رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت هفتاد _و _یکم _رمان خاص

بعد یه تجدید دیدار اساسی با عشق اولم( خواب) از تخت بلند شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم . تقریبا هوا تاریک شده بود . رفتم پایین و وارد آشپزخونه شدم. به مامان قشنگم یه سلام بلند بالا کردم و گفتم:

به به مامان خانوم چه کرده ! همه رو دیوونه کرده.

مامانم حرصی نگاهم کرد و گفت:

اولا تو خودت دیوونه ای الکی گردن دستپخت من ننداز.

دوما از خورش انار محبوبت خبری نیست ها! امشب غذای مورد علاقه ی پسر گلم رو درست کردم.

با لحنی که داد میزد حسودیم شده گفتم: 

خدا شانس بده این پسر نور چشمی دسته گل شما دیگه زیادی محبوبه من قبول ندارم اصلا این عادلانه نیست.

مشغول این حرف ها بودم که مامان خانوم چنان نگاهی بهم کرد که اصلا یادم رفت چی داشتم میگفتم و درادامه گفتم:

داشتم می گفتم اصلا نور چشمی خان لایق توجه شماست . کاملا هم عادلانه است . اصلا من اعتراضی نداشتم که اشتباه شده . خخخ...

مامانم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت:

کی میخوای دست این آسمون ریسمون بافتن ها برداری دخترم؟ به جای این حرف ها پاشو بیا ظرف های غذا رو بچین روی میز الان بابات و داداشت میان دختر گلم.

منم دیگه حرف نزدم و در سکوت تمام کارهایی که مامان خانوم گفته بود انجام دادم. کم کم بابا جونم و نورچشمی خان هم اومدند سرسفره و شاممون رو شروع کردیم. تو تمام مدت شام سکوت کردم کاری که از من بعید بود. بعد از اینکه غذا تموم شد سرم رو بلند کردم که نگاهم به سه جفت چشم افتاده بود که مات و مبهوت نگاهم می کردند.

منم متعجب نگاهشون کردم و آروم گفتم:

چیزی شده؟ چرا مثل یک پدیده ی ناشناخته به من نگاه می کنید؟ مگه تا حالا منو ندیده بودید که این طوری بهم زل زدید؟!

مامانم با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

تا جایی که یادمه امروز بهت دمپایی نزدم چرا یه جوری شدی؟!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

چجوری شدم؟! 

قبل از مامان خانوم باباجونم با محبت نگاهم کرد و گفت:

دختر قشنگم گزینه ی دمپایی خانوم عزیز و مهربانم که کنسل شد اگه با دری دیواری چیزی برخورد کردی خودت بهمون بگو حداقل ببریمت دکتر حالت خوب بشه.

حتی تیام هم بدون توجه به بحث امروزمون با نگرانی نگاهم کرد و گفت:

بابا راست میگه خواهر گلم اگه چیزی شده بگو ما کنارتیم با هم حلش میکنیم.

من همچنان مبهوت و متعجب نگاهشون کردم و گفتم:

چه تغییری ؟! کدوم ضربه؟! من که امروز سعی کردم از همیشه عادی تر و خانوم تر رفتار کنم. پس چرا این جوری می کنید.

 هر سه نفرشون همزمان یه نفس راحت کشیدند و گفتند: آخيش خیالمون راحت شد . بعد تیام خان نگاهی بهم کرد و گفت:

دیگه سعی نکن جور دیگه ای باشی . امشب واقعا ما رو ترسوندی. ما تو رو همون جوری که واقعا هستی دوست داریم.

 من حاضرم باهام کل کل کنی و موهای سرم رو دونه دونه بکنی اما همون خواهر همیشگی پرانرژی خودم بمونی باشه؟!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 76
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

رمان خاص raha طنز و عاشقانه  سرگرمی  به نام خالق عشق خلاصه: یه داستان پر از شیطنت و هیجان         و کلکل و ماجراهای خواهر برادری تیارا و برادر هاش ودوستانی که شیرینی داستان اند .

به نام خالق عشق پارت اول رمان خاص  باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم. اخه یکی نیست به من خنگول بگه : _ نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ترم تابستونه برداشتنت چی بود؟ ولله! الان همه ی هم سن و سالای من

پارت دوم رمان خاص  بابام از یه خونواده ی کشاورزه.  در واقع شغل اصلی بابابزرگم کشاورزی بوده . زمان اون ها اینجوری بود که هر زمینی رو آباد می‌کردند به نام خودشون میشد. به این ترتیب با تلاش زیاد کلی

#پارت_هفتاد_و_ دوم_ رمان خاص

با بهت نگاهشون کردم و گفتم:

هیچ وقت وقت فکر نمی کردم انقدر طرف دار خل بازیای من باشید! 

نور چشمی خان با لبخند مهربونی نگاهم کرد و گفت:

ما طرف دار خود واقعی تو هستیم نه خل بازی هات. در واقع این به قول تو خل بازی هم بخشی از شخصیت واقعی تو هست. ما خوشحالیم که تو خودت رو در برابر ما محدود نمی کنی . ما یه خانواده ایم. نیاز نیست جلوی ما نقاب بزنی. خودت باش و سعی نکن کس دیگه ای باشی که برامون غریبه و ناشناخته است باشه؟؟

دستم را روی چشمم گذاشتم و با ناز و ادا گفتم:

به روی چشم خانواده ی قشنگ و مهربونم.

بعد هم لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

آخییییش! چجوری بعضی ها این جوری زندگی می‌کنند من که یه ساعت هم نمیتونم این جوری بمونم.

تیام و بابا جون و مامان خانوم با لبخند نگاهم کردند و همزمان گفتند:

آها حالا درست شد. 

براشون دست زدم و گفتم:

ایول هماهنگی! عالی بود. خب مرسی مامان جونم که غذای مورد علاقه ی نور چشمی خان رو درست کردی. لطفا فردا غذای مورد علاقه ی من هم درست کن. باشه؟؟

مامانم در حالی که با کمک بابا جونم سفره رو جمع میکرد گفت:

نوش جانت دخترم. نمیخواد امروز ظرف ها رو جمع کنی. برو استراحت کن فردا کلاس داری.

باشه ای گفتم و آشپزخونه رو به سمت اتاق قشنگم ترک کردم.

در اتاقم رو باز کردم و سمت تخت نازنینم پرواز کردم تا به دیدار عشق اول عزیزم(خواااب ) برم.

بعد از یه تجدید دیدار مفصل با عشق اول عزیزم(خواااب) از تخت بلند شدم و رفتم تو اتاق فکر(دست شویی) یه آبی به دست و صورتم زدم تا سر حال بشم. یه نگاهی به ساعت کردم و دیدم آخ ۸ صبحه. پاشم برم سر کلاس که الان استاد تند خو 

منو میکشه. شانس بیارم مثل سری قبل روی مود خوبی باشه منو راه بده.تند تند لباس پوشیدم و آماده شدم رفتم پایین. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...