رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر فنی

ساندویچ صد🍷

انگار ابلیس در وجودش تجسم پیدا کرده بود. نمکِ لبخندش رو با نهایت سخاوت، روی حال دگرگون شدم پاشید. دستش دور کمر زنش محکم‌تر شد و رژ لب قرمز لیندا بهم پوزخند زد.

ابرهای سیاهی که رومون سایه انداخته بودن، سمفونی بارون نواختن. دستی تنومند، بالای سر ادموند و لیندا چتر گرفت؛ در حالی‌که من حالا علاوه بر به‌هم‌ریختگی لباس و چهره مفلوکم، داشتم مقابل چشم‌هاشون خیس می‌شدم.

دستم رو مشت کردم و طوری فریاد زدم که پرنده‌ها از روی درخت‌ها پر کشیدن و دور شدن:

- من بلادبورنو پس گرفتم و توی رستوران من، جایی برای تو و زن هرزت نیست. آدماتو جمع کن و از اینجا گمشو! 

سینه‌م به خس‌خس افتاد. من برای بلادبورن دست به جنایت زده بودم، نه ادموند. این رستوران حق منه، همونطور که همیشه بوده. درون مشت‌هام به قدری خشم انباشه شده بود که انگار به جای دست، دو چکش بزرگ داشتم. یکی برای شکستن لبخندِ آسوده‌خاطر ادموند، و دیگری برای خُرد کردن بینی سربالای زنش. 

ادموند هم متعاقبا فریاد زد، با همون صدایی فریاد زد که تمام بچگی برام قصه‌ می‌خوند:

- مثل اینکه یادت رفته چه قولی به پدربزرگ دادی... خیلی خب، من اینجام که بهت یادآوردیش کنم.

میلی از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس گرمش از آتیش خشمش بلند می‌شد. زیر گوشم گفت:

- اینا حرف حالیشون نمیشه نارسیس، ندا بده تا خودش و عروسک بغل‌دستشو نفله کنیم! 

 مشت‌هام شُل شد و به لرزه دراومد. به نیک نگاه کردم، شاید حق با اون بود. شاید من واقعا یه ماشین قتل بودم و فقط لازم بود خودم این رو بپذیرم. سباستین باشه یا ادموند، چه فرقی داشت؟ 

کلارا که پشت سرم ایستاده بود، سرش رو به چپ و راست تکون داد. آرایشش همگام با قطرات بارون، روی صورتش پخش شده بود. رعدی، صورت اخم‌آلودش رو روشن کرد و ادموند گفت:

- تو سه روز فرصت گرفتی نارسیس. باید تا نیمه‌شب گذشته، کارو تموم می‌کردی! 

صدای قهقهه ادموند و لیندا، زمین زیر پام رو متزلزل کرد. مشت‌هام به طور کامل باز شدن و تصویر ادموند پیش چشم‌هام دو دو زد. خدای من! نه! 

  • پاسخ 108
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • هانیه پروین

    109

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و یک

اون ساعت مچی بیخود، هنوز به مچ دستم چسبیده بود؛ سنگینیش رو حس می‌کردم. اینقدر سنگین که نمی‌تونستم دستم رو بالا بیارم و عقربه‌های کوفتیش رو ببینم. 

ادموند این کار رو به جای من انجام داد. دست چپش رو بالا آورد و با دیدن صفحه ساعت، پوزخندش رو توی مردمک چشمم فرو کرد. گفت:

- دقیقا بیست و هشت... عذر می‌خوام، الان شد بیست و نه. بیست و نه دقیقه از نیمه‌شب گذشته. 

زانوهام میل عجیبی به خم شدن و زمین خوردن داشتن، حتی ضربات بارون هم به نظرم شدید و دردناک می‌اومد. چندبار پلک زدم، متاسفانه هیچ کابوسی در کار نبود. 

- نارسیس!

دلم می‌خواست به کلارا بگم دستم رو بگیره، دلم می‌خواست بهش بگم که هر لحظه ممکنه سقوط کنم، فریادی توی گلوم حبس شده بود که داشت زخمیش می‌کرد.

- باهات موافقم نارسیس، به نظر من هم دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده. از سر راهم برو کنار!

تنه‌ محکمی که ادموند بهم زد، سوت پایان این بازی بود. من باختم. من رستوران و مادر و سباستین رو در ازای هیچ باختم و حالا باید با دست خالی از سر این میز قمار بلند می‌شدم. 

- بابت کلید ممنون برادرزاده عزیزم.

چشم‌های لرزانم رو بالا آوردم. انگار اون کلید، خنجری بود که ادموند داشت در زخم من می‌چرخوند. صدای تیکِ باز شدن در، توی گوشم پیچید.

لیندا از بالای شونه‌ش، به پشت سر و جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد. دستش رو توی هوای تکون داد و گفت:

-‌ بیا تو بهت حوله بدم. 

چه خوب که مادر نیست و این‌ها رو نمی‌بینه. ادموند لبخند دلفریبش رو به لیندا عرضه کرد و اونها وارد رستوران شدن. حتی اون دو نگهبان درشتی که مقابل در ایستاده بودن، از من به بلادبورن نزدیک‌تر به نظر می‌رسیدن. دستم رو روی قفسه‌سینه‌م گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم، ادموند ریه‌هام رو از جا کَنده و با خودش برده بود.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و دو

(راوی: سوم شخص)

 نمی‌دونست برای چندمین باره که داره شماره می‌گیره، اما اینطور به‌نظر می‌رسید که اگه لحظه‌ای این کار رو انجام نده، می‌میره. طره خیسی از موهاش رو دور انگشتش پیچید و دوباره تلفن‌همراهش رو به گوشش چسبوند. 

- می‌شه اینقدر پاتو نکوبی؟ دارم لوگو طراحی می‌کنم و این کارت، تمرکزمو از بین می‌بره.

کلارا دستمال مرطوبش رو محکم روی صورتش کشید تا سیاهی زیرچشمش رو که تا انتهای گونه‌ش کشیده شده بود، پاک کنه. اینقدر محکم این کار رو انجام داد که صورتش قرمز شد. دوباره شماره گرفت و در همین حین، از ویل پرسید:

- لوگوی چی؟ 

ویل تبلتش رو بالا گرفت تا کلارا که پشت نشسته بود، بتونه صفحه نمایشش رو ببینه. انگار کلارا منتظر همین جرقه کوچیک بود تا منفجر بشه:

- ویل‌شِف؟! شوخیت گرفته؟ 

ویلیام شونه‌های استخوانیش رو بالا انداخت و گفت:

- شرمنده، ولی من قبض‌هایی دارم که باید بپردازم. نمی‌تونم مثل دوست عزیزت برم و یه گوشه قایم بشم.

هر لحظه ممکن بود از گوش‌های کلارا آتیش بلند بشه، یا ناگهان دهنش رو باز کنه و کله‌ی ویل رو ببلعه؛ اون لحظه حس می‌کرد واقعا می‌تونه این کارها رو انجام بده.

- چطور می‌تونی بگی قایم شده؟ تو تمام این مدت با ما بودی، نارسیس از هیچ کاری برای پس گرفتن بلادبورن دریغ نکرد. تو... تو چطور می‌تونی در نبودش اینقدر بی‌رحمانه دربارش حرف بزنی؟

تُن صدای کلارا با اشک‌های داغش پایین اومد. نیک که تا اون لحظه جز رانندگی، کاری دیگه‌ای انجام نمی‌داد، شیشه ماشین رو پایین کشید تا هوای تازه بهش برسه. 

پرسید:

- واقعا نمی‌دونی کجا ممکنه رفته باشه؟ ساعت‌هاست که داریم می‌گردیم کلارا. 

کلارا گوشی رو روی صندلی ماشین پرت کرد و صورتش رو با دست‌هاش پوشوند. شونه‌هاش شروع به لرزیدن کرد و هق‌هق خفه گریه‌هاش، عمق درموندگیش رو نشون می‌داد. 

دماغش رو بالا کشید و گفت:

- نمی‌دونم، نمی‌دونم. خونه‌ش رفتیم، صخرا نارا و حتی خونه من رو هم گشتیم. اینجوری نیست که نارسیس به جز رستوران، اصلا جایی رو داشته باشه که بره.

جمله آخرش، شدت گریه‌ش رو تشدید کرد. حالا حتی ویلیام هم تبلتش رو خاموش کرده بود و غمگین به نظر می‌رسید. لباس و بدن هر سه‌شون از بارون شب گذشته، خیس بود. کلارا با خشم، پیرهنش رو درآورد، اون رو مچاله کرد و گوشه ماشین انداخت. احساس لزج و چسبندگی لباس‌هاش، آزارش می‌داد. این باعث شد دوباره به نارسیس فکر کنه، اینکه خیسی لباس و به خصوص شلوارش، چقدر براش دیوونه‌کننده‌ست.

عاجزانه نالید:

- خدای من! تو کجایی نارسیس... تو کجایی؟

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و سه

نارسیس جوابش رو نداد؛ چرا که اون لحظه، صدها مایل با کلارا فاصله داشت. با صورت رنگ‌پریده و لب‌های ترکیده، به ارواح شباهت بیشتری داشت تا یک خون‌آشام.

دختر بلوندی، تلوتلو خوران از کنارش رد شد. باید زود به خونه می‌رسید؛ چرا که به نظر مادرش، برای هر روز پارتی‌کردن، زیادی بچه بود. لحظه‌ای ایستاد و مجدد به نارسیس نگاه کرد. با خودش گفت:

- خوابنما شده؟

قامت تکیده نارسیس، سیاهی شب رو می‌شکافت و جلو می‌رفت. ماشین رو کمی دورتر رها کرده بود و اگه کسی اون رو می‌دزدید، بی‌شک اعتراض نمی‌کرد. 

مقابل دری که رنگ زرد کره‌ایش، بهش دهن‌کجی می‌کرد ایستاد. خودش هم نمی‌دونست چرا اونجا بود، اما این تنها چیزی نبود که نمی‌دونست. نارسیس حتی نمی‌دونست کیه. تمام اون چیزی که هویتش رو باهاش تعریف می‌کرد، الان متعلق به دیگری بود؛ یعنی رستورانش. 

دقیقه‌های طولانی مقابل خونه خشکش زده بود. ساعت‌ها رانندگی، نارسیس رو به جایی کشونده بود که خودش هم انتظارش رو نداشت. لباس‌هاش نم داشت و پوست تنش سفید و سرد بود؛ درست شبیه یک جسد.

صدای تلویزیون رو می‌شنید و بوی پیتزای بلند شده از خونه رو حس می‌کرد‌ اما در نمی‌زد. انگار دست‌هاش رو توی بلادبورن جا گذاشته بود که این‌چنین ناتوان به نظر می‌رسید. 

ناگهان در به روش باز شد. بازرس با پیژامه راه‌راه و کیسه زباله توی دستش، خشکش زد! تلویزیون هنوز داشت سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس جمهور وقت امریکا رو پخش می‌کرد. 

- گربه وحشی؟!

نارسیس نگاه تهی و سردش رو ذره‌ای جابه‌جا نکرد. علاوه بر دست‌هاش، صداش رو هم از دست داده بود. 

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و چهار

کمی زمان بُرد تا بازرس بتونه تصویر پیش روش رو هضم کنه. این دختر با نارسیسی که در اون سه روز شناخته بود، کوچک‌ترین نقطه شباهتی نداشت. چشم‌هاش از جرقه‌های خشم و هیاهو خالی بود، انگار ساکنین اون چشم‌ها اونجا رو برای همیشه ترک کرده بودن. 

به خودش اومد و بی‌اینکه ازش خواسته بشه، از جلوی در کنار رفت. لبخندی زد و گفت:

- اگه گاز نمی‌گیری، بیا تو!

بازرس منتظر بود. منتظر شنیدن صدای نارسیس وقتی یقه‌ش رو می‌گیره و میگه: "با من مثل حیوون خونگیت رفتار نکن!" اما این اتفاق نیفتاد. کالبدی متشکل از یاخته‌های مُرده، پا به خونه‌ش گذاشته بود.

بازرس اخم کرد. نارسیس وسط خونه‌ش ایستاده بود اما چهرش طوری سرگردان بود، انگار گم شده. 

- بشین! الان برمی‌گردم. 

کیسه زباله رو توی دستش جابه‌جا کرد و وقتی در رو می‌بست، قامت نارسیس همچنان ایستاده بود. 

بازرس نمی‌دونست چرا داشت برای انداختن زباله توی سطل‌آشغال می‌دوید. کیسه رو از فاصله دو متری، توی سطل‌زباله بزرگ شهرداری انداخت و حالا که دستش رها بود، تندتر به سمت خونه می‌دوید. به یاد نداشت آخرین باری که با چنین سرعتی به سمت خونه‌ش رفته بود، دقیقا کِی بود.

کلید رو از زیر پادری برداشت و نفس‌زنان، در رو باز کرد. توهم نزده بود، گربه وحشی واقعا اونجا بود. اون هم در حالتی که ازش انتظار نمی‌رفت، ساکت و ساکن. روی مبل نشسته بود و به لبه میز مقابلش نگاه می‌کرد. 

بازرس در رو بست. دستی توی موهاش کشید و شانسش رو اینطوری امتحان کرد:

- خبر می‌دادی، برات پیتزا می‌زدم. 

دونالد ترامپ خفه نمی‌شد و یک‌بند درباره ونزوئلا حرف می‌زد. بازرس کنترل رو برداشت و با خودش فکر کرد چه برنامه‌ای می‌تونه برای نارسیس جذاب باشه؟ 

کانال‌ها رو بالا و پایین کرد و به تکرار برنامه مسابقه آشپزی رسید. دماغش رو جمع کرد، بوی پیتزا داشت تلخ و تند می‌شد. کنترل رو روی میز گذاشت و به طرف آشپزخونه رفت. فر رو باز کرد و برای بیرون کشیدن پیتزاش عجله به خرج داد، انگشت شست و سبابه‌ش سوخت! 

دستش رو توی هوا تکون داد و چهرش درهم رفت. با دست چپش، این‌بار به واسطه دستمالی که تا چندوقت پیش، شلوار جینش بود، ظرف پیتزا رو بیرون آورد. اگه می‌دونست قراره مهمون داشته باشه، از کالباس باکیفیت‌تری برای شامش استفاده می‌کرد. 

پیتزا رو به شش اسلایس برش داد و در تمام مدت، دستش رو زیر شیر آب سرد گرفته بود. ظرف سس قرمز رو کنارش گذاشت و خدا رو شکر کرد که تازه سس خریده بود. در آخر، تنها شیشه کوکاکولای توی یخچالش رو هم به سینی اضافه کرد. از خودش راضی بود.

به محض اینکه بازرس با پیتزا از آشپزخونه بیرون اومد، کنترل توی صفحه تلویزیون فرود اومد و صدای تق خفه‌ای، تو اتاق نشیمن پیچید. تلویزیونی که هنوز شش ماه تا تموم شدن قسطش باقی مونده بود، شکسته بود و نارسیس طوری با بی‌خیالی اونجا ایستاده بود که انگار این اتفاق، کوچک‌ترین ارتباطی با اون نداره.

بازرس نفسی که حبس کرده بود رو به بیرون فوت کرد و برای لحظه‌ای، چشم‌هاش رو بست. مجری مسابقه‌ آشپزی همچنان داشت حرف می‌زد و اهمیتی به ترک‌های بزرگ روی صورتش نمی‌داد. لکه سیاهی در محل اصابت، به وجود اومده بود. بازرس به سمت کنترل رفت، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت: 

- منم ترجیح میدم توی سکوت شام بخورم.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و پنج

خورشید برای دومین بار نارسیس و بازرس رو زیر یک سقف دید، دو روز گذشته بود و یک دفعه هم نبود که بازرس چشمش به گوشی نارسیس بخوره و کلارا در حال تماس نباشه. تماس‌هایی که نارسیس با اراده خودش، اونها رو از دست می‌داد.

توی این دو روز یک‌ کلمه هم حرف نزده بود. بازرس فقط ساعت شش صبح اون رو می‌دید که بی هیچ آلارمی بیدار شده و پشت پنجره ایستاده. بازرس آرزو می‌کرد که موقع خرید این خونه، بیشتر به چشم‌انداز پنجره‌هاش توجه می‌کرد‌. 

جلوی یخچال ایستاده بود و سرش رو می‌خاروند. همیشه بین پیتزا و ناگت مرغ یکی رو انتخاب می‌کرد، اما حالا دختری توی خونه‌ش بود که انگار از هیچ غذایی خوشش نمی‌اومد‌. حداقل تغذیه‌ش در دو روز اخیر این رو نشون می‌داد.

با بلند شدن صدای زنگ گوشیش و بوق یخچال به طور همزمان، در یخچال رو بست. نُچی کرد و گوشی رو از روی کابینت برداشت. شماره ناشناس بود اما بازرس، چهار رقم آخر شماره رو صدها بار دیده بود. 

گلوش رو صاف کرد و جواب داد:

- بله؟ 

صدای قهقهه توی گوشش پیچید. بازرس برای لحظه‌ای گوشی رو از خودش دور کرد. وقتی برای دومین‌بار بله گفت، زن شنید‌ و گفت:

- بازرس، سلام! 

کلمات رو کشیده و سرخوش بیان می‌کرد و بازرس متوجه شد اونجا چه خبره. ابروهاش در هم رفت و پرسید:

- کلارا تویی؟ 

کلارا همینطور که گوشی رو به سختی نگه‌داشته بود، لیوانش رو بلند کرد و سر کشید. نمی‌دونست این چندمین شاتیه که بالا میره، فقط تا ششمی تونسته بود بشمره. 

- خودِ احمقشم. ببین چی بهت میگم... 

گوشی رو از خودش دور کرد و از بارمن خواست لیوانش رو پر کنه. گوشی توی دست بازرس فشرده شد. 

- بازرس؟ هنوز اونجایی؟ 

منتظر جواب بازرس نموند، حس می‌کرد صدای بلند آهنگ، داره مغزش رو تکون می‌ده. آرنجش رو روی پیشخوان گذاشت و چونه‌ش رو به دستش تکیه داد. گفت:

- اوم... تو از نارسیس خبر نداری، مگه نه؟

بازرس در چهارچوب آشپزخونه ایستاد و به دختری با همون اسم که پشت پنجره خونه‌ش ایستاده بود، نگاه کرد. صدای کلارا هر لحظه از سرخوشی مفرط به سمت فروپاشی پیش می‌رفت. چنگی به موهاش زد و گفت: 

- من فقط... واقعا دیگه نمی‌دونم باید کجا رو بگردم. می‌دونی من... من... به همه مشتری‌هایی که داشتیم زنگ زدم. هر جایی که یادم می‌اومد رو گشتم بازرس‌.

خندش، رعشه به تن بازرس انداخت! ادامه داد:

- من فقط..‌. مطمئن نیستم دوباره بتونم ببینمش یا نه. نمی‌دونم کجاست، نمی‌دونم چی می‌خوره، نمی‌دونم کسی مراقبشه یا نه... 

هق‌هقش اینقدر بلند شد که بازرس دیگه نتونست کلمات پراکنده کلارا رو تشخیص بده. صدای پرت شدن گوشی روی پیشخوان، به گوش بازرس رسید. کلارا سرش رو روی پیشخوان گذاشته بود و با تمام وجود، اشک می‌ریخت. حتی بازرس رو پشت خط فراموش کرد. 

بازرس گوشی رو پایین آورد و تماس رو قطع کرد. به لیست مخاطبینش رفت و روی اسم نیک ضربه زد. دومین بوق جواب داد. بازرس دستی به گردنش کشید و گفت:

- نیک، منم آدام. 

- آدام؟!

بازرس چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:

- بازرسم. 

نیک سرش رو تکون داد، حواسش نبود که بازرس نمی‌تونه اون رو ببینه. بازرس ادامه داد:

- کلارا بهم زنگ زد، به نظرم بهتره بری پیشش. 

صدای کشیده شدن صندلی رو از پشت خط شنید. نیک، جمله بازرس رو عینا برای ویل بازگو کرد و بعد از چند کلمه دیگه، تماس قطع شد.

وقتی بازرس سرش رو بلند کرد، نارسیس داشت مستقیم بهش نگاه می‌کرد. بعد از دو روز، این اولین باری بود که به چیزی واکنش نشون می‌داد‌.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و شش

بازرس تا اون لحظه با خودش قرار گذاشته بود به نارسیس خرده بگیره، اما فقط تا اون لحظه. بعد بدون اینکه بخواد، کلمات از دهنش بیرون ریختن: 

- طوری نیست، نیک میره پیشش. نگران نباش!

نوری که از پنجره راه پیدا کرده بود، نیمی از صورت نارسیس رو روشن‌تر از نیمه دیگه می‌کرد. لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و بعد، آه عمیقی از سینه‌ش بلند شد. 

بازرس با بی‌پروایی تمام، آشکارا اون رو زیر نظر داشت. کمابیش حدس‌هایی درباره اونچه اتفاق افتاده بود در سر داشت، اما فکر کرد اگه چیزی بپرسه و یک درصد نارسیس بخواد دربارش حرف بزنه، مرور اتفاقات، چقدر ممکنه اون رو فرسوده کنه. 

دست‌هاش رو به‌هم کوبید تا متمرکز بشه:

- خب، همونطور که از صبح تا حالا دیدی، هوا امروز خیلی خوبه. پس چی‌کار می‌کنیم؟

نارسیس وسط صحبت‌های بازرس، دوباره به طرف پنجره برگشته و علنا اون رو نادیده گرفته بود. بازرس به لباس‌های نارسیش که موقع اومدنش نم داشت و توی تنش خشکی شده بود، توجه کرد. 

بشکنی توی هوای زد تا شاید دوباره بتونه توجه نارسیس رو جلب کنه، بی‌فایده بود. ادامه داد:

- آفرین! درست حدس زدی، میریم بیرون. 

بازرس با خودش فکر کرد اگه مجسمه‌ای وسط خونه گذاشته بود، راحت‌تر باهاش ارتباط می‌گرفت. می‌دونست ضروریه که این تنِ پیله بسته به سکوت رو از خونه بیرون بکشه؛ چرا که به نظر می‌رسید نارسیس پاک فراموش کرده که زنده‌ست. 

در رو باز کرد، نیاز به تشریفات نبود. به سمت نارسیس رفت و کرکره پنجره‌ای که بهش چشم دوخته بود رو کشید.

- قسمت بعدی از اون‌ور پخش می‌شه.

با دست، به درِ باز اشاره کرد. نارسیس نای مخالفت نداشت؛ فقط با خودش به این نتیجه رسید که وقت رفتن از خونه بازرس، فرا رسیده. بیشتر از این، نمی‌تونست کنار بایسته و کاری باهاش نداشته باشه. نارسیس به رفتن فکر می‌کرد، بدون اینکه بدونه آیا مقصدی پذیرای اون هست یا نه.

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و هفت

نارسیس درست شبیه یک عروسک کوکی، با قدم‌های سبک از خونه خارج شد. بازرس از پشت‌سر با اخم‌های درهم اون رو نظاره می‌کرد، باورش نمی‌شد به همین سادگی تونسته باشه اون کالبد تاریک رو از گوشه خونه‌ش بیرون بکشه. این موفقیت، بازرس رو نگران‌تر کرد. گربه وحشی که می‌شناخت، در اعماق این جسم سربه‌هوا، حبس شده بود. 

در رو بست و پا تند کرد تا به نارسیس برسه، اون همین حالا هم پیاده‌روی اجباریش رو شروع کرده بود. سبزه‌ها تحت اراده باد، به نرمی می‌رقصیدن و بعضیشون زیر پای نارسیس و بازرس، می‌شکستن. 

بازرس ناگهان دستش رو مقابل صورت نارسیس گرفت و گفت:

- هیس! توام می‌شنویش؟

نارسیس به شیارهای کف دست بازرس نگاه کرد. اگه بازرس اون لحظه ازش می‌پرسید آسمون آفتابیه یا بارونی، به حتم نمی‌تونست جواب درستی بهش بده. اون به کل از دنیای بیرون غافل شده و توی حصار جسمش گیر افتاده بود.

بازرس چشم ریز کرد و اطراف رو زیر نظر گرفت:

- مطمئنم یه صدایی شنیدم.

چند قدم جلو رفت و ناگهان همون‌جا نشست. وقتی نارسیس از پشت سر بهش نزدیک شد، گنجشک کوچیکی دید که با بال زخمی، به کاسه دست‌های بازرس پناه آورده بود. اگه نیک یا ویل اونجا بودن، احتمالا از این حرف می‌زدن که بهترین زمان برای سرو خون گنجشک، وقت صبحانه‌ست.

بازرس سر کوچیک گنجشک رو نوازش کرد و دلجویانه گفت:

- کی این بلا رو سرت آورده کوچولو؟ 

- چرا اون مردو کشتی؟ 

وقتی کلمات خودش رو شنید که دیگه دیر شده بود و دنیا هنوز دکمه برگشت به عقب نداشت. چیزی که نارسیس نمی‌فهمید این بود که یک قاتل چطور می‌تونست نفس انسانی رو بگیره و دلواپس پرِ پروازِ یک پرنده‌ بشه؟ 

بازرس بین اشتیاق از شنیدن صدای نارسیس و حیرت در سوالش، معطل موند. سرش رو که بالا گرفت، خورشید به چشمش نیش زد. نمی‌تونست صورت نارسیس رو ببینه اما باید این رو می‌پرسید: 

- بعد از دو روز، واقعا این اولین چیزیه که می‌خوای دربارش حرف بزنی؟!

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و هشت

بازرس بلافاصله متوجه اشتباهش شد؛ چرا که نارسیس داشت به سمت خونه برمی‌گشت‌. برخاست و چنگی به موهاش زد که زیر آفتاب، تب‌دار شده بود.

اون دختر در نظرش، شبیه بچه‌ای بود که تازه زبون باز کرده. باید هرطور که شده، این مکالمه رو ادامه می‌داد. آب دهنش رو قورت داد و بلند گفت:

- پشیمون نیستم. 

نارسیس نایستاد و به دور شدن از بازرس ادامه داد. بازرس بلندتر فریاد زد:

- از کاری که کردم پشیمون نیستم.

گنجشک کف دستش جیک‌جیک می‌کرد و نارسیس تنها چند قدم با خونه فاصله داشت. بازرس با چهره درهم و فک منقبض‌شده، آروم نجوا کرد:

- اون حرومزاده... مادرمو ازم گرفت.

بازرس اطمینان داشت صداش اونقدری ضعیف بود که باد کلماتش رو در هوا پخش کنه و به گوش نارسیس نرسونه، اما نارسیس ایستاد. بازرس با قدم‌های بلند به طرفش رفت. هیچ عجله‌ای برای رسیدن بهش نداشت و ترجیح می‌داد این راز رو با خودش به گور ببره، اما اگه این کار می‌تونست نارسیس رو به حرف بیاره، باید انجامش می‌داد. 

از نارسیس عبور کرد و با قامت خمیده، روی پله‌های منتهی به خونه نشست. انگشت سبابه‌ش رو پشت سر گنجشک کشید. حواسش نبود دندون‌هاش طوری به‌هم قفل شده که همه واژه‌ها پشتش گیر افتادن. 

چشم‌هاش می‌سوخت وقتی با صدای گرفته گفت:

- ‌آرزوم بود یه بسکتبالیست بزرگ بشم، همه اتاقم پوسترای مایکل جردن بود. یه شب که از تمرین برگشتم خونه، دیدم آروم روی تخت خوابیده. 

نفس‌های بازرس، بلند و تند شده بود. انگار جاشون عوض شده بود که لحظه‌ای به نارسیس نگاه نمی‌کرد اما نارسیس، از بند مشکلات خودش رها شده بود تا به هم‌بندیش سرکشی کنه.  

- اینقدر آروم خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم. خوشحال بودم که برای اولین بار، منتظر من نمونده و استراحت کرده. 

ساییدگی دندان‌های بازرس، از گوش تیز نارسیس دور نموند. صورتش طوری بود انگار کوه اورست رو به دوش می کشید، در حالی‌که تنها بارِ روی اون شونه‌ها، بار خاطرات گذشته بود. 

- همیشه صبح بیدار می‌شد تا صبونه رو باهم بخوریم، اون‌روز بیدار نشد نارسیس. 

به اینجای ماجرا که رسید، قطره اشکی که بارها پسش زده بود، از ضعفش استفاده کرد و فرو افتاد. بازرس صورتش رو به طرف دیگه‌ای چرخوند. حتی گنجشک هم بال زخمیش رو فراموش کرده بود و بازرس رو تماشا می‌کرد. 

با صدای دو رگه‌ای که متفاوت از صدای مهربون همیشگیش بود، ادامه داد: 

- بازم نفهمیدم، منِ احمق نفهمیدم چی به سرش اومده. رفتم سر تمرین...

در واقع بازرس اون روز بابت اینکه مادرش خواب مونده بود و می‌تونست صبحونه رو بپیچونه، هیجان‌زده بود؛ اما این رو به نارسیس نگفت.

-‌ کل روز دلم آشوب بود. همیشه در طول تمرین بهم زنگ می‌زد ولی اون روز هیچ تماسی نداشتم. تمرینو خراب کردم و برگشتم خونه... وای!

نارسیس آب دهنش رو قورت داد. بازرس با چشم‌های سرخ و ابروهای درهم، به روبرو چشم دوخته بود؛ انگار جنازه مادرش، درست همون‌جا بود.

- آمبولانس اومد و گفت یک روزه که مُرده. کالبدشکاف دلیل مرگ رو خودکشی با قرص‌ اعلام کرد، ولی فقط این نبود. 

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...