رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مالک

ساندویچ پنجاه🍔

از ماشین پیاده شدم و به طرف کلبه رفتم. دیوارهای کهنه‌ش هر لحظه ممکن بود فرو بریزن اما اون دیوارها بیشتر از دویست ساله که همینطور بودن. 

پنجره‌ها با غبار و خاک پوشونده شده بودن و سرنخی از داخل کلبه نمی‌دادن، اما من نیاز به سرنخ نداشتم. هر چی باشه، اولین بارم نبود که به اینجا می‌اومدم.

به در چوبی، فشار کوچیکی وارد کردم. در با صدای قیژ بلندی توی لولای زنگ‌زدش رقصید و باز شد. بینیم رو گرفتم، بویی شبیه به ترکیب لاشه وال آبی و زنجبیل به مشام می‌رسید... بوی جادوی سیاه بود.

در نگاه اول، فقط یه کلبه رها شده به نظر می‌رسید که سال‌ها بود کسی توش پا نگذاشته بود. هوهوی بادی از من رد شد و در رو محکم کوبید! نفسم حبس شد، اون اینجا بود.

خنجری که همیشه به کمرم داشتم رو بیرون کشیدم و مچ دستم رو با یک حرکت سریع، بُریدم. خون بدون معطلی، مچ دستم رو آلوده کرد. 

با صدای محکم فریاد زدم:

- من، نارسیس، تقاضای ملاقات با جادوگر رو دارم. 

سه بار این جمله رو تکرار کردم. زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد، سرم رو بین دست‌هام فشردم. صدای جیغ صدها زن رو بیخ ‌گوشم می‌شنیدم! این صدای فریاد تمام جادوگرهایی بودن که در آتش سوزونده شده بودن. 

جادوگر فریاد زد:

- کی جرئت کرده منو فرا بخونه؟

گوشم سوت کشید! ده‌ها موش با سرعت از کنارم می‌گذشتن. وقتی صدای فریاد کمتر شد، تونستم چشم‌هام رو باز کنم. کمی زمان بُرد تا تاریِ دیدم برطرف بشه و بتونم ببینمش. 

اونجا ایستاده بود و موش‌ها پشت سرش بودن. چشم‌های روشن‌شون تو دل تاریکی برق می‌زد! جادوگر مردمک‌های تماما سیاهش رو به من دوخت و گفت:

-بازم تو؟!

بلند خندید و صدای قهقهه‌ش، باعث تکون خوردن جمجمه‌م شد. دندون‌هام رو به‌هم ساییدم. اون قدرتمندترین جادوگر قرن بود و تظاهر به قوی‌بودن در مقابلش، بی‌فایده. 

  • پاسخ 90
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • مالک

ساندویچ پنجاه و یک💀

شنل سیاه‌رنگی از شونه‌های نحیفش آویزون بود. در زیبایی، به ملکه‌ها می‌موند؛ حتی موهای بلند و سیاهش از موهای گره‌خورده من، مرتب‌تر به‌نظر می‌رسید. 

انگشت اشاره‌ش رو بلند کرد و گفت:

- جلو بیا نارسیس، بذار چشماتو ببینم. 

صداش به سرخوشی یک زن بیست ساله بود، هیچ‌کس فکرش رو هم نمی‌کرد که اون دست‌های ظریف، چه پلیدی‌هایی در تاریخ رقم زده. 

چند قدم جلوتر رفتم و سرم رو بلند کردم. به سختی گفتم:

- به کمکت نیاز دارم ری‌را.

لب‌های سرخ ری‌را لبخند زیبایی زد که دلبری چهرش رو چند برابر کرد. موش‌ها هنوز نظاره‌گر گفتگوی ما بودن. 

- از آخرین باری که دیدمت، سال‌های زیادی گذشته.

همچنان به کف‌پوش چوبی کلبه چشم دوخته بودم. آخرین نفری که برای مدت طولانی به اون چشم‌ها نگاه کرد، عقلش رو از دست داد و با دست خالی، چشم‌های خودش رو از کاسه درآورد. 

با فریبایی ذاتی که در صداش داشت، ازم پرسید:

- بگو از این پیرزن چی می‌خوای؟

نفسی از هوای آغشته به اسطوخودوس گرفتم و گفتم:

- حقیقت رو می‌خوام. یک‌نفر با اسم من، دست به جنایت زده... باید بدونم کی این کارو کرده.

ری‌را سکوت کرده بود. خوب می‌دونستم که اون، همه‌ چیزهایی که گفتم رو می‌دونست، اما باید از زبون من می‌شنید تا بتونه معامله‌ای ترتیب بده. 

- چرا خودت دنبالش نمی‌گردی؟

تُن صدای آروم ری‌را، همون چیزی بود که باید ازش می‌ترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- وقتم کمه، فرصت جست‌وجو ندا...

ری‌را با آسودگی محض گفت:

- دروغه!

نفسم حبس شد. ری‌را به سمتم اومد و با هر قدمش، زمین زیر پام شروع به لرزیدن کرد. درست کنارم ایستاده بود وقتی توی گوشم نجوا کرد:

- تو می‌ترسی کسی که دنبالشی، خودت باشی نارسیس. 

سرم رو بلند کردم و در سیاهیِ چشم‌های آلوده به جادوش، غرق شدم. با افسونگری پرسید:

- تو اون بچه‌ها رو کُشتی؟ 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و دو🍔

گوشم سوت کشید! ناله‌ای از درد سر دادم و خم شدم. حافظه‌م داشت خودش رو کنکاش می‌کرد و این اتفاق، خارج از اراده من بود.

سرم رو دیوانه‌وار به اطراف تکون دادم:

- نه، نه، نه، نه... من این کارو نکردم.

با فریادم، همه چیز به حالت سکون برگشت. روی زانوهام افتادم، نفس‌نفس می‌زدم. ری‌را از من دور شد و گفت:

- من فقط اون سوالی رو ازت پرسیدم که خودت جرئت‌شو نداشتی. 

سایه‌م که روی دیوار کلبه افتاده بود، از من جدا شد و مستقل از من، به سمت تاریک خونه قدم برداشت، سمتی که جادوگر ایستاده بود. هر چی بیشتر اینجا می‌موندم، ضعیف‌تر می‌شدم.

به سختی بلند شدم، ریه‌هام از بوی جادوی سیاه ری‌را می‌سوخت و به خاطر ترک سایه‌م، سرم سبک شده بود. دست‌هام رو مشت کردم و گفتم:

- من دنبال حقیقتم، همین. 

صدام انگار داشت توی غار می‌پیچید و به گوش خودم می‌رسید. ری‌را چونه‌ش رو لمس کرد و پرسید:

- چی داری که بهم پیشکش کنی؟ 

معامله با جادوگر همیشه تاوان داشت. این، قسمتِ مورد علاقه اون بود؛ تنها دلیلی که به فراخوان ما موجودات زمینی جواب می‌داد، پیشکش‌های عجیبی بود که شاید کسی نمی‌دونست چرا براش ارزشمنده.

چونه‌م رو بالا دادم و پرسیدم: 

- چی می‌خوای؟ 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و سه💀

قسم می‌خورم که مردمک‌های سیاهش برق زدن! یک قدم نزدیک‌تر شد و بوی وال مُرده، شدیدتر از قبل، نفس کشیدن رو برام سخت کرد.

موهای بلندش که توی هوا معلق بودن، به طرفم هجوم آوردن و دور گلوم پیچیدن. 

- بذار ببینم...

چشم‌هام از حدقه بیرون زد، داشتم خفه می‌شدم! هر لحظه تصویر ری‌را تارتر می‌شد و من به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. فرشته مرگ رو می‌دیدم که با ردای سفیدش، مقابلم ایستاده بود و روحم رو فرا می‌خوند.

ری‌را با بی‌صبری گفت:

- زود باش نارسیس! چیزی که می‌خوامو نشونم بده. 

توی اون لحظات، خوب می‌دونستم که باید افکارم رو کنترل کنم و اونچه برام ارزشمند بود رو متصور نشم؛ اما نتونستم. نتونستم وقتی فرشته مرگ لمسم می‌کنه، به کلارا و مادر فکر نکنم.

قبل از اینکه چشم‌هام کامل بسته بشن، کلارا توی ذهنم پررنگ شد. چرا که همه موجودات در لحظه مرگشون، به عزیزترین‌شون فکر می‌کنن. 

صدای ری‌را رو شنیدم که گفت:

- عالیه! 

همون لحظه، راه نفسم باز شد. با طمع، تمام ریه‌هام رو پر از هوا کردم و سرفه، امونم رو برید. به زمین چنگ زدم و با چشم‌هایی که در اثر خفگی، پر از اشک شده بود، نالیدم:

- نه...

ری‌را لبخند زد، لبخندی که این‌بار چهرش رو ترسناک کرد، نه زیبا. دهنش به شکل اغراق‌آمیزی بزرگ شده بود و لبخندش گوش تا گوش امتداد داشت.

با صدایی که حالا دو رگه و جیغ مانند شده بود، گفت:

- می‌دونی قوانین معامله با من چطوره نارسیس. تو کلارا رو به من میدی و من هم در مقابل، حقیقتی که می‌خوای رو نشونت میدم. 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و چهار🍔

سرم رو بلند کردم و به چشم‌هایی که به سیاهی قیر بودن، نگاه کردم. ری‌را در موضع قدرت بود و ضعف من نسبت به کلارا، اسباب تفریحش رو فراهم کرده بود.

دستی به گلوی سوزناکم کشیدم و گفتم: 

- من پیشنهاد بهتری برات دارم. 

وقتی با گوش‌های خودم صدام رو شنیدم، تازه متوجه شدم تارهای صوتیم به چه روزی افتادن. نمی‌تونستم ببینم، ولی مطمئن بودم که موهای جادوگر روی گلوم رد انداخته بودن. 

ری‌را چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- من می‌دونم چی ازت می‌خوام نارسیس.

انگار صدای اون موش‌های احمق، داشت مغزم رو می‌جوید. حتی یک‌لحظه هم به اینکه کلارا رو بهش بدم فکر نکردم. مشت‌هام از شدت خشم می‌لرزید وقتی گفتم:

- باشه، ولی تو مشتاق نیستی پیشنهادم رو بشنوی؟ 

پره‌های بینی قلمیش، مچاله شد. ری‌را سر تا پای من رو برانداز کرد و توی جواب دادن، وقفه انداخت. سایه خودم رو دیدم که بهش نزدیک شد و در گوشش، چیزی فس‌فس کرد. 

ری‌را سری برای سایه خائنم تکون داد و گفت:

- می‌شنوم. 

شونه‌هام افتاد و بدنم از اون حالت دفاعی، خارج شد. به اینجاش فکر نکرده بودم. باید یه چیز ارزشمند پیدا می‌کردم تا توجهش رو جلب کنم. به چشم‌های خمارش نگاه گذرایی انداختم... چی برای معامله با این جادوگر داشتم؟ 

ناخوداگاه، لب‌ پایینم رو گاز گرفته بود. 

- نارسیس؟

اسمم رو که صدا کرد، جرقه‌ای در اعماق ذهنم روشن شد. خودشه! چشم‌هام از هجوم هیجان درشت شد. نفسی گرفتم و با لبخند کنترل‌شده‌ای بهش گفتم:

- شنیدم تو عاشق مکیدن روح‌های تازه‌ای ری‌را، اون روح‌هایی که هنوز به طور کامل از دنیا دست نکشیدن و در زمان حیاتشون، انرژی وصف‌ناپذیری داشتن...

لازم نبود گفته‌هام رو تایید کنه، چرا که از همین فاصله هم می‌تونستم ببینم چطور دهنش آب افتاده و آماده شکاره. گفتم:

-‌ تو می‌دونی کشتارگاه دزدان دریایی کجاست؟ 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و پنج🍷

سکوتش، بهم اجازه پیشروی داد:

- نمی‌دونی. 

ری‌را که هیچ‌وقت دوست نداشت دست‌کم گرفته بشه، ابروی هلالی‌شکلش رو بالا انداخت و گفت:

- اینطور نیست که ندونم، فقط... 

- فقط اینکه اون کشتارگاه، خارج از محدوده‌ چشم سوم توئه؛ درست میگم؟

دست‌هاش رو به کمر زد و تابی به گردن باریکش داد. به گوشه‌ای از کلبه زل زد و به نظر می‌رسید که داره با خودش حرف می‌زنه. 

- اون دزدای دریایی نادون! با خواهرم تبانی کردن و در قبال ارواحی که بهش پیشکش می‌کنن، زمان و موقعیت‌مکانی کشتی‌هایی که می‌خوان رو ازش می‌گیرن؛ کشتی‌های پر از طلا و جواهرات...

طوری آه کشید که چیزی نمونده بود دلم به حالش بسوزه! انگار از تصور اون‌همه روح تازه، پر از حسرت و حسادت شده بود. بهترین زمان برای گفتن پیشنهادم بود. 

قدمی به جلو برداشتم تا توجهش رو جلب کنم، بعد گفتم:

- جادوگر بزرگ! من نقشه کشتارگاه دزدان‌دریایی رو به شما پیشکش می‌کنم. 

غم از چهره افسونگرش رخت بست و اون چشم‌های پر از جادو، به آنی ستاره‌بارون شدن. لبخند بزرگی روی صورت استخوانیش نشست و گفت:

- معامله انجام شد.

بلند قهقهه زد و از دهانش، صدای خنده جادوگران مُرده هم شنیده می‌شد. گوش‌هام رو گرفتم تا به جنون نرسم. من همیشه از اینکه مرکز توجه باشم لذت می‌برم اما اینکه صدها موش‌ با چشم‌های سرخشون به من نگاه کنن، اون توجهی نیست که دلم بخواد! 

وقتی صداها کمتر شد، فریاد زدم:

- حالا نوبت توئه ری‌را! 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و شش🍔

از چشم‌های جادوگر دود سیاهی بلند شد و من رو طوری در بر گرفت که دیگه نمی‌تونستم هیچ چیزی ببینم.

صدای زوزه ضعیفی توی حلزونی گوشم می‌پیچید و هر لحظه هم داشت بلندتر می‌شد، انگار داشتم به منبع صدا نزدیک‌تر می‌شدم.

وقتی دود محو شد، من دیگه توی اون کلبه نبودم. به اطرافم نگاهم کردم، با درخت‌های بلند محاصره شده بودم. جایی وسط جنگل بودم، ولی کجا؟

زمزمه کردم:

- اینجا کجاست؟

صدای پا شنیدم، دونفر داشتن بهم نزدیک‌ می‌شدن. پشت یکی از درخت‌ها مخفی شدم. چند لحظه بعد، اون دو نفر اینقدر نزدیک شده بودن که صدای حرف‌هاشون رو به وضوح می‌شنیدم: 

- بهشون بگو آماده باشن! امروز میریم سراغ شکار هفتم.

گوش‌هام تیز شدن، این صدا رو قبلا شنیده بودم اما هر چقدر فکر کردم، به یاد نیاوردم کجا شنیدمش.

نفر دوم گفت:

- با اون شیش‌تای قبلی چی‌کار کنیم؟ خیلی سر و صدا می‌کنن. 

باید چهره‌شون رو می‌دیدم. آروم سرم رو خم کردم تا ببینم اون دو نفر کی هستن. همون لحظه، نفر اول گفت:

- برای اونا برنامه‌های خوبی دارم!

- واقعا شبیه پدر شدی سباستین.

دیدن چهره اون دو نفر همزمان شد با شنیدن اسمش... سباستین. به قدری غافلگیر شده بودم که جسم ضعیفم از تعادل خارج شد و روی زمین افتادم.

  • مالک

ساندویچ پنجاه و هفت🍔

با وحشت به سباستین و برادر کوچیک‌ترش نگاه کردم، اما اونها همچنان مشغول صحبت با همدیگه بودن.

- نگران نباش!

جادوگر درست از کنار سباستین گذشت و گفت:

- این فقط انعکاسی از گذشته‌ست، اونا نمی‌تونن تو رو ببینن نارسیس.

نفسم رو آروم به بیرون فوت کردم. به تنه درخت چنگ زدم و بلند شدم. ری‌را به من نزدیک‌تر شد. حالا که می‌دونستم سباستین من رو نمی‌بینه، راحت‌تر می‌تونستم نگاهشون کنم. 

جادوگر چونه‌ش رو بالا گرفت و پرسید:

- جوابی که می‌خواستی رو... پیدا کردی؟

سباستین و مارکو همچنان داشتن درباره جزئیات نقشه‌شون صحبت می‌کردن و هر لحظه از فکرِ بلایی که قرار بود به سر من بیارن، خوشحال‌تر می‌شدن.

سرم رو تکون دادم:

- بله. 

- پس کار ما اینجا تموم شده. 

پلک زدم و... به کلبه برگشته بودم. کلبه‌ای که نه جادوگر و نه موش‌های موذیش، هیچ‌کدوم اونجا نبودن. سایه‌م روی دیوار چوبی کلبه افتاده بود و از جادوگر هیچ اثری باقی نمونده بود، به جز یک ساعت شنی. 

گوشم زنگ زد و همون‌ لحظه، صداش رو شنیدم که گفت:

- تو خوب می‌دونی اگه اون چیزی که می‌خوام رو برام نیاری، چه اتفاقی می‌افته، مگه نه؟

صدای خنده‌های سرخوشش توی سرم پیچید. ناخوداگاه آب دهانم رو قورت دادم. من با جادوگری معامله کردم که زمانی، نوزادهای خودش رو تکه‌تکه کرده بود؛ پس خوب می‌دونستم چه چیزی در انتظارمه. 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و هشت🍔

وقتی از کلبه خارج شدم، انگار سال‌ها گذشته بود. احساس می‌کردم ساعت‌ها بهم مُشت زدن و کوه بزرگی رو روی کمرم حمل کردم. تنها چیزی که می‌خواستم، یک لحظه، فقط یک لحظه بستن چشم‌هام بدون فکر کردن به چیزی بود. 

آفتاب از پشت شاخ و برگ‌ درخت‌ها داشت هر قدمم رو تماشا می‌کرد؛ هر چند خودش رو به غروب بود، من داشتم به طلوعم نزدیک‌ می‌شدم. 

به محص اینوه توی ماشین نشستم، چهار جفت چشم بهم زل زدن. کلارا پیش‌دستی کرد و پرسید:

- ادموند بود، مگه نه؟ 

به صورت گِردش نگاه کردم. کلارا از اتفاقات توی کلبه خبر نداشت و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمید. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم تا دورش حلقه نشه، چون این چیزی بود که اون لحظه بیشتر از همه می‌خواستم.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

- منم همین فکرو می‌کردم، ولی این قضیه ربطی به ادموند نداره.

صدای از پشت سرم بلند شد:

- ادموند کیه؟! 

کسی به سوال بازرس اعتنا نکرد. اون هم بعد از اینکه یک یکمون رو در انتظار جواب، رصد کرد، بی‌خیال شد و پوف بلندی کشید. 

کلارا با بی‌طاقتی پرسید:

- خب پس کی پشت این ماجراست؟

دست‌هام رو روی فرمون گذاشتم و گفتم:

- اون عوضیِ از خود راضی، سباستین.

کلارا ابروی کوتاهش رو بالا انداخت، اون تنها کسی بود که از ماجرای سباستین با خبر بود. ویل نتونست بیشتر از این ساکت بمونه؛ همونطور که موهای فرفریش رو می‌خاروند و فکر می‌کرد، گفت:

- تنها سباستینی که من می‌شناسم، پیرمرد بی‌دندونی بود که تو همسایگی مادربزرگم زندگی می‌کرد. همیشه من و بقیه بچه‌ها رو می‌ترسوند و خوراکی‌هامونو به زور از دستمون می‌گرفت...

بازرس با چشم‌های وق‌زده نالید:

- محص رضای خدا! یکی حرفاشو ترجمه کنه. 

  • مالک

ساندویچ پنجاه و نه🍔

نگاه کینه‌توزانه ویلیام، به سمت بازرس نشونه رفت. نیک دست ویل رو لمس کرد و گفت:

- بعدا داستان اون پیرمرد احمقو برام تعریف کن.

صورت ویل در لحظه، پر از آرامش و محبت شد. انگار هر لحظه ممکن بود توی نگاه نیک غرق بشه! با شیدایی گفت:

- تو تنها کسی هستی که منو می‌فهمه. 

واکنش بازرس از چشمم دور نموند‌. دیدم که چطور چهرش رو مچاله کرد و عضلاتش منقبض شد. معترضانه گفت:

- میشه منو از وسط این دوتا کفتر عاشق بردارید؟

لبخندم رو قبل از اینکه از چشم‌هام به لب‌هام برسه، پس زدم و گلوم رو صاف کردم. بازرس یقه پیرهنش رو از گلوش فاصله داد و پرسید:

- بالاخره میگین سباستین کدوم خریه یا نه؟ 

- خر نه، اون گرگینه‌ست. 

دستی به صورتش کشید. کلارا روی صندلیش ولو شد و یکی از لپ‌هاش رو پر از باد کرد. نیک از پشت سرم پرسید:

- چه دلیلی داره یه گرگینه همچین نقشه‌ای برای بلادبورن بکشه؟ اینطور نیست که پلمب شدن رستوران، سودی برای اون حرومزاده‌ها داشته باشه. 

ویل با تعجب گفت:

- نیکولاس! تو... تو بلدی فحش بدی؟

هیجان‌زده شده بود و من می‌ترسیدم که فراموش کنه سه نفر دیگه هم توی ماشین حضور دارن!

نیک رو نمی‌دیدم ولی حدس می‌زدم چقدر به هم ریخته، حرف زدن از گرگینه‌ها همیشه منقلبش می‌کرد. اون‌ها ارزشمندترین داراییش رو ازش گرفته بودن، پدرش رو. 

کلارا برای اختتامیه ماجرا گفت:

- اون یه گرگینه‌ معمولی نیست...

به من نگاه کرد، انگار می‌خواست از چشم‌هام بخونه که مشکلی با بازگو کردن گذشته‌ام ندارم. بی‌درنگ حرفش رو ادامه دادم:

- من و سباستین قرار بود باهم ازدواج کنیم. 

  • مالک

ساندویچ شصت🍔

- چی؟! 

ویل و نیک، همزمان این رو پرسیدن. شونه‌ای بالا انداختم و به جلوم خیره شدم، بدون اینکه بدونم دارم به چی نگاه می‌کنم.

- چرا ازدواج نکردین؟ تا جایی که فهمیدم، نقاط مشترک زیادی هم دارین. 

بازرس با اخم‌های درهم این رو ازم پرسید. دیدم که ویل، سقلمه‌ای بهش زد، اما اون اهمیت نداد. کلارا چشم‌غره‌ای رفت که بازرس نمی‌تونست ببینه، بعد بهش گفت:

- این یه ازدواج قراردادی بود، برای تموم شدن جنگ بین خون‌آشاما و گرگینه‌ها. 

بازرس پوزخندی زد و گفت:

- بی‌خیال کلارا! می‌خوای باور کنم دوستت کوچک‌ترین اهمیتی به صلح و آرامش اطرافیانش میده؟ 

فرمون توی مُشتم بیشتر فشرده شد. صورتم بدون کوچک‌ترین واکنشی، از توی آینه داشت بازرس رو حین ادای اون کلماتِ گنده‌تر از دهنش نظاره می‌کرد.

کلارا فقط اخم‌هاش رو توی هم فرو کرد و چیزی در دفاع از من نگفت. خب، این یکی کمی درد داشت، فقط کمی. 

- حق با توئه، صلح اونا کوچک‌ترین اهمیتی برای من نداشت، هنوزم نداره. من دنبال سهم خودم از این قرارداد بودم...

چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:

- بلادبورنو می‌خواستم. 

بازرس همچنان از توی آینه نگاهم می‌کرد. خط اخمش عمیق‌تر از قبل شده بود و باعث شد از خودم بپرسم مگه این دقیقا همون کلماتی نیست که انتظار داشت از من بشنوه؟ 

ویلیام آرنجش رو به شیشه تکیه زد و گفت:

- شرط می‌بندم پدربزرگ خوشتیپت اینو ازت خواست.

باید به ویل می‌گفتم که پدربزرگ خوشتیپم از کسی چیزی نمی‌خواد، اون فقط دستور میده و ما مُهره‌هایی هستیم که باید ازش اطاعت کنیم. 

کلارا با لب‌های غنچه‌شده گفت:

- اینطورم نبود که سباستین، آدم بدی باشه. اون واقعا جذابه... حداقل تا چند سال قبل که اینطور بود. هنوزم نمی‌فهمم مشکلت با اون پسر بیچاره چی بود که بعد از گرفتن رستوران، زیر همه‌چی زدی و ولش کر...

نگاه تیزم رو که دید، دهنش رو بست. کلارا درست می‌گفت، اما نه درباره خوشتیپ بودن سباستین... اون واقعا من و مشکلاتم رو نمی‌فهمید. 

ماشین رو روشن کردم و گفتم:

- به اندازه کافی شنیدین، باید بچه‌ها رو پیدا کنیم.

کلارا با چشم‌هایی که امید رو دوباره بهشون راه داده بود، نگاهم کرد و پرسید:

- می‌دونی کجان؟ سالمن؟

پام رو روی پدال گاز فشردم و گفتم:

- امیدوارم که باشن. 

  • مالک

ساندویچ شصت و یک🍔

چشم‌های همه‌ خالی بود و این یعنی مغزشون پر از افکار متناقضه. چقدر خوب که فکر کردن، بی‌صداست و من نظرشون درباره خودم رو نمی‌شنیدم، هر چند حدس می‌زدم چی از سرشون می‌گذره. 

کنار زدم و ماشین رو متوقف کردم، انگار ترمزِ افکارشون رو هم کشیدم. به اطراف نگاه کردن و ویل با پوزخند گفت:

- خدافظ بازرس.

به زن قد بلندی که از جلوی ماشین رد می‌شد، نگاه می‌کردم و معطوف کیف دوشیِ اون بودم؛ به نظر می‌رسید از تولیدات خاص و محدود برند موردعلاقه منه. 

بازرس گفت:

- من جایی نمیرم.

زن وارد کافه‌ای با تم سیاه و زرد شد. ای کاش می‌تونستم بهش بگم قهوه‌های اونجا افتضاحن و باید خودش رو نجات بده، ولی اولویت‌های دیگه‌ای داشتم. به هر حال، اینطوری هم نیست که مردم بتونن مزه قهوه رو از روی استوری اینستاگرامش متوجه بشن.

کلارا به پشت سرش نگاه کرد و گفت:

- تو که واسه رفتن از پیش ما لحظه‌شماری می‌کردی، چی شد نظرت عوض شد؟

قبل از اینکه بازرس جوابی بده، گفتم:

- بازرس جایی نمیره، ویل میره. 

ویل که غافلگیر شده بود و غرورش جلوی بازرس، سرخورده به نظر می‌رسید، گفت:

- ولی من می‌خوام اون گرگِ جذاب رو ببینم! 

- ویل!

نیک معترضانه اسمش رو صدا زد. انگار اون هم با وجود اینکه اغلب مواقع، منطقی و حساب‌شده عمل می‌کرد، روی چشم چرونی دوست‌پسرش حساس بود.

قبل از اینکه ماجرا بزرگ بشه، مداخله کردم:

- من جای دیگه بهت نیاز دارم. باید بری خونه، یه نقشه رو پیدا کنی و به کلبه‌ای که الان رفتم ببری... کلارا یه تیکه کاغذ بهم بده!

کلارا دستش رو توی کیف کوچیکش بُرد و جیرینگ‌جیرینگِ آویزهای عروسکی کیفش، توی ماشین پیچید. برگه کوچیک نارنجی‌رنگی رو به سمتم گرفت. برگه رو روی فرمون گذاشتم و همونطور که می‌نوشتم، ادامه دادم:

- فقط توی کلبه بذارش و از اونجا بیا بیرون! شنیدی چی گفتم؟

ویل از احساس مهم بودن ماموریتش، سینه‌ش رو جلد داده بود. با جدیت تمام، سرش رو تکون داد. برگه رو به سمتش گرفتم:

- اینجا نوشتم نقشه رو کجا مخفی کردم. 

برگه رو از دستم قاپید و نگاهی به نوشته‌های روش انداخت. در رو باز کرد تا پیاده بشه، بازرس لحظه آخر گفت:

- متنفرم از اینکه اینو بهت بگم، ولی مراقب باش! شاید مامورای پلیس اونجا پیداشون بشه.

نیک بهش خاطر نشان کرد که از در مخفی برای ورود استفاده کنه و ویلیام که حالا از جانب همه، جدی گرفته شده بود، احترام نظامی گذاشت و دور شد.

  • مالک

ساندویچ شصت و دو🍔

با رفتن ویل، درِ کافه‌ اون طرف خیابون هم باز شد و زن بلوند با چهره درهم ازش بیرون اومد. این کافه باید باریستاش رو عوض می‌کرد، وگرنه نمی‌تونست زیاد اینجا دووم بیاره.

- منتظر چی هستی؟

سری برای کلارا تکون دادم و ماشین رو روشن کردم. از ردیف ماشین‌های پارک‌شده خارج شدم و سرعتم رو بیشتر کردم. چیزی به شب نمونده بود و دومین روزم داشت به گذشته می‌پیوست.

بعد از حدود نیم‌ساعت رانندگی، وقتی ستاره‌های شب روشن‌تر از همیشه بودن، بالاخره رسیدیم. کلارا گفت:

- فکر کردم میریم دیدن سباستین، اینجا دیگه کجاست؟  

- اون انبارو اونجا می‌بینی؟ وقتی با سباستین بودم، یادمه که از این مکان برای کارهای مخفیانه‌ش استفاده می‌کرد. 

کلارا انگشت اشاره من رو دنبال کرد و متوجه انبار شد. سرش رو به نشون تفهیم، بالا و پایین کرد. نیک سرکی کشید و پرسید:

-‌ تو فکر می‌کنی اون بچه‌ها رو اینجا نگه‌داشته؟ 

در رو باز کردم و گفتم:

- می‌فهمیم. 

ازشون خواستم توی ماشین منتظر بمونن. بازرس وقتی این رو شنید، فاصله بین ابروهاش رو کمتر کرد و اون اخم محبوبش رو به چهره نشوند. 

قبل از اینکه بتونم پیاده بشم، نیک مچ دستم رو گرفت و گفت:

- اگه اونجا بودن، بهمون خبر بده. لطفا تنها حرکت نکن! باشه؟ 

نیشخند زدم. دستم رو رها کرد و من از ماشین فاصله گرفتم. با احتیاط به انباری نزدیک شدم و متوجه دو نفر جلوی در شدم. ‌دو مرد درشت هیکل اونجا بود که داشتن نگهبانی می‌دادن. 

- چطور بریم داخل؟

وارد گارد دفاعیم شدم و در یک آن، خنجرم رو برای حفاظت از خودم، بالا آوردم. کلارا لبخند خجلی زد و دست‌هاش رو بالا گرفت:

- آروم باش! منم.

نفسی که توی سینه‌م حبس شده بود رو به بیرون فوت کردم و خنجر رو پایین آوردم. چشم‌های کلارا در تاریکی شب می‌درخشید. گفتم:

- فکر می‌کردم بهت گفتم که تو ماشین منتظر بمونی.

لب‌هاش رو غنچه کرد و گفت:

- من که چیزی نشنیدم. 

  • مالک

ساندویچ شصت و سه🍔

نگاه خیره‌ام رو از روش برنداشتم. کلارا به شکل نمایشی‌ خندید و دستی به موهای کوتاهش کشید. بالاخره اعتراف کرد:

- خیلی خب، بازرس عصبیم کرد.

ابرویی بالا انداختم و تکرار کردم:

- بازرس عصبیت کرد؟!

به نقطه نامعلومی زل زد و گفت:

- آره، می‌گفت شما چه‌جور دوستی هستید که تنهاش می‌ذارید و از این چرت و پرتا. به نظرش کاملا مشخص بود که تو قراره بدون ما وارد حرکت بشی.

به لب‌های صورتی‌رنگ کلارا نگاه می‌کردم که بدون وقفه تکون می‌خوردن، من حتی صداش رو هم واضح می‌شنیدم اما نمی‌دونم چرا، اصلا معنی حرف‌هاش رو نمی‌فهمیدم.

چونه‌ش رو بالا گرفت و ادامه داد:

- البته من می‌دونستم همه اینا فقط نقشه‌‌ست که ما رو سرگرم کنه و خودش در بره، اما بازم با غرهاش عصبانی شدم دیگه.

با انگشت‌هاش بازی کرد. به ماشین که خیلی دورتر از ما بود، نگاهی انداختم. به یاد آوردم وقتی می‌خواستم ویل رو بفرستم، بازرس چی گفته بود: "من جایی نمیرم!"

سرم رو تکون دادم تا افکار بی‌نتیجه، از گوش‌هام بیرون بریزن. شونه‌های کلارا رو محکم گرفتم و گفتم:

- برگرد به ماشین! 

- ولی من دوستتم، باید باهات بیام.

- فقط برو کلا...

وقتی صدام بلند شد، با دستپاچگی دستش رو جلوی دهنم گذاشت و من رو همراه خودش خم کرد.  

- هیس!

- کی اونجاست؟

صدای یکی از مردهای جلوی انبار بود. به چشم‌های کلارا نگاه کردم که از اضطراب، مدام این طرف و اون طرف رو نگاه می‌کرد. دستش رو از جلوی دهنم کنار زدم و گفتم:

- اون پنجره کوچیکو می‌بینی؟ باید از اونجا وارد انبار بشی.

- خب توام بیا!

جواب دادنم کمی زمان بُرد. 

-‌ من... سرگرمشون می‌کنم.

کلارا سرش رو تکون داد و هنگام تبدیل، مردمک‌هاش قرمز و درخشان شدن. خفاش کوچولو بال زد و به طرف پنجره انبار رفت. حالا باید حواس اون دوتا رو پرت می‌کردم؛ اگه فقط یکی از ما رو می‌دیدن، زیر اون دندون‌های گرگی‌شون تیکه‌تیکه می‌شدیم.

  • مالک

ساندویچ شصت و چهار☠️

یکیشون خیلی کوتاه با تلفن حرف زد و بعد، دوباره شروع به راه رفتن جلوی در انبار کرد. باید می‌رفتم و با چشم‌های خودم می‌دیدم اونجا چه خبره!

سنگ بزرگی که جلوی پام بود رو برداشتم و به دورترین نقطه از خودم پرت کردم. صدای بلندی که ایجاد کرد، توجه نگهبان‌ها رو به خودش جلب کرد. سری برای دوستش تکون داد و به طرف صدا رفت. 

حالا فقط یه گرگینه اونجا بود. زانوهام رو خم کردم و قدم‌های بدون صدا و سریع برداشتم. پشت به من ایستاده بود و خوشحال بودم که موقع مرگش، صورتش رو نخواهم دید. من ری‌را نبودم که از این کار لذت ببرم.

درست پشت سرش وایستادم، احتمالا منتظر برگشت دوستش بود. اینقدر نزدیک بودم که حتی می‌تونستم صدای نفس‌هاش رو بشنوم. ادموند همیشه بابت اینکه می‌تونستم بدون اینکه کسی بفهمه به هدیه‌های کریسمس دستبرد بزنم، بهم حسادت می‌کرد. 

فکر کردن به ادموند، باعث شد قبل از بالا بردن خنجر لبخند بزنم. خنجر بالا رفت و قبل از اینکه روی گردن گرگینه بشینه، زمزمه کردم:

- متاسفم.

صدای خِرخِرش رو شنیدم. رنگ خونش زیر نور ماه، می‌درخشید. روی صورت زمین افتاد و من وقتی از کنارش رد می‌شدم، خنجرم رو از گردنش بیرون کشیدم. 

کلید رو از جیبش برداشتم و در آهنی انبار رو هول دادم، باید اعتراف کنم که سنگین بود. با باز شدن در، صدای زمزمه‌ها برای لحظه‌ کوتاهی قطع شد. بعد، نور ماه، به تاریکی انبار غلبه کرد و من تونستم صورت‌های رنگ‌پریده‌شون رو ببینم. 

کلارا جلو اومد. نفس راحتی کشیدم و گفتم:

- می‌دونستم که زنده‌ان! 

کلارا دست‌هاشون رو باز کرده بود، با این وجود می‌تونستم حدس بزنم که چقدر محکم بسته بودنشون. چرا که رد طناب‌ها روی مچ دست و پاهاشون، زخمی و خون‌مُرده شده بود. 

سه دختر و چهار پسر اونجا بودن. طوری به من نگاه می‌کردن، انگار قرار بود سلاخیشون کنم.

کلارا مقابلشون ایستاد و گفت:

- نترسید! ما فقط می‌خوایم کمک کنیم.

سه دختر و یک از پسرها همون لحظه زیر گریه زدن. یکی از اون‌ها گفت:

- خیلی ترسیده بودیم، ممنونیم، از شما خیلی ممنونیم.

کلارا لبخند زد و دوتاشون رو در آغوش گرفت. یکی از دخترها به من نزدیک شد که چشم‌غره‌ای بهش رفتم تا سرجاش بمونه و نزدیک نشه. 

چشم‌هام رو چرخوندم و بلند گفتم:

- خیلی خب... ما باید از اینجا بریم، همین الان!

همون لحظه، صدای محکمی که انتظارش رو نداشتم، بلند گفت: 

- جایی می‌رفتید؟

کلارا جیغ کشید و بچه‌ها پشتش قایم شدن. همه‌شون با چشم‌های وق‌زده و مردمک‌های لرزون، به پشت سرم خیره شده بودن. برنگشته هم می‌دونستم چه کسی اینجاست، این صدا رو می‌شناختم؛ همون صدایی بود که ری‌را نشونم داد. آروم به سمتش برگشتم. کلارا حق داشت... اون هنوزم جذاب بود!

  • مالک

ساندویچ شصت و پنج🍔

سباستین تنها نیومده بود، چهار نفر دیگه هم باهاش بودن و من هیچ کدومشون رو نمی‌شناختم. دست‌هام رو مشت کردم. هیچ شانسی در برابرشون نداشتیم، البته اگه می‌خواستیم زنده از این در بیرون بریم. 

گردنم رو کج کردم و گفتم:

- چی شد؟ از دیدنم خوشحال نشدی؟ 

سباستین بهم نزدیک‌تر شد. حالا تنها چیزی که می‌دیدم، چشم‌های آبی‌رنگی بود که هیچ نشونه‌ای از خشم نداشت. رد زخم بزرگی که از ابرو تا تیغ گونه‌ش امتداد داشت، در نگاه اول چهرش رو ترسناک می‌کرد. 

لب زد:

- انتظار نداری که بغلت کنم و بهت خوش‌آمد بگم؟ 

- انتظار دارم وقتت رو با نقشه کشیدن برای من تلف نکنی.

بدون کوچک‌ترین واکنشی، هنوز داشت خیره نگاهم می‌کرد. نفس عمیقی کشید که گرماش رو روی پوست صورتم حس کردم. رو به افرادش گفت:

- ادبتون کجا رفته؟ اینطوری از مهمونامون پذیرایی می‌کنید؟ 

دونفر از گرگینه‌ها به سمتمون اومدن. به اون هفت تا نوجوون نگاه کردم، داشتن بی‌صدا اشک می‌ریختن. در کثری از ثانیه، دست‌هاشون دوباره بسته شد؛ احتمالا حتی محکم‌تر از قبل. چرا که از شدت درد، لب‌هاشون رو گاز می‌گرفتن و ناله‌های خفه‌شون رو می‌شنیدم. 

کلارا درست کنارم ایستاده بود، فریاد زد:

- هی خیکی گنده! زورت به اون بچه‌ها می‌رسه؟ 

گرگینه طناب رو کشید و با بلند شدن صدای جیغ دختری که داشت دستش رو می‌بست، نشون داد موعظه یه خون‌آشام، کوچک‌ترین اهمیتی براش نداره.

کلارا دندون قروچه‌ای کرد و من حواسم بود دستش رو اینقدر محکم بگیرم که نتونه به اون گرگینه حمله کنه. اگه کار به درگیری ختم می‌شد، همه اون بچه‌ها کُشته می‌شدن و من بلادبورن رو از دست می‌دادم. 

سباستین نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:

- بریم. 

دو نفر از گرگینه‌ها درست پشت سرمون راه می‌رفتن و سباستین، دست در جیب، جلومون بود. وقتی از انبار بیرون رفتیم، در آهنی پشت سرمون کوبیده شد و صدای قفل شدنش رو شنیدم. 

سباستین به دو نفری که جلوی انبار موندن، گفت:

- اینجا رو تمیز کنید. 

 به جنازه گرگینه‌ای که کشته بودم، نگاه کردم.  می‌تونست به جای دوستش، دنبال صدا بره و زنده بمونه. حداقل من بهش گفتم که متاسفم. 

یه ون مشکی جلوی در بود، ما رو سوارش کردن. کلارا مدام به انبار نگاه و اشک‌هاش رو محکم پاک می‌کرد. صورت و نوک بینیش قرمز شده بود.

به سباستین که درست مقابلم نشسته بود، چشم دوختم و پرسیدم:

- کجا دارم میریم؟ 

ون حرکت کرد. سباستین روی صندلیش جابه‌جا شد و سرش رو بلند کرد. موهای قهوه‌ای رنگش روی چشم‌هاش سایه انداخته بود وقتی جواب داد:

- جایی که بهش تعلق داری.

  • مالک

ساندویچ شصت و شش🍔

سرم رو به صندلیم تکیه دادم و گفتم:

- می‌خوام ببینم اگه راهش دوره، بخوابم. 

سباستین چیزی نگفت و پلک‌های من هم منتظر جواب اون نموندن. کم‌کم همه صداها قطع شدن و من بعد از دو روز بالاخره تونستم بخوابم. 

چهل و هفت دقیقه بی‌خبری مطلق توی دنیایی که هیچ پدربزرگ و ادموند و سباستینی توش وجود نداشت، چیزی بود که حقیقتا بهش نیاز داشتم. 

با صدای کلارا چشم‌هام رو باز کردم و هوشیار شدم. ون متوقف شده بود و صندلی سباستین خالی بود. پیاده شدیم و من تازه فهمیدم کجا ایستادم. 

- یالا!

سباستین باید به افرادش کمی درس ادب می‌داد. کلارا سرش رو برای دیدن انتهای اون ساختمونِ آسمون‌خراش مقابلمون، بلند کرد و گفت:

- اینجا دیگه کجاست؟ 

جوابی ندادم. به طرف ورودی باشکوه خونه رفتیم. کلارا سقلمه‌ای بهم زد و گفت:

- چطور می‌تونی اینقدر بی‌خیال رفتار کنی؟ باورم نمیشه درست جلوی کسی که قرار قاتلت بشه، گرفتی خوابیدی. 

حس عجیبی از مواجهه دوباره با این مکان داشتم. روزی که از اینجا رفتم، فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت دوباره بهش برگردم. کلارا از من ناامید شده و داشت اطراف رو وارسی می‌کرد. 

وقتی وارد خونه شدیم، گرمای عجیبی به گونه‌هام سیلی زد. مبل‌های چرم سیاه، تابلوهای اروتیک و چراغ‌هایی که درست مثل روز اولشون بودن. 

کلارا سوتی کشید و بیخ گوشم گفت:

-‌ عجب قصری داره شازده!

نگاه خالیم رو به بالای راه‌پله طلایی دوختم که سباستین داشت ازش پایین می‌اومد. تیشرت فیتی که پوشیده بود، برای نمایش عضلاتش انتخاب درستی بود. برام سخت بود در اون لحظه بتونم تصویر بدون لباسش رو از حافظه‌م پاک کنم.

- الان می‌تونم بهت بگم... خوش اومدی.

  • مالک

ساندویچ شصت و هفت🍔

سباستین این خوش‌آمد رو با بی‌تفاوت‌ترین لحن ممکن گفت و مقابلمون ایستاد. چشم‌هاش طوری بهم نگاه می‌کرد، انگار در حال تماشای یک رهگذر غریبه هست.

به اطراف نگاه کردم و گفتم:

- انگار تنها چیزی که توی این خونه عوض شده، تویی.

قدمی به جلو برداشتم که گوشه لبش، شکل محوی از یک لبخند نصفه گرفت. فکر کردم مخاطبش منم، اما وقتی حرف زد، متوجه شدم با افرادشه:

- خنجرشو ازش گرفتین؟ 

جا خوردم. یکی از اون‌ها جلو اومد و خنجر رو کف دست سباستین گذاشت. سرش رو کج کرد و به سمت پله‌ها برگشت. گفت:

- بیا بالا!

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- کی گفته قراره کاری که تو بهم میگی رو انجام بدم؟

روی پله پنجم ایستاد. برگشت و اشاره‌ای به دو مرد پشت سرم کرد. منتطر بودم افرادش بهم نزدیک بشن تا مقابله کنم، اما هیچ‌کدوم به سمت من نیومدن. بیرون رفتن و با دونفر دیگه برگشتن.

سباستین جواب داد:

- اونا گفتن. 

لازم نبود به پشت‌سرم نگاه کنم، فریاد کلارا همه چیز رو مشخص کرد وقتی گفت:

- نیک! تو حالت خوبه؟ 

صدای بازرس رو شنیدم:

- اونقدرام که می‌گفتی، خوشتیپ نیست.

سباستین به من نگاه کرد، اون فکر می‌کرد من به بازرس درباره چهره جذابش، چیزی اسپویل کردم. من هیچ‌وقت این حرف رو به زبون نیاوردم ولی به این معنی هم نبود که باهاش مخالفم. 

بالا رفتن از پله‌ها رو از سر گرفت و این بار من هم دنبالش رفتم. 

  • مالک

ساندویچ شصت و هشت🍔

طبقه بالا سه تا در داشت. اگه درست به خاطر می‌آوردم، یکیش اتاق‌خواب، دومیش دفترکار و سومیش... اتاق بچه‌ آینده‌مون بود. کنجکاو بودم بدونم وسایل اتاق سوم رو دور ریخته، یا مثل طبقه پایین، نگهشون داشته. 

در سفید رنگ دفترکارش رو باز کرد و عقب ایستاد تا اول، من وارد بشم. به میز کارش نزدیک شدم و خراشِ قدیمی روش رو لمس کردم. 

از پشت بهم نزدیک شد و چیزی که توی سرم بود رو با صدای بلند تعریف کرد:

- یکی از پیرهنای منو پوشیده بودی، با لیوان آب و دارو اومدی تو و گند زدی به جلسه آنلاینم. اصرار داشتی که به دارو نیاز دارم. منم بهت گفتم...

- گفتی که فقط به من نیاز داری. 

دستم رو از روی میز برداشتم. اون‌روز اینجا اوضاع از کنترل خارج شد و لیوان از دستم، روی میز افتاد و شکست. این، اون قسمت از ماجرا بود که هیچ‌کدوم دوست نداشتیم دربارش حرف بزنیم. 

فکر نمی‌کردم مواجهه با سباستین، اینقدر سخت بشه. باید به یاد می‌آوردم واسه چی اینجام.

نفسی گرفتم. روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم و سباستین، پشت میزش نرفت. جلوی من نشست و پا روی پا انداخت. بازرس واقعا کور بود که کاریزمای این مرد رو انکار می‌کرد. 

سوالی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود، پرسیدم:

- چطوری فهمیدی من اونجام؟

- بهشون گفته بودم بهم زنگ بزنن. 

ابروهام در هم شد. به فکر فرو رفتم و گفتم:

- عجیبه! تقریبا مطمئنم که اون دونفر منو ندیدن.

لبخند زد، لبخندی که می‌گفت اون کیلومترها جلوتر از من ایستاده و چیزهای بیشتری می‌بینه، چیزهایی که من قادر به دیدنشون نبودم. 

گوشه چشم‌هاش چین افتاد و گفت:

- بهشون گفتم به محض اینکه بوی بادوم شنیدن، بهم خبر بدن.

تقریبا به خودم لرزیدم. دنباله‌ی نگاهش رو که گرفتم، تازه تونستم شیشه خالی روی میز رو ببینم. شیشه خالی عطری که همیشه استفاده می‌کردم.

  • مالک

ساندویچ شصت و نه🍔

سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس می‌کردم، من به شیشه عطر چشم دوخته بودم و اون به من. اگه فقط ذره‌ای سباستین رو می‌شناختم، می‌دونستم که داره واکنشم رو می‌سنجه.

احساساتم رو قبل از اینکه توی چهرم نمود پیدا کنن، خفه کردم. سرم رو به سمتش برگردوندم و گفتم:

- ازت می‌خوام اون هفت نفرو آزاد کنی، خودم مطمئن می‌شم که هیچ اسمی از تو و افرادت بُرده نشه. فقط آزادشون کن! 

سباستین بازدمش رو با صدای بلندی آزاد کرد و گفت:

- اَوامِر تو اینجا اعتباری نداره نارسیس کوچولو.

دسته‌ صندلی رو طوری در مشتم فشردم که تمام احساساتم تخلیه بشه، حواسم بود که نباید بشکنمش. ناگهان چیزی دیدم که باعث شد شونه‌هام پایین بیوفته و قفسه‌سینه‌م تیر بکشه. 

سباستین سریع متوجه مسیر نگاهم شد. دستش رو بالا آورد و به حلقه‌ طلایی رنگ اون نگاه کرد. گفت:

- این حلقه تنها چیزیه که به خاطر آوردی؟ 

نگاهم رو به میز شیشه‌ای که بین من و سباستین قرار گرفته بود دوختم. سباستین باعث می‌شد فکر کنم تمام اتفاقاتی که افتاده، تقصیر خودم بوده. این حس رو دوست نداشتم. 

نفسی گرفتم و تلاش کردم تمام افکار اضافی و بیهوده رو با بازدمم، بیرون بریزم. هنوز زیر ذره‌بین چشم‌های تیز این مرد بودم. 

سرم رو بلند کردم و گفتم:

- نه سباستین، من تمام وسایل طبقه پایین رو هم به خاطر میارم. همه اونها سلیقه من بودن، اینطور نیست؟ 

پوست پیشونیش به خاطر بالا رفتن تاج ابروهاش، سه تا خط بزرگ افتاد. دوست داشت بفهمه با این حرف‌ها می‌خوام به کجا برسم. 

لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم:

- این باعث شد فکر کنم تو یا اینقدر احمقی که وسایل منو هنوز نگه‌داشتی، یا طوری ورشکست شدی که امکان عوض کردن اثاثیه خونه‌تو نداری. 

  • مالک

ساندویچ هفتاد🍔

بدون لحظه‌ای عقب‌نشینی، با سوالش بهم حمله کرد:

- توی انبار گفتی می‌دونستی که اون بچه‌ها زنده هستن، چرا اینو گفتی؟ یا بهتر بپرسم... از کجا می‌دونستی اونا زندن؟ 

جواب دادم:

- چون تو قاتل نیستی سباستین، هیچ‌وقت نبودی. فکر می‌کردم به همین خاطر اون آدم‌ها رو نکشتی، ولی وقتی اینجا اومدم... متوجه شدم اشتباه می‌کردم. 

توجهش رو به حرف‌هام جلب کرده بودم. ادامه دادم:

- تو فقط به خاطر رسیدن به هدفت، اونا رو زنده نگه‌داشتی. می‌دونستی اگه بچه‌ها رو بکشی، نمی‌تونی منو به اینجا بکشونی. 

بالاخره توی اون مردمک‌های خالی و خسته، ردی از احساس نشست؛ چیزی مثل تحسین یا رضایتمندی بود. گفت:

- قبول کن که نقشه خوبی کشیدم. 

پوزخندی زدم. پنجه پاهام رو توی کفشم جمع کردم و گفتم:

- تو هیچ می‌دونی چی‌کار کردی؟ به خاطر تو من بلادبورن رو برای همیشه از دست میدم.

انگار گفتگو داشت به جایی هدایت می‌شد که سباستین می‌خواست. با آسودگی گفت:

- می‌تونی از دستش ندی... من مرد روشن‌فکریم نارسیس، همیشه به حق انتخاب خانم‌ها احترام می‌ذارم؛ و درباره تو... همه‌چیز به تصمیم خودت بستگی داره. 

ما روی دو صندلی، مقابل هم نشسته بودیم و داشتیم بحث می‌کردیم، اما من حس متفاوتی داشتم. انگار گوشه تُشک گیر افتاده بودم و داشتم پشت‌سرهم مُشت می‌خوردم. داور هم برای اعلام شکست من و بالا بردن دست سباستین، لحظه‌شماری می‌کرد. 

به مسابقه پلک نزن بینمون، با بستن چشم‌هام خاتمه دادم. آخرین تلاشم رو برای متقاعد کردن سباستین و برگردوندن اون از مسیر‌ی که در پیش گرفته، کردم:

- تو نمی‌تونی منو پیش خودت نگه‌داری. چرا متوجه نیستی؟ ما فقط به خاطر خونواده‌هامون قرار ازدواج گذاشتیم. من تا اون شب، حتی اسم تو رو هم نمی‌دونستم...

  • مالک

ساندویچ هفتاد و یک🍔

سباستین از جا بلند شد و چند قدم بی‌هدف برداشت. حالا وسط اتاق ایستاده و دست‌هاش رو پشت کمرش قلاب کرده بود. نمی‌تونستم صورتش رو ببینم اما قصد داشتم تمام امیدی که در سینه داشت رو ازش بگیرم. 

ادامه دادم:

- من هیچ‌وقت دوستت نداشتم سباستین. فقط‌ برای به دست آوردن بلادبورن، مجبور بودم چند وقتی تحملت کنم. به محض اینکه پدربزرگ رستوران رو به من داد، با خوشحالی ترکت کردم.

همون روز بود که پدربزرگ، من رو از عمارت بیرون کرد و سال‌ها باهام حرف نزد. این رو به سباستین نگفتم، چون به هیچ عنوان نباید مثل یک قربانی به نظر می‌رسیدم. 

سباستین از پیله سکوتش بیرون اومد، پرسید:

- من همه این‌ها رو می‌دونم، چرا فکر‌ می‌کنی فراموش کردم؟ 

صداش به قدری جدی بود، انگار داشت درباره اخبار آب و هوا اظهار نظر می‌کرد. حتی ذره‌ای از موضعش پایین نیومده بود. گلوم خشک شده بود و هوای دفتر با ریه‌هام سازگاری نداشت.

سباستین ادامه داد:

- برای همین هم این نقشه رو کشیدم، تو دفعه قبل هم به خاطر بلادبورن به من نزدیک شدی. ازت می‌خوام این بارم به رستوران فکر کنی نارسیس! اگه من اون بچه‌ها رو بُکشم، تو هیچ راهی برای اثبات بی‌گناهیت و پس گرفتن بلادبورن نخواهی داشت. 

سباستین حالا رو به من ایستاده بود و حرف می‌زد. بلند شدم، دست‌هام رو روی سینه جمع کردم و چشم ریز‌ کردم. 

- اگه قبول نکنم چی؟ می‌خوای زندانیم کنی؟ 

سرش رو عقب کشید، از این سوال خوشش نیومده بود. گوشی رو از جیب شلوار جینش بیرون کشید و به کسی پیام داد. 

  • مالک

ساندویچ هفتاد و دو💀🍷

در باز شد و نیک و بازرس به داخل اتاق پرت شدن. فکم منقبض شد، دست و پاشون رو با زنجیرهای آهنی بسته بودن. با انزجار به سباستین نگاه کردم و پرسیدم:

- داری منو با اونا تهدید می‌کنی؟ 

صحنه تمام و کمال در اختیار سباستین بود، اما صورتش کوچک‌ترین نشانی از پیروزی یا خوشحالی نداشت. برعکس، انگار اون بازنده این اتاق بود. 

خنجر کوچیک من رو از جیبش بیرون کشید و جلوی صورتم گرفت. آروم پرسید:

- نقاشیِ روی صورتمو با همین خنجر کشیدی، مگه نه؟ 

به زخم قدیمی و بزرگی که از ابرو تا زیر چشمش امتداد داشت، نگاه کردم. بازرس، بی‌موقع وسط حرف بزرگ‌تر‌ها پرسید و گفت:

- نوش جونت! 

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

- من فقط می‌خواستم از اینجا برم، تو نباید اون روز جلومو می‌گرفتی. 

به طرف بازرس رفت و خنجر رو به آرومی روی صورتش سُر داد. نوک تیز خنجر درست روی چشمش بود و با کوچک‌ترین فشاری، کار رو تموم می‌کرد. 

- می‌دونم نیک برات ارزشمنده، با اون کاری ندارم. ولی اگه مجبورم کنی، این آدمیزاد هم به اون هفت‌نفر اضافه میشه. 

بازرس حتی خودش رو عقب نکشید، فقط به من نگاه می‌کرد. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به سمتش رفتم. خنجر رو از بین انگشت‌های سباستین بیرون کشیدم و اون مقاومتی نکرد. 

مقابل بازرس نشستم و همونطور که نگاهمون به‌هم دوخته شده بود، خنجر رو با یه حرکت سریع، وارد شکمش کردم. خون بازرس، پیراهنش رو گلگون و گرماش روی انگشت‌هام جریان پیدا کرد. آخِ بلندی که گفت، پرده گوشم رو به لرزه درآورد. 

  • مالک

ساندویچ هفتاد و سه💀🍷

با چهره مچاله و رنگ‌پریده، به من نگاه کرد. خون داشت کف دفتر سباستین رو کثیف می‌کرد و تمیز کردنش، زمان می‌برد.

خنجر رو از بدنش بیرون کشیدم و خونریزی شدت گرفت. انگشت‌هام اینقدر محکم به اون خنجر کثیف چسبیده بودن، که حتی خودم هم نمی‌تونستم لرزش‌شون رو تشخیص بدم. 

بلند شدم و تیغه‌های خنجر رو با مالیدن به لباس سباستین، تمیز کردم. بازرس لبش رو گاز گرفته بود و از شدت درد، مثل جنین توی خودش جمع شده بود.

چشم‌های بی‌پروام رو به سباستین دوختم و گفتم:

- من یه اشتباهو دو بار تکرار نمی‌کنم. دویست سال قبل، قسم خوردم که هیچ مردی رو به زندگی و قلبم راه ندم، و نمیدم. دیگه هرگز منو تهدید نکن!

چشم‌های خالی سباستین به لبخندِ روی لبش نمی‌اومد. دست‌هاش رو توی جیب شلوارش برد و برق حلقه توی دستش، خاموش شد. سرش رو تکون داد، طوری که آدم‌ها وقتی مست می‌شن، سرشون رو تکون میدن. خالی از هر چیزی!

به چشم‌هام نگاه کرد و چیزی گفت که پوسته محکمم رو در هم شکست:

- برای خروج از اینجا، باید اول من رو بُکشی. 

نفسم توی سینه حبس شد! هِن‌هن بازرس مدام حواسم رو پرت می‌کرد، اما صدای ده‌ها قدم‌ رو شنیدم که پشت‌سرم وارد اتاق شدن.

سباستین گفت:

- چرا تمومش نمی‌کنی؟ 

از گوشه چشم به گرگینه‌ها نگاه کردم، جنگیدن باهاشون غیرممکن بود. امشب ماه کامل بود و قدرت اونها چندبرابر می‌شد. زانوهام لرزید.

سباستین دو قدمی که بین‌مون فاصله انداخته بود رو پیمود، سرش رو خم کرد و زمزمه‌وار گفت:

- من این خونه و جسم رو تنها به امید برگشت تو نگه‌داشتم و سال‌ها به دوش کشیدم نارسیس. حالا که شکست خوردم، دلیلی برای ادامه زندگی نَ....

دهنش باز موند و نتونست حرفش رو تموم کنه. خنجری که توی قلبش فرو کرده بودم، مزین به خون تیره‌رنگش شد.

سباستین روی زانوهاش افتاد. حالا اون عضلات بی‌نقص، با خونش خیس شده بودن. دستم اینقدر می‌لرزید که نتونستم اون خنجر رو بیرون بکشم. 

سرش رو بالا آورد و گفت:

- می‌دونستم... می‌دونستم می‌تونی. 

این، آخرین باری بود که نگاهم کرد. چشم‌هاش بسته شد و پیکر بی‌جونش، جلوی پاهام سقوط کرد. قطره اشکی که روی صورتم لیز خورد، روی گونه سباستین فرود اومد. من، اون‌روز توی خونه‌ای که خودم چیده بودم، کنار جسد مردی که دوستم داشت، ایستاده، دفن شدم. 

  • مالک

ساندویچ هفتاد و چهار🍷

- تو چی‌کار کردی؟

نیک بود که با ناباوری محض، این رو پرسید. با چشم‌های وق‌زده به سباستین که حالا جنازه‌ای بیش نبود، خیره شده بودم. انگار دنیا همون لحظه که خنجرم، سینه سباستین رو درید، متوقف شد. 

من قرار بود امیدش رو از ازش بگیرم، اما حالا اون مُرده بود. 

به سختی گفتم:

- من... من باید کلارا رو پیدا کنم.

پاهام رو که شبیه دو تکه چوب خشک شده بود، روی زمین کشیدم. دستم رو به دیوار گرفته بودم، نمی‌تونستم از پسِ باری که روی شونه‌هام سنگینی می‌کرد بربیام. 

اثری از گرگینه‌هایی که چند دقیقه قبل، جلوی دفترکار سباستین برام دندون تیز کرده بودن، نبود. چشم‌هام دو دو می‌زد و بوی خون زير دماغم بود.

تلفن توی جیبم لرزید. به چهارچوب در تکیه زدم و انگشت سردم رو روی دکمه سبز رنگ کشیدم. 

- هیچ معلوم هست شما کجایین؟ نیک چرا گوشیشو جواب نمیده؟ هشتاد و شیش تا پیام واسه کلارا فرستادم. متاسفم نارسیس، ولی چاره‌ای جز زنگ زدن بهت نداشتم. وقتی همدیگه رو دیدیم، می‌تونی بابتش داد و بیداد راه بندازی!

لب‌های خشکم رو مثل ماهی باز و بسته کردم، هیچ صدایی ازشون خارج نشد. خودت رو جمع و جور کن نارسیس! نفسی گرفتم و گفتم:

- ویل، برات لوکیشن می‌فرستم.

گلوم می‌سوخت و سینه‌م خس‌خس می‌کرد. سرم رو به چهارچوب در تکیه زدم و با ته مونده توانم گفتم:

- با دکتر چارلی بیا! 

ویل شروع به دویدن کرد، نفس‌نفس زنان پرسید:

- دکتر برای چی؟! موقعیت نگران‌کننده‌ای وجود داره؟

چشم باز کردم و به بازرسی که چهره‌اش از درد مچاله شده بود، نگاه کردم. گفتم:

- نه ویل، همه چیز تحت کنترله.

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...