هیوا
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
6 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های هیوا
-
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
هیوا پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
اعلام آمادگی -
هیوا شروع به دنبال کردن داستان چمدان | هیوا کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
قسمت اول: تن خستهاش را روی مبل راحتی قهوهایرنگ رها کرد. انگار خستگی ذهنش به جانش هم سرایت کرده بود. سردرد امانش را بریده بود و هیچ قرصی توان مقابله با آن حجم از درد را نداشت. نیمنگاهی به میز عسلی کنار مبل انداخت. روی میز چیزی جز قبضهای پرداختنشده دیده نمیشد. نمیدانست باید چه کار کند. چند روز گذشته را مدام از این اداره به آن شرکت و از این آشنا به آن دوست رفته بود تا شاید پولی جور کند و از زیر بار بدهیهایش بیرون بیاید، اما هیچکدام از تلاشهایش نتیجهای نداشت. احساس میکرد آرامآرام در باتلاقی فرو میرود که راه گریزی از آن نیست. در همین فکرها بود که نور گوشی، تاریکی اتاق را شکست. پیامی جدید. گوشی را برداشت و صفحه را نگاه کرد. «سلام آقای نظری. چند ماهی است اجاره خانهتان عقب افتاده. لطفاً تا پایان هفته خانه را تخلیه کنید. ممنون. شب خوش.» امیر چند ثانیه به صفحه خیره ماند. بعد گوشی را روی پاهایش گذاشت و با تلخی زمزمه کرد: ـ دیگه چی مونده که سرم بیاد؟ اخراج از کار، بدهی، طلبکارها و حالا هم از دست دادن خانه. برای لحظهای احساس کرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش را بست. ذهنش میان راهحلهای مختلف سرگردان بود. هیچکدام به جایی نمیرسیدند. ناگهان نامی در ذهنش جرقه زد: «خاله مهری.» گوشی را برداشت. چند لحظه به شماره او خیره ماند. دلش نمیخواست مزاحمش شود، اما در شرایط فعلی تنها کسی بود که میتوانست با او درد دل کند. با خودش گفت: ـ فوقش میگه نمیتونم کمکت کنم. و دکمه تماس را فشار داد. چند بوق خورد. بعد تماس وصل شد. صدای زنی خوابآلود و عصبانی در گوشی پیچید: ـ توعه نفهم، خواب نداری که مزاحم بقیه میشی؟ تو اگه بیداری دلیل نمیشه بقیه هم بیدار باشن! خدا این مزاحمهای تلفنی رو از روی زمین کم کنه، الهی آمین! امیر با تعجب به ساعت گوشی نگاه کرد. دو و نیم نیمهشب. تا آن لحظه اصلاً متوجه گذشت زمان نشده بود. دستپاچه گفت: ـ ببخشید خاله! اصلاً حواسم به ساعت نبود. خیلی معذرت میخوام. فردا زنگ میزنم. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد ناگهان لحن زن عوض شد. ـ امیر؟ تویی عزیزم؟ ـ بله خاله، خودمم. ـ وای الهی قربونت برم. ترسوندیمون! خوبی مادر؟ چیزی شده؟ ـ نه خاله جان، فقط حواسم به ساعت نبود. ـ اشکالی نداره. حالا بگو ببینم چی شده که این وقت شب زنگ زدی؟ امیر لحظهای مردد ماند. بعد گفت: ـ راستش یه کم گرفتار شدم. ـ چه گرفتاریای؟ ـ چند وقته اوضاع مالیم به هم ریخته. کارمو از دست دادم، بدهی بالا آوردم و صاحبخونه هم امشب پیام داده که باید تا آخر هفته خونه رو تخلیه کنم. صدای مهری آرامتر شد. ـ الهی دردت به جونم. چرا زودتر چیزی نگفتی؟ ـ نمیخواستم مزاحم کسی بشم. ـ حالا از من پول میخوای؟ امیر با شرمندگی گفت: ـ اگه امکانش هست یه مقدار قرضم بدین تا یه نفسی بکشم. مهری آهی کشید. ـ عزیزم، خودم هم این روزها دستم خیلی باز نیست. وگرنه لحظهای دریغ نمیکردم. امیر انتظار همین جواب را داشت. ـ اشکالی نداره خاله. ببخشید مزاحمتون شدم. ـ صبر کن. امیر سکوت کرد. ـ فردا بیا پیشم. بشینیم درست حسابی حرف بزنیم. شاید بتونیم یه راهی پیدا کنیم. برای اولین بار در آن شب، اندکی آرامش در دلش نشست. ـ چشم خاله. ممنونم. ـ فردا منتظرتم. حالا برو بخواب، شاید صبح همهچیز یه کم روشنتر به نظر برسه. ـ چشم. شب بخیر. ـ خدا پشت و پناهت باشه. تماس قطع شد. امیر گوشی را روی میز گذاشت و برای چند لحظه به سقف خیره ماند. در میان تمام آدمهایی که دور و برش بودند، تنها کسی که هنوز مثل گذشته نگرانش میشد خاله مهری بود. بعد از مرگ مادرش، او بیشتر از یک خاله برایش بود؛ گاهی مادر، گاهی دوست و گاهی تکیهگاهی که هر وقت زندگی به بنبست میرسید، میتوانست روی آن حساب کند. مهری هیچوقت نگذاشته بود نبودن مادر، امیر را به آدمی ضعیف و وابسته تبدیل کند. همیشه به او یاد داده بود روی پای خودش بایستد و تا جایی که میتواند از پس مشکلاتش برآید. اما این بار ماجرا فرق داشت. این بار واقعاً درمانده شده بود. با این حال، فکر دیدار فردای خاله مهری کمی از سنگینی دلش کم کرد. حداقل میدانست هنوز کسی هست که نگرانش باشد. همان فکر، کافی بود تا برای اولین بار بعد از چند شب، پلکهای خستهاش آرام روی هم بیفتند.