zeinab shiri
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
56 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
zeinab shiri آخرین بار در روز اسفند 23 2024 برنده شده
zeinab shiri یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های zeinab shiri
-
نویسندهی محترم رمان «آیرین»
با توجه به عدم پارتگذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمانهای متروکه منتقل خواهد شد. -
نویسندهی محترم رمان «آیرین»
با توجه به عدم پارتگذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمانهای متروکه منتقل خواهد شد. -
FAR_AX شروع به دنبال کردن zeinab shiri کرد
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_بیست_پنج در باز شد و بابا درحالیکهدستاشو باحوله خشک میکرد اومد بیرون و رو به من سری به تاسف تکون داد و گفت: - بچه جان یکم مهلت بده شاید کسی توعه! آدم نباید انقد دستگیره رو بالا و پایین کنه؛ کسی که اون توعه معذب میشه! - چشم آقاجون! ببخشید فکرکردم دستگیره گیر کرده برای همین اونجوری کردم. بابا سری تکون داد و همون جوری که کنارم رد میشدگفت: - از دست شما نسل جدید برای هر کاری یه چیزی دارید که بگید. بدون اینکه چیزی بگم سریع خودمو داخل دستشویی انداختم و در رو بستم که صدای بابا رو شنیدم که داشت بهم میگفت آروم دستشویی که فرار نمیکنه! حتی ندیده هم میتونستم بگم که سرشو از تاسف تکون داده. بعد از انجام کارام و شستن دست و صورت از دستشویی بیرون اومدم و سمت اتاق رفتم تا برای مصاحبه امروز حاضر بشم؛ درسته که راضی به رفتن نبودم اما دلیل نمیشد که بخوام با تیپ خوبی نرم اونجا! به قول بابا، تیپ انسان بعدی از شخصیت فرد رو برای بقیه به نمایش میزاره برای همین باید تیپی مناسب با شخصیت بزنی چون اولین چیزی که یه غریبه ازت میبینه طرز لباس پوشیدن و استایلت هست برای همین سعی کردیم بهترین و مناسب ترین استایل برای یه مصاحبه رو بزنم. یه مانتو کتی سنتی و با شلوار دمپا و یه دونه مغنعه مشکی از کمد بیرون کشیدم؛ موهامو جمع کردم و یه کرم پودر سبک به صورتم زدم و آرایشم روبا رژ رنگ نود و ریمل تموم کردم و شروع کردم به پوشیدن لباسام، عطر خنکم رو زدم و با برداشتن کوله ام و گوشیم از اتاق زدم بیرون همون موقعه ارمیا هم با آماده از اتاقش بیرون اومد با دیدن من یه سوتی زد و گفت: - مگه اینجوری استایل بزنی که یکی نگات کنه وگرنه که مثل بز میمونی! چشم غره توپی سمتش رفتم و درجواب یه پوزخند زدم و ریلکس گفتم: - باز من تیپ بزنم نگام میکنن تو چی که تیپم بزنی همچنان شبیه میمونی! البته با این تفاوت که یه میمونی که لباس پوشیده! بدون اینکه بهش فرصت بدم که چیزی بگم با لبخند مکش مرگ ما از کنارش رد شدم و سمت آشپزخونه رفتم؛ مامان و بابا سر سفره نشسته بودن و صبحونه میخوردن سلامی کردم و کنار مامانم نشستم هردوشون در جوابم سلام و صبح بخیر گفتن و مشغول خوردن شدن چند لحظه بعد ارمیا وارد شد و با گفتن سلام و صبح بخیر کنار من جا گرفت. بابا زودتر از همه صبحونه اش رو تموم کرد و با گفتن شکرت من رو خطاب قرار داد: - دخترم من امروز یه خورده کار سرم ریخته نمیتونم خودم ببرمت یا با داداشت برو یا آدرس میدم خودت با اژانسی یا اسنپی چیزی برو! لقمه ام رو قورت دادم و لب زدم: - عیبی نداره بابا! خودم میرم شما فقط آدرسش رو بدید. ارمیا بلافاصله گفت: - نیازی نیست خودم میبرمت. - دستت دردنکنه پسرم! آبجیت رو ببر از اون سمت هم برو دانشگاه. ارمیا دستشو چاپلوسانه روی چشمش گذاشت رو به بابا خم شد: - چشم حاج بابا خیالت تخت باشه! از خودشیرینیش قیافه ام رفت توی هم یه لگد از زیر میز به پاش زدم که صدای آخش بلندشد؛ منم خیلی ریلکس مشغول خوردن لقمه ام شدم که مامان نگران به ارمیا نگاه کرد: - چیشد پسرم ؟! خوبی؟ ارمیا در جواب مامان یه خوبم زمزمه کرد و درحالیکه یه نگاه شیطانی به من میکرد جوری که فقط من بشنوم لب زد: - یه بز توی خونه داریم که هر از گاهی لگد میزنه! آروم نجوا کردم: - مواظب باش این بزه شاخت نزنه!- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ بیست_ چهار - پس پاشید برید بخوابید جای اینکه انقدر باهم کلکل کنید! من و ارمیا هم زمان با کشیدن خط و نشون با صورتامون از جامون پاشیدیم و سمت اتاقامون رفتیم. دراتاق روکه بستم چراغ رو روشن کردم و سمت کمدم رفتم، بعد عوض کردن لباسام روی تخت خوابیدم و چراغ اتاق رو خاموش کردم. گوشیمو دستم و گرفتم یه سر صفحه مجازیم توی اینستاگرام زدم تمام صفحه ام متن نوشته و شعر بود چیزی که باهاش آرامش میگرفتم ! تصمیم گرفتم یه پست جدید بزارم یدونه از شعرای فاضل نظری رو ادیت کردم و توی صفحه ام گذاشتم. یه چرخ توی استوری ها زدم و همین که خواستم از اینستاگرام خارج شم یه پیام برام اومد! کنجکاو روی پیام زدم تا صفحه چت رو ببینم که دیدم پناه پیام داده؛ راجب مصاحبه امروزم و نتیجه پرسیده بودم که براش نوشتم اینم نشد! منتظر موندم که پیاممو سین کنه بعد از چند ثانیه نوشت: - الکی نگو! یه استیکر لب آویزون هم فرستاد؛ در جوابش نوشتم. - کاملا جدیم ! شانس منه هر جا میرم یه ایرادی میگیرن! یه استیکر تاسف برام فرستاد. - حالا میخوای چیکار کنی؟! - فعلا نمیدونم اما بابا گفته حالا که نتونستی شغلی که میخوای رو پیدا کنی باید بری همون شرکتی که گفتم. - خب - خب دیگه همین! فردا قرار برم شرکت مصاحبه تا ببینم چی میشه. - یعنی میخوای بیخیال بشی و بری حسابدار یه شرکت خصوصی بشی؟! با دیدن پیامش یه چند دقیقه مکث کردم؛ من واقعا نمیدونستم میخوام چیکار کنم و از طرفی نمیتونستم بزنم زیر حرفم و نرم اون شرکت ولی خب نمیشد بیخیال شغل مورد علاقه ام هم بشم با صدای نوتیف گوشیم از فکر و خیال در اومدم. - الو چی شدی دختر؟! - هیچی ! فعلا واقعا نمیدونم میخوام چیکار کنم؟! از طرفی هم نمیتونم بزنم زیر حرفم و نرم اون شرکت! - امیدوارم همهچی درست بشه! - منم امیدوارم! یه ذره دیگه با پناه چت کردم و اون از اوضاع دانشگاهش گفت و این بلاتکلیفیش برای اینکه نمیدونه وارد بازار کار بشه یا نه؛ گفت منم تا جایی که تونستم راهنماییش کردم. گوشیمو با گذاشتن ساعت برای فردا صبح خاموش کردم و روی میز کنار تختم گذاشتم؛ پتو رو رومکشیدم و با گذاشتن دست روی پیشونیم چشمام رو بستم. باشنیدن صدای زنگ ساعت کورمال کورمال دنبال گوشی گشتم که خاموشش کنم با خاموش کردن گوشی کلافه روی تخت نشستم و به زمین خیره شدم، انقدر دیشب فکر کرده بودم که الان سردرد داشتم؛ دستی توموهام کشیدم و پوفی کشیدم از روی تخت پاشدم و به سمت در رفتم تا دستشویی برم و آبی به سر و صورتم بزن تا خواب از سرم بپره. در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم هم زمان رفتن به سمت دستشویی شروع کردم به خاروندن پام همین جوری سخت مشغول بودم که به دستشویی رسیدم، دست انداختم که درش رو باز کنم که دیدم قفل شروع کردم تند تند دستگیره رو بالا و پایین کردن که صدای سرفه بابا از دستشویی اومد. یه دونه محکم زدم توی پیشونیم و سریع دستگیره رو ول کردم و منتظر موندم که بابا بیاد بیرون- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ بیست_سوم معترضانه به سمت بابا چرخیدم. - بابا نگاه کن چیکار میکنه؟! ارمیا متعجب دست جلوی دهنش گرفت. - عه عه! مگه چیکار کردم؟! تو هم همیشه خدا لوس و ننر و همچنین فضول و اضافه میکنم خبر چین بودی و هستی و خواهی بود. - هرچی باشم بهتر از تو ام . - آره معلومه! با حرص زبونمو براش در آوردم ، ارمیا با دست به من اشاره کرد و گفت: - همیشه کم میاری همین کار رو میکنی! کلا تنها صلاح شما دخترا همینه! مامان اخطار آمیز رو به ما کرد. - حداقل از باباتون خجالت بکشید! بچه هم بچه های قدیم احترام پدر و مادرشون رو نگه میداشتن. چشم غره ای سمت ارمیا رفتم و رو به مامان مظلوم لب زدم. - من که کاری نکردم، ارمیا اول شروع کرد! ارمیا سریع لب زد. - همه شاهد ان که تو اول شروع کردی دختره لوس! میخواستم یه جواب دهن پر کن تحویلش بدم که بابا گفت: - بسه خجالت بکشید! دوتا فرد عاقل و بالغ شدید ولی هنوز باهم کلکل میکنید؛ پاشید برید بخوابید فردا کلی کار دارید. بعد سمت ارمیا چرخید. - مگه تو فردا دانشگاه نداری؟! سرشو چرخوند سمت من - مگه تو فردا نمیخوای بری مصاحبه!- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ بیست _ دوم ارمیا نگاه مشکوکی بهم انداخت بعد با شک بشقاب رو ازم گرفت. - دستت درد نکنه! - قربانت، کیف کن چه آبجی خوبی گیرت اومده! بعد دستمو سمتش گرفتم. - میتونی برای تشکر دستمو ببوسی! ارمیا یه دونه محکم زد روی دست جلو رفتم و گفت: - عمراناش! آخی گفتم و روبه بابا مظلوم لب زدم. - نگاه کن بابایی ، ببین چقد پسرت بیشوره! بابا اخطار آمیز اسم ارمیا رو صدا زد که ارمیا گفت: - باش، تسلیم آقا تسلیم ! بده دستتو ببوسم اولیا حضرت. دستمو با رضایت سمتش گرفتم و نیششم رو تا ته باز کردم و منتظر بودم دستمو ببوسه؛ ارمیا بوسه ی ظاهری روی دستم زد و گفت: - بیا بوس کردم. متعجب غریدم. - الکی نگو اصلا نبوسیدی! - کتمان نکن همه دیدن بوسیدم! - نخیرم نبوسیدی ، تو دستتو روی دستم گذاشتی و دست خودت رو بوسیدی نه دست من ! ارمیا با حالت مغرورانه بهم لبخند زد. - خب که چی؟! مهم اینه که ببیننده فک میکنه من دستتو بوسیدم.- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
# پارت _ بیست و یکم صدای خنده و داد وبیداد ارمیا و بابا کل خونه رو گرفته بود؛ مامانهم بعد از این که خشک کردن ظرفا تموم شد به جمعشون پیوست؛ با اینکه فوتبالی نبود و اوصولا چیزی ازش متوجه نمیشد اما هر بار پا به پای اونا سر و صدا میکرد به قول خودش مهم نیس تو سر رشته ای توی یه چیز مثل فوتبال داری یانه مهم اینه که سعی کنی تایمت رو با خانواده بگذرونی! من اما ترجیح میدادم وقتی از چیزی سر رشته ندارم توش شرکت نکنم البته هیچ وقت این باعث نمیشه که نخوام تایمم رو با خانواده بگذرونم! انقدر امروز توی اتاق بودم که نیاز داشتم دو دقیقه برای هوا خوری هم که شده توی جمع باشم برای همین یه بشقاب میوه با چاقو برداشتم و رفتم کنار بابا روی مبل نشستم ؛ هم زمان که داشتم فوتبال میدیدم میوه هم پوست میکندم بعد از اینکه پوست کندن میوه ها تموم شد اونا رو قشنگچیدم توی ظرف و بعد ظرف رو سمت مامان و بابا گرفتم که کنار هم و سمت راست من نشسته بودن؛ بابا با رضایت لبخندی بهم زد و ویه تیکه سیب برای خودش برداشت مامان هم در حالیکه توی نگاهش تحسین موج میزد یه پر پرتقال برداشت و زیر لب ممنونی زمزمه کرد. از اونجایی که ارمیا همیشه جو زده بود خودشو کامل روی زمین پهن کرده بود و با تیکه به یه بالشت تا کرده تند تند تخمه میشکست. بخاطر اینکه ارمیا با ترسوندم باعث شده بود پفیلا های عزیزم حروم بشه در نتیجه برای انتقام یه لگد محکم به بالشت زیر دستش زدم که باعث شد با آرنج بره توی زمین و صدای آخ و اوخش بلند بشه. - لعنت بهت! چی کار میکنی دختر؟! حالا وقت مظلوم نمایی بود. - ببخشید داداشی ! آخه چند بار صدات زدم متوجه نشدی برای همین یه لگد به بالشت زدم ! بعد در حالیکه لبم رو آویزون میکردم زمزمه کردم. - فکر نمیکردم اینجوری بشه ، شرمنده! فقط میخواستم میوه های که پوست کنده بودم رو بهت بدم! بعد بشقاب میوه روسمتش گرفتم. @sarahp- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ بیستم مامان یه خنده بلند کرد. - به من میگی حسود آقا، بعد خودت به جیک جیک های من و پسرمو زیر نظر داری؟! بابا قهقهه ای زد و رو به من اشاره کرد. - مامانتو ببینا! عجب زبلی شده دقیقا جمله خودمو به خودم برگردوند. با لبخند سر تکون دادم و به فضای خوبی که بینشون بود نگاه کردم؛ حالا که بحث بینشون گرم بود بهتر بود منم برم. - خب تا شما دو تا باهم کلکل میکنین من برم و به کارام برسم. دو تاییشون در تایید حرفم سرتکون دادن و بابا گفت: - برو دخترم راحت باش! مامان یهو وسط حرف بابا پرید و گفت: - نه نه ، نرو! تورو خدا من رو نگاه کن اومدم شما رو برای شام صدا کنم خودمم کنارتون نشستم به حرف زدن؛ پاشین بیاین شام تا غذا سرد نشده! بابا با گفتن امان از دست تو زن به سمت آشپزخونه حرکت کرد و مامانم رفت که ارمیا رو صدا بزنه که بیاد شام ؛ منم آروم به سمت آشپزخونه رفتم . بابا سر میز نشسته بود؛ منم روی صندلی کنارش جا گرفتم همون موقعه ارمیا همراه با مامان اومد و کنار من روی صندلی جا گرفت ، مامان هم کنار بابا نشست؛ بابا با گفتن بسم الله شروع به خوردن کرد و ما هم بلافاصله بعد از بابا شروع به خوردن کردیم بعد از تموم شدن غذا به مامان کمک کردم که میز رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم ، بابا و ارمیا هم با یه کاسه تخمه رفتن توی هال تا فوتبال بارسلونا و رئال رو نگاه کنن.- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ نوزدهم خونه توی سکوت فرو رفته بود، بابا صداشو با یه سرفه صاف کرد و گفت: - خب... سرمو بالا آوردم و با حالت سوالی به بابا خیره شدم اما وقتی دیدم همچنان سکوت کرده پرسیدم: - خب چی بابا؟! بابا جدی سرشو تکون داد و گفت: - خب الان میخوای چیکار کنی؟! - نمیدونم! بابا نگاه جدی بهم کرد و گفت: - آوین میدونی که من هیچوقت توی هیچ کاری مجبورت نکردم اما تو خودت گفتی که اگه نتونی توی شغلی که دوست داری به نتیجه برسی میری و جایی که من معرفی کردم رو میبینی و اگه دوست داشتی مشغول به کار میشی! در جواب حرف بابا سری تکون دادم و به سختی لب زدم : - آره خودم گفتم ! روی حرفم هستم ؛ هرموقعه که بگید میرم اونجا! - پس هماهنگ میکنم که فردا بری! سری تکون دادم و گفتم: - اگه کاری ندارید من برم؟! لبخندی بهم زد و گفت: - دختر بابا چه عجله ای داری که بری؟! نکنه با من بهت خوش نمیگذره؟! لبخند خسته ای به صورت بابا پاشیدم و گفتم: - این چه حرفیه ؟! فقط خواستم مزاحمتون نباشم . - چقد رسمی ! تو هیچ وقت مزاحم نیستی دخترم؛ خب دیگه چه خبر؟! - راستش خبری ندارم؛ این مدت کلا درگیر مصاحبه بودم. مامان از توی آشپزخونه به سمت ما اومد و روی مبل دو نفر کنار بابا نشست و گفت: - خوب پدر و دختری خلوت کردین ها! بابا با خنده به مامان نگاه کرد و گفت: - حسودی میکنی خانم ؟! شما که خودت خوب با پسرت جیک تو جیکید! نزن زیرش که باورم نمیشه!- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ هجدهم با رفتن مامان من موندم و یه اتاق بهم ریخته و دلهره اینکه بابا چیکارم داره؟! البته حدس اینکه بابا میخواد راجب چی باهام حرف بزنه سخت نبود! چون بابا منتظر بود،تمیز کردن اتاق رو به زمان دیگه ای محول کردم و با کشیدن دستی به لباسم اتاق رو ترک کردم. لباسم رو با استرس توی مشتم چلوندم و به سمت بابا که روی مبل نشسته بود قدم برداشتم؛ بابا با صلابت به مبل تکیه داده بود و منتظر من بود. - بیا بشین دخترم ! چه خبر بابا جان؟! در حالیکه یه قدم با سکته فاصله داشتم روی مبل نشستم. - چرا رنگت پریده باباجان؟! با این حرف بابا سعی کردم خودمو جمع وجور کنم و به خودم تشر زدم، بابا قرار نیست گردنمو بزنه که! یه صحبت کوتاهه همین! سعی کردم یه لبخند روی لبم بنشونم. - خوبم بابا! چیزی نیست ارمیا یهو از خواب بلندم کرد برای همین قیافه ام اینجوری شده! جان بابا کاری داشتید؟! بابا سری در تایید حرفم تکون داد و گفت: - میخواستم ببینم جواب مصاحبه امروزت چیشد؟! لحظه ای که ازش میترسیدم رسید! با دهنم رو با سختی قورت دادم و سرمو پایین انداختم انگار داشتن جونم رو ازم میگرفتن انقدر که گفتن اون کلمات برام سخت بود! - راستش... نمی تونستم من نمی تونستم چیزی بگم! - راستش چی بابا جان؟! مجبور بودم باید میگفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار! - راستش ... نشد! نتونستم استخدام بشم!- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_ هفدهم ارمیا یکه خورد و از روی تخت افتاد پایین ، منم سریع از روی تخت پریدم پایین و با بالشت افتادم به جون ارمیا، ارمیا یه دستاشو جلوی صورتش گذاشته بود و با دست دیگرش سعی میکرد بالشت رو از دستم بگیره. از اون ور منم داشتم تلاش میکردم هم زمان که دارم بهش ضربه میزنم مواظب باشم که بالشت رو ازم نگیره؛ ارمیا از روی زمین بلند شد و پتوی روی تختم رو برداشت و به سمتم حمله کرد. میخواستم با بالشت دفاع کنم که توی یک حرکت با پتو من رو گرفت و با گرفتن بالشت خلع صلاحم کرد؛ من رو توی پتو پیچوند و روی پوشش انداخت و شروع کرد به چرخیدن ، من شروع کردم به جیغ جیغ کردن و سعی میکردم با دستام به پشتش ضربه بزنم که ولم کنه! وسط جنگ باهم بودیم که در یهو باز شد، من و ارمیا سر جامون خشکمون زد و سرمون اسلوموشن به سمت در برگشت که با چهره عصبی مامان رو به رو شدیم. - چه خبرتونه؟! خونه رو گذاشتید روی سرتون! از سن تون خجالت نمیکشید؟ قد خر شدید هنوز مثل موش و گربه به جون هم میوفتید! بعد با اخم به ارمیا خیره شد و گفت: - پسره نره خر مگه بابات نگفت بیا آبجیت رو صدا کن و برگرد؟! ارمیا قیافه مظلومی به خوش گرفت و به مامان نزدیک شد: - خوشگل من ! تو حرص نخور دوستت چروک میشه! بیا بوست کنم بلکه از عصبانیتت کم بشه. بعد چابلوسانه به مامان نزدیک شد و بوسه ای روی گونش نشوند بعد در حالیکه دو تا پا داشت دو تا پای دیگه قرض کرد و محل جرم رو ترک کرد. حالا من موندم بودم و مامان، مامان چشم. غوره ای سمت من رفت و گفت: - بیا بابات کارت داره! بعد در حالیکه زیر لب غرغر میکرد اتاق رو ترک کرد.- 26 پاسخ
-
- 4
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت_شانزدهم دراتاق رو باز کردم و رفتم و یه راست روی تخت دراز کشیدم ؛ دستمو روی پیشونیم گذاشتم و چشمام رو بستم و به خودم استراحت دادم اما بلافاصله با افکارم احاطه شدم. هزار تا فکر و خیال توی سرم چرخ میخورد، هر ور مغزم یه چیزی میگفت ؛ انقدر فکر کرده بودم سرم درد میکرد، دستمو روی شقیقه هام فشار دادم تا از شدت سر درد کم کنم اما انگار فایده ای نداشت. کلافه از روی تخت بلند شدم تا یه قرص مسکن پیدا کنم و بخورم تا بتونم بخوابم بلکه لحظه ای فکر و خیال دست از سرم برداره. کشو کمد کنار تختم رو باز کردم انقدر توش شلوغ بود که شتر با بارش گم میشد؛ با بدبختی قرص رو پیدا کردم و همینجوری بدون آب خوردم، دوباره روی تخت برگشتم و خوابیدم. با احساس خارش توی دماغم کلافه روش دست کشیدم بعد از اینکه احساس کردم خارشش از بین رفت یه نیم چرخ زدم و به پهلو خوابیدم ؛ این دفعه توی گوشم احساس خارش کردم اوفی کردم و محکم دست روی گوشم کشیدم ، با دست دنبال پتو گشتم تا روی سرم بکشم اما هرچی گشتم نبود. همینجوری در جست و جو بودم که اینبار روی لبم این حس رو پیدا کردم ؛ دیگه کلافه شده بودم دستمو محکم روی کل صورتم کشیدم که صدای خنده های ریز ریز به گوشم رسید. چشمام رو فوری باز کردم که ارمیا رو هم شده رومدیدم درحالیکه یه پر دستش بود و دست دیگه اش جلوی دهنش رو گرفته بود که مثلا من صدای خنده اشو نشنوم. از غفلتش سو استفاده کردم و بالشت زیر سرم رو محکم کوبیدم توی صورتش.- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
# پارت_ پانزدهم کش و مات ، دقیقا چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد؛ حالا باید چیکار میکردم؟! بلکل ماتم برده بود. از شدت شوک تک خنده ای کردم و دستی به پشت گردنم زدم و گفتم : - خب راستش! دقیقا همین موقعه که درمونده مونده بودم چی بگم؟! ارمیا نجاتم داد. - بابا! بیا که از گرسنگی مردیم! مامان میگه تا شما نیاید نمیزاره غذا بخورم! - آخ! مادر من چرا میزنی؟! - این رو زدم که یاد بگیری صبرکنی! - پدر جان بیا تا زنت تنها وارث خاندان رو نکشته! بابا خندهکنان سری تکون داد و گفت: - امان از دست تو پسر! بعد دستش رو روی شونه ام انداخت و گفت : - بیا بریم غذا بخوریم دخترم! لبخندمهربونی به صورت بابا پاشوندم و گفتم: - من خوردم شما برید بخورید، نوش جان! بابا لبخند زد و گفت: - پس من برم تا داداشت از گرسنگی دور از جون نمرده. سری در تایید حرف بابا تکون دادم و گفتن دوباره نوش جان به سمت اتاق راه افتادم . از جلوی تلویزیون با تأسف رد شدم؛ تمام پفیلاها روی زمین پخش شده بود ! راهم رو به اون سمت کج کردم و شروع کردم به جمع کردن پفیلاهایی که روی زمین ریخته بود بعد از جمع کردنشون توی سطل اشغال انداختمشون و به سمت اتاقم حرکت کردم- 26 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
# پارت_ چهاردهم ارمیا بدون توجه به من که خشکم زده بود مثل خاله زنکا سمت بابا رفت و گفت: - حاج بابا بیا تحویل بگیر دختردست گلتو! زده تنها وارث خاندان صولتی رو ناکار کرده ! بابا لبخندی به این حرفهای ارمیا زد و گفت: - من که میدونم تا تو یه کرمی نریزی اون بچه کاری بهت نداره ! نمیخواد مظلوم نمایی کنی تنها وارث خاندان صولتی! بعدم تو از کجا میدونی تنها وارثی؟! شاید خواستم یه پسر دیگه هم به وراثم اضافه کنم. ارمیا با مسخره بازی یه دونه زد توی صورتش و گفت: - عه وا، خاک به سرم ! سر پیری و معرکه گیری حاج بابا؟! تو الان باید نوهاتو نگه داری جان دل! بابا قهقهه ای زد و همزمان یدونه زد پس گردن ارمیا و لب زد: - جو نده بچه جان! پیری کجا بود ؟! پدرت اول جوونیشه! مامان با لبخند قربون صدقه پدر و پسر رفت و گفت: - فدای مردای خونه بشم ! بعد رو به بابا کرد و گفت: - خسته نباشی آقا! بیاید سفره رو آماده کردم غذا بخورید. بابا لبخندعاشقانه ای به مامان زد و گفت: - دستش شما درد نکنه بانو! بعد سمت من چرخید و گفت: - دختر باباچطوره ؟! بی معرفت شدی ها؟! قبلا یه سلام و علیکی میکردی باما؟! با این حرف بابا خودمو سریع جمعوجور کردم و لبخند هول کرده ای بهش زدم: - عه سلام! فکر کردم سلام کردم ببخشید بابایی! خوبی؟! بعد سمتش قدم برداشتم و بغلش کردم؛ بابا خنده ای تحویلم داد ولب زد: - دخترک فراموش کار بابا! چه خبر از مصاحبه ؟! نتیجه چیشد؟!- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آیرین | zeinab shiri کاربر انجمن نودهشتیا
zeinab shiri پاسخی برای zeinab shiri ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
# پارت_ سیزدهم ارمیا با سرعت می دویید و از بین وسایل خونه رد میشد تا رسیدن بهش سخت باشه ؛ منم مثل یه جوجه اردک افتاده بودم پشتش و هر طرف که میرفت میرفتم. مامان که دیگه از این رفتارای ما خسته شده بود سری به تاسف تکون داد و گفت: - من نمیدونم شما کی دست از این موش و گربه بازیتون برمیدارید؟! من پیر شدم و عاقل شدن شما رو ندیدم. ارمیا با صدای بلند خندید و گفت: - مامان جان شما هنوز اول جوونیته؛ بعدم راست میگی مادر من والا منم دیگه از عاقل شدن آوین ناامید شدم! با این حرفش انگار آتیشم زدن با حرص فحشی بهش دادم و کوسن روی مبل رو طرفش پرتاب کردم ؛ از اونجایی که آمادگی این حرکتمو داشت جای خالی داد و کوسن به دیوار برخورد کرد. ارمیا به من که قیافه ام از حرص قرمز شده بود نگاه کرد و دستشو روی شکمش گذاشت و قهقهه زد ، از بین خندهاش گفت : - قیافهشو مثل گورجه شده! از غفلتش استفاده کردم و با خشم یه کوسن دیگه برداشتم و با یه نشونهگیری دقیق سمتش پرتاب کردم که دقیقاً خورد توی سرش ، حالا نوبت من بود که غش غش بهش بخندم؛ ارمیا دستی به سرش کشید وتخص روبه من که میخندیدم گفت: - تف تو روحت! امیدوارم گاو بشی! نمیبینی موهامو سه ساعت درست کردم؟! با لذت و غرور دستمو روی چشمام گذاشتم رو بهش لب زدم: - قربان شما! قابلی نداشت! - باز شما دو تا افتادید به جون هم؟! با صدای بابا سرجام خشکم زد! اگه وقت عادی بود لوس سمت بابا میچرخیدم و چغولی ارمیا رو میکردم اما الان با دونستن اینکه اگه بابا ازم سوال کنه مصاحبه امروزم چیشد؟ من مجبوربودم بهش بگم که رد شدم و در نتیجه این یعنی باید تسلیم حرف بابا میشدم و به اون شرکت میرفتم.- 26 پاسخ
-
- 2
-