نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
638 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم بهراد کمرم را نوازش کرد و گفت: «ما هم دلتنگت میشیم، ولی سعی کن خوددار باشی. مامان و بابا گناه دارن؛ همین الانشم نگرانن، نذار بیشتر غصه بخورن و نگرانتر بشن. هر وقتم مشکلی داشتی، من هستم. فقط کافیه زنگ بزنی تا کمکت کنم. لازم باشه، حتی برات بلیط میگیرم و میام پیشت. باشه مروارید خانوم؟» کلمهی آخرش را با خنده گفت. لبخند کمرنگی زدم و با مشت به بازوی عضلانیاش زدم، اما بیشتر دست خودم درد گرفت. با کش و قوس گفتم: «بهرررراااد.» صدای خندهاش بلند شد: «وقتی زورت نمیرسه، چرا الکی مشت میزنی؟ دستت درد گرفت، نه؟» گفتم: «میخواستم یه جوری بزنم که دردت بگیره، ولی دلم نیومد.» با خنده گفت: «باشه، تسلیم خانوم ورزشکار.» در انتهای حرفش چشمکی زد و من هم خندیدم. جلوی ایستادم. با کنجکاوی نگاهم کرد. ناگهان دستم را دور کمرش انداختم و او را به آغوش کشیدم. گفتم: «دلم خیلی برات تنگ میشه.» همین که این را گفتم، قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون آمدم، اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «حالا هوا برنداریا! هنوز مشتاق اذیت کردنت هستم.» خندهی بلندی کرد و گفت: «حالا شدی وروجک خودمون.» با لبخندی دنداننما گفتم: «راستی، نازنین امشب میاد.» با ظاهری که انگار بیتفاوت بود، گفت: «به من چه؟ خوش اومده.» گفتم: «پستونک دارم یا گوشام درازه؟» یقه کتش را مرتب کرد. یک دستش را به سینهاش زد و دست دیگرش را به حالت گارد گرفت. متفکرانه نگاهم کرد و گفت: «الان که با دقت نگاه میکنم، هر دو رو داری!» جیغی کشیدم و به سمتش دویدم. بهراد به سمت در دوید و بیرون رفت. من هم با کفشهای پاشنهدارم، افتادم دنبالش و در حالی که سعی میکردم نیفتم، میگفتم: «وایسا بهراد، وایسا! میگم... مگه دستم بهت نرسه!» تمام پلهها را دویدیم. چند بار نزدیک بود بیفتم. وقتی به سالن رسیدم، همه با چشمهای گرد به من نگاه میکردند. چند نفر آمده بودند، اما من آنقدر غرق دنبال کردن بهراد بودم که متوجه نشدم چه کسانی هستند. مثل موش و گربه دنبال هم بودیم که ناگهان دستی از پشت مرا گرفت. من هم گفتم: «ولم کن! میخوام بهش نشون بدم کی پستونک داره.» با شنیدن این حرف، ناگهان سکوت حاکم شد. بعد همه، از جمله بهراد، زدند زیر خنده. تازه متوجه جو شدم. از خجالت، سرم را چند ثانیهای پایین انداختم. بعد سرم را بلند کردم تا ببینم جلوی چه کسانی آبروریزی کردهام. خدا را شکر، خانواده عمو بهروز و خانواده خاله سیمین بودند. با دیدن آشنا بودن جمع، لبخندی دنداننما زدم و سلام کردم. متوجه شدم فردی که بهراد را نجات داد و مرا گرفت، هنوز ولم نکرده. تکانی خوردم که دستش را از دور کمرم باز کرد. برگشتم تا او را ببینم. با دیدنش کمی اخم کردم. سینا، پسر خاله سیمین، حدود دو سال از من بزرگتر بود. با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت: «سلام بانو! احوالات؟» خواستم بگویم «خبر مرگت خوبم»، ولی دیدم ضایع است. لبخند کجکی زدم و گفتم: «ممنون.» بعد پشتم را به او کردم و به سمت عمو بهروز، خاله سیمین و زنعمو رفتم. بعد از احوالپرسی و روبوسی، سمت عمو محسن، شوهر خاله سیمین، رفتم. دوستش داشتم؛ مرد مهربان و محترمی بود، به همین خاطر عمو صداش میکردم. مانده بودم خاله به این گلی، عمو محسن به این آقایی، این سینا چرا این مدلی است؟ پسر هیز، پرحرف و پررو. عمو محسن با دیدنم لبخندی زد. جلویش ایستادم و گفتم: «خوبی عمو؟ چه خبر؟ یادی از ما نمیکنی؟» دستش را روی سرم کشید و گفت: «ما همیشه یاد شماییم، صدف خانوم گل. شما خوب باشی، منم خوبم.» همینطور مشغول گپ زدن بودم که سارا، خواهر سینا که هفده ساله بود، جلو آمد و دستم را کشید و به پدرش گفت: «با اجازه من این خانوم رو قرض بگیرم، پدر جان.» مرا به سمت بارانا و گندم، دخترهای عمو بهروز، کشاند. بارانا هفده ساله بود و گندم یک سال از من بزرگتر، یعنی بیست و یک ساله. به جمعشان که رسیدیم، گندم مرا در آغوش گرفت و گفت: «دلم تنگ شده بود برات.» از بغلش بیرون آمدم و گفتم: «وا! خوبه دیروز هم را دیدیم. تازه من صاحب دارم! انقدر من رو بغل میکنی؟» گندم گفت: «اون که صد البته! یکی تو صاحب داری، یکی من.» جفتمان زدیم زیر خنده. راستش نه من اهل دوستی بودم و نه گندم؛ هر پیشنهاد دوستی که میشد، سریع رد میکردیم. بارانا و سارا گرم صحبت درباره کافهای بودند که قبلاً با هم رفته بودند. کمکم مهمانها میآمدند و مامان برای خوشامدگویی به سمتشان میرفت. دایی سامان و منیژه جون، زنداییام، آخرین نفراتی بودند که آمدند. بعد از احوالپرسی، چشمم به عمه معصومه افتاد که داشت با غصه چیزی را برای مامان تعریف میکرد. به سمتشان رفتم. هرچه نزدیکتر میشدم، صداشان واضحتر می شد. عمه: _میبینی سهیلا جان این همه بهشون برس و تر و خشکشون کن بزرگشون کن اخرش تو روی من وایستاده می گه یا این دختر و به عنوان همسرم میپزیری یا من میرم. مامان: _غصه نخور معصومه جون جوان هستن توام زیادی بهش سخت می گیری، برو ببین شاید دختر خوبی باشه، داری اشتباه می کنی ؛برو یه فرصت به خودت و اون دوتا بده اگه صلاح ندونستی برای ماهان دلیل بیار و جلوش و بگیر. با رسیدن من عمه اشکاش رو پاک کردو لبخند نیمه جونی زد و مکالمشون قطع شد؛ فکر کنم شدم همون خر مگس معرکه.دستمو دور شونه عمه انداختم و گفتم: _خب خب خب، ببین کی اومده عمه جون می گفتی گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردیم،افتخار دادید! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم به ساعت نگاه کردم؛ هفت بود. از پلهها پایین آمدم و صدای مامان را از آشپزخانه شنیدم. سمت آشپزخانه رفتم. مامان موهای هایلایت شدهاش را به طرز قشنگی پشت سرش جمع کرده بود. اندام باریکش در پیراهن ماکسی یشمی رنگش خودنمایی میکرد. بعد از آن روز ساحل، این اولین بار بود که مامان را اینطوری میدیدم. با هیجان سمتش رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم. به سمتم برگشت و نگاهم کرد؛ نگاهش تحسینآمیز بود و این شادم میکرد. گفت: «چه خوشگل شدی عزیزم.» «به خوشگلی شما که نیستم.» صدای بابا را از پشت سرم شنیدم: «اون که معلومه! هیچکس خوشگلتر از خانومم نیست.» برگشتم و نگاهش کردم. با چشمهای درشت شده گفتم: «خیلی ممنون پدر گرام! یعنی من زشتم؟!» بابا گفت: «نه عزیزم، من گفتم خوشگلتر از مامانت نیست، نگفتم تو زشتی.» به چشمهای شیطونش نگاه کردم و معلوم بود بابا هم از دیدن حال مامان خوشحال است. گفتم: «قضیه نوشابه و زنذلیلی و این حرفهاست دیگه؟ باش پدر جان، شما تعریف نکنی کی تعریف کنه.» با صدای زنگ در، از آشپزخانه بیرون رفتم و آیفون را برداشتم. از توی دوربین، چهره عمو بهراد را دیدم. در را باز کردم. بهراد، عموی کوچیکم بود و شش سال اختلاف سنی داشتیم که باعث صمیمیتمان شده بود. پشت در ورودی ایستادم تا او هم برسد. در را که باز کرد، پریدم جلویش و گفتم: «پخ!» به طور تصنعی دستش را روی قلبش گذاشت و با لحنی که انگار ترسیده بود، گفت: «وای صدف! نمیگی از ترس زهره ترک میشم.» بعد با یک خنده، دستش را برداشت و گفت: «تو کی بزرگ میشی اخه بچه جون؟» لبخندی زدم و گفتم: «جنبه فان داشت! چیزی به ذهنم نرسید، گفتم اینو امتحان کنم.» بعد از اینکه حرفم تمام شد، مرا به بغل کشید و گفت: «صدف کوچولوی خودمی دیگه.» سپس مرا از آغوشش بیرون کشید و همانطور که دستش را روی بازویم بود، به سر و پایم نگاه کرد و سوتی کشید و گفت: «قصد جون کی رو کردی امشب؟! حوری جون.» با خنده مشتی به سینهاش زدم و گفتم: «بهررااادد!» صدای بابا از پشت سرم حرفم را قطع کرد: «چند بار بگم به اسم صداش نکن؟ چرا جلوی در نگهش داشتی؟» رو به بهراد گفت: «سلام، بیا بهراد جان. به این زلزله باشه تا آخر شب اینجایی!» با لحنی که انگار دلخور بودم، گفتم: «بابااا.» بابا گفت: «جانه بابا؟! شوخی میکنم عزیزم، ولی عمو صداش کن.» بهراد که تا آن موقع ساکت بود، گفت: «اول من سلام کنم، نمیذارین که پدر و دختر! خوبی خانداداش؟ بذار راحت باشه، من راضیام به بهراد گفتنش.» بابا در جواب لبخندی زد و گفت: «خوشحالم از اینکه انقدر صمیمی هستین.» بعد دستش را دور شانه بهراد و دور کمر من انداخت و به سالن هدایتمان کرد. مامان در سالن برای استقبال ایستاده بود. با دیدنمون لبخندی زد. بهراد گفت: «سلام زنداداش، خوبی؟ با زحمتهای ما.» مامان گفت: «سلام بهرادجان، مرسی. شما رحمتی؛ دیگه نزن این حرف رو ها.» مامان، بهراد را مثل پسر خودش دوست داشت. البته از شش سالگی بزرگش کرده بود. مادربزرگ پدریم، وقتی عمو شش سالش بود و مامان من را باردار بود، فوت کرد. از آن به بعد مامان هوای بهراد را داشت. پدر بزرگ پدریم هم که من عاشقش بودم، دو سال پیش فوت کرد. پدر بزرگ و مادربزرگ مادریام هم چند سال پیش فوت کردند. با یادآوریشان، اشک در چشمهایم حلقه زد. به زور پسشان زدم. همین که به خودم آمدم، دیدم با بهراد، بابا و مامان روی مبل نشستهایم. مامان و بابا با بهراد گرم صحبت بودند. من چیزی متوجه نمیشدم. به این فکر میکردم که چه قدر دلتنگشان میشوم. وقتی به بورسیه فکر میکردم، حواسم به دلتنگیها و سختی دوری نبود. ولی نباید این دو روز آخر را که به خاطر من مهمانی گرفتهاند، به کام خودم و دیگران تلخ کنم. فهیمه سینی حاوی شربت را جلوی مامان، بابا و بهراد گرفت. در آخر روبروی من ایستاد. لبخندی زدم و تشکر کردم. شربت پرتقال را از سینی برداشتم. مشغول هم زدن شدم که بهراد گفت: «چیه وروجک؟ ساکتی؟» لبخندی زدم و گفتم: «چی بگم؟ همیشه که نباید از در و دیوار برم بالا حرف بزنم. یه بار میخواستم خانوم باشم، ببین نمیذاری.» بهراد لبخندی زد و مامان گفت: «والا اگه همینجور میموندی که خوب بود. مامان من که میدونم الان مهمانها بیان، شر گریهات هم شروع میشه. خانوم بودن یادت میره!» با اتمام حرف هر سه، زدند زیر خنده. دلم برای خندههایشان هم تنگ میشود. این بار برخلاف همیشه که اعتراض میکردم، لبخند بغضداری زدم و با گفتن "ببخشید"، بلند شدم و به اتاقم رفتم. در ایوان اتاقم که رو به باغ بود را باز کردم تا بتوانم بغضم را فرو ببرم. نباید گریه میکردم و مامان و بابا را از اینی که هستند، نگرانتر و غمگینتر میکردم. من تصمیمم را گرفته بودم؛ میخواستم بروم. پس کنار خوبیهایش، باید سختیهایش را هم میپذیرفتم. یاد روز رفتن ساحل افتادم که چه قدر نگران بودم، چون من دلیل رفتنش را میدانستم. خیلی سعی کردم منصرفش کنم، ولی نشد. با یاد آوری ساحل و اون اتفاقی که براش افتاد و اتفاقات بعدش ،افسردگی مامان،سکوت و خودخوری بابا اشک تو چشمم جمع شد و همون موقع در اتاقم زده شد انگشتی به چشمام کشیدم و گفتم بفرمایید.هیکل مردونه بهراد تو قاب در ظاهر شد با لبخند وارد اتاق شدو در و بست و به سمتم اومد و کنارم جا گرفت. دستش رو دور کمرم انداخت و من رو به خودش نزدیک کرد.؛و گفت: _برای دوری گریه می کنی ؟پشیمون شدی؟! سَرم رو روی شونش گذاشتم و گفتم : _نه پشیمون نشدم ، ولی از همین الان دلتنگتونم . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سوم پس از طی مسافتی، ماشینم رو جلوی مزون "مهراوه" پارک کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم. چند ثانیه بعد، نازی، منشی مهراوه، گفت: «بیا تو صدف جان.» و در رو باز کرد. از پلههای ساختمان بالا رفتم و وارد سالن بزرگ مزون شدم. نازی که تو آشپزخانه بود، گفت: «سلام صدف خانم بیمعرفت!» لبخند زدم و گفتم :«سلام عزیزم. به خدا بیمعرفت نیستم، سرم شلوغ بود یکم.» نازی گفت: «آره دیگه، خانوم دارن میرن اونور، کار زیاد دارن. یادی از ما نمیکنن.» جلو رفتم، گونهاش را بوسیدم و گفتم: «نگو تو رو خدا! خجالتم نده. به جان صدف، وقت نداشتم ولی تو فکرت بودم.» گونهام رو کشید و گفت: «میدونم خوشگل خانم. شوخی میکنم.» «مهراوه جون کجاست؟ کار دارم، باید برم. اومدم لباس مامان رو بگیرم.» نازی گفت: «بیا، بعد از چند وقت هم که اومدی عجله داری.» با حالت غر گفتم :«عزیزم، مامان رو که میشناسی. شب هم که مهمونیه، دیرتر از یک برسم خونه، دیگه وای از ما... راستی، شب دیر نکنیا! ساعت هشت اونجا باش.» نازی با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «چشم بانو. کیه که بدش بیاد زودتر برسه؟!» منظورش رو خوب گرفتم. آخه این نازی خانم چشمش دنبال عمو کوچیکه است، یه سر و سری هم دارنا ولی انکار میکنن! نازی دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق مهراوه کشید. بعد از زدن در، وارد اتاق شدیم. مهراوه جون با کت و دامن طوسی رنگ، پشت میز نشسته بود و داشت الگو میکشید. سرش رو بالا آورد. با دیدنم لبخند زد و سلام داد. جلو رفتم، سلام کردم و گونهاش رو بوسیدم. «خوبی مهراوه جون؟» مهراوه جون، در حالی که دستی به موهای طلاییاش میکشید، گفت: «مرسی عروسک. تو خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی.» اخمی ساختگی کردم و گفتم: «داشتیم مهراوه جون؟! من همیشه یادتونم.» خنده ریزی کرد و پرسید: «اومدی لباس سهیلا رو بگیری؟!» با لبخند سر تکون دادم. از جاش بلند شد، در کمد لباسهای دوخته شده رو باز کرد و از توش، کاور لباس مامان رو درآورد و به سمتم گرفت. جلو رفتم و گفتم: «مرسی مهراوه جون، خیلی زحمت کشیدین. خیلی خوب شده.» لبخندی زد و گفت: «کاری نکردم.» سپس به نازی نگاه کرد و گفت: «نازی جان، یه چایی برای صدف بیار.» سریع گفتم: «نه مهراوه جون، کار دارم باید برم. زحمت نکشین.» با گله گفت :«اِ، این جوری خشک و خالی که نمیشه اخه.» لبخندی زدم :«نه، خیلیم خوبه. ما همیشه مزاحم شما هستیم، ممنون. فقط شب دیر نکنیدا، زود بیاید.» مهراوه گفت: «چشم عزیزم. مزاحم میشیم. سلام مامان رو برسون.» با لحن تعارفی گفتم :«مراحمید. چشم. خداحافظ.» بعد از خداحافظی با مهراوه جون و نازی، به سمت فروشگاه حرکت کردم. طبق لیست مامان، لوازم رو خریدم. وقتی کارم تمام شد، عقربههای ساعت مچیام یازده رو نشون میداد. هنوز وقت داشتم. خریدهارو تو ماشین گذاشتم و حرکت کردم. جلوی مغازه تابلو فرش فروشی "نظری" توقف کردم. وارد مغازه بزرگ که با سرامیکهای سفید پوشیده شده بود و دور تا دورش تابلوهای دستبافت، ابریشمی و ماشینی بود، شدم. به سمت تابلوها رفتم و تابلویی که منظره قشنگی رو نشون میداد، نظرم رو جلب کرد. عکس یک کلبه در جنگل با رنگآمیزی بهاری بود. به سمت فروشنده رفتم و بعد از قیمت کردن تابلو، اون رو خریدم و بیرون اومدم. فروشنده تابلو رو پشت ماشین گذاشت و با گفتن «مبارک باشه» رفت. در ماشین رو قفل کردم و به فروشگاهی که همون نزدیکی بود رفتم. یک دست کت و شلوار مردانه خریدم تا به همراه تابلو به عنوان کادو به مامان و بابا بدم؛ به خاطر تمام زحماتشون و به یادگار برای این چند وقتی که نیستم. به سمت خونه حرکت کردم. اول خریدها رو بردم داخل تا سرکی بکشم ببینم مامان در حال نباشه که کادوی من رو ببینه. خداروشکر نبود. وسایل رو به آشپزخانه بردم. سلیمه در حال سر زدن به غذاش بود و فهیمه سالاد درست میکرد. سلام کردم که هر دو جواب دادند. پرسیدم: «مامانم کجاست؟» فهیمه گفت: «رفتن حمام.» «آها!» گفتم و به سمت ماشین دویدم. سریع تابلو و کت و شلوار رو به اتاقم بردم و زیر تخت گذاشتم. لباسم رو با یک تاپ شلوارک لیمویی عوض کردم و به آشپزخانه رفتم. به سمت خریدها رفتم تا جابهجا کنم که فهیمه گفت: «من جابهجا میکنم.» لبخندی زدم و گفتم: «نه عزیزم، شما از دیشب تا الان در حال کار بودی، خسته شدی. دستت درد نکنه. جابهجا کردن چند قلم جنس که کاری نداره.» لبخندی زد و پشت میز نشست، مشغول درست کردن سالاد شد. بعد از خوردن ناهار به اتاق رفتم تا برای مهمانی آماده شوم. آخرین مهمانیای بود که احتمالاً در اون حضور داشتم و به خاطر من برپا شده بود، باید خوشگل میشدم. به حمام رفتم. بعد از گرفتن دوش، بیرون اومدم و موهایم رو که پایینش حالت داشت، مواد زدم تا فر بمونه. به سمت کمد لباسهام رفتم و پیراهن کوتاه عروسکی سرمهای رنگم رو بیرون کشیدم. یقه پیراهن ایستاده و استینش حلقه بود بالا تنه پیراهن ساتن سنگ دوزی شده بود دامن عروسکیش ساده و پف دار بود .پوشیدمش رنگ تیرش با پوست سفیدم تضاد جالبی درست کرده بود.جلوی اینه ایستادم و شروع کردم به ارایش کردن . چهره ام رو دوست داشتم ابرو های پر مشکی چشمای درشت خاکستری بینی متناسب و لبای کوچیک ولی گوشتی ،بعد زدن کرم و کانسیلرو....پشت چشم هام خط چشم نازکی کشیدم و به مژه های بلند و فِرم ریمل سرمه ای زدم و رژ لب قرمزم رو به لبام زدم به خودم نگاه کردم در کل خوب شده بودم کفشای پاشنه ده سانتیه سرمه ای رنگم که جلو باز بود رو پوشیدم و کار رو با زدن لاک سرمه ایم به پایان رسوندم . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوم صبح زود بود که با صدای مامان از خواب پریدم. گفتم: «مامان… فقط پنج دقیقه دیگه! بذار بخوابم، فقط پنج دقیقه.» مامان که منو خوب میشناخت گفت: «من اگه تو رو نشناسم که دیگه مادر نیستم! پنج دقیقه تو یعنی پنج ساعت. پاشو دیگه!» و دستم رو کشید و بلندم کرد. با چشمهای نیمهباز روی تخت نشسته بودم که صدای بسته شدن در اتاق اومد. مامان رفته بود. ساعت چنده؟ گوشیمو از کنار تخت برداشتم و نگاه کردم. چی؟! هشت و نیم؟! پس چرا مامان میگفت لنگ ظهره؟ مگه قرار بود کلهپاچه بخوریم؟ تازه کارهای خونه رو هم سلیمه و فهیمه انجام میدادن، پس چرا من باید ساعت هشت صبح بیدار میشدم؟ در حالی که زیر لب غر میزدم، رفتم سمت دستشویی داخل اتاق و دست و صورتم رو شستم. صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم. جلوی آینه ایستادم، موهای بلندم رو شونه زدم و با یه کش بالای سرم جمعش کردم. نگاهم به لباسهام افتاد؛ یه تیشرت و شلوارک قرمز که بد هم نبود. از اتاق بیرون اومدم. راهروی نیمدایرهای طبقه بالا رو دور زدم؛ از همونجا میشد سالن پایین رو دید. بعد از پلههای مارپیچی که طبقه بالا رو به پایین وصل میکرد، پایین رفتم. به سمت راست پیچیدم و وارد آشپزخونه اپن شدم. بابا پشت به من روی صندلی کندهکاری شده میز ناهارخوری نشسته بود و با موبایلش کار میکرد. استکان چاییش که هنوز بخار میکرد جلویش روی میز بود. مامان هم جلوی گاز ایستاده بود و املت مخصوص بابا رو درست میکرد. بلند گفتم: «سلام، صبح بخیر!» هر دو برگشتن طرفم و با لبخند جواب دادن. بابا صندلی کناریش رو کشید و گفت: «بیا عزیزم، بشین.» لبخند زدم و نشستم. همون موقع سلیمه وارد شد. یه سلام عجولانه کرد و وقتی دید مامان داره برای من چای میریزه گفت: «وای خانوم! شما چرا چای میریزین؟ من میریزم. دیشب دیر خوابیدم خواب موندم. بیاین شما بشینین.» مامان لبخندی زد و گفت: «نه سلیمه جان، چه زحمتی! شما از دیروز دارید کار میکنید. یه چای ریختن که کاری نداره. بیا بشین، برات چای بریزم صبحانه بخوری.» سلیمه گفت: «نه خانوم، خودم میریزم.» از روی صندلی بلند شدم، دستم رو دور شونه سلیمه انداختم و نشوندمش روی صندلی. در حالی که میرفتم سمت چایساز گفتم: «اصلاً هر دوتون بشینین، خودم بهتون چای صدفریز میدم.» مامان خندید و نشست. سه تا چای ریختم و آوردم جلوشون. گفتم: «این چایی خوردن داره! بخورین مشتری میشین. چایهای من یه طعم و عطری داره که نگو!» مامان خندید و گفت: «صدف! یه چایی ریختی ها! چه قدر کلاس گذاشتی. تازه خودت هم دم نکردی. ریختن چای که اونقدرها هم تو طعمش تأثیر نداره.» با لب و لوچه آویزون نگاه کردم به بابا که با یه لبخند خاص به مامان نگاه میکرد و گفتم: «میبینی بابا؟ اصلاً دستم نمک نداره.» بابا گفت: «نه عزیزم، مامانت داره سر به سرت میذاره. دستت درد نکنه.» سلیمه هم گفت: «مرسی خانوم کوچیک.» لبخندی زدم و شروع کردم صبحانه خوردن. تازه فهمیدم وقتی برم چقدر دلم براشون تنگ میشه. بغض گلومو گرفته بود. با زور لقمهها رو پایین میدادم که ناراحت نشن. بعد از کلی کلنجار رفتن با بغضم، بالاخره سرم رو بلند کردم… و با چشمهای اشکآلود مامان روبهرو شدم. همین که اشکهای مامان رو دیدم، بغضم ترکید و اشکهام سرازیر شد. بلند شدم، دستم رو دور شونه مامان و بابا انداختم و گفتم: «خیلی دوستتون دارم… دلم براتون تنگ میشه. قول میدم زود به زود بیام. قول میدم درسمو زود تموم کنم. گریه نکن مامانم… گریه نکن فدات شم.» مامان گفت: «خدا نکنه عزیزکم.» بابا دستش رو روی شونهام گذاشت و کمی فشار داد. یه لبخند زورکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت. نگاهم افتاد به سلیمه که با گوشه روسریش اشکهاشو پاک میکرد. دلم برای اون و فهیمه هم تنگ میشد. از بچگی تو این خونه کار میکردن و تقریباً مثل خانوادهام بودن. خونهشون ته باغ همین خونه ما بود. مش رجب، شوهر سلیمه و پدر فهیمه هم باغبون و نگهبان خونه بود. لبخندی به صورت مهربون سلیمه زدم، از مامان فاصله گرفتم و گفتم: «حالا بگو ببینم بانو، چرا سر صبح منو بیدار کردی؟» مامان گفت: «اه! نمیذاری آدم حرف بزنه. راستش اون لباسی که دوختم هنوز یه کم کار داشت. مهراوه جان گفت امروز آماده میکنه. برو ازش بگیر. چند تا خرید هم مونده، حالا که داری میری سر راه اونها رو هم بگیر.» گفتم: «چشم.» رفتم اتاقم تا حاضر شم. از توی کمد، مانتو کتی قهوهایم رو با شلوار جین کرم و شال کرمقهوهای انتخاب کردم. ای وای… اتو لازم داشتن! با عجله اتوشون کردم و پوشیدمشون. جلوی آینه ایستادم و یه کم از موهام رو کج روی صورتم ریختم. حوصله آرایش نداشتم. همینطوری هم بد نبودم. زیر لب گفتم: «تبارک الله احسن الخالقین!» به خودم خندیدم، بعد با عجله از پلهها پایین رفتم. یه خداحافظ بلند گفتم، سوئیچ رو از جاکلیدی برداشتم و بعد از پوشیدن کفشهای پاشنه پنج سانتی کرمم، دویدم سمت ماشین. نشستم پشت فرمون، ماشین رو روشن کردم، در پارکینگ رو با ریموت باز کردم و پام رو روی گاز فشار دادم. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
**پارت اول** به دیوار اتاق تکیه داده بودم و هنوز صدای جر و بحثشون میاومد. چشمهام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. از این چند روز جنگ خسته شده بودم؛ جنگی که به خاطر من بود، ولی واقعاً ناعادلانه. چرا باید من تاوان حماقت و خودخواهی ساحل رو بدم؟ اینکه اون از آزادیش سوءاستفاده کرده، دلیل نمیشه منم همون کار رو بکنم. ساحل از همون اول هم دنبال درس نبود؛ راهش یه چیز دیگه بود و درس فقط بهونهای شد برای رفتن. با خرج بابام رفت خارج از کشور. اما من چی؟ من بورسیه شدم. دو سال پیش برای کنکور از همه تفریحاتم زدم. تقریباً یک سال خونهنشین بودم تا تونستم رتبه ده کنکور بیارم و دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه صنعتی شریف بشم. حالا هم بعد از دو سال تلاش، با کلی زحمت بورسیه گرفتم. ولی بابام شدیداً مخالفه. چند روزه که من و مامان داریم باهاش کلنجار میریم تا شاید راضی بشه. توی فکرام غرق بودم که یهو فهمیدم صداها قطع شده. با صدای تقتق در از جا پریدم. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و در رو باز کنم. بابام با یه چهره آشفته جلوی در ایستاده بود. گفت: «باید صحبت کنیم.» بدون اینکه چیزی بگم، از جلوی در کنار رفتم و روی تخت نشستم. بابا در رو بست، صندلی کامپیوترم رو کشید جلو و روبهروم نشست. چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت: «تصمیمت برای رفتن جدیه؟ خوب بهش فکر کردی؟» همونطور که به نقشهای فرش خیره شده بودم، یه نفس عمیق کشیدم، سرم رو بالا آوردم و به چشمهای سرخش نگاه کردم. گفتم: «آره، جدیام.» تا خواست حرف بزنه، دستم رو جلوی لبم گرفتم و گفتم: «ببخشید بابا که وسط حرفتون میپرم، ولی این چند روز شما حرف زدید و من گوش دادم. حالا نوبت شماست که گوش بدید.» چشمهاش رو به نشونه قبول چند بار باز و بسته کرد. دستم رو پایین آوردم و ادامه دادم: «میدونم نگرانید. میدونم فکر میکنید شاید منم مثل ساحل راهم رو گم کنم. ولی بابا، من و ساحل زمین تا آسمون فرق داریم. ساحل حتی وقتی ایران هم بود، با یه گروهک با طرز فکر اشتباه درگیر شده بود… آدمهای درستوحسابی هم توش نبودن.» بابا با تعجب نگاهم میکرد. ادامه دادم: «من اتفاقی فهمیدم، ولی جرئت نکردم بگم. هم سنم کمتر بود، هم درگیر کنکور بودم.» نفس عمیقی کشیدم و با تردید گفتم: «راستش… هم ساحل تهدیدم کرده بود، هم میترسیدم.» سرم رو پایین انداختم. «بابا، دلیل اصلی رفتن ساحل درس نبود. نتیجه همون تفکرات اشتباه گروهکشون بود؛ تعریفی که از آزادی داشتن غلط بود. ساحل فکر میکرد اگه از شما دور باشه، مستقل میشه و میتونه هر کاری دلش خواست انجام بده، بدون اینکه به عواقبش فکر کنه. اون قربانی خودخواهی و لجبازی خودش شد.» آهستهتر گفتم: «حتی یه لحظه هم به ما فکر نکرد.» با چشمهای پر از اشک به بابا نگاه کردم. چشمهای اون هم سرخ شده بود. میدونستم یاد جنازه گلولهخورده ساحل افتاده. برای اینکه از اون فکر بیرونش بیارم گفتم: «ولی من برای پیشرفت میخوام برم. چرا وقتی فرصت بورسیه بین اون همه آدم نصیبم شده، ازش استفاده نکنم؟» با التماس ادامه دادم: «بذار برم بابا. قول میدم دست از پا خطا نکنم. اصلاً قول میدم لحظه به لحظه خبر بدم کجا میرم و چی کار میکنم.» اشکم سرازیر شد و هقهق کردم. «بابا… نذار سرنوشت و پیشرفت من قربانی اشتباهات ساحل بشه. من چه گناهی کردم که باید پاسوز کارهای اون بشم؟» بابا محکم بغلم کرد و گفت: «به سه شرط میذارم بری. اول اینکه هر روز بهم بگی کجا میری و کجا میای. دوم، قول بدی هدفت از رفتن عوض نشه و واقعاً درست رو بخونی. سوم، توی شأن خودت رفتار کنی و ارزشهات رو زیر سؤال نبری.» مکث کرد و ادامه داد: «یه چیز دیگه هم هست. اگه ازت خطایی ببینم یا یکی از این شرطها اجرا نشه، همون لحظه برت میگردونم. مفهومه؟ حالا بگو ببینم میتونی انجامش بدی؟ هنوزم میخوای بری؟» کمی از آغوشش فاصله گرفتم و به چشمهاش خیره شدم. یعنی واقعاً رضایت داده بود؟ لبخند زدم و گفتم: «آخ جون! قبول! قول میدم مو به مو اجرا کنم. قول میدم سرافکندهتون نکنم. ممنونم بابا.» گونهش رو بوسیدم و محکمتر بغلش کردم. از خوشحالی اشک میریختم. بالاخره راضی شد! چند دقیقه بعد من رو از بغلش جدا کرد و گفت: «خب حالا بخواب. از فردا کلی کار داری.» غم و نگرانی رو توی چشمهاش میدیدم. حق هم داشت؛ با اتفاقی که برای ساحل افتاده بود، این رضایت دادن براش آسون نبود. لبخند زدم و گفتم: «چشم.» موهام رو نوازش کرد و از اتاق رفت. خودم رو روی تخت انداختم و دستهام رو باز کردم. خدایا شکرت! بالاخره رسیدم به آرزوم… هورا! با یه لبخند بزرگ چشمهام رو بستم. اونقدر فکر کرده بودم و نقشه کشیده بودم که کمکم خوابم برد. *** از خستگی خودم رو روی تخت پرت کردم. تو این چند هفته حسابی خسته شده بودم. از فردای همون روزی که بابام رضایت داد تا همین الان، مدام دنبال کارهای رفتنم بودم. بالاخره بلیطم برای دو روز دیگه آماده شده بود و مامان هم برای امشب یه گودبای پارتی گرفته بود. انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد. با صدای جیغ مامان از خواب پریدم. «صدف! خوابی هنوز؟ پاشو ببینم! لنگه ظهره، یه عالمه کار داریم. نگاه کن هنوز خوابیده!» همزمان با تموم شدن حرفش، پتو رو از روم کشید. غر زدم: «ای بابا… خب خوابم میاد!» پتو رو دوباره کشیدم روی سرم . -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
به نام خدا نام رمان: چرخه دنیا نویسنده: banoo.z |(زینب چرم گر) کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: صدف دختری که با وجود تمام مخالفتهای پدرش، برای ادامه تحصیل به خارج میره. وقتی به اونجا میرسه، عاشق همدانشگاهی مغرورش میشه و رازی رو راجع به خواهر مرحومش میفهمه که...