من خیالباف نیستم ولی باور کن تو در تمام شهرها زندگی میکنی. به هر کجا سفر میکنم، درست یک نفر شبیه تو مقابلم سبز میشود.
شک ندارم که پرنور ترین ستاره آسمان دارد به من فکر میکند. تردید ندارم که درخت پشت پنجره تمام شب سایه وجودش را وقف من میکند. یقین دارم که در دنیای بعدی همین که مرا ببینی، دلت میلرزد ولی هیچ به یاد نمیآوری که مرا کجا دیده بودی و هنگامی که کنار عصر پنج شنبه و چای تازه دم بنشینیم ، آرام میگویم: میدانستم که به من بازمیگردی...تو بسیار تعجب میکنی از این حرف نامفهوم و من زیاد لذت میبرم از تعجب و بودن تو!
چگونه بگویم که تو کیستی؟! آه ای بهانه باریدن دو چشم و تفسیر هر چه بغض...
تو شیرین ترین غمی هستی که به جانم نشسته...
ای بی تو هیچِ هیچ....ای با تو اوج عشق....
معنای هر چه که هست. وقتی ندارمت، وا ماندهام به خویش. وقتی که با منی...من باشم و تو باشی و یک کهکشان اُمید... حتی خیال اینکه تو هستی مرا بس است.
با من بمان...بمان که بی تو تمام است کارِ من. یک صدهزار او اما تنها مهربان من تو هستی. من بی تو بسیار غریب در خویش مردهام.