کنه!
شاهرخ لب برهم فشرد: هرچند مسیری که دست اون دختر سرتق افتاده سخته، ولی از پسش برمیام..
این‌بار مطمئنم کیاراد نمی‌تونه جلوی من و کاری که می‌خوام انجام بدم رو بگیره!
-- چطور مطمئنی؟
شاهرخ خیلی‌ رک و پرحسادت،
فکش را روی هم فشار داد: اول کیاراد رو نیست و نابود می‌کنم..بعد دختره رو!
نادرخان، مات ماند....
لحظه‌ای سکوت میان مکالمه آن‌ها افتاد..
که نادرخان، دست لرزانش گوشی را محکم چسبید: تو..تو گفتی چیکار میکنی؟! تو چی‌ گفتی؟
شاهرخ از رو‌ نرفت و خونسرد گفت: خیلی مزاحم کار‌هام میشه..از سر راهم برش می‌دارم!
نادرخان مشتی به دیوار کناری‌اش کوبید و تشر بلندی زد: توو غلط کرردی!! عقل تو‌کله‌ت نیست..؟؟
و داد بلندی زد: اون پسر فیروزه!!
از همه مهمتر اون یک خاانه...!
تو با چه قدرتی انقدر راحت میگی میکشمش؟! هاا؟ یک خاان رو‌ می‌خوای بکشی..؟!
شاهرخ متقابلا نعره کشید: چون تنفر یک نوع قدرته!! اون تمام زندگی مارو توی دستش گرفته..حتی زندگی و عقل فیروزخان رو!
اون از جنس ما نییست..نییست!
نباید خان باشه! من باید خان می‌شدم..می‌فهمی؟!
چهره سرخ شده‌ی نادرخان گویای عصبانیت شدید او بود..
دندان برهم سایید: خودت رو از این‌کار می‌کشی کنار..وگرنه مرگت توسط فیروز و‌ مردم حتمیه!
احمق، مگر نمی‌دونی مردم کسی که به خانشون بی احترامی کنه رو می‌کشن..چه برسه به یک جنایت!!
کشته میشی..بفهم!
اما شاهرخ تند گوشی را قطع کرد و به مکالمه خاتمه داد..
نادرخان، دستی به قفسه سینه ملتهبش کشید..
دستی به پیشانی‌اش گرفت،
و درمانده روی مبل کناری‌اش افتاد..

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲۳ ( میان تیغ و تپش)

باران بی رحمانه روی‌ سقف چوبی کلبه می‌کوبید..
مه غلیظ جنگل اطراف کلبه،
لابه لای درختان تنومند و استوار خزیده بود..
نور چراغ های ماشین شاهرخ که دور از کلبه،
اما دقیق رو به روی آن متوقف شده بود،
همانند سایه‌ای شوم در بین آن تاریکی حس می‌شد..
شاهرخ کنار ماشین ایستاده بود.
با آن پالتوی بلندی که از خیسی باران سنگین‌تر شده بود..
و سومین سیگار میان انگشتانش را دود می‌کرد..
که حالا رو به اتمام بود..
نگاه شاهرخ ساعت‌ها میخکوب آن کلبه شده بود..
جایی که کیاراد وجود داشت و آرام نفس می‌کشید..
سپهر هراسان به او نزدیک شد: آقا، مطمئنید تنها هستن؟!
شاهرخ پوزخند سردی زد..
--کیاراد همیشه تنها می‌مونه چون ادعا داره از هیچکس ترسی نداره...همین اعتماد به نفسش یه روز نابودش می‌کنه!
سپهر کنجکاو پرسید: دختره چی‌ میشه..؟
شاهرخ نگاهش را لحظه‌ای از کلبه نمی‌گرفت..
و صدایش سردی عجیبی داشت: تا وقتی کیاراد نفس می‌کشه همه چی دور اون می‌چرخه...دختره فعلا اهمیتی نداره..!

ساعاتی بعد، جنگل در سکوت عمیقی فرو رفته بود..
و تنها صدای باد میان درختان،
و قطرات باران روی‌ کلبه شنیده می‌شد..
کیاراد پس از روشن کردن شومینه،
با فکری مشغول به کنار پنجره آمد و بی هدف به جنگل و تاریکی‌اش زل زد..
این قضیه بیش‌از آنچه فکرش را کرده بود، طولانی شده بود..
و باید یک فکری برایش می‌کرد!
ناگهان صدایی میان جنگل پیچید: کمک...کمک کنید..
و صدای شلیک پیاپی در گوش اکثر اهالی روستا پیچید..
ابروهای کیاراد، کنجکاو درهم رفت..!
صدای یک مرد بود..
اما در نظر کیاراد این صدا طبیعی به نظر نرسید!
سری کج کرد و زیرکانه نگاهش را میان جنگل گذراند..
دستش ناخودآگاه اسلحه‌ پشت کمرش را لمس کرد..
و چند قدم به جلو برداشت..
که دوباره همان صدا تکرار شد: توروخدا کمک کنید..کممک!
در کلبه را باز‌کرد..
قامت بلند کیاراد برای شاهرخی که با دقت نظاره گر بود،
میان در نمایان شد..
با حس حرکتی کوتاه میان درختان، نگاه کیاراد تیز شد..
فقط یک سایه بود..!
اما همان برای کیاراد کافی بود که بفهمد یک تله‌ است...!
و بی معطلی خودش را کنار بکشد و نگذارد به سوی هدف نشانه گرفته شود!
کنار کشیدن کیاراد،
همزمان شد با ماشه کشیدن سپهری که به هدف نخورد..
و باعث شد سپهری که درنظر خیلی‌ها حرفه‌‌ای بود،
پر حرص" لعنتی" زیرلب بگوید..
صدای شلیک گویی جنگل را لرزانده باشد..
و دل و جان آیلایی که بی قرار در حیاط خانه قدم می‌زد،
را بد لرزاند و شوکه کرد..
گلوله‌ی منحوس،
به جای قلب‌ کیاراد، از جلوی کتف او رد شد..
و‌ در گوشت بدنش فرورفت و آن را سوراخ کرد..
درد تا عمق استخوانش نفوذ کرد..
نفسش لحظه‌ای متوقف و سنگین شد،
اما تعادلش را حفظ کرد و از دست نداد!
دست روی کتف خون آلودش گذاشت و اندکی فشرد،
اما نگاه تیزش همچنان بین درخت‌ها در جستجو بود..
اما چیزی دستیگرش نشد!
لب برهم فشرد و چند ثانیه‌ای چشم فرو بست..برای بازگرداندن آرامش..!
زانوهایش اندکی سست شد..
که باعث شد تند به خود بیاید و به طرف شومینه گام سختی بردارد..
کنار شومینه نشست،
و سرش را به دیوار چوبی تکیه داد..
نیم ساعتی گذشت..
خون از میان انگشتانش چکه می‌کرد و کف کلبه را با بی‌رحمی رنگی می‌کرد..
پاهایش را دراز کرده بود و به دلیل خون زیادی که از دست می‌داد،
بی‌حال‌تر شده بود..
نفس هایش سنگین و بریده شده بودند..
و چهره اش به سفیدی می‌زد..
اما هنوز سعی در حفظ خودش و هوشیاری‌اش را داشت!
اما خون زیادی از دست داده بود..
که باعث شد پلک هایش بی آنکه بخواهد،
آرام روی هم بیافتند...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...