پارت۳
فکر میکردم اون، اون؟! پوزخندی به فکرم زدم. اون یه نفر نبود! اونا آدمای عادی نبودن و باید همون موقع که آریانا گفت رفتارای مشکوکی داره بیخیال این پروژه میشدیم.
گروهمون تازه اسم به در کرده بود و اگه مثل احمقا اولین پیشنهاد خوبی که به همون شد و قبول نمیکردم یا حداقل قبلش با بچهها مشورت می کردم، شاید تو این وضعیت نبودم. نفسم و کلافه بیرون دادم و با حرص به دست چپم نگاه کردم. حالا حتما باید الان و تو این موقعیت درد میگرفت؟ سرم و تو دستم گرفتم و محکم فشار دادم. حس میکردم تو ترافیک گیر کردم و هر لحظه یکی بوق میزد؛ تنها فرقش اینجا بود که تو سرم به جای بوق فکرای مزخرف اعلام حضور میکردن.
سرم و محکم به چپ و راست تکون دادم و از رو صندلی بلند شدم. به جای فکر کردن درمورد چیزی که حتی درموردش مطمئن هم نبودم باید وسایلی که تو سالن جا گذاشته بودم و جمع میکردم و اثر انگشتام رو از روی موس و میز یا هر جای مزخرفی که فکر میکردم بهش دست زدم پاک میکردم. باند دستم و باز کردم و داخل جیب خالیم انداختمش و با قدمای بلند از اتاق بیرون رفتم و بدون اینکه توجهی به مدل و فضای خونه بدم، یه راست سمت کیف رفتم و رو زانوهام به حالت نیمه نشسته، نشستم و وسایلی که روی زمین پخش شده بود و با احتیاط جمع کردم.
درد دستم بیشتر شده بود و راضی بودم همین الان ببرمش و بندازمش دور تا فقط از شرش خلاص شم؛ حالا چطور میخواستم با یه دست طناب و نگه میدارم و خودم و بالا بکشم؟
باید به حرف جیسون گوش میدادم و به جای اکشن بازی فقط مثل بچهی آدم خودم و به جای تعمیرکار یا هر کوفته دیگهای جا میزدم و وارد ساختمون میشدم.
بعد از اینکه زیپ کیف و بستم، روی دوشم انداختمش و بلند شدم. از قبل پد الکی رو بیرون آورده بودم و قبل از باز کردن بَستش، سمت اتاق رفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم هر دو تا پوشه داخل فلش ریخته شدن، از خوده سیستم دیلیتشون کردم.
فلش رو از لپتاپ جدا کردم و داخل جیب شلوارم انداختمش و زیپی که خودم به شلوارم دوخته بودم رو بالا کشیدم. حتی برای اینکه مطمئن باشم از جیبم بیرون نمیوفته از داخل یه لایه جدا پارچه اضافه کرده بودم تا اگه لایهی اولی به هر دلیلی پاره شد لایهی دومی بتونه مانع افتادن وسایل از داخل جیبم بشه.
همه چی رو مثل قبل درست کردم و بعد بستهی پد رو باز کردم و هر جایی که فکر میکردم لمس کردم رو با دقت و بیشترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم تمیز کردم.
چراغ رو داخل کیف انداختم و دستکشهام رو دوباره دستم کردم و در آخر با یه نگاه کلیِ دیگه از اتاق بیرون اومدم و سمت پنجره رفتم. از قبل به جیسون پیام داده بودم تا برای بالا کشیدنم بیاد و اونم تنها با یه یخ زدم جوابم رو داده بود.
طناب رو دوباره به نگهدارندهای که پوشیده بودم وصل کردم و شیشههای اضافیی که باقی مونده بود رو با احتیاط درآوردم و خیرهی شهر شدم. چرغای روشن شهر ویویی ساخته بود که من عاشقش بودم. میدونستم دوباره همچین منظرهای گیرم نمیاد پس قبل از اینکه پشیمون شم گوشیم و درآوردم و بعد از تنظیم کردن دوربین عکس گرفتم و دوباره داخل جیبم انداختمش. با ناراحتی نفسم و بیرون دادم. همچین ویویی به شهر داره مَرت..که، کوفتت شه!
قبل از اینکه بپرم یه نگاه به سقف کردم و طناب رو دو سه بار محکم کشیدم تا شل نشده باشه. چند قدم عقب رفتم و بعد با سرعت دوییدم و بدون اینکه تردید کنم پریدم. میتونستم صدای جیغم رو که بین فشار هوا گم میشد و بشنوم. آدرنالین خونم بالا رفته بود و قلبم تند تند به قفسهی سینم کوبیده میشد و بدنم منقبض شده بود. چشمام رو محکم بسته بودم و میتونستم حس کنم که با سرعت سمت پایین میرم و اگه جیسون نمیتونست نگهم داره سقوط میکردم. با کدوم عقلی همچین کار مهمی رو تنها به جیسون سپردم آخه؟!
@sarahp