رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر فنی

ساندویچ صد🍷

انگار ابلیس در وجودش تجسم پیدا کرده بود. نمکِ لبخندش رو با نهایت سخاوت، روی حال دگرگون شدم پاشید. دستش دور کمر زنش محکم‌تر شد و رژ لب قرمز لیندا بهم پوزخند زد.

ابرهای سیاهی که رومون سایه انداخته بودن، سمفونی بارون نواختن. دستی تنومند، بالای سر ادموند و لیندا چتر گرفت؛ در حالی‌که من حالا علاوه بر به‌هم‌ریختگی لباس و چهره مفلوکم، داشتم مقابل چشم‌هاشون خیس می‌شدم.

دستم رو مشت کردم و طوری فریاد زدم که پرنده‌ها از روی درخت‌ها پر کشیدن و دور شدن:

- من بلادبورنو پس گرفتم و توی رستوران من، جایی برای تو و زن هرزت نیست. آدماتو جمع کن و از اینجا گمشو! 

سینه‌م به خس‌خس افتاد. من برای بلادبورن دست به جنایت زده بودم، نه ادموند. این رستوران حق منه، همونطور که همیشه بوده. درون مشت‌هام به قدری خشم انباشه شده بود که انگار به جای دست، دو چکش بزرگ داشتم. یکی برای شکستن لبخندِ آسوده‌خاطر ادموند، و دیگری برای خُرد کردن بینی سربالای زنش. 

ادموند هم متعاقبا فریاد زد، با همون صدایی فریاد زد که تمام بچگی برام قصه‌ می‌خوند:

- مثل اینکه یادت رفته چه قولی به پدربزرگ دادی... خیلی خب، من اینجام که بهت یادآوردیش کنم.

میلی از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس گرمش از آتیش خشمش بلند می‌شد. زیر گوشم گفت:

- اینا حرف حالیشون نمیشه نارسیس، ندا بده تا خودش و عروسک بغل‌دستشو نفله کنیم! 

 مشت‌هام شُل شد و به لرزه دراومد. به نیک نگاه کردم، شاید حق با اون بود. شاید من واقعا یه ماشین قتل بودم و فقط لازم بود خودم این رو بپذیرم. سباستین باشه یا ادموند، چه فرقی داشت؟ 

کلارا که پشت سرم ایستاده بود، سرش رو به چپ و راست تکون داد. آرایشش همگام با قطرات بارون، روی صورتش پخش شده بود. رعدی، صورت اخم‌آلودش رو روشن کرد و ادموند گفت:

- تو سه روز فرصت گرفتی نارسیس. باید تا نیمه‌شب گذشته، کارو تموم می‌کردی! 

صدای قهقهه ادموند و لیندا، زمین زیر پام رو متزلزل کرد. مشت‌هام به طور کامل باز شدن و تصویر ادموند پیش چشم‌هام دو دو زد. خدای من! نه! 

  • پاسخ 116
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • هانیه پروین

    117

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و یک

اون ساعت مچی بیخود، هنوز به مچ دستم چسبیده بود؛ سنگینیش رو حس می‌کردم. اینقدر سنگین که نمی‌تونستم دستم رو بالا بیارم و عقربه‌های کوفتیش رو ببینم. 

ادموند این کار رو به جای من انجام داد. دست چپش رو بالا آورد و با دیدن صفحه ساعت، پوزخندش رو توی مردمک چشمم فرو کرد. گفت:

- دقیقا بیست و هشت... عذر می‌خوام، الان شد بیست و نه. بیست و نه دقیقه از نیمه‌شب گذشته. 

زانوهام میل عجیبی به خم شدن و زمین خوردن داشتن، حتی ضربات بارون هم به نظرم شدید و دردناک می‌اومد. چندبار پلک زدم، متاسفانه هیچ کابوسی در کار نبود. 

- نارسیس!

دلم می‌خواست به کلارا بگم دستم رو بگیره، دلم می‌خواست بهش بگم که هر لحظه ممکنه سقوط کنم، فریادی توی گلوم حبس شده بود که داشت زخمیش می‌کرد.

- باهات موافقم نارسیس، به نظر من هم دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده. از سر راهم برو کنار!

تنه‌ محکمی که ادموند بهم زد، سوت پایان این بازی بود. من باختم. من رستوران و مادر و سباستین رو در ازای هیچ باختم و حالا باید با دست خالی از سر این میز قمار بلند می‌شدم. 

- بابت کلید ممنون برادرزاده عزیزم.

چشم‌های لرزانم رو بالا آوردم. انگار اون کلید، خنجری بود که ادموند داشت در زخم من می‌چرخوند. صدای تیکِ باز شدن در، توی گوشم پیچید.

لیندا از بالای شونه‌ش، به پشت سر و جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد. دستش رو توی هوای تکون داد و گفت:

-‌ بیا تو بهت حوله بدم. 

چه خوب که مادر نیست و این‌ها رو نمی‌بینه. ادموند لبخند دلفریبش رو به لیندا عرضه کرد و اونها وارد رستوران شدن. حتی اون دو نگهبان درشتی که مقابل در ایستاده بودن، از من به بلادبورن نزدیک‌تر به نظر می‌رسیدن. دستم رو روی قفسه‌سینه‌م گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم، ادموند ریه‌هام رو از جا کَنده و با خودش برده بود.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و دو

(راوی: سوم شخص)

 نمی‌دونست برای چندمین باره که داره شماره می‌گیره، اما اینطور به‌نظر می‌رسید که اگه لحظه‌ای این کار رو انجام نده، می‌میره. طره خیسی از موهاش رو دور انگشتش پیچید و دوباره تلفن‌همراهش رو به گوشش چسبوند. 

- می‌شه اینقدر پاتو نکوبی؟ دارم لوگو طراحی می‌کنم و این کارت، تمرکزمو از بین می‌بره.

کلارا دستمال مرطوبش رو محکم روی صورتش کشید تا سیاهی زیرچشمش رو که تا انتهای گونه‌ش کشیده شده بود، پاک کنه. اینقدر محکم این کار رو انجام داد که صورتش قرمز شد. دوباره شماره گرفت و در همین حین، از ویل پرسید:

- لوگوی چی؟ 

ویل تبلتش رو بالا گرفت تا کلارا که پشت نشسته بود، بتونه صفحه نمایشش رو ببینه. انگار کلارا منتظر همین جرقه کوچیک بود تا منفجر بشه:

- ویل‌شِف؟! شوخیت گرفته؟ 

ویلیام شونه‌های استخوانیش رو بالا انداخت و گفت:

- شرمنده، ولی من قبض‌هایی دارم که باید بپردازم. نمی‌تونم مثل دوست عزیزت برم و یه گوشه قایم بشم.

هر لحظه ممکن بود از گوش‌های کلارا آتیش بلند بشه، یا ناگهان دهنش رو باز کنه و کله‌ی ویل رو ببلعه؛ اون لحظه حس می‌کرد واقعا می‌تونه این کارها رو انجام بده.

- چطور می‌تونی بگی قایم شده؟ تو تمام این مدت با ما بودی، نارسیس از هیچ کاری برای پس گرفتن بلادبورن دریغ نکرد. تو... تو چطور می‌تونی در نبودش اینقدر بی‌رحمانه دربارش حرف بزنی؟

تُن صدای کلارا با اشک‌های داغش پایین اومد. نیک که تا اون لحظه جز رانندگی، کاری دیگه‌ای انجام نمی‌داد، شیشه ماشین رو پایین کشید تا هوای تازه بهش برسه. 

پرسید:

- واقعا نمی‌دونی کجا ممکنه رفته باشه؟ ساعت‌هاست که داریم می‌گردیم کلارا. 

کلارا گوشی رو روی صندلی ماشین پرت کرد و صورتش رو با دست‌هاش پوشوند. شونه‌هاش شروع به لرزیدن کرد و هق‌هق خفه گریه‌هاش، عمق درموندگیش رو نشون می‌داد. 

دماغش رو بالا کشید و گفت:

- نمی‌دونم، نمی‌دونم. خونه‌ش رفتیم، صخرا نارا و حتی خونه من رو هم گشتیم. اینجوری نیست که نارسیس به جز رستوران، اصلا جایی رو داشته باشه که بره.

جمله آخرش، شدت گریه‌ش رو تشدید کرد. حالا حتی ویلیام هم تبلتش رو خاموش کرده بود و غمگین به نظر می‌رسید. لباس و بدن هر سه‌شون از بارون شب گذشته، خیس بود. کلارا با خشم، پیرهنش رو درآورد، اون رو مچاله کرد و گوشه ماشین انداخت. احساس لزج و چسبندگی لباس‌هاش، آزارش می‌داد. این باعث شد دوباره به نارسیس فکر کنه، اینکه خیسی لباس و به خصوص شلوارش، چقدر براش دیوونه‌کننده‌ست.

عاجزانه نالید:

- خدای من! تو کجایی نارسیس... تو کجایی؟

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و سه

نارسیس جوابش رو نداد؛ چرا که اون لحظه، صدها مایل با کلارا فاصله داشت. با صورت رنگ‌پریده و لب‌های ترکیده، به ارواح شباهت بیشتری داشت تا یک خون‌آشام.

دختر بلوندی، تلوتلو خوران از کنارش رد شد. باید زود به خونه می‌رسید؛ چرا که به نظر مادرش، برای هر روز پارتی‌کردن، زیادی بچه بود. لحظه‌ای ایستاد و مجدد به نارسیس نگاه کرد. با خودش گفت:

- خوابنما شده؟

قامت تکیده نارسیس، سیاهی شب رو می‌شکافت و جلو می‌رفت. ماشین رو کمی دورتر رها کرده بود و اگه کسی اون رو می‌دزدید، بی‌شک اعتراض نمی‌کرد. 

مقابل دری که رنگ زرد کره‌ایش، بهش دهن‌کجی می‌کرد ایستاد. خودش هم نمی‌دونست چرا اونجا بود، اما این تنها چیزی نبود که نمی‌دونست. نارسیس حتی نمی‌دونست کیه. تمام اون چیزی که هویتش رو باهاش تعریف می‌کرد، الان متعلق به دیگری بود؛ یعنی رستورانش. 

دقیقه‌های طولانی مقابل خونه خشکش زده بود. ساعت‌ها رانندگی، نارسیس رو به جایی کشونده بود که خودش هم انتظارش رو نداشت. لباس‌هاش نم داشت و پوست تنش سفید و سرد بود؛ درست شبیه یک جسد.

صدای تلویزیون رو می‌شنید و بوی پیتزای بلند شده از خونه رو حس می‌کرد‌ اما در نمی‌زد. انگار دست‌هاش رو توی بلادبورن جا گذاشته بود که این‌چنین ناتوان به نظر می‌رسید. 

ناگهان در به روش باز شد. بازرس با پیژامه راه‌راه و کیسه زباله توی دستش، خشکش زد! تلویزیون هنوز داشت سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس جمهور وقت امریکا رو پخش می‌کرد. 

- گربه وحشی؟!

نارسیس نگاه تهی و سردش رو ذره‌ای جابه‌جا نکرد. علاوه بر دست‌هاش، صداش رو هم از دست داده بود. 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و چهار

کمی زمان بُرد تا بازرس بتونه تصویر پیش روش رو هضم کنه. این دختر با نارسیسی که در اون سه روز شناخته بود، کوچک‌ترین نقطه شباهتی نداشت. چشم‌هاش از جرقه‌های خشم و هیاهو خالی بود، انگار ساکنین اون چشم‌ها اونجا رو برای همیشه ترک کرده بودن. 

به خودش اومد و بی‌اینکه ازش خواسته بشه، از جلوی در کنار رفت. لبخندی زد و گفت:

- اگه گاز نمی‌گیری، بیا تو!

بازرس منتظر بود. منتظر شنیدن صدای نارسیس وقتی یقه‌ش رو می‌گیره و میگه: "با من مثل حیوون خونگیت رفتار نکن!" اما این اتفاق نیفتاد. کالبدی متشکل از یاخته‌های مُرده، پا به خونه‌ش گذاشته بود.

بازرس اخم کرد. نارسیس وسط خونه‌ش ایستاده بود اما چهرش طوری سرگردان بود، انگار گم شده. 

- بشین! الان برمی‌گردم. 

کیسه زباله رو توی دستش جابه‌جا کرد و وقتی در رو می‌بست، قامت نارسیس همچنان ایستاده بود. 

بازرس نمی‌دونست چرا داشت برای انداختن زباله توی سطل‌آشغال می‌دوید. کیسه رو از فاصله دو متری، توی سطل‌زباله بزرگ شهرداری انداخت و حالا که دستش رها بود، تندتر به سمت خونه می‌دوید. به یاد نداشت آخرین باری که با چنین سرعتی به سمت خونه‌ش رفته بود، دقیقا کِی بود.

کلید رو از زیر پادری برداشت و نفس‌زنان، در رو باز کرد. توهم نزده بود، گربه وحشی واقعا اونجا بود. اون هم در حالتی که ازش انتظار نمی‌رفت، ساکت و ساکن. روی مبل نشسته بود و به لبه میز مقابلش نگاه می‌کرد. 

بازرس در رو بست. دستی توی موهاش کشید و شانسش رو اینطوری امتحان کرد:

- خبر می‌دادی، برات پیتزا می‌زدم. 

دونالد ترامپ خفه نمی‌شد و یک‌بند درباره ونزوئلا حرف می‌زد. بازرس کنترل رو برداشت و با خودش فکر کرد چه برنامه‌ای می‌تونه برای نارسیس جذاب باشه؟ 

کانال‌ها رو بالا و پایین کرد و به تکرار برنامه مسابقه آشپزی رسید. دماغش رو جمع کرد، بوی پیتزا داشت تلخ و تند می‌شد. کنترل رو روی میز گذاشت و به طرف آشپزخونه رفت. فر رو باز کرد و برای بیرون کشیدن پیتزاش عجله به خرج داد، انگشت شست و سبابه‌ش سوخت! 

دستش رو توی هوا تکون داد و چهرش درهم رفت. با دست چپش، این‌بار به واسطه دستمالی که تا چندوقت پیش، شلوار جینش بود، ظرف پیتزا رو بیرون آورد. اگه می‌دونست قراره مهمون داشته باشه، از کالباس باکیفیت‌تری برای شامش استفاده می‌کرد. 

پیتزا رو به شش اسلایس برش داد و در تمام مدت، دستش رو زیر شیر آب سرد گرفته بود. ظرف سس قرمز رو کنارش گذاشت و خدا رو شکر کرد که تازه سس خریده بود. در آخر، تنها شیشه کوکاکولای توی یخچالش رو هم به سینی اضافه کرد. از خودش راضی بود.

به محض اینکه بازرس با پیتزا از آشپزخونه بیرون اومد، کنترل توی صفحه تلویزیون فرود اومد و صدای تق خفه‌ای، تو اتاق نشیمن پیچید. تلویزیونی که هنوز شش ماه تا تموم شدن قسطش باقی مونده بود، شکسته بود و نارسیس طوری با بی‌خیالی اونجا ایستاده بود که انگار این اتفاق، کوچک‌ترین ارتباطی با اون نداره.

بازرس نفسی که حبس کرده بود رو به بیرون فوت کرد و برای لحظه‌ای، چشم‌هاش رو بست. مجری مسابقه‌ آشپزی همچنان داشت حرف می‌زد و اهمیتی به ترک‌های بزرگ روی صورتش نمی‌داد. لکه سیاهی در محل اصابت، به وجود اومده بود. بازرس به سمت کنترل رفت، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت: 

- منم ترجیح میدم توی سکوت شام بخورم.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و پنج

خورشید برای دومین بار نارسیس و بازرس رو زیر یک سقف دید، دو روز گذشته بود و یک دفعه هم نبود که بازرس چشمش به گوشی نارسیس بخوره و کلارا در حال تماس نباشه. تماس‌هایی که نارسیس با اراده خودش، اونها رو از دست می‌داد.

توی این دو روز یک‌ کلمه هم حرف نزده بود. بازرس فقط ساعت شش صبح اون رو می‌دید که بی هیچ آلارمی بیدار شده و پشت پنجره ایستاده. بازرس آرزو می‌کرد که موقع خرید این خونه، بیشتر به چشم‌انداز پنجره‌هاش توجه می‌کرد‌. 

جلوی یخچال ایستاده بود و سرش رو می‌خاروند. همیشه بین پیتزا و ناگت مرغ یکی رو انتخاب می‌کرد، اما حالا دختری توی خونه‌ش بود که انگار از هیچ غذایی خوشش نمی‌اومد‌. حداقل تغذیه‌ش در دو روز اخیر این رو نشون می‌داد.

با بلند شدن صدای زنگ گوشیش و بوق یخچال به طور همزمان، در یخچال رو بست. نُچی کرد و گوشی رو از روی کابینت برداشت. شماره ناشناس بود اما بازرس، چهار رقم آخر شماره رو صدها بار دیده بود. 

گلوش رو صاف کرد و جواب داد:

- بله؟ 

صدای قهقهه توی گوشش پیچید. بازرس برای لحظه‌ای گوشی رو از خودش دور کرد. وقتی برای دومین‌بار بله گفت، زن شنید‌ و گفت:

- بازرس، سلام! 

کلمات رو کشیده و سرخوش بیان می‌کرد و بازرس متوجه شد اونجا چه خبره. ابروهاش در هم رفت و پرسید:

- کلارا تویی؟ 

کلارا همینطور که گوشی رو به سختی نگه‌داشته بود، لیوانش رو بلند کرد و سر کشید. نمی‌دونست این چندمین شاتیه که بالا میره، فقط تا ششمی تونسته بود بشمره. 

- خودِ احمقشم. ببین چی بهت میگم... 

گوشی رو از خودش دور کرد و از بارمن خواست لیوانش رو پر کنه. گوشی توی دست بازرس فشرده شد. 

- بازرس؟ هنوز اونجایی؟ 

منتظر جواب بازرس نموند، حس می‌کرد صدای بلند آهنگ، داره مغزش رو تکون می‌ده. آرنجش رو روی پیشخوان گذاشت و چونه‌ش رو به دستش تکیه داد. گفت:

- اوم... تو از نارسیس خبر نداری، مگه نه؟

بازرس در چهارچوب آشپزخونه ایستاد و به دختری با همون اسم که پشت پنجره خونه‌ش ایستاده بود، نگاه کرد. صدای کلارا هر لحظه از سرخوشی مفرط به سمت فروپاشی پیش می‌رفت. چنگی به موهاش زد و گفت: 

- من فقط... واقعا دیگه نمی‌دونم باید کجا رو بگردم. می‌دونی من... من... به همه مشتری‌هایی که داشتیم زنگ زدم. هر جایی که یادم می‌اومد رو گشتم بازرس‌.

خندش، رعشه به تن بازرس انداخت! ادامه داد:

- من فقط..‌. مطمئن نیستم دوباره بتونم ببینمش یا نه. نمی‌دونم کجاست، نمی‌دونم چی می‌خوره، نمی‌دونم کسی مراقبشه یا نه... 

هق‌هقش اینقدر بلند شد که بازرس دیگه نتونست کلمات پراکنده کلارا رو تشخیص بده. صدای پرت شدن گوشی روی پیشخوان، به گوش بازرس رسید. کلارا سرش رو روی پیشخوان گذاشته بود و با تمام وجود، اشک می‌ریخت. حتی بازرس رو پشت خط فراموش کرد. 

بازرس گوشی رو پایین آورد و تماس رو قطع کرد. به لیست مخاطبینش رفت و روی اسم نیک ضربه زد. دومین بوق جواب داد. بازرس دستی به گردنش کشید و گفت:

- نیک، منم آدام. 

- آدام؟!

بازرس چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:

- بازرسم. 

نیک سرش رو تکون داد، حواسش نبود که بازرس نمی‌تونه اون رو ببینه. بازرس ادامه داد:

- کلارا بهم زنگ زد، به نظرم بهتره بری پیشش. 

صدای کشیده شدن صندلی رو از پشت خط شنید. نیک، جمله بازرس رو عینا برای ویل بازگو کرد و بعد از چند کلمه دیگه، تماس قطع شد.

وقتی بازرس سرش رو بلند کرد، نارسیس داشت مستقیم بهش نگاه می‌کرد. بعد از دو روز، این اولین باری بود که به چیزی واکنش نشون می‌داد‌.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و شش

بازرس تا اون لحظه با خودش قرار گذاشته بود به نارسیس خرده بگیره، اما فقط تا اون لحظه. بعد بدون اینکه بخواد، کلمات از دهنش بیرون ریختن: 

- طوری نیست، نیک میره پیشش. نگران نباش!

نوری که از پنجره راه پیدا کرده بود، نیمی از صورت نارسیس رو روشن‌تر از نیمه دیگه می‌کرد. لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و بعد، آه عمیقی از سینه‌ش بلند شد. 

بازرس با بی‌پروایی تمام، آشکارا اون رو زیر نظر داشت. کمابیش حدس‌هایی درباره اونچه اتفاق افتاده بود در سر داشت، اما فکر کرد اگه چیزی بپرسه و یک درصد نارسیس بخواد دربارش حرف بزنه، مرور اتفاقات، چقدر ممکنه اون رو فرسوده کنه. 

دست‌هاش رو به‌هم کوبید تا متمرکز بشه:

- خب، همونطور که از صبح تا حالا دیدی، هوا امروز خیلی خوبه. پس چی‌کار می‌کنیم؟

نارسیس وسط صحبت‌های بازرس، دوباره به طرف پنجره برگشته و علنا اون رو نادیده گرفته بود. بازرس به لباس‌های نارسیش که موقع اومدنش نم داشت و توی تنش خشکی شده بود، توجه کرد. 

بشکنی توی هوای زد تا شاید دوباره بتونه توجه نارسیس رو جلب کنه، بی‌فایده بود. ادامه داد:

- آفرین! درست حدس زدی، میریم بیرون. 

بازرس با خودش فکر کرد اگه مجسمه‌ای وسط خونه گذاشته بود، راحت‌تر باهاش ارتباط می‌گرفت. می‌دونست ضروریه که این تنِ پیله بسته به سکوت رو از خونه بیرون بکشه؛ چرا که به نظر می‌رسید نارسیس پاک فراموش کرده که زنده‌ست. 

در رو باز کرد، نیاز به تشریفات نبود. به سمت نارسیس رفت و کرکره پنجره‌ای که بهش چشم دوخته بود رو کشید.

- قسمت بعدی از اون‌ور پخش می‌شه.

با دست، به درِ باز اشاره کرد. نارسیس نای مخالفت نداشت؛ فقط با خودش به این نتیجه رسید که وقت رفتن از خونه بازرس، فرا رسیده. بیشتر از این، نمی‌تونست کنار بایسته و کاری باهاش نداشته باشه. نارسیس به رفتن فکر می‌کرد، بدون اینکه بدونه آیا مقصدی پذیرای اون هست یا نه.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و هفت

نارسیس درست شبیه یک عروسک کوکی، با قدم‌های سبک از خونه خارج شد. بازرس از پشت‌سر با اخم‌های درهم اون رو نظاره می‌کرد، باورش نمی‌شد به همین سادگی تونسته باشه اون کالبد تاریک رو از گوشه خونه‌ش بیرون بکشه. این موفقیت، بازرس رو نگران‌تر کرد. گربه وحشی که می‌شناخت، در اعماق این جسم سربه‌هوا، حبس شده بود. 

در رو بست و پا تند کرد تا به نارسیس برسه، اون همین حالا هم پیاده‌روی اجباریش رو شروع کرده بود. سبزه‌ها تحت اراده باد، به نرمی می‌رقصیدن و بعضیشون زیر پای نارسیس و بازرس، می‌شکستن. 

بازرس ناگهان دستش رو مقابل صورت نارسیس گرفت و گفت:

- هیس! توام می‌شنویش؟

نارسیس به شیارهای کف دست بازرس نگاه کرد. اگه بازرس اون لحظه ازش می‌پرسید آسمون آفتابیه یا بارونی، به حتم نمی‌تونست جواب درستی بهش بده. اون به کل از دنیای بیرون غافل شده و توی حصار جسمش گیر افتاده بود.

بازرس چشم ریز کرد و اطراف رو زیر نظر گرفت:

- مطمئنم یه صدایی شنیدم.

چند قدم جلو رفت و ناگهان همون‌جا نشست. وقتی نارسیس از پشت سر بهش نزدیک شد، گنجشک کوچیکی دید که با بال زخمی، به کاسه دست‌های بازرس پناه آورده بود. اگه نیک یا ویل اونجا بودن، احتمالا از این حرف می‌زدن که بهترین زمان برای سرو خون گنجشک، وقت صبحانه‌ست.

بازرس سر کوچیک گنجشک رو نوازش کرد و دلجویانه گفت:

- کی این بلا رو سرت آورده کوچولو؟ 

- چرا اون مردو کشتی؟ 

وقتی کلمات خودش رو شنید که دیگه دیر شده بود و دنیا هنوز دکمه برگشت به عقب نداشت. چیزی که نارسیس نمی‌فهمید این بود که یک قاتل چطور می‌تونست نفس انسانی رو بگیره و دلواپس پرِ پروازِ یک پرنده‌ بشه؟ 

بازرس بین اشتیاق از شنیدن صدای نارسیس و حیرت در سوالش، معطل موند. سرش رو که بالا گرفت، خورشید به چشمش نیش زد. نمی‌تونست صورت نارسیس رو ببینه اما باید این رو می‌پرسید: 

- بعد از دو روز، واقعا این اولین چیزیه که می‌خوای دربارش حرف بزنی؟!

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و هشت

بازرس بلافاصله متوجه اشتباهش شد؛ چرا که نارسیس داشت به سمت خونه برمی‌گشت‌. برخاست و چنگی به موهاش زد که زیر آفتاب، تب‌دار شده بود.

اون دختر در نظرش، شبیه بچه‌ای بود که تازه زبون باز کرده. باید هرطور که شده، این مکالمه رو ادامه می‌داد. آب دهنش رو قورت داد و بلند گفت:

- پشیمون نیستم. 

نارسیس نایستاد و به دور شدن از بازرس ادامه داد. بازرس بلندتر فریاد زد:

- از کاری که کردم پشیمون نیستم.

گنجشک کف دستش جیک‌جیک می‌کرد و نارسیس تنها چند قدم با خونه فاصله داشت. بازرس با چهره درهم و فک منقبض‌شده، آروم نجوا کرد:

- اون حرومزاده... مادرمو ازم گرفت.

بازرس اطمینان داشت صداش اونقدری ضعیف بود که باد کلماتش رو در هوا پخش کنه و به گوش نارسیس نرسونه، اما نارسیس ایستاد. بازرس با قدم‌های بلند به طرفش رفت. هیچ عجله‌ای برای رسیدن بهش نداشت و ترجیح می‌داد این راز رو با خودش به گور ببره، اما اگه این کار می‌تونست نارسیس رو به حرف بیاره، باید انجامش می‌داد. 

از نارسیس عبور کرد و با قامت خمیده، روی پله‌های منتهی به خونه نشست. انگشت سبابه‌ش رو پشت سر گنجشک کشید. حواسش نبود دندون‌هاش طوری به‌هم قفل شده که همه واژه‌ها پشتش گیر افتادن. 

چشم‌هاش می‌سوخت وقتی با صدای گرفته گفت:

- ‌آرزوم بود یه بسکتبالیست بزرگ بشم، همه اتاقم پوسترای مایکل جردن بود. یه شب که از تمرین برگشتم خونه، دیدم آروم روی تخت خوابیده. 

نفس‌های بازرس، بلند و تند شده بود. انگار جاشون عوض شده بود که لحظه‌ای به نارسیس نگاه نمی‌کرد اما نارسیس، از بند مشکلات خودش رها شده بود تا به هم‌بندیش سرکشی کنه.  

- اینقدر آروم خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم. خوشحال بودم که برای اولین بار، منتظر من نمونده و استراحت کرده. 

ساییدگی دندان‌های بازرس، از گوش تیز نارسیس دور نموند. صورتش طوری بود انگار کوه اورست رو به دوش می کشید، در حالی‌که تنها بارِ روی اون شونه‌ها، بار خاطرات گذشته بود. 

- همیشه صبح بیدار می‌شد تا صبونه رو باهم بخوریم، اون‌روز بیدار نشد نارسیس. 

به اینجای ماجرا که رسید، قطره اشکی که بارها پسش زده بود، از ضعفش استفاده کرد و فرو افتاد. بازرس صورتش رو به طرف دیگه‌ای چرخوند. حتی گنجشک هم بال زخمیش رو فراموش کرده بود و بازرس رو تماشا می‌کرد. 

با صدای دو رگه‌ای که متفاوت از صدای مهربون همیشگیش بود، ادامه داد: 

- بازم نفهمیدم، منِ احمق نفهمیدم چی به سرش اومده. رفتم سر تمرین...

در واقع بازرس اون روز بابت اینکه مادرش خواب مونده بود و می‌تونست صبحونه رو بپیچونه، هیجان‌زده بود؛ اما این رو به نارسیس نگفت.

-‌ کل روز دلم آشوب بود. همیشه در طول تمرین بهم زنگ می‌زد ولی اون روز هیچ تماسی نداشتم. تمرینو خراب کردم و برگشتم خونه... خدای من!

نارسیس آب دهنش رو قورت داد. بازرس با چشم‌های سرخ و ابروهای درهم، به روبرو چشم دوخته بود؛ انگار جنازه مادرش، درست همون‌جا بود.

- آمبولانس اومد و گفت یک روزه که مُرده. کالبدشکاف دلیل مرگ رو خودکشی با قرص‌ اعلام کرد، ولی فقط این نبود. 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و نه

رگ پیشونی بازرس متورم شده بود و نارسیس حس کرد که بازگویی این داستان، داره زخم دلمه‌بسته اون رو می‌شکافه. دستی به صورتش کشید، قامت نارسیس روش سایه انداخته بود و سرخی اون چشم‌ها هیچ ربطی به آفتاب نداشت. 

با کتونی نایکش که اورجینال نبود، روی پله ضرب گرفت. با صدای دورگه‌ش گفت:

- همسایه‌مون، اون حرومزاده بهش... بهش تجاوز کرده بود.

با صدای بلند، نفس کشید و اشک‌ها دیدش رو تار کردن. نارسیس مطمئن بود اگه اون مرد صدبار دیگه هم زنده بشه، بازرس باز هم بی هیچ تردیدی اون رو می‌کُشت.

شاید باید چیزی می‌گفت، اما فقط سرش رو پایین انداخت تا بازرس بتونه اشک‌هاش رو پاک کنه. بازرس ملتهب از یادآوری تصویر مادرش، سرش رو به چپ و راست تکون داد و با ابروهای درهم گفت:

- هیچ‌وقت خودمو نمی‌بخشم. اگه مراقبش بودم، اگه اونقدر تمرین نمی‌کردم، اگه فقط یکم بیشتر حواسم بهش بود... 

شونه بازرس توسط انگشت‌های بی‌جان نارسیس، فشرده شد. در یک لحظه اتفاق افتاد و بعد، دستش رو عقب کشید. پله‌ها رو بالا رفت و وارد خونه شد؛ خونه‌ای که مدام، ترک کردنش رو به آینده موکول می‌کرد. 

بازرس اونجا نشسته بود و با گنجشکِ توی دستش، تنها بود. شونه‌هاش سبک‌تر به نظر می‌رسید و چشم‌‌هاش شفاف بودن. انگار اون اشک‌ها مقدار زیادی از غم پانزده ساله‌ رو شُسته بودن. 

سر برگردوند و به خونه‌ای که نارسیس درش بود، چشم دوخت. گنجشک توی دستش جیک‌جیکی کرد و بازرس گفت:

- توام دیدی؟ اون گربه‌وحشی با پنجه‌هاش لمسم کرد. 

گنجشک سری تکون داد، احتمالا میونه خوبی با گربه‌ها نداشت. بازرس فکر کرد هنوز فرصت داره به نارسیس کمک کنه، این‌بار نمی‌تونست بی‌تفاوت باشه. می‌ترسید از اینکه دیر کنه و اون دختر به سرنوشت مادرش مبتلا بشه. 

گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و روی آخرین تماس دریافتیش، ضربه زد. بعد از چند بوق، صدای کلارا رو شنید:

- بازرس؟! 

بازرس برای جواب دادن به کلارا درنگ کرد، نگاه دیگه‌ای به خونه انداخت. مردد شده بود اما در حال حاضر این، درست‌ترین کار ممکن به نظر می‌رسید.

نفسی گرفت. انگار با چشم‌های بسته، راحت‌تر می‌تونست این کار رو انجام بده. قبل از اینکه منصرف بشه، گفت:

- نارسیس اینجاست.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و ده

از وقتی تماس رو قطع کرده بود، از پشیمونی به خودش می‌پیچید. خودش رو سرگرم رسیدگی به گنجشک نشون داد اما تمام وجودش گوش شده بود تا صدای ماشین نیک رو تشخیص بده. 

نارسیس همونطور که نگاه خالی و بی‌خبرش رو به دیوار روبرو دوخته بود، با صدای گرفته پرسید:

- چی شده؟ 

بازرس سرجاش سیخ نشست، نارسیس متوجه ناخونک زدن نگاهش شده بود. دستی به پشت گردنش کشید و دنبال دروغ قابل‌باوری گشت.

- می‌خواستم بپرسم... چی دوست داری بخوری؟ 

نارسیس بی‌حرکت باقی موند اما بازرس رو بی‌جواب نذاشت:

- خون تو رو! 

بازرس گنجشک رو کنار دونه‌هایی که روی میز ریخته بود رها کرد. پوزخندی زد و گفت:

- نیازی به تظاهر نیست نارسیس، من هویت واقعی تو رو می‌دونم.

مو به تن نارسیس راست شد! بی‌احتیاطی کرده بود و راه برگشتی وجود نداشت. ترجیح داد از این بحث فرار کنه اما بازرس قصد عقب‌نشینی نداشت:

- چرا وانمود می‌کنی یه خون‌آشامی؟ من دیدم چقدر از طعم خون بدت میاد، دیدم وقتی نور خورشید روی پوستت می‌تابه، چقدر احساس رهایی می‌کنی...

وقفه‌ای انداخت و تیر آخر رو به سمت سنگر دفاعی نارسیس نشونه رفت:

- من گرمای دست و تپش قلبت رو توی بیمارستان حس کردم گربه‌ وحشی. 

دست‌های نارسیس مشت شدن، به خودش لعنت فرستاد. از وجودِ بدردنخورش متنفر بود! مادرش خودش رو قربانی کرد تا نارسیس وارث همه‌چیز بشه، اما اون حتی نتونست در برابر یک مرد، از خودش و هویتش محافظت کنه. 

صدای بازرس آخرین صدا توی دنیا بود که نارسیس دوست داشت اون لحظه بشنوه، اما نمی‌تونست گوش‌هاش رو بگیره: 

- چرا با خودت این کارو می‌کنی؟ 

زنگ هشدار در صدای نارسیس به صدا دراومد:

- بازرس! 

- آدام. 

این‌بار سر نارسیس به طرفش چرخید. بازرس شونه‌ای بالا انداخت و همونطور که دونه خوردن گنجشک مقابلش رو تماشا می‌کرد، گفت:

- اخراج شدم، دیگه بازرس نیستم. 

نارسیس می‌دونست اخراج شدن بازرس، بی‌ربط به بلادبورن نبود؛ با وجود اینکه بازرس این رو به روش نیاورده بود، خودش رو گناهکار حس کرد. گفت:

- از اولش نباید به یه قاتل کار می‌دادن. 

بازرس با صدای بلند خندید. نارسیس انتظار این واکنش رو نداشت، ازش چشم گرفت. بازرس بعد از یه مکث کوتاه، ازش پرسید:

- چرا به خونه یه قاتل اومدی؟ 

- چرا نپرسیده منو به خونه‌ت راه دادی؟ 

این سوالی بود که نارسیس از بدو ورودش به خونه بازرس، در گوشه‌ای از ذهنش با خودش حمل می‌کرد. بازرس با بی‌قیدی گفت:

- از داستانای غمگین خوشم نمیاد.

بعد از گفتن این حرف، سیبک گلوی بازرس بالا و پایین شد. روح مادرش نظاره‌گر بود و فهمید که پسرش داره دروغ میگه. 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و یازده

این بحث به قدری برای بازرس جذاب بود که وقتی صدای ترمز از بیرون خونه‌ش شنید، غافلگیر شد. فراموش کرده بود چه گندی زده! حالا دیگه نمی‌تونست به آسودگی چندلحظه قبل، توی چشم‌های نارسیس نگاه کنه.

صدای کوبیدن مشت به در خونه، هم‌ضرب با ضربان قلبش، مدام بالا و بالاتر می‌رفت. نگاه نارسیس به قدری براش سنگین بود که سرش رو پایین انداخت. در نهایتِ کلنجار رفتن با خودش، به نارسیس نگاه کرد و درست یک ثانیه قبل از شکسته شدن در، لب زد:

- متاسفم. 

نارسیس از روی مبل بلند شد. کلارا طوری نفس‌نفس‌ می‌زد که انگار کل مسیر رو برای رسیدن بهش دویده. مقابل هم قرار گرفتن.

بازرس این صحنه رو با چشم‌های اشک‌بار کلارا و در آغوش گرفتنش متصور شده بود، نه با این شراره‌های آتیشی که داشت از مردمک‌هاش زبونه می‌کشید.

نیک و ویلیام پشت سرش ایستاده یا قایم شده بودن. به نظر نمی‌رسید نارسیس ذره‌ای غافلگیر شده باشه، شاید هم در مخفی‌کردن احساساتش تبحر داشت؛ اما بازرس از یک چیز مطمئن بود. اینکه عنبیه‌های سرخ کلارا داشتن از شدت غضب می‌درخشیدن.

- این‌همه مدت... اینجا بودی؟ 

لحن آرومش، بازرس رو وادار کرد جلو بره. نمی‌دونست اگه خون‌آشامی مثل کلارا تصمیم بگیره به نارسیس آسیب برسونه، چه کاری از دستش برمی‌اومد؛ اما این کاملا ناخوداگاه بود که نزدیک نارسیس ایستاد و سینه‌ش رو جلو داد.

این‌بار فریاد زد:

- با توام! چند روزه اینجا قایم شدی؟

حتی نیک هم می‌دونست که کلارا داره زیاده‌روی می‌کنه، اما به خوبی خبر داشت که هیچ چیز بین این دو نفر متعادل نیست. هم عشق و هم خشمشون، کشنده و خانمان‌سوز بود!

سکوت نارسیس، به کلارا جسارت پیش‌روی داد. بازرس تا همین‌جا هم هزار مرتبه خودش رو لعنت کرده بود که می‌خواست به نظر خودش، کار درست رو انجام بده. 

کلارا انگشت سبابه‌ش رو مثل یه چاقو توی هوا تکون داد و توی صورت نارسیس فریاد زد:

- تو هیچ می‌دونی چقدر دنبالت گشتم؟ می‌دونی تا کجاها پیش‌ رفتم؟ اصلا خبر داری این چند روز چی به من گذشته؟ حتی توی خواب هم بهت زنگ می‌زدم لعنتی! 

کلارا به نفس‌نفس افتاد. نیک برای اولین‌بار در طول عمرش، برای نارسیس احساس دلسوزی می‌کرد. نارسیس درباره هر چیزی هم که گناهکار بود، درباره کلارا اوضاع فرق داشت. 

دست‌هاش رو باز کرد و پوزخند بلندی زد:

- معلومه که خبر نداری، از هیچ کوفتی خبر نداری. می‌دونی چرا؟ 

دو قدم باقی مونده رو پیمود، در فاصله‌ای که قادر بود حتی منافذ باز پوست نارسیس رو ببینه. با هر کلمه، انگشت اشارش رو روی سینه نارسیس فرود آورد:

- چون برات مهم نیست چه بلایی سر اطرافیانت میاد، چون خودخواهی، تو فقط به خودت و خواسته‌های خودت اهمیت میدی! 

صدای کلارا از فریادهای متمادی، گرفته بود. سکوت با لذت، پا روی پا انداخت و به کلارا مجالی برای تازه کردن نفسش داد. لب‌های به‌هم دوخته و نگاه خالی نارسیس، کلارا رو دریده‌تر کرد؛ تا جایی که بگه:

- غیر از مادرت، هیچ‌کس رو دوست نداش...

یک طرف صورتش سوخت! صدای تیز سیلی‌ای که نارسیس به کلارا زد، توی گوش همه سوت کشید. رد انگشت‌های نارسیس روی پوست صورتش رد انداخت و کلارا با دهن نیمه‌باز و مردمک‌های لرزان، به دختر غریبه‌ مقابلش خیره شد.  

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و دوازده

شدت ضربه اونقدر زیاد بود که صورت کلارا به چپ متمایل شد. بازرس شک داشت دختری که این سیلی رو زده، همونی باشه که چند روزه لب به غذا نزده.

- نارسیس! 

نیک بود که نگاه مواخذه‌گرش رو به اون دوخته بود و معترضانه اسمش رو صدا می‌زد. کلارا بدون لمس صورت سرخش، با ناباوری پرسید:

- تو چی‌ کار کردی؟! 

همه چشم‌ها به نارسیس دوخته شد. سخت و محکم به نظر می‌رسید، اما بازرس می‌تونست لرزش دست راستش که روی صورت کلارا فرود اومده بود رو به وضوح ببینه. 

با تُن صدایی که عاری از هر گونه خشم یا احساسات دیگه بود، شروع به صحبت کرد:

- ویل! تو هیچ‌وقت فکر کردی چرا اون تاجر چینی که ادعا می‌کرد کل ثروتشو میده تا تو رو پشت میله‌های زندون ببینه، به یک‌باره شکایتش رو پس گرفت و به کشورش برگشت؟

بازرس و نیک، همزمان به ویل نگاه کردن که دهنش مثل ماهی باز و بسته شد، اما صدایی ازش خارج نشد. نارسیس حتی یک لحظه هم طناب نگاهش رو دور گردنِ کلارا شُل نمی‌کرد. 

دوباره با همون صدای نرم اما بُران گفت:

- نیک! فکر کردی چی باعث شد خواهرت بعد از هفتاد و شیش سال، باهات تماس بگیره و تصمیم بگیره ببخشدت؟ 

ابروهای نیک بالا پرید. نارسیس مجالی بهش نداد، تیر آخر رو برداشت به طرف کسی نشونه رفت که اون رو به خودخواهی محکوم کرده بود.

- کلارا! چی باعث شد ناپدریت قبل از اینکه تو رو بُکشه، ناپدید بشه؟ می‌دونی که آرزو داشت با دستای خودش، جونتو بگیره.

نفس در سینه کلارا محبوس موند و اندامش فریز شد. نارسیس از کلارا چشم گرفت و گوشه لبش بالا رفت. 

- شما گفتید خوش‌شانسید و رد شدید...

انگشت اشارش رو روی سینه خودش گذاشت و ادامه داد:

- من اون خوش‌شانسی بودم! 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و سیزده

شونه‌های بازرس پایین افتاد. یک قدم از نارسیس فاصله گرفت تا اونچه شنیده بود رو هضم کنه. این دختر به محافظت نیازی نداشت، خودش سپر بلای اطرافیانش بود. 

اینطور به نظر می‌رسید که نارسیس تنها فرد توی اون جمعه که دم و بازدمش دچار اختلال نشده؛ باقی به سختی نفس می‌کشیدن یا اکسیژن شبیه یک سنگ بزرگ، وسط گلوشون گیر کرده بود. 

نارسیس چونه‌ش رو بالا گرفت؛ این همون دختری بود که بازرس می‌شناخت. نه فریاد زد، نه حتی خم روی پوست بی‌نقصش نشست؛ فقط به قدری محکم صحبت کرده بود که انگار پشتش به یک قدرتِ بی‌انتها گرمه، در حالی‌که تنها چیزی که داشت، سایه‌‌ش بود. 

 نارسیس قلاب نگاهش رو از کلارا به نیک، و از نیک به ویل می‌انداخت وقتی گفت:

- پرونده سنگین مالیاتی، تامین مواد اولیه، نود و شش درصد رضایت مشتری... چی دارم میگم؟! شما حتی روحتونم خبر نداره بلادبورن دو سال پیش، چه ورشکستگی بزرگی رو پشت‌سر گذاشت. 

نارسیس هر سه‌شون رو مورد خطاب قرار می‌داد؛ چرا که به نظرش، نیک و ویل هم با سکوتشون، اون رو خودخواه خطاب کرده بودن. 

گلوله کلماتش، هر سه‌شون رو زخمی کرد و از پا انداخت. حتی رد سرخ سیلی روی گونه کلارا هم دیگه نمی‌سوخت. بیش از این نتونست سرش رو بالا نگه‌داره، هر سه نگاهشون رو از چشم‌های آروم نارسیس دزدیدن و شرم، به زبون‌هاشون قفل زد.

جسم تکیده نارسیس، از نشیمن به طرف اتاق‌خواب بازرس رفت و اونها رو همون‌جا رها کرد. با صدای بسته‌شدن در اتاق‌، کلارا تازه به یاد آورد چطور تا قبل از این، نفس می‌کشید. نارسیس رفته بود اما گرد و خاکی که به راه انداخته بودن، تا مدت‌ها توی چشم اون سه‌نفر باقی می‌موند.

- بهتره از اینجا برید.

بازرس بود که جای قبلی نارسیس ایستاد و این رو با ابروهای درهم و لحن محکم، بهشون گفت. کلارا سرش رو بلند کرد و چشم‌های خیسش رو به بازرس دوخت، دست نیک دور بازوش حلقه شد و اون رو به بیرون از خونه هدایت کرد. 

وقتی ماشین از دید بازرس محو شد، نفس سنگینش رو به بیرون فوت کرد. یکی باید خودش رو از خونه بیرون می‌انداخت! باعث تمام این اتفاقات، خودش بود. 

در رو بست اما چهارچوب، در رو نپذیرفت و پسش زد. بازرس دنبال مشکل گشت. صفحه فلزی که به چهارچوب پیچ شده بود و زبانه‌‌ی در توش قرار می‌گرفت، از جا کنده شده و معلق بود.

بازرس در آشوب بود تا زودتر نارسیس رو چک کنه و مطمئن بشه هنوز توی این خونه‌ست، فرصت پیدا کردن پیچ‌گوشتی از جعبه‌ابزار رو نداشت. نگاهش رو چرخوند و روی میز متوقف شد. میز رو بلند کرد و پشت در قرار داد تا موقتاً بسته بشه. 

با قدم‌های بلند به طرف اتاق‌خواب رفت و دستگیره رو پایین کشید و هول داد. با تعجب، چندبار دیگه هم دستگیره رو پایین کشید. در قفل نبود، اما جسمی پشت اون قرار داشت که مانع باز شدنش بود. 

بازرس تقه‌های متوالی به در زد و گفت:

- گربه‌وحشی؟ اونجایی؟ میشه درو باز کنی؟ 

بازرس گوش تیز کرد اما صدایی نشنید. نگرانی به چهرش چنگ انداخت و صورتش درهم شد. این‌بار تقه‌های محکم‌تری به در زد:

- لطفا درو باز کن! نارسیس؟ نارسیس! 

- راحتم... بذار! 

دست بازرس روی دستگیره خشک شد. به گوش‌هاش شک داشت. نارسیس بود که داشت گریه می‌کرد؟! 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و چهارده

چنگ محکمی به موهاش زد، اینقدر محکم که چند تار مو از ریشه کنده شدن و پشت پاهاش فرود اومدن. همون‌جا پشت در نشست و درست مثل نارسیس، زانوهاش رو به بغل کشید.

سرش رو به در تکیه زد و گفت:

- منو ببخش. 

هیچ صدایی از اون سوی در نمی‌شنید. نارسیس حتی به وقت گریه هم آروم و بی‌صدا بود. چونه‌ش رو بالا داد، انگار داشت به اون اشک‌ها لطف می‌کرد که بهشون اجازه سقوط می‌داد. 

آشوب از سر و سینه بازرس بالا می‌رفت. می‌دونست الان نباید به نارسیس نزدیک بشه، اما این در چوبی که بینشون ایستاده بود، به ته مونده طاقتش چنگ می‌انداخت. 

چند دقیقه گذشت. بازرس قصد داشت به نارسیس فضا بده، اما زالوی بزرگی صبرش رو می‌مکید. مرد مدرنی نبود و با فلسفه فضا دادن حال نمی‌کرد. 

عاقبت پرسید:

- می‌خوای حرف بزنیم؟

- نه!

شونه‌های بازرس از فریاد نارسیس پرید. گوشه لبش بالا رفت و نیمچه لبخندی زد. با خودش فکر کرد همین که نارسیس دوباره درون خودش قفل نشده و به یاد داره چطور فریاد بزنه، پیشرفت خوبی به حساب میاد. 

عقربه ثانیه‌شمار چهل مرتبه، کل ساعت رو پیمود. نارسیس شک داشت که بازرس هنوز اونجا باشه، اما وقتی اتفاقی دستش به در خورد و صداش بلند شد، بازرس اونجا بود تا ازش بپرسه:

- چیزی می‌خوای؟ 

نارسیس چشم‌هاش رو بست و بازدمش رو به هوای اتاق برگردوند. اون دو در واقع به همدیگه تکیه زده بودن، اما در چوبی بینشون، این رو لو نمی‌داد. 

نارسیس حس کرد نیاز داره زخم کهنه‌ش رو به یک‌نفر نشون بده، زخمی که زیر هزار لایه محافظ گندیده و بوی گُه عفونتش، کل لندن پیچیده بود. خودش هم نمی‌دونست این میل به افشاسازی گذشته، از کجا نشات می‌گیره؛ اما وقتی شروع به صحبت کرد، انگار برای اولین بار داشت زخمش ضدعفونی می‌کرد:

- با جان...

شاید اولین بار بود که اسمش رو با صدای بلند به زبون می‌آورد، رعشه‌ای به تنش افتاد که به حتم، از سر سرما نبود. ادامه داد:

- توی شیرینی‌فروشی آشنا شدم. هر هفته برای خرید نون زنجبیلی می‌اومد و وقتی سکه‌ها رو کف دستم می‌گذاشت، برخورد سرانگشتای سردش با دست گرم من که بوی زنجبیل و وانیل می‌داد، انگار ساعت‌ها طول می‌کشید. 

بازرس با اخم‌هایی که از درهم شدنشون خبر نداشت، گوش می‌کرد. خونه داشت تاریک می‌شد و خورشید از آسمون لندن رخت بسته بود تا این دونفر رو تنها بذاره. 

- من عاشق درست کردن شیرینی با دستورپخت‌ خونوادگیمون بودم، اما از یک‌جا به بعد، فقط اونها رو می‌پختم تا نوبت نون‌های زنجبیلی بشه. 

تصویر کدر گذشته در نظرش نقش بست. ذهن سرکش نارسیس جلوتر از کلمات بود، طوری که لبش رو با آستین لباسش پاک کرد. نه یک‌بار بلکه بارها و با خشونت این‌کار رو انجام داد. 

بازرس نمی‌تونست هیچ ارتباطی بین نارسیس و شیرینی‌ها پیدا کنه، در حالت عادی اینطور به نظر می‌رسید که اون به شکر، شکلات و تمام اتفاقات شیرین دنیا آلرژی داره. 

- جان اصرار داشت سریع‌تر با خانوادم آشنا بشه و این برای هر دختری، مایه خوشحالی بود. جان هیچ خونواده‌ای نداشت و می‌دونست من هم پدرم رو توی آتیش‌سوزی از دست دادم. از پدربزرگ اجازه گرفتم و برخلاف میل مامان، برای شام دعوتش کردم.

بوی گوشت زیر بینی نارسیس پیچید. اون دیگه توی اتاق‌خواب بازرس نبود، سر میز شام نشسته بود و جان، دستش رو زیر میز می‌فشرد. چهره‌ خندان ادموند که مدام نارسیس رو دست می‌انداخت، اخم و جدیت مادر وقتی ازش خواست جان اون‌شب، توی عمارت بمونه... همه چیز واقعی‌تر از اوهام بود. 

چشم‌هاش رو محکم بست و باز کرد، ضربان قلبش رو توی گوش‌هاش می‌شنید. ادامه داد:

- جان اون شب توی عمارت موند. مامان فقط وقتی رضایت داد که اشکم دراومد. اون روزها همیشه باهم دعوا داشتیم، نمی‌فهمیدم چرا از جان خوشش نمیاد در حالی‌که من... عاشقش بودم. 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و پانزده

دست بازرس و قلب نارسیس، هر دو فشرده شدن. شاید اگه به حرف مادرش گوش می‌کرد، هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد و الان، محتملا زیر خروارها خاک به سمت تجزیه شدن پیش می‌رفت. 

- بعد از شام، همگی به طرز غیرمعمولی خواب‌آلود بودیم. بعدها فهمیدم جان توی نوشیدنی که با خودش آورده بود، مقدار زیادی دارو خالی کرده بود. اون شب، عمیق‌ترین خواب عمرم رو تجربه کردم و وقتی بیدار شدم‌‌‌...

صدای نارسیس درست در نقطه اوج داستان، قطع شد. شبیه مخموری می‌موند که مقدار زیادی از گذشته مصرف کرده باشه. نگاه بازرس از اونچه که قرار بود بشنوه، می‌لرزید. 

- وقتی بیدار شدم، همه روی گردنشون دو حفره عمیق داشتن و جان، مدت‌ها بود که عمارت رو ترک کرده بود. 

نارسیس وقفه‌ای انداخت تا لرزش کلامش رو قورت بده؛ نمی‌دونست گلوش از حجم بغض‌هایی که تا اون لحظه خورده، داشت منفجر می‌شد. 

- دیگه وقتی مامانو بغل می‌کردم، صدای تپش قلبش رو نمی‌شنیدم، دست‌های پدربزرگ به سردی زمستون بود و ادموند‌‌‌ از نیش‌های تیزش خوشش نمی‌اومد. 

این نارسیس بود که تمام مدت حرف می‌زد، اما گلوی بازرس چنان خشک شده بود که انگار روزهاست از جرعه‌ای آب، محروم شده. بازرس فکر کرد که این کار یه تجاوز بزرگ و وحشتناکه، اما این عقیده رو با نارسیس در میون نذاشت. فقط گفت:

- ولی تو خون‌آشام نشدی‌. 

نارسیس بی‌اینکه حواسش باشه، سرش رو به نشونه تایید تکون داد. 

- شاید دلش برام سوخت، شاید واقعا تو طول اون چندماه بهم حسی پیدا کرده بود، شاید سیر بود... نمی‌دونم اون شب چی از سر جان گذشت، اما وقتی جلوی آینه اتاقم ایستادم، هیچ جای زخمی روی گلوم نداشتم. 

بازرس با توجه به شناختی که از نارسیس داشت، جمله بعدیش رو خوند:

- این تو رو خوشحال نکرد، کرد؟

نارسیس چنگی به موهای مزاحمش زد که روزها بود دندونه‌های شونه، گرهشون رو باز نکرده بود. گفت:

- من عاشق یه خون‌آشام شدم و عین یه احمق، اونو به حریم خونه و خونوادم راه دادم. این من بودم که باید مجازات می‌شدم، نه مامان، نه ادموند، نه پدربزرگ... 

بازرس میل وحشتناکی به عبور از در و فشردن اون جسم متاسف به سینه‌ش رو داشت، انگار سنگینی باری که نارسیس دویست سال به دوش می‌کشید، حالا روی شونه‌های اون هم بود. 

- مامان زودتر از بقیه سراغم اومد. قیچی رو از کشوی کمدم برداشت و دوتا زخم، شبیه اون چیزی که روی گردن خودش و بقیه وجود داشت، روی گلوم نشوند.

نارسیس چشم‌هاش رو بست. سرش داشت از صدای فریادی که اون‌روز کشید، منفجر می‌شد! با دست گلوش رو پوشوند، جای اون زخم‌ها هنوزم تیر می‌کشید! با صدای خیس از اشکش ادامه داد:

- مامان گفت نمی‌تونم به عنوان یه آدم، توی اون خونه دووم بیارم. گفت باید دهنم رو ببندم و به هیچ‌کس چیزی نگم. برام از استخون سگ، دو دندون نیش تراشید که اگه حواسم بهشون نبود، توی غذام گیر می‌کردن. یک لحظه هم تنهام نمی‌ذاشت تا یه‌وقت سربه‌هوایی نکنم و روزهای آفتابی، بیرون نرم.

اخم‌های بازرس بیشتر از این نمی‌تونستن درهم گره بخورن. پوست پیشونیش بر اثر اخم، دو چروک عمیق افتاده بود و اگه جان رو می‌دید، گردنش رو می‌شکست! 

- منی که تا دیروز از خون می‌ترسیدم، حالا باید می‌نوشیدمش و وانمود می‌کردم از طعمش لذت می‌برم. دو سال بعد، پدربزرگ مجوز بلادبورن رو گرفت و یه امپراطوری بزرگ برای خودش درست کرد...

خورشید غروب کرده بود و ماه، مشتاقانه از پنجره، نارسیس رو تماشا می‌کرد. خونه در سکوت و سیاهی بلعیده شده و تیک‌تاک ساعت دیواری، تنها واگویه اون لحظات بود. 

- مامان آینده رو خوند، معتقد بود بلادبورن حق منه، نه ادموند. اما یه چیزی این وسط بود که ما نمی‌تونستیم روش سرپوش بذاریم، اون هم تغییرات فیزیکی من بود. برخلاف خون‌آشام‌ها که جسمشون توی یک سن متوقف میشه، من رشد طبیعی و انسانی داشتم. مادر می‌دونست هرروز دارم به مرگ نزدیک‌تر می‌شم... نمی‌تونست جلوی فرسودگی جسمم رو بگیره. 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و شانزده

نارسیس شبیه یک نوزاد در جنین مادر، توی خودش جمع شده بود و هر نفسی که می‌کشید، به زهری به‌نام حسرت آغشته بود. در این سوی در، بازرس با تاریکی عجین شده و جای زخم روی بدنش، تیر می‌کشید. 

صدای نارسیس، تنها چیزی بود که از در بینشون عبور می‌کرد و به بازرس می‌رسید:

- زمین و آسمونو به‌هم دوخت تا بالاخره تونست چشمه جاودانگی رو پیدا کنه، ولی هر موهبتی، یک تاوان سنگین داره... این چیزی بود که محافظ‌ چشمه بهش گفت؛ اگه قرار بود من از آب چشمه بنوشم و جاودانه بشم، مامان باید خودشو قربانی می‌کرد. 

بازرس حس کرد این غم، قابلیت شکستن استخوان‌هاش رو داره. حتی جرئت نمی‌کرد دختر اون‌طرف در رو دلداری بده. چطور می‌تونست با کلمات بیخودی مثل متاسفم و می‌فهمم، سعی در تسلیش داشته باشه؟ این کار، گستاخی و بی‌احترامی به غم اون دختر بود. 

صدای نارسیس انگار از قعر چاهی که با اشک‌هاش پر شده بود، بیرون می‌اومد:

- روح مامان تبدیل به جریان حیات چشمه شد. جاودانگی من... جاودانگی من همین حالاشم داره از روح اون تامین میشه.

نارسیس سر به زانو گذاشت و اشک ریخت. بین هق‌هق‌هایی که مستقیم در سر بازرس کوبیده می‌شد، گفت:

- این‌همه ساله... هربار که نفس می‌کشم... هربار انگار دارم از روح اون تغذیه می‌کنم... خدای من! 

جسم کوچیک پشت در می‌لرزید و بازرس به جاودانگیِ غمی که مادرش روی دوش اون دختر گذاشته بود، فکر می‌کرد. جسم نارسیس نامیرا شده بود اما در دنیایی که مادرش وجود نداشت، چه زندگی بی‌نهایتی می‌تونست بهش شاد‌ی ببخشه؟  

بازرس محتاطانه پرسید:

- می‌ذاری بیام تو؟ 

اما نارسیس از جاش تکون نخورد. عمرا اگه می‌تونست با وجود این‌همه اشکِ پخش شده روی صورت و یقه‌لباسش، با کسی روبرو بشه! آرزو کرد یه خون‌آشام واقعی بود تا توی چشم‌های بازرس خیره می‌شد و حافظه اون رو پاک می‌کرد. 

بازرس اصرار داشت:

- خواهش می‌کنم. 

اون در بسته باقی موند و بازرس تا زمانی که صدای گریه نارسیس قطع بشه و بخوابه، پشت در نشست. 

روز بعد، وقتی نور از پنجره‌‌ گذشت و گونه‌های رنگ‌پریده نارسیس رو گرم کرد، خورشید وسط آسمون شناور بود. نارسیس توی جاش غلتی زد و سرش بیشتر توی شکم نرم بالشت، فرو رفت. 

لای چشم‌هاش رو باز کرد و فقط چند لحظه طول کشید تا تمام اتفاقات روز قبل رو به خاطر بیاره. چشم‌هاش به آنی، نور خورشید رو پس زد و کدر شد. روی تخت نشست، یادش نمی‌اومد کِی خودش رو به تخت رسونده بود. کف سرش رو خاروند و تازه، متوجه تیشرت دو ایکس‌لارج سفید توی تنش شد. 

با چشم‌های درشت جیغ کشید:

- بازرس!

- بیدار شدی؟ 

بازرس با پیشبند چهارخونه نارنجی، به چهارچوب در تکیه زد. نارسیس به تیشرتِ توی تنش چنگ زد و پرسید:

- این دیگه چه کوفتیه؟! 

بازرس چشم دزدید و پشت لبش رو خاروند. 

- قسم می‌خورم چشم‌هام بسته بود!

- چی داری میگی؟! میگم این تیشرت چیه به من پوشوندی؟

چشم‌های بازرس با گیجی، این‌طرف و اون‌طرف می‌پلکید:

- ببخشید که توی کمدم دامن نداشتم! 

نارسیس نفس بلندی کشید تا از جرقه‌زدن سیم‌های پاره‌شده اعصابش، جلوگیری کنه. شمرده‌شمرده گفت:

- مشکل این نیست، دارم می‌پرسم چرا سفیده؟!

نگاه بازرس، عمیق شد و طولانی. از کالبد نارسیس بالا رفت و توی چشم‌های سیاه و وحشیش متوقف شد. لب زد:

- چون بهت میاد.

زبون همیشه دراز نارسیس، در آنی کوتاه شد. انگار دستی ناغافل، زمین رو از چرخش متوقف کرده بود. هیچ‌کدوم قصد نداشتن به شب گذشته اشاره کنن. بازرس شاید می‌تونست جیغ‌های نارسیس رو تحمل کنه، ولی گریه‌هاش رو هرگز. 

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...