رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر فنی

ساندویچ صد🍷

انگار ابلیس در وجودش تجسم پیدا کرده بود. نمکِ لبخندش رو با نهایت سخاوت، روی حال دگرگون شدم پاشید. دستش دور کمر زنش محکم‌تر شد و رژ لب قرمز لیندا بهم پوزخند زد.

ابرهای سیاهی که رومون سایه انداخته بودن، سمفونی بارون نواختن. دستی تنومند، بالای سر ادموند و لیندا چتر گرفت؛ در حالی‌که من حالا علاوه بر به‌هم‌ریختگی لباس و چهره مفلوکم، داشتم مقابل چشم‌هاشون خیس می‌شدم.

دستم رو مشت کردم و طوری فریاد زدم که پرنده‌ها از روی درخت‌ها پر کشیدن و دور شدن:

- من بلادبورنو پس گرفتم و توی رستوران من، جایی برای تو و زن هرزت نیست. آدماتو جمع کن و از اینجا گمشو! 

سینه‌م به خس‌خس افتاد. من برای بلادبورن دست به جنایت زده بودم، نه ادموند. این رستوران حق منه، همونطور که همیشه بوده. درون مشت‌هام به قدری خشم انباشه شده بود که انگار به جای دست، دو چکش بزرگ داشتم. یکی برای شکستن لبخندِ آسوده‌خاطر ادموند، و دیگری برای خُرد کردن بینی سربالای زنش. 

ادموند هم متعاقبا فریاد زد، با همون صدایی فریاد زد که تمام بچگی برام قصه‌ می‌خوند:

- مثل اینکه یادت رفته چه قولی به پدربزرگ دادی... خیلی خب، من اینجام که بهت یادآوردیش کنم.

میلی از پشت سر بهم نزدیک شد، نفس گرمش از آتیش خشمش بلند می‌شد. زیر گوشم گفت:

- اینا حرف حالیشون نمیشه نارسیس، ندا بده تا خودش و عروسک بغل‌دستشو نفله کنیم! 

 مشت‌هام شُل شد و به لرزه دراومد. به نیک نگاه کردم، شاید حق با اون بود. شاید من واقعا یه ماشین قتل بودم و فقط لازم بود خودم این رو بپذیرم. سباستین باشه یا ادموند، چه فرقی داشت؟ 

کلارا که پشت سرم ایستاده بود، سرش رو به چپ و راست تکون داد. آرایشش همگام با قطرات بارون، روی صورتش پخش شده بود. رعدی، صورت اخم‌آلودش رو روشن کرد و ادموند گفت:

- تو سه روز فرصت گرفتی نارسیس. باید تا نیمه‌شب گذشته، کارو تموم می‌کردی! 

صدای قهقهه ادموند و لیندا، زمین زیر پام رو متزلزل کرد. مشت‌هام به طور کامل باز شدن و تصویر ادموند پیش چشم‌هام دو دو زد. خدای من! نه! 

  • پاسخ 101
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • هانیه پروین

    102

  • مدیر فنی

ساندویچ صد و یک

اون ساعت مچی بیخود، هنوز به مچ دستم چسبیده بود؛ سنگینیش رو حس می‌کردم. اینقدر سنگین که نمی‌تونستم دستم رو بالا بیارم و عقربه‌های کوفتیش رو ببینم. 

ادموند این کار رو به جای من انجام داد. دست چپش رو بالا آورد و با دیدن صفحه ساعت، پوزخندش رو توی مردمک چشمم فرو کرد. گفت:

- دقیقا بیست و هشت... عذر می‌خوام، الان شد بیست و نه. بیست و نه دقیقه از نیمه‌شب گذشته. 

زانوهام میل عجیبی به خم شدن و زمین خوردن داشتن، حتی ضربات بارون هم به نظرم شدید و دردناک می‌اومد. چندبار پلک زدم، متاسفانه هیچ کابوسی در کار نبود. 

- نارسیس!

دلم می‌خواست به کلارا بگم دستم رو بگیره، دلم می‌خواست بهش بگم که هر لحظه ممکنه سقوط کنم، فریادی توی گلوم حبس شده بود که داشت زخمیش می‌کرد.

- باهات موافقم نارسیس، به نظر من هم دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده. از سر راهم برو کنار!

تنه‌ محکمی که ادموند بهم زد، سوت پایان این بازی بود. من باختم. من رستوران و مادر و سباستین رو در ازای هیچ باختم و حالا باید با دست خالی از سر این میز قمار بلند می‌شدم. 

- بابت کلید ممنون برادرزاده عزیزم.

چشم‌های لرزانم رو بالا آوردم. انگار اون کلید، خنجری بود که ادموند داشت در زخم من می‌چرخوندش. صدای تیکِ باز شدن در، توی گوشم پیچید.

لیندا از بالای شونه‌ش، به پشت سر و جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد. دستش رو توی هوای تکون داد و گفت:

-‌ بیا تو بهت حوله بدم. 

چه خوب که مادر نیست و این‌ها رو نمی‌بینه. ادموند لبخند دلفریبش رو به لیندا عرضه کرد و اونها وارد رستوران شدن. حتی اون دو نگهبان درشتی که مقابل در ایستاده بودن، از من به بلادبورن نزدیک‌تر به نظر می‌رسیدن. دستم رو روی قفسه‌سینه‌م گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم، ادموند ریه‌هام رو از جا کَنده و با خودش برده بود.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...