رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مالک

ساندویچ هفتاد و پنج🍔

تماس رو قطع کردم و با گیجی تمام، برای ویلیام لوکیشن فرستادم. متوجه شدم هیچ‌وقت شماره اون رو توی گوشیم ذخیره نکرده بودم.

چنگی به موهام زدم و تلوتلو خوران، به سمت راه‌پله طلایی رفتم. اگه نَرده‌ها دستم رو نگرفته بودن، بعید نبود که بیوفتم و سرم از وسط به دو نیم تقسیم بشه. 

با دیدن کلارا، همه‌چیز رو از یاد بُردم. روی مبل چرمی دراز کشیده و پلک‌هاش با آسودگی روی هم افتاده بود. همون مبلی که سباستین اصرار داشت رنگ قهوه‌ایش رو بگیریم، اما من سر این موضوع کوتاه نیومدم تا در نهایت، اون چیزی بشه که می‌خواستم.

صدایی که همواره در حال خفه کردنش بودم، دوباره بیدار شد. صدای غریبه‌ای که از من می‌پرسید چرا وقتی می‌دونستم زمان زیادی توی این خونه نخواهم بود، اینقدر سر خرید اسبابش، وسواس به کار بردم؟ 

شونه‌های کلارا رو تکون دادم و آروم اسمش رو صدا زدم:

- کلارا، کلارا... کلارا باید بیدار شی!

پلک‌هایی که هنوز رد کمرنگی از سایه شاین صورتی داشتن، تکون خوردن و باز شدن. چهرش رو مچاله کرد. روی مبل نشست و شقیقه‌ش رو مالش داد.

- اینجا چه خبره؟ من... من...

با یادآوری اتفاقات، چشم‌هاش تا آخرین درجه گشاد شد و با هیجان بهم گفت:

- منو بی‌هوش کردن. می‌خواستم بیام بالا تا سباستین اذیتت نکنه، ولی اون عوضی یه دستمال سفید گرفت جلوی دهنم و... اینا مهم نیست. چه اتفاقی افتاد؟ 

قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم، از جا پرید و با وحشت ازم فاصله گرفت. دست‌هاش رو جلوی دهنش گرفته بود و لرزششون مشهود بود. گفت:

- دست... دستات! یا مسیح! تو چی‌کار کردی نارسیس؟ سباستین کجاست؟ نیک، بازرس... 

با جنون اطرافش رو نگاه کرد و وقتی چیزی دستگیرش نشد، به سمت پله‌ها رفت. روی مبل موندم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. یک، دو، سه... صدای جیغ بلند کلارا، به دیوارهای خونه اصابت کرد و همه‌جا پخش شد. 

  • پاسخ 90
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • مالک

ساندویچ هفتاد و شش🍔

نمی‌دونم چقدر گذشت، فقط به خاطر دارم چطور گذشت. ویلیام به همراه دکتر چارلی از راه رسیدن، نیک با گروه تمیزکاری تماس گرفت تا تمام مدارک رو نابود کنن. بوی شوینده قوی‌ای که برای پاک کردن خون استفاده می‌کردن، هر بار باعث تیر کشیدن مغزم می‌شد.

من در تمام این مدت، روی پله‌ها نشسته بودم و نگاه خالیم رو به گلدون و گل‌های شیشه‌ای توش دوخته بودم. باز کردنِ در برای ویل، آخرین کاری بود که انجام دادم.

متوجه رفت و آمدهای اطرافم بودم و در عین حال، چیزی درک نمی‌کردم. انگار فقط یک روح بودم که داشت تقلای اونها رو تماشا می‌کرد.

صدای قدم‌هایی رو از پشت سرم شنیدم، عطر نیک رو تشخیص دادم. اون همیشه از عطرهای بهاری و گرم استفاده می‌کرد. یک پله بالاتر از من نشست و نفس عمیقی کشید.

- بازرس حالش خوبه.

می‌دونستم که فقط از سر مسئولیت‌پذیری، این رو به من اطلاع میده. نیکولاس حتی در این شرایط هم می‌تونست منطقی عمل کنه، بهش حسودی می‌کردم.

بدون جدا کردن نگاهم از مروارید‌هایی که وسط اون گل‌های شیشه‌ای بودن، جواب دادم:

- می‌دونم.

- ممکن بود بمیره!

صداش موقع دادن این هشدار، کمی بالا رفته بود. دوست نداشتم حتی برای لحظه‌ای، به چشم‌هاش نگاه کنم، نیک خون‌آشام درستکاری بود و بی‌شک، در اون چشم‌ها داشت من رو محکوم می‌کرد.

برخلاف همیشه، بهش توضیح دادم:

- می‌دونم به کجا ضربه زدم نیک، هیچ اندام حیاتی آسیب ندید. اگه من این کارو نمی‌کردم، سباستین...

ادامه حرفم رو قورت دادم. بُردنِ اسمش با صدای بلند، یک اختاپوس بزرگ توی گلوم نشوند. نیک سکوتش رو مثل غنیمت جنگی حفظ کرد و چیزی نگفت، حداقل تا چند دقیقه.

- من اون گرگینه رو دیدم نارسیس، به نظر نمی‌رسید اصلا بتونه کسی رو بُکشه. اون حتی نتونست جون خودش رو بگیره، چطور می‌تونست به بازرس آسیب بزنه؟

چشم‌هام رو محکم بستم. چونه‌م لرزید، اختاپوسِ توی گلوم داشت پیشروی می‌کرد. با صدای خش‌داری که به زحمت، مانع لرزشش شده بودم، پرسیدم:

- سعی داری چی بگی؟

بدون لحظه‌ای درنگ یا تردید، گفت:

- تو یک ساعت پیش، مردی که شاید بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستت داشت رو به قتل رسوندی نارسیس.

پوزخندی زدم و گفتم:

- اوه! جدی؟!

کاش می‌تونستم از روی اون پله‌ها بلند بشم، از نیک فاصله بگیرم و به ناکجاآباد برم. اما به زمین چسبیده بودم و داشتم شکنجه می‌شدم.

نیک محتاطانه ادامه داد:

- منظورم اینه که... انگار تو تمایل عجیبی به قتل اطرافیانت داری، یه تمایل سیری‌ناپذیر و...

کوه خفته‌ی درونم، شروع به پرتاب گدازه‌های مذاب کرد. از جا پریدم و انگشت اشاره‌ای که خون سباستین روش خشک شده بود رو توی هوا تکون دادم:

- بس کن نیک! خفه شو!

نیکولاس به تبعیت از من، بلند شد و با اخم‌های درهم، تمام خشمی که در یک ساعت گذشته سرکوب کرده بود رو به طرفم نشونه گرفت. فریاد زد:

-‌ تو تبدیل به ماشین قتل شدی نارسیس! چطور نمی‌بینی؟! کار ما شده اینکه پشت سرت راه بیوفتیم و جنازه‌هایی که به جا می‌ذاریو پاک کنیم. این تویی که باید بس کنی!

  • مالک

ساندویچ هفتاد و هفت🍔

کلارا و ویل از پله‌ها پایین اومدن و پشت سر نیک ایستادن. دندون‌هام رو طوری روی هم فشار می‌دادم که هر لحظه ممکن بود صدای شکستنشون رو بشنوم. 

- اینجا چه خبره؟ شما چرا دارین به هم می‌پرید؟!

سوال ویل رو نادیده گرفتم و به سمت مبل رفتم تا گوشیم رو بردارم. بلند گفتم:

- من برمی‌گردم انبار، باید اون هفت نفرو آزاد کنم. 

پوزخند نیک پر از طعنه بود و از چشمم دور نموند. ویل به طرفش رفت و با لمس شونه‌ش، دلجویانه پرسید:

- بین شما دونفر چه اتفاقی افتاد؟

پره‌های بینی نیک گشاد شده بود، ویل رو کنار زد و از پله‌ها بالا رفت. کلارای سرگردان رو روی پله‌ها رها کردم و از خونه بیرون رفتم. ترک این خونه نفرین‌شده، هر دوبار برای من مصادف با آزادیم بوده؛ اما هیچ‌وقت با خوشحالی همراه نبود. 

به دنبال ماشینم چشم چرخوندم، حداقل فراموش نکرده بودن اون رو با خودشون بیارن. از باغچه عبور کردم و سوار ماشینم شدم. سکوت ماشین با صداهای توی سرم در تضاد بود. مشتم رو به فرمون کوبیدم و از ته دل، جیغ زدم.

سوییچ هنوز روی ماشین بود، روشنش کردم و فرمون رو چرخوندم تا برای همیشه از این خونه دور بشم. قبل از اینکه بتونم از ورودی ماشین‌رو خارج بشم، کلارا جلوی ماشین پرید و دست‌هاش رو باز‌ کرد. 

صدای ترمز لاستیک‌ها توی گوشم زنگ زد. با چشم‌های برزخی بهش نگاه کردم که اومد و سوار ماشین شد. به سمتش برگشتم و توی صورتش، فریاد زدم:

- عقلتو از دست دادی؟ مگه نمی‌دونی من یه ماشین قتلم؟! 

به در چسبیده بود و می‌لرزید. آروم گفت:

- منم باهات میام. 

سرم رو به نشون تاسف تکون دادم و چشم‌غره‌ای که حق نیکولاس بود رو نثار کلارا کردم. دوباره حرکت کردم و این‌بار واقعا از اون خونه دور شدم. 

اخمی که روی صورتم آویزون کرده بودم رو به مدت نیم‌ساعت، بی‌اینکه بدونم، حفظ کردم. جوجه‌ای که از آینه وسط ماشین آویزون بود، جلو و عقب می‌شد و وسوسه‌م می‌کرد از اونجا بِکَنمش! حیف که هدیه کلارا بود و این‌کارم، اشکش رو درمی‌آورد. 

ناگهان انگار که چیزی یادش اومده باشه، پرسید:

- راستی... اون گرگینه، بچه هم داشت؟ 

کلارا متوجه شده بود شنیدن اسم سباستین، چه تاثیری روم می‌ذاره و حالا اینطور خطابش می‌کرد. آروم گفتم:

- تا جایی که من می‌دونم نه، نداشت. 

سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. به خیابون‌های روشن لندن در دل شب خیره شد و با خودش زمزمه کرد:

- پس چرا یه اتاق بچه داشت؟ 

اختاپوس بالاخره کار خودش رو کرد و قطره اشک بزرگی، روی گونه‌م رد انداخت. 

  • مالک

ساندویچ هفتاد و هشت🍔

- نارسیس... فکر کنم باید نگه‌داری!

هشدار کلارا باعث شد از فکر بیرون بیام. ماشین پلیس یک کیلومتر جلوتر از ما ایستاده بود، فقط این نبود. چراغ آبی‌ توی دست مامور پلیس، به قدری جلب‌توجه می‌کرد که ندیدنش ممکن نبود. اشاره می‌کرد ماشین رو نگه‌دارم. 

سرعت ماشین رو پایین آوردم و در نزدیکیشون، ماشین رو کنار زدم. دو تا مامور مرد از جلو به سمتمون اومدن. 

زیر لب زمزمه کردم:

- بالاخره پیدام کردن! 

کلارا یک لحظه هم چشم‌های گشادش رو از مامورها جدا نمی‌کرد. با صورت رنگ پریده پرسید:

- حالا چی‌کار کنیم؟ 

قبل از اینکه بتونم جواب بدم، دو تقه به شیشه ماشین خورد. سینه‌م رو از هوای سنگین داخل ماشین پر کردم و شیشه رو پایین کشیدم.

مامور پلیسی که عینک آفتابی داشت، با صدای بم و جدیش که من رو یاد گوینده‌های مستند حیات وحش می‌انداخت، پرسید:

- نارسیس بلادبورن؟ 

تا اون لحظه، هیچ‌وقت تا این حد از اسمم بیزار نشده بودم. کاش هر چیز و هر کسی بودم، جز نارسیس بلادبورن. 

سر سنگینم رو تکون دادم و بر خلاف میل باطنیم، گفتم:

- خودم هستم. 

هر چند که اینها فقط تشریفات بیخود بود؛ اون مامورها بی‌شک می‌دونستن من کی‌ هستم و چرا باید ماشینم رو متوقف کنن. مامور ته‌ریش خاکستری رنگی که حدس می‌زدم دو هفته‌ست اصلاح نشده رو خاروند، این کار از ابهتش در نظرم کم کرد. 

- باید همراه ما به اداره پلیس بیاین خانم بلادبورن. 

کنار کشید تا درِ ماشین رو باز کنم و پیاده بشم. مامور پشت‌سرش، جوان‌تر و بی‌تجربه‌تر به نظر می‌رسید. شاید من فقط یکی از ده‌ها مجرمی بودم که در طول روز دستگیر می‌کردن، اما مامور جوان، با اشتیاق و کنجکاوی هر حرکتم رو دنبال می‌کرد.

کلارا بازوم رو گرفت و با چشم‌های‌ لرزان بهم نگاه کرد. نگاهش داد می‌زد که دوست نداره با اونها برم، اما می‌دونست این درست نیست، برای همین هم به زبونش نمی‌آورد. 

بهش اطمینان دادم:

- اتفاقی نمی‌افته، تو نجاتم میدی کلارا.

اخم کرد و سرش رو با اطمینان تکون داد. گفت:

- زیاد طول نمی‌کشه، طاقت بیار و مراقب باش! 

نیشخندی زدم و آخرین چیزی که بهش گفتم رو خوب به خاطر دارم. 

- من یه ماشین قتلم، فراموش کردی؟ اون جوجه‌پلیس‌ها باید مراقب باشن!

فشار دستش روی بازوم کمتر شد و چشم دزدید. پیاده شدم و مقابل دو مامور پلیسی که قد کوتاه‌تر از من بودن، ایستادم. 

مامور عینکی، دست به کمر زده بود اما مامور جوان، جلو اومد. برق دستبند‌های توی دستش، کمتر از برق چشم‌هاش بود. پرسیدم:

- اولین بارته این کارو می‌کنی، نه؟ 

صدای باز و بسته شدن در ماشین رو شنیدم. مامور جوان، اون دستبند‌ها رو در کمال شادی به دستم زد. کلارا جلو اومد و همونطور که گونه‌هاش به خاطر گریه برق می‌زدن، جیغ کشید:

- داری چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌خواست فرار کنه، مطمئن باش نمی‌تونستی سایه‌شم گیر بندازی! بازش کن! 

مامور پلیس جوان، بی‌توجه به کلارا، کلماتی که تا حالا فقط توی فیلم‌های جنایی شنیده بودم رو برام بازگو کرد:

- نارسیس بلادبورن، شما به جرم آدم‌ربایی دستگیر هستید. حق دارید سکوت کنید. هر چیزی که بگید، ممکنه در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه.

  • مالک

ساندویچ هفتاد و نه🍔

سردی دستبندهای فلزی، مو به تنم سیخ کرد. وزن این دستبندها بیشتر از اون چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. با این وجود، نیشخندی به مامور پلیس زدم و در واکنش به حرف‌هاش، گفتم:

- یادت رفت بگی حق گرفتن وکیل هم دارم. 

از اینکه یه مجرم، تازه‌کار بودنش رو بهش یادآوری کنه، عصبانی شد. ضربه‌ای به شونه‌م زد و گفت:

- راه بیوفت!

مامور عینکی، سری به نشان تاسف تکون داد و جلوتر از ما حرکت کرد. چشمکی برای کلارا زدم و به طرف ماشین پلیس رفتم. مامور جوان، در پشت رو برام باز کرد.

با آرنج به شکمش ضربه زدم و آروم گفتم:

- به نفعته دستاتو پیش خودت نگه‌داری جوجه‌پلیس!

شکمش رو گرفت و خم شد. صورتش کبود شده بود اما فریادش رو قورت داد و در ماشین رو توی صورتم کوبید. 

امروز اون سه روزی که از پدربزرگ مهلت گرفته بودم، به پایان می‌رسید. صدای مجری ورزشی توی رادیو که داشت مسابقات بسکتبال رو با هیجان گزارش می‌داد، آزارم می‌داد. 

درست یک‌ساعت بعد، توی اتاق بازجویی نشسته بودم. شیشه‌ای مقابلم بود که مطمئن بودم پشتش چند نفر ایستادن و با خودشون میگن: پس این همونیه که اون هفت‌تا بچه رو دزدیده؟

بازپرس مشتش رو به میز کوبید که صدای بدی ایجاد کرد. نگاهم رو با طمانینه، از شیشه گرفتم. بازپرس زن سیاهپوستی بود که احتمالا به والدین بچه‌ها قول داده بود مجرم رو گیر بندازه، وگرنه یک‌ساعت تمام، بازجویی رو کش نمی‌داد. 

دکمه کت طوسی‌رنگش رو باز کرد و گفت:

- حرف بزن بلادبورن! اگه خودت به جرمت اعتراف کنی، مطمئن میشم توی مجازاتت تخفیف بگیری. حالا بهم بگو... این بچه‌ها کجا هستن؟ 

به هفت عکسی که روی میز ردیف کرده بود زل زدم. صاحبین این عکس‌ها رو چندساعت پیش، توی انبار دیده بودم. اون موقع وضعیت به‌هم ریخته‌ای داشتن اما توی این عکس‌ها پوستشون می‌درخشید و لبخند می‌زدن. 

برای دوازدهمین بار از وقتی که وارد اتاق بازجویی شده بودم، این جمله رو تکرار کردم:

- من بی‌گناهم، آدم اشتباهی رو دستگیر کردید. 

این ادعا کاملا صحت نداشت، من بی‌گناه نبودم و حتی اگه نظر نیک رو می‌پرسیدن، بی‌شک بهشون می‌گفت نارسیس یه هیولاست. اما توی این موردِ بخصوص، من به طرز عجیبی در جایگاه قربانی قرار داشتم. 

  • مالک

ساندویچ هشتاد🍔

بازپرس خودکار رو توی دستش چرخوند. نگاهش اشعه‌ای داشت که من رو نسبت به هر حرکتم محتاط می‌کرد.

- فکر کردی می‌تونی از زیرش در بری؟ من سال‌هاست این کارو انجام میدم و بذار یه چیزی رو خیلی واضح بهت بگم، تو می‌دونی این بچه‌ها کجان! 

روی صندلیم جابه‌جا شدم، به هیچ عنوان راحت نبود و اگه بازپرس فقط کمی روی خوش نشون می‌داد، شاید می‌تونستم تقاضای یه صندلی بهتر داشته باشم. اما در حال حاضر تنها چیزی که از بازپرس عایدم می‌شد، یک جام زهر بود.

چشم‌ ریز کرد و گوشه چشم‌هاش با چروک‌های عمیق، جمع شد. آروم گفت:

- وقتی عکس‌ها رو دیدی، اصلا جا نخوردی. برعکس... طوری که انگار چیز جدیدی برات نبودن، خیلی سریع از روشون رد شدی. 

نفسم رو به بیرون فوت کردم. نمی‌دونستم کلارا داشت چه غلطی می‌کرد که اینقدر طول کشید، اما من داشتم کنترلم رو از دست می‌دادم. این زن داشت از یک قطره آب، طوفان می‌ساخت و قصد داشت من رو هم توش غرق کنه.

نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و بهش نگم:

- اینو از کتاب آموزش زبان‌بدن یا همچین چیزی یاد گرفتی؟ 

دست‌هام توی اون دستبندها بی‌تابی می‌کردن و بازپرس، انگار جامی از اکسیرِ صبر رو سر کشیده بود که خسته نمی‌شد. خواست چیزی بگه که همون‌لحظه، درِ اتاق بازجویی با صدای بلندی باز شد و وسط حرف بازپرس پرید. 

- عذر می‌خوام، اتفاق مهمی افتاده.

زن جوان که موهای فرفریش رو به زحمت با کش مهار کرده بود، جلو اومد و خم شد. چیزی در گوش بازپرس پچ‌پچ کرد و مردمک‌های قهوه‌ای رنگ بازپرس درشت شد. 

نگاه تهدیدآمیزی به من انداخت و بعد گفت:

- چطور ممکنه؟! 

از روی صندلی بلند شد و باهم از اتاق بازجویی بیرون رفتن. شونه‌هام پایین افتادن و نفس عمیقی کشیدم. 

  • مالک

ساندویچ هشتاد و یک🍔

بعد از چند دقیقه شمردن ترک‌های دیوار، بالاخره اون در کوفتی باز شد. همون مامور موفرفری جلو اومد و دستبندم رو باز کرد. مچ دستم رو مالیدم و بلند شدم.

- مرسی، می‌دونی؟ من دستبندهای طلا رو ترجیح میدم.

لب‌های باریکش رو به هم فشرد. شونه‌ای بالا انداختم و به طرف خروجی اتاق بازجویی رفتم. صدای نازک و دخترونه‌ش رو شنیدم که گفت:

- گفت بهت بگم، مطمئن باش دوباره همو می‌بینیم.

کی به جز بازپرس، می‌تونست همچین پیام پر مِهری برام بفرسته؟ بلند خندیدم و رو به دوربین گفتم:

- بهش بگو بی‌خیال من بشه، من از اون تیپ دخترهایی نیستم که عاشق زندانبانم بشم. 

از اداره پلیس بیرون زدم. دست‌هام رو باز کردم و ریه‌هام رو از هوای مطبوع صبح، پر کردم. صدای بوق رو شنیدم و در حالی‌که چشمم دنبال کلارا بود، نیک رو پشت فرمون دیدم. 

ابروهای بالا پریدَم، روی چشم‌هام سقوط کرد. زیر لب غر زدم:

- بهتر از این نمی‌شد! 

چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و به سمت ماشین رفتم. به محض اینکه سوار شدم، یکی از عینک آفتابی‌های خودش رو به طرفم انداخت. 

- بپا نسوزی!

چهرم رو جمع کردم و با نوک ناخن، عینک رو از روی پام کنار زدم.

- ترجیح میدم بسوزم تا این فاجعه رو بزنم! 

ابرویی بالا انداخت و برای اولین بار از وقتی سوار شده بودم، بهم نگاه کرد. پرسید:

- مشکلش چیه؟ 

- صورتیه! 

سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و ماشین حرکت کرد. از مقابل ایستگاه پلیس رد شدیم و من آرزو کردم توی زندگی‌های بعدیم هم با اون بازپرس پارانوئید آشنا نشم. 

- قبل از اینکه بیای، وکیل زنگ زد. همه بچه‌ها اظهاراتی رو دادن که ما ازشون خواسته بودیم. هیچ اسمی از تو یا سباستین... نبردن. 

به تماشای مغازه‌ها از پشت شیشه ادامه دادم. نیک که جوابی از من نگرفت، دوباره گفت:

- کلارا و بازرس باید تا حالا درخواست رفع پلمب‌ رو تحویل داده باشن. همه چی تموم شد نارسیس، فقط باید صبر کنیم.

گوشیم رو بیرون آوردم و روی اسم کلارا ضربه زدم. همونطور که بوق می‌خورد، نیک خندید و گفت:

- درسته، یادم رفته بود به کلمه صبر حساسیت داری.

  • مالک

ساندویچ هشتاد و دو🍔

قبل از اینکه فرصت کنم جواب نیک رو بدم، کلارا از پشت گوشی با صدای بلند از هیجان گفت:

- نارسیس؟! خوبی؟ 

به محض اینکه به چراغ قرمز رسیدیم، سبز شد. نیکِ خوش‌شانس! گفتم:

- من خوبم. اونجا اوضاع چطور پیش میره؟ 

صدای کلارا رو به سختی از صداهای بی‌ربط اطرافش تفکیک می‌کردم. نیک کروسانش رو بدون‌ تعارف به من گاز زد و اومِ کشیده‌ای از طعم خوبش گفت. 

- بازرس داره تلاششو می‌کنه، با اون زخم بزرگ، واقعا براش سخته مثل قبل حرکت کنه؛ ولی داره آدمای کت‌وشلوارپوشِ اونجا رو راضی می‌کنه. 

پوست خشک لبم رو با دندون کشیدم و چهرم از سوزش، درهم رفت. نیک میدونِ لستر رو دور زد و برای مجسمه ویلیام شکسپیر که بالای فواره ایستاده بود، دست تکون داد. اون طرفدار بزرگی بود که هروقت توی ترافیک گیر می‌کرد، هندزفری‌هاش رو در می‌آورد و فایل صوتی داستان تاجر ونیزی رو پخش می‌کرد. 

به کلارا گفتم:

- فقط تا نیمه‌شب وقت داریم کلارا!

به ساعت ماشین چشم دوختم که نُه صبح رو نشون می‌داد. دوباره تاکید کردم:

- اگه تا پونزده ساعت دیگه بلادبورن باز نشه، همه چیز پوچ میشه. 

بازگو کردن این کلمات، اضطراب خفقان‌آوری رو به هوای داخل ماشین اضافه کرد. به یاد آوردم این سه روز چطور گذشت؛ از گرفتن بازرس و دزدیدن پرونده، تا ملاقات با جادوگر و مرگ سباستین... حالا که به پایان باشکوهمون نزدیک شده بودیم، نمی‌تونستیم متوقف بشیم.

همزمان با نیک، به همدیگه نگاه کردیم؛ هیچ‌کدوم نمی‌خواستیم این اتفاق بیوفته. 

کلارا با مِن‌مِن گفت:

- ولی آخه... میگن سه روز طول می‌کشه تا درخواستمونو بررسی کنن. 

با حالت تهاجمی گفتم:

- پس اون بازرس بدردنخور داره چه غلطی می‌کنه؟ نگو که بیخودی زنده نگهش‌ داشتم!

کلارا کمی از ازدحام فاصله گرفت. لرزش صداش حالا به وضوح مشخص بود، اون هم داشت به احتمالات بد فکر می‌کرد. 

- بازرس داره سر اینکه یک روزه حلش کنن چونه می‌زنه، این بهترین حالته؛ البته اگه قبول کنن... هی آقا! بچه‌تون سُس ساندویچش رو به لباسم مالید! فکر نمی‌کنید به عنوان والدش، باید عذرخواهی کنید؟

مرد ناشناس اصرار کرد که هزینه خشکشویی رو بپردازه و کلارا همینطور که من هنوز پشت خط بودم، داشت با اون مرد، درباره اهمیت تربیت نسل جدید بحث می‌کرد. 

گوشی رو قطع کردم. نیک پرسید:

- اوضاع چطوره؟

شقیقه‌م رو مالیدم و جواب دادم:

- مثل همیشه، افتضاح. 

  • مالک

ساندویچ هشتاد و سه🍔

نیک سعی نکرد بهم روحیه بده، طبیعی هم بود؛ اون که کلارا نبود. تمام وزنم رو به صندلیم واگذار کردم و چشم‌هام رو بستم. با صدای خواب‌آلود گفتم:

- منو ببر خونه، نیاز دارم دوش بگیرم.

احتمالا نیک سرش رو تکون داد، هر چند که نمی‌تونستم این رو ببینم. بقیه مسیر برای من، در تاریکی مطلق گذشت. 

وقتی به خونه رسیدم، چشم‌هام رو از مجسمه مادر دزدیدم. با دست‌های مشت‌شده از مقابلش رد شدم و به طرف حمام طبقه بالا رفتم. وقتی یه دختربچه بودم و ظرف شکلات رو خالی می‌کردم، دقیقا همین‌طوری از مقابل مادر فرار می‌کردم.

بی‌شک الان هم مادر از اونچه بین من و سباستین گذشت، با خبر بود و من اطمینان داشتم کت این کارم رو تایید نمی‌کرد.

لباس‌هام رو با خشونت از تنم کندم، انگار چیز متعفنی به بدنم چسبیده بود. آب داغ رو باز کردم و چند دقیقه بعد، بخار تمام فضای حمام رو در بر گرفته بود. کف دست‌هام رو به دیوار پشت دوش چسبوندم، قطرات آب از نوک بینیم سقوط می‌کردن. 

اون روز یک ساعت زیر دوش بودم و این، یک رکورد تاریخی محسوب می‌شد. وقتی لباس‌های تمیز پوشیدم و با موهای خیس از پله‌ها پایین رفتم، ویل شبیه یک روح سرگردون جلو ظاهر شد.

- باید اینو ببینی نارسیس! 

جلو اومد و گوشه آستین لباسم رو کشید تا دنبالش برم. حداقل یادش بود چقدر از لمس شدن بدم میاد. وقتی به آشپزخونه رسیدیم، از جلوم کنار رفت و به میز اشاره کرد:

- من همه اینا رو برای تو آماده کردم. 

  • مالک

ساندویچ هشتاد و چهار🍔

روی اون میز کوچیک، یه ضیافت تمام عیار برقرار بود. استیک‌ و شراب و کاپ کیک‌هایی که با تخم‌چشم تزئین شده بودن. 

از میز بوی خون تازه آهو می‌اومد. به سختی جلوی خودم رو گرفتم که دماغم رو نگیرم و فرار نکنم! ویلیام با چشم‌های مشتاق من رو زیر نظر داشت، باید چیزی می‌گفتم.

- این خیلی..‌.

دنبال کلمه مناسبی گشتم. ویل دست‌هاش رو به هم کوبید که باعث شد کلاه آشپزی بزرگش روی سرش کج بشه. گفت:

- محشره؟ بی‌نظیره؟ فکر کنم کلمه‌ای که دنبالشی، خارق‌العاده‌ست.

نیکولاس از پشت نزدیک شد و گفت:

- همینطوره عزیزم، بهتره اجازه بدیم نارسیس از غذاش لذت ببره.

ویل بندهای پیشبند تمیزش رو باز کرد و موافقتش رو اعلام کرد. نیک قبل از اینکه بره، شونه‌ای بالا انداخت و من رو با اون غذاها که می‌تونست سه تا خون‌آشام کله‌گنده رو سیر کنه، تنها گذاشت.

گوشی توی دستم رو بالا آوردم، شماره کلارا رو لمس کردم. یک بوق، دو بوق، سه بوق، چهار بوق... جواب نداد. از آشپزخونه بیرون رفتم و با صدای بلندی گفتم:

- کلارا جواب نمیده، باید اتفاق بدی افتا...

نیک و ویل به سرعت از هم فاصله گرفتن. گوش‌هام داغ شد و جیغ زدم:

- تو خونه من از این کارا نکنید!

نیک زودتر به خودش اومد. گلویی صاف کرد و گفت:

- حتما مشغوله، وگرنه کلارا هیچ‌وقت تماسای تو رو نادیده نمی‌گیره. 

چشم ازش گرفتم و به نقطه کوری زل زدم. ساعت دوازده ظهر بود. آروم گفتم:

- همین هم نگرانم می‌کنه. 

  • مالک

ساندویچ هشتاد و پنج🍔

ویلیام از روی کاناپه بلند شد و با وجود اینکه چیزی روی لباسش نریخته بود، اون رو تِکوند. نوک انگشت‌هاش رو به‌هم چسبوند و متفکر گفت:

- طبق آخرین آماری که یادمه، تقریبا هشتاد درصد از تماس‌های دریافتی روی گوشی‌های موبایل، پاسخ داده نمی‌شن نارسیس شیرینم.

چشم‌غره‌ای به چهره جدیش در حین ادای اون استدلال‌ مسخره رفتم و گفتم:

- من جزو اون بیست درصدم ویل، روشنه؟ 

نیکولاس جلو اومد، اینقدر نزدیک که بوی شکلاتِ کروسانی که توی ماشین نصفه رها کرده بود رو از دهنش حس می‌کردم. با آرامش گفت:

- یکم دیگه صبر کن نارسیس! اگه بازم جواب نگرفتیم، اون موقع میریم دنبالشون.

چنگی به موهام زدم و اونها رو از جلوی صورتم به عقب هدایت کردم. هنوز نم داشتن ولی بوی اکالیپتوس شامپویی که استفاده می‌کردم رو دوست داشتم. 

یک ساعت آینده رو به مبل و گوشیم چسبیده بودم. پای چپم رو مدام تکون می‌دادم و وقتی چک کردم، با صد و هفتاد و هشت تماس از دست رفته مواجه شدم.

از جا بلند شدم و با قدم‌های بلند، جلوی نیک و ویل ایستادم. ویل دسته بازی رو توی هوا تکون داد و روی کاناپه جابه‌جا شد. اعتراض کرد:

- نارسیس برو کنار! نمی‌تونی من باعث سقوطم بشی، اونم وقتی که اینقدر به برنده شدن نزدیکم!

- من میرم دنبال کلارا.

همزمان با تموم شدن جمله‌م، صدای زنگ گوشیم بلند شد. ویل با چشم‌های وق‌زده به اطراف نگاه کرد و گفت:

- این صدای جیغ یه جغد نیست؟!

گوشی رو بالا آوردم و با دیدن اسم کلارا، بازدم عمیقم رو رها کردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم و بدون اجازه بهش، شروع به داد و بیداد کردم:

- یک‌ساعته هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا تماسامو جواب نمیدی؟ چی شد؟ اون بی‌مصرف تونست دوستای احمق‌تر از خودشو راضی کنه؟

اون طرف خط، سکوت برقرار شد. نیک و ویل هر کلمه‌ای که از دهنم بیرون می‌اومد رو با چشم‌هاشون قورت می‌دادن. 

صدای پشت خط غافلگیرم کرد وقتی گفت:

- سلام، من بی‌مصرفم. ما اینجا... یه مشکل کوچولو داریم.

  • مالک

ساندویچ هشتاد و شش🍔

خون‌آشام‌ها وقتی خبر غیرمنتظره‌ای می‌شنون، بدنشون فریز میشه، اما من اون لحظه، شعله کشیدن آتیش رو توی تک‌تو سلول‌هام احساس کردم. 

از قطع شدن تماس تا روشن شدن ماشینم، تنها چند ثانیه طول کشید. ویل فرصت نکرد شلوار طرحِ بادمجونش رو عوض کنه و نیک سعی داشت بفهمه بازرس چی بهم گفته. 

چشم‌های من فقط به جلو دوخته شده بود. از بین ماشین‌ها لایی می‌کشیدم، سبقت می‌گرفتم و توی لاین مخالف، رانندگی می‌کردم. صورت ویل به خاطر دلپیچه، سبز رنگ شده بود و هر لحظه ممکن بود آخرین وعده غذاش رو بالا بیاره.

- به خاطر... خدا... آروم برو... وای!

فرمون رو به موقع به سمت راست چرخوندم و کامیون، بدون زیر کردنمون، به راهش ادامه داد.

نیک دست‌های پهنش رو از روی گوش‌هاش برداشت و گفت:

- این سومین چراغ قرمزی بود که رد کردی. از صدای بوق ماشین‌ها سردرد گرفتم!

کیسه‌ای به طرف ویل گرفت و صدای عوق زدن‌های از ته دلش رو شنیدم. به آینه وسط نگاه کردم؛ همونطور که سرش توی کیسه‌پلاستیکی بود، انگشت شستش رو بالا آورد و گفت:

- زندم! 

زمزمه کردم:

- همیشه بدشانس بودم.

آخرین پیچ رو رد کردم و ترمز گرفتم. صدای جیغ لاستیک‌ها باعث شد آدم‌هایی که در اون حوالی بودن، با چهره‌های شاکی به من نگاه کنن. پیاده شدم که یه پوست موز روی صورتم فرود اومد.

- موندم کی به تو گواهینامه داده!

به پیرزن روی ویلچر نگاه کردم. نیک و ویل هم پیاده شدن. صورتم رو با آستین بلند پیرهنم پاک کردم و به طرف ورودی رفتم. 

نیکولاس به سمت پیرزن رفت و دلجویانه گفت:

- واقعا متاسفیم که شما رو ترسوندیم. نظرتون درباره یک قهوه چیه؟ مهمون من باشین! جدی میگم... ویلیام؟ عزیزم بیا اینجا!

بقیه صحبت‌هاشون رو نشنیدم، چون وارد بیمارستان ردکلیف شده بودم و داشتم مستقیم به طرف زن پشت پذیرش می‌رفتم. 

  • مالک

ساندویچ هشتاد و هفت🍔

دستم رو روی پیشخوان کوبیدم. زنی که حلقه چشم‌هاش به خاطر شیفت‌های سنگین، سیاه شده بود، به طرفم برگشت. چندتا برگه توی دستش داشت و موهای شرابی رنگش رو دم‌اسبی بسته بود.

بی‌مقدمه گفتم:

- کلارا میچل.

سرش رو تکون داد و تا ابد طول کشید تا دستش رو به موس لپتاپی که فقط چند سانتی‌متر باهاش فاصله داشت، برسونه.

رژ لبش تقریبا پاک شده بود و فقط روی خط لبش، اثر کمرنگی از رنگ کالباسی به چشم می‌خورد. این تقصیر ماگ بزرگ قهوه کنار دستش بود. بوی قهوه فوریِ توش رو می‌تونستم از یک سیاره دیگه هم تشخیص بدم.

-‌ متاسفم، مریضی به این اسم نداریم. 

لبخندی زدم که احتمالا با اون لب‌های پوست‌پوست شده، به اندازه کافی بانشاط نبود. زن همچنان به صفحه لپتاپش خیره بود و روی میز سفیدی که لیوان‌ها به مرور زمان روش خطوط دایره شکل جا گذاشته بودن، ضرب گرفته بود.

- خیلی خب، تو واقعا روز خوبی رو واسه احمق بودن انتخاب نکردی!

مسئول پذیرش سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد و همزمان، صدای نیک رو از پشت سرم شنیدم:

- تو هنوز اینجایی؟

کف دو دستم رو روی میز پیشخوان گذاشتم، زانوهام رو خم کردم و از جا پریدم. روی دست‌هام چرخیدم و تادا! پشت پیشخوان بودم. 

- چی‌کار می‌کنی؟ یا همین الان از اینجا میری، یا نگهبان رو خبر می‌کنم!

خم شدم و به صفحه لپتاپ نگاه کردم. هیچ نتیجه‌ای برای جست‌وجوی اسم لارا میچل وجود نداشت! 

ویل گفت:

- آروم باش! همیشه همینطوره، بهش عادت می‌کنی.

نیک سعی کرد مثل همیشه، نقش سفیر صلح رو بازی کنه. نمی‌دونم آیا نقشه‌ای برای بُردن جایزه صلح نوبل توی سرش داشت، یا این‌همه تقلا کاملا خودجوش درونش اتفاق می‌افتاد.

- ببینید، بیاید آروم باشید! مطمئنم یه اشتباهی پیش اومده. نارسیس؟ نظرت چیه بیای بیرون؟

حرف سی رو روی کیبورد فشار دادم و دوباره جست‌وجو کردم. خودشه! 

- متاسفم، من به نگهبانی اطلاع میدم.

تلفن رو برداشت و با صدایی که به قصد ترسوندن من، بلندش کرده بود، به نگهبان خبر داد. احتمالا وقتی نگهبان اونجا می‌رسید، مجبور می‌شدن دوربین‌ها رو چک کنن تا پیدام کنن. چون من اون چیزی که می‌خواستم رو پیدا کردم و قبل از اینکه تلفن رو قطع کنه، از پذیرش رفته بودم.

  • مالک

ساندویچ هشتاد و هشت🍔

تابلوی اورژانس رو دنبال کردم و چشمکی به دوربین مداربسته بالای سرم زدم. نیک سری به نشونه تاسف برام تکون داد و ویل، غرولند کنان گفت:

- بچه‌ها! می‌دونم همیشه کارهای مهمتری دارین، ولی هیچ‌کس منو با این شلوار جدی نمی‌گیره. 

راهروی اصلی به شدت شلوغ به نظر می‌رسید. خودم رو کنار کشیدم تا مسیر برای عبور تختی که یک پسر نالان روش خوابیده بود، باز بشه.

گفتم:

- نیک جدیت می‌گیره، مگه نه نیک؟ 

نیک با تکون دادن سرش تایید کرد و چشم‌های ویل هم نورانی شد.

همه‌جا زیادی سفید بود و صندلی‌های انتظار با آدم‌های پریشونی که نمی‌شناختم اشغال شده بود. بوی ضدعفونی‌کننده برای منی که حس بویایی قوی داشتم، دیوونه‌کننده بود.

- اینجاست.

در شیشه‌ای بزرگی که چراغ قرمز کوچیکی بالاش داشت رو باز کردم. بازرس برام دست تکون داد و ویل معترضانه پرسید:

- این کوسه چرا اینجاست؟

فاصله باقی‌مونده رو دویدم، بازرس سری برامون تکون داد و بدون حرف،‌ به یکی از تخت‌ها اشاره کرد. پرده رو کنار زدم و بالای سرش ایستادم. 

- چرا بی‌هوشه؟

بازرس مقابل من و طرف دیگه تخت ایستاد. 

- فقط خسته‌ست، پشت گوشی هم گفتم نارسیس. واقعا چیزی برای نگرانی وجود نداره.

دندون‌هام رو به‌هم فشردم و نیزه نگاهم رو به سمت چشم‌های بی‌دفاعش نشون گرفتم. گفتم:

- این در حوزه تشخیص تو نیست. 

نیک پرسید:

- چطور این اتفاق افتاد؟

بازرس موهای شونه نخوردش رو به پشت هدایت کرد، کتش رو روی دستش انداخته بود و کمرش خمیده‌‌تر از معمول به نظر می‌رسید.

توضیح داد:

- فقط یادمه وسط اداره از هوش رفت و من با اورژانس تماس گرفتم. دکتر آزمایشات لازم رو انجام داد، گفت فقط به خاطر خستگی و بی‌خوابی بوده. اون خیلی ضعیف شده.

- البته این داستانیه که تو داری تعریف می‌کنی.

نگاهش رو با کلافگی به من دوخت. مچ‌گیرانه پرسیدم:

- چرا اینقدر دیر خبر دادی؟ نگو که متوجه تماسام نشدی! کلارا هیچ‌وقت گوشیش رو میوت نمی‌کنه.

  • مالک

ساندویچ هشتاد و نه🍔

بازرس اخم ملایمی به چهره نشوند. از اینکه همیشه در جایگاه مضنون باشه، خسته شده بود اما این تقصیر چهره غیرقابل‌اعتمادش بود. هیچ‌وقت به مردهای بامزه اعتماد نکنید، وگرنه به فنا میرید! این یکی از هزار و هشتادتا قانونی بود که دویست سال قبل، برای خودم وضع کردم.

با حوصله توضیح داد، چون چاره دیگه‌ای نداشت:

- کلارا ازم خواست بهتون چیزی نگم، مخصوصا تو نارسیس... ولی تو اینقدر زنگ زدی که نتونستم ازت بی‌تفاوت باشم، لعنتی! حتی از پشت تلفن هم می‌تونی لجباز باشی. 

به نیک نگاه کردم و گفتم:

- کلارا ضعیف شده، می‌تونی یه چیزی براش پیدا کنی؟

ویل از پشت نیک گردن کشید و با اشتیاق گفت:

- البته! یه معجون مقوی از ترکیب خون خرگوش و دنده آسیاب شده میمون بلدم که خیلی گرونه ولی...

با دیدن چهره بازرس که از شدت انزجار مچاله شده بود، حرفش رو سریع تموم کرد:

- خیالت راحت، بزن بریم نیک!

نیک دستش رو جلو آورد تا بازوم رو بگیره، اما دستش توی هوا متوقف شد. زیر نگاه سنگینم، دستش رو عقب کشید و گفت:

- فقط... اگه چیزی نیاز داشتید، زنگ بزن!

بدون اینکه منتطر جواب باشه، پرده رو کنار زد و رفت. دقیقه‌های طولانی به صورت رنگ پریده کلارا نگاه کردم. زیر لب گفتم:

- من بدترین دوست دنیام. کاش می‌تونستم ازت در برابر خودم، محافظت کنم.

دستش رو توی دستم گرفتم و صبورانه، به تماشای کلارای غرق در خواب نشستم. چهرم رو درهم کردم و بو کشیدم، این بو رو می‌شناختم.

تخت رو دور زدم و به طرف بازرس رفتم. دست‌هاش رو بالا آورد و با تعجب، ازم فاصله گرفت. نیشخندی زدم و با یک حرکت، پیرهنش رو بالا زدم.

- بخیه‌ت باز شده بازرس!

لباسش رو پایین زد، کمی محکم این کار رو انجام داد که باعث شد چهرش از درد، مچاله بشه. 

- تو... تو بوی خون آدما رو تشخیص میدی؟ 

به کلارا نگاه کردم، اینقدر راحت خوابیده بود که دلم می‌خواست دهن تمام آدم‌های اون حوالی رو بدوزم تا صدایی مزاحمش نشه. گفتم:

- بهتره به یکی از پرستارا نشونش بدی، ممکنه عفونت کنه. 

دست‌هاش رو جلوی سینه‌ش جمع کرد و با چهره جدی پرسید:

- چندتا از قربانی‌هات بر اثر عفونت زخمشون مُردن؟ 

نفسم توی سینه قفل شد، این بی‌انصافی بود. کمی سکوت کردم، موهام رو پشت گوشم دادم و گفتم:

- آدما فکر می‌کنن عطر همه خون‌ها با هم یکسانه، ولی این اشتباهه. بوی خون هر کس، مثل هویت و اثرانگشتش، منحصربفرده. من بوی خونی که یک‌بار به مشامم خورده رو فراموش نمی‌کنم بازرس. 

  • مالک

ساندویچ نود🍔

بخش اورژانس با ورود یک بیمار جدید، به تکاپو افتاده بود، اما پشت پرده‌ و جایی که ما ایستاده بودیم، زمان به هیچ عنوان حرکت نمی‌کرد. 

بازرس نفس‌عمیقی کشید و گفت:

- متاسفم. 

شونه‌ای بالا انداختم و در حالی‌که موهای کلارا رو از روی صورتش کنار‌ می‌زدم، صادقانه گفتم:

- این کلمه رو زیاد نمی‌شنوم، مردم معمولا با نفرین و ناسزا ازم استقبال می‌کنن. 

- دویست سال قبل چه اتفاقی افتاد؟

دستم بالای صورت کلارا متوقف شد. بازرس کمی زمان داد تا سوالش رو هضم کنم، بعد گفت:

- دیشب به اون گرگینه گفتی دویست سال قبل قسم خوردی مردی رو به زندگیت راه ندی.

دستم رو عقب کشیدم و مشت کردم. وقتی فرصتش رو داشتم، باید بازرس رو می‌کشتم؛ اون موقع مجبور نبودم به یاوه‌گویی‌هاش گوش بدم.

حدس زد:

- این یه جور داستان شکست عشقی یا همچین چیزیه؟ 

گذشته با لبخند شرارت‌باری داشت گلوم رو می‌فشرد و نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود. نمی‌تونستم تصاویر توی ذهنم رو پس بزنم. خاطرات به قدری واضح بودن که انگار همین دیروز اتفاق افتادن و این در حالی بود که دویست سال از اون روز گذشته بود.

با ضعیف‌ترین صدای ممکن از بازرس پرسیدم:

- دیشب اون‌همه اتفاق افتاد و تنها سوالی که تو داری، اینه؟ 

بازرس به کلارا نگاهی انداخت. اون از جنگی که توی وجودم به راه انداخته بود، خبز نداشت. گفت:

-‌ حدس می‌زنم اون تنها کسیه که دوست داری. 

به طرفش برگشتم و چشم توی چشمش انداختم. از موش‌های فضول متنفر بودم، حتی اگه بانمک بودن. با بی‌تفاوتی محض بهش گفتم:

- بلادبورن باید قبل از نیمه‌شب باز بشه، و این تنها چیزیه که به تو مربوط میشه‌.

سگرمه‌های بازرس با لبخند موزیانه‌ای همراه شد. 

- یادت رفت تهدیدم کنی. 

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...