عسل 1,454 ارسال شده در 7 آبان، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان، 2025 (ویرایش شده) نویسنده: زهرا پودینه ژانر: فانتزی تاریک، درام احساسی، تراژدی روانشناختی خلاصه: در جهانی که عمر انسانها کالایی معاملهپذیر است، اِریس خود را اسیر بازی سرد و مرموز مردی به نام لوسیان مییابد. میان معاملهی عمر و حسِ عشقِ ربودهشده، فاصلهای از جنس زمان و گناه شکل میگیرد؛ جاییکه مرزِ میان احساس و قدرت، دیگر معنا ندارد ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 7 آبان، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان، 2025 (ویرایش شده) دستش را به سمتِ دکمهای که روی میز قرار داشت برد و آن را فشرد. سیاهیای که سرتاسرِ پنجره را پوشانده بود، کنار رفت و نورِ مزاحم با شتاب به داخل هجوم آورد؛ البته ثانیهای کوتاه برای ماندنش فرصت داشت. اخمی از پرنور بودنِ اتاق بر چهرهاش نشست. چندی طول نکشید که محافظهای همیشگی دوباره خورشید را بیرون راندند و سرما را به ارمغان آوردند. نگاهش بر ساعتش بود و هنوز آن اخم پابرجا مانده بود. تقهای به در خورد. دکمهای دیگر را فشرد و در، بر روی زیردستش گشوده شد. ـ رئیس، همونطور که دستور داده بودید، عمرها رو خریدیم. صدایش زمخت بود؛ به قدِ ریزهمیزهاش نمیخورد. او سری تکان داد. ـ خوبه. کجاست؟ صدایش سرد بود. اریاز لرزی به تنش افتاد. قدری به عقب رفت تا به گرما نزدیکتر شود، اما مگر در این اتاق گرما جایی داشت؟ اگر هم بیرون میرفت، بیاحترامی محسوب میشد و باید سرش را زده میدانست. شرش را پایین انداخت. - فرستادم بیارنش. پس از اتمامِ حرفش، صدایِ دادی از بیرون به گوش رسید، و اریاز در دل شکر کرد که سرورش نسبت به صدا حساس نیست؛ اتفاقاً شنیدنِ داد و فریاد را دوست داشت... آن هم بسیار. ـ- ولم کن، مرتیکه! دیگه رئیست چی میخواد؟ موعدِ دادنِ عمرم نرسیده! همان دخترکِ اعصابخُردکن بود. ویرایش شده 3 اردیبهشت توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 3 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 اردیبهشت (ویرایش شده) پارت دوم پشتِ بندِ فریادها، صدای شیون و گریه میآمد؛ لابد برای آنهایی بود که چهرهشان در هفدهسالگی مثل پیرزنها چروکیده شده بود. در قابِ در، مردی درشتهیکل پدیدار شد که مچِ اِریس را مثل طناب در دست داشت. او را بهداخل هل داد و بعد خودش جلوی در ایستاد، مثل دیوِ سرسپردهای که مأمور شده بود دروازهی جهنم را ببندد. اِریس بر زمین افتاد، دامنش را جمع کرد و با نگاهی اخمالود به لوسیان خیره شد. ـ باز چی میخوای که این غولتشن رو فرستادی؟ صددرصد برای عمرم که نیست، چون گفتی بیستودوم همین ماه، و تو هیچوقت زیر حرفت نمیزنی... پس بگو چی میخوای، لوسیان؟ صدای پوزخندِ لوسیان در اتاق اکو شد. اتاق صاحبش را میشناخت و از آن صدا تبعیت میکرد. با یک اشارهی دست، آریاز و نگهبان را بیرون راند. در بسته شد. فضا سنگین ماند. چند ثانیه سکوت... فقط صدای تیکتاکِ ساعتش که شبیه شمارشِ معکوسِ نفسش بود. ـ به من عشق بده، اِریس، عشقِ رقیبم. من عمرِ بیشتری میخوام... و اون تنها کسیه که عمرش اندازهی عمرِ همهی شماست. اِریس پلک زد؛ خون در چهرهاش دوید. ـ چرا دست از این کارا برنمیداری؟! عمرِ ماها بس نیست؟ همونایی که اون بیرون گریه میکنن، بس نیستن برات؟ صدایش لرزش داشت؛ خشم بود، ولی تهش ترس چسبیده بود. لوسیان نزدیکتر آمد. نورِ خفیفِ چراغِ دیواری بر نیمی از چهرهاش افتاد. ـ نه، اِریس. عمرشون زود تموم میشه. من چیزی پایدارتر میخوام، چیزی که بدن نمیسوزه، فقط روح میسوزه... و اون فقط با عشق بهدست میاد. اِریس بلند شد، ولی عقب رفت. پاشنهاش روی زمین سر خورد و تا دیوار عقبنشینی کرد. دستش را تا جلوی سینه بالا آورد، جایی بین وحشت و مقاومت. ـ لوسیان... اون عشقِ من نیست که بهت بدم... ـ اشتباه میکنی. او نزدیکتر شد، صدایش آرام اما فشارآوربود، ادامه داد: - تو قرضش میدی... من میگیرم. دنیا همیشه همین بوده. او انگشتِ اشارهاش را بالا آورد، و همزمان صدای خفهی تیکتاکِ ساعت اوج گرفت. از زیرِ یقهاش نوری کدر بالا زد همان ساعتِ شنیِ قلبها. نور به سمتِ اِریس جهید. او خواست فرار کند، اما در پشتِ سرش بسته ماند. هوای سرد، ساکن شد. ـ زود تموم میشه... فقط یه انتقالِ کوچیکه. ـ نه، لوسیان... نور تمامِ اتاق را گرفت. صدای شکستنِ چیزی، مثل شیشه... و بعد سکوتِ محض. ویرایش شده 6 اردیبهشت توسط عسل پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 6 اردیبهشت سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 اردیبهشت - دستت را بکش لوسیان! صدای آرنولد، پیش از رسیدن نور به اِریس، توانست او را از خطر حتمی نجات دهد، او اینجا چ میکرد؟. لوسیان پرسید: - حاضری عمرت را تقدیمم کنی تا کاریاش نداشته باشم؟ اِریس نگاهش را نمیتوانست از نور جدا کند و به آرنولد بدوزد. آرنولد پاسخ داد: - عمرم از این مهمتر است. نفس در سینه اِریس حبس شد. درست شنیده بود؟ لوسیان گفت: - تو همان کسی نبودی که میگفتی حاضری بهخاطرش جانت را فدا کنی؟ همین سؤال را اِریس هم در سر میپروراند. آرنولد با لحنی خشک گفت: - و تو فکر میکنی نقطهضعفم را باید جلوی دشمنم رو کنم؟ نور از جلوی چشمانش ناپدید شد و اختیار دیدگانش به دستش بازگشت. لوسیان پاسخ داد: - منطقی است. او نگاهش را به آرنولد دوخت و پرسید: - خب اینجا چکار داری؟ لوسیان آرام به سمت میزش رفت، دستش را به حالت کوه روی میز گذاشت و به آرنولد که به سمت در تراس میرفت، خیره شد. آرنولد دستهایش را پشت کمرش (ناحیه کمر) به هم قفل کرد. آرنولد اعلام کرد: - چیزی مهمتر از عمر میخواهم! اریس به این فکر کرد، مگر چیزی مهمتر از عمر هم هست؟ بله هست. لوسیان متعجب شد، اما تعجبش را در لحن نشان نداد و پرسید: - چی؟ آرنولد نرسیده به پنجره برگشت و درست کنار اِریس ایستاد: - عشق میخواهم؛ درست مثل چیزی که از اِریس روی طاقچهام دارم! لوسیان گفت: - آنوقت به من چه میرسد؟ آرنولد لبش را کج کرد و گفت: - عمر مردم من را بهخاطر زیبایی کسی که داخل محفظه داری... در مورد مردم من چیزی شنیدی؟ پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
عسل 1,454 ارسال شده در 1 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 تیر لوسیان نیمنگاهی به سوی اریس انداخت و با لحنی که تردیدی محو در آن موج میزد و همزمان خشکی در آن فریاد میزد گفت: اون الان هرکاریکه تو بخوای رو بدون چون و چرا برات انجام میده آرنولد بدون هیچ حرکتی خشک ایستاد به طوریکه اگر چو بی در کنارش بود نرمی بیشتری از آن حس میشد گفت: - اگر این کار رو به اریس محول کنم دیرتر به خواستم میرسم لوسیان، با پذیرشِ واقعیت، دستش را به سمت آرنولد دراز کرد. *** (سومشخص محدود به لوسیان) دستانش را مشت کرد. قدرت در دستانش حس میشد. شاید با این معامله میتوانست او را نجات دهد (منظور فردِ درونِ محفظه). نگاهش برایِ لحظهای به میکروفون افتاد. تصویرِ ملاقاتش با آرنولد در ذهنش آمد، اما قبل از اینکه غرق شود، صدایی از میکروفون آمد: هشدار. مشکلی در منطقه خون پیش آمده. وقتی مشکلی در منطقه خون بود، دیگر ماندن فایدهای نداشت. همانجا بود که او را از دست داده بود. یک بار کافی بود. با حرکتی سریع بلند شد و به سمتِ در رفت. (ورود به منطقه خون) گزارش: خون تخلیه شده از پیکر انسانها ناپدید شده. رویِ آنها ردِ جادویِ سبز دیده میشود باز هم جادویِ سبز چه کسی این بار قربانی میشود؟ به سمتِ آریاز چرخید. دیگران برایش مهم نبودند. با لحنی سرد گفت: پیرمردی گیر افتاده در مرز خیال و واقعیت، توهم یا حقیقت 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری