رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    76
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. #پارت_28 بالاخره اقای گوریل انگوری رسیدن و در رو باز کردن، اشاره کرد که اول برم تو. پس چی؟! از قدیم گفتن خانوما مقدم ترن.پشت چشمی نازک کردم و جلو تر ازش رفتم داخل اتاق. جون اتاق رو ببین جون من، انقدر بزرگه جون می ده گل کوچیک بازی کنی. کاناپه های به شکل L چیده شده بودن و درست اون طرفش دوتا تخت هاش با یکم فاصله و میز عسلی بینشون قرار داشتن، بقیه جاهاشم حال ندارم بگم ولی خیلی خوشگله. برگشتم سمت آرتین که پشت سرم بود، دستام رو با ذوق به هم کوبیدم و گفتم: - سوگند: اتاق هم که تحویل گرفتیم، بریم. ساک هامونو که هنوز تو دستش بود رو، روی زمین گذاشت و با تعجب گفت: - آرتین: بریم؟ کجا بریم؟! - این جا شیرازه ها نیومدیم بمونیم تو هتل که، بریم بگردیم(با خنده اضافه کردم) این دو روزی که این جا هستیم فقط شب ها موقع خواب می یایم هتل. پوف کلافه ای کشید و سری به معنای باشه تکون داد. راه اومده رو برگشتیم و از هتل زدیم بیرون. از همونجا یه دربست گرفتیم و سوار ماشین شدیم. تا نشستیم راننده با اون لحجه شیرینش پرسید کجا می ریم. - آرتین: ما که جای خاصی این جا نمی شناسیم حاجی، جاهای خوب شیراز ببرینمون. با لبخند سری به معنای باشه تکون داد و سرعتش رو بیشتر کرد. یه ساعت بعد کنار خیابون پارک کرد و گفت: - آوردمتون حافظیه برین بگردین من همین جا منتظرتونم. تشکر کردیم و از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سر مزار خدابیامرز حافظ و نشستیم بالا سر قبرش. نمی دونم چرا تک و توک ادم پیدا می شد. - آرتین: کاش یه حافظ هم بود فال می گرفتیم. - سوگند: فال می خوای؟ الان برات فال می گیرم عامو. از کیفم بطری اب معدنی مو در آوردم و درش رو باز کردم و گرفتم سمتش. خونسرد بطری رو گرفت و سر کشید، دِ بیا زنعموی ما بچه نزاییده تشنه زاییده همه اب رو واقعاً خورد! با چشم غره ای بطری رو از دستش کشیدم، یه تای چشمم رو بستم و با اون یکی چشمم نگاهی به داخل بطری انداختم و در همون حال گفتم: - سوگند: الان برات فال آب معدنی می گیرم. صدای متعجبش بلند شد. - آرتین: دیوونه شدی؟ فال آب معدنی دیگه چه صیغه ایه؟! - سوگند: صیغه محرمیت. ببین این فالت می گه با شکم گشنه نمی شه فال گرفت. قهقهه اش رفت هوا، خو چیکار کنم گشنمه ایش! قشنگ که خندید و تموم شد با همون صورت خندون گفت: - آرتین: این همه گفتی آخرش برسی به شکمت؟! تخس سرم رو به معنی اره بالا پایین کردم. چند لحظه بعد با صدای ارومی گفت: - آرتین: سوگند؟ هومی زیر لب گفتم که ادامه داد: - آرتین: تا حالا عاشق شدی؟ این هم به چیزیش می شه ها. اون از خنده های بی سابقه ش این هم از سوالش. فاز یوزارسیف گرفتم و جواب دادم: - سوگند: آری گمان می کنم بانو.. چیز عالی جناب آرتین. احساس می کنم تاسف تو نگاهش بی داد می کنه! - آرتین: جدی پرسیدم. نه انگار جدی جدی داره جدی صحبت می کنه. چی گفتم! بی خیال فگر و خیال بی سر و ته تو سرم شدم و گفتم: - سوگند: بی خیال بابا من و چه به این حرف ها؟این وسط عاشق هم بشم؟ حوصله ی این چندش بازی ها رو ندارم. یهو از جاش پا شد. - آرتین: پاشو بریم. متعجب از این تغییر رفتار ناگهانیش گیج باشه ای گفتم، پاشدم و باهم برگشتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
  2. #پارت_27 یه هفته از حمله یزید میگذره، تو این یه هفته آرتین دقیقاً شده بود عین مادر ترزا. هله هوله که نمی ذاشت بخورم می گفت برات خوب نیست مجبورم می کرد نیم ساعت تو حیاط مثلا پیاده روی کنم که خوبه برام دم به دقیقه هم که تو حلقم بود. کلا مثل این زن های حامله باهام برخورد می کرد. درسته خیلی حرص کشیدم و جیغ جیغ کردم ولی خدایی خوب بود مگه من چند بار قرار بود این روی مهربون آرتین رو ببینم؟! با بر و بچ برنامه سفر چیده بودیم، البته سر مقصدش دعوا داشتیم ها من می گفتم شیراز اینا می گفتن شمال. آخه من نمی دونم ادم هر روز هر روز هم میره شمال؟ هر کی از ننه ش قهر می کنه راه شمال رو در پیش می گیره! دعوا داشت به جای باریک می شد دیگه کم مونده بود من و نوشین هم دیگه رو بزنیم که آرتین گفت قبل از بچه ها خودمون دوتایی بریم شیراز که تو دوست داری تازه ماه عسل هم نرفتیم بعد هم بر می گردیم شمال پیش بچه ها بله دیگه نظر آقامون اینا تصویب شد و الان راهی فرودگاهیم که بریم به شهر خوشگل شیراز. از بچگی عاشق شیراز بودم نمی دونم چرا انقدر اونجا رو دوس دارم! از فکر بیرون اومدم و دستم رو بردم و ظبط ماشین رو روشن کردم. - قربون دلت ای وای ای وای ای وای!! که برخورده بهت ای وای ای وای ای وای… من نمردم که اگه دلت تنگه!! یه نشونی بده بهم ای وای ای وای ای وای… چشمون سیاه من ناداری دلبرم!! دردت به جونم آخ ناز تورو میخرم… آخه عمرا بتونم از عشق تو بگذرم!! امشب دل ای دل ای دل دلم آتیشه… به تو بد پیله کرده قلبم مگه حالیشه!! هر بار میبینمت باز دلم آب میشه… دلم هر وقت برات رفت چشات جمش کرد!! هر چی این عشق زیاد بود خدا بیشترش کرد… هرکی مثل ما پی دیوونگیه دمش گرم!! از من و عشقم توی دنیا یکیه دمش گرم… (ناصر زینعلی قربون دلت ای وای ای وای) تا برسیم به فرودگاه قر دادم آرتین هم می خندید جل الجالب. بالاخره رسیدیم، بعد از پارک کردن ماشینش تو پارکینگ رفتیم و بعد از یکم معطلی سوار هواپیما شدیم. هواپیما می خواست بلند بشه، از استرس دست آرتین رو محکم گرفته بودم و از ترس پشت سر هم چرت و پرت می گفتم: - سوگند: می ترسی آرتین؟ خجالت بکش قد گوریل هیکل داری می ترسی؟ بابا ول کن دستو حاجی.... با خالی شدن دستم خفه خون گرفتم. آرتین نامرد دستم رو ول کرده بود و با پوزخند نگاهم می کرد. - آرتین: چی شد؟ می ترسی کوچولو؟ اخمی کردم و گفتم: - سوگند: کوچولو عمه ته. خندید و دوباره دستم رو گرفت، سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داد و چشماش رو بست. بابا به خدا این بشر تعادل روانی نداره تا دو دقیقه پیش نمی شد با یه من عسل خوردش حالا داره می خنده. چشم غره ای به چشم های بسته ش رفتم و مثل خودش سرم رو به پشتی صندلیم تکیه دادم و چشمام رو بستم، سه سوت خوابم برد. *** کلید اتاقمون رو تحویل گرفتیم و راه اسانسور رو در پیش گرفتیم. - آرتین: ساکتی! شونه ای بالا انداختم و جواب دادم: - سوگند: چی بگم؟! در همون حال که دکمه اسانسور رو زد و سوار شدیم گفت: - آرتین: نمی دونم حتی اگه چرت و پرت هم بگی باید حرف بزنی، به ساکت بودنت عادت ندارم. مشتی با بازوش زدم و با حرص جواب دادم: - سوگند: حالا دیگه من چرت و پرت می گم؟ از الان اونقدر حرف بزنم بگی غلط کردم. با رسیدن آسانسور جلوتر ازش از اسانسور زدم بیرون. پسره بیشعور یالغوز الاغ بهش رو دادم پررو شده می گه چرت و پرت می گم. دارم برات یه جوری خوشگل برات حرف بزنم که آرزو کنی کاش لال می شدم.
  3. #پارت_26 داخل شرکت که شد همه کارمندا که می دیدنش به احترامش می ایستادن سلام هم می کردن ولی می دونین که این جناب بی شخصیت تر از این حرفا ست، فقط سرش رو تکون می داد. رسید به اتاقش و رفت داخل من هم هم پشت سرش رفتم تو. پشت میزش جا گرفت و با لپ تاپش مشغول شد. این که یه جا بیکار بشینم و دوس نداشتم.این گشاد خان هم که سرش تو کار خودشه انگار نه انگار من و اورده سر کار مثلا! بی حوصله گوشیم رو برداشتم و نتم رو روشن کردم، برم ببینم تو گپ چخبره! اوه چقدر حرف می زنن این ها. شروع کردم به تایپ کردن. - سوگند: چی دارین زر زر می کنین؟ - مهتا: به به سوگی جون! دیشب خوش گذشت؟ بقیه دخترا هم به پیامش ریپ زدن و ایموجی خنده فرستادن. این ها واقعاً فکر کردن من خجالت می کشم؟! نیشم رو باز کردم و تند تند تایپ کردم: - سوگند:نگو انقدر حال داد! خدا قسمتتون کنه. اونقدر تعجب کردن که به جز فحش چیزی ازشون دریافت نمی کردم خخخخ. - نوشین: خاک تو گورت، گفتیم الان خجالت می کشی، می خندیم بهت. - ساناز: نه بابا این آبجی من پررو تر از این حرفا ست! صدای آرتین بلند شد. - آرتین: چی تو اون گوشیه که نیشت بازه؟ بدون این که سرم رو بلند کنم بی حواس گفتم: - سوگند: هیچی بابا بچه ها می گن دیشب خوش گذشت منم گفتم اره باو انقدر حال د...... با صدای قهقه اش تازه به خودم اومدم.خاک تو گورم چه با جزئیات هم دارم توضیح می دم براش. مرتیکه گوریل انگوری از خنده داره میز رو گاز می زنه ایش. اخمی کردم و با حرص گفتم: - سوگند: جای این که از من سوتی بگیری و هر هر بخندی زود تر کاراتو انجام بده گم شیم بریم خونه حوصلم سر رفت اینجا، اصلا من نمی خوام کار کنم. لپ تاپش رو بست و از پشت میز بلند شد و اومد روبروم ایستاد. - آرتین: عصاب نداری ها، پاشو بریم. از جا پاشدم و از شرکت زدیم بیرون. همونطور که سوار ماشین می شدیم گفتم: - سوگند: بریم خونه مامانم اینا شام خراب شیم سرشون. استارت زد و راه افتاد و در همون حال با تاسف گفت: - امشب و خراب شدیم سر اونا بقیه ی وقت هارو چی کار کنیم؟ با نیش باز گفتم: - سوگند: خب ببین اگه شنبه رو بریم خونه اونا یکشنبه هم خونه مامانت بعد دوشنبه هم خونه ساناز، سه شنبه رو بیرون می خوریم چهارشنبه و پنجشنبه رو مهمونی می ریم خونه یکی جمعه هم یا می تونیم بریم خونه آقاجون یا این که خونه خودمون املت بخوریم دیگه. زد زیر خنده و با ته مایه های خنده گفت: - آرتین: منطقت کف معدم. اینجوری باشه غذا که سهله تف هم کف دستمون نمیندازن. حالا تف و غذا رو بیخیال این تازگیا چرا انقدر خوش خنده شده؟! - وجدان: اثرات گشتن با یه اصگلیه. به وجدان جون باز دوباره پیدات شد تو؟ کی؟ کدوم اصگل؟ - وجدان: اینه ماشین رو نگاه کنی می فهمی. ببین به تو هم رو دادم پررو شدی ها بزن به چاک که عصاب تو یکی رو ندارم. یه ساعت بعد ماشین رو جلوی در خونه مامان اینا پارک کرد و پیاده شدیم. دکمه ایفون رو فشار دادم، چند ثانیه بعد صدای سردار اومد. - سردار: کیه؟! الاغ می گه کیه، ببین خودش می گه بزن نصفم کن. - سوگند: یعنی تو نمی بینی کیه؟! - سردار: عه سوگی تویی؟ پَسِت اوردن نه؟!(بلند تر داد زد) مامان بیا سوگند مرجوعی خورده. همین که در باز شد بدون توجه به آرتین و قهقه ی مسخره ش دویدم تو خونه. - سوگند:کجا قایم شدی مارمولک؟ سردار پیدات کنم با همین ناخونای خوشگلم رو پوستت تتو می زنم. یهو با تمام سرعتی که از خودش سراغ داشت از آشپزخونه دوید بیرون، جیغ و داد مامان نشون از سیخونک آقا به سیب زمینی ها می داد. افتادم دنبالش و اونم الفرار، این آرتین هم می گم خوش خنده شده ها،نشسته بود رو پله ها و می خندید تازه تشویقمم می کرد انگار تو المپیادم. - آرتین: بدو افرین یکم مونده برسی بهش.... آها بدو... سردار همزمان که از مبل پرید اونور با نفس نفس گفت: - سردار: چقدر تو پررویی آرتین نشستی خونمون تشویق می کنی بگیرتم! - آرتین(با خنده): چی فکر کردی پسر عمو؟ زنم رو تشویق نکنم، کی رو تشویق کنم؟! اخخخخ گبلم یکی من رو بگیره آقا! اونقدر دویده بودم که دیگه نفسم بالا نمیومد، درست وسط سالن نشستم رو زمین و نفس های پی در پی می کشیدم. سردار هم خوشحال شد هی داشت چرت و پرت می گفت. - سردار: می بینم که کم آوردی خواهر گلم. مامان این بو سوختگی از کجا میاد؟ عه بو از سوگنده که. تو این هاگیر واگیر تیر کشیدن شکمم و کل کل های سردار خط می نداخت رو عصاب و روانم.به عادت ماهیانه ام کم مونده بود و اصلا حال خوبی نداشتم حالا اینم از اینور پوف. ناخوداگاه بغض کرده بودم ، می دونستم که خیلی چرته بخاطر موضوع به این کوچیکی بغض کنم ولی دست خودم نبود به این دوران که نزدیک می شدم تمام هورمون هام بهم می ریخت هیشکی هم به پر و پام نمی پیچید. انگار سردار و مامان و آرتین هم متوجه بغضم شدن، آرتین گیج نگاهم می کرد اما سردار و مامان فهمیدن دردم چیه، سردار دیگه ادامه نداد و جیم زد تو اتاقش. - مامان: برو تو اتاقت یکم دراز بکش.... مامان برگشت تو آشپزخونه، آرتین از رو پله ها بلند شد و اومد سمتم. کمکم کرد بلد بشم و بردم سمت پله ها. اروم طوری که فقط خودمون بشنویم دم گوشم گفت: - آرتین:حالت خوبه؟ چت شد یهو؟! جوابش رو ندادم و وارد. اتاقم شدم اونم همراهم اومد داخل و در رو بست. طی یه تصمیم ناگهانی گفتم: - سوگند: بریم خونه خودمون. چشماش گرد شد از تعجب. - آرتین: حالت خوبه؟! گفتی شام این جا باشیم که! طبق عادتم که تو این دوران خیلی بیش از حد لوس می شم لب برچیدم و اروم گفتم: - سوگند: بریم دیگه چرا این جوری می کنی دلم نمی خواد اینجا باشم. بعد از خداحافظی با مامان که اصرار کرد شام بمونیم اما تشکری کردیم و از خونه زدیم بیرون. تو راه تو ماشین که داشتیم می رفتیم سمت خونه شکم درد امونم رو بریده بود و نشون از حمله یزید می داد. رسیدم خونه و ماشین رو تو حیاط پارک کرد بلافاصله پیاده شدم و رفتم داخل. با برداشتن لباس و پد بهداشتی وارد دسشویی شدم، کارم چند دقیقه بیشتر طول نکشید و اومدم بیرون و رفتم تو سالن. آرتین پشت به من ایستاده بود داشت با تلفنش حرف می زد. جون شما من فضول نیس... حالا یکم هستم بزار گوش کنم ببینم چی میگه! - آرتین: مامان، سوگند یه چیزیش شده! - .................... - آرتین: نه بابا خونه عمو بودیم داشت با سردار شوخی می کرد یهو نشست رو زمین بغض کرد بعدم اصرار که برگردیم خونه. - ......................... - آرتین: آخه تو ماشین هم شکمش رو گرفته بود انگار درد می کرد. - ....................... - آرتین: آره آره تا رسیدیم دوید رفت تو دسشویی. نمی دونم زنعمو پشت تلفن چی گفت که با صدای تحلیل شده ای باشه ارومی گفت و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. اصلا بیخیال به من چه. همونطور که از درد قیافم رو تو هم کرده بودم دستم رو به شکمم گرفتم و رفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم و چشمام رو بستم. تازه می خواست چشمام گرم بشه و خوابم بگیره که صدای آرتین دقیقاً از کنار گوشم بلند شد. - آرتین: پاشو این مسکن رو بخور دردت کمتر میشه. چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم. - سوگند: از کجا می دونی دردم چیه که مسکن هم براش اوردی؟ کنارم برای خودش جا باز کرد و گفت: - آرتین: مامانم گفت دردت چیه. از خجالت سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو ازش دزدیدم. دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد، با جدیت گفت: - آرتین: چرا خجالت می کشی؟ یه چیز طبیعیه خب. حالا هم بیا این مسکن و بخور. با شیطنت اضافه کرد: - آرتین: بعدم بیا بغلم، مامان می گفت تو این دوران حال خانم ها خیلی هم خوب نیست باید نازشون رو کشید. با صدای بلندی اسمش رو گفتم که خندید و ببندم کرد و قرص رو به خوردم داد. خودش رو کاناپه دراز کشید، دستم رو کشید و من و خوابوند روی خودش و سرم رو گذاشت رو سینه ش، صدای ضربان قلبش مثل یه آهنگ عاشقانه داشت گوشم رو نوازش می کرد. کم کم با حرکات دستش رو کمرم و موهام درد رو فراموش کردم و به خواب رفتم.
  4. ‌#پارت_25 بالاخره عروس خانم بعد از دو تا کلاج دنده از دسشویی تشریف اوردن بیرون. همونطور که صورتش رو خشک می کرد با صدای حرصی گفت: - آرتین:ناهار که بهمون ندادی عطسه هم کردی رو صورت خوشگلم، پاشو حاظر شو از گشنگی هم تلف نشیم. اعتماد به نفس این رو عنبر نسا داشت الان ادکلن معروفی بود به خدا ایش. با یاد ناهار بیرون از ذوق نیشم باز شد و سریع پریدم تو اتاق. در کمدم رو باز کردم، یه دست کت و شلوار اسپرت لجنی کشیدم بیرون و تنم کردم با یه شال مشکی، آرایش هم یه برق لب و ریمل کافیه حالش رو ندارم.با برداشتن گوشیم از روی عسلی از اتاق زدم بیرون هم زمان آرتین هم از اتاق خودش خارج شد. جون ببین زنعموم چی زاییده خدایی! یه شلوار مشکی پاش بود که قشنگ پاهای گنده شو به نمایش گذاشته بود، یه تی شرت سفید هم تنش بود که داشت بازو هاش رو جر می داد از بس تنگ بود، ولی خودمونیم شوخر خوشگلی گیرم اومده ها! آقای اعتماد به سقف سوئیچش رو تو خوا تکون داد و گفت: - آرتین: می دونم خوشگلم، حالا نخور منو بدو بریم دیر شد. جلوتر ازش راه افتادم و با خنده مسخره ای گفتم: - سوگند: خو اشتب می زنی دیگه داداچ، نمی دونی اتفاقا خیلی هم زشتی، خوشگل جلوتر ازت داره می ره. - آرتین: این حاظر جوابیت رو می زارم پای اینکه گشنه ای. پشت چشمی نازک کردم و قدمام رو تند تر کردم،همزمان رسیدیم به ماشین و سوار شدیم.استارت زد و دنده عقب گرفت از حیاط خونه خارج شد. - آرتین: کجا ناهار بخوریم؟ تا گفت ناهار یاد فست فودیِ سینا اینا افتادم. سینا با داداشش یه فست فودی شریکی رو اداره می کردن، خدایی غذاهاشم حرف نداره. با صداش از فکر در اومدم. - آرتین: باز رفتی تو هپروت که، کجا بریم می گم؟ ببین کارم به کجا رسیده این گشاد خان هم می دونه من هی سفر می کنم به کشور زیبای هپروت پوف. - سوگند:مستقیم برو بهت می گم. چیزی نگفت و فقط پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد. بعد از نیم ساعت رسیدیم و هردو بی حرف از ماشین پیاده شدیم. - آرتین: این جا کجاست؟ راه افتادم سمت در مغازه و در همون حال جوابش رو دادم: - سوگند: خوبه سواد داری، نوشته فست فودی(......) چیزی نگفت و همراهم اومد، پشت میز دونفره ای نشستیم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که سر و کله سینا پیدا شد. - سینا: خوش اومدین! نیشمو باز کردم و جواب دادم: - سوگند: چاکر داش سینا، تو نمیری دلم تنگ شده بود برای این جا. سعی کردم به چشم و دهن باز آرتین توجهی نکنم و نگاهم رو دوختم به سینا که با خنده گفت: -؛ سینا: شیطون!(سرش رو به سمت ارتین برگردوند و ادامه داد) خوش اومدین استاد...... چی می خورین؟ قبل از این که آرتین دهن باز کنه سریع گفتم: - سوگند: دو تا پیتزا مخلوط، سیب زمینی، مرغ سوخاری و دو تا نوشابه مشکی. انتظار داشتم حداقل آرتین تعجب کنه و مثل سینا ریلکس نباشه ولی خب انگار اونم عادت کرده به این اخلاقم. سینا سفارش ها رو یادداشت کرد و با گفتن اوکی رفت. - آرتین: با همه پسرا انقدر صمیمی هستی؟ اوخییییی بچم حسودیش شده انگار، با نیش باز جواب دادم: - سوگند: حالا تو چرا انقدر ناراحتی؟سینا فقط رفیقمه حواست باشه چی از دهنت میاد بیرون اقای زاهدی. فک کنم بهش بر خورد اینطوری باهاش حرف زدم ولی تقصیر خودشه می خواست اونجوری حرف نزنه با من والا. سفارش هام رسید، نیشم خود به خود باز شد. در آرامش کامل بدون توجه به هم دیگه دو لپی غذامون رو خوردیم. سوئیچ ماشین رو رو میز کنار دستم گذاشت و همزمان که سمت پیشخوان می رفت گفت: - آرتین: برو بشین تو ماشین حساب کنم بیام. سری تکون دادم و با برداشتن سوئیچ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم. تا این بیاد که حوصلم سر می ره، بزار ظبط رو باز کنم حداقل. دستم رو بردم جلو و دکمه ظبط رو زدم. با صدایی که پخش شد، با تعجب نگاهم رو دوختم به ظبط. - بازم منو خیابان و این الکلا بازم من و این دل بی بند و بار بازم شب بازم تو بازم فکرت از صبح تو قلبم فقط تو تو سینم پر از بغض پشمام این صدای آرتین بود؟! نه بابا بهش میاد صداش زاغازت باشه ولی خدایی خیلیییی خوب خونده. - آرتین: خوشت اومد؟! یا خدا! این کی سوار ماشین شد من نفهمیدم! نتونستم ذوق و شوقم رو پنهون کنم و با اشتیاق گفتم: - سوگند: خیلی خوب بود! چرا خواننده نمی شی تو؟ همونطور که استارت زد و راه افتاد، پوزخندی از خنده زد و گفت: - آرتین: بیخیال بابا همینم دوستام مجبورم کردن بخونم، شرط باخته بودم. - سوگند: ولی خیلی خوب بود خدایی، کجا می ریم؟ - آرتین: شرکت، این چند وقته اصلا نرسیدم برم، کار هام روی هم تلنبار شده. هومی زیر لب گفتم. نیم ساعت بعد جلوی در شرکت رسیدیم و گفت پیاده بشم خودش هم پیاده شد. همونطور که می رفتیم داخل سوئیچ رو پرت کرد سمت نگهبان و گفت: - آرتین: دست خودتون رو می بوسه اقای اکبری. حالا حتما باس همه بفهمن آقا بچه پولداره ماشینش رو اینا پارک می کنن!
  5. #پارت_24 - سوگند: زنعمو این پسرت دست خرسو از پشت بسته خوابه باو. زدن زیر خنده و مامان با چشم غره گفت: - کم حرف بزن برو بیدارش کن بیاین صبحونه سرمو تکون دادم و رو به سانای گفتم: - سوگند: سانی بریم آرتین خره رو بیدار کنیم؟! با ذوق وصف نشدنی کله شو بالا پایین کرد و گفت: - سانای: بلیم. بچه یکم قاطی داره به اون بابای الدنگش کشیده والا مگر نه ما که همچین چیزی تو خونوادمون نداریم. دستشو گرفتم و باهم رفتیم بالا، سانای تا ارتین و دید رفت نشست بالا سرش و تکونش داد. - سانای: عمو....عمو آرتی. آقا همچنان خواب بود و ککش هم نمی گزید، ازوم در گوش سانای گفتم: - سوگند: جیغ بزن تو گوشش. اونم نامردی نکرد و چنان جیغی تو گوشش زد که آرتین سهله من کر شدم. با ترس از جا پرید و متعجب زل زد بهمون! - آرتین: حمله کردن؟! به آقا روباش بدجوری ترسیده مث اینکه. - سوگند: اره ننم و ننت و خواهرم و زنداداشت..... پاشو بیا. دست سانای و گرفتم و از اتاق زدیم بیرون، چند دیقه بعدشم اقا تشریفشو اورد و نشست کنارِ من پشت میز، بعد اینکه صبحونه رو خوردیم مامانم اینا رفتن. *** یکی _دو ساعتی از رفتن مامان اینا می گذشت، آرتین خان دیلاق روی کاناپه جلوی تلویزیون لم داده بود و کنترل به دست فوتبال می دید. ناکس کنترل رو زمین نمی ذاشت می دونست می خوام کارتون نگاه کنم. یعنی چی آخه! شوهر کردم مثلا خیر سرم اه. پاهام رو کوبیدم زمین و نشستم کنارش، حرصی گفتم: - سوگند: نمی زنی باب اسفنجی ببینم نه؟! مثل پسر بچه ها تخس ابرویی بالا انداخت و نه ای زیر لب گفت. - سوگند: اصلا تو چرا این وقت روز خونه ای؟ - آرتین:دقیقاً کجا باید باشم؟ زانو هام رو بلند کردم رو کاناپه گذاشتم و بغلشون کردم، در همون حال گفتم: - سوگند: مرد باس این وقت روز سر کارش باشه. با خنده ی مسخره ای جواب داد: - آرتین: می دونی این وقت روز، زن باس برای شوهرش غذا درست کنه؟! با چشمای گرد شده جیغ زدم: - سوگند: مگه زن کلفته؟! مثل خودم با داد گفت: - آرتین: مگه مرد حمّاله؟! ای تف تو روت بیاد مرد. این چرا کم نمیاره؟! تا حالا اینجوری کم نیاورده بودم، اونم جلوی کی؟! جنس مذکر. من حال تو یکی رو می گیرم گشاد خان.... با صدای بلندی رو بهش داد زدم: - سوگند: حالا می بینی. پوزخندی زد و با تمسخر گفت: - آرتین: خل شدی مثل این که نه؟ جیغی از روی حرص کشیدم و کوسن رو برداشتم با تمام توانم کوبیدم روی سرش، توان من هم که هیچی نباشه بهتره. یکی نیست بهم بگه اخه کودن یه کوسن چه بلایی سر این هرکول میاره ته تهش نازش می کنه دیگه. با ضربه ای که به سرم خورد تازه فهمیدم اعلام جنگ کردن آقا! - آرتین: خودت شروع کردی، منم ادامه ش می دم. - سوگند:وی مامانم اینا ترسیدم، با بالش که حال نمی ده بخوای ادامه ش هم بدی. - آرتین: با آب چطوری؟! لبخندی خبیثی رو لبم نشست، بدون هیچ هماهنگی قبلی یا چیز دیگه ای با آخرین سرعتی که از خودمون سراغ داشتیم دویدیم سمت یخچال. فکر کنم اون چند بطری آب تو یخچال یک هفته ای بود که اون تو بودن، بدون فوت وقت هرکدوم دوتا بطری برداشتیم و عین این جنگنده ها تو سوراخ سنبه های خونه پناه گرفتیم. پشت بزرگ ترین مبل بودم، آرتین هم پشت ستون وسط پذیرایی قایم شده بود. آروم از جا بلند شدم تا از روی مبل کوسن بردارم پرت کنم سمتش ببینم تکون می خوره یا نه ولی...... یه لحظه حس کردم زیر بارون ایستادم، از سردی آب نفسم رفت. - سوگند: جـــــــــــــــــــــــیغ، تو روحت آرتین. کرگدن بی خاصیت رو مبل ایستاده بود تا من رو خیس کنه. با حرص پاهام رو کوبیدم زمین و مبل رو دور زدم و رفتم روش ایستادم. متاسفانه بدلیل کوتاهی قد باس به غلط دیگه ای بکنم، نشد که بشه اه. - سوگند: چرا اینقدر درازی تو اخه؟! بشین ببینم. ابهت کلامم اونقدری بود که بی حرف نشست و بی حوصله بهم خیره شد. حالا که دیگه ازش بلند تر بودم حال می کردم واسه خودم. با لبخند خبیثی که گوشه لبم بود در بطری رو باز کردم و یه ضرب خالی کردم رو سرش. چرا صداش در نمیاد این؟! خدایا محوم کن زدم بچه مردم رو کشتم. - آرتین:ســـــــــــوگـــــــــــــنــــــــــد! یا ابلفض اونی که قراره بمیره منم این عوضی سگ جون تر از این حرفاست. دستپاچه از مبل پریدم پایین و الفرار من می دویدم آرتین هم پشت سرم، همزمان تهدید هم می کرد نامرد. - آرتین: وایستا... دِ میگم وایستا مگه با تو نیستم؟! واستا کاریت ندارم. با ترس جیغ زدم: - سوگند: مگه خر مغزم رو گاز زده؟! می خوای خونِ منو بریزی بکنی تو اون شیشه تو دستت. دیگه رسما داشت هوار می زد. - آرتین: دیوونه شدی تو به قران،مگه من خون آشامم دختر؟! شنیدین می گن یه لحظه غفلت و یه عمر پشیمونی؟! وضعیت الان منه. تا خواستم برگردم زبون دو متریم رو براش در بیارم گیرم انداخت، انداختم رو کولش و پرتم کرد روی مبل. - آرتین: چی شد ساکت شدی خاله ریزه؟! با استرس لب زدم: - سوگند: بیخیال من شو جون ننه ت. داشت بهم نزدیک تر نی شد و کم کم فاصله بینمون هم داشت تموم می کرد. نگاه سگیش داشت می گفت«یه جوری گازت می گیرم که دیگه به سرت نزنه از این غلطا بکنی» فاصله رو تموم کرد و........ اپـــچــــو صدای عطسه م بود گفتم که در جریان باشید. بچه چندشش شد دوید رفت تو دسشویی سر و صورتش رو بشوره. تقصیر خودشه دیگه می خواست این جوری نکنه که منم از استرس و هیجان عطسه م بگیره عطسه کنم رو صورتش والا.
  6. #پارت_23 در حموم و که باز کردم یه دور سکته ناقص و رد کردم. پسره بیشعور مث خر دراز کشیده رو تخت نمیگه من میام زَهره ترک میشم! - آرتین:ترسیدی جوجو! - سوگند:خودتم به این نتیجه رسیدی که خوخویی نه؟! پاشو از تخت میخوام بخوابم ابرویی بالا انداخت و گفت: - آرتین: محض اطلاع اینجا اتاق هردومونه. - سوگند: محض اطلاع ما یه قرادادی نوشتیم. با شنیدن کلمه قرارداد خفه خون گرفت و بی حرف از اتاق رفت بیرون، وقتی میخواست از در خارج شه گفت: - آرتین: یادم نبود راست میگی..... پس اینجا مال تو اتاق روبرویی هم مال من. بارفتنش با خیال راحت رفتم رو تخت و گرفتم خوابیدم. *** با صدای پشت سر هم زنگ در به زور لای پلک هامو باز کردم، تازه چشمم خورد به ساعت، الهی که هرکی پشت دره خشتکش پاره شه، اخه ساعت ده صبح وقت مهمونیه مگه؟! اه. به زور از تخت پایین اومدم و همونطور که میرفتم تا در و بازکنم با دستام چشامو می مالیدم و همزمان با پای راستم پای چپمو میخاروندم. بالاخره رسیدم جلوی ایفون و دستامو از چشام برداشتم، ولی ای کاش بر نمی داشتم. مامانم و زنعمو و ساناز و سانای نوشین پشت در بودن و هی زرت و زرت آیفون رو میزدن! با دستپاچگی ایفونو برداشتم و جواب دادم: -؛ سوگند: الو سلام.... وای چی میگم من بفرمایید تو. دیوونه شدم رفت، با عجله از پله ها راه اومده رو برگشتم و مستقیم رفتم تو اتاق آرتین. اینجارو باش اینا مثلا واسه تازه عروس و دوماد صبحونه اوردن بعد آقا با نیم تنه لخت و شلوارک خیلی عاشقانه پتوشو بغل کرده خوابیده! نشستم درست بالای سرش و تکونش میدادم. - سوگند: آرتین پاشو اومدن... آرتین پاشو میگم اینا اومدن. بدون توجه بهم غلتی تو جاش زد و پتو رو کشید رو سرش. - سوگند: هوی با تو عم الان می رسن، میان تو پاشو. - آرتین: جان ننه ت ولمون کن بزار بخوابیم. - سوگند: خو الاغ الان میان میبیننت میفهمن نقشه ست، حداقل پاشو برو اون یکی اتاق. - آرتین: ها باش مثل آدم های مست و پاتیل از جاش پاشد و پتوشو بغل گرفت و تلو تلو خوران از اتاق زد بیرون و رفت تو اتاق روبرویی و خودشو پرت کرد رو تخت و ب ثانیه نکشید تو خواب عمیقی رفت. خیالم که از بابت اون راحت شد رفتم پایین، مامان اینا تازه حیاط دو هزار متری رو رد کرده بودن. تا من رسیدم پایین اوناهم در و باز کردن و اومدن تو - مامان: دختر علف زیر پامون سبز شد چرا در و باز نمیکردی؟! - سوگند: جون من ما مرغیم ساعت ده صبح از خواب پاشیم؟! همگی به این لحنم خندیدن و گفتن بساط صبحونه رو اماده میکنن، سانای مثل همیشه اومد و نشست تو بغلم. - سانای:اله خوفی؟ - سوگند: چرا بد باشم عشق اله؟ - سانای: اخه مامی و نوشی میگفدن حالت خوف نیس. گرازن این ننه ت و نوشی کودن دبگه چی کارشون می شه کرد! با صدای زنعمو برگشتم سمتش. - زنعمو: سوگند آرتین کو پس؟
  7. #پارت_22 سرشو بلند کرد و بلافاصله میخواستم جوجه رو تا ته کنم تو حلقش و خفش کنم ولی اون ناکس زرنگ تر بود و سریع جوجه رو خورد، بعدم انگشتمو گرفت تو دهنش! - سوگند:ایش تو که خوردیش انگشتمو ول کن لاقل. همونطور که انگشتم تو دهنش بود ابرویی به معنای نه بالا انداخت و گازش گرفت. دردش خیلی زیاد نبود ولی از قصد یه جوری صدامو انداختم رو سرم و جیغ میزدم که انگار تریلی از روم رد شده. از ترس ابروش سریع انگشتمو ول کرد. با صدای خنده فیلمبردار ازم جدا شد. - فیلمبردار:عروس داماد مثل شما نوبره به خدا فیلمتون خیلی باحال شد. تف تو اون فیلممون و دهن تو مرتیکه الدنگ عبضی بیشعور یه تختش کمه از هرچیزی فیلم میگیره. *** به دلیل رسم های چرت و پرت خاندانمون عروسی بدون عروس کشون تموم شد. همه خانواده جلوی در خونه جدید من و این گشادخان ایستادن. البته خونه هم که چه عرض کنم عمارتیه واسه خودش بخاطر همین اشرافی بودن و این ها بازم با اینکه فقط دونفریم مجبوریم تو یه همچین عمارت گنده ای زندگی کنیم. وقت خداحافظی شد، اخه من چجوری دل بکنم از اینا؟! بابا با لبخند دستاشو برام باز کرد و اشاره کرد برم بغلش، با اون لباس گنده دویدم سمتش و بغلش کردم و بالاخره این بغض لعنتیم شکست. - بابا:چرا گریه میکنی خوشگلم؟ - سوگند:بابایی دلم برات تنگ میشه! آروم خندید و گفت: - بابا:دختر نمیخوای بری اسیری که نترس، بازم میبینیم دل تنگیت بر طرف میشه، دیگه گریه نکن خب؟ از بغلش بیرون اومدم و پیشونیمو بوسید اشکامو پاک مردم و با شیطنت گفتم: - سوگند: خیلی خب.... فقط یه وقت شیطونی نکنین با مامان من نیستم هاااا. خندید و شیطونی نثارم کرد، مامان با گریه بغلم کرد و یه دور چلوندم. حالا نوبت ساناز بود که فاز خواهر بزرگتری برداره. با گریه بغلم کرد و چندتا چیز ناموسی هم گفت که برا سن شما مناسب نیست پس نمیگم. سردار با لبخند همیشگیش و اون قد دیلاقش بغلم کرد که تا شونه هاش به زور میرسیدم، دستامو دور کمرش حلقه کردم و منم بغلش کردم. - سردار:ابجی کوچولوی ماهم عروس شد. - سوگند:نمیخوام.... من از این به بعد لباسا و جورابای کیو بپوشم آخه. از خودش جدام کرد و با خنده بلندی گفت: - سردار:خدایا شکرت لباسام از شرَّت راحت شدن... از این به بعد لباسای آرتین خان دربست در اختیار شماست خواهری.... الانم برو که از فردا خوشبحالمه دوران سلطنتم اغاز میشه. با حرص مشتی به بازوش زدم و در اخر هم یه دور خونواده عمو چلوندنم و بعدم خداحافظی و جیش بوس لالا بالاخره رفتن تا ماهم بریم کپمونو بزاریم. در آهنی بزرگ رو باز کردیم و رفتیم داخل. او کی میره این همه راهو! یه حیاط درندشت که پر از دار و درخته و ده سالی هم طول میکشه تا برسی به در خونه از بس که راهش بلند و طولانیه. با رسیدن به در خونه با شگفتی بازش کردم، دهنم چسبید کف زمین زیبایی داخل خونه بیشتر از بیرونش بود، که من حال ندارم براتون توصیفش کنم خودتون یه چیزی سرهم کنین که خیلی خستم می خوام بخوابم. - آرتین:اتاقا بالاست به جز اتاق کارم میتونی... حرفشو قطع کردم و گفتم: - سوگند:باش میرم لباسمو عوض کنم، دوش بگیرم. سریع جیم زدم بالا و در اولین اتاق و باز کردم که از شانس خوشگلم اتاق دونفره من و آقای داماد از اب در اومد. یه تخت دونفره خوشگل وسط اتاق و کنارش هم میز آرایش و روش هم پر از عطر و ادکلن و لاک و.... پرده ها هم که با روتختی ستن و سفیدن، با مشقت فراوان لباسمو در اوردم و چپیدم تو حموم و یه دوش یه ربعه گرفتم آخیش خستگیم در رفت.
  8. آرومت_21 - سردار:آرتین راستشو بگو خواهرمو کجا برده بودی پیداتون نبود ها؟! - خشایار:این چه حرفیه میزنی برادر زن؟ معلومه دیگه رفته بودن پی کارای بد بد که اصلا مناسب سن تو نیست. - آرتین:گم میشین یا به هفت روش سامورایی گمتون کنم؟! زنمه آقا مشکلیه؟! با خنده این ها رو گفت و بچه هاهم هووو کشیده ای گفتن و بعد گورشونو گم کردن. - آرتین:خاندان عجیبی داریم! - سوگند: چرا؟ - آرتین:خیلی تو در توییم..... این چند وقته که اومدم نفهمیدم کدوم بچه مال کدوم عمو یا عمه ست! - سوگند:من و سردار و ساناز و که خداروشکر میشناسی بچه های بابا مهدی ایم.......نوشین و خشایار بچه های عمو هادی ان یعنی بزرگترین عمومون..... سروش و امیر و مهتا بچه های عمه ریحانه...سامان و ساسان دوقلوهای عمه زهرا...پیر پسر خاندان یا همون آرین و خواهر های دوقلوش اوا و ارام هم بچه های عمو محسن در اخرم که خودت و آرسین...... اینم از بیوگرافی خاندان زاهدی. خواست چیزی بگه که با صدای زنعمو(مامانش) خفه خون گرفت. - زنعمو:مثلا عروسیتونه؟! پاشین ببینم. بزور بلندمون کرد و برد برد وسط واسه رقص. من که تا جون داشتم قر دادم با بر و بچ این بزغاله هم یه گوشه وایستاد دست زد فقط. یه دور هم بچه ها با شیطنت اوردنش وسط و دونفری رقصیدیم. امااا خیلی یهویی آهنگ عوض شد و پلی شد روی یه اهنگ اروم و لایت که جون میداد واسه تانگو! کم کم همه زوج ها اومدن روی پیست و مشغول رقصیدن شدن. حتی سانای ناقلا هم یه هم پا واسه رقصش جور کرده بود. آرتین اروم بهم نزدیک شد و دستاشو رو کمرم گذاشت. منم دستامو بلند کردم و رو شونش گذاشتم و با شیطنت خیره شدم بهش. آروم آروم با آهنگ تکون میخوردیم. - سوگند:مدیر عاملا هم تانگو میرقصن؟ با فک قفل شده کمرمو بیشتر سمت خودش کشید و دم گوشم پچ زد: - آرتین:چه جورم عروس خانم! - سوگند:اوپس.. یه وقت ابهتتون پایین نیاد اقای داماد. - آرتین:شما به فکر ابهت من نباش عروس خانم به فکر خودت باش که..... حرفش با روشن شدن چراغا نصفه موند و صدای دست جمعیت بلند شد و صدای جوونای توی باغ که با شیطنت تمام جیغ میزدن و میگفتن: - دوماد عروسو ببوس یالا، دوماد عروسو ببوس یالا! این نکبت جوگیر هم نه گذاشت نه برداشت، با خنده نزدیکتر شد بهم. لبای داغشو رو سیبک گلوم گذاشت و نرم بوسید..... گفته بودم داغی لباش حتی از لبوی روی بخاری هم بیشتره؟! صدای دست و سوت گوشمو کر کرد و بالاخره رضایت دادن بشینیم سرجامون. وقت شام شد و همه یه گوشه مشغول لنبوندن بودن، مامانم اومد سمتمون و گفت: - یه قسمت از باغ و برای شام شما درست کردیم دنبالم بیاین. با دیدن اون همه غذای جور واجور روی میز که برامون تزیین کرده بودن دهنم باز موند. آخ جون غذا! مامانم رفت و منم بدون توجه به آرتین و فیلمبردار پریدم نشستم پشت میز و از هر چیزی که خوشم میومد همونطور با دست برمیداشتم و امتحان میکردم. - آرتین:از قحطی فرار کردی احیانا؟! سرمو بلند کردم و چشم غره ی پدر مادر داری بهش رفتم، بیخیال شونه ای بالا انداخت و نشست پشت میز و خیلی با کلاس و آروم آروم شروع کرد به خوردن. لبخند خبیثی زدم و یه تیکه جوجه از ظرفش برداشتم و نزدیک صورتش کردم. - سوگند:آرتین؟
  9. https://biaupload.com/do.php?imgf=org-e7d42a6413154.jpeg این هم تصویر مد نظرم هست
  10. سلام تعداد پارت های رمانم به 20 تا رسید درخواست طراحی جلدش رو داشتم
  11. #پارت_20 سر دسشویی رفتن دعوا میکردیم و تا اون از اون تو میومد بیرون من با دو میرفتم تو. این دختره نکبت هم داشت بهمون میخندید! در دسشویی باز شد، آرتین همونطور که دستش به شکمش بود کنار در نشست و با بیچارگی گفت: - آرتین:یکی نیست بگه، اخه کودن نونت کم بود آبت کم بود دیگه مث بچه دو ساله ها ترشک خوردنت چی بود؟! با حالی خراب گفتم: - سوگند:دیگه با گه خوردن هم درست نمیشه بزرگوار....... یه کاری بکن یه ایل جماعت منتظر ماعن! از جاش پاشد و کُتش رو برداشت و همزمان گفت: - آرتین:بدو بریم بیمارستان وگرنه تا شب باید اسیر شیم. تو ماشین جد و آباد همو به فحش کشیدیم یعنی ها یجوری دل و رودمون میپیچید به هم که دیگه رد داده بودیم، یه وضعی که راه نیم ساعته بیمارستان رو یه ربعه رسیدیم و مستقیم رفتیم تو اورژانس. - آرتین:آخ... پرستار! با شنیدن صداش یکی از پرستارا با اون کفش های تق تقیش اومد سمتمون. - پرستار:بله مشکلی پیش اومده؟ دل درد امونش نداد و دوید سمت دسشویی، در عوض من با من و من گفتم: - سوگند:میدونی خانم پرستار چیزه..... ما امشب عروسیمونه... بعد تو راه ترشک خوردیم..... پرستاره تا ته خطو رفت و با خنده گفت: - فهمیدم، بیاین میگم براتون سرم وصل کنن درست میشه. ای الهی که آرتین فدات بشه! هردو رو تخت دراز کشیده بودیم و پرستار مهربون و خوشگل و داف داشت سرمم رو وصل میکرد. تا مال من تموم شد گشادخان خوشحال دستش رو سمت پرستار گرفت، مال اونم وصل کنه اما پرستاره با حرفی که زد رسما زد نابودش کرد! - پرستار:الان آقا چنگیز و صدا میکنم بیاد سرم شما رو هم وصل کنه. بعدم راهش رو کشید رفت، زدم زیر خنده و با مشت کوبیدم به بازوش. - سوگند:صبر کن الان چنگیز خان مغول میاد سرمتو وصل کنه. صدای حرصیش بلند شد و گفت: - آرتین: زهرمار.... مال خودشو در و داف وصل کرده حال کرده بعد واسه من یه غولتشن میفرستن الان بالا سرم. - سوگند:از کجا میدونی غولتشنه اخه! - آرتین: نشنیدی چی گفت؟!..... گفت آقا چنگیز از اسمش هم ابهت میباره لامصب! با خنده گفتم: - سوگند:نه بابا بیخی اسمه دیگه لابد الان شبیه فرنگیسی چیزیه. درست بلافاصله بعد از حرفم پرده کنار رفت و......... یا امامزاده داوود! یه مرد هیکلی خیلی درشت با موهای خیلی خیلی زیاد فر و سیبیل های چاخماخی که جون میده باهاش دوچرخه برونی! آرتین با لرز اب دهنشو قورت داد و گفت: - آرتین: آقا چنگیز؟! با صداش یه دور سکته ناقصو زدم! خیلی کلفت بود خدایی. - چنگیز:اره دوماده تویی... بیا سرمتو وصل کنم. زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت: - آرتین:این بود فرنگیست خره؟! با همون حالت خودش جواب دادم: - سوگند:بابا من از کجا بدونم طرف چنگیز که سهله خود اسکندر مقدونیست اخه. با اومدن چنگیز خان دیگه خفه خون گرفتیم و اونم سرمش رو زد و رفت. دیگه تا تموم شدن سرم ها یه ریز زنگ زدن و اون وسط مسط هاش فحشم خوردیم حتی! بالاخره نیم ساعت نفس گیر گذشت و با تموم سرعت رفتیم سمت باغ آقاجون که برای عروسی امشب آماده شده بود. جلوی در یه جماعت منتظر و مامان زنعمو هم اسپند به دست با اخم داشتن نگامون میکردن. آرتین اصلا به روی مبارکش هم نیاورد و از ماشین پیاده شد بعدم در سمت من و باز کرد و دستم رو گرفت و پیاده شدم. تا خود جایگاهی که برامون اماده کرده بودن ما به مهمونا خوش آمد گفتیم و مامان اینا از پشت غر زدن. اوف بالاخره تموم شد و نشستیم. تا نشستیم قوم مغول حمله کردن و جمع شدن دورمون.
  12. #پارت_19 با دستور فیلم بردار اومد جلو و دسته گل سفید و داد دستم و بعد با همون اخم همیشگی بین ابروهاش خم شد و اروم پیشونیمو بوسید، لعنتی لباش جوری داغ بود که با اون بوسه اتیش گرفتم. هوف. دست همو گرفتیم و رفتیم سمت ماشین، در ماشین رو برام باز کرد سوار شدم و بعد من خودشم نشست پشت فرمون. از سکوتی که تو ماشین ایجاد شده بود کلافه بودم اما دوست نداشتم این سکوت با حرف زدن با این گشادخان از بین بره. حالا که کار از کار گذشته پشیمون شدم، چطور اون همه ازار و اذیتش تو بچگی از یادم رفت و حاظر شدم اون قرارداد مسخرش رو قبول کنم؟! چقدر احمقم من! - آرتین:ساکتی! کامل برگشتم سمتش و گفتم: - سوگند:آخرش چی میشه؟! - آرتین:آخر چی... نکنه پشیمون شدی؟! با لبای برچیده غر زدم: - سوگند:خو احمقم دیگه....خیلی با تو آبم توی جوب میرفت حالا دارم باهات عروسی میکنم خدایی ای..... پرید وسط حرفم و گفت: - آرتین:الان یادت افتاده؟!..... ببین سوگند قبول دارم من و تو از همون بچگی از هم بدمون میومد تا همین الان، ولی این یه سال و بیا مث دوتا دوست همو تحمل کنیم بعد هرکی میره سی خودش. اینم با عقل نوخودیش راس میگه اگه یه سال، فقط یه سال تحملش کنم بعد پولم رو میگیرم و حال میکنم باهاش اون موقع اصن آرتین کیلو چنده! با صداش به خودم اومدم. - آرتین:چیشد خانم مارپل فکراشونو کردن؟! - سوگند:اوم اگه نگه داری از اون ترشک ها بخری واسم بله. و بعد با دست به دست فروش کنار خیابون اشاره کردم. با خنده ماشینو نگه داشت و پیاده شدیم. حالا این فیلمبرداره از ماهم اصگل تره، گیر داد ترشک هارو باید همونجا تو خیابون کنار جدول بشینین بخورین، فیلم بگیرم. ماهم که جوگیر تا جون داشتیم ترشک خوردیم، حالا اسهال نشیم صلوات. بالاخره بعد یه ربع ترشک خوردن، آرتین پول ترشک ها رو حساب کرد و سوار ماشین شدیم و راه افتاد سمت اتلیه. عکاس یه دختر جوون بود که از وضعیتش نگم براتون بهتره کلا پلاستیک بود بنده خدا از بس سر و صورتش و عمل کرده بود. پشت دوربین ایستاد و همونطور که درسته داشت با چشاش آرتین رو قورت میداد گفت: - خب آقا داماد عروس خانومو رو دستاتون خم کنین آروم گلوشو ببوسید... اها همین خوبه چیک. و این عکس خاک برسری شد یه نمونه بزرگ شده که قراره بزنیمش تو اتاقمون، واژه عجیبیه! اما از این به بعد باید بهش عادت کنم اتاقمون هه. کلی ژست خاک برسری دیگه هم داشت میگفت که من سرخ و سفید میشدم و این الاغ هم که فقط می خندید. خوشش اومده انگار نکبت، عکاس هم که هیچی انگار عادت کرده چون خیلی عادی بود براش. دختره میخواست یه ژست جدید توضیح بده که ارتین با قیافه ی مسخره ای گفت: - آرتین: ببخشید دسشویی کجاست؟ دختره هم نشونش داد و با عجله رفت سمت دسشویی، چند ثانیه بیشتر از تعجبم نگذشته بود که به روز آرتین دچار شدم. دلم بدجوری درد میکرد و امونمو بریده بود. تا آرتین از دسشویی خارج شد با اون لباس عروس دنباله دار بلند بدو رفتم تو دسشویی و با مکافات زیاد کارمو کردم، ولی تا تموم شدم بازم دلم پیچ خورد. تو این گیر و داد همینمون کم بود، ترشکا کار خودشونو کرده بودن و گلاب به روتون من و آرتی جون اسهال شده بودیم!
  13. #پارت_18 آقا عیوض رفت و اون هم دوباره مشغول کاغذ بازیاش شد. جون شما من فضول نیستم ولی خیلی دوس داشتم بدونم چیا تو اون کتابخونشه! کولم رو پرت کردم روی کاناپه و رفتم سمت کتابخونه. اولین کتاب و که نمیدونم چی بود و برداشتم و ورق زدم، کتاب درسی بود مثل اینکه، ولی مگه این چند سال المان نبود؟! الان چطوری اینجا شرکت باز کرده دوروزه؟! - سوگند: آرتین؟ بدون این که سرش رو از کاغذ هاش بلند کنه جواب داد - آرتین:چیه؟ - سوگند:چیه چیه بی ادب........ تو مگه خبرت چند سال آلمان نبودی؟! چجوری انقدر سریع شرکت زدی اینجا؟ - آرتین:خبر مرگ خودت!..... چرا انقدر فضولی تو؟!....... اره آلمان بودم... چند ماه قبل اینکه برگردم، با کمک بابا و آرسین و چندتا از دوستام کارای شرکت رو اوکی کردم. چیزی نگفتم و با کتاب قطور تو دستم رفتم و از کولم یه خودکار برداشتم و برگشتم همونجا نشستم رو کاناپه های راحتی و با خودکارم افتادم به جون کتاب آرتین. صفحه ی اولش یه کله گنده کشیدم و دو تا چشم قد هندونه براش گذاشتم و یه دهن براش کشیدم، پشتش هم یه سیبیل چاخماخی گنده کشیدم و بعد موهای جنگلی شو رو سرش کشیدم و بعد بالاش با خط خوشگل و گنده ای نوشتم، آرتین خان گشاد الدین. وسطای پیکاسو بودنم، خوابم گرفت و نمیدونم کی خر و پفم رفت هوا. ***** با کشیده شدن دسته دیگه ای از موهام جیغم رفت هوا. - سوگند: جـــیــــغ....مری جون این بی صاحابا کنده شدن بابا. - مریم:کم جیغ جیغ کن، دختر عروس شدن این عاقبت ها رو هم داره. ای تو فرق سرم بخوره این عروس شدنم، اصن مردشور داماد و فامیلاشو باهم ببرن. امروز روز مثلا عروسی من و گشاد خان بود، از صب پاچه همه رو میگرفتم. کلا از رو اون دنده ام بلند شده بودم، انگار تازه فهمیدم که چه غلطی کردم و مث چی تو گل گیر کردم. بالاخره بعد از چند ساعت طاقت فرسا کار آرایشگره تموم شد و تازه تونستم خودمو ببینم. جون اینجارو ببین چه جیگری شدم لازم به ذکره بگم سقفو بگیرین؟! دِ بگیرینش دیگه. - مریم: دقم دادی از صبح دختر.. ولی خیلی خوشگل شدی بزنم به تخته. ای کاش دوست ننه م نبودی و از ننه م نمی ترسیدم، الان یه چپ و راست حوالت کرده بودم زنیکه الاغ. مدل موهام باز بود و آرایشمم یه آرایش عروسکی گوگولی، به کمک مری جون لباسمو پوشیدم و بعد رفتم جلوی اینه قدی سالن و با هزراتا قر و قمزه یه عالمه عکس گرفتم. - ساحل(شاگرد مری):آقا داماد اومدن. ناخود اگاه اخمام رفت تو. بعد پوشیدن شنلم با همون اخم و تخم رفتم بیرون. مازراتی مشکیشو خیلی خوشگل گل زده بود و خودش هم تکیه داده بود بهش. یه پیرهن سفید جذب تنش بود با کت و شلوار مشکی اندامی و پاپیون مشکی، صورتش هم که ماشالا دوازده تیغ کرده بود. موهاشم داده بود بالا در کل خیلی جذاب شده بود، ولی به من چه؟! مبارک صاحابش باشه!
  14. #پارت_17 - آرتین:به جای فحش دادن اون بدبختا سریع یه لباسی انتخاب کن، من کار دارم. باز این یخچالی حرف زد پوف. چشم غره ای بهش رفتم و شروع کردم به نگاه کردن دونه دونه مزون های اون اطراف. این دفعه خداروشکر یه لباس خوشگل جیگر دیدم. قسمت سینش کلا سنگ کاری شده بود و پایینش هم خیلی پف داشت و دنبالش هم بلند بود و در عین حال خیلی هم زیبا. با ذوق پریدم تو مغازه(مغازه؟! مگه بقالیه داداچ؟!) و آرتین هم دنبالم اومد. بعد از نشون دادن لباس به فروشنده گرفتمش، تا ببرم تو اتاق پرو بپوشمش. لباس که ماشالا یه تُن وزنش بود. من هم که ریزه میزه، داشتم خودم و لباس و باهم به فنا میدادم، که گشاد خان بالاخره به یه دردی خورد و لباس رو از دستم گرفت و تا دم در اتاق اورد. رفتم و تو در و بستم و لباس و پوشیدم، ووووی آرتین فدام شه! چه بهم میاد! صدای تق تق در اومد و بعدش صدای ارتین. - آرتین:پوشیدی؟! با همون ذوق وصف ناپذیرم گفتم: - سوگند:آره. بی هوا در و باز کرد و اومد تو، خیره نگام میکرد. رد نگاهشو که دنبال کردم رسیدم به........بی خرد ملعون درست داشت به وسط س. ینم، که بخاطر باز بودن لباس تو چشم بود نگاه میکرد. با اخم گفتم: - سوگند: کی اجازه داد تو بیای تو؟! برخلاف خیالاتم که الان میگه وااای سوگند، جانم به فدایت من عاشقت شدم با پوزخند گفت: - آرتین:فردا عروسیمونه!... و تو زن من میشی!..... پس نیازی به اجازه گرفتن ندارم. با حرص بهش توپیدم: - سوگند:ترمز کن باهم بریم، خودت داری میگی قراره شوهرم بشی، هنوز نشدی که.... پس گمشو برو شوخر جون. و با نیش باز نگاش کردم که اخمی بهم کرد و رفت بیرون. لباس رو از تنم در اوردم و لباسای خودمو پوشیدم و از اتاق پرو زدم بیرون. اعتماد به نفس آقا رو داشته باش، وقتی من تو اتاق پرو بودم واسه خودش کت و شلوار انتخاب کرده وخریده. میدونین حس فضولی یعنی چی؟! من الان دارم میمیرم از فضولی که بدونم دقیقا لباسش چطوریه؟! ولی خو کور خونده که بهش بگم لباساتو ببینم، پررو می شه. با گرفتن لباس عروس و کت شلوار، خریدامون تکمیل شد و از پاساژ زدیم بیرون. خرید هارو تو ماشین جا دادیم و سوار ماشین شدیم. آرتین همونطور که داشت استارت میزد گفت: - آرتین:میرم شرکت چندتا کار دارم، اگه میخوای تورو برسونم بعد برم اگر هم نه...... خیلی سریع بدون اینکه بزارم حرف رو تموم کنه گفتم: - سوگند:منم میام، میخوام محیط کارمو ببینم. چیزی نگفت و حرکت کرد. نیم ساعت بعد جلوی یه مجتمع خفن نگه داشت، جووون اسم شرکت هم که زاهدیه جونم ابهت فامیلیمون. رفتیم داخل مجتمع و بعدش اسانسور و بعد شرکت. خدایی خیلی بزرگه اصن فکم چسبید زمین! آرتین از بین اون همه ادم با اخم و جدیت گذشت و در همون حال رو به یه دختری که تابلو بود منشیه گفت: - آرتین:بگین دوتا قهوه بیارن برامون. بعد هم راهش رو کشید و رفت تو اتاقی که سرش نوشته شده بود« مدیر عامل». منم مث جوجه اردک دنبالش رفتم داخل. اتاقش یه جوری بود که باید از دوتا در رد میشدی، اتاق اولی خیلی ساده بود و فقط یه میز کار و دوتا مبل راحتی جلوش وجود داشت و بعد اتاق اصلی آقا بود. اتاقش هم بزرگه خدایی،سمت راست اتاقش یه کتابخونه بزرگ بود و کاناپه- های راحتی و روبروی در با یکم فاصله میزکارش و جلوی اونم دوتا مبل چرم خوشگل. کت اسپرتش رو از تنش در اورد، انداخت رو کاناپه و نشست پشت میزش. خر الاغ بیعور عبضی انگار نه انگار منم اینجام ها ایش. با صداش یه سکته ناقص زدم و فهمیدم باز من بلند بلند فک کردم. - آرتین:نمیفهمم، من چطوری هم زمان میتونم هم خر باشم هم الاغ؟! میشه بگی چه فرقی باهم دارن؟! پررو جواب دادم: - سوگند: چرا به تفکرات تو سرم گوش میدی؟! چشماش رو تو حدقه چرخوندو گفت: - آرتین:تفکراتت یکم بلند بودن شرمنده. با صدای تق تق در نتونستم چیزی بگم. - آرتین:بفرمایید. یه آقای مسن اومد تو، دوتا قهوه ی تو سینی رو روی میز گذاشت. - پیر مرده: چیزی لازم ندارید اقا؟! - آرتین: نه ممنون اقا عیوض.
  15. https://forum.98ia.net/topic/3813-رمان-عقد-آسمانی-زهره-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  16. #پارت16 آقاجون یه داد کشید که همۀ خودمونو جمع کردیم. سردار هم یه دست لباس به آرتین داد و برگشتیم سر مجلس خواستگاری. آقاجون گفت: ـ آقاجون: نمی‌دونم امشب مادرت با چه امیدی می‌خواد عروست کنه! منم با لبای برچیده جواب دادم: ـ سوگند: عه آقاجون! خو پام گیر کرد به فرش! مامان هم با حرص توپید: ـ مامان: آقاجون، یه ذره به خواهرش نکشیده، همش مثل بچه‌ی پنج‌ـ‌شش‌ساله دنبال بازیگوشیه! ساناز که از تعریف مامان خر کیف شده بود پشت چشمی برام نازک کرد، منم از حرص داشتم پوست لبم رو می‌جویدمش. ـ سوگند:حالا این مارمولکو تعریف می‌کنین؟! اصن نخواستیم شوهر کنیم آقا، مگه زوریه؟! آرتین که دید این بحثا به نفعش نیست، سریع مجلس رو به دست گرفت و گفت: ـ آرتین: ای بابا، چرا بحث می‌کنید؟ من خوبم، برید سر اصل مطلب لطفاً. جووون، چه لفظ‌قلم حرف زد! خلاصه، اینا حرف زدن و من و آقا داماد هم وسط قاق بودیم. برای مهریه، هزار تا مهرم کردن و یه انگشتر ظریف که روش یه نگین داشت، دستم کردن. قرار شد تا آخر هفته خرید وسایل‌مونو بکنیم و جمعه شبم عقد و عروسی باشه. یه وقت عجله نکردن؟! خدایا، محوم کن! سر یه هفته هم شوهر پیدا کردن واسم، هم خواستگاری اومدن، هم دامادو سوزوندم، هم قراره عروسی کنم! خدا بعدی رو بخیر کنه! با صدای نوشین کنار گوشم از فکر بیرون اومدم. ـ نوشبن: تو فکری؟! چشم‌هامو تو حدفه چرخوندم و جواب دادم: ـ سوگند: دنبال گه خورم می‌گشتم، پیداش کردم! با حرص گفت: ـ نوشبن: جدیداً خیلی بی‌ادب شدی ها! منم گفتم: ـ سوگند: جون بابا، حرص نخور، پوستت چروک میشه، آرسین نمی‌گیرتت‌ها! نوشین گفت: ـ نوشین: تو نگران نباش، می‌گیره! پاشو بیا بریم شام بخوریم. ـ سوگند:گشنه‌ها خواستگاری اومدین، دیگه شامتون واسه چی بود؟! - نوشین:یعنی این مهمون‌نوازیت از پهنا تو حلقم! سری از روی تأسف تکون داد و رفت سر میز. انگار خیلی گشنه بودن، چون همشون سر میز بودن و فقط من هنوز اینجا مونده بودم. با صدای قار و قور شکمم، دستمو گذاشتم روش و گفتم: ـ سوگند: گشنته مامانی؟ صبر کن، الان میرم پرت می‌کنم. با دو رفتم سر میز، بدون توجه به چشم‌غُره‌ی گشادخان که می‌گفت پیشش بشینم، بین نوشین و ساناز نشستم و با خیال راحت شروع کردم به خوردن. از همون بچگی غذا خوردنم درست‌حسابی نبود، مثِ وحشیا غذا می‌خوردم. الانم آرتین با تعجب نگام می‌کرد، ولی نگاه بقیه عادی بود، چون اخلاقامو خوب می‌شناختن. همون‌طور که قاشقم پر بود تا بذارم دهنم، سرمو به معنی «چیه؟» براش تکون دادم که اخمی کرد و به ادامه‌ی لنبوندنش رسید. *** از صبح چهارتایی (من و گشادخان و ساناز و نوشین) تو خیابون ها ول می‌چرخیم که مثلاً خرید کنیم. نوشین گفت: ـ نوشین: توروخدا یه چیزی پسند کنین بریم بابا! بخدا پا نموند برام. ساناز هم مثل نوشین ادامه داد: ـ ساناز: راست میگه دیگه، همه چی رو خریدیم، مونده لباسای شما دوتا که انگار تصمیم ندارین بخرین! بخاطر حرص خوردنش با سرخوظی جوابش رو دادم: ـ سوگند: خواهر گلم، حرف اضافه موقوف! یادته عروسی خودت، تو و اون شوهر سیرابیت کل تهران منو گردوندین؟! … تلافیش در اومد دیه، بریم بخریم. یا امام‌زاده ساسان! این چرا این‌طوری شد؟! با عصبانیت یه نگاه غضبناک کرد و یهو حمله کرد سمتم. منم زدم رو دنده و گازشو گرفتم! تو پاساژ به اون بزرگی من می‌دویدم، سانازم دنبالم، پشت سر اونم آرتین و نوشین می‌دویدن بلکه بتونن مارو نگه دارن. دقیقاً روبه‌روم قوطی‌های کنسروی بود که به شکل هرم چیده شده بودن. متأسفانه ترمزم برید و… بوم! خوردم به کنسروها. مخم جابه‌جا شد حاجی! درست بالای سرم چهارنفر با خشم فراوون نگام می‌کردن؛ آرتین، ساناز، نوشین و یه پسر جوون که فک کنم صاحب مغازه بود. کمکم کردن بلند شم و آرتین هم خسارتی که به مغازه زده بودم رو پرداخت کرد. نوشین گفت: ـ نوشین: بچه‌ها شرمنده، آرسین داره میاد دنبالم، باید برم. ساناز گفت: ـ ساناز: منم تا خونه ببرین، سانای داره گریه می‌کنه، خشایار رو کلافه کرده. زِکی اینارو باش! مثلاً اومدن با ما خرید کنن که کارای بد بد نکنیم! حالا خوبه ما بچه‌های سر به زیری هستیم، وگرنه که هیچی دیگه! ـ آرتین:ممنون، زحمت کشیدین. به شوهرای قوزمیتتون سلام برسونین! رفتن و نذاشتن حتی یه دلِ سیر فحششون بدم! ایــــش!
  17. #پارت_15 ساناز و مامان تو آشپزخونه بودن. سردار وسط پذیرایی لم داده بود و سانای از سر و کولش بالا می‌رفت. خشی معلوم نبود دقیقاً کدوم گوریه! بابا هم طبق معمول، با تمام تمرکز اخبار می‌دید. ماشاالله همه‌شون هم آماده، آراسته، با لباس‌های “چلوخوری” مخصوص مهمونی! منم با شیطنت تمام، یواش یواش از پشت به سردار نزدیک شدم… تا رسیدم پشتش، یهو دم گوشش جیغ کشیدم: - سوگند: ســــــــــــردار! صدای جیغ بنفشم رسماً زلزله انداخت تو خونه! بابا زَهره ش ترکید، کنترل از دستش پرت شد! خشایار که معلوم شد تو دستشویی بوده، درو با وحشت باز کرد و با شلوار آویزون دوید تو راهرو، هی می‌گفت: - خشایار: ساناز؟ ساناز؟! ساناز و مامان هم تو آشپزخونه با دست‌های لرزون به هم آب قند می‌دادن! اما سردار… نگم براتون! با چشمای گشاد و قیافه‌ای وسط خشم و سکته، نگام می‌کرد و قدم‌به‌قدم میومد جلو. منم در حال عقب‌رفتن بودم. - سوگند: داداش گلم! این شوخی بود، فقط شوخی! - سردار: تو آخر منو سکته می‌دی با این شوخیات! داری شوهر می‌کنی، یکم آدم باش! به خدا اگه آرتین نگیردت، رو دستمون می‌مونی، می‌ترشی‌ها! دستمو زدم به کمرم و گفتم: - سوگند: جنابعالی به فکر من نباش، به فکر اون دوست‌دخترای عتیقه ات باش، که یکی از یکی بادکنک‌ترن! صدای خنده همه بلند شد. - بابا: حالا چرا بادکنک، دختر؟! - سوگند: بابایی خب همشون عملی‌ان دیگه! از بس ژل زدن و خودشونو باد کردن، رسماً یه‌تیکه پلاستیک مصنوعی‌ان. اگه برن استخر، رو آب شناور می‌مونن! صدای خنده‌ بلندتر شد. مامان، طبق رسم همیشگی، فقط سری از روی تأسف برام تکون داد و نفس عمیقی کشید، آماده‌ی شروع سخنرانی تربیتیِ مادرانه‌اش بود که… زینگ زینگ (صدای در بود دیگه بیشتر از این بلد نیستم شرمنده داداچیا) سردار درو باز کرد و ما هم با عجله صف کشیدیم برای استقبال. اول از همه آقاجون اومد تو. با همون ابهت همیشگی‌اش یکی‌یکی رو بوس کرد و رسید به من. منم طبق معمول با نیش باز و لبخند تا بناگوش گفتم: - سوگند: سلام آقاجون! با چشمای ریز شده نگام کرد و گفت: - آقاجون: نیشتو ببند دختر، امشب شب خواستگاریتِ، یه کم سنگین باش! (یه ور دلم خندید، یه ور دلم لرزید!) بعد از اون، عمو اومد — مثل همیشه با آغوش باز. همه رو بغل کرد و گفت: - عمو: قربون شماها برم! وقتی رسید به من، با خنده بوسم کرد و گفت: - عمو: چه خوشگل شدی عروس‌خانم! و بعد… نوبت اون وصله‌ی ناچسب بود: آرسینِ خر! اون و زنش نوشین هم رسیدن، منم فقط با لبخند دندونی سکوت کردم که شر درست نکنم اما… بعد از اون همه همهمه، بالاخره نوبت رسید به تک شاه قلبم… اوق! آرتین وارد شد — با یه دسته‌گل گنده تو دستش. بعد از سلام‌ و‌ احوال‌ پرسی، گل رو داد دستم و لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد (از اون لبخندایی که نصفش “آقازاده‌طور” بود، نصفش هم “مضطرب‌طور”!). همه رفتن سمت پذیرایی و نشستند، اما ساناز نزاشت من برم. دستمو گرفت، کشیدم تو آشپزخونه: - ساناز: بشین فعلاً این‌جا، خل‌بازی در نیاری‌ها… یه‌وقت پسر مردمو نسوزونی! منم با چش‌غره نگاهش کردم و گفتم: - سوگند: بشین بینم بابا! یه‌جوری فاز می‌گیری انگار صدتا خواستگار رد کردی. از همون اولم بیخ ریشِ خشایار دیوونه بودی! پرِ دماغش از عصبانیت بالا و پایین می‌رفت، آماده‌ی فوران بود که صدای مامان از پذیرایی اومد: - مامان: سوگند، عزیزم! یعنی چی؟ یعنی “زلیل‌مرده پاشو چایی بیار!” (به خدا اگه همیشه خواستگار داشتیم، مامان‌هامون این‌طور مثل مدیر کل صدا نمی‌زدنمون) ساناز چایی‌ها رو ریخت و سینی رو گذاشت جلو پام. منم با هزار وسواس، لبخند به لب، راه افتادم سمت پذیرایی… اول سینی رو گرفتم سمت آقاجون. با جدیت خاص خودش، چایی رو برداشت و حتی یه‌ذره هم لبخند نزد. به ترتیب همه ازم گرفتن، تا رسیدم به… خود گشادخان، آرتین! چشمتون روز بد نبینه، پام گیر کرد به لبه‌ی فرش، و من با سینی و همه خرت‌و‌پرتاش، مستقیم رفتم با مخ تو شکم آرتین! چایی، قند، بخار… همه پخش زمین و لباسش شدن. اونم فوری پرید بالا و جیغ زد: - آرتین: آخ! سوختم! سوختم! وسط اون بلبشو، خشایار و سردار و آرسین مثل سه تا اسب آبی، از خنده روی مبل ولو شده بودن. نه کسی اومد کمک کنه، نه رحمی در کار بود!
  18. #پارت_14 چشامو شبیه خر شرک کردم و مظلوم گفتم: - سوگند:بستنی‌مو بده! پوف کلافه‌ای کشید و گفت: - آرتین: می‌دم، ولی باید به حرفام گوش کنی… خسته شدم، ای بابا! سری تکون دادم که بستنی‌مو داد و شروع کرد به زر… عه، نه ببخشید، “عرض کردن”! - آرتین: یه قرارداد برای ازدواج صوری‌مون تنظیم کردم، آوردم بخونیش. با هرجاش مشکل داشتی یا خواستی چیزی بهش اضافه کنی، بگو اصلاحش می‌کنم. - سوگند: جون بابا! از این کارای دفترداری بلد بودی و رو نمی‌کردی، پسر عمو؟ بده ببینم. برگه رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن. بستنی‌م و متن برگه همزمان با هم تموم شدن و برگه رو گذاشتم رو میز. سری تکون دادم و گفتم: - سوگند: خوبه… منم چند تا شرط دارم. بعد، اینی که نوشتی تعهد نمی‌دونم چی چی، یعنی چی؟! - آرتین: تو این مدت که به‌صورت صوری با همیم، من به‌عنوان شوهرت تمام خرج و مخارج درس و دانشگاه و اینارو به عهده می‌گیرم. و اینکه خب، تو این مدت دوست ندارم هیچ‌کدوممون با جنس مخالف دیگه‌ای ارتباط داشته باشیم. درسته این یه ازدواج قراردادیه، ولی این‌طوری به‌نظرم به همدیگه احترام می‌ذاریم… شرطات چیه؟! - سوگند: اوم، باش… خب اولش که اگه مثل بچگیامون که کله عروسکامو می‌کندی اذیتم کنی، من می‌دونم و تو؛ می‌دم پدرتو در بیارن! بعد، حق طلاق با من باشه… با کار کردن من مشکل داری؟! با لبخند محوی گفت: - آرتین: نه، کاری به عروسکات ندارم، حق طلاق هم با تو… کجا کار می‌کنی مگه؟! - سوگند: فعلاً هیچ‌جا… می‌خوام برم یه شرکت معماری که بیشتر با محیط رشته‌م آشنا بشم. - آرتین: مشکلی نیست. می‌آی پیش خودم؛ منشی شخصی خودم می‌شی. جوووون! نمُردیم و شوهر هم کردیم؛ اونم چه شوهری! مهندس از نوع معمارش! قرارداد رو هردومون امضا کردیم. آرتین واقعاً جنتلمن بود؛ بعد از کافه، با یه رانندگی بی‌نقص منو رسوند خونه. من هم که انگار بار دنیا رو از دوشم برداشتن، بیخیال کلاس و دانشگاه و قید و بند دنیا شدم و مث یه خرس گرسنه، رفتم یه خواب عمیق و طولانی! خدایا شر این بنده های خرتو از سرمون بکن… ( نخند بگو الهی آمین!) صدای تکون خوردن و صدا زدن هی می‌اومد. لای پلک‌هامو باز کردم و ساناز رو دیدم که بالاسرم وایساده. - ساناز: دختر، گرفتی خوابیدی؟ پاشو… پاشو الان مامان بیاد ببینه کله‌تو می‌کنه! وقتی دیدم هیچی تکون نمی‌خورم و فقط مث منگلا زل زدم بهش، یهو جیغ زد: - ساناز: سوگند! پاشو! ساعت پنجـه! الان‌هاست که عمو اینا برسن! از جا پریدم و با صدای خواب‌آلود گفتم: - سوگند: جون من؟! از کی خوابیدم؟! - ساناز: نمی‌دونم والا، جنابعالی پاندا تشریف داری! دهن کجی تحویلش دادم و از تخت پریدم پایین. اولش یه آب یخ به سر و صورتم زدم که کاملاً بیدار شم. ساناز از اتاق رفت بیرون و با خیال راحت، سیل لباس‌هامو ریختم رو تخت. از بین همه، یه کت و شلوار شیک به رنگ صورتی روشن با یه شال حریر سفید انتخاب کردم. موهامو فر ریز کردم و همون‌طوری آزاد گذاشتمشون. یه کوچولو هم آرایش کردم تا ببینن من زنده‌ام! لباسامو پوشیدم و بعد هم کفش‌های پاشنه ده سانتی‌مو پام کردم. چند تا عکس خوشگل با ژست‌های مختلف از خودم گرفتم و از یکی‌شون که خیلی خوشم اومد، استوری کردم. بعد از اتاقم زدم بیرون!!
  19. #پارت_13 صدای پلنگ صورتی هی داشت دَم گوشم وز وز می‌کرد و خط می‌انداخت روی اعصاب روانم. یکی نیست بگه خب الاغ، وقتی زنگ می‌زنی برنمی‌دارم، ول کن دیگه! شاید این بدبخت سر صبحی خوابه… وایستا ببینم، سر صبحی؟! وای من کلاس دارم! با یاد کلاس، با شتاب از جا پریدم و تند تند این‌ور و آن‌ور می‌رفتم. لباس می‌پوشیدم، آرایش می‌کردم؛ کلاً هیچیم معلوم نبود! تو همون حال، گوشی لامصبمو پیدا کردم و بدون نگاه کردن به اسم مخاطب، جواب دادم. - سوگند: وای رها خفه شو! می‌دونم دیر کردم. دیشب شماها زود رفتین، من تا خود صبح با لشکر مارمولکا مثل خر خندیدیم، نخوابیدم. وای لباسام کو… چرا خط چشمم قرینه درنمی‌آد؟ جورابم که ندارم، باس از کشوی سردار کِش برم... طرفی که پشت خط بود و من فکر می‌کردم رهاست، پرید وسط حرفم و کلاً سر صبحی ویندوزمو با دیوار یکی کرد. - آرتین: خب می‌خواستی مثل خر نخندی بری کَپتو بذاری! به جهنم که خط چشم سگ‌مصبت قرینه درنمی‌آد! سردار می‌دونه جوراباشو کِش می‌ری؟! از صبح تا حالا جلو در منتظر خانومم، اون‌وقت با خیال راحت گرفته خوابیده… ویندوزم که تازه اومده بود بالا و تازه تونستم تشخیص بدم ایشون “گشادالدین” یعنی آرتین‌خانه‌! ولی شماره منو از کجا پیدا کرده؟! با حرص بهش توپیدم: - سوگند: هوی! پیاده شو باهم بریم، داداچ… زیاد به خودت حرص نده، پوستت خراب می‌شه، می‌ترشی، نمی‌گیرنت، یالغوز می‌مونی رو دستمون. یکم بصبر، الان میام پایین بریم. بدون اینکه اجازه زر زدن بهش بدم، گوشی رو روش قطع کردم و رفتم دستشویی. بعد از شستن دست و صورتم، موهای جنگلیمو شونه کردم و یه طرف بافتمشون. واسه اینکه صورتم از بی‌روحی دربیاد، یه ریمل و رژ قرمز زدم. یه ساپورت کلفت مشکی پام کردم با یه مانتوی کوتاه ساده قرمز و شال سفید توری. کیف دستی کوچیکمم برداشتم و بالاخره بعد از نیم ساعت معطل کردن گشادخان، از خونه زدم بیرون. جون بابا ماشینشو ببین، مازراتی مشکی! به‌خاطر ماشینش هم که شده زنش می‌شم آقا! با ژست خیلی مغروری پشت فرمون نشسته بود و با اخم نگام می‌کرد. هاها! چنان حرصت بدم من، صبر کن! با ناز خیلی فراوون درِ ماشین رو باز کردم و نشستم و بلافاصله مثل وحشیا درو به هم کوبیدم که یه متر از جاش پرید. - آرتین: آخ قلبم… بچه مو چرا می‌زنی خاله سوسکه؟ چشم غره‌ای حواله‌اش کردم و گفتم: - سوگند: اَه، اَه، چندش! راه بیفت بریم بابا. اخماش رو تشدید کرد و راه افتاد. تقریباً نیم ساعت بعد، جلوی یه کافه نگه داشت و رفتیم داخل. تازه نشسته بودیم پشت یه میز که گارسون هم اومد. - گارسون: خوش اومدید… چی میل دارید؟! سریع گفتم: - سوگند: یه نسکافه با دو تا کیک شکلاتی و یه کیک خیس… اوم، یه دونه هم بستنی. گارسون و آرتین با چشم های قَدِ هندونه نگام می‌کردن. خب چیه؟ گشنه ندیدین تا حالا؟ با تکون دادن سرم به معنی “چیه؟”، بیخیال شدن و گشادخان هم یه قهوه سفارش داد و گارسون رفت تا سفارشارو بیاره. - آرتین: خب ببـ… نذاشتم حرف بزنه و سریع گفتم: - سوگند: بذار سفارشاتمو بیارن، بخورم بعد! الآن مغزم کار نمی‌کنه. چیزی نگفت و فقط بی‌حرف نگام کرد. بهتر! بعد از چند دقیقه سفارش ها رو آوردن و من مث چی می‌خوردم. همه‌رو خورده بودم و داشتم بستنی رو هم می‌زدم بر بدن که… آرتین جون هاپو شد. - آرتین: مغز سرکار خانم الآن کار می‌کنه؟! همون‌طور که سرم تو بستنی بود، کله‌مو به معنی “نه” بالا انداختم که یهو بستنی از زیر دستم کشیده شد! الاغ بی‌خاصیت! بستنی مو گرفته، بعد با پوزخندم نگام می‌کنه. ایش!
×
×
  • اضافه کردن...