رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

زری گل
توسط پست بررسی شد!

"شما در مسابقه بهترین نقد هاگوارتز برنده شدید🦋🩶🦋"

عسل امتیاز 400 اهدا شد.

نویسنده:

زهرا پودینه 

 ژانر:

فانتزی تاریک، درام احساسی، تراژدی روان‌شناختی

خلاصه:

در جهانی که عمر انسان‌ها کالایی معامله‌پذیر است، اِریس خود را اسیر بازی سرد و مرموز مردی به نام لوسیان می‌یابد. میان معامله‌ی عمر و حسِ عشقِ ربوده‌شده، فاصله‌ای از جنس زمان و گناه شکل می‌گیرد؛ جایی‌که مرزِ میان احساس و قدرت، دیگر معنا ندارد

ویرایش شده توسط عسل
  • هانیه پروین عنوان را به رمان دختر خط اعتراف | رز کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

دستش را به سمتِ دکمه‌ای که روی میز قرار داشت برد و آن را فشرد.  

سیاهی‌ای که سرتاسرِ پنجره را پوشانده بود، کنار رفت و نورِ مزاحم با شتاب به داخل هجوم آورد؛ البته ثانیه‌ای کوتاه برای ماندنش فرصت داشت.  

اخمی از پرنور بودنِ اتاق بر چهره‌اش نشست. چندی طول نکشید که محافظ‌های همیشگی دوباره خورشید را بیرون راندند و سرما را به ارمغان آوردند.  

نگاهش بر ساعتش بود و هنوز آن اخم پابرجا مانده بود.

تقه‌ای به در خورد.  

دکمه‌ای دیگر را فشرد و در، بر روی زیر‌دستش گشوده شد.

ـ رئیس، همون‌طور که دستور داده بودید، عمرها رو خریدیم.

صدایش زمخت بود؛ به قدِ ریزه‌میزه‌اش نمی‌خورد.  

او سری تکان داد.

ـ خوبه. کجاست؟

صدایش سرد بود.  

اریاز لرزی به تنش افتاد. قدری به عقب رفت تا به گرما نزدیک‌تر شود، اما مگر در این اتاق گرما جایی داشت؟ اگر هم بیرون می‌رفت، بی‌احترامی محسوب می‌شد و باید سرش را زده می‌دانست.  

شرش را پایین انداخت.

- فرستادم بیارنش.

پس از اتمامِ حرفش، صدایِ دادی از بیرون به گوش رسید، و اریاز در دل شکر کرد که سرورش نسبت به صدا حساس نیست؛ اتفاقاً شنیدنِ داد و فریاد را دوست داشت... آن هم بسیار.

ـ- ولم کن، مرتیکه! دیگه رئیست چی می‌خواد؟ موعدِ دادنِ عمرم نرسیده!

همان دخترکِ اعصاب‌خُردکن بود.

ویرایش شده توسط عسل
  • عسل عنوان را به رمان ساعت شنیِ قلب‌های قرضی | زهرا پودینه کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

پارت دوم 

پشتِ بندِ فریادها، صدای شیون و گریه می‌آمد؛ لابد برای آن‌هایی بود که چهره‌شان در هفده‌سالگی مثل پیرزن‌ها چروکیده شده بود.  

در قابِ در، مردی درشت‌هیکل پدیدار شد که مچِ اِریس را مثل طناب در دست داشت. او را به‌داخل هل داد و بعد خودش جلوی در ایستاد، مثل دیوِ سرسپرده‌ای که مأمور شده بود دروازه‌ی جهنم را ببندد.  

اِریس بر زمین افتاد، دامنش را جمع کرد و با نگاهی اخمالود به لوسیان خیره شد.

ـ باز چی می‌خوای که این غول‌تشن رو فرستادی؟ صد‌درصد برای عمرم که نیست، چون گفتی بیست‌و‌دوم همین ماه، و تو هیچ‌وقت زیر حرفت نمی‌زنی... پس بگو چی می‌خوای، لوسیان؟

صدای پوزخندِ لوسیان در اتاق اکو شد. اتاق صاحبش را می‌شناخت و از آن صدا تبعیت می‌کرد.  

با یک اشاره‌ی دست، آریاز و نگهبان را بیرون راند. در بسته شد. فضا سنگین ماند.  

چند ثانیه سکوت... فقط صدای تیک‌تاکِ ساعتش که شبیه شمارشِ معکوسِ نفسش بود.

ـ به من عشق بده، اِریس، عشقِ رقیبم.  

من عمرِ بیشتری می‌خوام... و اون تنها کسیه که عمرش اندازه‌ی عمرِ همه‌ی شماست.

اِریس پلک زد؛ خون در چهره‌اش دوید.  

ـ چرا دست از این کارا برنمی‌داری؟! عمرِ ماها بس نیست؟ همونایی که اون بیرون گریه می‌کنن، بس نیستن برات؟  

صدایش لرزش داشت؛ خشم بود، ولی تهش ترس چسبیده بود.

لوسیان نزدیک‌تر آمد. نورِ خفیفِ چراغِ دیواری بر نیمی از چهره‌اش افتاد.  

ـ نه، اِریس. عمرشون زود تموم می‌شه. من چیزی پایدارتر می‌خوام، چیزی که بدن نمی‌سوزه، فقط روح می‌سوزه... و اون فقط با عشق به‌دست میاد.

اِریس بلند شد، ولی عقب رفت. پاشنه‌اش روی زمین سر خورد و تا دیوار عقب‌نشینی کرد. دستش را تا جلوی سینه بالا آورد، جایی بین وحشت و مقاومت.  

ـ لوسیان... اون عشقِ من نیست که بهت بدم...  

ـ اشتباه می‌کنی.

او نزدیک‌تر شد، صدایش آرام اما فشارآوربود، ادامه داد:

- تو قرضش می‌دی... من می‌گیرم. دنیا همیشه همین بوده.

او انگشتِ اشاره‌اش را بالا آورد، و هم‌زمان صدای خفه‌ی تیک‌تاکِ ساعت اوج گرفت. از زیرِ یقه‌اش نوری کدر بالا زد  همان ساعتِ شنیِ قلب‌ها.  

نور به سمتِ اِریس جهید. او خواست فرار کند، اما در پشتِ سرش بسته ماند.  

هوای سرد، ساکن شد.

ـ زود تموم می‌شه... فقط یه انتقالِ کوچیکه.  

ـ نه، لوسیان...

نور تمامِ اتاق را گرفت. صدای شکستنِ چیزی، مثل شیشه... و بعد سکوتِ محض.

ویرایش شده توسط عسل

- دستت را بکش لوسیان!

صدای آرنولد، پیش از رسیدن نور به اِریس، توانست او را از خطر حتمی نجات دهد، او اینجا چ میکرد؟.

لوسیان پرسید:

- حاضری عمرت را تقدیمم کنی تا کاری‌اش نداشته باشم؟

اِریس نگاهش را نمی‌توانست از نور جدا کند و به آرنولد بدوزد.

آرنولد پاسخ داد:

- عمرم از این مهم‌تر است.

نفس در سینه اِریس حبس شد.

درست شنیده بود؟

لوسیان گفت:

- تو همان کسی نبودی که می‌گفتی حاضری به‌خاطرش جانت را فدا کنی؟

همین سؤال را اِریس هم در سر می‌پروراند.

آرنولد با لحنی خشک گفت:

- و تو فکر می‌کنی نقطه‌ضعفم را باید جلوی دشمنم رو کنم؟

نور از جلوی چشمانش ناپدید شد و اختیار دیدگانش به دستش بازگشت.

لوسیان پاسخ داد:

- منطقی است.

او نگاهش را به آرنولد دوخت و پرسید:

- خب اینجا چکار داری؟

لوسیان آرام به سمت میزش رفت، دستش را به حالت کوه روی میز گذاشت و به آرنولد که به سمت در تراس می‌رفت، خیره شد. آرنولد دست‌هایش را پشت کمرش (ناحیه کمر) به هم قفل کرد.

آرنولد اعلام کرد:

- چیزی مهم‌تر از عمر می‌خواهم!

اریس به این فکر کرد، مگر چیزی مهم‌تر از عمر هم هست؟

بله هست.

لوسیان متعجب شد، اما تعجبش را در لحن نشان نداد و پرسید:

- چی؟

آرنولد نرسیده به پنجره برگشت و درست کنار اِریس ایستاد:

- عشق می‌خواهم؛ درست مثل چیزی که از اِریس روی طاقچه‌ام دارم!

لوسیان گفت:

- آن‌وقت به من چه می‌رسد؟

آرنولد لبش را کج کرد و گفت:

- عمر مردم من را به‌خاطر زیبایی کسی که داخل محفظه داری... در مورد مردم من چیزی شنیدی؟

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...