نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
6 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط papatya
-
گونه ام را بر شیشه ی سرد از باران گذاشتم غم هایم میان صدای این هیاهوی شهر و تکان خوردنای اتوبوس گم شده بود چشمانم را بستم هرچه بیشتر به عمق فکر میرفتم بیشتر صدای ناهید در گوشم اکو میشد صدای جیغ زدنای نفس گیر روا صدای هق هق های بیوقفهی من صدای چشمان نوا که در سکوت هم گوش هایمان را کر کرده بود صدای تمنای فرهاد برای فرصتی دیگر و اما صدای ناهید برای خلاص شدن از این منجلاب که سال هاس ادعا میکرد باعث و بانیاش پدر گور به گورشده اش است! _توروخدا دست از سر من بردار نمیخوامت اینو هزار بار بهت گفتم نمی...خوا...مت متوجهی؟ من خرد شدن فرهاد را می دیدم هنوزهم گویی یک محافظ درب پشت به در ایستاده بودم تا از رفتنش جلوگیری کنم دست و پاهایم رو تا جایی که می شد باز کرده بودم و به چهارچوب در چسبانده بودم و درعالم خود فکر میکردم با این کار مانع رفتنش میشوم اما این بار قضیه فرق میکرد این بار او دیگر آزاد شده بود دیگر مجبور نبود فرهاد و مارا تحمل کند! _این خونه زندگی برای خودت دخترا برای خودت باور کن بهت قول میدم حتی یه بار هم نیام ادعا کنم حضانت دخترا که چه بسا حتی دیدنشون رو هم نیام فقط ولم کن برم ولم کن نفس بکشم سال هاس خفه ام سال هاس این طناب دور گردنم داره تنگتر و تنگتر میشه اگه یه دقیقه از عمرم باقی مونده باشه ترجیح میدم بیرون از این خونه و دور از تو زندگیش کنم میفهمی فرهاد؟ خونه غرق در سکوت بلندی رفت حتی هق هق هایم در ته گلو دفن شده بود فرهاد که گویی دارند جانش را از تنش جدا میکنند بی اراده ترس از دست دادن ناهید او را دیوانه کرده بود بی صدا در جایش تکان میخورد و چشمانش غرق در نگرانی بود تکون خوردن های لب هایش را میدیدم ولی صدایش در نمی آمد _ن...نا...ناهید این ۱۰سال نتونست یکم عاشقت کنه؟ ناهید که دیگر کلافه شده بود دستی به پیشانی اش کشید صورتش از شدت غضب قرمز شده بود کیف دستی اش را با عصبانیت به گوشه ای پرت کرد جیغ بلندی کشید بر زانوهایش خم شد و با گریه گفت: _هیچوقت نتونستم دوستت داشته باشم چرا نمیخوای بفهمی چرا اخه چرا چرا چرا؟
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
با صدای ببخشیدی چشم از دوردست ها برداشتم و چشمانم گره خورد در چشمان عسلی رنگ ِ مردی که اضطراب از چشمانش میبارید! با صدای گرفته و باکلافگی پوفی کرد و گویا عصبی با انگشت شقیقههایش را فشار داد و گفت: شما خانمی با کت کرم و موهای مشکی ندیدید از اینجا رد شده باشه؟ انقد صدایم از بغضم گرفته بود که حس میکردم اگر فریاد هم بزنم صدایم در نمیآید! سرم را به چپ و راست تکان دادم نمیدانم چرا دروغ گفتم چرا خودم را به ندیدن زدم نمیدانم چرا خانمی که دیدم را حالا میگویم ندیدم... او خودش هم نمیدانم چه در چشمانم دید که باشه ی آرامی گفت و دیگر سوالی نپرسید. باران بند آمده بود و بون خاک باران خورده حال و هوایم را بهتر کرده بود نمیدانم چقد می گذشت که بر آن نیمکت نشسته بودم اما هوا داشت تاریک میشد کیف ویولن را بر دوشتم گذاشتم و قدمهای خسته ام را به سوی مترو برداشتم انقد سردرگم و کلافه بودم که برگ های نمدار پاییزی زیر پایم را به جلو پرت میکردم و میخواندم: آهای بارون پاییزی! کی گفته تو غمانگیزی!؟ تو داری خاطراتمرو؛ تو ذهن کوچه میریزی... _حالت خوبه؟ با صدای مردانهای در جایم لرزیدم و به پشت سرم چرخیدم همان چشمهای عسلی بود اما در این نیمه تاریکی برق میزد! ناخودآگاه خودم را به عقب کشیدم و گفتم: _ببخشید؟ اشارهای ریزی به لباس های خیسم کرد و مجددا تکرار کرد: _میپرسم حالت خوبه؟ خوبی؟ باور کنید یا نکنید سالها میگذرد کسی این سوال را از من نپرسیده چقد زمان میگذرد کسی به من نگفته حالم چطور است یا دارد چطور میگذرد! انقد این سوال را نشنیدم که حتی جوابش را هم فراموش کرده ام... تکانی به سرم دادم و کیف ویولن را بر دوش دیگرم جا به جا کردم و گفتم: _پیداش نکردی؟ بدون مکث پرسید: _چیرو؟ به پشت سرش دقیقا به نیمکتی که نشسته بودم نیم نگاهی انداختم و با انگشت اشاره به پشت سرش اشاره کردم و گفتم: _همان خانم کت کرمی که دنبالش بودی... در حرفم پرید و گفت: _پس دیده بودیش! سری تکون دادم و پشتم را بهش کردم و به راهم ادامه دادم صدای قدم هایش را پشت سرم میشنیدم اما بخاطر خلوت نبودن پارک نمیترسیدم یا شاید هم بعد از این همه دردهایی که کشیدم آدم بی احساسی شدم حتی دیگر از چیزی نمیترسم...
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
از خیابان ها شرم میکردم از زمین شرم میکردم از آسمان شرم میکردم گویا خودم همهچی را رها کردم نه او... حالا سرازیر شدن بی وقفه اشکهایم را حس میکردم همه چیز متوقف شده بود فقط صداهای در سرم مرا دچار تشویش می کرد. به کیف ویولن جلوی پایم خیره شدم! نمیدانستم چکار میکنم ویولن را در کیفش قرار دادم و بی صدا مسیر همیشگی تا مترو را طی کردم. صداهایه در سرم هر لحظه واضح تر میشد زنگهای هشدار زیادی در سرم اکو میشد! حالا به بابا چی بگم حالا به بابا چی بگم حالا به باب... آسمان خاکستری هم کار خودش را آخر کرد گویا اوهم مانند من عزیزه ترک کرده ای را دیدهاس و دلش هوای گریه دارد! نم نم باران بر سر و صورتم آرام آرام چکه میکرد و اشکهایه رو صورتم را میان خودش گم میکرد نمیدانم چه شد که مسیر مترو را عوض کردم و سر از پارک خلوت و سوت وکوری درآوردم که پرنده هم در آن پر نمیزد؛ اما من دلم همانند آسمان گریه دارد من میبارم او میبارد آخر میبینیم کی بیشتر زجر عزیز را کشیده است! بر روی نیمکت چوبی نشستم و به رو به رو خیره شدهام خودم هم نمیدانم الان باید چکار کنم خب او را دیدم حالا چگونه زخمی را ببندم که سالهاس خوب نشده است؟! باران همچنان نم نم بود احساس خیسی نمیکردم ولی درونم غوغایی بود در یک آن گر میگرفتم و در آنی دیگر در یخبندان بودم در عالم و افکار خود صداهای مبهمی میشنیدم که نسبت به آنها بی اعتنا بودم اما این صداها رفته رفته نزدیک تر میشد سرم را بلند کردم و با خانمی که از دور هم میشد فهمید چشمانش سرخ شده و از چیزی فراری است چشم تو چشم شدم طره ای از موهایش که بر روی پیشانی اش چسبیده بود را کنار زد و با دیدن من، قدمهایش را تند تر کرد و از من دور شد. انقدر به او خیره شدم که از دیدگانم دور دورتر شد.
- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
-
ممنون عزیزم:)
-
سلام من رمانم رو با پارت اول رمان ارسال کردن تایپکش رو زدم حالا باید منتظر تاییدیه باشم تا بقیه اش رو بذارم؟
-
نام رمان: آوازه آوای آواره نویسنده: زینب جوکال | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی خلاصه: میخواستم بگویم زندگیام رانابود کردی؛ اما دیدم ناهید قبلها این کار را بامن کرده! تو فقط تیر خلاص را به این آوای بینوا زدی رهام... دلم میخواهد کاغذی بچسبانم روی دیوار شهر و بنویسم؛ عشق من سالهاست که رفته است و هنوز بازنگشته است. اگر پیدایش کردید برای خودتان؛ او از اولش هم مال من نبود... دیدمش! خود خودش بود. همان نگاه همان چهره، همه چیز مثل سابق بود جز لبخند! که حاکی از خوشبختی بود. ویولن در دستانم یخ بست چشمانم را باور نمیکردم نفسهایم به شمارش افتاده بود حس میکردم طوفانی پشت پلکهایم دارند به چشمهایم هجوم میآورند خون در رگ هایم منجمد شده بود در میان این همه همهمه و شلوغی شهر فقط صدای نفسهایم گوش مرا کر کرده بود! دست در دست کودکش! آخ چقد دردناک است... باید به سمت او میرفتم؟ چرا پاهایم مرا یاری نمیکند؟ چیزی در وجودم مرا در جایم میخکوب کرده است میدانم که مرا نمیخواهد او دیگر آدم خوشبختیاست شاید هم اگر مرا ببیند نادیدهام بگیرد یا خودش را به راهی دیگر بزند! سالهاست که رفته است اگر ذره ای به یادم بود به دیدنم میآمد! کودکش دو سه سالی از روا کوچکتر است اما هردو از دونیای متفاوت هستن کودکاو چه کودک خوششانسی است. مرا ندید! آری مرا ندید هرچند مراهم ببیند نمیشناسد بعد از رفتن او روزگار چنان مرا به خاک سیاه نشاندهاست که خود روزگار هم گاهی برایم افسوس میخورد! باهرقدم به من نزدیک تر میشد حس میکردم تمام مردم این شهر چشم به من دوختهاند صدای قلبم در گلویم گویی بمبی بود که هر آن باید منتظر انفجارش بود. حتی نگاهی گذرا به من انداخت؛ ولی نشناخت آری آری مرا نشناخت! آدمی چگونه میخواهد کسی را بشناسد که روزی روزگاری خودش او را ترک کرده و دیگر حتی پشت سرش را هم نگاه نکرده است آری آوا او تورا نمیشناسد چون تو دیگر آوای او نیستی... آن موجی که در چشمهایم به تلاطم افتاده بود قطرهای از آن بر گونههایم سرازیر شد رد داغ اشک را بر گونههایم حس میکردم شاید اگر پلک میزدم دریای چشمانم این شهر را غرق میکرد! حالا که او از میان من گذشته است این بغض اندک اندک دارد سد گلویم را میشکند چقد همه چیز قاطی شده است گلویم متورم شده چشمانم سیلابیست بغضم دارد راه تنفسم را دربرمیمیگرد. به دنبالش بروم؟ به او بگویم که مرا میشناسد؛ آیا به دنبالش راه بیفتم و باهرقدم غرورم را زیرپابم له کنم؟
- 4 پاسخ
-
- 3
-