بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: داستان طالب و زهره
نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه
خلاصه رمان: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردن تا برای هم باشند اما دست روزگار برای آنها، داستانهایی رقم زد...
مقدمه:
نمیتوان از تو گذشت، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفسهایم.
نمیگویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم. نمیگویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز میمانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا میگذارم.
نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپشهای این قلب نیست، به عشق بودن تو است.
چشمهایم از این انتظار خسته نمیشود. میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.