رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

InSa

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    75
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های InSa

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Dedicated نادر
  • One Month Later
  • First Post
  • Collaborator نادر
  • Conversation Starter نادر

نشان‌های اخیر

51

اعتبار در سایت

  1. پارت ۷۱ ( میان تیغ و تپش) نسیم، که خاله آن پسرک کم سن بود، ضربه آرامی به بازوی پسر می‌زند و چشم غره وحشتناکی می‌رود.. و صدایش را پایین می‌آورد و دم گوش‌ پسرک تشر می‌زند: با خان درست صحبت کن!! انقدر باهاش صمیمی برخورد نکن.. مگه من بهت هشدار نداده بودم پسر؟! پسرک معترض اخم ریزی می‌کند..و به کیاراد چشم‌ می‌دوزد..! کیاراد که صحنه مقابلش را جالب دید، لبخند عمیقی بر لبش جا خوش می‌کند.. و چشمانش ریزتر شد: بذارین راحت باشه..! و با اندکی عجله برای حال بد آیلا، خطاب به همگی، با لحن آرام اما جدی، محترمانه و کنترل شده گفت: ممنونم...قدردان همتون هستم..زحمت کشیدین! گویی برای آن‌ها عجیب بود یک خان، آنقدر پرمحبت، متواضعانه و محترمانه با آن‌ها صحبت کند.. چرا که متاسفانه به صدای وحشت برانگیز فیروزخان، اخلاق های تند، نخوت و متکبرانه شاهرخ خان و نادر خان، و حتی تمام خاندان عادت کرده بودند... به گونه ای که کلمات، احساسات محترم و پر از حس انسانی را، زمان زیادی می‌شد که از یاد برده‌اند... تعجب در نگاه همه‌ی آن‌ها مشهود بود.. مخصوصا خدمه های جدیدی که برای بار اول کیاراد را دیده بودند و بی نهایت جذب ظاهر، شخصیت، تک‌تک قدرت و کلمات او شده بودند.. به راستی که کیاراد، به شدت در نگاهشان یک فرد کاریزماتیکی به چشم می‌آمد.. مردی که بی اراده در دل جا می‌گرفت.. نسیم هول شده، از احساسات مختلفی که دریافت کرده بود، میان تعجب و چشمان درشت شده اش خنده منقطعی می‌کند: این چه حرفیه آقا..این..این وظیفمونه.. و هر کدام به تبعیت از نسیم تشکر های فراوانی از او می‌کردند.. که با ناله ریز آیلا، نگاه کیاراد به طرف او پایین می‌رود: آب.... نسیم با شنیدن صدای ریز آیلا، بی اراده به طرفش قدمی برمی‌دارد.. که کیاراد آرام، خطاب به نسیم با لحنی که هیچ شباهتی به دستور نداشت، گفت: یه دکتر خبر کنید، و لیوان آبی براش بیارید.. نسیم تند اطاعت کرد و به طرف آشپزخانه تقریبا با قدم‌های بلندی دوید.. کیاراد این‌بار بدون تعلل، به طرف پله‌ها قدم برداشت.. که آیلا لای چشمانش را باز کرد...و سردرگم به سقف بالا سرش نگاه می‌اندازد.. یک سقف روشن و چراغانی، و بی‌نهایت بلند! چشمش به گردن کیاراد می‌افتد که ته ریشش تا گردنش ادامه داشت..و به کیاراد که نگاهش تنها به رو به رویش بود.. گنگ به او خیره می‌شود... اما ناگهان با یادآوری این مرد، آن باغ، آن سایه، و فرار کردنش و موفق نشدنش توسط این مرد.... ناگهان با یادآوری تمام اتفاق‌ها، مشتی به سینه ستبر و عضلانی کیاراد می‌کوبد.. صدایش گرفته بود و درست شنیده نمی‌شد: خدا ازت نگذره.. اما آنقدر بی رمق بود، که توان کوبیدن مشت دیگر و ناله کردن را نداشت... کیاراد بدون حتی نیم نگاهی به آیلا، با رسیدن به طبقه بالای عمارت مکثی می‌کند... نگاهش به اتاق پر رمز و رازی دوخته شد...اتاق قدیمی خودش بود! هنوز همان بود..دستکاری نشده بود.. پنج سال غیبت، گذر کردن از خاطراتی قدیم، لحظاتی شخصی... آدم های مهمی که یک زمانی در زندگی‌اش وجود داشتند و پررنگ بودند... نگاهش تغییر محسوسی می‌کند... محال است که فراموش کند... آن خاطرات، جزئی از جسم و روح او شده بودند... که پنج سال غربت، هیچوقت نتوانست دلیلی برای فراموش شدنشان باشد..! او یاد گرفته بود احساسات مختلفش را پشت دیواری محکم پنهان کند...تا مبادا کسی ذره ای از دلش با خبر شود... آنقدر به زبان آوردن احساساتش را سرکوب کرده بود، که دیگر از گفتن هر احساسی، عاجز شده بود... آنقدر احساساتش را در ژرفای قلب دفن کرده بود، که با هربار ممانعت از بیان شدنشان، جنگی درونش برپا می‌شد و او را به انزوای عمیقی می‌کشاند... پس سفت و سخت، کاملا خنثی! به طرف همان اتاق قدم کوتاهی برداشت... که ناگهان در اتاق نازیلا، تند و با صدای بدی باز می‌شود... شهین با چشمان قرمز و ورم کرده بیرون می‌پرد... و پشت بندش هم نازیلا!
  2. پارت ۷۰ ( میان تیغ و تپش) کیاراد سنگین و محکم، قدمی به سمت عمارت برداشت، که صدای قاطع و بلند فیروزخان، باعث شد درجای خود مکث کند.. اما سر بالا نیاورد.. سر کیاراد کمی پایین بود، و با صدای پدرش، چشم تیز کرد و با آرامش به رو به رو خیره شد.. اما تمام حواس و گوش‌هایش پیش فیروزخان و دستوراتش بود..! صدای فیروزخان آنقدر بلند و خشمگین بود، که همه اهالی عمارت درجا میخکوب شدند و لب فرو بستند.. و به رسم عادت و ترس، همه خدمه ناخودآگاه به سر کار خود برگشتند..و هرکسی با دستانی لرزان و هول شده، به کار خود ادامه می‌داد...هرچند که تمام حواسشان پی غرش بلند فیروزخان بود..! خس خس قفسه‌‌ی سینه فیروز در داد بلندش مشهود بود.. با مشت ضربه‌ای محکم به نرده سفت و سخت می‌کوبد: حق نداری پا تو این عمارت بذاری!.. تا وقتی که این دختر همراهت باشه!! شاهرخ پوزخند آشکاری می‌زند.. و دست به سینه به صحنه دلخواه مقابلش چشم‌ می‌دوزد! مکث کیاراد، و نگاه نکردنش به فیروز، خشم فیروز را چند برابر کرد: مثل همیشه از خط قرمز من رد شدی...این‌بار نه فقط به‌خاطر یک دختر، بلکه به‌خاطر اینکه باز جرات کردی مقابل دستور یک خان بزرگ بایستی!! اگر دستورات من باب میلت نیست، می‌تونی کنار بکشی و زندگی آزادانه‌ای که بوی انسانیت میده رو تجربه کنی! تو فکر کردی با به‌هم ریختن نظم یک عشیره، قهرمان میشی؟؟! برای زیر پا گذاشتن قوانین ما هر حکمی که دلت می‌خواد رو صادر کنی..؟! و جمله آخرش را، پر حرص اما با لحنی آرام‌تر بیان می‌کند: اگر به این حکم دهن کجی کنی، و صادر نشه، من اولین کسی‌ هستم که مقابل تو می‌ایستم....کیاراد!! و قاطعانه سر بالا می‌گیرد و به درختان جنگل سرسبز رو به رویش چشم‌ می‌دوزد.. هوا کمی روشن شده بود و صبح از راه می‌رسید..آسمان آبی کمرنگ بود و برعکس دیشب، بوی آرامش می‌داد... کیاراد، طی یک حرکت، سرش را بالا می‌آورد و سرکشانه گردن بالا می‌کشد... به پدرش نگاهی طولانی می‌اندازد....خیلی طولانی و معنا دار! فیروز خان سنگینی نگاه کیاراد را حس می‌کند، اما مغرورانه و پر تکبر، حتی از لای چشم‌ به کیاراد نگاهی نمی‌اندازد.. کیاراد با آرامش، نگاه می‌گیرد و مقابل چشمان متعجب همه، پر صلابت به سوی در ورودی عمارت گام برداشت...! نگاهش تنها به رو به روی خودش قفل شده بود..و هیچ اهمیتی به نگاه‌ها و اطرافش نمی‌داد..! بزرگان با این توهین ریز کیاراد که نشان داده بود برای او بی اهمیت هستند، غرور و قدرتشان را له شده حس کردند..! و چند نفر لب به هم فشار دادند..و دیگری دستانش را مشت کرد..! کیاراد حال دخترک را مهم‌تر از بحث و جدل میان آن‌ها میدانست.. و تا قدم به داخل عمارت گذاشت، خدمه‌های سال‌های قدیم به سمت او هجوم بردند.. پی در پی تعظیم می‌کردند و‌ برای او خم‌می‌شدند و‌ از صمیم قلب، خوش‌آمد گویی می‌گفتند.. و همزمان نگاهشان میخکوب آن دختر مو طلایی شده بود..دختری بی‌نهایت زیبا و نفس‌گیر که همانند فرشته پرنور در آغوش کیاراد از حال رفته بود... آیلایی که حتی با چشمان بسته، دلبری کرده بود و دل همه را برده بود.. نسیم، خدمتکار چندین ساله عمارت، با چشمان پر از برقی که حاصل از خوشحالی برگشتن کیاراد بود، خیلی رسمی و محترمانه به کیاراد نزدیک می‌شود: خیلی خوش اومدین خان..در نبود شما این عمارت رنگ و رو نداشت..مطمئنم حضور شما خیلی چیزهارو عوض میکنه..بی‌نهایت خوشحالیم که برگشتین..! کیاراد، به همه آن‌ها که بدون پلک زدن با ذوق فراوان به او خیره شده بودند، لبخند کمرنگ اما پرمحبتی می‌زند.. نگاه پر اطمینانش، آرامشی را به دل خدمه‌ها عطا کرده بود.. آرامشی که آن‌ها از ساکنان عمارت از دستش داده بودند.... کیاراد لب باز کرد تشکری بکند، که..... پسر جوانی، درحالیکه هول هولکی پیش‌بند سفید آشپزی‌اش را می‌بست، از دور به طرف کیاراد قدم تند می‌کند.. و بی وقفه و با صمیمیت خاصی، حرف‌های دلش را می‌زند: سلام بر خان جوان.. بلاخره ما شمارو دیدیم خان..! و خیلی ناگهانی، پر از ذوق و احساسات نوجوانه تازه ای، می‌گوید: خیلی شبیه آدم‌های کلاسیک و افسانه‌ای رمان‌ها و فیلم‌هایین..حتی فوق العاده تر از تمام تعریف هایی هستین که راجع به شما شنیدم..! و با احساس ستایش گری، به سر تا پای قامت بلند و کشیده‌ی کیاراد خیره می‌شود.. به راستی که کیاراد با آن قامت کشیده و نگاه قدرتمند نافذش، شبیه قهرمان های کلاسیک بود...
  3. پارت ۶۹ ( میان تیغ و تپش) نگاه داوود به کیاراد نه نفرت داشت، نه حسادت! بلکه خوشحالی و افتخاری بود که پشت ظاهر معترضش پنهان کرده بود... و جالب این بود که کیاراد از دل داوود خان با خبر بود.. اگر به داوود خان بود، ایستاده برای کیاراد دست می‌زد! اما عشایر و اعتقاداتی که روستای داوودخان را سرپا نگه داشته، این امکان را به او نمی‌داد همانند کیاراد جرات کند و پا زیر قوانین نادرست خودشان بگذارد... این‌کار را فقط خانی مانند کیاراد توانسته بود انجام دهد.. بزرگان طایفه هیچکدام جرات نداشتند عقیده‌ای را اصلاح کنند، یا تغییر دهند... این کار قدرت خارق العاده‌ای را می‌طلبید! داوود با آن اخم های گره خورده و نگاه خاصی که به کیاراد داشت، با صدایی که عمدا بلندتر از حد معمول شده بود، خطاب به فیروزخان غرید: تحویل بگیر خان! مثل همیشه بی عدالتی دلاورها ثابت شد..روستای ما دختر کشته میشه، اینجا دست‌های امن سایه سرشون میشه...! دختری که با یک اشاره‌ی شما باید امشب تموم می‌شد، حالا در پناه پسرت، راحت از عمارت رد میشه.. اون از اقتدارمون، اینم از حکمی که یک زمانی یک عالمه وزن داشت...! مکث کوتاهی می‌کند...هیچ کس چیزی نمی‌گفت..و همه جملات او را تحلیل می‌کردند... که اخم‌های داوود بیشتر گره می‌خورند: اگر قصد دارین قوانین عشایر رو اینطور مصرانه زیر پا له کنین، باید فکری برای دو راه جدا داشته باشیم..! با تمام شدن حرف‌هایش، نگاهش به کیاراد و دخترک بی‌جان افتاد، و ته نگاهش آرامش خطرناکی برق زد... کیاراد هنوز خالی از هر احساس، و‌با آرامش مطلقی، استوار و ثابت ایستاده بود... اما این حرف ها، از زبان داوود خان، برای فیروز خان خیلی گران تمام شده بود..خیلی زیاد! مخصوصا که حالا از زبان رقیبش بیرون آمده بود..و دردناک‌تر این بود که ظاهر قضیه باعث شده بود که تمام حرف‌های داوود صحت داشته باشد.. دست فیروز، سخت مشت می‌شود..و تیریک تیریک انگشتانش به گوشش می‌رسد... نفس عمیق و پر صدایی می‌کشد..و نگاهش هنوز روی تک پسرش، کیاراد، قفل شده بود... کیارادی که از زمانی که به عنوان خان جوان این طایفه و‌ روستا توسط پدرش پذیرفته شده بود، سرسختانه مقابل پدرش و تمام حکم و تصمیمات نادرست ایستادگی کرده بود..! و فیروز، در حسرت آن بود که روزی هم شده، کیاراد با پدرش موافق باشد..نه مخالف! و حالا که کیاراد بعد از چندسال برگشته بود، گویی به همراه سن و سالش، قدرتش نیز رشد کرده بود...! داوودخان، تسبیح قهوه‌ای تیره رنگش را با عصبانیت مشت می‌کند و فشار می‌دهد... سپس بدون اندکی تعلل، با قدم‌های بلندی، به همراه زیردستانش که بیرون عمارت صاف ایستاده بودند عمارت را ترک می‌کند... زمانی که رد می‌شد، از بغل دست کیاراد می‌گذشت.. نزدیک کیاراد، مکث کوتاهی می‌کند..و با نگاهی مرموزانه از گوشه چشم، قدرت و نفوذ کیاراد را با لبخند محوی، تحسین می‌کند... اما کیاراد، هنوز به پدرش خیره شده بود... هرچند که، نگاه ستایش‌گر داوود را حس کرده بود..
  4. پارت ۶۸ (میان تیغ و تپش) طولی نکشید که، کم کم همه دم در ورودی ایستادند و با تعجب به صحنه مقابل چشم دوختند... هیچ کلمه ای رد و بدل نمی‌شد.. و در نگاه پر اخم همه، خشم عجیبی نهفته بود.. البته به جز داوود خان! خدمه انگشت به دهان مانده بودند.. و از تمام جهات عمارت سر بیرون آورده بودند و به شدت از این ماجرای پر‌ تنش و جذاب کنجکاو شده بودند..! فیروز مثل همیشه، پر غرور، از بالکن طبقه پایین به پسرش زل زده بود.. بدون اینکه پلک بزند.. و دستانش را بر ستون های گچی سفید عمارت باشکوه قدیمی، تکیه داده بود.. و برای پنهان کردن خشم و شکست، چانه بالا می‌کشد و ابرو بالا می‌اندازد! کیاراد متوجه حضور پدرش شده بود.. و درست و دقیق، چشمانش را در چشمان او، قفل کرده بود! نگاه کیاراد پر از قدرت و تسلط، تنها بر فیروز خان نشسته بود.. و بدون مکثی طولانی و بی هیچ تردیدی، چشم باریک می‌کند: از این لحظه، این دختر زیر سایه‌ی منه! چشم‌هایش یک دور، همه را از نظر گذراند.. و جمله تلخش را در نگاه متعجب و عصبی آنان کوبید: بزرگانی که شبانه دنبال یک دختر بی پناهی راه می‌افتن رو نباید بزرگ دونست!! سپس به چهره بی حال، معصوم و چشمان بسته‌ شده‌ی آیلا نگاه می‌اندازد و اندکی صدایش آرام می‌شود: این دختر از بی غیرتی و حکومت اشتباه و ظالم، به این حال و روز افتاده...حکومتی که فقط ظاهر و اسمش مردانه ست! ناگهان شاهرخ خشمگین تنه ای به یکی از زیردستان داوود می‌زند.. و به طرف کیاراد خونسردی که در چشمانش آرامش مطلقی حس می‌شد، با قدم های بلندی یورش می‌برد: مراقب حرف زدنت باش!! که با تشر فیروز خان، بین راه می‌ایستد: شاهرخ!! برگرد سر جای خودت!! شاهرخ نگاه پر حسادت و‌ تنفری به کیاراد، و سپس به فیروز خان نگاه معترضی، می‌اندازد.. اما این‌بار شاهرخ از موضع خود کوتاه نیامد.. و تمام جراتش را جمع می‌کند که روشن فکری کیاراد را در چشم همه خراب کند.. از لای دندان های کلید شده غرید: خان..شما دارید می‌شنوید! از نظر شما این دختر باید زنده بمونه؟ زنده بمونه که به کارهای ناپسند خودش ادامه بده و راست راست توی روستا بچرخه و ما ساکت باشیم؟ خان...شما خوب یادتون میاد این دختر تنها شخصی بود که مقابل ما و یک خان ایستاد..و جمله‌اش هنوز توی ذهن همه‌ی ما هست که می‌گفت" قصد داره تمام قوانین مارو زیر پاش بذاره و تغییرشون بده! " با جمله آخری که شاهرخ بر زبان اورد، تعجب را می‌شد در نگاه همه خواند.... به ویژه داوود خان! عده‌ای از خدمه، با چشمان گشاد شده هین خفیفی کشیدند و دست بر دهان گذاشتند.. اما، کیاراد با شنیدن آن جمله‌ای که از زبان آیلا برآمده بود، بی اراده و با تردید، نگاهش به طرز خاصی، آهسته به سمت آیلا برگشت... در نگاه کیاراد یک جور شگفتی، تحسین و آرامش بود... گوشه لبش کمی بالا رفت.. و خنده‌ای خفیف بر لب داشت.. کیاراد، این صحبت های آیلا را چیزی جز حس بچگانه و لجبازی نمی‌دید...!
  5. پارت ۶۷ ( میان تیغ و تپش) با گذشت دقایق سخت و پر استرسی برای همه اهالی عمارت، که برای عده ای اضطراب برای صادر نشدن حکم و بی اعتبار شدن بود... و برای عده‌ای مانند شهین و و نازیلا، اتفاقا عملی شدن آن بود! سکوت سنگینی کل عمارت را فرا گرفته بود.. و هرکسی در ذهن خود زندگی می‌کرد و سوالات بی جوابی را از خود می‌پرسید... نازیلا، میز کوچکی را کنار پنجره اتاقش گذاشته بود و تمام روز را پر از دلشوره و اندوه، روی آن نشسته بود.. چنان بر میز میخکوب شده بود که گویی روی آن حک شده بود و توان حرکت را نداشت.. هر از گاهی به شهینی که با مسکن آرام شده بود و خوابیده بود، نگاهی می‌انداخت.. یعنی کیاراد موفق شده بود به موقع آیلا را پیدا کند؟ آخر و عاقبت آیلا چه می‌شود..؟ میان اختلاف نظرات کیاراد و همه‌ی بزرگان چند طایفه، چه اتفاقی می‌افتاد..؟ آیا این‌بار نیز کیاراد به تنهایی می‌توانست مقابل همه بایستد و سربلند شود..؟ در همین فکر‌های ناتمام سیر می‌کرد..که ناخودآگاه آرام از شهین نگاه گرفت و با ناامیدی به سمت پنجره برگشت و به حیاط عمارت خیره شد... اما.... با چیزی که چشمانش دید، یک لحظه شوکه شد.. و بی صدا با چشمان گرد شده به آن خیره شده بود.. اما، کم کم به خود آمد..و از فرط هیجان، ترس، خوشحالی، و تمام احساساتی که قاطی هم شده بودند، تند از جا پرید.. و به سمت در اتاق پرواز می‌کند.. اما با یادآوری اینکه نمی‌توانست پایین برود، هراسان و با قدم های بلندی به طرف پنجره برمیگردد و بی قرار در جای خود می‌ایستد.. کیاراد، با آن قامت بلند و پر ابهت، با قدم های استوار و محکم، دخترک ظریفی را بر دستانش بلند کرده بود.. دخترک از حال رفته بود و موهای بلند طلایی او، آویزان بود و بی هدف و سرگردان، آرام هم مسیر هوا می‌شد... و دستانش رها شده و از بغل پهلوانش آزاد شده بود.. کیاراد، با اور کت مشکی بلندش، تن عریان و لباس پاره پوره دخترک را کامل پوشانده بود و او را از سرما حفظ کرده بود! قدم های کیاراد کوتاه و استوار بود..و با تسلط و آگاهی قدم برمی‌داشت..! بدون ذره‌ای عجله، نگرانی، و یا حتی تردید بود! سر بالا گرفته و چانه بالا کشیده بود...مفتخر بود! با افتخار خاصی گویی می‌خواست آیلا را به همه نشان دهد.. مخصوصا آن جمعی که در عمارت حضور داشت و دقایقی پیش نقشه قتل دختر را می‌کشیدند! و حالا کیاراد موفق به نجات دادن دختر بود.. و چه چیزی برای او بهتر از این بود که هربار دخترکی را از قتل نجات داده بود...و بعد از آن آرامشی دریافت کرده بود..؟! و به راستی که اسم کیاراد، برازنده‌اش بود... او همانند اسمش زندگی کرده بود..! با جیغ خفیف نازیلایی که دستانش را بر دهانش گذاشته بود، شهین از خواب می‌پرد.. و تند از تخت پایین می‌آید و هراسان دور خود می‌چرخد.. زن بیچاره حق داشت بترسد.. نازیلا چه می‌دانست این زن با ترس از چه اتفاق هایی که ممکن بود بیافتد، سر بر بالشت گذاشته بود..! و حالا با شنیدن جیغ نازیلا، اینطور فکر می‌کرد که اتفاق بدی افتاده باشد.. نازیلا که حال او را فهمید، بدو بدو خود را به شهین می‌رساند.. و میان اشک، لبخند پر هراسی می‌زند: خاله..خاله شهین.. شهین، خیره به لب‌های خشک شده نازیلا بود، که مکث عذاب آوری داشتند.. صدای شهین گرفته بود..و می‌لرزید: چ..چی شد..؟ آیلا..آیلا چی‌شد..؟ نازیلا با پشت آستین‌های انگشتی بلوز بافتنی‌اش، اشک‌هایش را پاک می‌کند.. و بی تعلل، دست شهین را می‌گیرد و با عجله با خود به طرف پنجره اتاقش می‌کشد.. در صدایش شادی و ذوق وصف نشدنی‌ ای بود: بیا ببین چی شد! قلب شهین تند می‌کوبید..و نفسش حبس شده بود.. می‌ترسید..می‌ترسید از اینکه خبر بدی دریافت کند..! اما شهین نیز با دیدن آن صحنه، با مکثی طولانی، آب دهانش را قورت می‌دهد.. نفس عمیقی می‌کشد که منقطع و نامنظم بود.. نازیلا از کیاراد و آیلا چشم می‌گیرد، و با لبخند به شهین کنارش چشم می‌دوزد: می‌بینی؟! من بهت گفته بودم...گفته بودم خیلی وقت‌ها یکی ناگهانی پناهمون می‌شه..! اما شهین، تمام خوشحالی‌اش از زنده بودن برادر زاده‌اش را با هق هق بیان کرد... نازیلا او‌ را در آغوش می‌کشد و کمرش را نوازش می‌کند.. شهین همچنان که در آغوش نازیلا اشک می‌ریخت، به پنجره دید داشت.. به کیاراد نگاه می‌کند: همیشه بهش اعتماد داشتم..تنها آدمی که لیاقت بزرگی رو داشت خان جوان بود..یعنی پسر عموت، کیاراد! یک جوانمرد با شرفی که هر جا بود، با شرافت زندگی کرد... نازیلا، متقابلا حرف شهین را با تکان دادن سر تایید می‌کند و با لبخند عمیقی به کیاراد خیره می‌شود... کیاراد، مثل همیشه خواسته‌اش را عملی کرده بود! کیاراد بدون هیچ عصبانیتی، صدایش را صرفا برای اینکه به گوش داخل عمارت برسد، بالا می‌برد.. و عجب قدرتی داشت آن صدای رسا و صافی که ذره‌ای لرزش نداشت: این صحبت‌های من، باید به گوش‌های تک تک مردم روستا و شهر برسه...جوری دهن به دهن بچرخه، که کسی نتونه ادعا کنه نشنیده!!
  6. پارت ۶۶ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ از شدت عصبانیت، اطرافش را نمی‌دید..و چشمانش تنها رو به جلو متوقف شده بود.. با گام های بلندی از در ورودی عمارت وارد شد.. خان بزرگ در جای عظیم خود، و بزرگانی مانند نادرخان، و عده‌ای از خاندان اشرف و زیردستان آن‌ها حضور داشتند.. با ورود شاهرخ نگاه به سمت او برگشت و قفل شد.. اما ظاهر ناموفق و خشمگین شاهرخ، گویای همه چیز بود.. فیروز، خان بزرگ، از کارهای تک‌پسرش خبر داشت..و اطمینان داشت شاهرخ ناموفق برمی‌گردد.. چرا که تا به حال، هیچکدام از خان‌های جوان طایفه های مختلفی که باهم ارتباط داشتند، جرات رقابت با کیاراد را نداشتند.. و کسی نتوانسته بود مقابل کیاراد بایستد و چشم در چشم او بگذارد! فیروز، ظاهر خود را حفظ می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد.. شاهرخ بدون هیچ سلام و احترامی، با عصبانیت کنترل نشده‌ای صدایش را بلند می‌کند و نطق می‌کند: خان بزرگ به ولله قسم می‌خورم که..... با بالا رفتن دست خان بزرگ به نشانه سکوت، شاهرخ لب به هم می‌فشارد و با چشمان برزخی و باریک شده به پدرش نگاه می‌دوزد.. نادر، چشمانش را آرام روی هم میگذراد و مجددا باز می‌کند.. که شاهرخ با حرکتی اطمینان بخش پدرش، ناراضی اما مجبورا روی مبل تکی کناری‌اش قرار می‌گیرد..و با پای سمت چپش، با عصبانیت و نگرانی روی زمین خالی از فرش، ضرب می‌گیرد.. نگاه شاهرخ و مادر، مدام با هم رد و بدل می‌شد.. که از چشم خان بزرگ دور نمی‌ماند! داوود، بزرگ طایفه اشرف، با اخم‌های درهم و وحشتناک، با آن صدای پرغرور و قدرتمند، به طرز متحکمی، استکان چایی باریک را آهسته روی میز عسلی مقابلش می‌گذارد: اگر خان بزرگ اجازه دهند، ما صحبت هایی را در این جمع به یادگار بگذاریم..! خان بزرگ متقابلا، اخم خفیفی می‌کند و با دست اجازه را صادر می‌کند.. و سر بالا می‌گیرد و عصایش را در دست فشار می‌دهد و به داوود خیره می‌شود.. داوود، نگاهش را در استکان قفل می‌کند و پرتحکم، اعتراض می‌کند: این درست نیست که مردان قدرتمند زیادی دنبال یک دختر کم سن و سال باشند و ناموفق و با دستان خالی برگردند..ما انتظار این را نداشتیم که روزی برسد دلاورها برای یک حکم و تصمیمی تردید داشته باشند و یا شکست بخورند..بلکه.... که فیروز، از لای دندان با صدای خش داری میان حرفش غرید: ما شکست نخوردیم....داوود! داوود این‌بار نگاهش را در چشمان فیروز قفل می‌کند.. و او در انتظار فرصتی بود تا دلاورها را ناموفق ببیند.. با اشاره ریزی به شاهرخی که نگاهش به داوود، پر از نفرت بود، پر کنایه اما جدی،گفت: اینطور که معلوم شد شاهرخ زمان زیادی دنبال دختر بود، به تنهایی هم نه! پس دختر کجاست؟! مگر حکم این نبود تا قبل از طلوع، جنازه دختر درس عبرت باشه برای جوانان دیگر..؟! و با نیم نگاهی به ساعت گران قیمت قدی و‌ طلایی رو به رویش که بر دیوار سفید عمارت نصب شده بود ، به پشتی مبل تکیه می‌دهد و دستانش را روی دسته‌های آن قرار می‌دهد: فقط یک ساعت دیگر زمان دارید حرفتان را عملی کنید..وگرنه در چشم مردم کل روستا و شهر، بی اعتبار می‌شوید..! فیروزخان، چهره‌اش کمی به سرخی می‌زد..و دست قرار گرفته روی عصایش، به وضوح می‌لرزید.. اما کنترل عصبانیتش، و حفظ آرامشش مهم تر از هر گونه خشم و طغیانی بود! هرچند که خشم او، برای هرکس دیگری که قدرت حفظ آرامشش ضعیف بود، مهار ناپذیر بود.. هر کدام از حضار، به تایید از صحبت های داوود، سر تکان دادند..و به تبعیت از داوود چیزی می‌گفتند... که بر استرس و عصبانیت فیروزخان، دامن می‌زد.. داوود ساکت، با نگاه خاص و مرموزی به فیروز خیره شده بود.. و فیروز نیز با چشمانی که خبر از انفجار درونی می‌دادند به سمت داوود، نگاه تیز کرده بود.. و صحبت های داوود، در ذهنش اکو می‌شد..و باعث شد نفسش کمی تنگ شود.. همه این‌ها را از چشم کیاراد می‌دید..اگر حکم قتل این دختر صادر نشود، همه‌ی مردم صدایشان بلند خواهد شد..و به اعتراض خواهند آمد! و مطمئناً حکومت فیروزخان، از چشم همه خواهد افتاد..!
  7. پارت ۶۵ ( میان تیغ و تپش) از زبان راوی دخترک یکهو، از حال رفت و قبل از آنکه جسم ظریف و شکننده‌اش به زمین اصابت کند، کیاراد یک قدم مانده را برداشت و او را همچون شیء با ارزش و گران‌بهایی بغل کرد.. به‌دلیل جثه کوچک آیلا، سرش را پایین آورد تا او را بهتر ببیند... و حین اینکه آیلا را در آغوش خود حبس کرده بود، با دست درشت و استخوانی‌اش که رگ‌هایش کمی برجسته شده بود، موهای آیلا را آرام از صورتش کنار زد.. ماندن را جایز ندانست و دست دیگرش را زیر پاهای آیلا گذاشت و اورا از زمین بلند کرد... برگشت و قدم اول را برداشت.... که خیسی دستش را حس کرد..!! کنجکاوانه اخم ظریفی کرد...ایستاد و نگاهی به آیلا انداخت.. چهره مهتابی دخترک حالا کامل زیر نور افتاده بود..و موهای طلایی‌اش که دور چهره یخ زده و کبودش را گرفته بود.. چشمان تسخیر کننده‌ و زیبایش بسته بود... کیاراد بی تفاوت از دخترک نگاه گرفت.. سوالی در ذهنش بود، و آن این بود که، چه بلایی بر سر این دختر آمده است..؟! با قدم‌های محکم و حساب شده‌ای، قدم برمی‌داشت..گویی که هیچ عجله ای نداشت.. آیلا هر چند دقیقه یک‌بار حرف‌های بی ربط می‌زد.. و یا خود را سرزنش می‌کرد.. که کیاراد اندکی از حرف‌هایش را متوجه نمی‌شد! و راستش، حتی ذره‌ای کنجکاوی به خرج نداد.. تقریبا راه طولانی بود...و تمام این مدت، آیلا در آغوش کیاراد بود و نیمه هشیار بود.. و آیلا این را حس کرده بود که در جای امن با گرمای لذت بخشی قرار گرفته است... وزن آیلا برای کیاراد حکم یک برگ درخت را داشت... و تمام راه، بی تفاوت او را به آغوش کشیده بود و قدم های شمرده شده برمی‌داشت... آیلا، با حس رایحه خوب و آرامش بخشی، نفس عمیقی کشید... و بی اراده، نوک دماغ قرمزه شده‌اش را به پیراهن کیاراد نزدیک‌تر می‌کند.. این حرکت او را کیاراد فهمیده بود..اما ذره ای اهمیت نداده بود! آیلا پس از نالیدن از درد شکم و پایش، مکررا به استقبال خواب عمیقی رفت... کیاراد پس از زمان طولانی، به نزدیکای ماشین رسید.. نگاهی به آیلا انداخت، و آهسته با آن صدای صاف و محکم، آیلا را بیدار کرد: صدام رو می‌شنوی؟ پلک‌های آیلا تکان ریزی خورد.. اما تن داغ و درد استخوان‌هایش تمام طاقت و‌ توانش را از او گرفته بود.. و هنوز چشمانش را بسته بود! کیاراد که حالت های دخترک را بررسی کرد، نرم او را بر زمین گذاشت.. هنوز خم شده بود و دستان آیلا هنوز دور گردنش بود چرا که کامل بر زمین قرار نگرفته بود... که کیاراد، در آن جاده نورانی، متوجه لباس خونی دخترک شد... و بی اراده نگاهش، خیلی لحظه‌ای و ناگهانی، به لباس آیلا افتاد، اما تند نگاه گرفت..... و بی تفاوت، همانطور که آیلا را با یک دست سرپا نگه داشته بود، ریموت ماشین را بالا آورد و قفل‌های آن با یک صدای خفه‌ای باز شد... آیلا را روی صندلی سمت شاگرد قرار داد... که سر آیلا بی حال روی شانه عریان سمت راستش افتاد... کیاراد پس از مکث کوتاهی، عقب می‌رود و در را می‌بندد.. ماشین را دور می‌زند و زیرکانه، با یک نگاه اطرافش را از نظر می‌گذراند.. سوار ماشین شد و آن را به حرکت درآورد.. حال آیلا بدتر شده بود و این سرما و لباس های نازک خیس شده، کار خود را کرده بود و تب شدیدی کرده بود.. بدنش داغ داغ بود و حرارت آن غیرنرمال بود.. کیاراد زمانی که دخترک در آغوشش بود، داغی بدنش را حس کرده بود.. با همان آرامش همیشگی‌اش، حین رانندگی و بدون نیم نگاهی به آیلا، دستش را به سمت آیلا دراز می‌کند و بر پیشانی‌اش می‌گذارد.. دخترک در تب می‌سوخت....
  8. پارت ۶۴ ( میان تیغ و تپش) هنوز نگاهش به آن سایه بود.. یعنی چی؟! یعنی باز گرفتار شدم..؟! این یک‌ تله بود..؟ این رفتارهای مرموز...این حرکت دست...آن سایه‌ی ترسناک.... نمیدونستم این‌بار دیگر با چه جان و توانی باید از خودم دفاع می‌کردم...؟ نباید اعتماد می‌کردم...نباید! با فکری که به ذهنم خطور کرد، بی توجه به هرچیزی، تند از جای خود بلند شدم و گویی که پرواز کرده باشم... چنان دویدم که هر آن لحظه ممکن بود با سر نقش زمین شوم... گویی مجال نداده بودم حرکت و دویدنم را هضم کند که صدایش هنوز بالا نرفته بود... خیلی وحشیانه و عصبی می‌دویدم..حتی به شاخه های ریزی که صورتم را بی رحمانه می‌خراشید، توجهی نمی‌کردم... این چیزها که دیگر مهم‌ نبود..! به یک دو‌راهی ایستادم..دو جاده تنگ و شیبدار گلی و خیس، جاده اول خیلی شیب داشت و‌ مطمئناً راه رفتن را برایم سخت می‌کرد.. مخصوصا که حالا زمین گل داشت.. به طرف جاده دوم که تنگ‌تر و پر درخت بود، چرخیدم... قدم اول را هراسان و بلند برداشتم، که بازوی من بی هوا توسط شخصی کشیده شد.... وحشت زده سرم را چرخاندم و با دیدنش، گویی که آب سردی روی من ریخته باشند... آرامشش.... آرامشش برای من، ترسناک‌تر از خشم شاهرخ بود! نور اینجا به اندازه‌ای بود که چشمانش را کامل ببینم.. و از آن چشم‌های آرام در چنین وضعیت سختی، شگفت زده شوم.. بی اراده چشمانم تر شد.. غمگین، خسته و سرگردان بودم.. آن لحظه که درمانده به او خیره شده بودم، نمی‌دانم در نگاهم چه چیزهایی نوشته شده بود، که گوشه چشمانش چین ریزی خورد... و لب باز کرد چیزی بگوید، که وحشیانه تقلا کردم بازویم را از دستش آزاد کنم: خدا ازتون نگذره..زورتون به یه دختر رسیده؟ ولم کنید چی میخواید از جون من؟ چرا من رو به حال خودم نمی‌ذارید آخه..؟ اصلا شما رهام کنید، من خودم به درد خودم می‌میرم..... من، آیلای زخم خورده، چنان عصبی و پرخاشگر شده بودم، که همه‌ی آن ها را با مشت های خفیفم بر دست و ساعد عضلانی مرد کناری‌ام خالی می‌کردم... که متاسفانه فقط دستانم دردش را حس کردند...! او بی هیچ حرص و تشری، تلاش می‌کرد مداخله کند..‌ : آروم باش.. اما من عقب نشینی نمی‌کردم و از موضع خودم کوتاه نمی‌آمدم! آن مرد، حتی یک لحظه هم بازوی من را رها نکرد.. و من خسته از این تنش ها، با نا امیدی و بی حالی، از تلاش و تقلا دست کشیدم... سرگیجه، ضعف،‌گرسنگی، دردهای جسمی و‌خونریزی‌ای که یک ثانیه بیخیال من‌ نشده بود، گویی کار خودش را کرده بود... چشمانم سیاهی می‌رفت.. زیر لب، بی جان و با صدایی که حتی شنیدنش برای خودم هم سخت بود، نالیدم: لعنت به تک تکتون.. بعد از مکث کوتاهی، در کمال تعجب، بازویم را رها کرد.. اما احساس می‌کردم تمام‌ دنیا دور سرم می‌چرخد.. به جنگل و اطرافش بی دلیل نگاه می‌انداختم..گیج و بی رمق شده بودم.. دنیا هر لحظه در چشمانم تاریک و تاریک تر می‌شد.. و همه درخت‌ها و نور چراغ های دور، در نگاهم محو و دوبرابر شده بود..! به مرد کناری‌ام با چشمان خمار شده از بی حالی، خیره شدم.. هنوز به من خیره شده بود و نگاهش سوالی بود! زاویه چشمانش، یک لحظه تیز و مراقب شد... چشمانش خالی از هر گونه احساسی بود... نگران نبود، اما چشمانش تیز شده بود روی من! نزدیک‌تر شد، که تند ایستادم... و دستم را به نشانه اعتراض جلوی خودم گرفتم و به سختی لب زدم: نیا... اما پشت بند این کلمه، همه جا در چشمان خیسم تاریک‌ شد و چشمانم روی هم‌ افتاد......
  9. پارت ۶۳ ( میان تیغ و تپش) شاهرخ خشمگینانه، با گام های بلندی مکان را ترک می‌کند.. که بین راه، نگاهش به متین می‌افتد که دورتر از آن‌ها ایستاده و پاهایش را به عرض شانه از هم فاصله داده بود...و دستانش را به جلو گره کرده بود.. گویی رفتارهای کیاراد، روی نزدیک‌ترین رفیقش متین، تاثیر خود را گذاشته بود که آنقدر مطمئن و محکم ایستاده بود و شاهرخ را می‌نگریست..! شاهرخ که به متین نزدیک‌تر شد، خواست که اهمیت ندهد و از کنار او رد شود، اما بازویش که به بازوی درشت متین خورد، فکش را فشار داد و دندان به هم سایید.. متین هنوز بی دلیل نگاهش از دور روی کیاراد و آیلا بود، و کمترین اهمیتی به شاهرخ نداده بود.. شاهرخ از رو به رو نگاه می‌گیرد، و از گوشه چشم، عصبی به متین نگاه می‌اندازد... نفس های شاهرخ صدا دار شده بودند و کنترل خشمش خارج از توان او بود.. چشم غره‌اش به متین، گویای همه چیز بود.. چرا که این صمیمیت و اعتماد کیاراد به متین که یک درصدش هم به شاهرخ نرسیده بود، شاهرخ را کفری کرده بود.. و تنفرش نسبت به کیاراد، به تمام عزیزان کیاراد نیز سرایت کرده بود...این نهایت حسادت او بود! متین که نگاه شاهرخ روی چهره بی تفاوت او طولانی شده بود، سرش را کج می‌کند و خیره در چهره برزخی شاهرخ، بی آنکه بخواهد، گوشه‌ی لبش بالا می‌رود... همیشه دیدن چهره عصبانی شاهرخ برایش جالب بود و دروغ چرا، باعث خوشحالی و خنده‌ی او می‌شد... شاهرخ که نگاهش به لب بالا رفته متین افتاد، ماندن را جایز ندانست و قبل از آنکه تمام غرور و اعتبارش بیشتر از این زیر سوال برود، در نگاه متین خطاب به بادیگاردهایش که در یک صف ایستاده بودند و کمی از متین دورتر بودند، فریاد می‌زند: ماشینم رو حاضر کنید!! آیلا هنوز کنار من زانو زده بود..اما هیچ حرفی نمی‌زد..نگاهم هم نمی‌کرد.. با رفتن همه و کم‌شدن سرو صداها، سرم را بیشتر بلند کردم.. بخاطر نور کم، هنوز نتونسته بودم او را کامل و درست ببینم! به هیکل ورزیده و بلند قامتش خیره شده بودم.. اگر می‌گفتم واسه‌ی اولین بار همچین جثه غیرنرمالی را می‌دیدم، دروغ نمی‌گفتم! من در برابرش فقط یک دختربچه خیلی ریز با یک جسم نحیف به حساب می‌آمدم...! نمی‌دونستم چرا، میخواستم از تنها شدن کنار این مرد بترسم، اما آرامشی که ته دلم خودش را جا کرده بود، این احساس ترس را به من نمی‌داد.. سعی کردم گول ظاهر آرام و مطمئنش را نخورم.. نای صحبت کردن نداشتم، اما غم و حرف‌هایی که در دلم سنگینی می‌کرد این امکان را به من نمی‌داد که کمی هم شده ساکت بمانم.. نیمرخش را به من داده بود..و من خیره به او، با صدای آرام و کنترل شده‌ای، غریدم: تو رو دیگه چه آدم‌هایی فرستادن؟ من چیزهایی از شماها دیدم و خفه‌خون گرفتم که این رفتارای انسان دوست از طرف شما برام خنده دار و غیرقابل باور هست...پس گول کمک‌های تو رو نمی‌خورم..! هنوز هم نگاهم نمی‌کرد...ناگهان چشمانش را باریک کرد، و گویی که به جای مهمی در تاریکی خیره شده بود که کمی از ما دور بود... اما نگاهش روی آن مکان تیز شده بود.. که ناگهان با حرکت دست، اشاره‌ای کرد.. حرکت دستش معنی " برو" را می‌داد! صاف نشستم و ناخودآگاه، دستانم لرزید و به زمین چسبید.. تند سر چرخاندم و وقتی رد نگاهش را گرفتم، از دور متوجه سایه‌‌ی مردی شدم.. ناباور و وحشت زده سرم را به سمت او برگرداندم و با چشمان درشت شده، به او خیره شدم....
  10. پارت ۶۲ ( میان تیغ و تپش) کیاراد با نگاهی به دخترک، دست دیگرش را در جیب سمت چپ فرو برد و قدم کوتاهی زد.. حالا به شاهرخ نزدیکتر شده بود.. زبان بدن کیاراد نهایت خونسردی را نشان می‌داد.. که همین خونسردی و اعتماد به نفس کیاراد، اعصاب شاهرخ را بیشتر تحریک می‌کرد.. در مقابل ، شاهرخ خشمگین و ضعیف، مقابل کیاراد ایستاده بود..و با لجبازی تمام، اسلحه را بر سر آیلا می‌فشرد.. کیاراد بی هیچ حرکتی، حتی بدون چرخش سر، تنها چشمانش به سوی آیلا چرخید..که شقیقه اش هر آن لحظه ممکن بود سوراخ شود. نگاهش را آهسته به سمت شاهرخ برگرداند. و چشم در چشم او، با صدای صاف و پر ابهتی، هشدار داد: بی دردسر، از این قضیه خودت رو بکش بیرون! شاهرخ توان تحمل این دستور از طرف کیاراد را نداشت.. او از دوران بچگی متنفر بود از آنکه کیاراد به او دستور دهد. کوتاه، تلخ خندی میزند: گیریم من خودم رو کشیدم بیرون، ربطش به تو چیه؟! این مسئله‌ی خودمونه! در لحن کیاراد آرامش حس می‌شد، اما کلماتش تیز و برنده بود: از امشب خیلی چیزها عوض می‌شه..مخصوصا قانون نادرست حمل اسلحه! این‌ رو به پدرت هم بگو! با آن ژست جذاب و قدرتمندی که نهایت اعتماد به نفس را می‌رساند..قدم‌ کوتاهی می‌زند و کلماتش را محکم و قوی، با لحن آرامی ادا می‌کند: درضمن، از الآن دیگه مسئله‌ی تو نیست..وقتی دستت اینجوری روی گلوی یه آدم بی دفاع هست، دیگه مسئله شخصی حساب نمی‌شه! شاهرخ نگاه ریزی به آیلا می‌اندازد و از شدت عصبانیت داد می‌زند: بی‌دفاع؟! این دختر با زبون و کارهاش صد نفر رو به تنهایی حریف هست..خبر داری چه‌ گندی بالا آورده که اینجوری داری حمایتش می‌کنی؟ این دختر دردسر درست کرده خودشم خواسته! طعنه های شاهرخ تمامی نداشت..پوزخندی می‌زند و رگ گردنش متورم می‌شود و به قصد افترا، کیاراد را تحقیر می‌کند: خان جوان عشیره، زدی رفتی پی عیاشیت..! حالا برگشتی به درخواست خودت تمام قوانین‌ مارو عوض کنی؟ نکنه می‌خوای این قانون رو جا بندازی که دختری مثل این.... و با نوک اسلحه ضربه‌ای به سر آیلا زد که آیلا "آخ" ریزی گفت.. و ادامه داد: میتونن هر غلطی بکنن و ما تماشا کنیم؟ ما بی غیرت نیستیم آقا! شرف و ناموس هنوز حالیمون هست! کیاراد با لبخند خفیفی ، ادامه حرف شاهرخ را می‌گیرد: غیرت؟! با لبخند حرص دراری، دست به سینه می‌شود..و شاهرخ را تیز تحقیر می‌کند: بی غیرتی یعنی قدرت بازو و اسلحه‌تو خرج ترس دختر بی پناهی کنی که هیچ راه دفاعی پیش روش نداشته باشه.. و با گوشه چشم به آیلا و سر و وضعی که باعث و بانیش خودشان بودند، اشاره می‌کند..کیاراد یک قدم مانده را برمی‌دارد.. که شاهرخ، به ناچار به‌ دلیل قد بلند کیاراد، نگاه بالا می‌گیرد.. لحن کیاراد بیش از حد ستیزانه بود: یک تار مو از این دختر کم شه، این‌بار خواهید دید منم می‌تونم بی‌رحم بشم! شاهرخ می‌دانست..می‌دانست خشم کیاراد حالا ناشی از چه چیزی بود! با صدای بلندی، رخ به رخ کیاراد داد می‌زند: چی‌شد؟ بعد سالها برگشتی تا بی غیرتی و هرزگی رو به پسر دخترامون یاد بدی؟ هربار که خواستیم بهشون درس بدیم جلوی ما ایستادی و مانع قتل شدی..امشبم که.. کیاراد، حتی سخن و بحث با شاهرخ برایش جالب نبود و تمام حرف‌های شاهرخ را گویی نادیده می‌گرفت..چون از ذهن و زبان کسی برمی‌آمد که اندکی سواد و شعور این مسائل را نداشت! و تنها فحش و ناسزا را بلد بود..یا حرف های بی ربط و بی منطقی مانند غیرت و روشن فکری کیاراد! که خودش هم معنای درست آنها را در تمام سال‌های عمرش متوجه نشده بود.. نگاه‌ کیاراد به سمت آیلا چرخید..سمت او قدم‌ برداشت و قاطعانه خطاب به شاهرخ گفت: اسلحه‌تو بکش عقب.. و آهسته کنار آیلا زانو زد..آیلا ناتوان و بی رمق شده بود.. هر آن لحظه ممکن بود از شدت ضعف غش کند.. شاهرخ، پرحرص و با تردید اسلحه‌اش را با مکث کوتاهی، فشار داد و سپس تند پایین آورد.. و قدم کوتاهی به عقب رفت...خیره‌ی کیاراد بود! آیلا با تردیدی که نتیجه‌ی ترس بود، آرام و نامطمئن سر بالا می‌گیرد.. چشمان اشکی و غمناک آیلا، در نگاه سرد، اما امن کیاراد نشست... با دیدن چهره آرام، و مطمئن کیاراد، بی اراده آب دهانش را قورت داد و نفس کوتاهی کشید.. کیاراد سر پایین گرفت تا چهره آیلا را درست ببیند.. که شاهرخ خطاب به آیلا، زخم زد: معرفی می‌کنم...پسرعمو..سوپر قهرمان! خیلی رفتارای جنتلمانه رو‌ می‌پسنده و همیشه فرشته نجات بوده! کیاراد، هنوز یک پایش بر زمین بود..سر بالا می‌گیرد و دستش را بر زانوی راستش تکیه می‌دهد: این حرفم رو بی کم‌و‌کاست به عمو برسون..بگو کیاراد برگشته! و از امشب کسی حق نداره پشت اسم شرف، جنایت مخفی کنه! شاهرخ، پرکینه به کیاراد کمی خیره شد..تنفر در نگاه شاهرخ داد میزد...و در تک تک حرکاتش مشهود بود.. اسلحه را به پشت کت و وسط کمربندش فرستاد.. و سرش را تهدید آمیز تکان داد: نباید دخالت می‌کردی کیاراد..! این قضایا به تو هیچ ربطی نداشت...
  11. پارت ۶۱ ( میان تیغ و تپش) دقایق پر استرسی برای آیلا بود... به نقطه ای از زندگی رسیده بود، که تا ثانیه بعدی زندگی‌اش را نمی‌توانست حدس بزند... سرنوشت گویی با او لج کرده بود.. گله داشت....از تمام زمین و‌ زمان، حتی از آسمان امشب، که پناهش نشده بود... از خودش، از دلی که بی اجازه و برای آدم اشتباهی لرزیده بود... از پدری که با رفتنش، خاطره ناچیزی را از دخترکش را با خود نبرده بود... بلکه با یادآوری خاطره، دلش اندکی برای دخترش تنگ می‌شد و حال او را جویا می‌شد... خبر داشت چه بر سر تک دخترش آمده است..؟ به دست چه کسانی افتاده است..؟ و هیچ راه گریزی نداشت..؟ با خود می‌گفت، آیلا سرسختی تا کی؟ بپذیر..بپذیر.. یک‌بار هم که شده، سرنوشتت را بپذیر..! چشمانش را آرام بسته بود..در نظر شاهرخ، این خونسردی دختر عجیب به نظر می‌رسید.. سکوتش، آرامشش، و اشک‌هایی که بی مقصد می‌ریختند... برای شاهرخ پارادوکس عجیبی بود، آرامش و اشک..؟! ناگهان باد تندی از لا به لای درخت ها پیچید.. آسمان غرش بلندی کرد... و گویی خبر خاصی برای آیلا داشتند...! با صدایی که از بین درخت‌ها آمد، شاهرخ خیره به آیلا مکث کرد... و آیلا...با شناختن این صدا...گویی چیزی در دلش تکان خورد...حس های مختلفی از صدا دریافت کرده بود.. شاید حسی مثل رهایی..امنیت..هیجان و دروغ چرا، حتی حسی مثل ترس و بی اعتمادی..! خودش هم نمی‌دانست اینجا چخبر است..؟ این حس ها چه چیزی را به او می‌فهماند..آیا این آدم همانی بود که دلش حس کرده بود؟ آیا واقعا امن بود..؟ می‌گفتند هیچ حسی در دل آدم، بی‌راهنما نیست... می‌خواست اعتماد نکند، اما چاره ای جز توجیه اینکه ناچارا باید به این مرد پناه ببرد، برای خود نداشت... کیاراد، با صدای محکم و بدون ذره‌ای نگرانی یا لرزش، با جدیت تمام، به آن‌ها نزدیک شد: دستت رو بردار! یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرده بود، که باعث شده کمی از اور کت مشکی رنگش، بالا بپرد و دست دیگرش آزادانه کنار بدنش قرار گرفته بود... خونسرد، مطمئن، و با صلابت و شانه های صاف، به سوی آن‌ها قدم برمی‌داشت.. شاهرخ که سرش را کج کرده بود تا کیاراد را ببیند، یک تای ابرویش بالا پرید.. اسلحه را محکم بر شقیقه آیلا فشرد.. بلکه این‌گونه کمی از این‌همه حرص و‌ حسادتی که نسبت به کیاراد داشت، کم شود.. اما آیلا حتی نتوانسته بود به عقب بچرخد و از وجود کیاراد مطمئن شود.. به راستی این مرد قصد کمک کردن به او را داشت..؟ یا این هم باز یک تله بود..؟ شاهرخ با دیدن جدیت کیاراد، حسادت سرتاسر وجودش را گرفت... هیچ وقت، نتوانسته بود درست از کیاراد تقلید کند...حتی اگر سالیان سال، حرکات و رفتارهای کیاراد را از بر می‌شد.. این‌ها در وجود کیاراد بود..ذاتی و غیرقابل تقلید بود...کسی نمی‌توانست مانند او زورکی رفتار کند... به ویژه شاهرخ...! شاهرخ که تمسخر و نیش و کنایه را همیشه قدرت خود می‌دانست..چرا که با تخریب و تمسخر دیگران، احساس برتری کاذب به او دست می‌داد، پر حرص و لرزان قهقهه تصنعی کرد... آیلا تنها صداها را دریافت می‌کرد...سر پایین انداخته بود و توان هیچ حرکتی را نداشت...ریسک بود در این موقعیت متشنج، بخواهد حرکت ریزی هم انجام دهد.. کیاراد، با همان جدیت و قدرت، با آرامش خاصی به کارهای نابالغ شاهرخ خیره شده بود.. گویی برایش تازگی نداشت..و این شاهرخ، همان شاهرخ نوجوان ناپخته ی سال‌های قبل بود...و متاسفانه هیچ‌ تغییری نکرده بود! در نگاه کیاراد، چیزی جز تاسف برای شاهرخ نبود.. خنده‌های شاهرخ که تمام شد..با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده در آن حس می‌شد، به سختی گفت: به بههه..پسرعمو..پارسال دوست امسال آشنا..! بی وفایی کردی رفتی پشت سرت‌ رو هم نگاه ننداختی.. با خودت نگفتی این همه مردم که مسئولیتشون به عهده من هست رو چجوری ول کنم برم؟ حالا عیب نداره..من که بودم! من همیشه کاراهای اشتباه تو‌ رو اصلاح کردم و گردن‌ گرفتم..اینم روش! جالب بود، حرف‌های پرحرص شاهرخ، حتی ذره‌ای روی کیاراد تاثیری نگذاشته بود...!
  12. پارت ۶۰ ( میان تیغ و تپش) آیلا از لای دندان های کلید شده، غرید: به دستورات خاندانت عمل کن..همه عزت نفس و انسانیتت رو به‌خاطر یه لیدر شدن زیر پا گذاشتی..فکر می‌کنی اونا انقدر احمق هستن که همه‌ی خاندان و مردم روستا رو به تو بسپرن؟! اونا فقط دارن از پخمه بودنت سوءاستفاده می‌کنن... شاهرخ همانند ببر زخمی، صدا دار نفس می‌کشید.. دخترک نقطه ضعف او را در دست گرفته بود و بر زخم شاهرخ می‌پاشید... شاهرخ با چهره سرخ شده‌ای، غرش بلندی کرد: دختره‌ی عوووضی!!! و موهای آیلا را محکم‌تر از قبل کشید و یک دور چرخاند.. آیلا از شدت درد اشک در چشمانش جمع شد..احساس کرد موهایش از جا کنده شد...بی اراده جیغ بلندی کشید و سعی در آزاد کردن موهایش را داشت: آی..آیی..ولشون کن کثاافت! آیلا سرش گیج رفت و شاهرخ او را چنان پرت می‌کند که تعادلش را از دست می‌دهد و با دو زانو روی زمین سرد و خیس پرت می‌شود.. آیلا چشم فرو می‌بندد و نفس کشداری می‌کشد..با پرت شدنش خونریزی‌اش شدیدتر شده بود و حس کرده بود... یک لحظه، و خیلی ناگهانی خاموشی گرفت... دنیا در نگاهش سیاه می‌شد و‌سرگیجه اش امانش را بریده بود.. آهسته بر زمین سر می‌خورد و بی‌جان سر پایین می‌گیرد..موهایش صورتش را می‌پوشاند.. شاهرخ با کفش براقش که حالا گلی شده بود، به مچ پای آیلا لگدی می‌زند...درست نزدیک زخم پایش! نفس در سینه آیلا حبس می‌شود و لب پایینش را چنان از فرط درد گاز می‌گیرد که طعم خون را در دهانش حس می‌کند... نمی‌خواست به‌خاطر درد زخم عکس العمل نشان دهد..او از ذات کثیف و بی‌رحم شاهرخ خبر داشت... صدای شاهرخ پر از کینه و حرص، گوش هایش را لرزاند: تو روی من وایمیستی و‌نطق می‌خونی؟ تو رو جمع نکرده بودیم حالا کل روستارو با کثافت کاریات به گند کشیده بودی.... سمت آیلا خم‌ می‌شود و مکررا موهایش را تند می‌کشد و سر دخترک را مجبورا بلند می‌کند.. چهره آیلا بی اراده جمع شد و آخ زیر لبی گفت..دیگر حتی نای درد کشیدن را نداشت... آخ گفتنش، باعث شد شاهرخ پوزخند صدا داری بزند: دردت اومد؟ حرفاتو نسنجیده میزنی پرت میکنی دردت نمیاد که! کم کم به لطف سردی اسلحه دردهای واقعی هم می‌چشی..ببینم اونموقع میتونی سکوت اختیار نکنی؟! آیلا چشمانش را که حالا در تاریکی تیره‌تر و از شدت غم کدر شده بود، تند باز می‌کند و خشمگین، در چهره ناپاک شاهرخ براق می‌شود... صدایش به‌خاطر درد و گرفتگی گلو، کمی خش دار شده بود: مطیع شدن من رو، تنها بعد از مرگم می‌تونی ببینی! پوزخند بر لبان شاهرخ ماسید... دخترک به هیچ وجه کوتاه نمی‌آمد.. شاهرخ، تهدید آمیز سر تکان داد..صدایش آرام‌تر شده بود..اما از آن آرامشی که قبل از یک طوفان بود: حرف آخرت همینه؟ آیلا، با ترسی که درونش بود و باعث شده بود تمام بدنش به رعشه بیافتد، حتی در این ثانیه های مرگ‌بار، دربرابر یک ظالم، از سیاست و التماس استفاده‌ای نکرد... نامحسوس، تایید وار سر تکان داد.. که شاهرخ با حرکتی کوتاه، اسلحه را مسلح کرد و انگشت اشاره‌اش را آرام روی ماشه گذاشت.. نگاهش به نوک اسلحه بود: پس اشهدتو بخون دختر بلند پرواز... اگر مطیعم می‌شدی و جور دیگه‌ای باهات آشنا شده بودم، زیبایی خیره کنندت مثل همه من رو تحت تاثیر قرار می‌داد... دهن کج می‌کند و ادامه می‌دهد: اما راستشو بخوای، من از زن‌های خودخواه خوشم‌ نمیاد..مطمئن باش شخصیتت رو زیر پام له می‌کردم و این رجزخونی هاتو به یک دقیقه نکشیده تموم‌ می‌کردم..! کمی مکث می‌کند، و پرتمسخر می‌خندد: شاید در دنیای بعدی تونستیم همدیگه رو ملاقات کنیم..البته با شخصیت خورد شده‌ات میای از پشیمونی و‌کارهایی که نباید مقابل یک خان می‌کردی، گله می‌کنی..اما اونموقع دیگه دیر شده..! آیلا، حالا با اشک هایی که بی وقفه چهره یخ زده اش را خیس کرده بودند، به شاهرخ زل زده بود.. حاضر شده بود این‌گونه بی وقفه اشک بریزد، اما التماس ریزی هم نکند..؟! نوک سرد اسلحه که آرام بر شقیقه‌اش نشست، چیزی در دلش تکان محکمی خورد و به خود لرزید... نفس در سینه‌اش حبس شده بود و تمام دم و بازدم را یک لحظه از یاد برد... دستانش را به گل گرفت و‌مشت کرد... سرش مدام از وحشت می‌لرزید و اسلحه بر سرش تکان می‌خورد و‌ وجود خود را بر شقیقه دخترک یادآوری می‌کرد... ناخودآگاه، آهسته چشم بر هم نهاد....
  13. پارت ۵۹ ( میان تیغ و تپش) آیلا از این بحث پیش آمده خوشش آمده بود.. و تمام شرایط سختش را از یاد برد... حداقل اینجوری با خالی کردن خشمش، سبک تر می‌شد... و به گفته عقل دخترک، این‌گونه قبل مرگی که هر ثانیه به او نزدیک تر می‌شد، تمام حرف‌های فرو خورده چندین ساله اش را بر زبان آورده باشد و حسرت نخورد! قدمی به سمت شاهرخ برداشت.. تعجب را می‌شد در نگاه شاهرخ به راحتی خواند.. آیلا مقابل شاهرخ ایستاد...و به‌خاطر قد نه چندان بلند او، مجبور شد کمی سر بالا بگیرد تا راحت‌تر حرفش را در نگاه نخوتی‌اش بکوبد: به نکته خوبی اشاره کردی..پس خودتون‌هم قبول دارین مردم شما همیشه ساکتن؟ به‌نظرت یه آدم سالم اینقدر بی احساس زندگی می‌کنه؟ نه تشویق می‌کنه نه اعتراضی می‌کنه! مردم شما خیلی وقته خاک شدن..زیر آوارن..انقدر ساکت شدن که دیگه هیچ تغییری رو حس نمی‌کنن..اما من، فرق دارم! جمله آخرش را با تعصب و حرص خاصی کمی بلندتر گفت! حالا، خشم شاهرخ نه مخفی شده بود نه کنترل! بلکه در صدای نفس هایش مشهود بود.. اما آیلا بی تفاوت و محکم ادامه می‌داد: من در برابر ظلم، زورگویی، بی عدالتی و دزدیدن زندگیِ آدم‌ها، سکوت نمی‌کنم! آیلا با دیدن چهره سرخ شده‌ی شاهرخ از شدت خشم، تحریک شد تمام حال خراب امشبش را به گونه ای جبران کند، که شاهرخ تاوانش را پس دهد... صدای آیلا بلندتر و تیز تر شده بود: شما آدم‌هایی مثل من رو به یک دقیقه نکشیده سر به نیست می‌کنین..این‌رو همه می‌دونن..اما هیشکی حق اعتراض نداره! هیچ شکی ندارم این دستور قتل من رو خان بزرگ داده چون من اندازه پنج سال از کثافت کاری های شما خبر دارم! و چی بهتر از این بهونه که من رو لکه ننگ معرفی کنین و مردم رو باهاش بر علیه من گول بزنین..!! شاهرخ بلند غرید: خفه شو!! و تند با یک قدم بلندی خودش را به آیلا رساند و موهایش را از پشت محکم کشید.. این حرکت او که برای آیلا کاملا غیر منتظره بود، باعث شد جیغ خفه ای بکشد و بی اراده دستش را به سمت موهای کشیده شده‌اش ببرد.. اما از چشمان شاهرخ فقط خشم می‌بارید... که کاسه خون شده بودند.. و در صورت آیلا خشمگین و با نگاهی ستیزانه توپید: ببین دختره‌ی بی همه چیز..من بارها بهت اولتیماتیوم داده بودم..تا همین چند ثانیه پیش هشدار داده بودم بهت، که این زبونت داره کار دستت میده..اما بی توجهی کردی و مقابل من ایستادی..از بس که نفهمی! موهایش را بیشتر کشید تا چهره آیلا را درست ببیند... و از بالا به چهره‌ی رنگ پریده‌ی آیلا زل زد و در نگاهش براق شد... لحنش به شدت تهدیدآمیز بود: در نظر داشتم مرگ بی‌آزاری داشته باشی، اما مثل اینکه هیجان رو دوست داری که اینجوری قدعلم میکنی و بلبل زبونی میکنی! و پشت بند حرفش، بی تعلل اسلحه را از پشت کت می‌کشد و بر شقیقه آیلا فشار می‌دهد.. مجال نداده بود دخترک اتفاقات را هضم کند... همه‌ی این‌ها در چند ثانیه اتفاق افتاده بود.. و آیلا تنها عکس العملی که توانست نشان دهد چشمانی بود که از وحشت درشت شده، و بدنی که مانند بید می‌لرزید... چشمان آیلا بی اراده نم‌دار شد.. دهانش بی‌هدف باز و بسته می‌شد...برای گفتن چه چیزی؟ خودش هم نمی‌دانست... زبانش نمی‌چرخید اندکی‌ التماس کند، و غرورش اجازه نمی‌داد حتی در نگاهش التماس بریزد.. شاهرخ منتظر بود..عطش این را داشت که آیلا را بی پناه، شکست خورده، و مخصوصاً ملتمس ببیند... بنابراین بی هدف و با رجزخوانی پوچی، سعی می‌کرد به آرزوی خود برسد... اما زهی خیال باطل!
  14. درست شد عزیزم.

  15. پارت ۵۸ ( میان تیغ و تپش) زورگویی و نیش و کنایه های شاهرخ، تمومی نداشت.. با گام‌های کوتاهی، یک دور، دور آیلا چرخید.. و همان‌گونه که دور می‌زد سرش را کج کرد و با پوزخند از نوک پا، تا سر و موهای آیلا را از نظر گذراند.. نکاه آیلا قفل زمین شده بود..و دستانش بی جان و شکست خورده، کنار بدنش بی حرکت آویزان بود.. و به نقطه نامعلومی در زمین نمناک خیره شده بود.. شاهرخ تک خنده ای می‌کند... و مکررا مقابل آیلا، اما این‌بار نزدیک‌تر می ایستد.. طعنه در صدای پرتکبرش کاملا حس می‌شد: وقتی بیش از حد بلند پرواز باشی، نتیجه‌ش میشه این لباس های پاره و غرور له شده! نفس های آیلا از حرص و غم و بغضی که سعی در خفه کردنش داشت، تند و صدادار شده بود.. دندان هایش را به هم فشار داد...و لب فرو بست.. اما مگر می‌شد احساسات آن چشم‌هایی که از درد می‌سوخت را پنهان کرد...؟ آیلا تند سر بالا می‌گیرد و دستانش را نامحسوس چنان سخت مشت می‌کند که حس کرد ناخن های بلندش، پوست دستش را زخمی کرد... صدایش لرزش داشت و از شدت بغض، گویی که از ته چاه می‌آمد: با کشتن من، به چی می‌رسی؟ چه وعده وعیدی بهت دادن که برای نابود کردنم داری اینجوری له له می‌زنی..؟! پوزخند شاهرخ، پر کشید.. و دخترک، سخت‌تر از آن بود که در چنین شرایطی خاموش بماند! قدمی به سمت آیلا برمی‌دارد، و دستانش را پشت کت کوتاه قهوه‌ای سوخته‌اش، گره می‌کند... آیلا سر بالا می‌گیرد و سرسختانه چانه بالا می‌اندازد.. شاهرخ چشم هایش را در مردمک لرزان آیلا، قفل می‌کند.. و آهسته نطق می‌کند: به‌نظرت وقتش نیست موقعیت نه چندان نرمالت رو بسنجی، و دهنت‌ رو ببندی؟! اما چشمان خشمگین آیلا، که احساسات مختلفش را با خود حمل می‌کرد..مثل ترس، شکست، پشیمانی، و حتی غم فرو‌خورده... از نگاه شاهرخ فاصله ریزی هم نگرفت.. صبر شاهرخ سر آمد، و از چشمان خشمگین و پرغرور آیلا، نگاه گرفت... شاید بتواند غرور مردانه‌اش را با دزدیدن نگاه حفظ کند! قدمی به طرف جاده پشت سر آیلا زد..و کنایه‌وار آرام ادامه داد: خیلی عجیبی..وقتی از آینده‌ی حرفی، یا کاری خبر داشته باشی، سرسخت‌تر می‌شی انجامش بدی تا با عاقبت دردناکش اذیت بشی..چرا؟ چون میخوای نشون بدی حرف حرف خودته! اینجا همه گزینه‌ی سکوت رو انتخاب کردن..و می‌بینی زندگی راحت و بی دردسری دارن..الا تویی که خیلی ناگهانی اومدی و معترض شدی به سبک زندگی چندین ساله‌ی ما ! با پاشنه پا، طی یک حرکت به طرف آیلا که هنوز پشتش را به شاهرخ داده بود و هیچ رغبتی نداشت شاهرخ را ببیند، می‌چرخد: دختری مثل تو، می‌تونست با داشتن سیاست، راحت به خیلی‌چیزا دست پیدا کنه..اما افسوس.. تک خنده ای می‌کند: صد افسوس که دختر حرف گوش کنی نیستی..! و این اصلا به نفع تو تموم نشد...
×
×
  • اضافه کردن...