رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

فاطمه آرمده

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    175
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه آرمده

  1. فاطمه آرمده

    سلام

    چطوری پارت یک موضوع رو ادامه بدم
  2. فاطمه آرمده

    سلام

    چطوری پارت هام رو پاک کنم و چطوری یک رمان رو که خلاصه اش رو نوشتم پارتهای بعدیش رو بنویسم
  3. نام رمان: منکوب [ به معنای سختی کشیده ] نام نویسنده: فاطمه آرمده|دی‌وان ژانر: غمگین، عاشقانه خلاصه: آنا توسط دشمن دیرینه‌ش مورد تهدید قرار میگیره اما نه از مقابل بلکه بهادر قصد دارد اینبار از پشت خنجر بزنه، در موقعیت و شرایطی آنا رو از پا در بیاره که آنا اصلا متوجه مرگ تدریجیش نشه! اینبار نقشه چگونه پیش میرود؟! آنا پی به خطر می‌برد یا در دل این نفرت دنیایش را پر پر شده میابد؟! شاید شخص دیگری تغییر سپاه دهد و همه چیز را باب میل خود بچرخاند! شخصی که بی دلیل وسیله و واسطه انتقام بهادر از آنا شد. آن شخص کیست؟ مقدمه: همان روزی که فهمیدم عشق چقدر می‌تواند بد باشد، هم قلبم را به سمت و سویی دیگر کشاندم و هم چشمانم را، همان زمان که تو را کنار دیگری دیدم. اما بازگشتی و من باز نگاه دوختم، باز دل دادم باز! من که کاری به کسی نداشتم، من که بدی‌ای در حقش نکرده بودم. من که نداریم؛ این دفعه«او» را بگویم! او چرا چنین کرد؟ ارزشش را داشت؟ کسی که می‌توانست صمیمی‌ترینش را چون زباله‌ برای غریبه‌ای دور بیندازد، ارزشش را داشت؟
  4. #منکوب #part11 آخه چیز مهمی نبود؛ دلیل اصلی این حال خراب من دلشوره‌ی عجیبی بود، که داشتم. کامیار وقتی دید که حالم خیلی بده به سمت سلف رفت و یه قهوه خرید دستم داد. قهوه رو مزه‌-مزه کردم که حالم کمی بهتر شد، ازش تشکر کردم و رو به بچه‌ها گفتم: - پچه‌ها من برم خونه کلاس بعدی نمیام، مثل اینکه حالم خوب نیست! قبل از اینکه فرصت حرف زدن بهشون بدم از حیاط دانشگاه بیرون زدم، بعد رفتم سمت ماشینم، می‌خواستم جایی برم که همیشه ناراحتم می‌رم، می‌خوام برم بام تهران تا بتونم همه‌ی آدم‌ها رو ببینم، بتونم همه‌ی ماشین‌ها رو ببینم، تا بفهمم همه خوش‌حال نیستن، بعضی‌ها ناراحت و بعضی‌ها خوش‌حال حتی بعضی‌ها بی‌حس هستن. توی خیابون درحال رانندگی بودم، که همون ماشین مشکی دیروزیه با سرعت از کنارم گذشت این ماشین چرا این‌طوری می‌کنه دیگه دارم می‌ترسم، کم‌مونده بود با من برخورد کنه و تصادف کنیم، ولی چون حال خودم بد بود، کنترل ماشین از دستم در رفت و از خیابون کج شدم و محکم به جدول برخورد کردم و سرم محکم به فرمون ماشین خورد، با احساس مایع غلیظی از سرم، دیدم تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم. اون لحظه احساس می‌کردم روی زمین و آسمون معلقم. * با احساس سر و صدا از بالای سرم چشمام و باز کردم، تار می‌دیدم. چند بار پلک زدم تا دیدم واضح‌تر بشه، وقتی دیدم واضح شد، دیدم چند تا پرستار بالای سرم هستن که یکی از اون پرستارها باصدای بلند گفت: - بهوش اومد، بهوش اومد با این حرف همه چی یادم اومد، ماشینی که نزدیکم شد و... اون ماشین از من چی می‌خواد که همش من و می‌ترسونه؟ با شنیدن صدای گریه کنار تختم، سرم و برگردوندم؛ دیدم مامانم داره گریه می‌کنه، با صدای ضعیفی اسمش رو صدا زدم نزدیکم شد و گفت: - دخترم الهی من بمیرم! اگه تو چیزیت می‌شد من چی‌کار می‌کردم؟ خوبه آسیب جدی ندیدی. - مامان جون خدا نکنه، تو چیزیت بشه منم می‌میرم دیگه این حرف رو نزن، می‌بینی حالم که خوبه! غرق صحبت با مامانم بودم که چند نفر با سر و صدا اومدن پیشم، کامیار و دو کله‌پوک بودن. پرسیدن چی‌شد که تصادف کردم منم گفتم حالم بد شد ماشین از کنترلم خارج شد همین، بعد از چند دقیقه پرستار زیبایی بچه‌ها رو انداخت بیرون و گفت: - وقت ملاقات تموم شده‌. و به سمت من اومد.
  5. #منکوب‌ #part10 اونقدر به این موضوع بی‌ربط فکر کردم که قبل از خوردن شام خوابم برد. *** صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم، رفتم دست‌شویی، بعد از انجام کارهای مربوطه از اتاقم خارج شدم، دیدم بابام داره با چمدون از خونه خارج می‌شه! الان وقت قهر نبود، الان وقت دل‌خوری نبود، معلوم نیست کی ببینمش، معلوم نیست کی برگرده ایران، پس بدو-بدو به سمتش رفتم و بغلش کردم و تا می‌تونستم عطر تنش رو بو کردم، چون خدا می‌دونه کی دوباره این بو رو استشمام می‌کردم. - خیلی بدی بدون خداحافظی از من می‌خواستی بری؟ بابا شاید به فکر شرکت و ثروتش باشه، ولی بابا این‌قدر بی‌حس نیست که ناراحت نشه، اون هم از این دوری‌ها خسته شده، بابا با مهربونی دستش رو بالای سرم آورد و موهام رو نوازش کرد و با چشم‌های خستش گفت: - خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم، تازه گفتم از من دل‌خوری، بهتره صدات نزنم. - ازت دل‌خور که هستم، ولی تو همچین موقعیتی وقت قهر نیست، می‌دونی موند کی ببینمت؟ شاید ترکیه نزدیک به ایران باشه ولی تو خیلی سرت شلوغه، می‌دونی چقدر ناراحت می‌شم برای اینکه باهات خداحافظی نکنم؟ اه راستی بابا جون ببخشید یه ساعت دیگه دانشگاه دارم نمی‌تونم فرودگاه بیام برای بدرقت، به سلامت بری. با هر سختی که بود دل از بابام کندم، اما با دل کندن ازش گوشه‌ قلب خودم هم کنده شد، خیلی ناراحت بودم، حالم قابل توصیف نبود. نرفته دلم واسش تنگ شد، به سمت اتاقم رفتم و شروع کردم به گریه کردن از چشم‌هام گریه دلتنگی می‌بارید، شاید بابام و خیلی نمی‌دیدم باید به این دوری‌ها عادت می‌کردم، ولی من هرچقدر از بابام دور باشم، همون‌قدر به بابا وابسته‌ام. رفتم دستشویی به آینه نگاه کردم چشم‌هام قرمز شده بود، صورتم رو شستم از اونجا بیرون زدم. بعد از آماده شدن سوار ماشینم شدم، امروز قرار بود کامیار هم با من بیاد چون ماشینش خراب شده بود، بعد از سوار شدن کامیار احوال‌پرسی کردیم، بالاخره به دانشگاه رسیدیم. ماشین و پارک کردم وقتی رفتیم دانشگاه، فوری مارینا و سارینا اومدن سمت من و کامیار بعد از احوال‌پرسی رفتیم دانشگاه، بعد از تموم شدن این واحد از کلاس خارج شدم و رفتم توی حیاط و روی نیمکت نشستم که دیدم کامیار و دو کله پوک دارن سمت من میان، سارینا کنار من نشست و کامیار کنار مارینا، سارینا در حال وراجی بود، ولی من اصلا به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. دلم شور می‌زد تا حالا تو این وضع نبودم، احساس می‌کردم قرار یه اتفاق بد بی‌افته ولی نه، مشکل من برگشتن بابا به ترکیه بود، من هروقت بابا به ترکیه برمی‌گشت حالم بد می‌شد و غم سراسر دلم رو پر می‌کرد، ولی هیچ وقت حال الانم رو نداشتم، الان در کنار حال غم، استرس سرتاسر وجودم رو پر کرده، حال غمم به خاطر رفتن بابا، ولی استرسم چی؟ استرسم به‌خاطر چی بود؟ شاید به خاطر ماشین دیروزی که می‌خواست بهم برخورد بکنه ترسیدم، ولی اون که چیز مهمی نبود، با احساس تکون خوردنم به خودم اومدم دیدم سارینا یه ساعته داره صدام می‌کنه، ولی من تو حال خودم نیستم، سارینا با عصبانیت گفت: - یه ساعتِ دارم وراجی می‌کنم به حرفم گوش نمی‌دی؟ واقعا که. انگار تازه چشمش به قیافم افتاد و با حالت ترسیده گفت: - تو حالت خوبه؟ چت شده چقدر رنگت پریده! با گفتن این حرف کامیار و مارینا هر دو به من نگاه کردن و ترسیده به سمتم اومدن و اصرار کردن که بگم چمه، ولی من بهشون گفتم که چیزیم نیست ولی اون‌ها باور نکردن، مجبور شدم قضیه ماشین و برگشتن پدرم به ترکیه رو بگم، بهشون بگم نمی‌دونم حال بدم به خاطر کدوم مشکل، ماشین یا بابا؟
  6. #منکوب‌ #part9 بعد از حرف زدن با داداش آریا، که تولدم رو بهم تبریک گفت، گوشی رو به بابام دادم. رفتم، نشستم پیش بابا و مامانم که بابام رو به من و مامانم گفت: - دخترم و همسر عزیزم، یه خبر بد دارم واسه‌ی شما! داداشت زنگ زد گفت، که تو شرکت مشکل پیش اومده باید برگردم ترکیه... واقعا متاسفم! تمام خوشحالی که به‌خاطر صحبت با داداش آریا و تانیا، سلین داشتم، از بین رفت و جاش رو غم پر کرد. برای اولین بار فکر می‌کردم خانوادگی دور هم هستیم، برای اولین بار بود که حسش میکردم منظورم «خانوداه داشتنِ» اما نه من باید عادت کنم، به این عادت کنم تا وقتی ایرانم بابام پیشم نیست، باید به این عادت کنم که ما فقط اسم خانواده رو یدک می‌کشیم، حداقل باید از این خوش‌حال باشم که مامانم پیشمه، اگه اون نبود چی می‌شد؟ بدون جواب به بابا با بغض بلند شدم تا اونجا رو ترک کنم، ولی با صدا زدن‌های مامانم که می‌گفت: - بیا عصرونه بخوریم، نهار هم نخوردی از گشنگی می‌میری! مامان هر چقدر سرش شلوغ باشه، باز پیشمه، الانم از این طرز حرفش معلومه که از رفتن بابا ناراحته. راست می‌گفت واقعا گشنه‌م بود، پس مجبور شدم برم پیش پدرم واقعا از دستش ناراحت شدم، بابا که فوری برمی‌گرده ترکیه واقعا به خاطر تولد من و برای دیدن مامان اومده؟ یا براش کاری پیش اومده و گفته حالا که تا ایران اومدم تولد دختر عزیزم رو خانوادگی جشن بگیریم. من چی فکر می‌کردم، من از همون اولش می‌دونستم بابا همیشه به فکر شرکتشِ، روز تولدمم خودم رو قول زدم بابا به خاطر من اومده ایران اما هرچی باشه بابامه و من دوسش دارم. بی‌حرف آشپزخونه رفتم و مامان و بابام هم اومدن. بعد از خوردن عصرونه بی‌حوصله بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. زندگیم خیلی تکراری بود و حوصله سر بر، الان هم حوصلم به شدت سر رفته و ناراحتی بهم هجوم آورده، اندام خوبی داشتم چون تو ارث ما هیچ‌کس استعداد چاقی نداره، ولی من برای تنوع به زندگی خسته کننده‌م باید برم باشگاه تا حوصلم سر جاش بیاد و شاید اندکی از ناراحتیم و حال گرفتم کم بشه... با پوشیدن لباس و برداشتن لباس ورزشی به سمت ماشینم رفتم و بی‌حوصله شروع به رانندگی کردم، تو راه یه ماشین نزدیک ماشینم شد می‌خواست به ماشینم عمدا برخورد کنه، ولی یهو از ماشینم فاصله گرفت. وا مردم روانی شدن، چرا عمدا می‌خواست به ماشینم بخوره؟! بی‌خیال لابد روانیِ یا چیزی مصرف کرده. بعد از یه ربع بالاخره رسیدم به باشگاه، باشگاه دو بخش بود. قسمت اول بدن‌سازی و قسمت بعدی استخر که جدا از هم بودن، من به سمت قسمت اول یعنی بدن‌سازی رفتم که دیدم مربی به بعضی‌ها ایروبیک یاد می‌ده، بعضی‌ها هم برای خودشون با وسیله ورزشی بدن‌سازی کار می‌کردن. بد از تعویض لباس دمبلی برداشتم و شروع به ورزش کردن شدم. بعد از کلی ورزش و عرق کردن به سمت حموم استخر رفتم و یه دوش پنج دقیقه گرفتم تا به استخر برم، بد از دوش به استخر رفتم، مربی رو صدا کردم و ازش خواستم تا چندتا ورزش داخل استخر بهم یاد بده. هر حرکتی که مربی گفت رو انجام دادم و بعد از تموم شدن ورزش شروع کردم به شنا کردن. بعد از کلی شنا اونقدر خسته شدم که نای بلند شدن نداشتم، با هر سختی بود خودم‌ و به لبه‌ی استخر رسوندم و لباس شنام رو با مانتو تعویض کردم و از باشگاه بیرون زدم، حسابی عرق کردم باید دوش می‌گرفتم. وقتی رسیدم خونه یه سلام کوتاهی به هردو کردم و وارد اتاقم شدم. رفتم حموم برم، تا عرقی که حاصله ورزش بود، بره بد یه ساعت از حموم در اومدم. بعد از پوشیدن لباس خواب، خودم رو، روی تخت انداخت‌م و به اون ماشینی که عمدا می‌خواست بهم بزنه فکر کردم، چیز مهمی نبود، ولی نمی‌دونم چرا از ذهنم نمی‌رفت.
  7. #part8 ولی نمی‌شه من نمی‌تونم. مادرم رو تنها ول کنم و ترکیه برم، چون خانواده مادرم این‌جا بودن و دوست نداشت، از خانوادش دست بکشه، ولی خانواده پدرم کلاً تو ترکیه‌‌ هستن. برای تشکر به سلین زنگ زدم که بعد از کلی بوق زدن برداشت. - سلام خوبی؟ سلین که هنوز متوجه نشده بود منم بعد از فهمیدن یه جیغ فرابنفشی کشید که گوشم سوت کشید و جواب داد: -‌ آنا! خودتی دلم برات تنگ شده گاو، من خوبم تو چطوری؟ -‌ مرسی که من به یادت بودم! من هم خوبم، راستی تو دیگه پیر شدی، نباید حرف زشتی بزنی! -‌ چی پیر، پیر تویی فقط دو سال ازت بزرگ‌ترم اگه دستم بهت برسه، می‌کشمت! مگه می‌شه من به یاد آجی کوچولوم نباشم. -‌ به قول خودت فقط دو سال ازم بزرگ‌تری، پس کوچولو، عمته، راستی چخبر از عمه و شوهر عمه بهشون سلام برسون. -‌ باشه عزیزم، توهم به دایی و زن دایی سلام برسون، مراقب خودت باش، بای-بای. بعد از حرف زدن با سلین لبخند به لب‌هام اومد من این دختر برام پیش از حد عزیز بود. من و تانیا هم سن بودیم، البته همسن نمیشه گفت تانیا بااینکه مثل من سال اول دانشگاهشه اما ازمن چند ماه کوچیک‌تره اونم به‌خاطد اینه که نیمه اوله و من نیمه دوم. فقط اون سه ماه از من بزرگ‌تر بود، ولی سلین دو سال از هر دوتامون بزرگ‌تر بود. حالا نوبت تانیا بود، که بهش زنگ بزنم. تانیا که انگار منتظر تماس من بود فوری جواب داد و قبل از اینکه من حرفی بزنم، گفت: -‌ سلام! عشق خودم دلم برات تنگ شده، کره‌خر بی‌وفا شدی رفت! خنده‌م گرفت، تانیا نسبت به من و سلین خیلی شیطون بود و من این شیطونی کردن‌هاش و زیادی دوست دارم، چون باعث می‌شه از آنا سرد و بی‌روح به آنا خوش‌حال تبدیل بشم، این دختر می‌تونست من رو خوش‌حال کنه. -‌ سلام، تانیا جون حالت خوبه؟ همیشه آدم قبل فحش دادن حال اون طرف و می‌پرسه، بی‌وفا عمته، دل من هم برات تنگ شده، دلبر! بعد از کلی حرف زدن و تشکر کردن واسه این‌ که به یاد من بود. قطع کردم و با روحیه شاد از اتاقم خارج شدم. همیشه همین بود این دوتا می‌دونستن، چطوری حال‌ من رو خوب کنن. دیدم مامان و بابا هر دو نشستن تو پذیرایی دارن حرف می‌زنن قبل این که من و ببینن با صدای بلند گفتم: -‌ جمعتون، جمعه گلتون کمه! وقتی کلمه گل رو گفتم؛ به خودم اشاره کردم که هر دو خندیدن. بابا رو به من گفت: -‌ دخترم! قبل از این که تو بیای من هم می‌خواستم بیام پیشت، یکم پیش داداش آریات زنگ زد.
  8. #منکوب‌ #part7 به سمت حموم رفتم و لگن‌‌ رو پر از آب‌گرم کردم. شامپو رو ریختم داخل آب؛ داخل لگن رفتم. چند حس هم‌زمان بهم نفوذ کرد؛ آرامش روحی و روانی، جسمی و... باعث می‌شد خستگی که چند وقت بود داشتم، از بین بره. با شامپویی که داخل لگن ریخته بودم حباب درست کردم. درست مثل بچه‌ها آب بازی می‌کردم. بی‌خیال درست کردن حباب شدم. داخل لگن، دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد. * با صدای تق-تق در از خواب پریدم که با شنیدن، صدای مامان که می‌گفت: -‌ دخترم! سه ساعته داخل حموم خوابیدی. اوف، درست مثل خروس بی‌محل بود. از خواب ناز بیدارم کرد. -‌ اوف! مامان از خواب بیدارم کردی. آب‌ بکشم بیرون میام. دیگه صدایی ازش نشنیدم‌ بعد از شستن خودم از حموم اومدم بیرون و لباس‌های راحتی که آماده گذاشته بودم، پوشیدم. خودم رو انداختم روی تخت و گوشیم رو از شارژ در آوردم. صدرصد شده بود. وارد گپی که سارینا عضوم کرده بود شدم و یه 《سلامی》 تایپ کردم. کسایی که آنلاین بودن، جواب دادن. همین‌طوری که داخل گپ بودم دیدم، کامیار درحال نوشتنه که بالاخره پیامش اومد، که《 سلام》 کرده بود. من روی پیامش ریپ زدم و براش تایپ کردم، 《 چرا این‌قدر کند تایپ کردی؟》 که بلافاصله جواب داد که 《دستم بنده.》 بی‌خیال گپ شدم. من به گپ هیچ علاقه‌ای نداشتم، از این گپ‌ هم به خاطر سارینا لف ندادم. گوشی و گذاشتم کنار و رفتم سراغ لب‌تاپ یه ایمیل از طرف بهترین کسم، سلین داشتم. سلین دخترعمه‌ی منه با اینکه ترکیه است. ولی من خیلی دوسش دارم و مثل خواهرمِ، سلین و حتی بیشتر از دوکله پوک‌ها دوست دارم. ایمیل‌ رو بازکردم، یه فیلم ظاهر شد. فیلم خودش بود، عه تانیا‌ هم باهاش بود! تانیا دختر عموم بود، تانیا هم مثل سلین دوست داشتم. با اینکه از این دو دور بودم، ولی جوری با هم صمیمی بودیم؛ که انگار با هم هستیم. فیلمی که ایمیل کرده بود، این بود که تانیا و سلین یه کاپ کیک داشتن، شمع‌های کاپ کیک و فوت کردن و هر‌ دو با هم شعر تولدت مبارک و واسم خوندن و بیست ساله شدنم رو بهم تبریک گفتن؛ این کاپ کیک برای این بود که حسرت دوریشون رو نکشم و فکر کنم توی جشنی که گرفتن منم حضور دارم
  9. #منکوب‌ #part6 بعد از کلی خوش‌گذرونی با مامان و بابام، به هر دوشون شب‌بخیری گفتم و به سمت اتاقم رفتم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت دو و نیم شب بود. فردا دانشگاه داشتم پس بهتر بود زود بخوابم... به طرف دستشویی اتاقم رفتم و بعد از مسواک زدن و روتین پوستی، خودم رو روی تخت انداختم؛ ولی خوابم نمی‌اومد. با صدای تکراری تیک‌تاک ساعت که برام مثل لالایی چشم‌هام گرم شد و به خواب عمیق رفتم. * صبح با تابش نور که مستقیم به چشم‌هام می‌خورد، از خواب بیدار شدم. با یادآوری اینکه امروز دانشگاه دارم، مثل جن‌زده‌ها از خواب پریدم. بعد از شستن دست و صورتم، به طرف آشپزخونه رفتم و دیدم که مامان و بابا صبحونه میخوردن منم پیششون نشستم و صبح‌بخیری گفتم، اون‌ها هم با لبخند جوابم رو دادن. چون عجله داشتم، فوری بعد از خوردن آب‌پرتغال، بلند شدم که مامان لقمه‌‌ای جلوم گرفت و بهم داد. تشکری کردم و از خونه خارج شدم، سوار ماشینم شدم و لقمم رو تو ماشین خوردم. بعد از کلی گاز دادن بالاخره به دانشگاه رسیدم. کامیار، مارینا وسارینا منتظر من بودن. بعد از سلام علیک، همه به سمت کلاسامون رفتیم. من مثل همیشه نفر اول و کاملاً سرد و خشک وارد کلاس شدم، حتی کوچک‌ترین نگاه هم به بقیه دانشجوها نکردم و به سمت آخر کلاس رفتم، کامیار پیش من نشست و دوکله‌پوک‌هم[مارینا وسارینا] جلوی ما نشستن بعد مدتی صبر کردن بالاخره کلاس تموم شد. با اینکه به معماری علاقه داشتم ولی تو کلاس حسینی، حوصله‌م به شدت سر می‌رفت. به سمت بچه ها رفتم و رو بهشون گفتم: -‌ بچه ها! یه ساعت دیگ کلاس داریم بریم کافه بغل دانشگاه، وقت نداریم بریم جای همیشگی! بچه‌ها هم برای تایید حرفم، سری تکون دادن و‌ با هم به کافه رفتیم. دنج‌ترین جا رو انتخاب کردیم و هرکی چیزی رو سفارش داد، این یک ساعت هم با کلی شوخی و خنده گذشت، کامیار حساب کرد و به دانشگاه برگشتیم. این کلاس هم تموم شد. بعد از خدافظی با بچه‌ها، سوار ماشینم شدم و به‌ سمت خونه حرکت کردم. با کلید در و باز کردم، طبق معمول مامانم دانشگاه بود. ولی بابا کجاست؟ حداقل الان که از ترکیه برگشته، می‌تونست خونه بمونه و استراحت کنه! بی‌خیال همه اینا شدم، حسابی خسته بودم و به یه دوش آب‌گرم احتیاج داشتم.
  10. #منکوب‌ #part5 همه با‌‌هم شمع‌ها رو فوت کردیم. بعد از کلی شادی و خنده بالاخره وقت برگشتن‌ بود. چند نفر از بچه‌هایی که ماشین نداشتن رو با خودم سوار کردم، تو ماشین‌ باهم آهنگ خوندیم و کلی خوش‌گذروندیم. ساعت تقریبا ده و نیم شب بود، نیم ساعت کشید تا بقیه رو به محل مورد نظرشون پیاده کنم. تقریبا ساعت یازده بود که به خونه رسیدم. خونه حسابی تاریک بود، یعنی مامانم کجا رفته؟ هر چقدر صداش زدم جواب نداد. چراغ‌‌های کل خونه خاموش بود و کسی یا چیزی دیده نمی‌شد. ناگهان کل برق‌ها روشن شدن و آهنگ تولدت مبارک از باند پخش شد. دست مردونه‌ی چشم‌هام و گرفت، این دست متعلق به بابام بود. بابام از ترکیه به‌ خاطر تولدم اومده ایران یا کار واسش پیش اومده؟ با شگفتی اسمش رو صدا زدم. -‌ بابا. -‌ جونم، دخترقشنگم تولدت مبارک اگه پیرهم بشی باز هم دختر کوچولو‌ی منی. باورم نمی‌شد، از خوشحالی زیاد، اشک توی چشم‌هام حلقه زد. دلم بیش از حد واسه مردی که جلوم وایستاده، تنگ شده بود. بغلش کردم، بابا دستش و بالا آورد و شروع به نوازش موهام کرد. -‌ باباجونم، چی‌شد که اومدی؟ اون هم بی‌خبر، اتفاقی افتاده؟ -‌ نه عزیزم، چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ خواستم سوپرایزتون کنم. در‌ همین حین مادرم از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن شاکی زمزمه کرد: -‌از راه نرسیده مادرت رو فراموش کردی؟ نو که میاد به بازار کهنه می‌شه دل آزار؟ بعد از زدن این حرف اومد کنار من نشست؛ طوری که من وسط بابا و مامانم بودم. هر دوتاشون رو بغل کردم و گفتم: -‌ مگه می‌شه شما رو فراموش کنم؟ هر دوتاتون جون من هستید. بعد از‌ خوردن شام خانوادگی که خیلی وقت بود تجربه‌اش نکردن بودم، یهو انگار چیزی یادم اومده مثل برق گرفته‌ها از جام بلند شدم که مامان و بابا با تعجب نگاهم کردن. بیخیال تعجب‌شون شدم و رو به بابا گفتم: -‌ راستی بابا، داداش‌هام کجان؟ اون‌ها چرا نیومدن؟ -‌ دخترم من که نمی‌تونستم شرکت رو ول کنم؛ باید یکی حواسش به شرکت باشه دیگه! -‌ آخه خیلی دلم واسشون تنگ شده، حتی بهم تبریک‌ هم نگفتن. بعد از یک ساعت صحبت کردن با مامان و بابا نوبت کادوهاشون بود‌. پدرم مثل همیشه با چیزی که می‌خرید آدم و شگفت‌زده می‌کرد. مامانم برام یک نیم‌ست طلا تک نگین و بابام یه کارت هدیه، باکس شکلاتی و چاپ‌گر عکس، خریده بود. از هردو تشکر کردم، برای من کادو مهم نبود، برای من این اهمیت داشت که به یادم بودن؛ ولی مامان خیلی خوب نقش بازی کرد که باور کنم تولدم رو فراموش کرده.
  11. #منکوب‌ #part4 از اتاقم بیرون اومدم، با لحن سردی باهاش خداحافظی کردم، از اینکه روز تولدت من رو فراموش کرده خیلی ازش دلخور بودم. به طرف پارکینگ حرکت کردم و به سمت ماشین بنز آلبالوییم که کادوی پارسال پدرم بود، رفتم. پارسال پدرم، روز تولدم حضور نداشت، ولی هدیش به دستم رسیده بود، خدا می‌دونه امسال واسم چی خریده. آهنگ عیمان رو زدم: «ازهمون اولش، خیلی بینمون فرق بود. من عاشق بارون بودم، اون عاشق برف بود. من خیلی آروم بودم، اون خیلی پرحرف بود... » درحال رانندگی بودم، آهنگ رو هم لب‌خونی می‌کردم که بالاخره بعد از بیست دقیقه رانندگی، به جای همیشگی قرارمون رسیدم؛ ولی کسی اون‌جا نبود. چون مارینا توی تماس‌ها ردیف اول بود، با اعصبانیت بهش زنگ زدم که به دو بوق نرسیده، فوراً جواب داد: -‌ الو؟ -‌ الو و کوفت، کاشتی؟ چرا نیومدین‌؟ ها؟ -‌ من نکاشتمت، مگه من آدرس بهت دادم؟ تو که گوشی رو قطع کردی نذاشتی آدرس بگم. حتما چون قطع کرده بودم، از لج من رفته یه جای دیگه! -‌ دارم برات مارینا، چرا جای همیشگی نیومدی؟ آدرس بده. -‌ باشه داشته باش، چون دوست نداشتم. لوکیشن می‌فرستم، بوس بای. و گوشی رو قطع کرد. بعد از یک دقیقه، بالاخره لوکیشن فرستاد، دوباره سوار ماشین شدم و به سمت مقصد حرکت کردم، بالاخره بعد از یک ربع رسیدم. احمق‌ها، بااینکارشون، من چهل دقیقه فقط درحال رانندگی کردن، بودم. از ماشین پیاده شدم، روبه‌روم یه هتل لوکس بود، واسه چی هتل؟ بی‌خیال این چیزها شدم و داخل هتل رفتم که مارینا و سارینا قبل از این‌که بهم اجازه حرف زدن بدن، من رو به داخل یکی از اتاق‌ها بردن. در رو که باز کردن صدای جیغ و سوت بچه‌ها بلند شد. باید حدس می‌زدم که می‌خوان واسم تولد بگیرن. با وارد شدن من، همه بادکنک‌هاشون رو ترکوندن و شعر تولد رو واسم خوندن. تقریباً نصف دانشگاه داخل هتل بودن‌؛ من هنوز تو شوک سوپرایز بودم که سارینا گفت: - تولدت مبارک عشق من، ایشاا... صدساله بشی. می‌خواستیم پارتی بگیریم ولی خواستیم تنوع بشه. -‌ عزیزم، خیلی خوشحالم کردید، واقعا ممنونم. همه کادوهاشون رو دادن. کامیار هم که صبح کادوش رو بهم داده بود. بالاخره نوبت کیک شد؛ به جای عدد بیست و دو، به همون تعداد شمع روی کیک گذاشته بودن، قبل از این‌که شمع‌ها رو فوت کنم، آرزو کردم و رو به همه بچه‌ها گفتم: - شما هم آرزو کنید تا با هم فوت کنیم.
  12. .. #منکوب #part3 یه رمان برداشتم و به سمت حیاط پشتی خونه‌مون قدم برداشتم. روی تاب نشستم شروع به خوندن رمان کردم. ژانر رمان عاشقانه بود. چیزی که من برای خودم ممنوعش کرده بودم! آره! من نباید عاشق می‌شدم. چون نود درصد از پسرا به‌ خاطر پولم به من نزدیک می‌شدن. جز کامیار! اون دوست واقعی من بود. بعد ازخوندن قسمتی از رمان تا اون‌جایی که خوندم کتاب و علامت زدم تا ادامش رو بعداً بخونم از حیاط خارج شدم و به سمت پذیرایی خونه رفتم. دیدم مامانم روی مبل نشسته و داره تلوزیون نگاه می‌کنه. به سمتش رفتم و بغلش کردم و گفتم: -‌ سلام مامان‌جون، خسته نباشی خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم. چه خبر؟ -‌‌ سلام دختر قشنگم هیچ خبری نیست، خبرا دست توعه! منتظر تبریک تولدم از طرف مامانم بودم ولی زهی ‌خیال ‌باطل امروز تولدمه ولی یادش نیست. روی مبل راحتی جلوی تلویزیون نشستم و همراه مامان به فیلمی که تو تلویزیون بخش می‌شد، گاه کردیم. با هر صحنه، اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم. که صدای مامان من رو به خودم آورد. - دختر گلم، این فیلم که چیزی نیست، چیزهایی که آدم تو زندگی تجربه می‌کنه خیلی دردناک‌تر از این چیزهاست تو باید قوی باشی. با با دست‌هاش اشک روی گونه‌ام رو پاک کرد. خیلی دوست داشتم ازش بپرسم که مگه چه چیزهایی تجربه کرده. با صدای مهربانش گفت: - دختر قشنگم حالا برو صورتت رو بشور! بلند شدم و سمت چپ پذیرایی که اتاق من بود رفتم و وارد سرویس بهداشتی شدم و صورتم رو شستم و از سرویس بیرون اومدم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد زدم رو دکمه سبز که صدای مارینا بلند شد: -‌ سلام گوساله، خیلی وقته ندیدمت! دل آجی سارینام برات تنگ شده. -‌‌ اول سلام، دوما گوساله خودتی، سوما ما دیروز نه پریروز دانشگاه هم و دیدیم. چی می‌شه بگی دل من واست تنگ شده نه خواهرم سارینا، اینقغدر سخته رو راست بودن ابله؟ -‌‌ حالا هرچی خب دل من و سارینا واست تنگ شده حالا خوب شد؟ میای هم و ببینییم؟ - عزیزم حقیقت رو گفتی غرورت شکست؟ حالا که این‌قدر اصرار می‌کنی میام. بعد قبل از اینکه به مارینا فرصت جواب دادن بدم گوشی‌ رو قطع کردم. سارینا و مارینا دوقلو بودن و من از کلاس ابتدایی با اونا دوست بودم و الان هم، هر سه‌تامون معماری می‌خونیم، اونا بهترین دوست‌های من هستن. با اینکه خیلی خونگرم و اجتماعی نیستم و با هرکسی صمیمی نمی‌شم ولی با مارینا و سارینا بنا به قول من :دو کله پوک و کامیار خیلی صمیمی هستم و بهترین دوست‌های من هستن. هر سه‌تامون هوای هم‌ دیگر رو داریم و همه به دوستی ما غبطه می‌خورن. البته تو دوستی ما، همه به هم به چشم رفیق نگاه نمیکنن چون مارینا عاشق کامیار البته خودش بهم نگفته ولی از رفتارهای می‌تونم بفهمم، ولی خیلی بهم میان. گندش بزنن دیرم شد. سریع در کمد و باز کردم خب چی بپوشم؟ یه مانتو لش طوسی، یه شلور گشاد مشکی، شال زرد و کفش زرد چون تیپم لش بود، کیف لازم نبود. کمی آرایش کردم تا صورتم از بی‌روحی در بیاد. به آینه نگاه کردم. چشم‌های بادومی درشت مشکیم با ریمل دو برابر جذاب شده بود. سریع گوشیم و از میز آرایشم برداشتم.
  13. #منکوب #part2 بعد از بیست دقیقه که بارون شدیدتر شد با کامیار به کافه نزدیک اون‌جا رفتیم. طبق معمول قبل از نگاه کردن به منو، یه آب‌ پرتغال‌ با کیک شکلاتی سفارش دادم، چون عاشقش بودم. کامیارهم مثل من سفارش داد، بعد از یک ربع بالاخره گارسون سفارشمون رو آورد، بعد از خوردن آب پرتغالمون، از کافه بیرون زدیم. کامیار ماشینش رو جلوی کافه پارک کرده بود، سوار ماشینش شدیم. موقع ناراحتیم، وقتی که احساس تنهایی می‌کنم، دوست دارم به محل ناراحتی‌هام، پیاده بیام، به‌خاطر همین امروز من بی ماشین راهی بام شدم. کامیار منو رسوند خونه، در رو باز کردم. همه‌جا سوت و کور بود. -‌ مامان؟ مامان جون من اومدم خونه‌ای؟ احتمالا مامان از شدت خستگی خوابیده بود بااحساس تنهایی سمت اتاقم قدم برداشتم. حالا خوبه من مامانم رو دارم اگه اونم نبود من چیکار می‌کردم؟ وقتی وارد اتاق شدم خودم رو روی تخت سفید انداختم و به خواب عمیقی فرو رفتم. * با احساس سرد شدیدی چشم‌هام و باز کردم نمی‌تونستم از جام بلند بشم احساس می‌کردم کل استخونام گرفته، خواب بعداز ظهری هم مگه اینقدر عمیق میشه؟ با هزار جور زحمت، بالاخره موفق شدم از جام بلند بشم به سمت دستشویی رفتم بعد از شستن دست و صورتم به آینه نصب شده رو‌ دیوار نگاه کردم. چرا این‌قدر افسرده و بی روح بودم. بزرگ شدن اینطوریه؟ اگه بزرگی اینه نمیخوامش! با گذشت زمان چی باعث شد که اینقدر سرد باشم درست مثل یخ. من آنای شوخ و شیطون قبل و می‌خواستم با گذشت زمان چی شد؟ چی عوض شد که این شدم با بزرگ شدنم چی تعقییر کرد؟ این همه درونگرایی برای چیه؟ وقتی از دستشویی بیرون اومدم، به سمت میز آرایش رفتم؛ تا سعی کنم، ناخودآگاه سمت میز آرایشم رفتم و کمی سرخ و سفیدآب به صورتم مالیدم تا شاید صورتم از رنگ پریدگی در بیاد وقتی آرایشم تموم شد به خودم نگاه کردم. لبخند به لبم نشست هر چقدر که بی‌روح باشم باز خوشگل بودم و این رو نمیشد، انکارش کرد. با اعتماد به نفس خواستم از اتاقم خارج بشم که صدای پیامک گوشیم اومد بازکردم دیدم از طرفه پدرمه که نوشته: -‌ تولدت مبارک دختر قشنگم، بیست ساله شدنتم مبارک ببخشید سرم شلوغه نمی‌تونم بیام ایران، ولی سعی‌ می‌کنم به زودی برگردم، هر چقدر که می‌گم بیا ترکیه که نمیای می‌گی من عاشق تهرانم. زدم رو پاسخ و براش تایپ کردم: -‌ مرسی با اینکه سرت شلوغه، ولی بازم به یادم بودی ممنون، بله بابا جون خودت که می‌دونی من عاشق تهرانم! زدم رو ارسال و از اتاقم اومدم بیرون دیدم از اتاق خواب مامانم صدای خر و پف میاد طفلکی حتما دانشجوهاش خسته‌‌ش کردن. خیلی گرسنه بودم به سمت آشپزخونه رفتم در یخچال و باز کردم و یدونه کیک برداشتم و خوردم. از کتاب‌خونه خونمون یه کتاب رمان برداشتم و به سمت حیاط پشتی خونه‌مون رفتم، روی تاب نشستم شروع به خوندن رمان کردم، رمان عاشقونه بود.
  14. #منکوب #Part1 روبه‌روی آینه سفید اتاقم وایسادم، با دیدن خودم لبخند زدم، خیلی وقت بود که خودم رو فراموش کرده بودم اما به لطف عشقم، تونسته بودم به خودم بیام. خیلی زیبا شده بودم، پوست سفیدم زیر رژگونه قهوه‌ای برق میزد، سایه مشکی پشت پلکم چشم‌های بادومی درشتم رو بزرگ‌تر کرده بود. موهای فرم که مثل خودم سرکش بودن رو بدون اینکه با کوچک‌ترین دستگاه صاف کنم شونه زدم و آزادانه دورم رهاشون کردم. از اینه فاصله گرفتم، تا از بالا تا پایین خودم رو برانداز کنم. لباس مجلسی قهوه‌ای دکلته اندامی که با آرایشم حسابی مچ شده بود. با عشوه‌گری روی پاشنه پا چرخیدم و با صدای بلند خندیدم. فقط یک چیزی کم بود، رژ مدادی قهوه‌ای رو از روی میز آرایشی طرح چوبم برداشتم و دور لب‌هام کشیدم و با رژ مایع با تناژ قهوه‌ای کالباسی، داخلش رو پر کردم. از تو آینه بوسی برای خودم فرستادم، همه چیز تکمیل شد. تابستون بود و هوا گرم. بدون اینکه چیزی از روی لباس مجلسی بپوشم، از خونه بیرون زدم. وقتی به حیاط رسیدم چشمام رو بستم و هوای حیاط رو دمیدم. راه افتادم و سمت چپ دروازه بزرگ ویلا سر جای خودم وایسادم و به گل‌های ریز بابونه که با عشق کاشته بودمشون نگاه کردم، بعد با لبخند با دوست‌های خوبم خداحافظی کردم. سوار ماشینم شدم و راه افتادم، توی دلم ولوله به پا بود، عروسی سلین بود، سلینی که تو این مدت مرهم دردهام شده بود. از طرفی ازش خیلی دلخور بودم، ما بهترین رفیق هم بودیم، بعد اون اینطوری با عجله ازدواج کرد و مارو مثل غریبه‌ها به عروسیش دعوت کرد، من اصلا نمی‌دونم شوهر خواهرم کیه؟ اصلا کی و چطور شده که اینطوری عجله‌ای ازدواج می‌کنن. البته هرکی که هست، باید بهش گوشزد کنم که یک اشک از چشم‌های سلین رو بارونی کنه، زندگیش رو به طوفان تبدیل می‌کنم. لبخندی زدم، البته مهم نیست که به ما دیر خبر داده، مهم خوشبختی خواهرمه. بعد نیم ساعت به تالار رسیدم، بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم و به سمت ورودی تالار رفتم. در رو باز کردم. با خوشحالی و دعا برای خوشبختی سلین وارد محوطه شدم در تالار درست روبه‌روی صندلی عروس و دوماد بود، با دیدن سلین که با لباس عروس سفید پفی مثل عروسک شده بود اشک توی چشم‌هام حلقه بست. با کنجکاوی به داماد نگاه کردم اما چهره‌اش پشت ستون‌های پهن تالار محصور بود به سمت راست خم شدم تا چهره‌‌ی مردی رو که دل خواهر قشنگم رو برده ببینم، اما با دیدن مردی که تو جایگاه داماد بود دنیا روی سرم آوار شد. در همین حین صدای زنگ گوشیم بلند شد. - سلام دارم خونتون رو مصادره می‌کنن زود خودت رو برسون. #فلش‌بک روی بام تهران وایسادم و ماشین‌های زیر بام رو تماشا می‌کنم. ماشین‌هایی که همه جور آدم با هر حسی رو داخلش حمل می‌کنه. بعضی‌ها خوشحال و بعضی‌ها مثل من ناراحت هستند. با دقت به پیکانی که دختر کوچولوش رو جلو سوار کرده و باهم بستنی قیفی می‌خورن نگاه کردم، لبخندی بهشون زدم، پس حال دل آدم‌ها ربطی به ثروت و پول نداره. درسته ما پول داریم ولی خانواده پنج نفره ما هیچ وقت همگی باهم یک سر سفره ننشستن، چون پدرم به همراه داداش‌هام به خاطر شرکتشون رفتن ترکیه و من و مادرم به خاطر اینکه عاشق تهران هستیم موندیم تهران. یک لحظه به اون دختر کوچولو با موهای خرگوشی بسته حسادت کردم و دلم برای پدرم لک زد. کاش بودی بابا خیلی دل تنگتم. بابا مگه کار اینجا نبود که ما رو رها کردی؟ من هروقت احساس تنهایی و ناراحتی می‌کنم میام روی بام و از اون بالا تهران رو تماشا می‌کنم، چون اینکار خیلی آرومم می‌کنه. امروز هجده آبان و تولد بیست و دو سالگی من ولی کسی یادش نیست به همین خاطر مثل بچه‌های پنج ساله دلم گرفته و غمگینم. هوا حسابی بارونی بود، مثل چشم‌های من. درحال تماشای منظره پایین بام بودم که دستی روی چشم‌هام نشست، با انگشت‌هام دست‌های رو چشم‌هام رو لمس کردم، دستی بزرگ و مردانه، قبل از حدس زدن دست‌هاش به پایین اومدن، برگشتم و به صاحب دست خیره شدم، کامیار بود، لبخندی زدم، کامیار تنها رفیق زندگیم بود که مثل داداش‌هام، شاید هم بیشتر از اونا دوسش دارم چون تو هر مواقعی، روزهایی که حتی داداش‌هامم نیستن پشته منه. - کامیار اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی که دوست دارم وقتی اینجا میام تنها باشم. بی حرف لبخندی زد و پشتم ایستاد، دستش رو دور گردنم حلقه کرد، با دیدن گردنبند نقره‌ای تک نگین زیبا لبخندی روی لب‌هام نشست. - تولدت مبارک آنا، ایشاا صد ساله بشی.. خیلی خوشحال شدم، کامیار روز تولد من رو یادش نرفته بود. سمتش برگشتم و مرد روبه‌روم رو بغل کردم. - مرسی که هستی، اگه تو نبودی من چیکار می‌کردم.
  15. فاطمه آرمده

    کام کلام

    ### پارت ۱ روی صندلی نشسته و سرم را روی میز گذاشته بودم. خستگی تمام وجودم را فراگرفته بود و حتی توان برخاستن و رفتن به سمت تخت را نداشتم. چرا ان‌قدر خسته بودم؟ نه سر کار می‌رفتم و نه در خانه مشغول به کار بودم. پس چرا همیشه خواب‌آلود بودم؟ گویی در دنیای خواب‌هایم منتظر رویایی بودم، رویایی از جنس او! صدای قطرات باران، مثل نغمه‌ای آشنا، مرا از افکار پریشانم بیرون کشید. تنبلی‌ام مانع می‌شد، اما باران نقطه ضعف من بود. عاشق باران بودم؛ خواب نتوانست در جدال با تنبلی پیروز شود و مرا به سمت تخت بکشاند، اما صدای باران پیروز این نبرد شد و مرا به سوی پنجره کشید. بالای تخت من، پنجره‌ای بزرگ بود. پرده حریری که مادربزرگم برایم دوخته بود را کنار زدم تا بهترین صحنه زندگی‌ام، یعنی باران را ببینم. با باز کردن پنجره، شلاقی از باد بر صورتم خورد. باران بی‌قرار بر زمین می‌کوبید و زمین پوشیده از آب شده بود. نفسی عمیق کشیدم تا بوی خاک باران‌خورده را استشمام کنم؛ اما وجدان درونم به من گفت: خوشبوترین چیز دنیا، بوی عطر تن او و بعد بوی خاک نم‌دار بود. عطری که یکسال بود از آن محروم بودم. چقدر دلم می‌خواست دوباره در آغوشش پناه بگیرم، جایی که می‌توانستم تمام غم‌هایم را فراموش کنم. با دیدن بارش باران چشمانم پراز اشک شد. به این دلیل باران را دوست دارم؛ زیرا او نیز همانند من عاشق است. با بلند شدن صدای وحشتناک رعد و برق از فکر به عشق دست برداشتم. گویی ابر از اینکه من باران را عاشق پنداشتم، خشمگین شد و فریاد برآورد. قطره‌های اشکم دانه دانه پایین می‌چکیدند. دستانم را به سمت چشمانم بردم و اشک‌های دیرینه‌ام را پاک کردم. پنجره را بستم و از تخت برخاستم و دوباره به سمت میز رفتم. خواستم بنشینم که چشمم به آینه بالای میز افتاد. تصویر خسته و محزون خود را در آن دیدم؛ چشمان قهوه‌ایم غروب آفتاب را در خود حمل می‌کرد زیرا از شدت گریه فراوان قرمز شده بود. لب‌های نازکم را که به شدت خشک بود را با زبانم تر کردم. باید خواب و خستگی را کنار می‌گذاشتم. از میز قهوه‌ای دور شدم و چارقد سرخابی‌ام را برداشتم و سرم کردم. بعد از بستن چارقد، به سوی حیاط قدم گذاشتم، اما با دیدن مادرم که با ابروهای کشیده و نگران به من زل زده بود، یک قدم عقب رفتم. اکنون من بودم که با سوال به او خیره شدم. - تو این هوا کجا شال و کلاه کردی داری میری؟ اونم با این لباس! به مادرم نگاهی انداختم، او که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام پشتم بود. دستی به صورت تپل و سفیدش کشیدم و احساس گرمی و محبتش را در دلم حس کردم. چهره‌اش مانند آفتاب در روزهای سرد زمستان، گرما و نور را به وجودم می‌بخشید. - مامان جون، دارم می‌رم هوا بخورم. دستان گرم و کمی چروکش بر دستانم که روی صورتش جا خوش کرده بود، زد. - من بهت چی بگم؟ چیزی هم بگم گوش نمی‌دی که! دخترم برو اما سرما بخوری من دیونه می‌شم، می‌دونی دیگه؟ چهره مادرم برایم تداعی‌گر خیلی چیزها بود؛ حرف‌های مردم که من را ناسزا می‌نامیدند، اما مادرم مثل همیشه قهرمان زندگیم شد و با تمام وجودش در برابر آن‌ها ایستاد.
  16. فاطمه آرمده

    کام کلام

  17. نام رمان: منکوب « به معنی سختی کشیده» نام نویسنده: فاطمه آرمده ژانر: غمگین، عاشقانه خلاصه: آنا توسط دشمن دیرینه‌ش مورد تهدید قرار میگیره اما نه از مقابل بلکه بهادر قصد دارد اینبار از پشت خنجر بزنه، در موقعیت و شرایطی آنا رو از پا در بیاره که آنا اصلا متوجه مرگ تدریجیش نشه! اینبار نقشه چگونه پیش میرود؟! آنا پی به خطر می‌برد یا در دل این نفرت دنیایش را پر پر شده میابد؟! شاید شخص دیگری تغییر سپاه دهد و همه چیز را باب میل خود بچرخاند! شخصی که بی دلیل وسیله و واسطه انتقام بهادر از آنا شد. آن شخص کیست؟ مقدمه: همان روزی که فهمیدم عشق چقدر می‌تواند بد باشد، هم قلبم را به سمت و سویی دیگر کشاندم و هم چشمانم را، همان زمان که تو را کنار دیگری دیدم. اما بازگشتی و من باز نگاه دوختم، باز دل دادم باز! من که کاری به کسی نداشتم، من که بدی‌ای در حقش نکرده بودم. من که نداریم؛ این دفعه«او» را بگویم! او چرا چنین کرد؟ ارزشش را داشت؟ کسی که می‌توانست صمیمی‌ترینش را چون زباله‌ برای غریبه‌ای دور بیندازد، ارزشش را داشت؟
×
×
  • اضافه کردن...