رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

  • مالک

ساندویچ شماره بیست و پنج🩸

نفس کلارا حبس شد و برای لحظاتی، حتی پلک هم نزد. دست‌هام رو روی سینه جمع کردم و دوباره به پیکر سنگی مقابلم نگاه کردم.
با لکنت گفت:
- چرا این شکلی... منظورم اینه که کمی... فقط کمی غیرعادیه.
سرم رو به نشونه تایید، تکون دادم. کلارا اولین و احتمالا تنها کسی بود که هویت مجسمه رو براش فاش می‌کردم؛ خودش هرگز این رو نمی‌فهمید.
-‌ آخرین باری که مامانو دیدم، همین شکلی بود.
انگشت‌های باریک و سرد کلارا با هدف همدردی، دور بازوم پیچیده شد. به چشم‌های اشک‌آلودش نگاه کردم. با لب‌های برچیده گفت:
- متاسفم.
- تخم‌چشم‌هاش از حدقه جدا شده بود و روی زمین افتاده بود... با این وجود، نگاشون کن! هنوزم دارن منو تماشا می‌کنن. اون روزم همینطور داشتن نگام می‌کردن.
کلارا همیشه بی‌درنگ از کنار پیکر می‌گذشت تا مبادا اتفاقی، نگاهش بهش بیوفته؛ حالا ولی تمام قد در کنار من ایستاده بود و مجسمه مادر رو نگاه می‌کرد.
- نمی‌تونم تصور کنم چقدر بهت سخت گذشته.
هربار چشم‌هام رو می‌بستم، این تصویری بود که می‌دیدمش. این رو به کلارا نگفتم و با ملایمت، بازوم رو از بین انگشت‌های یخیش آزاد کردم.
به دستش خیره شد. پرسیدم:
- چی شد؟
دستش رو بست و شونه‌ بالا انداخت.
- چیز مهمی نیست، برای یه لحظه فکر کردم انگشت‌هام گرم شدن.
دستم رو مشت کردم. کلارا برای خوردن ساندویچش، من و مجسمه مادر رو ترک کرد. باید به اتاق شکنجه بر می‌گشتم.

  • مالک

ساندویچ شماره بیست و شش🩸

هلال ماه با ابرهای سیاهِ شب محاصره شده بود اما با گستاخی تمام، همچنان می‌درخشید. از پشت پنجره می‌تونستم ببینمش. روز اول به پایان رسیده بود و فقط دو روز دیگه، مهلت داشتم. 

ادموند خوشحال بود، احتمالا با لیندا شکست من رو جشن می‌گیرن و لحظه‌شماری می‌کنن تا این دو روز هم به پایان برسه. 

از پنجره فاصله گرفتم. صدای گریه ضعیفی از آشپزخونه شنیده می‌شد. وقتی به آشپزخونه رفتم، دیدمش. کلارا بود که زانوهاش رو بغل گرفته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت.

وقتی نزدیک‌ شدم، عکس توی گوشیش توجهم رو جلب کرد. یه سلفی از خودش و متیو که توش، تیشرت‌های ست پوشیده بودن و با انگشت‌هاشون قلب درست کرده بودن.

کلارا متوجه من شد. دماغش رو بالا کشید و با آستین لباسش، صورتش رو پاک کرد. وقتی دید دارم به گوشیش نگاه می‌کنم، از روی زمین برش‌داشت.

بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید:

- چیزی می‌خواستی؟ 

یخچال رو باز کردم و همبرگرم رو برداشتم. چشمم به نوشیدنی روی میز افتاد، لیوان رو برداشتم و یک‌نفسه سرش کشیدم. کوکتل کلاسیک بود. تُندی کوکتل، گلوم رو زد و باعث شد چشم‌هام رو برای چندلحظه ببندم. 

قبل از اینکه از آشپزخونه برم، پرسیدم:

- خیلی دوسش داشتی؟

پشت به کلارا بودم و نمی‌تونستم صورتش رو ببینم. فین‌فین کرد و با صدای لرزونش لب زد:

- هیچ‌وقت کسیو اندازه متیو دوست نداشتم.

سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه خارج شدم. نیک رو دیدم که با فاصله کمی ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. 

کلارا از پشت سرم گفت:

- واسه چی میری پایین نارسی؟ 

همینطور که به نیک نگاه می‌کردم، جوابش رو دادم:

-‌ باید بهم بگه چطور بلادبورنو پس بگیرم. 

لحظاتی سکوت کرد و بعد با صدای بلند از تعجب پرسید:

-‌ مگه بازرس زنده‌ست؟!

  • مالک

ساندویچ شماره بیست و هفت🩸

نَرده سرد رو لمس کردم و قبل از اینکه از پله‌ها پایین برم، کلارا بازوم رو از پشت کشید. غمِ چشم‌هاش ماسیده بود و الان، تعجب توی چشم‌های درشتش مشهود بود.

- صبر کن ببینم! چطور ممکنه کسی از اتاق شکنجه زنده برگرده؟ 

با همون چشم‌های تهی، بهش خیره شدم و جواب دادم:

- هنوز اون چیزی که می‌خوامو بهم نداده. 

کلارا چشم‌هاش رو بست و نفس‌عمیقی کشید. سعی داشت آروم بمونه. شمرده شمرده گفت:

- گفتی یه آتو ازش پیدا کردی، نگفتی؟ قرار شد ازش استفاده کنی تا بازرسو به حرف بیاری. چی بود اون؟ 

زبونم رو روی لب‌هام کشیدم. کوکتل بهم سرگیجه خفیفی داده بود که تمرکز رو برام سخت‌تر می‌کرد. 

- چیز بدردبخوری نبود.

کلارا چشم باریک کرد و لب‌هاش رو جمع کرد. مشتش رو از دور دستم باز کردم و پله‌ها رو به سختی پایین رفتم. سرم کمی سبک شده بود و احساس خواب‌آلودگی داشتم.

وقتی وارد اتاق شکنجه شدم، اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سوختگی متورمی بود که روی گونه بازرس بود. با صدای کشیده گفت:

- زود به زود دلت برام تنگ میشه!

این‌بار حتی سرش رو بلند نکرد تا من رو ببینه. ساندویچ رو به طرف دهنش بُردم که صورتش رو با وحشت عقب کشید. نفس‌نفس می‌زد. 

-‌ نترس! مشعل اونجاست. 

به دیوار اشاره کردم، نگاهش رو از صورتم جدا نکرد. چونه‌ام رو بالا گرفتم و گفتم:

- باید انرژی داشته باشی که کمکم کنی، بخورش!

همبرگر رو نزدیک دهنش بردم ولی دندون‌هاش رو قفل کرده بود. آهی کشیدم:

- چرا همیشه راه سخت رو انتخاب می‌کنی بازرس؟

دست آزادم رو روی گلوش گذاشتم و فشردم. طولی نکشید که دهنش رو برای بلعیدن اکسیژن باز کرد. ساندویچ رو توی دهنش چپوندم و دستم رو از روی گلوش برداشتم.

با نگاه مشکوک براندازم کرد. 

- خوشمزست؟

انگشت‌های چربم رو با مالیدن به پیرهنش، تمیز کردم و گفتم:

- ویل می‌گفت با خون تازه روباه درستش کرده، امیدوارم طمعشو دوست داشته باشی.

  • مالک

ساندویچ بیست و هشت🩸

چشم‌هاش درشت شد و ساندویچ رو به بیرون تُف کرد. اگه ویل اینجا بود و می‌دید بازرس با همبرگرش چطور رفتار کرده، بی‌شک از حال می‌رفت.

میون سرفه‌هاش گفتم:

- بازی بسه بازرس! من رستورانمو می‌خوام، تو هم آزادیتو. این یه معامله دو سر بُرده. 

- خونه... پرونده‌ رستورانت توی خونمه. 

چشم باریک کردم، نباید اینقدر راحت می‌بود. یه چیزی سرجاش نیست. جواب دادم:

- خوبه، بگو کجاست تا بفرستم بیارنش.

سرش رو تکون داد و گفت:

- نه، نمی‌تونید پیداش کنید. مخفیش کردم... فقط خودم می‌دونم کجاست. 

موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. دو روز بود که دوش نگرفته بودم و وقتی لمسشون کردم، حس می‌کردم حسابی چرب شدن. 

وقتی سکوتم رو دید، اصرار کرد:

- قسم می‌خورم که راست میگم، باید بهم اعتماد کنی.

دست به کمر زدم و با تمسخر گفتم:

- اعتماد؟! اونم به یه آدمیزاد؟ 

سرم رو به چپ و راست تکون دادم. 

- مثل اینکه تو هنوز نمی‌دونی کجا ایستادی. اگه ما خون‌‌آشام‌ها به آدما اعتماد می‌کردیم، خیلی وقت پیش منقرض شده بودیم. 

بازرس پوفی کشید. 

-‌ لااقل دستامو باز کن! 

توی چشم‌هاش نگاه کردم و دنبال ذره‌ای صداقت گشتم تا راحت‌تر دروغش رو باور کنم. اگه نقشه داشت تا با پلیس تماس بگیره... همه‌چیز تبدیل به فاجعه می‌شد! 

وقتی برخلاف میلم، دست‌هاش رو باز کردم، لبخند یه وری تحویلم دادم که به خیال خودش جذاب بود؛ برای من، بیشتر شبیه لبخند یه سوسک، درست یک دقیقه قبل از دمپایی خوردن بود. 

- غصه نخور نانا خانم، دوستی واسه همین روزاست دی... 

تبر رو به شاهرگش چسبوندم. دست‌هاش رو بالا برد و غرید:

- چه مرگته؟ بکش اون‌ور!‌ دِ آخه اسباب‌بازی که نیست.

- نارسیس، اسم من نارسیسه. خوب یادت نگهدار چون با این روند، آخرین اسمیه که قبل از مرگت نجوا می‌کنی.

  • مالک

ساندویچ بیست و نه🩸

بی‌حرکت ایستاده بود تا لبه تبر پوست نرم و تیره گردنش رو بُرش نده. تبر ولی برخلاف بازرس، مشتاق به نظر می‌رسید و توی دستم بند نمی‌شد. 

- باشه، باشه، باشه، فهمیدم. بِکِش اون‌ور، یه‌وقت ناشی نباشی کار دستمون بدی!

بدون اینکه نگاهم رو از صورتش جدا کنم، تبر رو به سمت چپ انداختم. تبر چندبار چرخید و در آخر توی دیوار سنگی و سیاه اتاق فرو رفت و یه شکاف به وجود آورد. 

بازرس ابرویی از تحسین بالا داد و دست زد.

- واقعا حرفه‌ای هستی! گفتی تا حالا چند نفرو کُشتی؟  

از گوشه‌چشم نگاه بدی بهش انداختم که زود چشم دزدید. رد زنجیرها روی مچ هر دو دستش، خون‌مُرده و کبود شده بود. آدمیزاد حقیر! 

وقتی با هم از اتاق خارج شدیم، سرش رو بالا گرفت و سوتی کشید.

- عجب پله‌هایی! کدوم دیوونه‌ای اینا رو ساخته؟ 

- من.

سیبک گلوش بالا و پایین رفت. لبخند تصنعی به روم زد و گفت:

- حرف ندارن! حتما روزای تعطیل میام اینجا پله‌نَوَردی.

چشم‌هام رو توی حدقه تاب دادم. پرسیدم:

- اومدنی ندیده بودیشون؟

- دوستای دیوونه‌تر از خودت، پارچه کشیده بودن رو سرم. 

چیزی نگفتم. مطمئنا کار نیک بوده، ویل هیچ‌وقت موافق این سطح از احتیاط نیست و به نظرش، اهمیتی نداره اگه آدم‌ها آدرس خونه‌مون رو داشته باشن؛ چون به‌هر حال اونقدر قوی نیستن که از پسمون بربیان.

وقتی به بالای راه‌پله می‌رسیم که بازرس عملا نفس‌نفس می‌زنه و زبونش از دهنش بیرون افتاده.

کلارا با تعجب و صدای کشیده گفت:

- بازش کردی! 

بازرس که روی زانوهاش خم شده بود، کمرش رو صاف کرد و گفت:

- چی شد؟ باز کردن من، توی برنامه‌هاتون نبود؟

زیرلب غر زد:

- الاغ گیر آوردن!

  • مالک

ساندویچ سی🩸

کلارا چشم‌غره‌ای بهش رفت. کوتاه گفتم:

- لازمش داریم. 

به نظر نمی‌رسید قانع شده باشه، اما مطیعانه، نیک و ویل رو بیدار کرد. چشم‌هام رو مالیدم، داشتن در تمنای یک ساعت خواب، می‌سوختن. روز دوم شروع شده بود.

بازرس رو دیدم که مقابل مجسمه مادر ایستاده و با اخم حاصل از تفکر نگاهش می‌کنه. وقتی از پشت بهش نزدیک شدم، شنیدم که زیر لب زمزمه کرد:

- قبلا کجا دیده بودمش؟ 

- می‌شناسیش؟

از جا پرید. به سمتم برگشت و گفت:

- نه، شبیه یکی از عمه‌هامه. 

دروغ می‌گفت، بازرس عمه‌ای نداشت و مجسمه مامان اصلا قابل تشخیص نبود. همونطور که کلارا تا امروز نمی‌دونست این پیکرسنگی مادرمه. 

به سمت صدای پا برگشتم. کلارا به همراه نیک و ویل، آماده بودن. ویلیام خمیازه‌ای کشید و با چشم‌های نیمه‌باز گفت:

- حتی خون‌آشاما هم به چندساعت خواب نیاز دارن نارسیس. 

کلارا بی‌توجه بهش، جلو اومد و آروم گفت:

- میشه حرف بزنیم؟ 

سرم رو تکون دادم. متوجه بودم که در تمام مدت، زیر ذره‌بین نگاه نیک بودیم. به بازرس اشاره کردم و گفتم:

- نیک، ویل، چشم ازش برندارین!

بازرس با شگفت سرش رو بالا گرفت و گفت:

- اینا حرف می‌زنن؟!

نیشخندی زدم.

- پیانو هم می‌زنن.

به عنکبوت‌های ریز و درشتی که دورش جمع شده بودن نگاه کردم. عجیب بود که با بازرس صمیمی شده بودن، آخرین بار وقتی ویل خواست سر یکیشون رو نوازش کنه، رفت توی لباس زیرش و نیشش زد!

  • مالک

ساندویچ سی و یک🩸

از پله‌های منتهی به اتاق‌خوابم بالا رفتم، کلارا پشت سرم بود و پا روی جای‌پای من می‌ذاشت. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. کلوچه نارگیلی موردعلاقم، هنوز کنار تخت، دست‌نخورده باقی مونده بود. 

پریروز وقتی اتاقم رو ترک کردم، فکرش رو هم نمی‌کردم چه اتفاقاتی در انتظارمه. روی تخت بزرگم نشستم و تلاش کردم در برابر وسوسه بالشت نرمم مقاومت کنم. 

به کلارا که جلوم ایستاده و به نقطه کوری زل زده بود، اشاره کردم:

- موضوع چیه؟ 

بی‌درنگ شروع به حرف‌زدن کرد، انگار که ساعت‌ها بود داشت دیالوگ این لحظه رو می‌نوشت و حالا فقط کافی بود همه رو از حفظ برام بازگو کنه.

- موضوع تویی! خواهش می‌کنم بهم بگو داری چی‌کار می‌کنی نارسیس! نقشه‌ت چیه؟ اصلا نقشه‌ای وجود داره؟ همیشه به خونسردیت حسادت می‌کردم ولی الان که داریم رستورانو از دست میدیم...

با همون خونسردی حسادت‌برانگیز گفتم:

- نمیدیم.

کلارا پاش رو به زمین کوبید. در این فاصله که من به اتاق‌شکنجه رفتم و برگشتم، پشت چشم‌هاش سایه شاین صورتی زده بود. اعتراف کردم:

- خوشگل شدی. 

با جنون به موهای کوتاهش چنگ زد و اون‌ها رو کشید. صداش جیغ‌جیغی شده بود:

- چه جوری قراره بلادبورنو پس بگیریم؟ این آدمیزاد احمق که قدرتی نداره. 

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- دویست سال پیش، من هم قدرتی نداشتم کلارا... مسئله همینه. آدما هیچ‌وقت نمی‌فهمن چه توانایی‌هایی دارن، مگه اینکه مجبور بشن. 

نگاهش بین چشم‌هام در گردش بود. گفتم:

- حالا اگه تموم شد، باید بریم.

بلند شدم و از کنارش رد شدم. قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنم، صدای کلارا از پشت‌سر متوقفم کرد:

- تو یه چیزی می‌دونی نارسی، قسم می‌خورم که می‌دونی. بگو اون چیه! نقطه‌ضعف بازرس چیه؟

  • مالک

ساندویچ سی و دو🩸

نفس آلوده به خستگیم رو آروم از بین لب‌هام به بیرون فوت کردم. از اتاقم خارج شدم و پله‌ها رو سریع‌تر از زمانی که می‌اومدم، پیمودم.

صدای بازرس رو از پایین پله‌ها شنیدم:

- از خود بتهوونم بهتر می‌زنه!

صدای ضعیف پیانو داشت بلندتر می‌شد. این قطعه رو می‌شناختم، برای الیزه از بتهوون بود.

رسیدنم به پایین پله‌ها با دست زدن بچه‌ها همزمان شد. بازرس کاملا تحت تاثیر نوازندگی عنکبوت‌ها قرار گرفته بود و براشون سوت می‌کشید.

چشمش که به من افتاد، جلو اومد و گفت:

- سابرینا رو با خودم می‌برم خونه.

از گوشه چشم به عنکبوت نسبتاً بزرگی که روی کِلاویه‌های پیانو بود و در برابر تشویق ویل و نیک تعظیم می‌کرد، نگاهی انداختم. اسمش سابرینا بود.

بازرس رو با بی‌حوصلگی کنار زدم و به سمت پیانو رفتم. صدای دست‌ها قطع شد و ویل گفت:

- صاحبش اومد!

سابرینا و بقیه عنکبوت‌ها از جلوی چشمم دور شدن. وقتی کلارا هم پایین اومد، رو به همه‌شون گفتم:

- پرونده رستوران خونه بازرسه، میریم اونجا.

جلوتر از بقیه حرکت کردم. موقع رد شدن از جلوی مجسمه مادر، نگاهش رو روی خودم احساس کردم. 

نیک پرسید:

- خوبی؟

این اولین باری بود که بعد از اون بحث، باهم حرف می‌زدیم. هنوز هم باورم نمی‌شد کسی که اون حرف‌ها رو بهم زد، نیک بوده باشه. 

جواب دادم:

- قوی‌تر از همیشه. 

چرا که خوب بودن حالم، اهمیتی نداشت؛ اونچه مهم و نجات‌دهنده‌‌ست، قوی بودن منه.

از اینکه باید مسافت طولانی رو برای رسيدن به خونه بازرس رانندگی می‌کردم، کلافه بودم. اون خونه واقعا حوصله‌سربر بود و مجبور بودم دوباره بهش برگردم.

  • مالک

ساندویچ سی و سه🩸

 

به ساعت مچیم نگاه کردم. هدیه یکی از مشتری‌های قدیمی بلادبورن بود اما هیچ‌وقت ازش استفاده نکرده بودم. حالا که گذر زمان برام مهم شده و هر ثانیه برام باارزشه، ساعت رو انداختم. 

حواسم رو معطوف عقربه‌ها کردم. درست یک ساعت بود که به خونه بازرس رسیدیم و اون هنوز داشت دنبال پرونده می‌گشت. 

به اتاق‌خوابش رفتم و پرسیدم:

- داری چی‌کار می‌کنی؟

سرش رو از زیر تخت بیرون آورد و گفت:

- باید همین‌جاها باشه.

- پرونده رستوران زیر تختته؟!

گردنش رو خاروند و خنده مصنوعی تحویلم داد. 

- حق با توعه! نمی‌تونه اینجا باشه. بذار ببینم...

صدای کفش‌های کلارا رو شنیدم که وارد اتاق شد، نیم‌بوت‌های زنبوری پوشیده بود. توی راه یک کلمه هم حرف نزد و فقط سرش توی تبلتش بود، یه رویداد عجیب و تاریخی!

بازرس بشکنی زد و گفت:

- فهمیدم! حتما تو ماکروویو قایمش کردم.

بعد با عجله از اتاق بیرون رفت. کلارا همونطور که با دقت من رو زیر نظر گرفته بود، گفت:

- می‌دونی که داره بهمون دروغ میگه، مگه نه؟

به چهارچوب در تکیه زده بود. از کنارش رد شدم و گفتم:

- میرم بیرون هوا بخورم. 

توی سالن، ویل رو دیدم که روی کاناپه نشسته بود و مستندی مربوط به ملخ‌های غول‌آسا تماشا می‌کرد. یک بسته پفیلا توی دستش بود که بوی پنیرش، توی کل خونه پخش شده بود.

نیک اما دست به سینه، بازرس رو زیر نظر داشت تا تلاش بیخود نکنه و با کسی تماس نگیره. با دیدن من، سرش رو به چپ و راست تکون داد. اون هم فهمیده بود که بازرس داره بازیمون میده. 

از خونه بیرون زدم و در رو پشت سرم کوبیدم. به سمت نزدیک‌ترین درخت رفتم، جلوش ایستادم و مشت‌هایی که تا اون لحظه به سختی مهارشون کرده بودم رو آزاد کردم.

مشت‌هام یکی‌یکی روی تنه درخت فرود می‌اومدن. استخون‌هام از درد می‌نالیدن ولی من اونقدر ادامه می‌دادم تا مجبور نشم به کسی آسیب بزنم...

  • مالک

ساندویچ سی و چهار🩸

(از زبان سوم شخص)

با کوبیده شدن در توسط نارسیس، سکوت عجیبی خونه رو فرا گرفت. مردی که داشت مراحل تغذیه ملخ‌ها رو توی تلویزیون شرح می‌داد، تنها متکلم خونه محسوب می‌شد.

بازرس نفس راحتی کشید، به نظرش دیگه لازم نبود وانمود به گَشتن کنه و نارسیس هم متوجه شده بود که بازرس قرار نیست کمکی بهش بکنه. امیدوار بود به زودی توی آلونکش تنها بشه و هیچ‌وقت دوباره نارسیس رو نبینه. 

کلارا وقتی مطمئن شد نارسیس از خونه رفته، از اتاق بیرون اومد. به نیک گفت:

- من حواسم بهش هست.

نیکولاس هم به سمت ویل رفت و یک مشت از پفیلای پنیرش رو توی دهنش جا داد. 

کلارا یقه بازرس رو گرفت و توی صورتش غرید:

- حالم از دروغگوها به‌هم می‌خوره! یک روز کامل وقتمونو هدر دادی و هیچی‌ به هیچی. شما آدما همتون شکل همین، همتون پست و دورو و عوضی هستید!

آب دهن کلارا با شدت توی صورت بازرس پرت می‌شد. همه‌چیز اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده بود که حتی نتونست اعتراض کنه. حدس زد اولین آدمی نیست که این دخترکوچولو رو از خودش ناامید کرده.

- متاسفم!

کلارا جا خورد، خودشم همینطور. نمی‌دونست چرا از دختر پریشون جلوش عذرخواهی کرده بود، فقط حس می‌کرد به نمایندگی از آدم‌های دیگه، لازم بود این کار رو انجام بده.

خشم کلارا فروکش کرد. یقیه بازرس رو ول کرد و نفس‌عمیقی کشید. بازرس هرلحظه منتظر بود دوباره طغیان کنه! اما کلارا راه دیگه‌ای رو انتخاب کرد.

به مردمک‌های قهوه‌ای بازرس نگاه کرد و صادقه گفت:

- نارسیس... فقط دو روز دیگه وقت داره، وگرنه رستورانو برای همیشه به عموش می‌بازه. 

اون لحظه، بازرس‌ نتونست به این احتمال فکر نکنه که شاید عموی اون گربه‌وحشی، گزینه خیلی بهتری برای مدیریت رستوران باشه. البته که از این افکار چیزی به زبون نیاورد تا کلارا بتونه حرفش رو بزنه.

  • مالک

ساندویچ سی و پنج🩸

-‌ نارسیس بدون بلادبورن هیچی نیست، اونجا چیزی فراتر از یه رستوران براش ارزش داره. می‌تونی درک کنی فرانک؟

بازرس ناخوداگاه سرش رو به نشونه تفهیم تکون داد. یک آن، به خودش اومد و فهمید چی‌کار کرده، اما دیگه دیر شده بود. وقتی به کلارا نگاه کرد، پوزخند مرموزی روی لب‌های صورتیش بود.

پیروزمندانه گفت:

- پس درسته... تو فرانک ویکندی، همون قاتل فراری!

گوش‌های بازرس داغ شد. سال‌ها بود که با این اسم خطاب نشده بود، انگار برخلاف این دوروز، بالاخره یه حسی داشت توی چشم‌هاش نمایان می‌شد... حس ترس! 

با لحن سردی پرسید:

- تو از کجا...

- نارسیس همه چیزو می‌دونه.

بازرس احساس کرد سرش داره گیج میره. رازی که باعث شد از کشورش فرار کنه، داشت فاش می‌شد؛ اونم به همین راحتی.

کلارا که بازرس رو کیش و مات شده دید، ادامه داد:

- نمی‌دونم چرا در این باره بهت چیزی نگفته، به راحتی می‌تونست از نقطه‌ضعفت استفاده کنه و به هدفش برسه، اما تصمیم گرفت سکوت کنه. این از نارسیسی که من می‌شناسم، خیلی بعیده...

به اینجای حرف‌هاش که رسید، ساکت شد. انگار این اتفاق، پازلی بود که هیچ‌جوره نمی‌تونست حلش کنه. 

نفسی گرفت و ادامه داد:

- فقط اینو می‌دونم که اگه تا فردا بلادبورنو پس نگیره، هیچ‌وقت خودشو نمی‌بخشه و مرگ مادرش بیهوده میشه. 

صدای باز شدن در، به بازرس فرصتِ سوال پرسیدن رو نداد. نارسیس برگشته بود و صورتش مثل همیشه، یه تیکه یخ منجمد بود. کلارا قبل از اینکه آشپزخونه رو ترک کنه، آروم زیر گوش بازرس گفت:

- نگران نباش! تا وقتی نارسیس نخواد از این راز استفاده کنه، من هم حق این کارو ندارم.

  • مالک

ساندویچ سی و شش🩸

(نارسیس)

از وقتی یادم می‌اومد، زمانی که خشم توی سینه‌ام به خس‌خس می‌افتاد، باید یه چیزی رو خرد می‌کردم تا آروم بگیرم. 

مشت‌هام اول آروم بود، رفته‌رفته تند و وحشی شدن. دیگه نمی‌تونستم مهارشون کنم. ضربان خشمم داشت توی دست‌هام خودش رو نشون می‌داد. 

درخت با تمام قوا پابرجا بود و ضربه‌هام کوچک‌ترین لرزی به تنش نمی‌انداخت. فرق من و اون همین بود، درخت‌ ریشه داشت و من بی‌ریشه بودم. مثل قایق سرگردونی که موج اون رو بازیچه خودش می‌کنه و در آخر، می‌بلعتش!

نفهمیدم چقدر طول کشید، فقط مشت می‌زدم. حتی وقتی پوست دست‌هام شروع کرد به پاره شدن، وقتی بند انگشت‌هام داغ شد، وقتی اولین قطره خون افتاد روی ریشه‌های درخت… باز هم ادامه دادم. 

خون گرم از میون شکاف‌های پوستم سُر می‌خورد، روی مچ جاری می‌شد و قطره‌قطره به دل خاک سقوط می‌کرد.

چند دقیقه بعد، ضربه‌هام کند شدن. بازوهام رو سنگین‌‌تر از همیشه حس کردم. نفس‌هام بریده و عمیق بود؛ سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت، مثل موجی که تازه از طوفان برگشته باشه. آخرین مشت رو هم زدم… و دیگه ادامه ندادم. دستم همون‌جا، روی چوب زبر، بی‌حرکت موند.

نگاهم آهسته پایین اومد؛ اول به دست‌هام، بعد به خون روی درخت، و دوباره به دست‌های خودم. انگار به خودم اومدم. 

- من... چی‌کار کردم؟

انگشت‌هام لرز خفیفی داشتن که از سرما نبود، از بهت بود! زخم‌ها تازه شروع به سوزش کردن؛ سوزشی تیز و هشدار‌دهنده. 

تنه‌ درخت دیگه قهوه‌ای نبود؛ لکه‌های سرخ، مثل یه نقشه‌ غیرمعمول روی اون پخش شده بودن. خون توی شیارهای پوست درخت فرو رفته و ردهای نامنظمی ساخته بود.

تازه فهمیدم که اون مشت‌ها رو نه فقط به درخت… بلکه به تن خودم زدم. دستم رو به‌زحمت از تنه جدا کردم و چند قطره‌ دیگه چکید. 

سرم کمی کج شد؛ حالتی شبیه تماشای ویرونه‌ای که خودت ساختیش. به خونه بازرس چشم دوختم، باید این دست‌ها رو مخفی می‌کردم.

  • مالک

ساندویچ سی و هفت🩸

همیشه توی ماشین، بطری آب داشتم. شروع به شستن زخم‌هام کردم. برخورد آب، سوزش جراحاتم رو کمتر کرد. 

هر لحظه سرم رو بالا می‌آوردم و اطرافم رو رصد می‌کردم تا کسی من رو توی اون وضع نبینه. 

در نهایت، بعد از بستن زخم‌هام با تکه‌ای از پارچه لباسم، به خونه برگشتم. در رو که باز کردم، ویل و نیک جلوی تلویزیون بودن. کلارا زیر گوش بازرس چیزی زمزمه کرد که از چشمم دور نموند. بعد به سمتم اومد و با دیدن دست‌هام، جیغ کشید:

- چه بلایی سر دستات اومده؟ 

به سمتم اومد و من دستم رو عقب کشیدم. بازرس از آشپزخونه بیرون اومده بود و با کنجکاوی، از دور ما رو نگاه می‌کرد. ویل و نیک هم با فریاد کلارا، توجهشون جلب شد. از مرکز توجه بودن خوشم می‌اومد، اما نه برای دلسوزی.

کوتاه گفتم:

- چیزی نیست.

به بازرس نگاه کردم و پرسیدم:

- پرونده رو پیدا کردی؟ 

بازرس و کلارا نگاه کوتاهی به همدیگه انداختن و بعد، بازرس جلو اومد. چهره جدی به خودش گرفته بود که با موهای شونه‌نخوردش در تضاد بود. 

گفت:

- اینجا نیست. 

ویلیام متفکر چونه‌ش رو لمس کرد و گفت:

- منظورت از اینجا دقیقا کجاست؟ مثلا توی اتاق نشیمن نیست؟ یا توی اتاق‌خواب نبود؟ زیر مبل‌ها رو گشتی؟ زیر فرش چطور؟ گاوصندوق داری؟ وای نه! تو اینقدر حقوق نمی‌گیری که حتی پس‌انداز داشته باشی، چطور می‌تونی یه گاوصندوق...

من و کلارا همزمان گفتیم:

- ویل خفه شو! 

ويليام دست‌هاش رو روی سینه جمع کرد و به شکل نمایشی ازمون دور شد. بازرس فرصت پیدا کرد تا اعتراف کنه:

- توی خونه نیست، من اشتباه می‌کردم. پرونده توی اداره، توی کشوی میزمه. 

به گوشه فرش خیره شده بود و بعد از گفتن این حرف، نفس راحتی کشید. نفس‌‌راحتی که آدم‌ها معمولا بعد از زمین گذاشتن یه بار سنگین می‌کشن.

  • مالک

ساندویچ سی و هشت🩸

نیم ساعت بعد، جلوی ساختمون شورای محلی بودیم. هوای لندن امروز ابری بود و نیازی نبود خودمون رو بپوشونیم. 

ویل از ماشینش پیاده شد و به سمت ماشین ما اومد. نگاهی به کلارا کردم و شیشه رو پایین کشیدم. سرش رو تا جایی که می‌تونست توی ماشین کرد و گفت:

- این بازرس... میگه باید تنها بره تو!

ابروهام رو در هم کشیدم. کلارا زودتر واکنش نشون داد:

- چرا اون‌وقت؟ 

ویل با بی‌میلی شونه بالا انداخت. می‌تونستم حدس بزنم که هنوز ازمون دلخوره و نیک ازش خواسته که بهمون خبر بده. 

- میگه جلب توجه می‌کنیم. 

با چشم‌غره‌ای که جدیدا یاد گرفته بود، نگاهش رو ازمون گرفت و گفت:

- اگه یه بار به اونم بگین خفه شو، شاید یاد بگیره درست باهامون رفتار کنه. 

به ساختمون چندطبقه مقابلم خیره شدم. اگه تصمیم می‌گرفت به همکارهاش خبرچینی کنه، همه‌چیز از اینی که هست هم بدتر می‌شد. 

کلارا با صدای لطیفش گفت:

-‌ حق با بازرسه، باید تنها بره. 

به نظر نمی‌رسید شوخی داشته باشه! واقعا فکر می‌کرد باید به بازرس اعتماد کنیم و فرض رو بر این بذاریم که قرار نیست ما رو لو بده، اونم بعد از دزدیدن و شکنجه کردنش. 

به کلارا گفتم:

- نمی‌تونیم همچین ریسکی بکنیم.

اگه اون لحظه بازرس رو تنها می‌فرستادم و گزارش ما رو به جرم آدم‌ربایی به پلیس یا همکارش می‌داد، هیچ‌کس نمی‌گفت کلارا این پیشنهاد احمقانه رو داد، همه این شکست رو به نام من می‌نوشتن. 

کلارا شونه‌ای بالا انداخت و از شیشه کنارش، منظره بیرون رو تماشا کرد. آدم‌های کمی اون اطراف بودن. 

- پس باهاش برو و به همه بگو که می‌خوای پرونده رو بدزدی.

ویل با بی‌طاقتی گفت:

- تصمیمتونو بگیرید دیگه! بره یا بریم؟! 

نفسم رو به بیرون فوت کردم. زخم‌هام زیر اون پارچه زبر داشتن می‌سوختن و نمی‌تونستم از شدت درد تمرکز کنم. آروم و نامطمئن گفتم:

- بگو بره ولی اگه تا پنج دقیقه دیگه برنگرده، میام اونجا و با پوستش برای خودم کُت بهاره درست می‌کنم.

  • مالک

ساندویچ سی و نه🩸

ویلیام موهای فرفریش رو خاروند و گفت:

-‌ چطور می‌تونی اینقدر خونسرد اینو بگی؟ میشه به منم یاد بدی؟ 

کلارا با لبخندی که ساختگی بودنش توی ذوق می‌زد گفت: 

- ویل، عزیزم، برو! 

- شما با من مشکلی دارین؟ نمی‌فهمم چرا هروقت من حرف می‌زنم صورتاتون عصبانی می... هی! من هنوز اینجام!

شیشه رو بالا کشیدم و ویل مجبور شد سرش رو از توی ماشین بيرون بکشه. با مشت‌های گِره کرده، به سمت ماشین خودش برگشت. 

کلارا خندید و گفت:

- باید یکم جدی بگیریش. 

شونه‌ای بالا انداختم. ماشین پشت سرم دستش رو روی بوق گذاشته بود و برنمی‌داشت. کلارا گفت:

- جای بدی نگه‌داشتی، راه‌بندون شده! 

سرم رو به نشونه تفهیم تکون دادم. همچنان به ماشین ویل چشم دوخته بودم. یه ماشین دیگه هم به نشون اعتراض، شروع به بوق زدن کرد.

کلارا مدام پشت رو نگاه می‌کرد. با فیافه مضطربش گفت:

- نارسی باید حرکت کنی! داری عصبانیشون می‌کنی. 

در ماشین ویل باز شد و بازرس ازش پیاده شد. نگاهی به ماشین ما انداخت، دکمه کتش رو بست و به طرف ساختمون رفت. 

سوییچ رو به طرف کلارا انداختم و گفتم:

- ماشینو جابه‌جا کن!

- تو کجا میری؟

نیشخندی زدم و گفتم:

- واقعا فکر کردی به یه بچه‌آدم اعتماد می‌کنم؟

  • مالک

ساندویچ چهل🩸

از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون پا تند کردم. نم‌نم بارون شروع به باریدن کرده بود. صدای کشیده شدن لاستیک‌های ماشینم رو از پشت‌سر شنیدم و غر زدم:

- واسه همین نمی‌ذارم رانندگی کنی.

برخلاف تصورم، ساختمون شورای محلی اصلا جای ساکتی نبود. وقتی از در شیشه‌ای رد شدم، لابی و میز پذیرش رو دیدم. 

پرچم بریتانیا به همراه گلدون‌های کوچیک روی میز بودن و زنی که اون پشت ایستاده بود، موهای روشنی داشت که پشت سرش جمع کرده بود. 

بازرس با زن خوش و بش کرد و بعد، به طرف آسانسور رفت. من از راه‌پله استفاده کردم. طبقه سوم که آسانسور ایستاد، من هم پشت دیوار منتظر بودم. 

بازرس از راهرو رد شد و در این حین، برای همکارهاش هم دست تکون داد.

- احوالت چطوره باب؟ 

- اوه رزی! چه رنگ‌موی قشنگی!

- کلکسیونت کامل شد بیلی؟ 

و از این قبیل سوالات مسخره که انگار جواب دادن بهشون، آدم‌ها رو خوشحال می‌کرد. وارد اتاقی شد که کنارش نوشته بود: بخش بازرسی. 

- خوشحالم که می‌بینمت پسر، الکس گفت امروزو مرخصی گرفتی. 

بازرس به همکارش چیزی گفت که نشنیدم. بعد کشوی میزش رو باز کرد، کمی طول کشید تا پرونده رو پیدا کنه. کشو رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت.

سریع از در فاصله گرفتم. همه چیز تحت‌کنترل به نظر می‌رسید تا اینکه یه زن جوون سد راه بازرس شد. صداشون رو نمی‌شنیدم و نمی‌تونستم بهشون نزدیک‌تر بشم. 

- خانم؟ با شما هستم، با کی کار دارین؟

به مردی با موهای جوگندمی که این سوال رو ازم پرسیده بود، نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم:

- برای پیگیری مجوز اینجا بودم، خوشبختانه کارم تموم شد و دارم میرم. 

مرد که انگار بدش نمی‌اومد توی ساعت کاریش با من لاس بزنه، لبخند زد تا دندون‌های لمینیت شدش رو به رخ بکشه. یک چشمم به بازرس بود که چیزی گفت و زن مقابلش از خنده ریسه رفت. چی اینقدر خنده‌دار بود؟

به گفتگو بپیوندید

شما در حال پست به عنوان مهمان هستید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...