رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و بیست و پنج

البته که اون آدمیزاد بیخود، به قدری برای کلارا ارزشمند بود که خودش رو در اختیارش بذاره و دغدغه پیشگیری هم نداشته باشه. به صورت نیک چشم دوختم که بین من و خورشیدِ در حال سقوط ایستاده بود. گفتم:

- این آخرین چیزیه که ازت می‌خوام نیکولاس. 

سرش رو تکون داد و اعلام کرد که آماده پذیرش آخرین ماموریتشه. بوی سوختگی می‌شنیدم و خوب می‌دونستم این، بوی سوختگی پوستِ پشت گردن نیک بود. سرم رو چرخوندم و به مردی که همیشه صادقانه تمام کارهای پَستم رو به صورتم می‌کوبید نگاه کردم. حقیقتاً فکرش رو هم نمی‌کردم که نیک، به خاطر من تا این حد پیش بره. 

لب‌های خشکم رو باز کردم و گفتم:

- لطفاً مراسم باشکوهی برای پدربزرگ برگزار کن.

به نظر می‌رسید این چیزی نبود که نیک، انتظارش رو داشت. سرش رو با تمام گیجی، تکون داد. خون روی پیشونی اون و دست‌های من، هر دو خشک و قهوه‌ای رنگ شده بودن. 

شیشه رو این‌بار تا انتها بالا کشیدم و ماشین رو به حرکت درآوردم. احتمالا قلبم توی سینه‌م تموم کرده بود که دیگه صدای تپش‌هاش رو نمی‌شنیدم. زمانی که به خونه رسیدم، خورشید به صورت کامل در اون سوی جهان سقوط کرده بود، درست مثل من.

این‌بار یک لحظه هم پشت در تردید نکردم. وارد خونه‌م شدم و قدم‌های سنگینم رو روی زمین کشیدم. عنکبوت‌ها به پیشوازم اومدن، چشم من رو دور دیده و تارهای زیبایی در گوشه و کنار خونه، تنیده بودن. 

به مجسمه مادر رسیدم، ایستادم و به طرفش برگشتم. چند دقیقه به چشم‌هاش زل زدم و گفتم:

- من شکست خوردم مامان.

شاید این فقط اوهام ساخته ذهن من بود، اما دیدم که نگاه مجسمه، رنگ غم گرفت. دست‌هام رو باز کردم و فریاد زدم:

- دخترت ناامیدت کرد! 

لب برچیدم، به پیکر‌ مادر نزدیک شدم و نجوا کردم:

- ولی من هیچ‌وقت نخواستم یه خونخوار باشم، تو اینو ازم خواستی مامان.

اشک، فرصت رو غنیمت شمرد و پشت پلک‌هام جوشید. تنِ سنگی و سرد مجسمه مادر رو لمس کردم و گفتم:

- من حتی دلم نمی‌خواست از جلوی اون آشغال‌دونی که بوی خون می‌داد رد بشم! تو گفتی حق منه... تو گفتی مامان.

ناخودآگاه قبل از اینکه اشکم بچکه، از مجسمه مادر رو برگردوندم؛ اون از گریه‌کردن متنفر بود. هیچ‌وقت ندیدم اشک بریزه. 

- من... من فکر کردم تقصیر منه‌. فکر کردم تقصیر منه که جان، یه خون‌آشام حرومزاده از آب دراومد. من فکر کردم باید به حرفت گوش کنم مامان...

چشم‌هام رو بستم و با صورت خیس، به طرف مجسمه برگشتم تا مادر هم اشک‌هام رو ببینه. به سختی و با ضعیف‌ترین صدا نالیدم:

- اشتباه می‌کردم.

دست‌هام رو مشت کردم و فریاد زدم:

- اشتباه می‌کردم مامان!

  • لایک 2
  • پاسخ 130
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • هانیه پروین

    131

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و بیست و شش

عنبکوت‌ها در تاریکی مخفی شدن اما مجسمه از جاش تکون نخورد. انگار قلبم هنوز زنده بود، چرا که دردش رو حس می‌کردم. بعد از سال‌ها من نگران بلادبورن یا ناامید شدن مادر نبودم، برای نارسیس اشک می‌ریختم.

قدم‌هام رو از پله‌ها بالا کشیدم و این کار رو به تنهایی انجام ندادم، در واقع این نَرده بود که دست من رو گرفته بود.

از لباس‌های فاجعه‌بارم خلاص شدم، دوش آب داغ رو باز کردم و اجازه دادم جریان آب، تمام گناهانم رو بشوره. اون شب، طولانی‌ترین دوش عمرم رو گرفتم.

شبی نبود که بشه با هوشیاری، پشت سر گذشت؛ پس شراب ۱۹۴۶ رو از کورترین نقطه کابینت بیرون کشیدم. پاهام رو از کاناپه آویزون کردم و دهنم رو با هجوم نوشیدنی بستم. توی نقطه‌ای بودم که نمی‌دونستم به دست چه کسی کُشته خواهم شد؛ ادموند یا کلارا، شایدم گرگینه‌ها.

خندیدم و دوباره بطری شیشه‌ای رو به لب زیرینم تکیه دادم. بطری مدام سبک‌تر می‌شد، درست مثل سر من که روی گردنم بند نبود. 

با کوبیده شدن در، از جا پریدم و بطری روی پیراهن تمیزم واژگون شد. صاف نشستم، به سکسکه افتاده بودم. بطری رو کنار پام، روی زمین گذاشتم و همینطور که با مُشتم، چشمم رو می‌مالیدم، از جا بلند شدم.

بعد از دوبار تصادف با دیوار و یک‌بار پیچ خوردن مچ پام، موفق شدم خودم رو به در برسونم. به سختی بازش کردم و با سکسکه گفتم:

- تو... همین الان... یه ضرر... سی... صد... پوندی.‌.. بهم... زدی.

چشم‌هام رو بازتر کردم تا صورت نگرانش رو دقیق‌تر ثبت کنم. دست‌هاش رو از جیب پالتوش بیرون آورد و گفت:

- تو خوب نیستی! 

لبخندِ ماسیدم رو به لب‌هام چسبوندم:

- خیلی وقته. 

وزنم رو روی در انداخته بودم و تکون می‌خوردم. بازرس بهم نزدیک شد تا در صورت سقوط، من رو بگیره‌. اخم‌آلود پرسید:

- چی کار کردی با خودت گربه‌وحشی؟ 

دستم رو تاب دادم و زیر لب، شعری که پدربزرگ یادم داده بود رو خوندم. انگار در لحظه، همه و هیچ چیز توی سرم در هرج و مرج بودن. 

- میام تو!

قدمی جلو گذاشت و من آگاهانه، در رو رها کردم. بازرس من رو گرفت و اون لحظه، به یاد نداشتم که چقدر از لمس غریبه‌ها متنفرم. 

نفس‌ حبس شدش رو بین موهام فوت کرد و آروم پرسید:

- کله‌پا شدی که.

در حالی‌که صورتم به پالتوش چسبیده بود، زیر لب زمزمه کردم:

- می‌دونستم منو می‌گیری.

- چی؟ بلند بگو.

آهی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. 

- نمی‌خوام اون مجسمه رو ببینم، منو از اینجا ببر!

  • لایک 2
  • مدیر فنی

پارت صد و بیست و هفت

من اندازه دو بطری هم ننوشیده بودم، اما اون شب، دلم خواست وانمود کنم که مستم. اونقدر مست که روی پا بند نیست؛ چرا که این، بهانه‌ای برای محول کردن تمام وزنم به بازرس بود. فقط به اندازه یک شب، اون می‌تونست تمام بار من رو به جای من و برای من، به دوش بکشه. 

در طول مسیر فقط صدای اگزوز ماشین رو می‌شنیدم. شب کاملاً به لندن چیره شده بود و ستاره‌ها در برابر سیاهیش، مقاومت می‌کردن.

وقتی از خیابون‌های شلوغ شهر می‌گذشتیم، همه چیز مثل سابق بود. توریست‌ها با همه‌چیز سلفی می‌گرفتن، زن‌های زیبا و جوان کیسه‌های خرید حمل می‌کردن، تاکسی‌های مشکی عقیده داشتن هیچ‌کس رانندگی بلد نیست و با بوق‌های کش‌دار این رو اعلام می‌کردن، آدم‌ها به هم تنه می‌زدن و بیلبورد‌های غول‌پیکر، توجه هیچ‌کس رو به خودشون جلب نمی‌کردن. 

خونه بازرس، نقطه‌کور لندن بود؛ هیچ استارباکسی در اون نزدیکی وجود نداشت و تاکسی هم پیدا نمی‌شد، اما من مشکلی باهاش نداشتم. 

- صبر کن!

ماشین رو دور زد و در سمت من رو باز کرد. دستش رو پس زدم و خودم پیاده شدم. عقب ایستادم تا کلید رو توی قفل بچرخونه و در رو باز کنه. 

- خوش اومدی. 

وارد شدم و به دکور ارزون‌قیمت خونه نگاهی انداختم. متوجه شدم با فروشِ فقط یکی از عتیقه‌های اتاقم، می‌تونم کل خونه رو بخرم. چرا این نقطه از دنیا، اینطور من رو آروم می‌کرد؟

بازرس در حالی‌که از آشپزخونه، با یک لیوان آب بیرون می‌اومد، سرش رو از گوشیش بلند کرد و گفت:

- بگیر اینو! سوپ مرغت تا نیم ساعت دیگه می‌رسه‌. 

لیوان رو گرفتم و یک نفسه سر کشیدم. لیوان خالی رو بهش برگردوندم. برگشتم و به طرف اتاق خواب بازرس رفتم. بدون اینکه کلید لامپ رو بزنم، روی تخت نشستم. حس کردم یه چیزی، زیرمه.

- می‌خوای بپوشیش؟ 

به بازرس که توی چهارچوب در ایستاده بود و چهرش در تاریکی اتاق، سیاه شده بود نگاه کردم. تیشرت دو ایکس لارج سفیدرنگ رو کناری گذاشتم. پرسید:

- بهتری؟

آروم گفتم:

- مست نیستم آدام، فقط احساس خستگی می‌کردم‌. 

برای چند لحظه، صدایی از هیچ‌کدوممون بلند نشد. حتی نمی‌دونم از کِی بازرس توی ذهنم، به آدام تبدیل شده بود! پرسیدم:

- نیک بهت زنگ زد؟ 

- می‌خوای باهاش دعوا کنی؟

نه، نمی‌خواستم. از نیک ممنون بودم، اما این رو با صدای بلند نگفتم. آدام تاریکی رو شکافت و جلو اومد. وقتی کنارم نشست، طرف دیگه تشک فرو رفت. کمی طول کشید تا بگه:

- نیک بهم زنگ نزد... 

بین حرفش، مکثی کرد.

- خودم خواستم ببینمت. 

  • لایک 2
  • مدیر فنی

ساندویچ صد و بیست و هشت

صدای آدام، به نرمی توی حلزونی گوشم تاب خورد و قلقلکش داد. همونطور که نگاهم از دیوار خالی روبروم بالا می‌رفت، گفتم:

- هیچ‌کس دوست نداره الان منو ببینه. 

- چرا؟

سرم رو خم کردم و به کف دست‌هام خیره شدم. خون روشون پاک شده اما گناهانم هنوز روی بند به بند انگشت‌هام نوشته شده بود. انتظار آدام برای شنیدن جواب، طولانی شد. گفت:

- راستش من به جای همه اونا دلم می‌خواد ببینمت. 

لب‌های بی‌رنگم، پوزخند صداداری زدن. صدام از سر جدیت،‌ کمی بالا رفت:

- چون آسیبی بهت نزدم، می‌تونی اینو بگی. 

خندید و نمی‌دونم چرا صدای خنده احمقش، باعث شد مور مورم بشه. شاید ازش چندشم می‌شد! گفت:

- درسته، تو هیچ آسیبی به من نزدی.

دست‌هاش رو اهرم بدنش کرد. حرفش من رو در حالی‌که کنارش روی تخت نشسته بودم، در طول زمان جابه‌جا کرد... روز اولی که دیدمش، آدام رو به اتاق‌شکنجه بستم. چند روز بعدش، خنجرم رو توی شکمش فرو کردم و در نهایت، باعث شدم اخراج بشه. باید اعتراف می‌کردم که اینها کمی فراتر از هیچی بود.

سرم رو برگردوندم. چشم‌هاش توی تاریکی برق می‌زدن و روی من نشسته بودن. پرسیدم:

-‌ زخمت چطوره؟ 

لبخند یک‌طرفه‌ای زد که چندتا از دندون‌های سفیدش رو به رخ کشید. آروم گفت:

- چرا خودت نگاه نمی‌کنی؟ 

با آرنج به شکمش ضربه زدم. انگار اشتباهی، دکمه خندیدنش رو فشار دادم که بلند خندید. صورتم رو برگردوندم تا خندم رو فرو بخورم. 

وقتی خندیدنش تموم شد، گفت:

- من واقعا دلم می‌خواد ببینمت گربه وحشی؛ نه فقط الان، نه فقط امشب...

بازدمم خودش رو لوس کرد و توی سینه‌م حبس شد. آدام آهی کشید و ادامه داد:

- برای همیشه. 

نفسم رو با ضرب و زور به بیرون فوت کردم. شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- بعضی آرزوها هیچ‌وقت برآورده نمیشن آدام ویلسون. 

مقابله به مثل کرد:

- من دوست دارم رو این یکی اصرار کنم نارسیس بلادبورن. 

دهنم رو با سکوت، مُهر کردم. در این نقطه، من هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم. دوست نداشتم با دست‌های خودم، یک نقطه‌ضعف جدید بسازم. 

آدام از روی تخت بلند شد. مقابلم روی زمین زانو زد و سرش رو بلند کرد تا چشم‌هام رو شکار کنه. گفت:

- شاید نتونم بلادبورن رو برات پس بگیرم، یا جیغاتو تحمل کنم....

- آدام!

- قول نمیدم اگه تلویزیون یا یه کوفتِ دیگه خونه‌م رو شکستی، ازت بگذرم... 

بلندتر گفتم:

- آدام!

- لطفا گوش کن نارسیس! 

آدام شبیه هیچ‌کدوم از شخصیت‌های مرد توی فیلم‌های عاشقانه حرف نمی‌زد. اگه کسی اتفاقی این قسمت از حرف‌هاش رو می‌شنید، احتمالاً فکر‌ می‌کرد که اون از من متنفره. 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- من بهت بهشت وعده نمی‌کنم، چیزی که بهت میگم اینه که تحت هر شرایطی، توی تیم تو هستم؛ حتی اگه گناهکار باشی.

اخم‌هاش از هم فاصله گرفت:

- می‌دونم برات آسون نیست. اگه بهم بگی نه، دیگه هیچ‌وقت اینو ازت نمی‌خوام و...

وسط حرفش پریدم و فریاد زدم:

- آدام! 

چشم‌هام رو باز کردم و با اخم گفتم:

- خفه شو و منو ببوس! 

  • لایک 1
  • هاها 2
  • مدیر فنی

ساندویچ صد و بیست و نه

به پهلوی چپ چرخیدم و وقتی به جای بازوی آدام، نرمی بالش رو زیر سرم تشخیص دادم، متوجه شدم اون خیلی وقته که بیدار شده. 

چشم‌هام رو محکم بستم و جیغ کشیدم:

- برو به درک!

هیچ تفاوتی به وجود نیومد و حتی می‌تونم قسم بخورم که صدای خُرخُر بلندتر شد. به ناچار چشم باز کردم. تیزیِ نور باعث شد گوشه چشمم چین بیوفته. 

دست انداختم و اولین چیزی که لمس کردم رو به سمت پنجره انداختم، تیشرت معروف سفیدرنگ رو! گربه سیاه از جا پرید و پا به فرار گذشت. این واقعاً اون چیزی بود که آدام صدام می‌زد؟ به خاطر سپردم بهش بگم که دیگه هیچ‌وقت گربه وحشی خطابم نکنه. از خواب پریده بودم و قابلیت این رو داشتم که اولین دعوامون رو رقم بزنم.

دست‌هام رو باز کردم و کش و قوسی به کمرم دادم. چشمم به نوتِ کنار تخت افتاد. برگه‌ای که مشخص بود با عجله از یه دفترچه کَنده شده رو برداشتم و زیر لب، خوندمش: "یخچال خالیه، میرم خرید. راستی خیلی تعجب کردم که تو خواب چنگ نمی‌ندازی گربه وحشی." 

لب‌هام رو به هم فشار ندادم و لبخند، دهنم رو پر کرد و ازش سرریز شد. برگه رو مچاله نکردم و اون رو به جای قبلیش برگردوندم. 

نفس آرومی کشیدم و کدوم دختریه که اولین شب مشترکش رو بارها مرور نکنه؟ این یکی از ویژگی‌های متعلق به جنسیتم بود و من درش، نقشی نداشتم. 

چهرم در هم شد. سوزش سر انگشت‌های دست چپم، دیگه قابل انکار نبود و نمی‌تونستم نادیدش بگیرم. دستم رو از زیر ملحفه بیرون آوردم و با دیدن انگشت‌هام، همون قلبی که تا لحظاتی قبل داشت به تندی می‌کوبید، متوقف شد. 

- نه، نه، نه، نه!

سرانگشت‌هام داشتن می‌سوختن، درست مثل چند تکه ذغال که تبدیل به خاکستر میشه. دست چپم رو با دست راستم پوشوندم. اینجا چه خبر بود!

اینقدر سریع از تخت بیرون اومدم که پام به ملحفه گیر کرد و کف زمین کوبیده شدم. چونه‌م به شدت درد گرفت. بلند شدم و تخت رو به دنبال گوشیم، زیر و رو کردم. به سمت لباس‌هام که روی زمین افتاده بودن رفتم. گوشی رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم. روشنش کردم که دو بوق زد.

- لعنتی! 

شارژ باتریم، عدد پنج رو نشون می‌داد. گوشی توی دستم می‌لرزید و به سختی مانع سقوطش می‌شدم. انگشتم رو روی لیست مخاطبینم بالا کشیدم. نبود... نبود... شمارش رو نداشتم.

روی اسم نیک ضربه زدم و گوشی رو بین شونه و سرم نگه‌داشتم تا بتونم شلوارم رو بپوشم. درست وقتی زیپ شلوار جینم رو بالا کشیدم، صدای نیک توی اتاق پیچید:

- بله نارسیس؟

گوشی رو توی مشتم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم. 

- نیک، از ویل خبر داری؟ پیشته؟ 

پشت خط صدای همهمه می‌اومد. لب زیرینم رو به دندون کشیدم. نیک جواب داد:

- ویل؟ نه، پیشم نیست. بهم نگفت کجا میره. چیزی شده نارسیس؟ کی خودتو می‌رسونی؟

باتریم اونقدری قد نمی‌داد که برای نیک توضیح بدم. ازش خواستم شماره ویلیام رو برام بفرسته و قطع کردم. با دیدن سوییچ ماشین آدام، از روی میز قاپیدمش و از خونه بیرون زدم. 

سوار ماشین قدیمی آدام شدم. بعد از سه بار استارت زدن، با صدای بلندی روشن شد. حالا نیمی از انگشت‌های دست چپم سوخته و خاکستر شده بودن. رانندگی با یک دست، چیزی نبود که قبل از اون روز انجامش داده باشم.

شماره ویل رو گرفتم، گوشی رو روی صندلی شاگرد انداختم و پدال گاز رو فشار دادم. این دومین تماسی بود که جواب نمی‌داد. از صدای ضبط شدش که با ملایمت تکرار می‌کرد برام پیغام بذارید، بی‌نهایت متنفر بودم. به فرمون مشت زدم و غریدم:

- جواب بده ویل... جواب بده لعنتی!

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • مدیر فنی

ساندویچ آخر!🍔

وقتی به خونه‌ رسیدم که انگشت‌های دست چپم، به طور کامل، سوخته و پودر شده بودن. من صحنه‌های مشمئزکننده زیادی دیده و رقم زده بودم، اما اون لحظه، جرئت نداشتم به دست خودم نگاه کنم. 

از ماشین پیاده شدم و گوشی رو توی دست چپم فشردم. صدای بوق‌های متوالی، تنها چیزی بود که توی نیم‌ساعت گذشته شنیده بودم. دندونه‌قروچه‌ کنان، وارد خونه شدم. 

از کنار مجسمه مادر گذشتم و پله‌ها رو بالا رفتم. وقتی به اتاقم رسیدم، صدای ویل توی گوشم پیچید:

- توی نیم ساعت گذشته، پنجاه و هفت‌بار باهام تماس گرفتی که اصلا نشونه خوبی نیست. 

تماس رو روی بلندگو گذاشتم و گوشی رو روی تخت انداختم. به تنها دستم برای جابه‌جا کردن تخت، نیاز داشتم. دندون‌هام رو به هم فشار دادم و از تاجِ تخت گرفتم و کشیدم. 

- ویل، باید ازت چیزی بپرسم!

- داری وزنه می‌زنی؟ بالاخره ورزشو شروع کردی؟

وقتی تخت به اندازه کافی، کنار رفت، ایستادم. چشم‌هام رو بستم و نفس‌نفس‌زنان گفتم:

- نقشه‌ای که ازت خواستم رو به کلبه بردی، مگه نه؟

ویل سکوت کرد. با بی‌قراری روی زمین زانو زدم و کاشیِ لق رو برداشتم. 

- اون روز جلوی خونه‌ت، یه ماشین پلیس بود. من شهروند قانونمندی‌ام نارسیس، نمی‌تونستم وارد خونه‌ت بشم. 

دست لرزونم رو جلو بردم و نقشه رو برداشتم. شونه‌هام افتادن و برخلاف اشک‌هایی که صورتم رو می‌پیمودن، پوزخند زدم. 

ویل هنوز پشت خط بود:

-‌ به خاطر همین اینقدر بهم زنگ زدی؟ نارسیس، من سر کار مهمی بودم و اگه می‌پرسی، باید بگم دارم واسه رستورانم، مکان پیدا می‌کنم. اوه! بابت مرگ پدربزرگت متاسفم، ولی میشه اینقدر از نیک کار نکشی؟ ما اصلا فرصت نمی‌کنیم باهم...

انگشتم رو روی آیکون قرمز سُر دادم تا صداش رو نشنوم. به تخت تکیه دادم و دستم رو بلند کردم، حالا فقط بازو و آرنج داشتم. لبم رو گزیدم و از دیدن صحنه روبروم، هق زدم.

تلفن روی تخت لرزید. هرچقدر من بهش بی‌اهمیت بودم، فرد پشت خط سمج بود. برش داشتم و به اسم بازرس روی صفحه، خیره شدم. فرصت نکردم اسمش رو توی گوشیم تغییر بدم. 

توی نیم ساعت آینده، گوشیم دست از لرزیدن برنداشت. پاها و دست‌هام داشتن تبدیل به خاکستر می‌شدن و از من، هیچ کاری به جز اشک ریختن بر نمی‌اومد.

پرداخت نکردنِ هزینه معامله با جادوگر، چنین تاوانی داشت. حالا باید به ازای جونم باهاش تسویه می‌کردم. 

قبل از اینکه بتونم دکمه ارسالِ پیام رو بزنم، باطری تموم و گوشیم خاموش شد. لبخند تلخی زدم و صفحه سیاه گوشی مقابل چشمم تار شد.

با صدای کوبش در، از جا پریدم. آدام بود که مشت‌هاش رو بی‌وقفه روی تن فلزی درِ خونه فرود می‌آورد و اسمم رو صدا می‌زد. چشم‌هام رو بستم و اجازه دادم غمم قطره‌قطره، از راه چشم‌هام آزاد بشه.

فریادش رعشه به تنم انداخت:

- نارسیس! نارسیس، می‌دونم اونجایی! درو باز کن، خواهش می‌کنم درو باز کن! 

دست‌هام سوخته و خاکستر شده بودن، اما آتیش درون قلبم، بیشتر درد داشت. سرم رو پایین انداختم. طعم شور اشک‌، خیلی بدمزه‌تر از بوسه‌های آدام بود و دیوارهای بلند اتاق، اجازه نمی‌دادن صدای هق‌هقم به گوشش برسه. 

- خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم نارسیس! بیا این در کوفتی رو بازش کن!  

با هر مُشتی که به در می‌زد، صدای گریه من اوج می‌گرفت. انگار اون مشت‌ها به تن من می‌خورد که هی توی خودم مچاله می‌شدم. درد وخیمی زیر پوستم نبض می‌زد. نمی‌تونم آدام، این‌بار می‌خوام و نمی‌تونم در رو به روت باز کنم. 

- پشیمون شدی؟ بیا درو باز کن! بیا جلوم وایستا، توی چشام زل بزن و بگو پشیمون شدی، بگو ازم متنفری، ولی این کارو نکن... ازم فرار نکن لعنتی! 

صداش به خاطر فریادهایی که می‌کشید، دورگه و خش‌دار شده بود. چونه‌م لرزید. به خاکستر بدنم نگاه و برای خودم عزاداری کردم.‌.. برای آدام و حسی که بینمون بود و همراه اون خاکستر، به باد سپرده می‌شد. 

چشم‌هام رو بستم و اجازه دادم صورتم، به آرامی بسوزه و از بین بره. آخرین چیزی که بهش فکر کردم، پیامکی بود که هیچ‌وقت ارسال نشد: 

"تو مراسم یادبودم اون کُت مزخرف چهارخونه رو نپوش"

پایان

۱۴۰۴/۱۲/۴

۲:۰۰ 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...