امیراحمد 3 ارسال شده در 22 بهمن، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 22 بهمن، 2025 نام رمان: شبی در رویا نام نویسنده: امیراحمد | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: علمیتخیلی، فانتزی خلاصه: در جهانی که امید به آرامی میمیرد، سه روح شکسته در جستجوی پاسخهایی هستند که نباید یافت شوند. راهی که در تاریکی آغاز و به آزمایشگاهی ختم میشود که رازها را در خود دفن کرده است.جایی که هر پاسخی، سوالی مرگبارتر را بیدار میکند، و پایان، تنها آغازی برای ترسی عمیقتر است. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
امیراحمد 3 ارسال شده در 22 بهمن، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 بهمن، 2025 تانکهای کهنه با روکشی خزهمانند در دور و اطراف شهر به حال خود رها شدهاند، ماشینها و کامیونهای باری سوخته و آتشگرفته بخش اعظم محیط شهر را در اختیار دارند. سیل عظیمی به جان ساختمانها و خیابانهای شهر افتاده و نیمی از بدنه آنها را تسخیر کرده است. چیزی جز صدای مهیب رعد و برق و بارش قطرات باران در محیط اطرافم طنین نمیاندازد. از پنجره آپارتمان فاصله میگیرم، به نزدیکی شومینه و آتش گرم میروم و بر روی مبل کهنه و فرسودهای مینشینم. گیتار را در دست میگیرم و شروع به نواختن و آواز خواندن میکنم: - آواز گیتارم گریه دلم را میخواند/ با هر نتی که مینوازد درد و غصههایم را می... ناگهان صدایی دورگه و خشن توجهم را به خود جلب میکند: - اون صدای لعنتی رو خفه کن دِنور ، میخوام یه دقیقه تو آرامش کبه مرگم رو بذارم. از شدت ناراحتی آهی میکشم و به آرامی ادای او را در میآورم: - میخَم کبه مرگم رَ بزا... صدای دورگه و خشنش من را از ادامه این کار منصرف میکند: - نشنیدم... چی بلغور کردی؟ جرئت داری یه بار دیگه بگو! - ه... ه... هیچی... من چیزی نگفتم. گیتار را کنار پایم میگذارم، تصویر یادگاری زن و فرزندانم را به همراه دیگر اعضای خانواده از روی میز کوچک و دایرهای شکلی که در کنارم قرار دارد بر میدارم و با نگاهی به آن به فکر فرو میروم. *** ( سیزده سال پیش) - همه چیز رو برداشتید؟چیزی را جا نذارید. - آره دِنوِر، حالا میشه زودتر حرکت کنیم؟ بیتوجه به حرفش ماشین را روشن میکنم، دنده را بر روی یک قرار میدهم و با بالا آوردن کلاج گاز را فشار میدهم. به محض این کار ماشین شروع به حرکت میکند. با احتیاط از پارک خارج میشوم و مسیر جاده را با عوض کردن دنده و بیشتر کردن سرعتم در پیش میگیرم. از کنار کامیونها و ماشینهای در حال حرکت رد میشوم و با رسیدن به چراغ قرمز به مانند بقیه ماشینهای دور و اطرافم با فشار دادن ترمز توقف میکنم. صدای داد و فریادهای بلند و دعوای بچهها اعصابم را به هم میریزد: - ابی رو پس بده. - نمیخوام... مال خودمه! - بابا! بابا ببینش... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری