InSa 53 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت پارت ۷۴ (میان تیغ و تپش) کیاراد هنوز آرام اما قاطع ایستاده بود.. و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود و قاطعیت در تک تک کلماتش حس میشد: اگر این خاندان با خون سرپا مونده، فکر میکنم وقتشه که روش ایستادنش رو تغییر بده! فیروزخان پوزخند غلیظی بر گوشه لب مینشاند: کی میخواد جرأت کنه که سنت های چندین ساله ما رو با افکار مدرن خودش تغییر بده..؟! کیاراد قدمی جلوتر گذاشت و با حالتی مقتدر، گردن بالا میکشد... و قاطعانه و بدون اندکی تردید، بحث بینشان را خشمگین تر میکند: من! «من» گفتنش انقدر کوبنده و محکم در چهره فیروزخان کوبیده شده بود، که فیروز ناخودآگاه، از آن همه قدرت و شوکت، لحظه ای مات ماند... اینکه آن مرد دارای هیمنه خاصی که اینگونه شجاعانه مقابلش قدعلم میکند، یک روزی پسر ده ساله ی گوشه گیر خودش بود.... پسری که از همان ده سالگی، با نارضایتی پنهانی، با پدرش مخالفت های ریزی کرده بود..! اما حالا تمام نارضایتیاش را بی پروا و جسورانه بر زبان میآورد! فیروزخان، که نگاه سرد و سنگین کیاراد را همچنان بر خود میدید، پرحرص نفسی بیرون داد.. و نامحسوس، نگاهش را از آن نگاهی که آدم را درجا درهم میشکست، دزدید... و به نوک قهوه ای رنگ عصای کنار پایش خیره شد.. کم آورده بود..؟! قطعا هنوز برای کم آوردن زود بود! او نیز فیروزخان بود... و از سطوتی کمنظیر برخوردار بود.. و کیاراد نیز، پسر همان مرد بود! و حالا هردو، رو در رو خیره همدیگر بودند.. مردی که ابروهایش به رنگ سفید تمایل عجیبی پیدا کرده بود و عمیق درهم گره خورده بودند.. با چشمان خاکستری تیره، به مرد جوان مقابلش که قامتی بلند و برافراشته، شانه هایی پهن و ورزیده داشت، خشمگین خیره شده بود... کیاراد با آرامش عجیبی که حاصل از اطمینان و اعتماد به نفس خاص خودش بود، به فیروزخان چشم دوخته بود... و سپس، با تکان ریزی به پاهایش، سری کج کرد و چشم باریک کرد: پیشنهاد میکنم تجدید نظری بکنید..درغیر اینصورت، شاید وقتش باشه جایگاه ها عوض بشه! با حرف آخر کیاراد، که کم شبیه تهدید نبود، فیروزخان تند و سریع، اندکی سربالا گرفت.. و از گوشه چشم به کیاراد چشم دوخت و چشمانش را ریز کرد.. از چشمان فیروزخان آتش میبارید.. و سرخی چشم هایش گویای همه چیز بود... کیاراد تیر خلاص را زده بود... خود را باطمأنینه و تسلط، جمع و جور کرد و دستی به کتش کشید: اون دختر زنده میمونه! و بدون مکث کوتاهی، پس از نگاه آخر به فیروزخان، عقب گرد میکند و با گام های بلند و آرامی اتاق را ترک میکند... نفس های فیروزخان کشیده و نامنظم شده بود.. همیشه پس از بحث با تک پسرش، حالش اینگونه خراب و سرگردان میشد... نمیخواهد پیش خودش اعتراف کند که مقابل پسرش کم میآورد..قطعا که کم نیاورده بود! منتهی یک ویژگی در کیاراد بود که قفل بر دهان همه میزد... به گونه ای که کسی نمیتوانست میان صحبت هایش بپرد، یا خلاف نظرش را شرح دهد... گویی همه را جادو میکرد و تکتک کلماتش را با اطمینان و خونسردی بر کرسی مینشاند.. گویی هیچوقت حس نگرانی بعد صحبت هایش را تجربه نکرده بود... چرا که مطمئن بود قطعا عملی خواهند شد! و بهخاطر همین است که آنقدر با اعتماد و یقین، پرقدرت حرف میزد... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 21 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 اردیبهشت پارت ۷۵ (میان تیغ و تپش) آیلا پلکام آنقدر سنگین بود که توانش رو نداشتم چشمامو باز کنم.. اما سردردم باعث میشد دل از خواب بکنم و موقعیتم رو بسنجم.. کمی از لای چشمامو باز کردم..همه جا تار بود.. کم کم چشمام عادت کرد و تونستم درست ببینم.. فقط سقف اتاق بزرگی رو متوجه شدم.. ارتفاع سقف آنقدر بالا بود که همین کفایت میکرد تا بفهمم در عمارت دلاورها به سر میبرم... تند در جا پریدم و نگاهی به اطرافم انداختم.. سرم تیر شدیدی کشید، و سرفه خشکم باعث شد چهرهم درهم کشیده بشه و دستی به قفسه سینم بکشم.. از شدت سرفه خم شده بودم و نفس کم آورده بودم.. که در اتاق تند و ناگهانی باز شد.. نازیلا با جهشی سریع، خودش رو به من رساند و کنارم روی تخت نشست.. حالت چهرهاش به شدت نگران بود.. و چشمانش پف ریزی داشت.. صداش گرفته و مغموم بود: آیلا..عزیزم خوبی؟! جاییت درد نمیکنه..؟ به چیزی احتیاج داری؟ با دیدنش انگار تازه زخم و غمهام سر باز کرده بودند.. هق زدم و چشمامو بستم: نازیلاا..من بدبخت شدمم... بی تعلل من رو توی بغلش کشید و دستی به موهای پریشونم کشید: هیییشش..آروم باش..قرار ما چی بود؟ اول از مشکلات گذر میکنیم، بهفکر سلامتی خودمون باشیم، بعد میشینم باهم گریه میکنیم...همیشه برای اشک و زاری غم هامون وقت هست... اما نمیتونستم مثل همیشه به قول چندسالهمون عمل کنم... من اینبار واقعا حال خوبی نداشتم.. این مسئله غمی نبود که بشه چندروز صبوری کرد تا شاید وقتش برسه و برای خودم اشک بریزم... لباسش رو از پشت کمر چنگ گرفتم و با صدای آرومی هق هق کردم: توی خوابمم نمیدیدم همچین اتفاق وحشتناکی جزء قصه زندگیم باشه...من به ته خط رسیدم اما اینو حتی به خودمم نگفتم..که مبادا کنار بکشم و تسلیم این حکم ظالم بشم... که مبادا بی گناهیم بره زیر سوال..! میفهمی احساساتم رو نازیلا..؟ خرد شدم..له شدم... من رو تند از خودش جدا کرد..و با دو دست ریز و ظریفش، چهره غمگینم رو قاب گرفت..و تشر آرومی زد: تو خوب داری میجنگی..تو خودت به تنهایی داری همهی آبروتو میخری..همهی اون چیزی که فکر میکنی از دست رفته رو داری برمیگردونی...حتی یک لحظه هم فکر نکن کنار بکشی..الآن موقع اشک ریختن نیست آیلا..باید یک فکر اساسی بکنیم..! با پشت دست، دستی به چشمهایم کشیدم.. و مغموم به نازیلا خیره شدم... که نگاهش به تن و لباسم افتاد.. که وضعیت ناجور و مفتضحی داشتم! نزدیکتر شد و اخم غلیظی کرد.. با چشمان تر شده بهش خیره شده بودم.. دستی به کبودی های بدنم کشید..و زیرلب فحش نثار سامیار کرد.. سوالی و نگران نگاهم کرد...سوال ته نگاهش را میفهمیدم..اما نمیخواستم امروز حرفی از اتفاق های دیشب به زبون بیارم... نازیلا متوجه شد و برخلاف میل، چهره طبیعی خودش را حفظ کرد.. بلند شد و به سمت کمد لباسهایش رفت.. اتاقش آنقدر بزرگ و عظیم بود که موقع دور شدن و رفتنش به سوی کمد، تن صدایش خیلی ضعیف میرسید... تمام اتاق های عمارت مثل خود عمارت سلطنتی بودند..و بینهایت باشکوه و زیبا! اما بزرگی و زیبایی این اتاق به چه درد میخورد وقتی نازیلا را خفه و زندانی کرده بود...؟ با یک ست لباس مشکی تمیز و نو برگشت و روی تخت گذاشت..: بیا یه دوش بگیر لباس تمیز برات آوردم..به هرچیزی احتیاج داشتی...... با یاد آوری یک اتفاق، یک صحنه، یک بحث مهم، ناخواسته وسط حرفهایش پریدم و تکان شدیدی روی تخت خوردم که درد تنم باعث شد اخم درهم بکشم: چرا من رو آورد اینجا..؟! اون کی بود..؟ اصلا من چرا باید اینجا باشم..؟ و پس از مکث کوتاهی، جدی زمزمه کردم: من باید برم! از تخت پایین میومدم که نازیلا با بهت و چشمان گرد شدهای، تند بازوی دستم را گرفت: چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟ بشین استراحت کن... نگاه تندی بهش انداختم: میخوای جایی بمونم که دیوار کناریم نقشه قتلمو میکشه؟ اصلا نقشه مردای طایفهتون همین بوده...وگرنه چرا باید یک مرد ناآشنا به قصد کمک بیاد وسط ماجرا و بعد چشمامو باز کنم خودم رو جایی ببینم که ازش فرار میکردم..؟ نازیلا کلافه دستی به موهایش کشید و اونارو عصبی عقب فرستاد: کیاراد واقعا میخواد کمکت کنه.. به شرطی که دقیق همینجا بمونی! حالا درست یا اشتباه بودنش رو خودش تعیین میکنه..منم از کارهاش سردرنمیارم اما چیزی نمیگم چون مطمئنم اون میت..... پر حرص دستمو کشیدم و در نگاهش چشم دوختم: چرا نمیخوای چهره واقعی این خاندان رو بشناسی؟ تا کی میخوای اعتماد کنی و ضربه بخوری..؟! بهنظر خودت این منطقیه کسی که بخواد نجاتم بده، من رو درست وسط دهن گرگ بندازه..؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت پارت ۷۶ ( میان تیغ و تپش) نازیلا پوفی کشید و کلافه به اطرافش نگاهی گذرا انداخت.. و سپس خونسرد دستش را روی سرشانه ام گذاشت و کمی فشار داد که باعث شد مجدد روی تخت بنشینم.. اما هنوز ناراضی بهش خیره شده بودم.. که ناگهان دردی تیز، مثل چنگی نامرئی توی شکمم فرو رفت.. با دستم شکمم رو لمس کردم که باعث شد چشمامو ببندم و محکم فشار بدم.. نازیلا کنارم زانو زد و با صدای آرام اما کنجکاو لب زد: چت شد؟ خوبی..؟ سری به نشانه «خوبم» تکان دادم.. اما چشم که باز کردم و چهره بهت زده و ناباور نازیلا را که دیدم، رد نگاهش را گرفتم... نگاهش روی وضعیت لباسم میخکوب شده بود.. میتونستم حدس بزنم با دیدن لکه های سرخ روی لباسم هیچکس فکرهای خوبی به سرش نمیزد! و نازیلا از این قاعده مستثنی نبود.. لب هاش بی هدف باز و بسته میشد و چشمانش کم مانده بود که از حدقه بیرون بزند.. مخصوصا که حالا با یادآوری آن صحنه ها، اشکی غمناک روی گونه ملتهبم سر خورده بود... نازیلا میخواست چیزی بگوید..حرفی بزند..یا حتی داد و بیداد کند.. دست لرزانش را ناباور و اندوهگین به پیشانی گرفت و سر خورد و به دیوار کناریم تکیه داد.. نیمرخش رو میدیدم..به شدت ناراحت بود..صداش میلرزید: آیلا یه توضیحی بده..حالت خوبه؟ و مکررا به سمت من چرخید و دستامو توی دستای سردش گرفت..نگاهش التماس داشت و در چشماش بغض عمیقی حس میشد: چرا ساکتی..؟ احساس کردم سکوت و اشک های ریز من دلش رو بد لرزاند.. که باعث شد پرحرص، اما با صدای آرام بنالد: یه چیزی بگو توروخدا دارم سکته میکنم..این لکه های خون چیه؟ این وضعیت لباست، بدنت... نکنه اتفاق بدی واست افتاده؟ تند چانه سرخورده من رو گرفت و سرم رو بالا کشید: آیلا بهم نگاه کن! رنگ نازیلا پریده بود..: کسی… کاری باهات نکرده، مگه نه..؟! با التماسی که در چشماش موج میزد، انگار وادارم میکرد مانند سوالش را جواب دهم.. و بگویم« بله، کسی کاری نکرده».. درمونده نگاهم رو دزدیدم..صدام از ته چاه میومد: نه..کسی کاری نکرد..خوبم! سرش رو سمت نیمرخم که نگاه دزدیده بود کشید و بیشتر سوال پیچم کرد: پس این لکه های خون چیه؟ چه اتفاقی واست افتاده... نکنه خونریزی کردی؟! سرم رو به معنای «بله» تکان دادم.. : وقتش بود... نای صحبت کردن نداشتم..مخصوصا راجع به اون شب نحس و هولناک! نازیلا که متوجه رنگ پریدهم شد، آرام من رو روی تخت خواباند: عزیزم..دیشب چی بهت گذشته... چه اضطرابی رو تجربه کردی که اینجوری بههم ریختی..عزیزدلم! سرش را پایین انداخت و آهسته زمزمه کرد: نمیدونی از فرط نگرانی چه حالی داشتم..تورو با این وضع دیدم چه فکرهای غریبی که از سرم میگذشت... درک میکردم حس و حالش رو...اینکه براش سوال نمیشد و نگران نمیشد قطعا عجیب بود! آنقدر بیحال بودم و تنم کوفته بود که نا نداشتم دیگر به ماندنم در عمارت اعتراض کنم.. دروغ چرا، اینکه کنار نازیلا بودم حالم رو کمی بهتر کرده بود..فارغ از اینکه اینجا ذره ای احساس امنیت نداشتم! چشمام خمار خواب شده بود..که نازیلا با یک جعبه کوچکی که حدس میزدم لوازم بهداشتی داشته باشه، برگشت..: آیلا بلند شو یه دوش بگیر لباساتم عوض کن..که بهتر استراحت کنی.. کمک کرد برم حمام و سر و وضعم رو مرتب کنم.. موهای بلندم رو خشک کرد و با حوصله بافت.. ملافه کثیف شده تختش رو بی هیچ وسواسی عوض کرد و کمک کرد بشینم... و با لجبازی و زور مثل بچه ها غذا را به من میداد و سر بی اشتهایی من معترض میشد.. تمام این مدت سعی داشت فضارو عوض کنه... مدام با یادآوری خاطرات خندهدار گذشتهمون سعی داشت کمی هم شده من رو بخندونه... بی نتیجه نبود..اما نه نتیجه ای که نازیلا انتظارش را داشت! انگار یه چیزی توی وجودم ترک برداشته..و از درون من رو تیکه تیکه کرده.. جوریکه برای جمعوجور کردن خودم، باید دنبال هر تکه ای از وجودم میگشتم که دیشب در جاهای مختلفی اونا رو از دست داده بودم.... و من هیچ قصدی نداشتم که به آن شب برگردم... این اتفاق جوری من رو درهم شکست، که مطمئنم گذر از این برهه از زندگیم قرارِ به شدت سخت باشه... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت ۷۷ (میان تیغ و تپش) نازیلا با دیدن چشمان بستهی آیلا، نگاهی از سر دلسوزی انداخت و خم شد پیشانی عزیزترین رفیقش را بوسید.. باید مجددا به دکتر خبر میداد تب آیلا را بررسی کند.. درحال بیرون آمدن از اتاقش بود، که شهین هراسان سد راهش شد..بی قرار بود و دلتنگ..: بیدار شد؟ میخوام ببینمش.. نازیلا انگشتش را بر لب قرار داد و آهسته پچ زد: همین الآن خوابید..دلتنگیتو درک میکنم خاله.. اما باید استراحت کنه شب خیلی بدی رو گذرونده... شهین از لای در اتاق نگاهی به جسم نحیف و خسته دخترک انداخت..که در خواب عمیقی فرو رفته و از این روزگار بی رحمی که با او بد لج کرده بود، برای ساعاتی دور شده بود و در آرامش به سر میبرد... شهین مضطرب، انگشتهای دستش را درهم پیچید و نگاه دزدید و به دستانش خیره شد.. گویی بر زبانش نمیچرخید این حرف را بر زبان بیاورد..اما حالا که کنار نازیلا بود، کمی راحت بود.. من و من کرد و سرانجام دل به دریا زد و گنگ پرسید: دخترم..ازش پرسیدی اگر خدای نکرده کسی اذیتش کرده باشه..؟ نازیلا متوجه شد که شهین بیش از اندازه تیزهوش است که در نگاه کوتاه اول متوجه حال و روز آیلا و مخصوصا رنگ لباسش شده بود.. لبخند مطمئنی میزند و دستهای مضطرب شهین را فشار میدهد: آره پرسیدم..نگران چیزی نباش..صحیح و سالمه..خداروشکر اتفاق خیلی بدی براش نیافتاده.. شهین نفسی از سر آسودگی کشید..و برای مدت کوتاهی چشمانش را بست..: میدونستم..یعنی مطمئن بودم..چون دلم گواه بدی نداده بود..اما نمیشه همیشه به احساسم اعتماد کنم و نپرسم! نازیلا قدمی جلوتر گذاشت و در اتاق را آرام پشت سرش بست..: اینروزهای سخت هم میگذره..مبادا کنار آیلا بحث دیشب رو پیش بکشی..از جواب های کوتاهی که میداد متوجه شدم فعلا از یادآوری شدن اتفاقات دیشب نفرت داره..! شهین پرغم، سری از سر ناچاری تکان داد..: حق داره... کیاراد بی آنکه نگاه کوتاهی به پشت سر بیاندازد، با گام های شمرده و محکم، به سوی ماشین قدم برداشت.. باد سردی لبه کت ضخیمش را کمی تکان داد.. اما خود همچنان مقتدر ماند.. متین که با قامتی کشیده و موقر کنار ماشین ایستاده بود، با دیدن کیاراد که از پله های بیرون عمارت پایین میآمد، به سرعت دکمه کت مشکی رنگش را بست و ماشین را دور زد.. در عقب ماشین را برای اربابش باز کرد و منتظر ماند.. چرا که کیاراد، هیچگاه عجول و هراسان دیده نمیشد... همیشه همانطور بود..آرام، بیهیاهو و مطمئن بود! به ماشین که رسید، پس از مکث کوتاهی به سوی متین سر کج کرد..که متین متقابلا سر بالا گرفت و سرتاپا گوش شد: امر کنین خان..؟ کیاراد لبه تیز در ماشین را لمس کرد و با لحن مبهمی که معنی آن تنها برای متین واضح بود، گفت: کاروانسرای سنگ سیاه! متین به تکان دادن سر اکتفا کرد.. او خوب میدانست آنجا کجاست... متین محترمانه سر پایین انداخت.. و کیاراد بی تعلل در ماشین قرار گرفت و متین مکررا ماشین را دور زد... پس از جا گرفتن، با انداختن نگاهی مرموزانه و گذرا به اطرافش، کیاراد را مطمئن کرد: همه چی رو به راهه خان! کیاراد که با انگشت اشارهاش ته ریش چانهاش را لمس میکرد و آرنج دست راستش را به دسته در ماشین تکیه داده بود و بیرون را مینگریست، قاطع و محکم به متین دستور که نه، اما اجازه داد: حرکت کن! متین بدون اندکی درنگ، ماشین را از جا کند.. ویرایش شده 22 اردیبهشت توسط InSa لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت پارت ۷۸ ( میان تیغ و تپش) ماشین در جای پرپیچ و خمی توقف کرد.. جادهای باریک و خاکی، چندساعت دور از هیاهوی جهان و مردم! «کاروانسرای سنگ سیاه» به علت سیاه بودن سنگهای آن خانهی مهجور و قدیمی در منطقه نیشاب نامگذاری شده بود... مکان رازآلودی که سالها پناهگاه و رازدار تک تک کلمات و نظرات کیاراد خان و داوود خان بود..! و شاهد تمام موافقت های پنهانی آن دو مرد بزرگ بود! کیاراد از ماشین که پیاده میشود نگاهی به اطرافش میاندازد.. نور تیز آفتاب خنک، باعث شد اندکی چشمانش را ریز کند و بی اراده اخم ظریفی بکند.. ظهر بود و پرنده ای پر نمیزد..درواقع این مکان در نیشاب، سالی یک بار رفت و آمد داشت..و حالا که خلوت تر از همیشه بود! ماشین جیکلاس مشکی، با شیشههای دودی شده، طی یک حرکت حرفهای کج ایستاد.. داوودخان، پشت ماشین جا گرفته بود.. و تسبیح به دست تنها به رو به رو چشم دوخته بود.. کیاراد، که با ژست خاص و همیشگی اش پاها را به عرض شانه باز کرده بود و دستانش را پشت کمر قفل کرده بود، با چشمان آرام و مطمئنی نظاره گر بود... داوود، ناخودآگاه از رو به رو نگاه گرفت و سر کج کرد و با اقتدار ایستادن کیاراد را مثل همیشه در دل تحسین کرد.. لبخند محوی بر لبش جا گرفت و با باز شدن در سمت خودش، بی تعلل پایین آمد.. تسبیح در دستش را مچاله کرد و در مشت فشرد و همانطور که با گام های بلندی به سمت کیاراد نزدیک میشد، با صدای بلند و محکمی، بی مقدمه حرف دلش را بر زبان آورد: بعد پنج سال، حضوری باهات ملاقات داشتم...و این باعث افتخار منه! و به کیاراد که رسید، دستش را قدرتمندانه دراز کرد: به نیشاب خوش اومدی... و پس از مکث کوتاهی، پر اشتیاق و تمجید، قاطع گفت: کیاراد خان! کیاراد، متقابلا لبخند خفیفی بر لب نشاند..و مستقیم و جدی در چشمان داوود خیره شد.. دستش را جلو میبرد و دست داوود را محکم اما کنترل شده فشار خفیفی میدهد.. یکی از نماد قدرتش همین بود! که باعث شد داوود متقابلا فشار دستش را بیشتر کند و محکمتر برخورد کند.. او بارها غیرمستقیم و نامحسوس به کیاراد فهمانده بود که باعث افتخار اوست از رفتار و قدرت کیاراد حتی تقلید کند.. فرقی نداشت کیاراد چقدر کمسن تر به نظر میرسید.. داوود او را از همه نظر ستایش میکرد...و او را مرد بسیار بزرگ و عظیمی میدانست! کیاراد سکوت را میشکند و صدایش نیز به اندازه رفتارش تاثیرگذار بود: ممنون داوودخان..افتخار وقتی معنادار میشه که دو مرد واقعی، قدر همدیگر رو بدونن..غیر از اینه؟! کیاراد به طرز زیرکانهای همزمان تشکر را به جا آورده بود و منافع بینشان را یادآوری کرده بود... داوود یک تای ابرویش بالا میپرد و لبخندی میزند..سری تکان میدهد : قطعا همینطوره..بله! نسیم خنک ظهری که وقت خودش را کم کم به عصر میسپرد، چهره هردو را لمس میکرد... داوودخان نگاهی گذرا به اطرافش انداخت: همیشه دوست داشتم در این منطقه دورافتاده، اومدنت رو خوب و طبق رسوم استقبال کنم..اما کار سخت بین ما این رو حق رو از ما گرفته..کیاراد..! کیاراد قدمی نزدیکتر میشود و یک دستش را در جیب شلوارش فرو میبرد... آرامشش مثل همیشه در لحن صدایش مشهود بود: دیدار وقتی ارزش داره که خیالمون از بابت مردم و خاک ما راحت باشه..در غیر اینصورت هیچ دیداری والاتر از راحتی اونها نیست! داوودخان نگاهش با لبخند و شگفتی در چهره و تک تک کلمات کیاراد میخکوب شده بود.. ابروانش را بالا میفرستد و سرش را با مکث طولانی تکان ریزی میدهد: همینطوره...درسته..! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 22 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت ۷۹ ( میان تیغ و تپش) داوود تک خندهای میکند و لبانش را با زبان، تر میکند: سرپا موندن این منطقه نتیجه تفکرات و عقل توست! کیاراد اندکی سکوت اختیار میکند.. میدانست داوود از چه منافعی صحبت میکند.. درواقع هردو میدانستند دلیل همکاری چندین ساله آنها چیست! داوود که از گفته خودش معلوم بود، از هوش، مدیریت و نفوذ کیاراد بین مردم نهایت استفاده را میکرد.. و این یک قرارداد چندین ساله میان آنها بود که همچنان بدون چون و چرا، حفظ شده بود.. درواقع کیاراد به شکل یک دست راست مرموز و پنهان مانده، با داوود همکاری میکرد... و در عوض این همکاری، کیاراد آزاد بودن مسیرهای تجاری این منطقه را برای خاک خودش، درخواست کرده بود.. و سالها بدون دخالت احدی، به تنهایی رفاه و آسایش را برای مردمش فراهم کرده بود.. حتی سالهایی که دور از این خاک بود...! او با همکاری کردن با داوود، تمام راههایی که برای انتقال کالا و تجارت بین شهرها، روستاها و یا حتی مناطق کوچک استفاده میشد را، برای مردم خود آزاد گذاشت... راههایی که بیست سال قبل، پیش از آنکه کیاراد صاحب جایگاه شود، به دست پدرش با خشونت اداره شده بود.. و متاسفانه هیچموقع، میانهی خوبی بین فیروزخان و داوودخان نبود...! فیروز خواستار خشم، غرور، تکبر و خودخواهی بود.. بدون ذره ای احساس دلسوزی برای مردم و خاک منطقه خودش، تصمیماتش را برپایهی لج و خودخواهی بنا کرده بود...بدون فکر کردن به منافعی! حکومت استبدادی فیروزخان به گونهای بود که در آنزمان، موج اعتراض های مردم تند و بیمهار شده بود... در چنین حکومتی، از نظر فیروزخان و زیردستانش، معترضان یا باید صدایشان خاموش شود، یا گلوله بخورند...! اما با پاپس نکشیدن مردم و ادامه پیدا کردن موج اعتراضات و ضربه خوردن منافع فیروزخان، تنها راه چارهاش واگذاری نیمی از تصمیمات حکومت به کیاراد بود..! در ابتدا اکثر مردم بر این باور بودند که یک پدر و یک پسر اند، پس قطعا از یک خون و عقایداند..! اما گذر زمان همه تصورات اشتباه آنها را به هم ریخت... و کیاراد عزیز آن خاک و تمام مردم شد.. به گونه ای بود که راحت میتوانستند در مقابل دشمن، جانشان را فدای خان جوان کنند..! این وقتی بود که نیمی از حکومت به دست کیاراد افتاده بود! و قطعا کیاراد به کم راضی نبود.... کیاراد نیم نگاهی به مچ دستش انداخت..قرار مهمی داشت که باید به موقع به آن میرسید.. اما بی هیچ عجلهای چشم در نگاه داوودخان قفل کرد و بی هیچ مقدمهای، قاطع گفت: برای چی درخواست کردی بیام؟..داوودخان! داوود برای چند لحظه سکوت اختیار کرد..گویی وزن کلمات را میسنجید..و آنها را در کنارهم مرتب میکرد.. لب فرو بست و پس از مکثی طولانی، با قدم کوتاهی به سوی کیاراد نزدیکتر شد: چون تنها کسی هستی که اگر جرأت کنه کاری رو انجام بده، هیچکسی نمیتونه مانعش بشه! کیاراد با همان آرامش ذاتی، اما اندکی کنجکاو چشم باریک کرد و سوالی به داوود خیره شد.. :خب؟! که داوود محکم و قاطعانه درخواستش را بر زبان آورد: میخوام کاری کنی اون دختر زنده بمونه.. نگاه کیاراد اینبار در چشمان داوود تیز شد: به چه دلیل..؟! داوودخان آه عمیقی میکشد و نگاه میدزدد و به نقطهای دور خیره میشود: چون اگر حکم اون دختر صادر بشه، دختر برادرم رو هم از دست میدم...! کیاراد اخم ریزی میکند..و تا ته ماجرا را میگیرد.. سری به نشانه تایید و فهمیدن صحبت های داوود تکان میدهد.. و دست در جیب، متفکر به جاده کناریشان خیره میشود.. داوود مطمئن بود که کیاراد قصد دارد جان آن دختر را نجات دهد..و هیچ نگرانی بابت این موضوع نداشت.. که کیاراد باطمأنینه سر برمیگرداند و از سمت نیمرخ و گوشه چشم، نگاه در چهره جا افتاده و کمی مسن داوود قفل میکند..: پس مشکل فقط یک جان نیست! و داوود آشفته، پلک سنگینی به نشانه«آره» میزند.. کیاراد مجددا به سمت داوود کامل میچرخد و محکم و نافذ میگوید: چرا در جمع بزرگان طایفه اعلام نمیکنی؟! یکبار هم که شده مخالفت کنید! داوود پوزخندی میزند..و زخم گذشته را بر زبان میآورد: فکر میکنی مقابل فیروز میتونم تصمیمات خودم رو به زبون بیارم؟ اون همینجوری هم قصد داره به هر نحوی من رو زمین بزنه..که در نگاه مردم یک خان بی مسئولیت به چشم بیام! تفکرات مدرن من با تو فرق داره..من اگر خواستار قانون جدیدی باشم میشم بی غیرت، اما تو میشی روشن فکر! کیاراد لبخند محوی حاصل از تفکرات بینهایت ابتدایی و جاهلانه مردم بر لبش نشست... و همانطور که لبخندش عمیق میشد سری به نشانه تاسف برای تفکرات مردم تکان داد.. داوود دستانش را باز کرد: مگه غیر از اینه خان؟ و دلسوزانه و محکم ادامه داد: ازت میخوام با این عقاید بجنگی..و اون دختر بیپناه رو از ظالمان اون حکومتی که نام خدا رو بلد نیست، نجات بدی...این یک خواهشِ و دستور نیست! ویرایش شده 22 اردیبهشت توسط InSa لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت پارت ۸۰ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد، سرشار از اطمینان و اعتماد بود: هرچند من مطمئنم مقابل ظلم و بیعدالتی ایستادگی میکنی...مثل همیشه! و ضربه آرامی بر کتف کیاراد میزند: خدا پشت و پناهت..منم همیشه یکی از آدمایی خواهم بود که آرزو داره حکومت به دست تو بیافته..و در این راه سعیم رو خواهم کرد پشتت باشم! و با شوخ طبعی سادهای تک خندهای میکند: البته فکر نکنم به کسی نیازی داشته باشی.. کیاراد متقابلا محترمانه صحبت های داوودخان را پذیرفت: لطف دارین..ممنونم!..کسی که خواستار گرفتن حکومت هست، باید با تصمیمات و اراده خودش به تنهایی گام برداره..اما مطمئن باش حضورت در کنارم بیهوده نیست! داوود تمام صحبتها و رضایت کیاراد را با اشتیاق خاصی گوش میداد.. دستش را دراز میکند: همراهی کردنت باعث افتخار منه..کیاراد! کیاراد دست داوودخان را مکرراً گرم فشرد: قدردانش هستم! با شنیدن صداهای ریزی که از بیرون اتاق میآمد، چشم باز کرد.. درجای خود کمی تکان میخورد تا نیم خیز شود، که درد مفاصل تا مغز استخوانش نفوذ کرد و باعث شد چهره درهم بکشد و ناله ریزی بکند.. اما با شنیدن صحبتهای پشت در، درد بدنش را به کل از یاد برد..... خاتون که به سختی جلوی صدایش را گرفته بود تا بالاتر نرود، خشمگینانه سعی داشت نازیلا را قانع کند: خوب گوش کن ببین چی میگم نازیلا!! صدای خاتون آنقدر تند و برنده بود که نازیلا را در جا میخکوب و خاموش کرده بود: از امروز به بعد، دور این دختر رو خط میکشی! و بی رحمانه در چشمان ملتمس و کدر نازیلا ادامه داد: اینبار نه احساسات دخترونه و نه دلتنگی، هیچکدوم نمیتونه کمکت کنه.!! پاهای بی جان آیلا، ناخودآگاه روی زمین کشیده شد.. و به سمت در اتاق قدم برداشت و با فاصله کوتاهی پشت آن ایستاد.. دلشوره ای گنگ و نا آرام زیر پوستش جریان عظیمی داشت.. که با ادامه حرف خاتون، نفس در سینهاش حبس شد و دستهایش سرد شد..: این دختر اگه زنده بمونه برای هممون؛ مخصوصاً تو، دردسر میشه....اینو بفهم! بچهی پنج ساله نیستی که مدام اینچیزارو بهت یادآوری کنم.. خودت خوب میدونی ما کجا زندگی میکنیم و قوانین اینجا چی حکم میکنه! برای اینکه از دردسر دور بمونی میگم، وگرنه خودتهم میشی یک دختر فراری که کسی پناهش نمیده و بقیه به راحتی براش تصمیم میگیرن...! نازیلا پوفی میکشد و پر از بغض اما محکم در چشمان عمه بیرحم و منفعتطلبش خیره میشود: آیلا بی گناهه! خاتون تند میان حرفش میپرد: بی گناهی توی این عمارت معنی نداره، یا زنده میمونه و همهی ما و آبروی چندین سالهمون رو به باد میده، و ستیزانه چشم باریک میکند و نطق میکند: یا نابود میشه و ما مثل همیشه زنده میمونیم! نازیلا با بهت و ناباوری غیرقابل وصفی به آن همه لحن تند و تعصبات کورکورانه فامیلش خیره ماند.. ناخودآگاه دستان ظریفش را نامحسوس برای کنترل کردن خشمش مشت کرد: اما نمیتونید کسی رو مجازات کنید..این شماها نیستید که برای زندگیش تصمیم میگیرید..چه گناهکار باشه چه بی گناه! خاتون پوزخندی میزند که نازیلا قاطعانه میگوید: آدما خودشون مسئول زندگی خودشون هستن..نمیتونید انقدر راحت و بیرحمانه زندگی یک دختر جوون رو تموم کنید! و سربالا میگیرد و مفتخر در چشمان سرد خاتون ادامه میدهد: هرچند که مطمئنم این اتفاق هیچوقت نخواهد افتاد! نازیلا غیر مستقیم اشارهای محسوس به حمایت کیاراد و برگشتن او کرده بود.. که خاتون تند تیکه عمیق نازیلا را دریافت کرده بود... و نیش خندی میزند: زیادی به خانجوان امیدوار نباش..اونم یه جاهای موظفه حرف خان بزرگ طایفه رو بشنوه و محتاط باشه و جوانب رو در نظر بگیره..! جدل ریز میان آن دو همچنان ادامه داشت... و بی خبر از آنکه دخترکی غمزده و مضطرب در آن اتاق بزرگ سرد و کور، قلبش مانند پرنده ای که به دام افتاده باشد، تند تند و بیقرار خود را به سینه میکوبید.. به در اتاق تکیه میدهد و چشمان ملتهبش را میبندد.. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت پارت ۸۱ ( میان تیغ و تپش) چشمانش را هالهای از اشک پوشانده بود.. از پشت آن پردهی اشک، دنیا چه تیرهوتار و غمانگیز بود.. که با شنیدن چند قدم به سوی اتاق، کنار میایستد و به در چشم میدوزد.. نازیلا که وارد شد، تند نگاهش را قفل تخت کرد.. اما با دیدن جای خالی آیلا، هول شده دستش را روی در میگذارد.. که آیلا دستش را میگیرد و به داخل میکشاند.. در را آرام میبندد.. نازیلا که از حضور آیلا مطمئن میشود، نفسی از سر آسودگی میکشد: ترسیدم..فکر کردم باز به سرت زد و فرار کردی! آیلا بی توجه به ترس نازیلا، بازوهای ظریف و استخوانی نازیلا را فشار خفیفی میدهد.. و صدایش ارتعاس محسوسی داشت: ناز..من باید برم..بخدا موندن من اینجا، توی این عمارت منطقی و درست نیست..حرفهاتونو شنیدم، عمهت از اتفاقهای خوبی نمیگفت.. نازیلا اخم ظریفی میکند و اعتراض میکند: عمه هرچیزی که عمو فیروزخان بگه رو قبول داره! جدی نگیر.. مطمئن باش کیاراد نمیذاره اتفاقی واست بیافته..بهش اعتماد کن! آیلا با شنیدن نام آن مرد مرموز و ناآشنای اینروزهای سخت، اخم عمیقی بر پیشانی بلندش مینشیند و پر غیض و خشم تشر میزند: اتفاقاً تنها آدمی که نمیتونم بهش اعتماد کنم همین آدمه!! نازیلا سعی داشت موقعیت آیلا را درک کند..پوفی میکشد و لحظه ای چشم میبندد و باز میکند: باشه.. میدونم ذهنیت خوبی از کیاراد توی ذهنت جا نگرفته..حق داری! اوضاع جوری درهمبرهمه که میترسی به کسی اعتماد کنی یا ریسک کنی..اما به من که اعتماد داری؟ آیلا مردد نگاهش را از زمین به چشمان نازیلا سوق میدهد.: چه ربطی داره ناز..؟! من از اینکه هر آن لحظه ممکنه بیان سراغم تمام تن و بدنم مثل بید میلرزه...انگار ثانیه به ثانیه دارن نفسهامو میشمرن.. کاری کردن که حتی اگر این حکم لعنتی صادر نشه، من از فکر و خیال و این ترسی که مثل ناقوس چسبیده به وجودم کم کم جون بدم.. نازیلا آه عمیقی میکشد و دستان یخ زده و مرتعش آیلا را در دستهای امن و گرمش میگیرد و فشار میدهد: میدونم..میفهمم..تمام احساسات و ترستو قبول دارم..اما مبادا به سرت بزنه و کار اشتباهی بکنی آیلا.. بذار کیاراد کمکت کنه..! یکبار هم که شده با سرنوشتت لج نکن..پافشاری نکن.. بسپر به کیارادی که هنوز نشناختی اما من میشناسم، و تو به اندازه چندسال به من اعتماد داری..! به چشمهای هم خیره شده بودند.. آیلا پر از تردید، نگرانی، احساس نا امنی، و نازیلا پر از آرامش و اطمینان! که ناگهان در اتاق با صدای بدی باز شد و نگاه هردو وحشت زده با چشمان درشت شده به سمت در چرخید.. نفس در سینه آیلا برای لحظه کوتاهی حبس شد.. با دیدن شهین که هراسان نگاهش را دور اتاق میچرخاند و دنبال آیلا بود، نازیلا زودتر به خود آمد و از پشت در اتاق به سراغ شهین رفت.. : اینجاست خاله..! آیلا نفس های منقطعی میکشید و سعی در آرام کردن خود داشت.. شهین تند سرش را به سمت آیلا چرخاند.. در نگاهش احساسات مختلفی نهفته بود.. عصبانیت، نگرانی،سرزنش،اشتیاق... همه با هم قاطی شده بودند و اشک های درشتی شده بودند.. و صدای آیلا، گویی از قعر یک گور سرد و خالی میآمد..: عمه..... شهین پس از مکث طولانی، تعلل را کنار گذاشت و با قدمهای بلندی خود را به آیلا رساند و محکم او را در آغوش کشید..: جان عمه..جان من..عزیزکم... هق هق های شهین در آن فضای بی انتهای اتاق، چنان قلب را به درد میآورد که نازیلا به سختی جلوی سرازیر شدن اشک هایش را گرفت.. و برای اینکه آن دو راحت رفع دلتنگی کنند، بی صدا و آرام اتاق را ترک کرد.. اما آیلا، آن آیلای همیشگی نبود... این دختر، اینروزها غمگین و ناتوان شده بود.. میان ترسها و قدرت معلق مانده بود... طوری خودش را در آغوش عمهاش پنهان کرده بود، که نمیخواست حالا حالاها بیرون بیاید و با حقیقت وحشتناک زندگیاش رو به رو شود... شهین کمرش را آرام نوازش کرد: آیلا..دختر قشنگم...خوبی؟ میخوام صداتو بشنوم یه چیزی بگو مطمئن بشم خوبی..! آیلا بی میل از آغوش شهین خود را عقب میکشاند..و با چشمان قرمز و بغض فروخورده ای، هق میزند: خوب نیستم عمه... و خود را دوباره در آغوش شهین پرت میکند و دستانش را محکم قفل کمر شهین میکند: میترسم..نمیتونم انکارش کنم..از این عمارت و آدمهاش میترسم... شهین نتوانست این صحبتها را در دل خفه کند.. و سرزنش کردن را به روی آیلا نیاورد.. اینها از ته ناراحتیاش بود.. دستی برموهای نمدار آیلا میکشد: بهت گفته بودم عزیزکم..گفته بودم با این جماعت درنیافت..اینها به بچه خودشونم رحم نمیکنن..آیلا من همه اینهارو بهت گوشزد کرده بودم...! آیلا همانطور که سر در آغوش عمهاش فرو کرده بود، سر تکان داد..و صدایش به سختی و ضعیف شنیده میشد: گفتی... تند سرش را عقب میکشد و با چشمان خیسی که از شدت اشک کاسه خون شده بودند، با پشت آستین بلند تیشرتش اشکهایش را تند تند پاک میکند: عمه کمکم کن..یه کاری کن از اینجا برم..! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت پارت ۸۲ ( میان تیغ و تپش) شهین چشمانش را گرد میکند و بر گونهاش که رد اشک های خشک شده هنوز بر آن نمایان بود، میزند: خدای من..چی میگی آیلا؟ باز زده به سرت؟ دیوونه شدی..؟! خان جوان با هزارتا جنگ و دعوا و بحث تونست تورو اینجا نگه داره، زبونم لال، فرار کردنت یعنی رفتن به استقبال بلا !! سر بالا میگیرد و روی رانهایش میزند و گله میکند: خدایا خودت این دختر رو نجات بده..داره با کله شقی و لجبازیش همهچیز رو خراب میکنه... آیلا نگاهش را به پنجره سوق میدهد و زمزمه میکند: اگر کمکم نکنی، خودم هرجور شده امشب میرم.. شهین ناباور و بهت زده به آیلا خیره شد.. که آیلا سنگینی نگاه شهین را حس کرد و سرکشانه ادامه داد: عمه مطمئن باش اتفاق خوبی قرار نیس بیافته..من نمیتونم جایی بمونم که خود خطر هست! این عمارت پر از آدمهاییه که لحظهای از من غافل نمیشن..اصلا خود اونی که منرو آورد اینجا کجاست؟! اگر همین الآن اتفاقی بیافته کی میخواد منرو از دست این ظالمها نجات بده؟ شهین سردرگم سری به چپ و راست تکان میدهد و مینالد: نمیدونم.. نمیدونم..فقط میدونم دوباره فرار کردنت اوضاع رو از اینی که هست بدتر میکنه.. بازوهای آیلا را محکم میگیرد و او را تکان آرامی میدهد: باور کن بیرون از این عمارت، هیچ امنیتی نداری..کیاراد خان.... آیلا میان حرف عمهاش میپرد و با دستانش چهرهاش را پر حرص میپوشاند: حتی یکذره هم بهش اعتماد ندارم.. دستانش را پایین میآورد و با صدای لرزان و پر از خشمی گفت: اگر اون نبود که مانعم بشه الآن اینجا نبودم..لحظه آخر همه چی داشت خوب پیش میرفت..اما اون... مکثی کرد و پر از بغض نالید: عمه من نمیتونم ثانیه به ثانیه منتظر حکمهای بی رحمانهشون باشم... و زیر سایهی این عمارت کشنده، خودم رو گول بزنم که جایمن امنه..!! با رسیدن به مقصد،و بدون آنکه منتظر بماند، در ماشین را گشود و بیدرنگ از آن پایین آمد. متین ناباور و فرمون به دست، برای لحظه ای به او خیره شد.. سپس به خود آمد و تند از ماشین پایین میپرد.. و با قدم های بلندی خود را به کیاراد میرساند و با حس احترام عذرخواهی میکند: خان جسارت نباشه..یکم طول کشید ماشین رو خاموش کنم.. کیاراد که با گامهای بلند اما آرامی به سوی ساختمان قدم برمیداشت، با لحنی آرام سرتکان داد: اینها هیچوقت برای من مهم نبوده..متین! فقط کار درست و به موقع انجام بشه، هرچیزی غیر از این باشه، اهمیتش برای من صفره! متین لبخندی میزند: چشم خان، سعی میکنم سزاوار اینهمه اعتماد باشم.. ساختمان با نمای شیشه ای تیره، با خطوط ساده و مدرن معماری، استوار و بزرگ، نظم و عظمت را نشان میداد.. در ورودی عظیم با طرح لوگوی خاص کیاراد محکم و خیره کننده ایستاده بود.. و هر طرف، نگهبانان حاضر و منظم جا گرفته بودند .. که همزمان با ورود کیاراد همه نگاهها به سمت او برگشت.. و همگی ادای تعظیم را به جا آوردند.. و از بین آنها آقای مسنی پر از ذوق فریاد زد: خوش اومدی خان جوان.. و به دنبال او، همگی ابراز خوشحالی کردند.. شخصیت کیاراد به این خاطر برای مردم دوست داشتنی بود، که او با لبخند سخاوتمندانه ای با آنها سلام علیک میکرد و محکم و پرمحبت دست میداد.. مسیرهای کوتاه و منظم، بین درهای شیشه ای و دفترهای مدیریت ساخته شده بود.. داخل ساختمان به اندازه بیرون آن شگفت آور بود..یا حتی بیشتر! همهچی با سلیقه شیک و مدرنی چیده شده بود.. کارکنان آن ساختمان همگی تابع دستورات کیاراد بودند.. که مکرراً همگی ادای احترام را به جا آوردند و تک تک آنها حین کار از جای خود برخاستند و تعظیمی کردند.. خوش آمدگویی از هر طرف شنیده میشد.. کیاراد با همان لبخند ملیح، برای همه سر تکان میداد و جواب تک تک آنها را با خوش رویی میداد.. حضورش برعکس خیلی از مدیران، هیچگونه حس ترس یا تهدید را به کارکنان نداده بود.. او فقط امنیت، و مکان خودش را به آنها یاد آوری کرده بود.. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
InSa 53 ارسال شده در 28 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 اردیبهشت پارت ۸۳ ( میان تیغ و تپش) به سوی دفتر مرکزی که با تابلو قرمز زیبایی نمادگذاری شده بود و عبارت Headquarters به رنگ سفید روی آن حک شده بود و خودنمایی میکرد، گام برمیدارد.. توقف میکند و آرام سر کج میکند تا متین را وادار کند قدمهایش را متوقف کند و گوش بسپارد.. متین کنجکاو پرسید: امر کنین آقا..؟! کیاراد برای از دست ندادن زمان، بی معطلی دستش را روی دستگیره در گذاشت اما قبل از ورود، خطاب به متین گفت: میتونی بری متین! متین میدانست نباید اصرار کند و منتظر بماند تا جلسه کاری او تمام شود.. این"میتونی بری" همان معنی "خودم برمیگردم" را به متین داده بود.. پس لبخندی زد و محترمانه اطاعت کرد: چشم آقا! ورود او به آن جلسه که مثل همیشه برای کیاراد بینهایت ارزشمند و مهم محسوب میشد، باعث شد آن دو مرد کت شلواری و خوش قامت به خود بیایند و از جای خود بلند شوند.. کیاراد که آرامش در تک تک رفتار او مشهود بود، در را به آرامی بست و با اقتدار به سوی آنها رفت.. یکی از آن دو مرد، که مسن و به نظر خوش برخورد میآمد، لبخند عمیقی بر لب داشت: آقای دلاور! چقدر خوشحالم از نزدیک میبینمتون.. و بی تعلل دستش را به سوی کیاراد دراز کرد.. کیاراد نیز متقابلا دست او را گرم فشرد و لبانش به لبخند ملیحی متمایل شد: خوش اومدین آقای شکری، قدمتون خیر.. آقای شکری با دست به مرد بلند قد و خوش پوش کناریاش اشاره میکند و لبخند مفتخری میزند: ایشون آقای نوریان هستن، دامادم، که تعریفشونو شنیده بودین! آقای نوریان که کمی اخلاق خشکی نسبت به شکری داشت، جدی و مغرورانه دستش را به سمت کیاراد میگیرد: باعث افتخاره شریک بودن با شما..آقای دلاور! چشمهای باریک شده آقای نوریان در نگاه سرد و آرام کیاراد، اندکی حس حسادت داشت! کیاراد نیز محکم دستش را فشرد و خوش آمدگویی گفت.. هیچ تفاوتی در رفتارش نسبت به آن دو دیده نمیشد و این خود نماد یکی از قدرتشهایش بود! که عکس العملی نسبت به رفتار اطرافیانش نشان نمیداد و این خصلت غیرارادی او، حسادت دشمنانش را بیشتر تحریک میکرد! کیاراد محترمانه و جدی دستش را به سوی مبل های چرم مشکی رنگ میگیرد: بفرمایین..راحت باشین.! و خود پشت میز کاریاش، روبه روی آنها قرار گرفت.. و دستانش را روی میز چوبی مستطیل شکل و بزرگی درهم گره میکند و کمی به جلو متمایل میشود.. خیره در چشمان مشتاق شکری، جدی و محکم زیرکانه بحث قرارداد و پروژه را به میان میکشد: امیدوارم این راه دور، بی حاصل گذرونده نشده باشه...معمولا شریکهایی که از راه دور میان، صحبتی دارن که ارزش شنیدن داشته باشه! نوریان که تیزتر از اینحرفا بود، تند و درجا مفهوم آن جمله را گرفت.. کمی در جای خود تکان ریزی میخورد و تسلطش را جمع میکند.. صدایش را صاف میکند و دستی به لبه کت سرمهای رنگش میکشد: همینطوره..از لندن تا اینجا، مسیر کوتاهی نیست...! آدمهایی که اسم و رسم دارن، همه جای دنیا یک قرارداد موفقیت آمیزی رو به نام خودشون ثبت کردن..! کیاراد لبخند پر اطمینانی بر لب مینشاند و سری به نشانه تایید تکان میدهد.. شکری لب تر میکند و خیره به کیاراد، سربالا میگیرد: موضوعی که اهمیت داره رو نمیشه از راه دور دربارهاش تصمیم گرفت.. مطمئن باشید این یکی از قراردادهای موفق شما محسوب خواهد شد! پس از اتمام صحبت های شکری، در لحن کیاراد قاطعیت مثل یک موج عمیقی حس میشد: بهتره از حرف اصلی شروع کنیم! تا وقتی پای عمل به میان نباشه، نمیشه هیچ حرفی رو قابل اتکا دونست! کیاراد اینبار غیر مستقیم گفته بود که از آنهمه تملق و خودباوری، برسیم به بحث اصلی و عملی کردن صحبت هایمان! نوریان با نگاه ریزی که به شکری انداخت، حرصش را در ابروان گره خورده اش نشان داد.. شکری صدایش را صاف میکند تا بحث اصلی را پیش بکشد، که صدای در اتاق شنیده شد.. کیاراد با نگاهی که بیتفاوتی در آن مشهود بود، به آنها خیره شده بود، و با صدای آرامی میگوید: بفرما تو! سلیم، باوقار وارد اتاق شد و محترمانه پرسید: عذر میخوام آقا، چه چیزی میل دارین؟ کیاراد لبخند صمیمانه ای به روی سلیم میزند: خواهش میکنم، ممنونم سلیم! برای مهمونامون..... و رو میکند سمت آنها تا علایقشان را بپرسد.. که شکری لبخند محجوبی میزند: ممنون، دو فنجان قهوه بی زحمت.. نگاه کنجکاو سلیم روی کیاراد، حاکی از آن بود که او قهوه را مثل همیشه تلخ میخورد یا اینمدت تلخی را فراموش کرده است؟ کیاراد که نگاه خیرهی سلیم را روی خود دید، مرموزانه میگوید: تلخ! سلیم با لبخند و تکان دادن سر، چشمی میگوید و با کسب اجازه، اتاق را ترک میکند.. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۸۴ ( میان تیغ و تپش) آیلا شب از نیمه گذشته بود.. نگاه سردم به تیک تاک ساعت مقابل خشک شده بود.. اتاق نازیلا برای من حکم یک زندان بزرگ اما خفقان آور را داشت.. زندانی که هر آن لحظه ممکن بود زمان حکم من برسه.. نازیلا روی تخت کنار من خوابیده بود..تا دیروقت پا به پای من بیدار بود و سعی میکرد از فکرها و اضطراب من کم کنه.. اما... تمام کارهاش بی حاصل بود...! ساعت دو شب رو نشون میداد..عمارت در تاریکی مطلق و وحشت انگیزی فرو رفته بود.. در سکوت عمارت، حتی کوچکترین صدا هم به شدت ترسناک حس میشد.. خودم را به خواب زده بودم..تا نازیلا و عمه شهین مانع تصمیمات سخت من نشن.. مجبور بودم.. انقدر دختر بی منطق و سرکشی نبودم که حرف اطرافیانم را زمین بزنم... اما من واقعا مجبور بودم.. نمیتونستم اینبار هم ریسک کنم..یا اعتماد کنم..! روی پهلو به آرامی میچرخم و به نازیلایی که غرق در خواب بود خیره میشم.. رفیق عزیزم..رفیقی که حکم خواهرم رو داشت.. از خواب سنگین نازیلا و عمه شهین که روی زمین کنار من خوابیده بود مطمئن شدم، آهسته پاهایم را روی زمین گذاشتم و از روی تخت بلند شدم.. پاورچین پاورچین روی کاشی سرد زمین پابرهنه فقط با یک جفت جوراب راه میرفتم.. تقریبا نصف اتاق رو باید طی میکردم تا به کمد نازیلا برسم... میخواستم اینبار که فرار کردنم با اراده خودم بوده، کفش و لباس گرم بردارم.. این سرمای لعنتی مسیر رو برای من سختتر از اینیکه هس میکرد... کمد را با نگاهی هراسان به عمه و نازیلا باز میکردم.. که صدای قیژقیژ کمد، ترس و وحشت را در من بیدار کرد.. مکث کردم و چشمامو بستم ومحکم فشار دادم..زیر لب از فرط حرص تشر زدم: لعنتی! نفسی کشیدم و دوباره کمی از کمد را باز کردم..ثانیههای طاقت فرسایی بود.. درگیری من با صدای کمد نازیلا! دل را به دریا زدم و در کمد را طی یک حرکت تند کشیدم و باز کردم.. نازیلا در جای خود کمی تکان خورد..تند نگاهم را میخکوبش کردم! اگر نازیلا متوجه من میشد، عمرا اگر میذاشت نقشهام را عملی کنم... مطمئن بودم فورا به پسرعموی منحوسش خبر میداد..! کمی که گذشت و خوابش دوباره سنگین شد، در آن تاریکی هیچی رو نمیتونستم در کمد نازیلا تشخیص بدم.. از شدت حرص و عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم.. لبهامو محکم روی هم فشار دادم و مکرراً به پاتختی کنار تخت نازیلا برگشتم.. انقدر آرام قدم برمیداشتم که حتی صدای ترک استخوانهامو پنهون کرده باشم..مبادا این صدای ریز همه چیز رو خراب کنه! گوشی نازیلا رو از روی پاتختی قاپیدم و دوباره به سمت کمد که آن سر اتاق بود برگشتم.. و چی میشد اگر ناز اتاق کوچکتری داشت؟ رو به روی کمد ایستادم و نور گوشی را از بالای صفحهاش روشن کردم.. تند تند کارهام رو انجام میدادم..نمیخواستم هیچ دقایقی رو از دست بدم..! یک پالتو بلند صدفی برداشتم پوشیدم.. یک شال ضخیم زمستونی مشکی روی سرم گذاشتم.. بهنظرم برای پنهون کردن چهرهام مناسب تر بود تا اینکه بهخاطر موهای نم دارم باشه! کمد رو باز گذاشتم و به دنبال کفشهاش گشتم.. توی اتاقک کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت هم یک عالمه لباس و کفش بود..منوناز بهش میگفتیم کلوزت..و خاتون مدام سر نازیلا غر میزد که از مدرن بودنت بیا بیرون! با این فکر یک لبخند تلخی روی لبم نقش بست.. از فکرهام بیرون اومدم و از اتاقک یک جفت کتونی راحتی بیرون کشیدم و پوشیدم! سایز پای من و نازیلا یکی بود.. بی معطلی گوشی را سرجایش گذاشتم.. در اتاق را به آرامی و با احتیاط کمی باز کردم.. وقتی مثل کمد صدا نداد، خیالم راحت شد..و سرمرو کمی بیرون کشیدم و با نگاهی کنجکاو و مضطرب، همه سالن و اتاقهای بسته را از نظر گذراندم.. آنقدر خلوت و سوتوکور بود، که باورش سخت بود این عمارت همان عمارت همیشگی شلوغ باشد! با دست لرزانم در را باز کردم و تند از اتاق بیرون پریدم.. در را کامل نبستم..و کمی باز گذاشتم! شال را روی چهرهام کشیدم و با سری که مدام میچرخید و هراسان اطرافش را زیرنظر داشت، قدم برداشتم.. از سالن اتاقها که گذشتم، برخلاف انتظارم که قرار بود با یک هال بزرگ رو به رو شود، به یک تراس بلند و بزرگی رسیدم.. متعجب و گیج به رو به رو نگاه میکردم.. اما من هربار که به این عمارت اومده بودم، تک تک جاها رو حفظ بودم..مگه میشه؟! احساسم میگفت شاید اشتباهی آمده باشم..و سالن اصلی پشت سر من قرار گرفته باشد... سالن آنقدر باریک و طولانی بود، که با سی پله به طبقات بالا گره میخورد و این غیر ممکن بود زمان از دست بدم و ریسک کنم تا برگردم! درمانده و سرگردان میان آخرین اتاق سالن و تراس گیر افتاده بودم.. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۸۵ ( میان تیغ و تپش) اتاقی که ممکن بود هر آن لحظه باز بشه و من گیر بیافتم.. تعلل را جایز ندانستم و تمام قدرتم را جمع کردم و تقریبا با قدمهای بلندی دویدم.. روی تراس به باغ و بادیگاردهای عمارت باز میشد و دید کاملی به این سمت داشتند.. حدس میزدم طبقه اول عمارت باشم..بهدلیل ارتفاع نه چندان زیاد تراس! از این تراس کل حیاط و باغ عمارت دیده میشد.. متوجه شدم این قسمت پشتی عمارت است! پس من اشتباهی اومده بودم... اینم جزء کوتاهی از شانسی بود که همیشه با من یار نبود! پوفی کشیدم و برای در امان ماندن از بادیگاردها، قامتم را خم کردم و همزمان دویدم... نصف تراس را دویدم و به یک راهرو رسیدم که با پله به پایین میخورد.. تمام اضطرابم از بادیگاردها بود..چه باید میکردم...؟ روی اولین پله راهرو نشستم و سرم را خم کردم.. شالم را بیشتر روی صورتم کشیدم.. از لابهلای ستونهای گچی و سفید تراس عمارت، نگاهی به آنها کردم.. خدای من، چه تعدادشان زیاد بود! قلبم تند تند میزد و نفسم به سختی حس میشد... با نگاهی لرزان، بیهدف سرچرخاندم و لب فشردم.. باید یک فکری میکردم.. چشمم به یک انتهای مرموزی افتاد..درواقع ادامهی همین راهرو بود.. پلهی پایین آمده را برگشتم و با قامت خم شده انتهای راهرو را تند دویدم.. نفس نفس میزدم...انگار تونسته بودم کمی از چشم بادیگاردها دور شوم.. لبخندم پر از استرس و ذوق بود..! داشتم همین راهرو را طی میکردم که با شنیدن صدایی، وحشت زده درجای خود خشک شدم! تند سرم را به جهان مختلف میچرخوندم..دنبال صدا بودم..! نامفهوم بود اما تونستم تشخیص بدم از کجا میاد! یک اتاق کهنه و خاکی، درست وسط راهرو قرار داشت.. و کمی از من فاصله داشت...هنوز بهش نرسیده بودم! کنجکاو نزدیک شدم و دقیق کنار اتاق ایستادم.. پس حدسم درست بود، صدا درست از همین اتاق میآمد! کمی که دقت کردم و سرم را بیشتر به دیوار کناری اتاق چسباندم، با صدای فیروزخان تمام تنم به رعشه افتاد... چشمانم وحشت زده باز شده بود و لبهایم بی هدف باز و بسته میشد.. دستانم را به سردی دیوار تکیه داده بودم و درمانده مانده بودم..نباید وقت را از دست میدادم...! خودم را از دیوار جدا کردم و با برداشتن اولین قدم برای دویدن، با شنیدن جملهی فیروزخان، گویی که آب سردی روی سرم ریخته باشند.. تمام خون در سر و بدنم منجمد شد.. و دستانم به شدتی لرزید، که اختیارشان از دستم خارج شد..! فیروزخان با صدای سرد و بیروحی به شاهرخ دستور میده : این دختر... امشب کارش رو تموم میکنی! شبانه روز میری و این دستور رو اجرا میکنی! در یک جای دور و بدون دردسر انجام بشه...فردا باید بین همه بزرگان و مردم سربلندمون کنی و آبروی از دست رفتهی مارو پس بگیری! نمیتونستم موندن رو بیشتر از این اختیار کنم.. اما پاهام انگار به زمین قفل شده بود.. احساس کردم صداش رو کمی پایین میآورد و تهدیدوار زمزمه میکند: حواست رو جمع کن! مبادا کیاراد از این ماجرا بویی ببره...! و صدای شاهرخ پر از غرور و افتخار، در گوش من لرزان، مثل یک ضربهای محکم عمل کرد: چشم خان! شما دستور را عملیشده در نظر بگیرید! صدای قدمهایی رو میشنیدم که نزدیک در میشد.. وحشت زده و هراسان، از دیوار فاصله گرفتم و بی توجه به مقصد دویدم.. راهرو را دور زدم و با دیدن بادیگاردها، حیران دنبال راهی میگشتم.. از شدت بیچارگی بغض بدی گلویم را فشرده بود.. اینبار با شنیدن این صحبت و نقشههایی که برای قتل من کشیده میشد، قطعا موندن من اینجا احمقانهترین کار ممکن بود! روی زمین نشستم تا در دید نگهبانان نباشم.. آرام آرام روی زمین خودم را به سمت جلو میکشیدم..این سمت هم دقیقا مثل سمت دیگر عمارت، با چند پله به پایین میخورد.. پله هارو بی معطلی پایین رفتم..هربار نزدیک بود با صورت نقش زمین شوم.. به تراس پایین که رسیدم، یک در انباری داشت که به داخل اشپزخانه میخورد.. نمیدونستم راه درست چی بود..اینکه برم داخل عمارت کار درستی بود؟ یا اینکه بیرون عمارت میان اینهمه چشم فرار کنم..؟ با شنیدن صدای یکی از بادیگاردها نفس در سینهام حبس شد... _ آقایون راه را باز کنید..آقا تشریف آوردن! خم شدم و از لای نردهها حیاط را دید زدم.. ماشین "بی ام و" مشکی براقی، با سرعت کمی وارد حیاط شد.. ماشین از راهروی طولانی و ظریف حیاط رد میشد.. اطراف راهرو، سنگی و پر از بوته ها و درختچه های منظم بود.. حس کردم فرصت خوبی شده بود..چرا که حواس همه پرت آن ماشین و صاحبش شده بود که دیگر در دید من نبودن و پایین تراس ماشین را پارک کرده بود.. بیشتر بادیگاردها به سوی او میرفتند و برخی از آنها از دور به آن شخص خیره شده بودند و سلامی میفرستادند.. جای تعجب داشت که فردی از اهالی عمارت آنقدر محبوب باشد که همه نگاهها و لبخندها را به خود جلب کند..! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۸۶ (میان تیغ و تپش) کنجکاو سعی کردم سرم را از بین فضای خالی ستون رد کنم و پایین عمارت را دید بزنم، اما فضا به قدری تنگ بود که باعث شد پرحرص نفسم را بیرون دهم و عقب بکشم.. نمیدانم..مگر در این وضعیت زمان کنجکاوی بود؟! فرصت را غنیمت شمردم و آهسته نیم خیز شدم پله ها را یکییکی طی کنم.. همه این اتفاقات عرض چند ثانیه اتفاق میافتاد و سرتاسر وجودم را هم یأس، هم امیدواری فرا گرفته بود.. من دیگر دل را به دریا زده بودم..هرچه بادا باد! به پایین عمارت رسیدم و از پشت اصطبل رد شدم.. به قدم هام سرعت بخشیدم که... خیلی ناگهانی یکی از بادیگاردها جلوی من سبز شد.. با کسی تلفنی صحبت میکرد و نگاهش به قدم هایش بود.. چشمانم داشت از حدقه بیرون میزد و هول شده با دستانم دنبال یک مخفیگاه میگشتم.. هین بلندم در گلو خفه شده بود.. همین که سر بلند میکرد، همه چی بر باد میرفت.. تند برگشتم و دوباره پشت دیوار اصطبل مخفی شدم.. سرمرا به دیوار پشت سر تکیه دادم و چشمانم را بستم.. قفسه سینهام بی وقفه بالا پایین میشد.. و توان کنترل نفس های تند و ضربان قلبم از دست من خارج شده بود.. الحق که در این عمارت به این بزرگی، فرار کردن حماقت محض بود! اما من حماقت را به تسلیم شدن در برابر بیگناهی ترجیح میدادم.. مرگ را نیز همینطور! راه باریک و خلوتی مقابلم بود.. که من را وادار میکرد هرچه سریع تر سرپایین بیاندازم و با شدت و بدون هیچ ترسی پرواز کنم.. آب دهنم را قورت دادم.. بسیار مردد بودم.. این را میدانستم اینبار به من رحم نخواهد شد..! اما این برای من یک فرصت بود.. چطور میتوانستم آن را به همین راحتی از دست بدهم؟ کمی سر جلو کشیدم و از پشت دیوار نگاه دقیقی به فضای پشت سرم انداختم.. درب ورودی عمارت حالا پشت سر من قرار داشت و نگهبانان پشت به من کرده بودند.. کمی دیگر فکر کردم..عاقبت کارم را سنجیدم.. اما اگر عاقبت، این را به من میفهماند که ته این کار افتادن در باتلاقی باشد که امکان ندارد بتوانم خودم را بیرون بکشم، آیا من عقب نشینی میکردم و از فرار دست میکشیدم؟ در اتاقی زندانی میشدم..؟ و سرنوشت خودم را به دست تقدیر بی رحمی که آنها از آن میگفتن میسپردم..؟ قطعا من همچین دختری نبودم! پس تمام جراتم را جمع کردم و دویدم.. آنقدر پرسرعت دویده بودم که قلبم تیر خفیفی کشید و نفسم گرفت.. لبخند و برق نگاهم گویای موفقیت کار بود.. تقریبا داشتم به مقصد مدنظر میرسیدم، که....... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۸۷ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی با شنیدن داد بلندی که از نگهبان عمارت شنیده شد، نفس در سینه آیلا حبس شد.. لبخند بر لبانش ماسید... -- داره فرار میکنه، بگیرینش! عجله کنیید! ناخودآگاه قدم هایش خشک شد و چشمان ترسیده و هراسانش به رو به رو دوخته شد... کم مانده بود چشمانش ازحدقه بیرون بزند دو بادیگاردی از انتهای عمارت به طرف او میدویدند.. تند عقب گرد کرد و خواست برگردد که با دیدن تمام نگهبانان پشت سر که همه هیکلی غول مانند داشتند، ناامیدوارانه زانوهایش سست شد و تاخورد... نگاهی به سمت راست و چپ انداخت و هول شده به طرف راست دوید... که تهدید یکی از آن ها را شنید: داری کارت رو سختتر میکنی..مجبور میشم شلیک کنم! ترس به او مجال نمیداد نه فکر کند نه توجهی به آنها بکند! آیلا نفس نفس میزد و سرگردان به دنبال یک پناهگاه میگشت.. صدای زمخت مردی، گوش خراش بود و بینهایت خشمگین: بگیرین این دختره سرکش رو...دست خالی برگردین همتونو به خاک سیاه مینشونم بی عرضه هااا شاهرخ پس از نعره کشیدن، دندان برهم سایید و دستانش را مشت کرد و لگدی به زمین زد: دختره ی گستاخ! که صدای شلیک به طرف آسمان، آنقدر غیرمنتظره بود که باعث شد آیلا جیغ بلندی بکشد.. نگاهش به آسمان کشیده شد.. که پایش به صخره ای گیر کرد.. وبا صورت نقش زمین شد.. دست و زانوهایش روی زمین کشیده شد و زخمی شدند.. -- تسلیم شو دختر، سر جات بمون وگرنه اینبار به خودت شلیک میکنم! آیلا به سختی خود را از زمین کند و صورتش از درد درهم شد و چشم برهم فشرد.. اولین قدم را برداشت، که بازویش وحشتناک توسط کسی کشیده شد.. کبودی های بدنش هنوز داغ بود و باعث درد بدی در تن او شد: آییی...ول کن دستمو..دست کثیفتو به من نزن..ولم کنیید بی وجدانا.. مرتب تقلا میکرد و وحشیانه سعی میکرد دستانش را از دست آنها بیرون بکشد.. جیغ بلندی کشید و با صدای جیغ مانند لجوجانه تهدید کرد: نمیتونید من رو رام کنید..من تسلیم شما نمیشم..هرجا زندونیم کنین من فراار مییکنم..به گوش همه برسه.. بادیگارد فشاری به بازویش داد و غرید: خفه شو..خان بزرگ بشنوه سربه نیستت میکنه پس خفه خون بگیر! آیلا پوزخندی میزند و لگدی به پای بادیگارد میزند.. که چون غیرمنتظره بود باعث شد از درد خفیف صورتش را جمع کند: احمق! که باعث خنده زیرپوستی رفیقش شد.. کشان کشان دخترک را به سختی به طرف داخل عمارت میبردند.. که سخت بودن آیلا باعث شد این چند دقیقه برای بادیگاردها اندازه چندسال باشد.. نزدیک در ورودی داخل عمارت که شدند، بادیگاردها گویی که از شر یک چیزی خلاص شده باشند، درحالیکه نفس نفس میزدند آیلا را رها کردند و مقابل شاهرخ تعظیم کوتاهی کردند: قربان داشت فرار میکرد..حمید متوجهش شد و افتادیم دنبالش! که شاهرخ خونسرد نفس عمیقی کشید.. نگاه همه به او و خونسرد عجیبش دوخته شده بود.. آیلا سرکشانه و با لبخند پرحرصی به شاهرخ خیره شده بود و سربالا کشیده بود! برخلاف بادیگاردها که سر پایین داشتند، اما نگاهشان با ترس به شاهرخ خان بود! ناگهان شاهرخ نعره کشید: کثافت های حرومزاده شما کجا بودین وقتی این عوضی داشت فرار میکرد؟؟ هااا؟! رفته بودین پی عیاشی؟؟ حمید به تته پته افتاد: آقا بخدا من داشتم در بیرون عمارت رو نظاره میکردم بعد از ورود کیاراد خان.. شاهرخ عصبی دستی به صورتی میکشد و داد میکشد: این هیکل رو پرورش دادین که با گرفتن یه دختر پنجاه کیلویی اینجوری به نفس نفس بیافتین بدبختا؟؟ مجازات تک تک این کارتون رو خواهید دید! و انگشت اشاره اش را تهدید کنان مقابل آنها تکان داد: کارم با شما بی لیاقتا تموم نشده! و نگاهش را به دور میاندازد و خطاب به همه غرش بلندی میکند: همتون بد مجازات خواهید شد! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۸۸ و چندش وار صورتش درهم شد و بدون نیم نگاهی به آن دو دستش را درهوا تکان داد: برید گم و گور شید! آن دو بادیگارد سری پایین انداختند و کم کم دور شدند.. شاهرخ نگاه خشمگین را تیز، در چشمان بی فروغ آیلا میدوزد.. آیلا دستانش را جفت میکند و جلو میکشد: بیا زورتو به جنس ظریف مقابلت نشون بده..منتظر چی هستی؟ شاهرخ که اینبار بی نهایت از فرار آیلا عصبی شده بود، وحشیانه به طرف او حمله میکند که آیلا بی اراده قدمی به عقب برمیگردد و دستانش را سپر چهره اش کرد و هین خفیفی کشید.. که شاهرخ بازویش را پرقدرت کشید و کشان کشان به دنبال خود کشید: بریم داخل ببینم تا کی میخوای مقابل ما قدعلم کنی و بلبل زبونی کنی! آیلا تقلا میکرد و هنوز نمیخواست راحت تسلیم شود! حتی دربرابر چندین مرد درشت هیکل و قدرتمند! خان بزرگ پر از خشم و غضب بر جای همیشگیاش جا گرفته بود.. و تسبیح را مرتب در مشت میفشرد و با خود زمزمه میکرد: یه دختر کمسن و سال و بی قدرت، کل خاندان ما را به بازی گرفته... هربار یه بازی جدیدی داره و سعی داره سر و شرف ما را در چشم اهالی کل روستا پایین نگه داره.. چطور میشه؟ این بی عرضگی رو چطور قبول کنم؟ کیاراد که آرام مقابل پدرش، در جای همیشگیاش قرار گرفته بود پا روی پا انداخت و دستی بر لبه مبل قرار داد: شما که ادعا داشتین یک خاندان قدرتمندتر هم توانایی این رو نداره شمارو زمین بزنه..حالا یک دختر...... و لبخند خفیف خونسرد و پرحرصش، از چشم پدرش، فیروزخان دور نماند... فیروزخان نگاه تیز کرده بود در چشمان مطمئن و آرام کیاراد.. : فکر کردی به همین راحتیه؟ و سپس نگاه به پنجره دوخت که به حیاط عمارت دید داشت و دندان سایید: اون دختر هیچ غلطی نمیتونه بکنه! زیادی خودش رو جدی گرفته! کیاراد سری تکان داد و لبخندش از بین نرفت.. که شاهرخ درحالیکه آیلا را به سختی به دنبال خود میکشاند و زیرلب به او ناسزا میگفت وارد شد.. آیلا صدایش ریزتر شده بود و زیرلب لعنت میکرد تک تک این خاندان را : نسلتون قلع و قمع بشه ظالمای بی رحم! شاهرخ دستش را فشار داد و غرید: خفه خون بگیر دختره ی عوضی.. و همزمان پشت بند این حرف، او را جوری روی زمین پرت میکند که برای آیلا کاملا ناگهانی بود و روی ساعد های دستش افتاد.. زخم ساعدش سر باز کرد و خون از آن جاری شد.. دخترک، درست و دقیق جایی میان فیروزخان و کیارادخان پخش زمین شده بود.. سر آیلا پایین افتاده بود و موهایش دور تا دور آن را پوشانده بود.. از این ظلمی که در حقش میشد و کسی پناهش نشده بود، بی اختیار بغض بدی بیخ گلویش نشست... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۸۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه کیاراد بی اختیار به سمت دخترک کشیده شد.. فیروزخان سر بالا گرفت و نفس پرحرصیکشید.. به آیلا چشم دوخته بود.. صبر آیلا لبریز میشود.. و تیز و برنده چشمانش را در چشمان فیروزخان قفل میکند! فیروزخان از آن نگاه مغروری که قدرتمندانه قدعلم کرده بود، اندکی جا میخورد.. اما حفظ ظاهر میکند و سعی میکند آرام رفتار کند: چرا قصد داری تقدیرت رو نپذیری؟ تا کی میخوای مقاومت کنی؟! پذیرفتن اشتباه به نظرم نمیتونه کار زیاد سختی باشه.. و پر طعنه ادامه میدهد: حداقل برای دختری که ادعای فهم و تحصیل داره، درک این مسئله چندان دشوار نیست..! آیلا تند و صدا دار نفس میکشید.. قفسه سینهاش پرحرص بالا و پایین میشد.. هنوز سرش خم شده بود اما نگاهش پایین نبود! نگاه خشمگین آیلا جایی میان فیروزخان و کیارادخان در گردش بود.. که ناگهان اندکی سربالا گرفت و پر کینه غرید: فهم و تحصیل من، ظلم دربرابر بیگناهی رو باور نداره! مرگ رو ترجیح میدم تا اینکه بخوام مقابل شما تسلیم شم.. من هنوزم میگم، کاری نکردم که بابتش مجازات بشم! فیروزخان دهن کج میکند: که اینطور.... آیلا میان حرف او میپرد و صدایش بالا میرود: من نمیذارم شما برای زندگی من تصمیم بگیرید... هیچوقت شبیه دخترهایی که شما دیدین و بزرگ کردین نبودم و نیستم و نمیشم! من رو از چی میترسونید؟ قتل؟ خون؟! مرگ شرف داره به پذیرفتن عقاید مضحک و مزخرفتون که گوشه به گوشه ی این روستا رو فرا گرفته و تک تک کوچه هارو فرسوده کرده... یک دستمال روی مغز تکتکتون بکشن میفهمید چقدر خاک خورده و بوی کهنگی میده! آیلا آنقدر بی وقفه و جیغ مانند حرفهایش را پرقدرت ادا کرده بود، که دهان همهی اهالی عمارت و حتی خدمتکارها باز مانده بود.. دخترهای خدمتکار کمسن و سالی که هین خفیفی میکشند و دست بر دهان میگذارند و پچ پچ میکنند:این چرا انقدر نترسه؟ پشتش به کی گرمه واقعا..؟؟ دیگری صدایش آرامتر بود: میکشنش..زندهاش نمیذارن.. چهره فیروزخان از شدت خشم به کبودی میزد.. بزرگان حق دادن یک نظر کوتاه را بدون اجازه ی او نداشتند، چه برسد اینگونه کسی او را مقابل کس و ناکس تحقیر کند! آن هم کسی که از نظر فیروز، یک دختر لجباز و کمسنی که احدی او را جدی نمیگرفت! این برای فیروز، در نگاه بقیه بینهایت چالش برانگیز و شرمآور بود... اما نگاه کیاراد، یک جور وجد و شگفتی خاصی داشت... هنوز مطمئن و آرام به پشتی مبل تکیه داده و دو دستانش را طبق عادت همیشگی بر تکیه های مبل قرار داده بود.. نگاهش کمی پی دخترک رفت، و جدی به او و تک تک کلماتش چشم دوخت.. که شاهرخ همانند یک ببر زخمی، نفسی صدادار کشید و با چهره سرخ شده ای به سمت آیلا یورش برد: تو چطور جرأت میکنی مقابل ما این خزعبلات رو ببافی و تحویل بدی..؟ هااا؟! و پشت بند این حرف، با قدرت پایش را جلو میآورد تا در شکم آیلا فرو کند.. که ناگهان جایی میان شکم آیلا و پای او که در یک سانتی متر دخترک قرار داشت، کیاراد خیلی تند سرجایش تکان ریزی میخورد و محکم پایش را روی کفش براق و گران قیمت شاهرخ قرار میدهد.. و گویی با فشار خفیفی که به پای شاهرخ داد، او را به عقب پس زده باشد! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۹۰ ( میان تیغ و تپش) صدای آرام و نگاه مطمئن کیاراد، با این جو متشنج عمارت، همخونی ریزی هم نداشت: کنار بکش! شاهرخ دندان برهم سایید و دستانش را مشت کرد.. و از گوشه چشم به فیروزخان چشم دوخت! که فیروزخان بلند میشود و عصایش را محکم بر زمین میکوبد: کیاراد تو حق نداری دخالت کنی! از این قضیه دور باش! کیاراد نیز به تبعیت از او، برای بیان قدرت بلند میشود و قامت ورزیده و پرهیبتش را به نمایش میگذارد: موضوع مداخله نیست، شرافت حکم میکنه جلوی چنین پستیای بایستم! آیلا گیج و ناباور به آنها خیره مانده بود.. تشخیص ذات واقعی این آدمها الحق که کار بسیار دشواری بود.. بالاخص که آن مردی که مانع فرار و نجات او شده بود، حالا اینگونه پناه او شده بود! اینجا چه خبر بود..؟! شاهرخ بی توجه به کیاراد، مکرراً به طرف آیلا حمله میکند: از تکتک گفته هات پشیمونت میکنم احمققق! و بدون آنکه اندکی فرصت دهد کسی کار بعدیاش را حدس بزند، موهای لخت اما پریشان دخترکی که هاج و واج به او خیره شده بود را با مشتش میکشد.. که آیلا تحلیل میکند چه اتفاقی افتاده و از درد دستانش را بر دست او میگذارد وسعی میکند موهایش را آزاد کند: آییی..موهامو کندی پست فطرت..ولشوون کن...میییگم ولم کن کندیشون بی رحم! شهین هراسان از پله ها که پایین میرسد، با دیدن صحنه مقابلش چشمانش درشت میشوند.. دستانش را بر دهانش فشار میدهد و جیغش را در گلو خفه میکند.. سر جایش خشکش زده بود و توان هیچکاری از او ساخته نبود.. نازیلا نیز همانند او غافلگیر شده بود و به شدت وحشت کرده بود.. کیاراد اخم ریزی میکند و نگاهش را به طرف شاهرخ باریک میکند.. شاهرخی که خود را با رفتارهای بچگانه کوچک میکرد.. در لحن کیاراد عصبانیت حس نمیشد، اما آرام هم نبود: این کارت نه تنها ضعیف، بلکه شرم آوره.. عقب بکش! شاهرخ بدون آنکه دخترک را رها کند، خطاب به کیاراد پر کینه ونفرت غرید: لازم نکرده دل بسوزونی.. کیاراد مجددا سعی داشت حد و حدود عقل شاهرخ را مراعات کند و فراتر نرود: با زبان خوش گفتم کنار بکش، اگر باهوش باشی باید میفهمیدی! شاهرخ مکثی میکند اما رها نمیکند: جان؟! تهدید بود؟ شاهرخ همیشه دنبال قلدری بود، نه قدرت واقعی! اشک آیلا از شدت درد سر میخورد و تقلا میکند: تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی خیال کردی رئیس این خاندانی؟ چیتو گوشت خوندن گولت زدن؟ تو حتی رو رفتار خودتهم کنترل نداری...یه روانی که نمیتونه جایگاهی داشته باشه! فک شاهرخ تکان ریزی خورد و موهایش را بیشتر از قبل کشید و حرصش را بر تک تک تار موهای دخترک خالی کرد: کی داره تخریب میکنه..تو؟! یه دختر هرزهای که از کوچه ها جمعش کردیم؟ تو خودت رو دیشب دید زدی اصلا؟ با اون لباست الآن چطوری روت شد به ما نگاه کنی وقیح؟ دختری مثل تو...... که کیاراد پر حرص، دست قدرتمندش را بر دست شاهرخی که بر موهای آیلا مشت شده بود گذاشت و دستش را پر درد فشرد.. :دیگه نمیخوام حرفی بشنوم،.. اجازه نمیدم به حریم خصوصی کسی بی توجهی بشه و یا مورد آزار قرار بگیره... تمومش کن! چهره شاهرخ اندکی از درد جمع شد.. اما پر غرور به کیاراد چشم دوخت.. که فیروزخان غرش بلندی میکند: بس کنید! کاافیه! من تصمیم میگیرم اینجا چه اتفاقی باید بیافته و کی چیکار کنه.. همه سرخود و بدون مشورت من هرکاری دلشون میخواد انجام میدن ککشونهم نمیگزه.. انگار وجود من رو به کل از یاد بردن.. و انگشت اشارهاش تهدید وار شاهرخ را نشانه میگیرد: تو!! شاهرخ ناباور به او چشم دوخت... که فیروزخان پرحرص ادامه داد: دیگه تا من دستور ندادم، توی هیچ موضوعی حق دخالت و اظهار نظر نداری! این کار را به دست تو سپردم، اما وقتی اینگونه شرمآور رفتار کردی، باعث تأسفم شد... شاهرخ سر پایین میاندازد که آیلا سر بالا میگیرد و چشم در چشمان او میدوزد.. شاهرخ خواست چیزی بگوید که فیروزخان اینبار بلندتر داد میزند و باعث وحشت کسانی میشود که نظاره گر بودند: این دختر...... همه مضطرب انتظار ادامه حرف او را میکشیدند.. آیلا چشمانش را محکم بست و فشار داد.. و زانوهای شهین سست شد که نازیلا با دستان مرتعشش مانع از افتادن او شد.. خاتون اندکی، خیلی کم، قلبش فشرده شد از گفتن ادامه جمله فیروزخان که حدس زده بود کشتن دخترک باشد! و تمام خدمتکارها وحشت زده و بغض کرده، به آیلا چشم دوخته بودند.. تنها یک نفر آرام بود...مانند همیشه! فیروزخان خواست چیزی را بگوید که در ذهن همه جولان میداد... و آن هم قتل دخترک بود! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۹۱ ( میان تیغ و تپش) کیاراد فرصت نمیدهد کسی تصمیم بگیرد، خونسرد به طرف پدرش میچرخد و دستانش را پشت کمر گره میزند: این دختر فعلا تحت حمایت منه! و اجازه نمیدم هیچ بیعدالتیای اتفاق بیافته..! آیلا نسبت به جمله اول کیاراد، عکس العمل نامحسوسی نشان داد.. و کمی نگاهش ناخودآگاه به سوی کیاراد چرخید و قفل او شد که به آیلا پشت کرده بود و مقتدرانه مقابل پدرش ایستاده بود! فیروزخان که از قبل این اتفاق را پیشبینی کرده بود، تنها لب فرو بست و لبانش را محکم برهم فشار داد و حرصش را بر سر عصایش خالی کرد.. کیاراد، اشاره محسوسی به دخالت شاهرخ میکند: تا زمانی که من اینجا هستم، هیچکس حق نداره خلاف تصمیمات من عمل کنه! دقایق کمی میگذرد.. هیچ سخنی، اعتراضی یا عکس العملی از کسی شنیده نشد! شهین که اوضاع را آرامتر دید، بی توجه به نگاه آنها به سوی آیلا پرواز کرد.. مقابل آیلا زانو زد و نگران دستی به گونه ی آیلا کشید: آیلا.. آیلا که عمه شهینش را مقابلش دید، بی اختیار اشک غمناکی گونه اش را خیس کرد.. اما اشکش را با لجبازی با پشت آستین هودیاش پس زد! که صدای زمخت فیروزخان همه را متعجب میکند: انباری کوچک ته عمارت زندانیش کنید، به مدت سه روز بهش غذا نمیدید! کلید انباری دست من میمونه و خودم دستور میدم کی چیکار کنه! و مقابل وحشت همه، بلند غرید: به چی زل زدید؟! همه از جلو چشم من دور شیید!! خدمتکارها به گونه ای هول شده دویدند که هر از گاهی به همدیگر برخورد میکردند.. خاتون اخم غلیظی درهم میکشد، دهان کج میکند و راه آمده را برمیگردد.. شاهرخ دستی مشت میکند و با چشم غره رفتن به کیاراد، سالن را ترک میکند.. اما شهین گریه بلندی سر میدهد و درحالیکه سر پایین نگه داشته و شانه هایش از شدت هق هق میلرزید، آرام نالید: خان، التماستون میکنم ببخشینش..شما جای پدر نداشتهش.. فیروزخان تند دست بالا میبرد و میان حرفش میپرد: بس کنید، این دختر هم مثل هم جنسای خودش باید تنبیه و مجازات بشه! شهین تند سر بالا میگیرد و بلند میشود.. کمی به سوی فیروزخان قدم برمیدارد و ملتمس میگوید: تنبیهش کنید، اما عادلانه...باور کنید اگر حقیقت روشن بشه متوجه میشید آیلا کاری نکرده و بیگناهه..من این دختر رو بزرگ کردم..چهارچشمی مراقبش بودم خطایی ازش سر نزنه و هیچوقت سرافکندهم نکرده... خواهش میکنم، شمارو به خدایی که میپرستید، یکم صبر کنید حقیقت رو بفهمید.. سرش ناخودآگاه پر غم پایین میآید و صدایش از ته چاه شنیده میشد: اونموقع هر تصمیمی باشه من میپذیرم..! فیروزخان خشمگین میشود: کار به جایی رسید که یک سرآشپز تصمیمات من رو میسنجه؟! که آیا درست دارم عمل میکنم یا غلط؟! حرمت چندین سال کار کردنت رو نگه میدارم و کلماتم رو کنترل میکنم شهین!! اگر میبینی هنوز نیست و نابود نشده بهخاطر شیر پسرمه!! و پر طعنه با دست، به کیارادی که هنوز با همان ژست مقابلش ایستادگی کرده، اشاره میکند.. شهین توان کنترل اشکهایش را نداشت: خان، بهش فرصت بدید..این دختر...... که فیروزخان از لای دندان غرید: دیگه نمیخوام حرفی بشنوم! و نگاه میگیرد و دستش را چند بار در هوا میتکاند: برید! شاهرخ موقع رفتن دو نفر از بادیگاردها را برای بردن آیلا خبر کرده بود.. و آنها جدی و بی رحم با کسب اجازه از فیروزخان خواستند وارد سالن شوند که نگاهشان به کیاراد میافتد... کیاراد همچنان پشت به همه و مقابل پدرش بود.. که آن دو پر تردید سرجای خودشان خشک شدند! فیروزخان تشر زد: ببرینش دیگه منتظر چی هستیید؟! یکی از آنها من و من کرد و یکهو دل را به دریا زد: خان جوان باید تایید کنند، فیروزخان..! فیروزخان که به کل قوانین را بعد از رفتن کیاراد از یاد برده بود و سالهاست تنهایی عمل کرده بود، کمی رنگش میپرد.. و کیاراد لبخند مطمئنی بر لب داشت.. او قدرتش را اینگونه معنی میکرد! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 29 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد پارت ۹۲ ( میان تیغ و تپش) فیروزخان بیهیچ حرفی، به ناچار سر جایگاه همیشگی قرار میگیرد و نگاه میگیرد.. آیلا از جایش بلند میشود و مغرورانه به فیروزخان زل میزند.. تک تک کلمات و صدایش، کینه چندین ساله را در دل جا میگذاشت: اگر فکر میکنید با اینکار و زجر دادنها من در نهایت مجبور شم زندگی شما رو بپذیرم، سخت در اشتباهید! از کسی که حاضر شده به استقبال مرگ بره تا اینکه بخواد زور و ظلم رو قبول کنه، باید ترسید! پوزخندی زد و نگاهش به سوی شهین چرخید: اگر ایشون جای پدر نداشتهمون بود، قلبامون این رو حس میکرد و هیچکدوم ازش نفرت و کینه نداشتیم...! فیروزخان بی توجه به تک تک کلماتش، نعره کشید: میبرینش یا همهتون رو خاک و خون بکشمم؟؟ آن دو بادیگارد از ترس تهدیدهای فیروزخان، کمی به سوی آیلا قدم برداشتند.. که آیلا سرکشانه دستشان را پس زد.. آیلا اندکی ته دلش، انتظار داشت کیاراد اینبار نیز مخالفت کند... خودش هم نمیدانست چرا اینبار نیز برخلاف میل قلبیاش، اعتماد کرده بود! اما کیاراد درکمال تعجب، با آرامش رو به پدرش میگوید :رابطه کاری و قرارداد بین ما از هر چیز دیگهای مهمتره، امیدوارم اختلافات یا مسائل شخصی رو وارد حرفه کاریمون نکنید و عواقبش رو در نظر بگیرید! و بی توجه به آیلایی که هاج و واج و ناباور به او خیره مانده بود، سالن را ترک میکند... او حتی به بادیگاردها هم دستور خاصی صادر نکرد.. به گونهای عمل کرده بود که هرکسی باید میفهمید، فهمیده بود منظور او چه چیزی بود! او این مسائل، مجازات و تنبیه های بچگانه چندین ساله را با رفتنش کمی فراموش کرده بود.. و بینهایت این قشر و جامعهای که هیچ پیشرفتی در حل مسائل نداشت، اعصابش را متشنج میکرد.. و از نظرش این مدت هیچچیز تغییر نکرده بود و این کارش را در اداره کردن مردم، سختتر میکرد... این خونسرد ماندن و جدی نگرفتن این مسئله، همین مفهوم را رسانده بود ولاغیر! فیروزخان از آنکه کیاراد آنقدر بزرگ رفتار کرده بود کمی گنگ رفتنش را نظاره میکرد.. آن دو نگهبان پس از رفتن کیاراد، آیلا را محاصره کردند.. آیلا حتی یک ذره هم تقلا نکرد.. تنها نگاه بی تفاوت و سرد و بی روحش را در چشمان عصیانگر فیروزخان دوخت! فیروزخان شاهد کینهای در چشمان دخترک بود، که تا به حال از زیردستانش اینگونه آشکار ندیده بود! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور پارت ۹۳ ( میان تیغ و تپش) دو روزی میشد که توی این اتاق تاریک و خفقان آور سر میکرد.. درد تن نحیفش، از قدرت و صبر خارق العادهاش کم میکرد و اعصابش را ضعیف و حساس میکرد.. و دریغ از شنیدن صدای کسی در این اطراف! چه برسد به آنکه به او سر بزنند و جویای حالش شوند.. روی سرامیک خاکی و سرد اتاق، در گوشه ای زانوهایش را بغل کرده بود شاید کمی گرم شود...و این سرمای زندگی سمجاش را اینگونه بی رحمانه حس نکند... خود را محکم بغل کرده بود و دور اتاق را از نظر میگذراند.. و دریغ از یک راه منطقی برای نجات یافتن! هنوز هم قصد فرار داشت...؟! گویی دخترک هیچگاه قصد تسلیم شدن نداشت! چند کارتون با سایزهای مختلف نیمی از اتاق را به خود اختصاص داده و روی هم چیده شده بودند.. یک پنجره کوچک بالا و گوشهی اتاق قرار داشت که باعث میشد اندکی نور داخل اتاقی که الحق شباهت کمی به زندان نداشت، بتابد.. آیلا سر روی زانوهایش قرار داد و زیرلب نالید: خدایا چقدر این سه روز داره سخت میگذره..تاوان چیرو دارم پس میدم که روز به روز زندگیم داره از دست من میپره و من توان انجام هیچکاری رو ندارم..؟ همه چی از دست من خارج شده... دخترک آرام از زندگیاش به خدایش گله میکرد : اینا چهجور آدماییان؟ مگه میشه اینا از جنس خودت باشن؟ بویی از رحم و مروت نبردن... آه عمیق و پرسوزی میکشد: میبینی..؟بی پناه بودن من باعث شده آدمهایی که قدرت دستشونه راحت برای زندگیم تصمیم بگیرن و سرنوشتم رو بی رحمانه بنویسن.. و کاری جز تقلا و لجبازی کردن از دست من برنمیاد..! اگر بابا کنارم بود....... به اشکهایش در تنهایی و تاریکی اجازه سر خوردن داد.. اشکهایش به گونه ای سنگین و پر از غم بودند که بی وقفه یکی پس از دیگری میریختند و گردنش را خیس میکردند.. هقهقهای ریزش خیلی محسوس شنیدنی بود.. مظلومانه مانند یک دختر پنج ساله درخود مچاله شده و سر روی زانوهایش گذاشته و هق میزد... در همین فکرها بود، که کسی آرام به در اتاق کوبید.. بی اختیار چشمان خیسش کمی گرد شد و سرش را از زانوهایش بلند کرد و به در خیره شد.. در دوباره به صدا در آمد و پشت بندش صدای آرام و پچ وار نازیلا به گوشش رسید: آیلا؟؟ خوابی..؟ کمی مکث میکند: --صدامو میشنوی؟ آیلا تند خود را روی زمین میکشد و پشت در مینشیند: ناز...تویی؟! کسی که متوجهت نشد؟ نازیلا ازشنیدن صدایش نفس آسوده ایکشید: نگرانت بودم دختر..هوووف.. نه کسی ندید، متین کمک کرد بیام.. اونحواسش هست.. آیلا بغ کرده گفت: ناز حالا چی میشه..؟ نازیلا به تبعیت از آیلا به پشت در تکیه میدهد و مینشیند: این سه روز رو دووم بیار..قطعا یه راهی براش پیدا میکنیم.. و صدایش غم داشت: اونجا خیلی سرده نه..؟ آیلا آرام سر تکان میدهد..بر زبانش نمیچرخید ضعفش را نشان دهد حتی به صمیمیترین رفیقش.. --اینا مهمنیست.. نازیلا سرش فرود میآید: شرمم میشه..از داشتن همچین خانواده و نسلی خیلی شرمم میشه.. حق داری نفرین کنی ..حق داری بد و بیراه بگی.. اونا چند روزه تورو از زندگی وکارت گرفتن.. چند روزه فقط درظاهر زندهای، اما درواقع تمام روحیاتت رو شکستن...مثل یه مجسمه متحرک شدی.. اینکه خودت رو به آب و آتش بزنی تا از این باتلاق خودت رو بیرون بکشی رو خیلی درک میکنم...! آیلا میان بغض و اشک، لبخند خفیفی میزند: اونا نمیتونن زندگیمو ازم بگیرن ناز... نه میذارم، نه اجازه میدم! نازیلا لبخندی از امیدوار بودن رفیق قدرتمندش میزند: دختر چقدر این اخلاق سرکشانهت خاصه.. هم نجاتت میده، هم تورو توی دردسر میندازه! نازیلا گویی چیزی یادش آمده باشد، جدی و محتاطانه ادامه داد: راستی یادت میا..... که با شنیدن صدای قدمهای پایی که هراسان به سویش میآمد، حرف در دهانش ماسید.... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور پارت ۹۴( میان تیغ و تپش) صدای متین بود که پچ وار میگفت: نازیلا زود از دیوار پشتی برگرد عمارت، یکی داره میاد این طرف! نازیلا تعلل را جایز ندانست و بلند شد.. متین که وانمود میکرد اتاق را از نظر میگذراند و نگهبان است، با دیدن یکی از بادیگاردها که محسن نام بود، به سوی او رفت.. -- این وقت شب اینجا چیکار داری محسن؟ محسن از بودن متین آن هم کنار اتاق انباری و اینموقع شب کمی جا خورده بود، اما گفت: شب به خیر آقا! به درخواست خان بزرگ اومدم یه سر بزنم اوضاع اینجارو بررسی کنم.. متین نگاهی به ته باغ میاندازد و نفسی فوت میکند: خیلی خب، میتونی برگردی..خودم قبل اینکه بیای اینجارو از نظر گذروندم! محسن از خداخواسته قبول میکند: چشم آقا! آیلا از پشت پردهی این اشکها، دنیا چه تیره و تار و غمانگیز بود.. حس و حال بچه ای را داشتم که در ازدحام جمعیت دستش از دست مادرش جدا شده باشد... با سر انگشتان یخ زده و مرتعشم، اشکهایم را پس میزنم.. تحمل درد تن و شکمم طاقت فرسا بود.. روی زمین سرد و خاک خورده دست به شکم دراز میکشم و درخود مچاله میشم.. سرم را تا حد امکان در یقه خیس شده از اشکهایم مخفی میکنم.. از زمان خبری نداشتم و گرسنگی و تشنگی داشت جسمم رو ضعیف میکرد.. صدای چرخش کلید در، حتی یک ذره باعث نشد نگاه کنجکاوانهای به خرج بدم و سر بلند کنم.. از شدت بیحالی گویی خواب عمیقی من رو به سمت خود میکشید و من ناچار به استقبال اون میرفتم.. اما صدای باز شدن در، و دیدن آن قامت درشت و بلند باعث شد اندکی در خود جمع شوم.. اما با دیدنش، که خونسردانه وارد اتاق شد و در را با پا آهسته پشت سرش بست، حرص تمام وجودم را فرا گرفت.. اون فارغ از هر احساسی، تنها من نحیف و فرسوده را نظاره میکرد.. اما چشمهای من را سرتاسر خشم پر کرده بود.. به سختی، صاف در جا نشستم.. تمام مدت دستانش را در جیب های شلوار زیادی صاف و تمیزش فرو کرده و حرکات من را زیرنظر داشت.. صاف صاف در چشمهایش زل زدم و توپیدم: تو یه آدم به شدت منحوسی! بدون هیچ عکس العملی، کمی به سوی من قدم برداشت.. که از لای دندان غریدم: سمت من نیا!! اما صدای اون برعکس آرامش به هم خوردهی این روزهای من، تنها آرامش خالص را درخود داشت: اگر میخوای از اینجا خلاص شی، نباید سرخود رفتار کنی! همیشه اونچیزی که توی ذهنت میگذره قطعی اتفاق نمیافته! هاج و واج بهش خیره شده بودم: تو اومدی به من دلداری بدی؟! تویی که باعث و بانی همه این زجر کشیدنهای منی؟! ته نگاهش حرص بود، اما سعی داشت نشانش ندهد و آرامشش را حفظ کند: بی هیچ لفافهای میگم! من قصد دارم کمکت کنم، اما این وقتیه که مرتب نخوای چشمی به قضیه نگاه کنی درحالیکه عمق ماجرا رو نمیدونی... نباید با چند کلمهی نسجنیده خودت رو کوچیک کنی، اگر میخوای بیگناهیت ثابت شه، این راهش نیست! آدم وقتی عصبانی میشه همون کاری رو میکنه که دشمنهاش میخوان! و با اندکی مکث، زبان روی لبش کشید: کاری که خودت کردی و عواقبش رو چشیدی! به گونه ای با طمأنینه واعتماد، با آن صدای زیادی بم و رسایش صحبت میکرد، که ناخودآگاه ساکت شده بودم و نتونسته بودم وسط حرفش بپرم.. بلند شدم.. نزدیک بهش و مقابلش ایستادم و مجبور بودم بهخاطر قدبلندش گردن بالا بکشم تا تنفر نگاهم را حس کند: ببین کی میخواد کمکم کنه!..شما مردم رو چی فرض کردین؟! من سه روزه اینجا دارم میپوسم مثل جنازهای که هنوز فقط نفسش باقی مونده.. خاک این روستا تمام کثافتکاری چندین ساله تونو پوشونده..همه رو بتونید قانع کنید منیکه شاهد تمام ظلم دلاورها بودم رو هیچوقت!! تو هم یکی از همون ریشهی نجسی که هر سال بوی تعفن باورهاش بیشتر میزنه بالا و تیزتر میشه.. منتهی فرقش اینه که تو سعی میکنی این بوی گند رو با چند کلمه متفاوت، مدرنتر نشون بدی! کیاراد، برخلاف تصور آیلا مقابل آن همه توهین زیرپوستی نسبت به خودش و خاندانش، متفکرانه لب به هم فشرد و سری به نشانه تایید تکان میداد: من با تو بحث نمیکنم، چون دشمن تو نیستم..اما سعی میکنم رفتاری نشون بدم که با سنت مطابقت داشته باشه.. سخن کیاراد تیکه نامحسوسی به رفتارهای لجوجانه آیلا داشت.. و سپس ادامه داد: البته، اگر حساب شده رفتار کنی منم همون کارو میکنم! نظرت چیه؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور پارت ۹۵ (میان تیغ و تپش) آیلا سرسختانه تکرار میکند: تو هم یکی از اونایی! شاید ادای آدمهای فهمیده رو دربیاری، شاید سعی کنی خودتو جدا کنی، ولی تهش همون فکری رو داری که اونها دارن... وگرنه یک مرد که ادعا داره به مردمش کمک میکنه چرا تا الان باید سکوت کنه؟! چرا وقتی که من دارم میسوزم، همه با بیتفاوتی از کنار این انباری لعنتی رد میشین؟! نگاهش مستقیما روی من و تک تک کلماتم بود، احساس کردم به همه حرفها و کلمات دقت زیادی داره که یک اخم خفیف حاصل از کنجکاوی روی چهره آرامش افتاده بود.. خیلی جدی گفت: سکوت من دلیل بر این نمیشه که همعقیده باشم! نفس عصبیای کشیدم.. لب باز کردم چیزی بگم، که بی تفاوت به سمت در رفت: میسپارم برات چیزی بیارن بخوری..! با انزجار پشت بهش کردم و هنوز کلمه اعتراضم از دهانم خارج نشده بود، اما گویی زیادی به حس ششم خودش قوی بود که بی تعلل و با تحکم محسوسی صداش روشنیدم: مشکل تو دلاورهاست، اما حداقل با خودت و جسمت لج نکن و مشکلی نداشته باش! این جسم توئه که داره تاوان این لجبازی رو میده. و اتاق را ترک کرد.. از فرط عصبانیت جیغ خفه ای کشیدم و با دستهام افتادم به جون کارتون های سنگینی که گوشه اتاق، نامنظم چیده شده بودند.. لعنت به تک تکشون.. لعنت... از زبان راوی اتاق را که ترک کرد.. با قدم های بلندی به طرف سالن عمارت رفت.. متین خودش را سراسیمه به او میرساند و محترمانه سری پایین میاندازد: خوش اومدین آقا، من همین الآن برگشتم..کارها رواله شما نگران نباشید! اما کیاراد اندکی از سرعت قدم هایش کم نکرده بود و چشمانش تنها سالن عمارت را از دور میپایید: خوبه متین..ممنون! متین متعجب، گویی دنبال او میدوید تا هم قدم شوند: مشکلی پیش اومده آقا؟ انگار چیزی ناراحتتون کرده.. کیاراد نفسی کشید و کمی از سرعت قدم هایش کم کرد.. ایستاد و به سوی متین چرخید.. کف دستش را بر شانه متین زد: بگو چند دقیقه دیگه ماشین رو آماده کنن..خودم تنهایی میرم! متین که جواب سوالش را دریافت نکرده بود، لبخند مطمئنی زد و سری تکان داد: چشم آقا! با ورود کیاراد به سالن، با قفل شدنش در چشمان چروکیده و مشکی نافذ یک زن، مات ماند... تمام چشمان بی فروغش را ناباوری نامحسوسی پوشاند.. حسی مانند آن داشت که ضربان قلبش به طرز ناراحت کنندهای بالا رفته و نفسش را تنگ میکرد.. ته نگاه جدی و سرد کیاراد، خاطراتی عمیق، و دوست داشتنی گرم حس میشد.. احساساتش را کمتر کسی میتوانست بفهمد و تحلیل کند.. اما او خود میدانست در دل خودش چه میگذرد.. لب برهم فشرد و محکم فشار داد.. اما بدون پلک زدنی خیره آن زن بود.. سکوتی خفقان آور میان همه حاکم شده بود.. و همه چشمها، از جمله خان بزرگ، کنجکاوانه نظاره گر آن دو بودند.. کیارادی که هنوز پاهایش دم در سالن خشک شده بودند.. ذهنش لحظهای به سوی خاطراتی که پنج ساله در غبار زمان خفه شده بودند، پرتاب شد.. و حالا همه چیز زنده شده بود.. و ای کاش این زنده شدن آنقدر برایش آزار دهنده نبود... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور پارت ۹۶ ( میان تیغ و تپش) چشمان کیاراد غم آلود، اما دارای همه احساسات مختلف بود.. و قفل زنی شده بود که بیرحمی روزگار در تک تک اجزای چهرهاش مشهود بود.. زنی که آنقدر شکسته بود که گویی هشتاد سال سن داشت.. با موهای به هم ریختهای که تکه های درشتی ازسفیدی آن از زیر روسری قوارهاش نمایان شده بود.. زنی که برای کیاراد، تنها یک مادربزرگ نبود.. بلکه حکم خود مادر واقعیاش را داشت.. و تنها کسی که با رفتن کیاراد به هم ریخت، و آن بیماری پارکینسون لعنتی لرزش دست و راه رفتنش را سختتر کرد... دستانش را روی ویلچر مخصوصش میگذارد.. میلرزیدند.. اما لرزش دستانش مقابل لرزش اشک مخفی شده در مردمک چشمانش به چشم نمی آمد.. کیاراد ناخودآگاه از دیدن آن شکستگی روحی وجسمی عزیزترینش، دستش ستون دیوار کناریاش را لمس کرد.. تا از این همه حجم شوک وارد شده، پس نیافتد.. نمیخواست... نمیخواست مقابل آن همه چشم،خود واقعیاش را نشان دهد.. فیروزخان اورا اینگونه سخت بزرگ کرده بود که مبادا از احساسش سخنی بگوید.. کیاراد تا به الآن گمان میکرد هیچ یک از تربیت اشتباه پدرش را عملی نکرده...و قطعا همینطور بود! اما خشک شدن پاهایش، و نرفتن سمت مادربزرگش گویای این بود که سعی داشت خودش را سفت و سخت نگه دارد.. مانند همیشه! و در واقع این یک تلنگر بود..یعنی تایید فیروزخان! و کیاراد این را نمیخواست! او همهی آن تعلیم و سخن های پدرش که مدام از بچگی در ذهنش اکو میشد را پس میزد و خلاف آن عمل میکرد... بی اختیار به نگاه اشکی مادربزرگش زل زد و در ذهنش جمله ی پدرش مکررا جولان داد..." احساساتت باید دفن بشه تا قدرتمند دیده بشی پسرم.." صداها در ذهنش نزدیک و دور میشد.. فکش نامحسوس منقبض شد... و طی یک حرکت، مقابل آن همه چشم متعجب، با قدم های بلندی به سوی مادربزرگش پرواز کرد.. بی مهابا... بی درنگ و تردید... با آن قدم هایی که استواری کوه را داشت، خود را مانند ایام کودکی به مادربزرگش رساند و بی هیچ گونه تردیدی مقابل او زانو زد.. بی تفاوت بود نسبت به همه نگاه ها! دستان سفت و سختش را روی دستان لرزان زن محبوبش گذاشت و فشار خفیفی داد.. تنها یک کلمه را به سختی از بین آن همه بغض دفن شده، توانست بر زبان بیاورد: مادر.... گفتنش همانا، و تنگ در آغوش کشیدنش توسط مادربزرگش همانا.. دستان چروکیده و نحیف زن، که گویی تمام این سال های دوری از عزیزترین نوهاش آن ها را بی رمق تر کرده بود، دور کمر درشت مرد مقابلش که یک زمانی پسرک ساکت و مظلوم خودش بود، حلقه شد.. کیاراد نیز متقابلا او را فشرد.. جسم مستحکم زنی که ایام جوانیاش را به این ناتوانی و ضعف سپرده.. کیاراد در آغوش او عمیق نفس کشید و چشم برهم نهاد.. مدام او را میفشرد.. گویی هر دو میخواستند تمام سالهایی که از هم دور بودند، را به نحوی جبران کنند... اما برطرف شدن این دلتنگی میان مادر و فرزند، به این راحتیها نبود.... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور پارت ۹۷ (میان تیغ و تپش) کیاراد از آغوش او خود را کمی جدا میکند.. و دستش را در دو دست خود میگیرد و بوسه ای بر آن مینشاند... آن صدای پر ابهت و رسای مردانه، حالا گویی از قعر کوهی عمیق برمیآمد که اینگونه لرزان و آرام بود...: مامان پروین...برام سخت بود..خیلی سخت! پروین متقابلا دستش را از زیر دست او بیرون میکشد.. با دست لرزانش یک طرف چهره کیاراد را با نگاهی که از آن تنها عشق و دلتنگی میبارید، نوازش میکند.. و هق خفیفی میزند: پسرکم..کیارادم..آخ عزیزدلم.. و با مشت دست دیگرش، قلبش را فشرد: این دل پیر برات تنگ شده بود... کیاراد چشمان کاسه خونش را محکم بست.. و دستانش لبه های ویلچر را سخت فشرد و سر سنگین شدهاش خم شد... اما دل این مادر، هنوز مانده تا حقایق غم سالیان سالش را برملا کند: بالاخره اومدی...این چشمای منتظر من به در خشک شد تا اومدی نازارکم..مرد قوی من.. لبخندی میان اشک هایش میزند: هیچکس بعد رفتنت، خودت نشد! وخیره به جای جای سالن عمارتی که ازش نفرت و کینه داشت، کمی صدایش بلند میشود و زجه میزند: این خونه بدون تو بی روحه..غریبه...تمام این مدت فقط همین دلتنگی با من حرف میزد.. مگه چی از تو برای من مونده بود؟! مشتی بر سینه اش کوبید و هق زد: بچه مو ازم گرفتین..با بیی رحمی گرفتین بی وجدان ها..لباس های بچم بوی غربت گرفته...نگاهش سرد و نا آروم شده..شما با زندگی تکتک ما چیکار کردیین بی مروت ها.. گویی با آرام و آرام تر شدن صدایش داشت بی حال میشد، که کیاراد تند دستانش را گرفت: آروم باش مامان..آروم باش..من کنارتم..دیگه پیشتم.. خاتون که پشت ویلچر ایستاده و مراقب بود، با نگرانی به سوی او چرخید: مادر حالت خوبه؟ صدامو میشنوی؟! و تند داد میزند: مهدیهه زود داروهاشو بیار! مهدیه هراسان با چند بسته قرص و لیوان آبی برگشت.. بعد از خوردن دارو، حال پروین خانم بهتر شد و چشمانش را بست.. خاتون با اشاره به مهدیه، به او فهماند که پروین را به اتاقش ببرد.. خاتون آهسته بدون نگاه به کیارادی که ایستاده و به پروین از حال رفته زل زده بود، گفت: بعدا میتونی راحت باهاش صحبت کنی، و پس از مکث کوتاهی لب زد: خان..! کیاراد خود را اندکی جمع و جور کرد و به نشانه تایید سری تکان داد.. و دستی به موهایش کشید: خیلیخب..چهارچشمی مراقبش باشید! میسپارم داروهاشو یک دکتر خوب چک کنه.. خاتون متعجب، گفت: چطور مگه خان؟ کیاراد مطمئن اما بی تفاوت، نگاهش را در نگاه خاتون قفل کرد: اعتماد ندارم! و جمله ی او همانند یک چاقوی تیز، در قلب خاتون فرو رفت... و خاتون خوب میدانست که چرا این مرد، حق داشت اعتماد نکند.... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Inas 0 ارسال شده در 3 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور پارت ۹۸ ( میان تیغ و تپش) متین با دیدن قدمهای سفت و سخت، اما آشفته ی خان جوانش، اخم کمرنگی میان ابروهایش جا خوش میکند.. و بدون اندکی سوال و کنجکاوی، به سوی او قدم تند کرد: ماشین آمادهست آقا، اینم سوئیچ خدمت شما! کیاراد ایستاد و با نگاهی سرگردان به اطرافش، پوف کلافه ای کشید و دستی به صورتش کشید.. متین تا به حال او را اینگونه آشفته حال ندیده بود... اگر هم دیده بود به ندرت پیش میآمد.. لب باز کرد و آهسته پرسید: آقا، مشکلی هست؟ انگاری حالتون خوب نیست.. کیاراد بی معطلی در سمت شاگرد را باز میکند و مینشیند: سوار شو متین! برعکس دقایق پیش که گفته بود تنها میرود، حالا از متین خواسته بود که بی هیچ حرفی پشت فرمان بنشیند.. جاده صاف طولانی و خلوتی را در سکوت طی میکردند.. که کیاراد با صدایی آرام اما تیغه دار، بی مقدمه پرسید: چرا هیچوقت به من نگفتی حال مادرم انقدر وخیمه متین؟! متین با نگاهی متعجب، نیم نگاهی به کیاراد انداخت که تنها جاده مقابلش را مینگریست... : آقا مطمئن باشین من جلسات پزشک رو مو به مو، همه رو براتون بازگو میکردم.. صدای کیاراد هنوز آرام بود، اما غم هرچند به سختی در آن واضح بود: وقتی نبودم، هر روز پروندهها رو میفرستادی.. میگفتی وضعیتش ثابته! اما موقعی که دیدمش... لب فشرد...! متین تند گفت: آقا، راستش...اون روزها که شما نبودین، خانم بزرگ واقعاً بهتر بودن.. دکترها هم میگفتن وضعیتش پایداره! من جمله دکتر بازغی! ایشون هم اصرار داشتن که شما اونجا دغدغه نداشته باشین.. هرچند من تمام حقیقت رو میگفتم! کیاراد بدون نیم نگاهی، شانه متین را سخت فشرد: کافیه، صحبتهای من به قصد سرزنش نبود، فقط از تو انتظار دارم! ممنونم که کنارش بودی و سعی کردی در نبود من وضعیت رو مدیریت کنی... و بر کتف متین زد: ایولا! متین لبخند صمیمانه ای از تحسین کیاراد بر لبش جا گرفت: نفرمایین آقا.. خواهش میکنم! من همیشه درخدمتتون هستم.. شما همیشه از راه دور حواستون به مادرتون بود..من جز وظیفه ام کاری نکردم! کیاراد حالا لبخند اطمینان بخشی برلب داشت و تاکید کرد: وظیفه نیست، لطفه! چند بار بگم تکرارش نکنی؟! متین تک خنده ای کرد: آقا شما خیلی روی این کلمه حساسی، این ورد زبون ماست که! کیاراد سری با نشانه تاسف تکان داد و دیگر بر او سخت نگرفت... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری