رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

فاطمه آرمده

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    175
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطمه آرمده

  1. #منکوب #parr81 #آنا با وارد شدن سلین و دامون به کافه، بی توجه به بقیه از صندلی بلند شدیم، به خاطر یهویی بودن کارم صندلی صدای وحشتناک و دل‌‌خراشی داد. نزدیک سلین و دامون شدیم با حالت سوالی به هردو خیره شدم، من بعد ماه‌ها خودم و از حبس کردن خارج کردم و با سلین اینا قرار گذاشتم، اونا هم بدون اینکه به ما بگن از کافه رفتن، تازه قرارمون هم خراب کردن. من با چشم‌های سوالی به سلین خیره شدم، اما با احساس سنگینی نگاهی چشم‌های پر سوالم رو به اون نگاه دوختم و با چشم غرق شب دامون چشم توی چشم شدم. بی توجه به بقیه غرق نگاهه هم شده بودیم. اون به چشم‌های قهوه‌ای من و من به چشم‌های مشکی اون. پنج دقیقه بود که من و دامون به هم خیره شده بودیم، انگار من و دامون باهم توی مکانی گیر کرده بودیم که فقط دوتامون وجود داشتیم نه کس دیگه ای! نگاه اون رنگ تمنا و ترحم، نگاه من پر از سوال! معنی این نگاهش رو نفهمیدم، چرا با حالت دلسوزی به من نگاه می‌کنه؟ این نگاهش رو باید پایه‌ی چی بزارم؟ با صدای مکرر سلین که هعی صدا می‌کرد: - آنا، آنا، آنا، آنا! به خودم اومدم و از غرق شدن به چشم‌های تاریک مرد مقابلم دست برداشتم و روبه سلین کردم و گفتم: - چه خبرته؟ همش آنا آنا می‌کنی، آنا و زهر، اول سلام بعدا کلام. سلین چشم غره‌ای رفت و با لحن بی حوصله گفت: - ایش! سلام، خانم آنا فرهمند تو که تو خودت نبودی محو دامون خان شده بودی، مجبور شدم اینجوری صدات کنم. و بعد رو کرد سمت دامون و گفت: - گفته بودن چشم‌هات سگ داره اما نمی‌دونستم این چشم‌هات یه روزی پاچه‌ی آنا رو هم بگیره. کسل به سلین خیره شدم و با عصبانیت گفتم: - هیچ چشمی نمی‌تونه پاچه من رو بگیره، حتی زیباترین چشم دنیا، به جای این حرف‌ها بگو کجا رفتی رفیق نیمه راه؟! قرارمون به خاطر تو بهم ریخت، مثلا حالم خوب نبود خواستم بیام آب و هوام عوض بشه که به لطف تو ریده شد توش و تازه قرار بود دوست پسر مخفیت رو به ما معرفی کنی! این‌دفعه نوبت عصبانیت سلین بود، اون هم با صدای عصبی گفت: - ببخشید دیگه، توروخدا ببخش[ این حرفش لحن مسخره با چاشنی عصبی بود] مگه من می‌دونستم که حال دوست پسرم بد می‌شه می‌ره بیمارستان، منم چون حالم بد شد بدون خبر دادن رفتم بیمارستان پیش دوست پسرم.
  2. #منکوب #part80 پس آنا قرار عاشق بشه، عشقی پر از تعفن و تلخی، البته ببینیم این اناغ خانم چقدر نسبت به عشق حساسه، آیا عاشق دامون رادمنش می‌شه؟ فقط من تویه این بازی کثیف نسبت به یه چیزی خیلی کنجکاوم، این بازی کی به پایان می‌رسه؟! آیا این بازی پایان خوشی خواهد داشت؟! دوباره ماشین رو روشن کردم و فرمون ماشین رو با یه حرکت به سمت چپ حرکت دادم، به خاطر یهویی بودن کارم سلین به سمت من پرتاب شد و در آغوش من فرو رفت. شاید تو این اوضاع فکر کردن به این چیزا مسخره یا خودخواهانه باشه، اما سلین در آغوشم، بهترین لحظه رو برام رقم زده بود. سلین خواست از بغلم بلند بشه که با دست مانع شدم. بعد پنج دقیقه که توی بغلم بود گوشیش زنگ خورد! سلین گوشی رو جواب داد. - سلام خوبی - ... - اره حالش خوبه، نه نگران نباش، تو راهیم داریم میایم. - ... -باشه، باشه خداحافظ. با حالت سوالی به سلین خیره شدم، از نگاهم متوجه کنجکاویم شد و گفت: - آنا بود، نگران شده بود، می‌گفت که کجا موندیم و این حر‌ف‌ها! آهانی گفتم و به جلوم خیره شدم، بعد بیست دقیقه دوباره به کافه‌ای که دوستای سلین یعنی آنا و تانیا اونجا بودن رسیدیم. اصلا اینا رو یادم نبود، یادم نبود که اینا تو کافه منتظر ما هستن. سریع ماشین و پارک کردم و با سلین هم‌زمان از ماشین پیاده شدیم. وارد کافه شدیم، با ورود ما آنا و تانیا هم هم‌زمان از صندلی بلند شدن و با عجله به سمت ما اومدن. به چشم‌های قهوه‌ای آنا خیره شدم، با چه رویی به چشم‌های این دختر نگاه کردم، دختری که قراره به خاطر وجود من بدترین ضربه زندگیش رو بخوره، اگه عاشق من بشه، ضربه‌ی از بهترین دوست و عشقش می‌خوره، اما اگه عاشق من نشه این ضربه رو فقط از بهترین دوستش می‌خوره! البته شاید این کار ضربه نیست، اجبار و تهدیده که دامن گیر من و سلین شده.
  3. #منکوب #part79 وقتی از هم جدا شدیم، چشم‌های خمارم رو به چشم‌های خمار سلین دوختم که ناشی از بوسه بود. روبهش کردم و با صدای گرفته زمزمه کردم: - یعنی میگی آنا رو عاشق خودم کنم؟ من زاده شدم تا حرف تو رو، عشقم رو گوش بدم، من گوش به فرمان توام! چشمش رو از چشمام به بیرون سوق داد و باز هم سکوت کرد. صدای گرفته یه دقیقه پیشم به خاطر بوسه بود، اما الان بهتر شد، چند تا سرفه کردم، این دفعه با صدای جدی گفتم: - سلین! سکوتت رو پای چی بزارم؟ رضایت؟ تو گفتی آنا حصاری دور خودش کشیده، حصاری از جنس عشق ممنوع، پس توی این راه به کمکت احتیاج دارم، حالا تو سوال اول سکوت کردی و با سکوت جواب دادی، حالا این سوالم رو جواب بده، حاضری به من تو راه عاشق کردن دختر دایت، دوستت، خواهرت کمک کنی؟! حاضری به من تو راه عاشق کردن کسی که عشق و به خودش ممنوع کرده کمک کنی؟! این بار سلینم عزم خودش رو جمع کرد و بی رحمانه‌ترین جواب رو داد. - تو با گفتن کلمه دختر دایی، دوست، خواهرم، می‌خوای نشون بدی چقدر بدم و بی رحم؟ حالا جواب سوالت آره من حاضرم در ازای نجات جون خودم و ثروت تو، به قول تو دوستم، خواهرم، دخترداییم رو قربانی کنم و توی این راه به تو کمک می‌کنم که اون و عاشق خودت کنی، اما این قربانی نشانه بی رحم بودن نیست دامون باور کن، من توی این راه بی رحم نبودم، فقط از خود گذشتگی انجام ندادم، اما باز من تنها کسیم که عشقم و سراغ دوستم می‌فرستم و ریسک می‌کنم، من تنها کسیم که باخودش نمی‌گه اگه دامون عاشق دوستت شه چی؟! فکر می‌کنی بی رحمم؟ منم حالم بده، کجا دنیا نوشتن اگه از خود گذشتگی نکنی یعنی بی رحمی؟ منم فقط توی این راه از خود گذشتگی نکردم! جمله آخر رو با جیغ زد و تلنباری شد برای باریدن اشک چشم‌هاش. آنا حق داره، حصار بکشه دور خودش اونم از جنس عشق ممنوع، دورش پر گرگ هست که می‌خوان این بره یعنی آنا رو شکار کنن، اون هم از قلب و فقط به خاطر پول و ثروت!
  4. #منکوب #part78 ماشین رو پارک کردم. نفسم و بی صدا بیرون فوت کردم، شاید حق داشت، شاید هرکسی جای سلین بود، این انتخاب رو می‌کرد، ممکنه همه جون خودشون رو بیشتر از دیگران دوست داشته باشن، شاید آنا هم بود، جون خودش به دوست صمیمیش ترجیح می‌داد، اما من محکوم شدم، محکوم به جدا کردن دو دوست، اگه آنا رو عاشق خودم کنم بعدها متوجه خواهد شد که من عاشق سلینم، عاشق بهترین دوستش، اون وقت بین سلین و آنا دشمنی عمیقی شکل میگیرفت. میگن بین دوست داشتن و نفرت فقط و فقط به‌ اندازه یک تار مو فاصله هست، حالا من اگه آنا رو عاشق خودم کنم دوستی اونا به دشمنی تبدیل میشه. سلین گفت اگه آنا رو عاشق خودت بکنی اگه متوجه بشه از روی اجبار باهاش بودی، فوقش دو روز گریه می‌کنه، مگه عشق شوخی برداره که فقط با دوروز گریه تموم بشه، داریم درمورد ضربه زدن به قلب یکی صحبت می‌کنیم. به سلین میگم خودخواه در حالی که من خودم خودخواه ترم، بازم به خودم فکر می‌کنم و میگم، اگه آنا رو عاشق خودم کنم آیا عشق من و سلین خوشبختی ما رابطمون مثل قبل می‌شه؟ یا نفرت و نفرین آنا زندگی ما رو ویران می‌کنه؟ باز به فکر خودمم و رابطه‌ی که با خوشی شروع شد با خودم میگم آیا این رابطه با خوشی ادامه پیدا می‌کنه؟ سلین بهم میگه مغرور نشو شاید نتونی اون رو عاشق خودت کنی، اما من که مغرور نشدم فقط می‌خوام برای اینکه سلینم آسیب نبینه سعیم رو کنم. سلین دوباره ادامه داد. - همونطور که گفتم مغرور نشو، اون عشق و به خودش ممنوع کرده، اما خب منم تو این راه کمکت می‌کنم، کمکت می‌کنم که آنا دوست صمیمیم عاشق، عشقم بشه، شاید این کارم، کار پستی باشه، اما برای نجات جون خودم. خودت و ثروتت مجبورم! من به خاطر تو دنیا رو به آتیش می‌کشم، می‌دونی که چقدر دوستت دارم! با کلمه دوستت دارمش، آرامش دوباره بهم القاشد. خواستم جواب این حرف رو بدم اما لب...اش رو روی لب...م گذاشت و باعث شد صدام خفه بشه. چشمام بسته شد، دستم رو به لای موهاش بردم و موهاش رو نوازش کردم. بالاخره از هم سیر شدیم، چشمام رو باز کردم و لبامون از هم جدا شد.
  5. #منکوب #part77 سلین درحالی که اشک می‌ریخت و فین فین می‌کرد، جواب سوالم رو نداد و سکوت رو ترجیح داد. سوال سختی بود؟ سکوت علامت رضاست؟ یا از این سکوتش باید بترسم؟ آخه به تانیا که عاشق گارسون کافه‌ شده بود توهین کرد. حالا اگه من ثروتم رو از دست بدم و به اجبار گارسونی کار کنم، به منم توهین می‌کنه؟ دست من رو گرفت و با چشم‌های اشکی به من خیره شد. - دامون من تو رو خیلی دوست دارم و هیچ چیز این رو تغییر نمی‌ده، چیزی که الان من به خاطرش سکوت کردم، ثروت یا دارایی نبود، من اونا رو دوست ندارم، چیزی که به خاطرش سکوت کردم؛ خودم بودم، اگه طبق قرارداد پیش نری و آنا بهترین دوست من رو عاشق خودت نکنی، اگه جز ثروت، من و از دست بدی چی؟! اره من خود خواهم، خودم و بیشتر از هرکسی دوست دارم، ولی یادت باشه، اگه کسی یکی و کشته باشه، مطمئن باش بازم می‌تونه، دامون من نمی‌خوام کشته بشم، نمی‌خوام سرنوشتم مثل زن دایی بشه. سپس شدت گریه‌اش بیشتر شد، گریه‌اش دل عاشق من رو می رنجوند. از من چی می‌خواست؟! از من می‌خواست دختری رو عاشق خودم کنم که بهترین دوست خودشه؟! از من می‌خواست به خاطر جون خودش، به خاطر این که کشته نشه، خواهرش رو عاشق خودم کنم؟! داشت به خاطر خودش، بهترین دوستش رو فدا می‌کرد! درسته من توان از دست دادن سلین رو نداشتم، اگه اون و از دست بدم، خودمم از دست می‌رم، اما من اینجا متوجه یک چیزی شدم، خود خواهی، من به خاطر اینکه سلینم چیزیش نشه تا نابود نشم و سلینم به خاطر جون خودش، راضیه آنا دختر منکوب ( سختی کشیده ) رو عاشق خودم کنم! دستم رو از حصار دستش بیرون آوردم. از این کارم شوکه شد. تن صدام رو بالا بردم و با صدای لرزون گفتم: - یعنی میگی آنا رو عاشق خودم کنم؟ درحالی که عاشق بهترین دوستشم؟ اگه عاشقم بشه و بفهمه من به سلین دختر دایش حس دارم، چیکار کنه؟ دیوونه! نابود نمی‌شه؟! تو میگی برای اینکه خودم و تو نابود نشیم، آنا رو نابود کنیم، این خود خواهی نیست؟ البته منم خود خواهم که به خاطر اینکه تو رو داشته باشم هر کاری می‌کنم، حالا تویی که بهترین دوستت رو فدا می‌کنی، آنا مگه چیه من می‌شه؟ اون تویی که عشق منی و به حرفت گوش میدم. سلین چشماش رو از من گرفت، ناراحت بود. درسته سلین من خودخواه بود، اما بالاخره هر چیم باشه، آنا بهترین دوستش بود و از این‌که قرار بود، اون رو قربانی کنه ناراحت بود. با صدای گرفته زمزمه کرد. - به نظر تو، من ناراحت نیستم؟ کی دوست داره بهترین دوستش، دختر داییش، کسی که مثل خواهرشه رو قربانی کنه؟ اونم به خاطر خودش، اما من مجبورم، آره من خودخواهم و فکر کنم این خود خواهی یه روز من رو نابود کنه، اما باید خودت رو دوست داشته باشی تا بتونی دیگران و هم دوست داشته باشی، میگی آنا ناراحت می‌شه، خب فوقش دو روز گریه می‌کنه، بعدشم آنا عشق و به خودش ممنوع کرده، این قدر مغرور نشو مرد، شاید نتونی اون رو عاشق خودت کنی! ---🦋💙---
  6. #منکوب #part76 با گفتن این حرف به فکر فرو رفتم، سلین این‌قدر ترسیده بود که متوجه کاغذ سفیدی که به اون مرد دادم نشد. به دلبرم چی بگم؟ از کجا شروع کنم، بهش بگم چه قراردادی رو امضا کردم؟! اگه آنا رو عاشق خودم نکنم، آینده فقیر می‌شیم؟ دستی به موهام کشیدم و آروم گفتم: - خب راستش بهادر بعد دزدین تو یه فیلمی برام آپلود کرد و پشت سرش فوری بهم زنگ زد، گفت اگه می‌خوای عشقت دوباره به آغوشت برگرده قراردادی رو که شرکتت فرستادم رو امضا کن، من به خاطر تو راضی بودم بمیرم، امضا کردن قرارداد که چیزی نبود! فشارم رو، روی فرمون بیشتر کردم، با کنجکاوی به سمتم برگشت و گفت: - موضوع قرار داد چی بود؟ تو اون قرار داد از تو چی خواست؟ از این سوالش می‌ترسیدم، آخ به سلینم چی بگم؟ شاید بتونه بهم امید بده، شاید یه راه چاره‌ای داشته باشه. - اون قرار داد از من خواسته بود که برای آزادی تو آنا رو کسی که مثل خواهر توعه رو عاشق خودم کنم، اگه عاشق خودم نکنمش تمام داراییم رو از دست میدم، خونه ماشین و... خلاصه فقیر می‌شم. با گفتن این حرف سلین با تعجب بهم نگاه کرد، انگار که به خودش اومد با صدای لرزون زمزمه کرد: - چ... طور تونس... تی قرارداد رو ام... مضا کنی؟ می‌دون...ی آنا دوس... تمه، خواه...رمه از همه مهم تر دختر دای... یمه، چطور تونستی همچنین کاری باهاش بکنی، بهترین دوستم قراره عاشق دوست پسر من بشه؟! اگه متوجه قضیه بشه می‌دونی چی می‌شه؟ نابود می‌شه، نابود! سپس قطره اشکی از چشماش جاری شد. موقع دزدیدنش حالش اینقدر دگرگون نبود که حال الانش اینقدر افتضاح بود. یعنی اینقدر آنا رو دوست داشت؟ سپس جیغی کشید و با زجه ادامه داد: - آنا، دوست بدشانس من، مامانش به قتل رسیده تو اوج جوونی و بیست سالگی مامانش مرد و این کافی نیست از عشقم شانس نیاره؟ آخه بهادر چرا آوار زندگی هممون شدی؟ کشتن زندایی( مامان آنا) کافی نبود، لامصب از خواهر من چی می‌خوای؟! ماشین و با سرعت ترمز کردم، به خاطر ناگهانی بودن کارم لاستیک صدای ناهنجاری داد. سلین رو بغل کردم و توی گوشش آروم گفتم: - هیش! آروم باش عشق خوشگل من، من که هنوز آنا رو عاشق خودم نکردم، اگه آنا برای تو این همه با ارزشه، برای منم باارزشه، حالا سلین یه سوال از تو بپرسم؟ آیا دامون فقیر رو به همسری می پذیری؟!
  7. #منکوب #part75 احساس کردم، لباسم خیس شده، سلین رو از بغلم رها کردم‌ ديدم داره بی صدا گریه میکنه با دستم اشکاش رو پاک کردم و سر سلینم رو به سینم تکیه دادم. سلین من داشت گریه می‌کرد، شاید الان از من سوژه داری اما زمین گرده، هیچ وقت یادم نمی‌ره که عشق من رو به گریه انداختی. تاوان این کارت رو سخت پس میدی. سلین از بغلم بیرون اومد و سپس فین و فین کرد و با لحن مظلومی که باعث شد از خودم متنفر بشم که چرا نتونستم از عشقم مراقب کنم، گفت: - دامون، دامون، اون زن دایی من رو کشته، دامون من خیلی ترسیدم، اگه من هم می‌کشت. انگشتام رو به لبش نزدیک کردم و گفتم - هیش، هرگز همچین حرفی نزن، مگه میزارم آسیبی به یک یدونم برسه، اگه اتفاقی برای تو می‌افتاد، این رو خوب می‌دونی که من نابود می‌شدم. دوباره منو بغل کرد و گفت: - دامون، خیلی دلم برات تنگ شده بود، خیلی. حلقه دستم رو تنگ تر کردم و بیخ گوشش زمزمه کردم " من هم دلم برات تنگ شده بود" از هم جدا شدیم، دست هم رو گرفتیم و به سمت ماشین رفتیم، سوار ماشین شدم سلین هم جلو نشست. رو بهش گفتم: - اون عوضی کاری باهات نکرد که؟ کتک اینا نزد که! سریع چشماش رو از من دزدید و به پنجره ماشین نگاه کرد. - نه بابا فقط زندانی کرد! این حرفش دروغ بود، موقع اضطراب و دروغ همیشه نگاهش رو از من می‌دزدید. محکم از فرمون ماشین زدم و فریاد کشیدم: - د لعنتی راستش رو بگو، من تو رو از خودم بیشتر می‌شناسم، چرا پس نگاهت رو از من گرفتی؟ لعنتی بگو، چیکارت کرد؟ چه بلایی سرت آورد و من بی غیرت نتونستم نجاتت بدم! دستم روی دنده ماشین بود، دستم رو نوازش کرد و گفت: - باشه عشقم آروم باش، تو بی غیرت نیستی عشق یدونه منی، به لطف توعه من الان نجات پیدا کردم، هرگز این حرف رو نزن. سپس خم شد و روی دستم رو بوسید و با صدای لرزونی ادامه داد: - خب، راستش همین که باهاش قرار گذاشتم، شروع کردم به داد و بی داد و فحش دادن، منو که می‌شناسی، بعد یه سیلی به صورتم خوابوند، بعد دستمالی به دهنم گذاشت و بیهوشم کرد. اما اینا مهم نیست دامون، به من از لحاظ روحی آسیب زد، اون مرد قاتل زن دایی هست که من عاشقش بودم. فشار دستم رو روی فرمون بیشتر کردم جوری که رگ‌هام متورم شده بود، از عصبانیت به قرمزی می‌زدم. دوباره سرش رو برگردوند و گفت: - حالا من یه سوال دیگه بپرسم، تو چطوری من رو نجات دادی؟!
  8. #منکوب #part74 کلافه پوفی کشیدم و شماره بهادر رو از لیست تماس‌هام پیدا کردم و بهش زنگ زدم که به دو بوق نرسیده جواب داد، قبل اینکه بهش فرصت جواب دادن بدم. با صدایی بلندی که باعث شد کل اتاق بلرزه، گفتم: - مرتیکه روانی! قرار داد رو امضا کردم، سلین کجاست؟ - خوش‌حالم که در ازای آزادی عشقت، کل ثروتت رو در معرض خطر قرار دادیی، یه آدرس بهت پیامک می‌کنم، بهتره تنها بیای وگرنه جلوی چشمات سلینت می‌میره، قرارداد و با سلین مبادله می‌کنیم. بی حرف گوشی رو، روش قطع کردم و بلافاصله‌ صدای پیامک بلند شد، به آدرس نگاه کردم بی حرف از شرکت زدم بیرون و سوار ماشینم شدم. بعد چهل دقیقه به محل مورد نظر رسیدم، اونجا یه دشت پرعلف‌ بود. دشت خلوت خلوت بود. از ماشین بیرون اومدم. علف‌ها بلند بودن جوری که نصف قد من و پوشونده بودن، بعد پنج دقیقه صبر کردن، این پنج دقیقه برای من اندازه یه عمر طولانی شد، مگه می‌شد نباشه؟ سلین من از دست اون عوضی نجات پیدا می‌کنه بالاخره می‌تونم سلینم رو توی بغلم بگیرمش و محکم به خودم فشار بدمش تا توی بغلم حل بشه. بعد پنج دقیقه صبر کردن، بنز سیاهی روبه‌روی من پارک شد. مردی درشت هیکل با سر تاس از ماشین خارج شد، این بهادر بود؟ با خروج اون از ماشین من‌هم قرارداد رو از داشبورد بیرون آوردم. - بهادر، سلین کو؟ اول سلین بعد قرارداد. بعد قرار داد رو جلوی چشماش تکون دادم. بهادر شروع کرد به زر زدن و دندون‌های زرد و چرکینش نمایان شد. - من بهادر نیستم، من سگ بهادر خان هستم، رئیس دستور دادن باهم مبادله کنیم[ یعنی هم‌زمان ما قرارداد رو به اون بدیم و سلینم رو از اون بگیریم ] سگ؟ این‌قدر خوار و خفیفه که خودش رو سگ بهادر خطاب می‌کنه، با خودم فکر می‌کنم من هم اندازه این مرد بی‌عرضه‌ام که نتونستم سلین رو پیدا کنم و مجبور شدم تن به خواسته‌اش بدم. مرد در پشت ماشین رو باز کرد و سلین من پاره تن من رو از پشت ماشین بیرون آورد، سلینم پریشون بود، موهای سیاهش کلک شده بود و پراکنده بود. دستش رو با طناب بسته بودن و به خاطر گریه‌ای که کرده بود دور چشماش سیاه و داخل چشماش قرمز بود، چرا موهای سلین من پریشون بود، نکنه موهای سلین من رو اون عوضی کشیده بود؟ نزدیک اون مرد شدم و قرارداد داد رو روبه‌روش قرار دادم و از دست سلین نگه داشتم، هم‌زمان اون قرار داد رو گرفت و من سلینم رو. وقتی اون قرارداد رو گرفت بلافاصله سوار ماشین شد و از ما فاصله گرفت. من دست سلین رو باز کردم، دستش قرمز و زخم شده بود، این نشون از تلاشی بود که برای آزادی انجام می‌داد. سلین به خاطر آزادی تلاش کرده بود و زخمی شده بود، لبم رو به زخم دستش نزدیک کردم و آروم زخم روی دستش رو بوسیدم، سپس لب‌هام روی پیشونیش نشست و آروم پیشونیش رو هم بوسیدم. سلینم رو توی آغوشم گرفتم، برای یه لحظه زمان متوقف شد. انگار برای اولین بار بود، سلین رو به آغوش می‌کشم، این بغل از بغل کردن‌های دیگه لذت بخش تر بود. با به آغوش کشیدن سلین متوجه شدم چقدر دلتنگش بودم، این دو ساعت برای من چند حکم چند سال رو داشت. چشم‌هام بسته بود انگار خارج از دنیا بودم. سرم رو به سرش نزدیک کردم و عطر موهاش رو استشمام کردم با عطش موهاش رو بو می‌کشیدم چقدر دلم برای عطر موهای سلینم تنگ شده بود.
  9. #منکوب #part73 احساس خفگی می‌کردم و حالم داغون بود، با آشفتگی دستی به موهام کشیدم و سپس دست‌هام رو، روی صورتم سوق دادم. ناگهان چهره اسیر سلین که بدنش توی صندلی حصار شده بود یادم اومد و جیگرم سوخت. گفت قرار داد؟ راضیم همه چیم رو فدای سلینم کنم، سوار ماشین شدم بدون خداحافظی از بچه‌های کافه، با یه حرکت فرمون رو چرخوندم. از استرس تمام بدنم همراه عرق گز-گز می‌کرد، با عصبانیت به فرمون مشت می‌زدم، تواین حال همزمان چند حس بهم نفوذ کرده بود، استرس، ناراحتی و خشم و باعث واژگونی من شده بود. یعنی حال سلینم چطوره و در چه حالیه؟ بعد نیم ساعت گاز دادن بالاخره وارد شرکتم که از پدرم میراث برام مونده بود شدم، در سفید رو بی محابا باز کردم. و بدون توجه به صندلی ها و میزهای طوسی جلسه وارد اتاق خودم شدم که منشی سریع از جاش بلند شد و به سمت من اومد، خواست کتم رو بگیره اما با دست بهش اشاره کردم تا دنبال من نیاد، توی همین حین صدای گوشیم بلند شد. با فکر این‌که بهادره نگاه کردم اما با دیدن اسم خواهرم.... آهی از کلافگی کشیدم گوشیم رو خاموش کردم و به سمت اتاقم رفتم. روی صندلی نشستم و با دقت روی میز رو وارثی کردم، اما هرچی دقیق‌تر نگاه کردم کاغذ یا اون قرار داد زهرماری رو ندیدم با کلافگی دستام رو، روی هم قلاب کردم، که صدای در بلند شد، با صدای محکم گفتم: - بیا تو! خانم کروسی ( منشی) بود. به ترکی گفت: - آقای رادمنش، یه مرد که فکر کنم پستچی بود یه کاغذی آورد که خواست شخصا به شما بدم. با شنیدن کلمه کاغذ سراسیمه کاغذ رو از دستش بیرون کشیدم و اشاره کردم که از اتاقم بیرون بره. با نام و یاد خدا کاغذ رو باز کردم. توی کاغذ، ورقه‌ی دیگه‌ای بود که فکر کنم قرار داد داخل اونه. با دست‌های لرزون ورقه رو باز کردم، چشمام کور شده بود و با فکر به از دست دادن سلین احساس دیوونگی می‌کردم. اطلاعات قرارداد حاوی این مطالب بود ( اگه می‌خوای یه بار دیگه سلینت رو ببینی باید این قرارداد رو امضا کنی وگرنه سلینت کشته می‌شه، حالا باخودت میگی قرار داد رو به پلیس نشون میدم و سلین رو نجات میدم اما زود تر جسد سلین رو پیدا می‌کنی تا من رو، امضا کردن این قرار داد به این معنیه که در صورتی که آنا رو عاشق خودت نکنی، همه ثروتت مال من می‌شه، اگه راضی نیستی دارایت رو از دست بدی آنا رو عاشق خودت کن، آنا رو عاشق خودت می‌کنی یا همزمان ثروت و سلینت رو از دست میدی) با نگاه سرتاسری فهمیدم که قرار داد عاشق کردن آنا بود، عمل نکردن به قرار داد مساوی با از دست دادن ثروتم و امضا نکردن قرار داد، مساوی با کشته شدن سلینم. گفتم که من برای نجات سلینم هر کاری از دستم بر بیاد انجام می‌دم. خودکار آبی رو از روی میز برداشتم و قرار داد رو امضا کردم. من بین قراداد و سلینم، سلین رو انتخاب کردم، حالا بین ثروت و عاشق کردن بهترین دوستِ عشقم، یعنی آنا، کدوم رو انتخاب کنم؟ ---🦋💙---
  10. #منکوب #part72 با دیدن فیلم, چشمام از ترس تیره شد. سلین من توی انباری بود و با چسب دهنش رو بسته بودن. سلین من نمی‌تونست از جاش تکون بخوره، چون دست و پاهاش با طناب بسته شده بود. موهای خوش حالت سلین من پریشون بود، ناخودآگاه قطره اشکی از چشمام چکید، سلین من تو قفس گیر کرده بود و من پیشش نبودم، سلین سعی می‌کرد فرار کنه اما دست و پاهاش با طناب به صندلی بسته شده بود، فریاد می‌زد اما به خاطر چسب روی دهنش صداش خفه می‌شد، از ترس و نگرانی کل صورتم عرق کرده بود، دستم رو مشت کردم و دوباره از اول فیلم رو پلی کردم‌، تا نفرتم نسبت به بهادر قوی تر بشه تا راحت تر بتونم ازش انتقام بگیرم. روی تصویر سلینم استپ زدم، دومین قطره اشک از چشمام رها شد و پشت سرش قطره سوم، چهارم و... و دیگه گریم قطره اشک نبود؛ نعره می‌زدم هق میزدم، میگن مرد نباید گریه کنه، اما مرد هم انسانه، گریه می‌کنه به خصوص که همه زندگیش، در حصار غریبه‌ی آشناست. الان وقت گریه و ادای پشیمانی نبود وقت این بود که سلینم دوباره به آغوش من برگرده. به بهادر زنگ زدم، انگار منتظر تماسم بود به یه بوق نرسیده، جواب داد. - مشتاق شنیدن دوباره صدات، دامون. دستی به موهای عرق کرد‌م، کشیدم و با صدای که از عصبانیت می‌لرزید گفتم: - سلین من کجاست مرتیکه؟ چه بلایی سر سلین آوردی؟ خدا شاهده اگه یه تار از موهای دلبر من کم بشه، کل موهات رو میکَنم، اگه زخمی شده باشه، می‌کشمت، اگه ترسیده باشه، کابوس شبانت می‌شم. می‌دونی که چیزی بدتر از مردی که عزیزش رو ازدست بده نیست؟! صدای قهقهه‌اش از پشت تلفن شنیده شد. بعد از کلی قهقهه و بازی با روح و روانم سوت بلندی زد و به حالت آواز گفت: - می‌بینم که دل تنگ یارت شدی دلدار. و به حالت جدی ادامه داد: - مرتیکه، فعلا که من کابوس توام، می‌دونم تو گناهی نداری، هدف من آناست، اما من به خاطر هدفم، شده کابوس همه می‌شم، راستی جای معشوقت امنه، اما همین‌طوری امن نمی‌مونه، فقط به یه شرطی امن می‌مونه. نعره بلندی زدم و گفتم: - خدا لعنتتون کنه که آوار شدین تو زندگیمون، چی میخای از من لعنتی؟ از من چی میخوای؟ چه شرطی مرتیکه؟ تک سرفه‌ای زد. - گوش‌هام کر شد، خب-خب بریم سراغ شرط، او...م شرط من چی بود؟ آها قراردادی واست توی شرکت پست کردم، قرارداد رو امضا کن، کل شرطی توش نوشته شده. با خنده ادامه داد: - موفق باشی رفیق قدیمی، ببخشید تو رو هم به دردسر انداختم. بعد این حرف تلفن رو قطع کرد و صدای بوق به گوشم خورد.
  11. #منکوب #part71 من هنوز تو شوک بودم. اون مرد دیونه تمام عیار بود، از دیوونگی این حرف رو زد یا واقعا قاتل مادر آناست؟ این دیوونگی نیست روانی بودنه محض. سلین با چشم‌هایی که مردمکشون می‌لرزید به گوشی نگاه می‌کرد. با بهت نگاهی بهم انداخت و با چشم‌های اشکی، گفت: - ای... ن چی داش...ت می‌گف...ت ؟ زن دایم. به قتل رس...یده؟ من توان گفتن چیزی رو نداشتم؛ مطمئنم بهادر این حرف رو الکی زده، آخه کدوم قاتلی خودش رو لو میده؟ با دوتا دستم صورت سلین رو گرفتم و گفتم: - عشقم! مگه چنین چیزی ممکنه؟! مگه آدم قاتل خودش رو لو میده؟ با یکی از دست‌هام اشک‌های سلینم رو پاک کردم، کسی حق نداشت اشک‌های عشقم من رو در بریزه. بهادر سخت تاوان این قطره اشک رو پس میده. سلین دست من رو پس زد و دماغش رو بالا کشید و داد زد: - خب اون رو دروغ می‌گه، منظورش از عاشق کردن و این چرت و پرتا چی بود؟ ها؟ اون به چه حقی از تو خواست آنا رو عاشق خودت بکنی؟ اینم دروغ بود؟ سرم رو پایین انداختم بهش چی می‌گفتم؟ سکوت کردم، سکوتم پر حرف بود وقتی سکوت من رو دید، گفت: - هه سکوت علامت رضاست، فهمیدم. دوباره چشمش رو به گوشیم سوق داد، اما دست‌های من رو از توی دستش آزاد کرد و به خیابون نگاه کرد. از شانس بد یه تاکسی هم در حال گذر از خیابون بود. برای تاکسی دستش رو بلند کرد و سوار تاکسی شد و رفت و من مات و مبهوت به جای خالی سلین خیره شدم. انگار همه دست به دست هم داده بودن تا سلین از جلوی چشمم محو بشه. من که هنوز توی شوک بودم، به خودم اومدم. سلین کجا رفت؟ دوباره تو ذهنم صدای شوم بهادر که به سلین گفت« می‌خوای قاتل زن عموت رو ببینی» تکرار شد. پس صدای اون پیامک، آدرس بود؟ اگه بلایی سر سلینم بیاره چی؟! بهتره حداقل یه کار رو درست انجام بدم، با وقت تلف کردن باعث می‌شم آنا هم شک کنه. با بیزاری وارد کافه شدم که با چهارتا چشم به کنجکاو رو به رو شدم این چشم مطلق به آنا و تانیا بود، قبل اینکه حرفی بزنن فوری دست به کار شدم و دروغی تلنبار کردم. - دوست آنا تصادف کرد، سلین با عجله رفت و از من خواست به جای اون از شما معذرت خواهی کنم. اما آنا باهوش‌تر از این حرف ها بود. - خب آقا دامون آدرس بیمارستانی که رفت رو بگین تا سلین رو تنها نزاریم. با استرس کلافه دستی به موهام کشیدم الان سلین نیم ساعته رفته، یعنی آدرس نزدیک به کافه بود؟ یهو یادم افتاد که به سوال آنا جواب ندادم، اما قبل اینکه جوابی بهش بدم صدای پیامک گوشیم بلند شد، بدون اینکه جوابی به آنا بدم با معذرت خواهی اون‌جارو ترک کردم. پیام بهونه خوبی برای ترک کردن کافه بود، راستی بهم پیامک دادن، بهتر بود چک می‌کردم. با دیدن شماره بهادر اخمی کردم. پیامش رو باز کردم که دیدم فیلمی آپلود کرده، با ترس فیلم رو دانلود کردم و با دیدن فیلم چشمام از ترس تیره شد. ---🦋💙---
  12. نام رمان: منکوب به معنای سختی کشیده ] نام نویسنده: فاطمه آرمده ژانر: عاشقانه، غمگین خلاصه: «آنا فکر می‌کرد فرار کرده است؛ اما او فقط به درونِ دام رفته بود. در دنیایی که دشمنانش در لباسِ دوستانش پنهان شده‌اند، هر لبخندی می‌تواند یک تهدید و هر آغوش، یک تله باشد. وقتی حقیقتِ مرگ مادرش با خون نوشته شده، او باید انتخاب کند: یا در میانه‌ی این خیانت‌ها نابود شود، یا از خاکسترِ گذشته، انتقامی بسازد که هیچ‌کس را رها نخواهد کرد.» مقدمه: همان روزی که فهمیدم عشق چقدر می‌تواند بد باشد، هم قلبم را به سمت و سویی دیگر کشاندم و هم چشمانم را، همان زمان که تو را کنار دیگری دیدم. اما بازگشتی و من باز نگاه دوختم، باز دل دادم باز! من که کاری به کسی نداشتم، من که بدی‌ای در حقش نکرده بودم. من که نداریم؛ این دفعه«او» را بگویم! او چرا چنین کرد؟ ارزشش را داشت؟ کسی که می‌توانست صمیمی‌ترینش را چون زباله‌ برای غریبه‌ای دور بیندازد، ارزشش را داشت؟ https://forum.98ia.net/topic/5855-رمان-منکوب-فاطمه-آرمده-کاربر-انجمن-نودهشتیا
  13. #منکوب #part70 - سلین خانم، واقعا که عشقت رو هنوز به دوست عزیزت آنا معرفی نکردی؟ این که خیلی به نفع منِ‌. آب دهنم رو با صدا قورت دادم، چشمای سلین از تعجب گرد شد، خواست چیزی بگه که بهادر زودتر دست به کار شد. - می‌دونم می‌خوای بپرسی، از کجا آنا رو می‌شناسم، در حالی که نباید این رو بپرسی؛ سوال اصلی اینِ، ارتباط آنا و دامون بهم چیه؟! البته حق پرسیدن یه سوال دیگه‌ام داری، درخواستی که من از دامون دارم، چه ارتباطی با آنا داره؟! کوچولو حق پرسیدن هیچ سوالی جز این دوتا رو نداری! این مرد چطور جرات می‌کرد با سلین من اینطور رفتار کنه، خودم رو جمع جور کردم الان وقت این بود که حق این مرد رو بزارم کف دستش، اما سلین که از عصبانیت قرمز شده بود، دادی کشید و قبل از اینکه من عصبانیتم رو بهش نشون بدم، گفت: - مرتیکه چطور جرات می‌کنی این‌طوری بامن حرف بزنی؟ خودت رو چی فرض کردی؟ آنا دوست منه و دامون دوست پسر منه همه چی اونا به من مربوطه، اوکی؟! عاشق این اخلاق سلین بودم، همه دخترها دوست دارن سیندرلایی باشن که یه پسر اونا رو از وضعیتی که هستن نجات بده، اما سلین من قوی بود، خودش از پس خودش بر می اومد. لب‌تر کردم، دست‌های سلین رو گرفتم دهنم باز شد تا حرفی بزنه که با حرف بعدی بهادر ترکیب شد. - خب حالا که شما سوالی نداری، من خودم جواب‌های سوال‌های اجباری رو میدم، من از اون خواستم تا آنا رو عاشق خودش بکنه، منظورم دوستِ عزیزته، اما دامون به خاطر وجود تو درخواست من رو رد کرد، گفت که عاشق سلینم، براش می‌میرم و... هزار چرت و پرت دیگه! به چهره‌ی سلین نگاه کردم قرمز شده بود، لب‌هاش رو گاز می‌گرفت. یهو نفهمیدم چی شد، اما صدای قهقهه‌اش بلند شد؛ پس این قرمزی و گاز گرفتن لب‌هاش نشانه عصبانیت نبود! سلین که قهقه‌اش شدت گرفته بود، با صدای مملوع از خنده گفت: - وای، دل... م، دام... مون، دوستت خ... خیلی شوخ طبع ح... تما با من آش...ناش کن. آقا به...ادر فق...ط یه سو...ال آن...ا رو از کج...ا می‌شن...اسی؟ بعد یه چیزی بهتون بگم شوخی که کردین خیلی خنده دار بود، اما زیاد شوخی جالبی نبود، شوخی چندشی بود. بهادر تک خنده‌ای زد و گفت: - می‌دونم خنده دار بود، اما من شوخی نکردم! درخواست من بوی حقیقت نمی‌داد؟ خب بریم جواب سوالت رو بدم، البته قرار بود، اگه جز اون دوتا سوال، سوال دیگه‌‌ای به پرسی جواب رو ندم، اما اونقدری آقا هستم که لطف کنم، جواب سوال بانوی زیبایی مثل شما رو بدم، می‌دونی من آنا رو که خیلی خوب می‌شناسم، اما اون من رو بهتر می‌شناسه چون من قاتل روح و روان اونم. قهقه ترسناکی زد، این خنده ترسناک، بوی نفرت و تهدید داشت؛ این حرفش بسنده نبود که با حرف آخرش تیر خلاص رو زد. - البته من فقط قاتل این‌ها نیستم، من قاتل مادرش هم هستم، من کسی هستم که زندگی آنا رو ویران کرد و ویران‌تر خواهد کرد، حالا یه سوال من می‌پرسم حاظری قاتل روح کسی که مثل خواهرته و قاتل زن عموت رو ببینی؟ بعد تلفن رو قطع کرد که یه ثانیه نکشید که صدای پیامک گوشیم بلند شد. اما گوشی کاملا دست سلین بود و من متوجه پیامی که فرستاده بود نشدم. ---🦋💙---
  14. #منکوب #part69 صدای نافذش هوش از سرم برد، باصدای گیراش، باصدای دلبرش که با همین صدا چهار سال پیش دل من رو برد، گفت: - دامون. وقتی با صدای زیباش اسمم رو صدا کرد، عاشق اسمم شدم، سلین دختر تو با دل مغرور دامون چه کردی؟ یهو به خودم اومدم، من چطور به دلبرم بگم که دوست قدیمیم ازم در خواست کرده تا بهترین دوست که مثل خواهرته رو عاشق خودم کنم شرم آور نیست؟ دستش رو جلوی من تکون داد و ادامه داد: - عزیزم! یه ساعته بیرونی، قراره به دوست‌هام معرفیت کنم بیا دیگه. صدای سوت زدن از گوشی اومد، من هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم تا خواستم چیزی بگم، صدای بهادر از توی گوشی بلند شد. - دامون خان، حالا جمعمون جمعِ، دلبری که میگفتی این بود؟ به‌خاطر این دختر درخواستم رو رد می‌کنی؟ بعد با صدای بلند قهقه زد، قهقه‌اش از جنس خنده نبود، ترسناک بود، من دامون آریامهر از بهادر دوست بچگیم خوف کردم، چش شده بود؟ قهقه‌ی اون، نگاه مشکوک سلین با مردمک چشمای من که در حال لرزیدن بود قاطی شده بود، سلین نذاشت حرفی بزنم خودش دست به کار شد. - دامون، یه ساعته داری حرف میزنی، عجیبه می‌دونی که قراره تورو به آنا و تانیا معرفی کنم، بعدشم این دوست عزیز کیه که باعث شد وقتمون تلف بشه. با حالت پریشون دستی به صورتم کشیدم، بالاخره حرف زدم. - یکی یدونه‌ام، دوست بچگیمه، اسمش بهادرِ بعد چند سال زنگ زده، به خاطر همون حرف زدنمون طول کشید. با چشمای کنجکاوی موهای مشکیش رو کنار زد و با لحن کنجکاو زمزمه کرد: - گفت درخواستی از تو داره، به خاطر من دست رد به درخواستش زدی، درخواستش چی بود. کلمه آخر رو آروم و با لحن کنجکاوتری بیان کرد و حال پریشون من رو آشفته تر کرده بود، الان اگه روی بهادر تلفن رو قطع می‌کردم بیشتر شک می‌کرد، چرا باید بهش دروغ بگم؟ چرا رابطه پاکمون رو که توی این چهار سال هیچ دروغی درش نبود آلوده به گناه کنم، بهتره راستش رو بگم خواستم لب باز کنم که صدای نحس بهادر بلند شد، آره برای من نحس بود، چون اون دوست بچگی نبود کسی بود که اون پیشنهاد مسخره رو به من داد.
  15. #منکوب #part68 وقتی از کافه بیرون اومدم، دوباره صدای بهادر بلند شد. - الو؟! چرا صدات نمیاد؟! تک خنده‌ای زدم و با صدایی که تعجب ازش پیدا بود، گفتم: - بعد از سیزده سال زنگ زدی، می‌گی بی وفا؟ من بی وفا نیستم، اون تو بودی که ما رو ول کردی و رفتی، من پونزده سالم بود و دوست صمیمیم رو از دست دادم، بعد تو داری حرف از بی‌وفا بودن می‌زنی، راستی شماره‌ام رو از کجا آوردی؟ صدای قهقهه‌اش شنیده شد. - مگه می‌شه شماره تورو نداشت؟ تو مدیر عامل شرکت .... هستی، حالا من یه سوال به پرسم؟ چرا باید بهادر راجع به من تحقیق کنه؟! عجیب نیست؟ شاید دلتنگ دوست بچگیش شده، بی‌حس و بی‌اعتنا با صدای مردانم، گفتم: -جانم دادش، بپرس. چند ثانیه سکوت کرد ولی باز ادامه داد: - چرا از کافه زدی بیرون؟ نمی‌خواستم مزاحمت بشم، می‌موندی خوش می‌گذروندی. تعجب کردم، بهادر استانبول بود، اونم جلوی کافه‌ای که من اونجا بودم. با بهت به سرتاسر خیابون نگاه کردم. مثل دیوونه‌ها سرم رو این‌ور اون می‌چرخوندم. - بهادر خان، من رو دیدی، می‌دونی کجام پس چرا توی کافه نیومدی؟ الان دقیقا کجایی؟ - اولا کسی توی کافه هست که زیاد از من خوشش نمیاد، دوما این‌قدر نچرخ من رو نمی‌بینی، هدف من از زنگ زدن یه چیزی دیگه بود، من از تو یه در‌خواستی دارم. بازهم متحیرم کرد، دوست پچگیم بعد از سیزده سال بهم زنگ زد، راجع به من تحقیق کرده، الان می‌دونه من کجام، خودش رو نشون نمی‌ده، تازه خواسته‌ای هم از من داره؟ اصلا هدفش از گفتن [ کسی اونجا هست که زیاد از من خوشش نمیاد] چی بود؟ مگه کسی توی کافه بهادری رو که بااینکه دوست بچگیِ منِ، الان ببینمش نمی‌شنامش رو می‌شناسه؟ با صدایی که نشه ازش فهمید که تعجب کردم ادامه دادم. - بفرما، چه خواسته‌ای؟ - آنا فرهمند می‌شناسیش؟ نگو نمی‌شناسیش که تعجب می‌کنم، اون جز دختر سیاوش فرهمند بودن، بهترین دوستِ، دوستت هم هست، حالا وقتشه خواستم رو بهت بگم، آنا فرهمند رو عاشق خودت کن. دیگه چیزی نشنیدم، درسته یه زمانی باهم دوست بودیم، اما الان برام ناشناسِ، بهادر داره بهم میگه کسی رو عاشق خودت بکن که فقط دو روز باهاش آشنا شدم. توان گفتن چیزی رو نداشتم. تازه اگه می‌شناختمش هم این بدی رو در حق هیچ دختری انجام نمی‌دم. با صدایی که مرموزی و ترسناکی ازش پیدا بود، ادامه داد: - این کارو در حق دوستت انجام می‌دی؟ جدی شدم، الان وقت تعجب نبود، حالا متوجه منظورش شدم، که می‌گفت[کسی از من توی کافه خوشش نمیاد] منظورش آنا بود، آنا چه خصومتی با بهادر داشت؟ الان وقت سکوت نبود، وقت جدی شدن بود. هم زمان دو حس بهم نفوذ کرد، یه حس تعجب یه حس مسخرگی، دوست داشتم بخندم، آره بخندم یهو یه مرد زنگ زده می‌گه فلان شخص رو عاشق خودت کن، خنده دار نیست؟ - داری چی می‌گی مرتیکه؟ من خودم عاشق یه زنی‌ام و خیلی عاشق اونم، من دوست دختر دارم فهمیدی؟ اصلا گیرم که نداشتم، این چه درخواستیِ، بااون دختر چیکار داری؟ تو مرد نیستی، نامردی هر خصومتی داشته باشی ضربه زدن از قلب یکی تاوان داره... - نه تو از درخواست من ناراحت نشدی، از اینکه یکی پنج سال ازت کوچیک‌تره ولی بهت دستور میده ناراحت شدی! بهادر کی باشه که به من دستور بده؟ اونم همچین دستور وقیحانه‌ای. می‌خواستم چیزی بگم که صدای سلین اومد، صدای دلبرم بود، صدای کسی که توی این چهار سال، جونم به جونش وصله، آره من دامون آریامهر، عاشق سلینم و اون کسی که سلین می‌خواست به دوستاش معرفی کنه، من بودم! بعد بهادرخان از من توقع داشت که دوست سلین، دوست کس که براش می‌میرم رو عاشق خودم کنم؟ ---🦋💙---
  16. #منکوب #part67 با استرس به دستم چنگ زدم، من درمواقع استرس، ناراحتی دل‌خوری دستام و نابود می‌کنم، به‌خاطر چنگی که به مچ دست و روی دستام زدم دستم خون اومد، با اکراه به سلین نگاه کردم که اونم بدون اینکه من حرفی بزنم، متوجه شد و یه دستمال به من داد. تانیا در حال حرف زدن با کارن بود، فکر کنم رئيس کارن صداش کرد و مانع حرف زدن تانیا و کارن شد چون تانیا با حالت عصبی سرجاش یعنی کنار من نشست، با حالت خنده بهش نگاه کرد اما باصدای که از میز کناری ما اومد نگاه‌م رو بهشون سوق دادم، کنار ما توی کافه چندتا دختر پسر وجود داشت که یکیشون تُنبک می‌زد و بقیشون آهنگ می‌خوندن، یاد اکیپ خودم توی تهران افتادم، اکیپی که به خاطر من این اواخر اوضای خوبی نداشت، دوستی قشنگمون که آجرهاش ریخت، یعنی الانم من می‌تونم با تانیا، سلین، کارن و دامون یه اکیپ بشیم؟ البته من نمی‌تونم که اونا رو فراموش کنم. با صدای سلین از فکر بیرون دراومدم. - حالا، وقتیم که باشه، وقت معرفی دوست پسر بنده است. همین که این حرف رو زد که گوشی دامون زنگ خورد، دامون به خاطر تماسی که دريافت کرد یکم با گوشی حرف زد اما مثل اینکه به،قسمت خصوصیش رسید( فضول خودتونین) چون یه ببخشیدی گفت و از کافه بیرون رفت، با هیجان منتظر بودم که سلین، خواهرم، همدمم، بختش و کسی رو که عاشقشه بهم معرفی کنه، اولش فکر کردم که منتظر دوست پسرشِ که بیاد بنابراین با لبخند به در نگاه کردم، یکم که گذشت صدای سلین بلند شد: - بچه‌ها دامون خیلی وقت نیست رفته؟ بهتره برم بهش یه سر بزنم. با تعجب بهش خیره شدم خواستم بهش بگم: - آخه دوست پس... نزاشت باقی حرفم رو بگم و به بیرون رفت، من وتانیا مبهوت و مقهور بهم زل زدیم #دامون داشتم به حرف‌های سلین و آنا گوش می‌دادم، پس بالاخره وقت معرفی بود، با صدای گوشیم از شنیدن حرف‌های اونا دست برداشتم و به شماره نگاه کردم شماره ناشناس بود، زدم روی دکمه سبز و گوشی رو جواب دادم: - الو سلام. - سلام. با صدای مردونه ادامه دادم. - شما؟ - بله، بازم مثل همیشه من باید باوفا باشم، منم دوست بچگیت بهادر. با شنیدن کلمه بهادر یکم به مغزم فشار آوردم، یادم اومد،ناخودآگاه لبخند زدم، بهادر دوست بچگیم بود اما یهو ناپدید شد و بدون خبر از محله رفت. به سلین نگاه کردم و با یه ببخشید از کافه زدم بیرون.
  17. #منکوب #part66 گارسون بودن مگه چه عیبی داشت؟ منی که پدرم ثروتمنده آیا برای مامانم شوهر خوبی بود؟ با یادآوری مامان قطره اشکی ریختم، اما زودی اون اشک دم دمی مزاج رو پس زدم، من قول دادم، من به مامان مهربونم قول دادم که دیگه هرگز ناراحت نباشم. درسته من خیلی تغییر کردم؛ دیگه قهقهه نمی‌زنم، از ته دل نمی‌خندم، مثل قبلاً شاد نیستم، شوخی نمی‌کنم اما... اما... حداقل یه چیزم تغییر نکرده بود، عمل به قولم، من باید تلاش کنم، حداقل این صفت رو از بین نبرم، باید مثل گذشته‌ها سرقولم بمونم. قولی که به مامان دادم رو عملی می‌کنم و سعی می‌کنم، هیچ وقتِ هیچ وقت، ناراحت نشم. لبخندی رو به تانیا زدم، خواستم بهش چیزی بگم که صدای فریاد سلین، نه تنها گوش من، بلکه گوش فلک رو هم کر، کرد. - تانیا، تو دیوونه شدی؟ جدی، جدی این پسر دوست پسرته؟ تانیا با صورت عصبی، اخم‌های درهم با دستش محکم روی میز کوبید! - چیشده؟ چون پول نداره آدم نیست؟! چون گارسون شایسته من نیست؟! سلین دِ لعنتی آخه مگه همه چی به پوله؟ باورم نمی‌شد دوستی ما سه تا، دوستی سرتاسر محبت و به دور از حسادت ما، این شکلی نبود، دوستی ما سرشار از محبت بود، ما از ته دل هم رو دوست داشتیم و باهم دو رو نبودیم برای هم خوبی می‌خواستیم. این‌بار حق با تانیا بود، مگه پول توی عشق مهمه؟ تنها چیزی که تو عشق مهمه قلب! ناراحت شدم، به‌خاطر من حداقل محیط رو آلوده نمی‌کردند. اون‌ها متوجه این بودن که تازه داره حالم خوب می‌شه، می‌دونستن که پس از مدت‌ها اومدم بیرون، چرا مراعاتم رو نمی‌کردن؟ ما سه تا بااینکه هم رو نمی‌دیدیم و از طریق مجاری ارتباط برقرار می‌کردیم، اما دوستی ما سرتاسر درک کردن بود. چیزی که تو رفاقت ما موج می‌زد فداکاری و منطق بود. دستم رو، روی گوشم گذاشتم و با صدای ضعیفی رو به هردو گفتم: - لطفا بس کنید، دیگه دارین شورش رو در میارین. تازه متوجه من شدن، تازه من رو دیدن، سلین با چشم‌های لرزون، تانیا با غمگینی به من خیره شد. با دیدن من چشم بسته با حال خراب دعوای بینشون مختوم شد. - نمی‌بینین حالم رو؟ متوجه این هستین به‌خاطر یه پسر افتادین به جون هم؟ متوجه این هستین تازه داشت حالم خوب می‌شد، اما ریدین بهش؟ به گارسونی که کنار میز ما وایساده بود و تازه متوجه شده بودم که دوست پسر تانیا خیره شدم و با لبخند بهش گفتم: - معذرت می‌خوام، برای شما دردسر درست کردیم، راستی از آشنایی باشما خوشبختم، چی صداتون کنم؟ آقا کارن یا شوهر خواهر. بعد زدن این حرف چشمکی به تانیا زدم که از خجالت مثل لبو قرمز شد، کارن خندیدن و گفت: - خواهش می‌کنم، من به سلین خانوم هم حق میدم شما ناراحت نباشید و اینکه هرجور راحتین میتونید صدام کنید، اسم شما چیه برای آشنایی؟ - اسم من آناست، بله خوشبختم. وقتی با کارن حرف زدم، طریقه حرف زدنش مودب آمیز بود، البته باحرف زدن نمیشه همه رو شناخت. من بااینکه از پوست و استخوان پدرمم تازه تواین بیست سال شناختمش. بازم پدرم یادم افتاد! کی می‌خواد این مرد از یاد من بره بیرون؟
  18. #منکوب #part65 به تانیا اشاره کردم، که اونم به عمق قضیه پی برد. از خونه سلین بیرون اومدیم و توی حیاط منتظر سلین وایسادیم که خانم، بالاخره تشریف آوردن. از حیاطم هم زدیم بیرون، تصمیم گرفتیم با ماشین من بریم، با سوئیچ قفل ماشین رو زدم، سوار ماشین شدم. سلین جلو و تانیا عقب نشست آهنگی رو پلی کردم و ماشین رو به حرکت درآوردم. یهو صدای سلین بلند شد که گفت:《 به پیچ سمت راست کافع اونجاست 》 فرمون و چرخوندم و وارد خیابون شدم، کافه خوشگلی بود و ریسه های اطراف تابلوش تو غروب خودنمایی می‌کرد و به زیباییش اضافه کرده بود. اما من خیلی به تهران عادت کرده بودم، کافه دنج من همون کافه ای که همیشه با کامیار، سارینا و مارینا می‌رفتیم، می‌مونه. نفس عمیقی کشیدم. شاید به‌خاطر وجود این دوتا، ازاین به بعد این کافه رو هم دوست داشته باشم. اما... اما می‌شه بهشون اعتماد کرد؟ صدای درونم فریاد زد:《 خاک توی سرت آنا، به دوست‌هات اعتماد نکنی به کی بکنی؟ 》 شرمنده شدم، چرا نباید بهشون اعتماد کنم، بابت فکری که دربارشون کردم به خودم نهیب زدم. سلین از ماشین پیاده شد و ما مثل دم، سالانه- سالانه پشت سرش راه افتادیم. در کافه باز بود. داخل کافه شدیم، نگاه گذری به تانیا انداختم که دیدم حالش بهتره و داره لبخند می‌زنه، من هنوز کنجکاو سه چیز بودم. کسی که سلین باهاش سه سالِ رابطه داره، کیه؟ یه کنجکاوی دیگم اینه که پدر تانیا چرا مانع رابطش با کارن می‌شه و دوست پسر تانیا، کارن کیه؟ با تکون خوردن دستی جلوی چشمام از فکر بیرون اومدم. از میز و صندلی چوبی عبور کردیم و جای دنجی برای خودمون انتخاب کردیم. سرم رو بالا آوردم و با چشم‌های سیاهی، چشم تو چشم شدم. این چشم‌ها مطلق به دامون بود، بدون هیچ حرفی و خجالتی با جدیت کامل رو به دامون گفتم: - بابت دیشب عذر می‌خوام، بیاین از اول آشنا بشیم، مثلا که هم رو نمی‌شناسیم و تازه هم رو می‌بینم، متاسفانه مثل اینکه خیلی قراره شمارو ببین، پس بهتره اولین آشنایمون از یادمون بره. دامون دست به موهای پریشونش کشید و نفس عمیقی کشید و گفت: - راستش من‌هم از تو معذرت می‌خوام یکم تند مزاج بودم دیشب، با کمال میل بیا از اول آشنا بشیم. دستش رو به سمت من دراز کرد و ادامه داد: - سلام، من دامون.... هستم، شما چی؟ لبخندی زدم من هم دستم رو دراز کردم و با دامون دست دادم دوباره به چشم‌هاش خیره شدم و زمزمه کردم. - من هم، آنا فرهمند هستم، از آشنایی باشما خوشبختم، امیدوارم دوست‌های خوبی برای هم باشیم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم. سلین کنار دامون نشسته بود و تانیا در کنار من، با اومدن گارسون سکوت توی جمع پیچید که تانیا باصدای بلند که باعث شد یک متر از جام بپرم، گفت: - خب، قرار بود ادامش رو بگم، بهت بگم که چرا بابام با رابطه من و کارن موافق نیست. تانیا به چشم‌هام نگاه کرد، با چشم‌های پر سوال، بهش خیره شدم، که یهو از جاش بلند شد. - کارن دوست پسر من! با تعجب به تانیایی که به گارسون اشاره می‌کرد، خیره شدم. هم من، هم سلین، دهنمون از تعجب باز مونده بود. حرفی نداشتم بزنم، خوب اون عاشق بود، اصلا مگه گارسونی عیبه؟
  19. #منکوب #part64 با ناراحتی به تانیا نگاه کرده‌‌ام، راستش ازش دلخور نشدم، چون حق با اون بود. اون هم یه آدم بود، اون هم حق اینو که گاهی ناراحت بشه رو داره! - تانیا ببخشید اگه ناراحتت کردم، من..ظوری نداشتم، اما خب حداقل علت ناراحتیت رو بهم بگو تا آرومت کنم. با این حرفم چشم‌هاش پراز اشک شد، با دستای که به خاطر استرس یخ زده بود، من رو بغل کرد. - آنا! من خیلی-خیلی ناراحتم، دارم کم میارم، یادته اون موقع رفته بودیم تولد دامون؟ من قبل تولد گفتم کارن یادته؟ ناراحتیم مربوط به اونه. دستم رو بالا آوردم و موهای فر تانیا رو ناز کردم، دماغش رو بالا کشید و ادامه داد. - ، من خیلی عاشقم آنا، من عاشق کارنم، درست یک ماهه که دلم رو بهش باختم درست کوتاهه اما موندگار، چون تازه یک ماه باهم تو رابطه‌ایم و تو این یک ماه تو حال روحی خوبی نداشتی بهت چیزی نگفتم. از این‌که تانیا رابطه داشت ناراحت نشدم. چون مطمئنم اگه رابطش مثل سلین طولانی بود، به من می‌گفت. حق با اون بود، من توی این یه ماه خیلی افسرده بودم، جوری که حال خودم رو نداشتم، بقیه که پیش کش. البته نمی‌تونم بگم حال داغونم کاملا خوب شده، الانم خیلی ناراحتم. اما با یک تفاوت، الان این ناراحتی رو توی خودم می‌ریزم. با صدای آروم بیخ گوش تانیا گفتم: - نه بابا چه ناراحتی؟ فقط یک سوال دیگه این رابطه یه ماهت چیش به مشکل برخورده که تو داری گریه می‌کنی؟ خب خوبه که عاشق پسری هستی و باهاش رابطه‌ام داری. لب‌هاش رو بهم فشرد و ادامه داد: - من چون خیلی عاشق کارن بودم، به پدرم معرفیش کردم، اما... اما بابام از رابطه من با اون پسر ناراضی بود. از بغلم زد بیرون، اشک‌هاش رو پاک کرد. کنجکاو شدم، عمو چرا باید از رابطه تانیا ناراضی باشه؟ همین سوال رو به زبون آوردم. - خب بابات چه مشکلی بااین پسر داره؟ چرا نمی‌زاره باهم رابطه داشته باشین؟ موهاش رو کنار زد و باصدای آروم گفت: - اونم تو کافه بهت می‌گم، به‌خاطر اینکه مشکلم رو باهات درمیون گذاشتم خیلی آروم شدم، مرسی که هستی! دوباره بغلم کرد، این دفعه من هم بغلش کردم. با یادآوری این که می‌خوایم بریم بیرون، با حالت برق زده از تخت پریدم.
  20. #منکوب #part63 با سوئیچ، قفل ماشین رو زدم و بعد روشن کردن ماشین، آهنگی پلی کردم و به سمت خونه‌ی سلین راهی شدم. بعد از یک ربع گاز دادن بالاخره رسیدم زنگ در خونشون رو زدم که در با تیکی باز شد. همین که پام رو داخل گذاشتم تو بغل یکی فرو رفتم، هی سعی می‌کردم نفس بکشم اما نمی‌شد. نفس‌هام کم کم کش دار شد، با هزار زور و فشار از بغلش بیرون اومدم با حالت عصبی و چندش به اون شخصی که من رو بغل کرده بود، خیره شدم با دیدن سلین اخم‌هام توهم رفت. قبل از این‌که بهم فرصت حرف زدن بده با صدایی که مملو از شادی بود، گفت: - عشقم، می‌دونستم میای! و دوباره بغلم کرد دوباره پسش زدم و با لحنی که چندشی ازش پیدا بود، گفتم: - ایش، به دوست پسر گرامیتم این‌همه می‌چسبی؟ و کنه بازی درمی‌اری؟ این‌جوری که ازت سرد می‌شه. با گفتن کلمه دوست پسر چشم غره‌ای بهش رفتم که منظورم رو گرفت، با حالت شرمندگی و مثل دزدی که گیر پلیس افتاده موهاش رو فیک خاروند و با لحن آروم و با سری که تا یقه‌اش فرو رفته بود، گفت: - آنا عصبی نشو لطفاً! به خدا تو این سه سال قصد گفتن اینکه رابطه دارم رو داشتم، اما نمی‌دونم چرا دامون هی طفره می‌رفت و می‌گفت فعلا به هیچ‌کس چیزی نگو، الآنم علت اینکه اجازه داده معرفیش کنم به خاطر اینه که به زودی نامزد می‌کنیم. با تعجب به تک تک حرف‌هاش گوش دادم. سه سال بود و رابطه داشت و به بهترین دوست‌هاش چیزی نگفته؟ ناراحت شدم لازم به دروغ گفتن نبود، اما خب یک جاهای هست که منطق از ناراحتی جلو می‌زنه. من در اصل نباید ناراحت بشم به هرحال دوست پسرش کسی که عاشقشه اون خواسته که سلین پنهون کنه پس نباید بی دلیل ناراحت بشم. با لحن مهربونی گفتم: - خواهری خوش‌حالم که توهم قاطی مرغ‌ها میشی، ناراحت نباش، عزیزم... بااینکه توی این دیالوگ پراز حرف بود، اما فقط تونستم این حرف رو بهش بزنم. دستم رو کشید و من دنبالش راه رفتم در اتاقش رو باز کرد. دیدم تانیا توی فکرِ! نزدیکش شدم و بیخ گوشش داد بلندی زدم که یه متر بالا پرید. - توی زمین دنبالت می‌گشتم تو آسمون‌ها پیدات کردم[ منطور از آسمون تو فکر بودنشه] به قیافش نگاه کردم اما از این ناراحت نشد که سرش داد زدم. تنها جمله‌ی که گفت این بود. - عه، بالاخره اومدی؟ با تعجب به تانیای که همیشه یه راست زر می‌زد اما الان فقط این حرف رو زد، نگاه کردم. - وا چته؟ چرا پکری؟ دستی روی موهاش کشید و بی‌حوصله لب زد. - هیچی امروز حال ندارم، بهت یادآوری کنم منم آدمم، فکر کردی من همیشه حالم خوبه؟ منم یه تایم‌هایی هست که ناراحتم خب!
  21. #منکوب #part62 امروز همه چی رو می‌فهمم، میفهمم که کی دوست پسر داره، کی نداره، امروز می‌فهمم که دوست پسر سلین کیه دوست پسر تانیا کیه؟ انقدر می‌گم امروز، واقعا امروز باهاشون برم بیرون؟ منی که اصلا حالم خوش نیست می‌تونه این بیرون رفتن حالم رو بهتر کنه؟ دوباره به ساعت نگاه کردم ساعت از دوازه روی دو سر خورده بود، من که تازه به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود، چه زود ساعت دو شد! بی‌حوصله از تخت دخترونه کالباسی بلند شدم و درِ حموم رو باز کردم و رفتم زیر دوش، تا کی باید درد و رنج رو تحمل کنم؟ من چرا باید از این ناراحت باشم که بابام متجاوزه؟ مگه من خواستم؟ مگه من خواستم که بابام آدم کثیفی باشه؟ مگه من با خواست خودم مامانم رو از دست دادم؟ آخه لعنتی گناه من چیه؟ من چه گناهی کردم که باید عذاب بکشم؟ من چقدر باید درد بی‌مادری رو تحمل کنم؟ آب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش آب سرد، حس‌ آرامش و همزمان حس ترس بهم منتقل شد، آدم مگه می‌تونه همزمان دوتا حس رو که متضاد همن رو تجربه کنه؟ بد از شست و شوی کامل خودم، از حموم بیرون زدم حوله تن پوشم رو پوشیدم و به سمت رخت کن رفتم. بعد پوشیدن لباس‌هایی که آماده کرده بودم به سمت روشویی رفتم به آینه نگاه کردم اما آینه بخار داشت و چیزی نشون نمیداد. با دستم آینه رو پاک کردم، چهره‌ام نمایان شد به چشم‌های قرمزم نگاه کردم که رنگ قرمزش به‌خاطر گریه‌ای بود که زیر دوش کردم، من زیر دوش گریه کردم تا آب جز چرک بدنم و صورتم، اشک‌هام، ضعف‌هام رو هم باخودش ببره، من تو این یک ماه داروی افسردگی خوردم، دربه‌در دنبال دارویی بودم که حال بی‌قرار من رو آروم کنه، اما دارو که همش قرص و شربت نیست، شاید دارویی که دنبالشم تانیا و سلین هستن، شاید با وجود این دوتا حال من بهبود پیدا کنه. از حموم زدم بیرون، صندلی رو از زیر میز آرایشی بیرون کشیدم و روش نشستم. سشوار رو از کشوی میز بیرون آوردم و شروع به خشک کردن بعد کلی تلاش بالاخره موهام خشک شد، امروز تصمیم داشتم موهام رو گوجه‌ای ببندم، موهام رو بستم. حالا نوبتی هم که باشه، نوبت آرایش صورتمه. صورت غمگین و پژمرده‌ام با آرایش پوشیده شد آروم-آروم از صندلی بلند شدم نوبت انتخاب لباس بود، از توی کمد یه بالای ناف زرشکی آستین حلقه‌ای با یعقه گرد و به همراه شلوار ستش که شلواری گشاد و زرشکی بود پوشیدم، از توی استند جواهراتم گردنبندی که از مامان برام یادگاری مونده بود بستم. از توی کشو، پرسینگ زنجیری نافم رو باهزار جور تقلا بستم. بالاخره تکمیل شدم لبخند فیکی زدم، سوئیچ رو از روی میز برداشتم و به امید اینکه یه روزی این لبخند از فیک بودن درمیاد و واقعی میشه از خونه بیرون زدم. ---🦋💙---
  22. #منکوب #part61 بعد از نیم ساعت رفتم توی گوشی و چت کردن و رفع دلتنگی، گوشیم زنگ خورد با ترس گوشیم از دستم افتاد، نک... نه به... ادر باشه؟ با چشم‌هایی که ترس توش مهشود بود به شماره گوشی خیره شدم، با دیدن شماره سلین نفس عمیقی کشیدم، تا کی قرار بترسم؟ تاکی قرار با زنگ خوردن گوشیم از ترس بلرزم؟ تا کی قرار افسرده باشم؟ بهتر قوی باشم، بهتر زندگیم رو از نوع شروع کنم، زدم روی دکمه سبز که صدای سلین بلند شد. - سلام، عشقم، همدمم، آنا، میگم نظرت چیه امروز با ما بیای بیرون؟ می‌خوام با دوست پسرم آشنات کنم، راستی تصمیم گرفتم میونت رو با دامون رو درست کنم، دیشب زیاد اون‌جوری که می‌خاستم نشد. با یادآوری دیشب عرق سردی پشتم رو پوشوند و خجالت سرتاسر وجودم رو پر کرد. باید برای یه زندگی جدید توی ترکی آماده باشم دستم رو، روی صورتم کشیدم، من شاید به کمک تانیا و سلین به خودم بیام، شاید با وجود این دوتا همدم، برگردم به جلد آنای قوی، شاید منی که یه ماه دنبال دارویی هستم برای دردهام، رنج‌هام، تانیا و سلین بشن دارویی برای دردهام و باعث بهبودی زخم دلم بشن. راستی سلین گفت دوست پسر؟ من وقتی توی ایران بودم چیزی راجبش نگفته بود. - سلام، بهترین دوست من، اومدنش میام، ولی ازت دلخور شدم. صدای سرفه سلین به گوشم خورد و پشت سر سرفه، با صدای خش داری گفت: - آخ، خواهری دورت بگردم، چرا دلخور آخه؟ اشتباهی از من سر زده؟ داره می‌گه اشتباهی سر زده؟ آخه من به تو چی بگم سلین؟ من و سلین دوست بچگی و دخترعمه منه، اونوقت تازه درباره دوست پسرش بهم میگه. - تازه میگی اشتباهی سر زده؟ معلومه که زده، اگه من نمی‌اومدم ترکیه، قصد نداشتی راجب رلت چیزی بگی؟ - حالا این‌بار رو ببخش لاو، ساعت پنج دم در ما باش، پنج قراره بریم. بعد کلی حرف زدن با سلین، دوباره جام رو، روی تخت بار کردم، این پسر خوش شانس کی می‌تونه باشه؟ کی ‌تونسته دل سلین ما رو ببره؟ حسادت سرتاسر وجودم رو پرکرد، به این حسودی نکردم که من چرا رل ندارم ولی اون رل داره، به این حسودی کردم چون ممکنه چون رل زده، ازدواجم کنه، اون وقت کمتر با ما وقت می‌گذرونه، من ایران بودم، اما بیست و چهار ساعته با سلین و تانیا مسیج یا ویدیو کال می‌گرفتیم، تا حالا از حال هم بی‌خبر نبودیم، ولی واقعا ازش دلخور شدم، دوست پسر داشت؟ یعنی تانیا می‌دونه کیه؟ نه اونم نمی‌دونه و گرنه به من می‌گفت، با گفتن کلمه تانیا یاد حال دیشبش افتادم که می‌گفت من " عاشق کارنم" دست مریزاد اینم رل داشت و به من نگفت.
×
×
  • اضافه کردن...