رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مالک

ساندویچ شماره بیست و پنج🩸

نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم.
با لکنت گفت:
- چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه.
سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش می‌کردم؛ خودش هرگز این رو نمی‌فهمید.
-‌ آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود.
انگشت‌های باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشم‌های اشک‌آلودش نگاه کردم. با لب‌های برچیده گفت:
- متاسفم.
- تخم‌چشم‌هاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا می‌کنن. اون روزم همینطور داشتن نگام می‌کردن.
کلارا همیشه بی‌درنگ از کنار پیکر می‌گذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه می‌کرد.
- نمی‌تونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته.
هربار چشم‌هام رو می‌بستم، این تصویری بود که می‌دیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشت‌های یخیش آزاد کردم.
به دستش خیره شد. پرسیدم:
- چی شد؟
دستش رو بست و شونه‌ بالا انداخت.
- چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشت‌هام گرم شدن.
دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر می‌گشتم.

  • مالک

ساندویچ شماره بیست و شش🩸

هلال ماه با ابرهای سیاهِ شب محاصره شده بود اما با گستاخی تمام، همچنان می‌درخشید. از پشت پنجره می‌تونستم ببینمش. روز اول به پایان رسیده بود و فقط دو روز دیگه، مهلت داشتم. 

ادموند خوشحال بود، احتمالا با لیندا شکست من رو جشن می‌گیرن و لحظه‌شماری می‌کنن تا این دو روز هم به پایان برسه. 

از پنجره فاصله گرفتم. صدای گریه ضعیفی از آشپزخونه شنیده می‌شد. وقتی به آشپزخونه رفتم، دیدمش. کلارا بود که زانوهاش رو بغل گرفته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت.

وقتی نزدیک‌ شدم، عکس توی گوشیش توجهم رو جلب کرد. یه سلفی از خودش و متیو که توش، تیشرت‌های ست پوشیده بودن و با انگشت‌هاشون قلب درست کرده بودن.

کلارا متوجه من شد. دماغش رو بالا کشید و با آستین لباسش، صورتش رو پاک کرد. وقتی دید دارم به گوشیش نگاه می‌کنم، از روی زمین برش‌داشت.

بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید:

- چیزی می‌خواستی؟ 

یخچال رو باز کردم و همبرگرم رو برداشتم. چشمم به نوشیدنی روی میز افتاد، لیوان رو برداشتم و یک‌نفسه سرش کشیدم. کوکتل کلاسیک بود. تُندی کوکتل، گلوم رو زد و باعث شد چشم‌هام رو برای چندلحظه ببندم. 

قبل از اینکه از آشپزخونه برم، پرسیدم:

- خیلی دوسش داشتی؟

پشت به کلارا بودم و نمی‌تونستم صورتش رو ببینم. فین‌فین کرد و با صدای لرزونش لب زد:

- هیچ‌وقت کسیو اندازه متیو دوست نداشتم.

سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم. نیک رو دیدم که با فاصله کمی ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. 

کلارا از پشت سرم گفت:

- واسه چی میری پایین نارسی؟ 

همینطور که به نیک نگاه می‌کردم، جوابش رو دادم:

-‌ باید بهم بگه چطور بلادبورنو پس بگیرم. 

لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای بلند از تعجب پرسید:

-‌ مگه بازرس زنده‌ست؟!

  • مالک

ساندویچ شماره بیست و هفت🩸

نَرده سرد رو لمس کردم و قبل از اینکه از پله‌ها پایین برم، کلارا بازوم رو از پشت کشید. غمِ چشم‌هاش ماسیده بود و الان، تعجب توی چشم‌های درشتش مشهود بود.

- صبر کن ببینم! چطور ممکنه کسی از اتاق شکنجه زنده برگرده؟ 

با همون چشم‌های تهی، بهش خیره شدم و جواب دادم:

- هنوز اون چیزی که می‌خوامو بهم نداده. 

کلارا چشم‌هاش رو بست و نفس‌عمیقی کشید. سعی داشت آروم بمونه. شمرده شمرده گفت:

- گفتی یه آتو ازش پیدا کردی، نگفتی؟ قرار شد ازش استفاده کنی تا بازرسو به حرف بیاری. چی بود اون؟ 

زبونم رو روی لب‌هام کشیدم. کوکتل بهم سرگیجه خفیفی داده بود که تمرکز رو برام سخت‌تر می‌کرد. 

- چیز بدردبخوری نبود.

کلارا چشم باریک کرد و لب‌هاش رو جمع کرد. مشتش رو از دور دستم باز کردم و پله‌ها رو به سختی پایین رفتم. سرم کمی سبک شده بود و احساس خواب‌آلودگی داشتم.

وقتی وارد اتاق شکنجه شدم، اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سوختگی متورمی بود که روی گونه بازرس بود. با صدای کشیده گفت:

- زود به زود دلت برام تنگ میشه!

این‌بار حتی سرش رو بلند نکرد تا من رو ببینه. ساندویچ رو به طرف دهنش بُردم که صورتش رو با وحشت عقب کشید. نفس‌نفس می‌زد. 

-‌ نترس! مشعل اونجاست. 

به دیوار اشاره کردم، نگاهش رو از صورتم جدا نکرد. چونه‌ام رو بالا گرفتم و گفتم:

- باید انرژی داشته باشی که کمکم کنی، بخورش!

همبرگر رو نزدیک دهنش بردم ولی دندون‌هاش رو قفل کرده بود. آهی کشیدم:

- چرا همیشه راه سخت رو انتخاب می‌کنی بازرس؟

دست آزادم رو روی گلوش گذاشتم و فشردم. طولی نکشید که دهنش رو برای بلعیدن اکسیژن باز کرد. ساندویچ رو توی دهنش چپوندم و دستم رو از روی گلوش برداشتم.

با نگاه مشکوک براندازم کرد. 

- خوشمزست؟

انگشت‌های چربم رو با مالیدن به پیرهنش، تمیز کردم و گفتم:

- ویل می‌گفت با خون تازه روباه درستش کرده، امیدوارم طمعشو دوست داشته باشی.

  • مالک

ساندویچ بیست و هشت🩸

چشم‌هاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و می‌دید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بی‌شک از حال می‌رفت.

میون سرفه‌هاش گفتم:

- بازی بسه بازرس! من رستورانمو می‌خوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. 

- خونه... پرونده‌ رستورانت توی خونمه. 

چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت می‌بود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم:

- خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش.

سرش رو تکون داد و گفت:

- نه، نمی‌تونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم می‌دونم کجاست. 

موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس می‌کردم حسابی چرب شدن. 

وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد:

- قسم می‌خورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی.

دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم:

- اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ 

سرم رو به چپ و راست تکون دادم. 

- مثل اینکه تو هنوز نمی‌دونی کجا ایستادی. اگه ما خون‌‌آشام‌ها به آدما اعتماد می‌کردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. 

بازرس پوفی کشید. 

-‌ لااقل دستامو باز کن! 

توی چشم‌هاش نگاه کردم و دنبال ذره‌ای صداقت گشتم تا راحت‌تر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همه‌چیز تبدیل به فاجعه می‌شد! 

وقتی برخلاف میلم، دست‌هاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. 

- غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... 

تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دست‌هاش رو بالا برد و غرید:

- چه مرگته؟ بکش اون‌ور!‌ دِ آخه اسباب‌بازی که نیست.

- نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا می‌کنی.

  • مالک

ساندویچ بیست و نه🩸

بی‌حرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر می‌رسید و توی دستم بند نمی‌شد. 

- باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اون‌ور، یه‌وقت ناشی نباشی کار دستمون بدی!

بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. 

بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد.

- واقعا حرفه‌ای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟  

از گوشه‌چشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خون‌مُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! 

وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید.

- عجب پله‌هایی! کدوم دیوونه‌ای اینا رو ساخته؟ 

- من.

سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت:

- حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پله‌نَوَردی.

چشم‌هام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم:

- اومدنی ندیده بودیشون؟

- دوستای دیوونه‌تر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. 

چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچ‌وقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدم‌ها آدرس خونه‌مون رو داشته باشن؛ چون به‌هر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان.

وقتی به بالای راه‌پله می‌رسیم که بازرس عملا نفس‌نفس می‌زنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده.

کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت:

- بازش کردی! 

بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت:

- چی شد؟ باز کردن من، توی برنامه‌هاتون نبود؟

زیرلب غر زد:

- الاغ گیر آوردن!

  • مالک

ساندویچ سی🩸

کلارا چشم‌غره‌ای بهش رفت. کوتاه گفتم:

- لازمش داریم. 

به نظر نمی‌رسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشم‌هام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، می‌سوختن. روز دوم شروع شده بود.

بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش می‌کنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد:

- قبلا کجا دیده بودمش؟ 

- می‌شناسیش؟

از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت:

- نه، شبیه یکی از عمه‌هامه. 

دروغ می‌گفت، بازرس عمه‌ای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمی‌دونست این پیکرسنگی مادرمه. 

به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازه‌ای کشید و با چشم‌های نیمه‌باز گفت:

- حتی خون‌آشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. 

کلارا بی‌توجه بهش، جلو اومد و آروم گفت:

- میشه حرف بزنیم؟ 

سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذره‌بین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم:

- نیک، ویل، چشم ازش برندارین!

بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت:

- اینا حرف می‌زنن؟!

نیشخندی زدم.

- پیانو هم می‌زنن.

به عنکبوت‌های ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!

  • مالک

ساندویچ سی و یک🩸

از پله‌های منتهی به اتاق‌خوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جای‌پای من می‌ذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دست‌نخورده باقی مونده بود. 

پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمی‌کردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. 

به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم:

- موضوع چیه؟ 

بی‌درنگ شروع به حرف‌زدن کرد، انگار که ساعت‌ها بود داشت دیالوگ این لحظه رو می‌نوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه.

- موضوع تویی! خواهش می‌کنم بهم بگو داری چی‌کار می‌کنی نارسیس! نقشه‌ت چیه؟ اصلا نقشه‌ای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت می‌کردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم...

با همون خونسردی حسادت‌برانگیز گفتم:

- نمیدیم.

کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاق‌شکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشم‌هاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم:

- خوشگل شدی. 

با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اون‌ها رو کشید. صداش جیغ‌جیغی شده بود:

- چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. 

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچ‌وقت نمی‌فهمن چه توانایی‌هایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. 

نگاهش بین چشم‌هام در گردش بود. گفتم:

- حالا اگه تموم شد، باید بریم.

بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشت‌سر متوقفم کرد:

- تو یه چیزی می‌دونی نارسی، قسم می‌خورم که می‌دونی. بگو اون چیه! نقطه‌ضعف بازرس چیه؟

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...