تانکهای کهنه با روکشی خزهمانند در دور و اطراف شهر به حال خود رها شدهاند، ماشینها و کامیونهای باری سوخته و آتشگرفته بخش اعظم محیط شهر را در اختیار دارند. سیل عظیمی به جان ساختمانها و خیابانهای شهر افتاده و نیمی از بدنه آنها را تسخیر کرده است. چیزی جز صدای مهیب رعد و برق و بارش قطرات باران در محیط اطرافم طنین نمیاندازد. از پنجره آپارتمان فاصله میگیرم، به نزدیکی شومینه و آتش گرم میروم و بر روی مبل کهنه و فرسودهای مینشینم. گیتار را در دست میگیرم و شروع به نواختن و آواز خواندن میکنم:
- آواز گیتارم گریه دلم را میخواند/ با هر نتی که مینوازد درد و غصههایم را می... ناگهان صدایی دورگه و خشن توجهم را به خود جلب میکند:
- اون صدای لعنتی رو خفه کن دِنور ، میخوام یه دقیقه تو آرامش کبه مرگم رو بذارم.
از شدت ناراحتی آهی میکشم و به آرامی ادای او را در میآورم:
- میخَم کبه مرگم رَ بزا...
صدای دورگه و خشنش من را از ادامه این کار منصرف میکند:
- نشنیدم... چی بلغور کردی؟ جرئت داری یه بار دیگه بگو!
- ه... ه... هیچی... من چیزی نگفتم. گیتار را کنار پایم میگذارم، تصویر یادگاری زن و فرزندانم را به همراه دیگر اعضای خانواده از روی میز کوچک و دایرهای شکلی که در کنارم قرار دارد بر میدارم و با نگاهی به آن به فکر فرو میروم.
***
( سیزده سال پیش)
- همه چیز رو برداشتید؟چیزی را جا نذارید.
- آره دِنوِر، حالا میشه زودتر حرکت کنیم؟ بیتوجه به حرفش ماشین را روشن میکنم، دنده را بر روی یک قرار میدهم و با بالا آوردن کلاج گاز را فشار میدهم. به محض این کار ماشین شروع به حرکت میکند. با احتیاط از پارک خارج میشوم و مسیر جاده را با عوض کردن دنده و بیشتر کردن سرعتم در پیش میگیرم. از کنار کامیونها و ماشینهای در حال حرکت رد میشوم و با رسیدن به چراغ قرمز به مانند بقیه ماشینهای دور و اطرافم با فشار دادن ترمز توقف میکنم. صدای داد و فریادهای بلند و دعوای بچهها اعصابم را به هم میریزد:
- ابی رو پس بده.
- نمیخوام... مال خودمه!
- بابا! بابا ببینش...