-
تعداد ارسال ها
130 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط FAR_AX
-
67
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
67
- 105 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
انگار سیاهی غار او را درون خود بلعید، هنگامی به خود آمد که کور- کورانه در تاریکیها قدم میزد و هیچچیز عایدش نمیشد، تا چشم میچرخاند تنها سیاهی بود و سیاهی.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- انجمن نودهشتیا
- طنز
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
انگار سیاهی غار او را درون خود بلعید، هنگامی به خود آمد که کور- کورانه در تاریکیها قدم میزد و هیچچیز عایدش نمیشد، تا چشم میچرخاند تنها سیاهی بود و سیاهی.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- انجمن نودهشتیا
- طنز
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سیاههههه امممم ماه یا ستاره؟
- 137 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سیاههههه امممم ماه یا ستاره؟
- 104 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان لاجوردی ۱ (تاوان)| FAR_AX کاربر انجمن نودهشتیا
FAR_AX پاسخی برای FAR_AX ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت_37 بهوران نگاهی به بنیامین انداخته و لبخندی کج بر لبانش نشست، با اینکه جسمش آنجا بود؛ اما ذهنش جایی دیگر سیر میکرد و صداهای اطراف چون همهمههایی بیمفهوم در سرش جولان میدادند. قاشقی که در میان انگشتانش بود بیهدف با برنج سفید درون بشقابش بازی میکرد و نگاهش زیرچشمی میان چهرهی مضطرب آن زن و نوشابهی درون جامِ مقابلش میچرخید. هنگامیکه زن سنگینی نگاههای خیرهی بهوران را بر روی خود حس کرد، سر بالا آورده و با دستپاچگی به چهرهی او خیره شد؛ اما با لبخند محو و مهربان بهوران مواجه شد با تبسمی کوتاه، از شرم نگاه از او گرفته و لقمهای دیگر از غذا بر دهان نوزادش گذاشت. همینکه زن نگاهش را از او سلب کرد، به یکباره لبخند از لبش پر کشید و هرچه میگذشت برق چشمانش مرموزتر و ترسناکتر میشد؛ اما او چون روباه مکاری بود که هیچچیز را بروز نمیداد. نگاه از آن زن گرفته و به بنیامین که با ولع شامش را صرف میکرد دوخت؛ ولی با حلقه شدن دستانش به دور جام نوشیدنی به یکباره ته دلش خالی شد؛ جرعهای از نوشیدنیاش خورد و همانطور تا خالی شدن جام آن را یک سر بالا کشید. گویی زمان برای لحظهای کوتاه در مقابل دیدگان بهوران متوقف شد، قطرات باقی ماندهی نوشیدنی مسیر دیوارههای منحنی جام را در پیش گرفته و رقصان بر کف جام تجمع کردند، صدای بهم رسیدن قطراتش در کف جام در آن همهمه و سر و صدا چون نوای آهنگین نت پیانو در سرش پیچید. هوا سرد بود؛ ولی او در میان آن سرما احساس داغی و تب داشت و تپشهای پی در پی قلبش چون بمب ساعتی درون گوشهایش صدا میکرد. با کلافگی سرش را به طرفین تکان داد و افکار منفی را از خود دور کرد، چه چیزی اینگونه حالش را دگرگون کرده بود؟! بشقابهای برنج، دیسهای کباب، جامهای نوشابه و در نهایت میز گردِ رستوران خالی شد؛ اما حجم غذای درون بشقاب بهوران کمتر نشده هیچ بلکه بیشتر هم گشته بود. با بیمیلی قاشقش را بر روی ظرف گذاشت و گفت: - اگه شامتون تموم شد بریم. لئو که تا آن لحظه متعجب به بشقاب پر بهوران نگاه میکرد، با کنجکاوی پرسید: - تو که چیزی نخوردی! حالت خوبه؟! حواسش پی سوال لئو بود؛ ولی نگاهش سمت بنیامین برگشت، چشمان درشت مشکیاش از نگرانی برق میزد؛ اما به خود جرئت سخن گفتن را نمیداد و برای گرفتن پاسخ منتظر به بهوران مینگریست. لبخندی اطمینانبخش اما سرشار از تردید بر لبهایش نشست و بیآنکه نگاه از بنیامین بگیرد گفت: - چیزی نیست، چند شبه درست نخوابیدم و یکم خستهام. دیگر هیچکس سخن نگفت، همه در تکاپوی رفتن بودند؛ اما نگاه بهوران حتی لحظهای کوتاه نمیتوانست از چهرهی بنیامین چشم بگیرد، تنها در لحظات آخر دیدگانش بر روی جامهای خالی که هنوز بر روی میز جایشان را حفظ کرده بودند برگشت. نگاه سردش را از میز گرفته و مثل همیشه جلوتر از دیگران مسیر پارکینگ را در پیش گرفت. ساعت چند دقیقهای به یک بامداد مانده و هوای سرد، همراه با بادی سوزناک در جریان بود. در پیادهروی خلوت و تاریک شهر قدم میزدند، تا آنکه چشمش به بنیامین خورد که از شدت سرما دستانش را به بغل گرفته و گه گداری با دهانش سعی میکرد دستانش را کمی گرم کند، صدای ساییده شدن دندانهایش بر روی هم، در سکوت شب که گاه- گاهی با عبور ماشینها کمی درگیر میشد، تن همه را مور- مور میکرد. کت مشکیاش که کمی خاکی گشته بود را از تنش درآورد، خود را به بنیامین رساند و پس از گذاشتن کتش بر روی شانههای نحیف بنیامین، با حرکتی سریع او را به آغوش کشید. در همین حین زن خودش را به بهوران رسانده و گفت: - ممنونم بابت همه چی، هم کمکم کردین و هم یه شام مفصل مهمونم کردین، نمیدونم چطور این لطف شما رو جبران کنم. -
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان«کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان «کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان «کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان «کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان «کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان «کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
با سلام خدمت شما دوست عزیز.
به انجمن رمان نویسی نودهشتیا خوش آمدید🌻
این افتخار بزرگی برای ماست که انجمن ما را برای نویسندگی انتخاب کردید. برای تایپ رمان حتما قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین مهم تایپ رمان «کلیک کنید»
برای زدن تاپیک رمانتون، حتما آموزشات در تاپیک زیر را مطالعه و مشاهده کنید.
-
عقلانی🫰 کتاب یا گوشی؟
- 137 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عقلانی🫰 کتاب یا گوشی؟
- 104 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تا آنکه چشمش به انتهای خیابان و کوهی بلند بالا که خیابان را به غاری تاریک و بیانتها متصل میکرد، خورد. آب دهانش را قورت داده و با فکر به اینکه آن غار به کجا ختم میشود، قدمی به سمت جلو برداشت.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- انجمن نودهشتیا
- طنز
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تا آنکه چشمش به انتهای خیابان و کوهی بلند بالا که خیابان را به غاری تاریک و بیانتها متصل میکرد، خورد. آب دهانش را قورت داده و با فکر به اینکه آن غار به کجا ختم میشود، قدمی به سمت جلو برداشت.
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
- انجمن نودهشتیا
- طنز
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :