رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

.reyhan.

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    75
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط .reyhan.

  1. #part19 انگار که آرکا منو میبینه سری تکون دادم و گفتم: - اره اول سریع نگار روسالم از کشتی خارج کن - باشه فقط خواهشی که دارم از ماشین پیاده نشید. چون دورتادور محاصره است. دور از رییس بازی خواهشی که دارم نزنه به سرت شاخ بازی دربیاری. هوفی کردم و گفتم: - نگران من نباش که اصلا خوشم نمیاد، من تنهایی از پس همشون بر میام فقط الان باید نگار رو خارج کنیم. - اوکی دارن میان محاصره‌اند. نگاررو میکشیم بیرون بعد شروع میکنیم. - فقط سریع. چند دقیقه طول نکشید تا قایق ها روی آب به رقص دراومدن و کشتی‌رو محاصره کردن لحظه اخر زمانی که نگار داشت از کشتی خارج میشد ابوذر با حرکتی سریع، تیری به پای نگار زد؛ نگار که تعادلش رواز دست داد و از روی کشتی به پایین پرت شد و افتاد توی آب دوتا از محافظ‌ها از قایق سریع پریدن توی آب تا نگار‌رو بکشن بالا. باقی محافظ‌ها بدون هیچ صبری شروع به تیراندازی کردن. من که تا اون موقع بیننده ماجرا بودم، از ماشین پیاده شدم و توجه‌ای به صدای خانم خانم گفتن راننده نکردم و با سرعت سعی کردم از خیابون ردشم. راننده از ماشین پیاده شد، سریع به سمتم اومد. از اون سمت صدای جیغ لاستیکی‌رو شنیدم و تنها چیزی که دیدم راننده بود، که با سرعت به سمت عقب کشیدم و پرت شدم سمت ماشین و بخاطر اینکه در و باز گذاشته بودم در فرو شد داخل پهلوم. با درد بدی که توی بدنم پیچید و عرق سردی که روی کمرم و پیشونیم نشست. چشمم‌رو ثانیه‌ای بستم. چند دقیقه گذشت تا بالاخره دردم کمی اروم تر شد. صدای نگار رو که شنیدم چشم باز کردم. سعی کردم خودم‌رو جمع و جور کنم هیچکس حق نداشت درد منو و حتی قطره اشک منو ببینه. تمام تلاشم‌رو کردم که صاف وایستم و توی راه رفتن از شدت درد لنگ نزنم. به سمت نگار حرکت کردم. دوتا از محافظ ها زیر بغلش‌رو گرفته بودن، دونفر دیگه‌اشون از پشت مواظب بودن. بقیه‌هم روی آب مشغول بودن. - نگار خوبی؟ - اره اگر اینا ولم کنن خوب‌تر هم میشم. - چرت نگو ولت کنن پخش زمین میشی. تیر خوردی مثلا! شروین یکی از محافظ‌هام که
  2. #part18 - خب اگر اشتباه نکنم قرار بود که شما دلارهارو به من تحویل بدید؛ اما من الان کیف یا چمدونی همراه‌تون نمی‌بینم! ابوذر خندید و باهمون لحن چندش‌آور اش‌گفت: - قرار نیس که الان پول‌هارو تحویل بدیم وقتی که قرار داد چک شد و امضای خانم کاترینا روی برگه قرار گرفت، دلار هارو داخل ماشین ابوذر خان خودشون تحویل‌تون میدن. نگار با چندش و صورت جمع شده به حرکات صورت و دست‌های ابوذر نگاه میکرد. به نگار گفته بودم داخل توضیحات که این ابوذر اونی نیست که قرار بوده بیاد سرقرار درواقع ابوذر قلابیه. نفسم‌رو دادم بیرون اروم طوری که نگار تمرکزش‌رو از دست نده و طبق نقشه پیش بره بیسیم رو از طرف خودم قطع کردم و به آرکا که منتظر خبر من بود زنگ زدم. - آرکا بچه ها اماده ان؟ - بله رییس. - وقتی که گفتم شروع کنید تماس‌رو قطع کردم که صدای مثلا متعجب و جاخورده‌یه نگار به گوشم رسید: - مگه شما خودتون شیخ ابوذر نیستید؟ به نگار با پوزخند گفتم: - فکر کرده گول خوردیم. بعدهم خندیدم. - چی؟فکر کردید ابوذر خان برای این چیزهای کشکی میان سرقرار؟ خیر اشتباه فکر کردین! دفعه پیش‌هم که داخل امارات قرار داشتن‌هم خودشون نبودن! داخل بیسیم توی گوش رافائل گفتم : - اماده باشین که بچه ها دارن میرسن رافائل خم شد و آروم طوری که فقط نگار متوجه بشه حرفم‌رو تکرار کرد. دیگه خیلی دور شده بودن. همه چیز محو بود اما کمی دیده می‌شد. ارتباط تصویری‌هم نداشتم باهاشون که متوجه اتفاقات بشم. اما صدای کشیدن خشاب تفنگ از طریق بیسیم به گوشم رسید. یکی اقدام احمقانه‌ای داشت انجام میداد که طبق نقشه ما نبود که بچه‌ها اول شروع کنن. پس قطعا کار ابوذر بود؛ با شنیدن صدای ابوذر فیک فهمیدم کار خودشه و از عواقبش خبر نداره. - یا همین الان محموله‌رو تحویل افرادام داخل بندر میدید یا خودم نابودتون میکنم. هه عوضی فکر میکرد میتونه اسلحه‌ی خودمون رو روی خودمون بکشه مگه ما اجازه میدیم؟عمران! رافائل با اجازه‌ای زمزمه کرد که تاییدش کردم. با دید محوی که داشتم دیدم همزمان با تایید من اسلحه محافظ‌هام بالا اومد و نگار‌رو پشت خودشون پوشش دادن. رافائل- هراقدام احمقانه‌ای باعث میشه که خودتون زودتر از موعدش نابود بشید نه ما. میدونید که ما تجهیرات‌مون کامله و از محصولاتی هست که شما برای دستیابی بهشون هرکاری میکنید. پس میدونید که ما زودتر میتونیم شمارو نابود کنیم تا شما مارو! همین الان اون قرارداد فسخ میشه بدون هیچ آسیبی ما از کشتی خارج میشیم. واگرنه طور دیگه ای برخورد میشه... ابوذر خندید و گفت- فکرش‌هم نکن من یا محموله‌رو تحویل میگیرم یا نمیزارم شما سالم به جزیره برسید. به اون رییست هم که الان دیگه کاملا مطمئن شدم صدامون رو میشنوه بگو که بدونه. تماس‌ام رو سریع با آرکا برقرار کردم. -رییس؟ شروع کنیم؟
  3. #part17 و قرار شد از طریق بیسیم من صحبت‌هاشون رو بشنوم، و جاهایی که لازم بود به نگار بگم‌که چی بگه. راننده خیابون روبه رویی کشتی نگه داشته بود تا من حواسم به اطراف باشه. ماشین طرف مقابل رسید جلوی کشتی، فردی شیخ مانند، بالباس سفید بلند و دستمال سری چهارخونه سفید و مشکی از ماشین پیاده شد. زیر لب دغل کاری زمزمه کردم؛ فکر می‌کردند همه مثل خودشون احمقن؟ اخه انقدر تابلو؟ یکی طلبت ابوذر خـــان بعد هم پوزخندی روی لبم نقش بست. محافظ‌هاش به سمت کشتی راهنمایی‌اش کردن و با مستقر شدنش روی عرشه‌ی کشتی دوتا از محافظ‌هاش پشت سرش و بقیه محافظ‌ها اطراف وایستادن. با مستقر شدن اون‌ها ماشین‌های ماهم رسیدن رافائل سریع پیاده شد. در رو برای نگار باز کرد. نگار با رفتار خانومانه و متشخصی از ماشین پیاده شد، با محافظت محافظ‌ها به سمت کشتی رفت. ارتباط‌مون برقرار شد. هنوز به کشتی نرسیده بود. طوری که انگار داشت با رافائل صحبت میکرد به من گفت: - صدا اوکیه؟ رافائل‌هم از اون طرف به نشونه تایید، سری براش تکون میداد به تایید از حرفش گفتم: - اوکیه فقط حواست باشه که بدون هماهنگی من هیچ حرکتی نزنی از منم چیزی پرسیدن میگی کسالت‌ای پیش اومده نتونسته بیاد. نامحسوس سری تکون داد. حالا دیگه وارد کشتی شده بودن. به سمت ابوذر مثلا واقعی رفت، روی صندلی مقابلش نشست. ابوذر با لحن فارسی افتضاحی گفت: - فکر میکردم اینبارهم خود خانم قدم سرچشمانمان بزارن. از همون موقعی که قبل قرار داد اولی با ابوذر صحبت کرده بودم و حضوری توی قرارداد دیدمش، فهمیدم که نوع صحبت کردنشون زمین تا اسمون‌ فرق میکرد. صدا ، لهجه و نوع حرف زدن. نگار در جوابش گفت: - متاسفانه دچار کسالتی شدن نتونستن حضور داشته باشن. - خب مشکلی نیست خیلی خوشحال میشم از اینکه اسم‌تون رو بدونم. نگار محکم و جدی و با اخم گفت: - مُشرفی هستم. - اسمتون مشرف؟ - خیر، فامیلیم مشرفی هست! به بادیگارد پشت سریش نگاهی انداخت با خنده و گفت: - اهان مثل اینکه خیلی سخت هستید. نگار با اخم فقط خیره نگاهش کرد و «قطعا» اروم زیر لب گفت. پشت بندش هم یک مرتیکه هیز که به گوش من رسید. ابوذر همونطور که به نگار خیره بود به محافظ پشت سریش گفت: - خب پس به ناخدا بگو حرکت کنه پسر. بعد هم دستی که ارنجش روی دسته بود رو به نشونه برو درهوا چرخوند. کمی بعد صدای آواز از بالا بلند شد، گروه موسیقی شروع کردن به اجرا. کشتی که یکم دورتر شد نگار رو به ابوذر گفت:
  4. https://forum.98ia.net/topic/5849-رمان-کاترینا-مهریسان-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=32606
  5. #part16 نقشه شومی داشته و از طرف باند عربِ اونموقع‌اس که من شروع میکنم. - رافائل مگه شما ساعت قبل نرفتین مکان قرار رو چک کنید؟ رافائل که به سمت من چرخیده بود سری تکون داد و گفت: - چرا خانم چیز مشکوکی نبود؛ اِسکله خالی بود. نوچی کردم و با صورت اَخمو به بیرون از پنجره نگاه کردم تاریک تاریک بود و ما وسط بیابون بودیم. یکی از بادیگاردها که داخل ماشین جلویی بود، اومد سمت ماشین و سرش رو از شیشه راننده اورد داخل ماشین و پرسید: - چیزی شده؟ چرا وایستادید؟ رافائل به سمتش چرخید جواب داد: - سر قرار نمیریم برنامه عوض شد! بادیگارد روبه من کرد پرسید: - چطور مگه چیزی شده؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره مکان باید سریعا عوض بشه ویا اینکه یک نفر دیگه جز من بره داخل کشتی. رافائل که باز به سمت من چرخیده بود پرسید: - مثلا کی خانم؟ سری تکون دادم و گفتم: - میدونم کیه اون شخص! چقدر دیگه تایم داریم؟ راننده به ساعت ماشین نگاهی انداخت و گفت: - بیست و پنج دقیقه دیگه. - خوبه برو اِسکله منم تا اون‌موقع هماهنگی‌هام‌رو انجام میدم. راننده چشمی گفت و بادیگارد به سمت اون ماشینی که ازش پیاده شده بود رفت و راه افتادیم. گوشیم‌رو برداشتم و زنگ زدم به تنهاترین دوستم توی جنوب، چند سال قبل باهاش آشنا شده بودم دختر خوب و مورد اعتمادی بود و کم کم وارد شبکه کردم‌اش و تا حالا توی چند محموله دیگه به آرکا کمک کرده بود و نقش پارتنر‌اش رو داشت. بعد از چندبوق تلفن رو جواب داد: نگار- به به پارسال دوست و امسال آشنا چطوری قشنگ؟ - سلام. نگار جان عزیزم فوری بیا کارت دارم فقط تیپ‌ات مرتب باشه میخواد بری تحویل(مطمئن بودم ازش چون هم آن تایم بود و هم از اونایی که میخواد آشغال بزاره سرکوچه جلوی آینه است) - اوه اوه اوه اوکی تیپ‌ام‌هم اوکیه کافه‌ام با دوستام فقط آدرس بفرس یک ربعه اونجام. تلفن رو قطع کردم و آدرس رو برای نگار ارسال کردم یک ربع بعد نگار زنگ زد و گفت رسیده و ما هنوز پنج‌مین فاصله داشتیم تا بندر بهش گفتم یک جایی دور از کشتی صبر کنه که کسی متوجه حضورش نشه و بهش توضیحاتی که باید بدونه رو گفتم. حدود پنج دقیقه بعد رسیدیم. به راننده گفتم با فاصله از کشتی و محوطه وایسته که توی دید نباشیم البته که شیشه‌ها همه دودی بود و دیده نمیشدم اما بازهم احتیاط شرط عقل و با فاصله ایستادیم. دقیقا توی کوچه‌ی روبه رویی کشتی قرار داشتیم. رافائل پیاده شد و به سمت دوتا ماشین دیگه که کوچه پشتی بودن رفت. نگار هم اونجا بود‌ تا سوار ماشین‌ها بشه و با بچه‌ها بیان سر قرار. رافائل بیسیم‌هایی که مخصوص خودمون بود رو به نگار داد که با من در ارتباط باشه.
  6. #part15 اول نگاهی کلی به اطراف ویلا انداختم و بعد سوار ماشین شدم. بادیگاردهایی که قرار بود باهام همراه بشن سوار شدن، راننده و رافائل توی این ماشین و هشت تا بادیگارد دیگه توی اون دوتا ماشین دیگه. مثل همیشه یکی از ماشین‌ها جلوتر از ماشینی که من توش بودم حرکت کرد و دیگری از پشت ماشین‌رو اسکورت میکرد. به سمت بندر حرکت کردیم. یک ساعتی تا بندر فاصله بود. نوت‌بوک‌ام رو باز کردم و با استفاده از حشره‌یِ مصنوعی ( یه نوع ربات بسیار ریزه اندازه یک بند انگشته که تصویر برداری میکنه و ضبط میکنه) مخصوص به خودمون شرایط اسکله‌رو چک کردم؛ همه جا آروم بود و شخص خاص و یا مشکوکی اون اطراف نبود. باند عرب هم هنوز اثری ازشون نبود اونجا. با خیالی که راحت‌تر شده بود اومدم تصاویر رو ببندم که چشمم خورد به گوشه‌ی پایینه سمت راست تصویر پسری که بنظرم خیلی آشنا اومد. تصویر رو زوم کردم و دقت‌ام رو بیشتر کردم. اینو کجا دیدم؟ چقدر آشناس! و با حرکت‌اش به سمت جلوتر دیدم به چهره‌اش بیشتر شد. و در لحظه شناختم‌اش. خودش بود. همون پسری که صبح با سگ‌اش تویِ ساحل داشت نگاه‌ام می‌کرد. منتهی تیپ الانش صد درجه تغییر کرده بود با صبح. الان با کت شلوار رسمی بود. بر خلاف صبح که با تیشرت شلوارک ساحلی بود. یه بوهایی به مشام‌ام میرسید. با عصبانیت لعنتی زیر لب گفتم و رو به راننده گفتم: - یک جای کار میلنگه! بزن کنار. راننده ماشین‌رو کنار کشید که اون دوتا ماشین دیگه‌هم با فاصله ایستادن. رافائل و راننده به سمتم چرخیدن و رافائل گفت: - چی‌شده خانم؟ رو بهش گفتم: - کشتی‌رو کنسل کنید محل قراررو داخل ساحل شخصی خودمون بچینید. راننده گفت: - اخه خانم کلا سی دقیقه مونده تا حرکت کشتی و اون ساحل‌هم اختصاصیه فقط با چهره و یا اثر انگشت خوده آقا و البته حضور خودتون دروازه ساحل برای ورود باز میشه محموله‌هم که باید با کشتی‌ها جا به جا بشه. رافائل که تا اون موقع به راننده نگاه میکرد و حرفش‌رو تایید میکرد به سمت‌ام چرخید و گفت: - خانم چیزی نگران‌تون کرده؟ متوجه چیزی شدید؟ - مثل اینکه با دونفر سروکار داریم. جامون لو رفته یک پسری رو صبح توی ساحل دیدم مشکوک بود الان توی اِسکله محل قرار ما وایستاده امیدوارم که ماموری چیزی نباشه واگرنه که ریشه‌اش‌رو روی زمین از بین میبرم هرچند فقط کافیه بفهم نقشه شومی داشته.
  7. #part14 رفتم بالا و داخل اتاق تماما مشکیم شدم بعد از پاک کردن ارایش صورت‌ام و انجام دادن روتین‌ام به سمت حمام رفتم و دوشی ده دقیقه‌ای گرفتم. بلاخره بعد از حمام، خواب چند ساعتی مهمون چشم‌هام شد. *** یکی از کشتی‌های تفریحی‌رو با تمام باند موسیقی و... اجاره کرده بودیم برای امشب ، قرار بود داخل کشتی قرارداد چک بشه و امضا بشه و پول رو به صورت دلار پرداخت کنن؛ تا محموله‌ی چند صد میلیارد دلاری رو‌ داخل بندر تحویل بگیرن. قرارمون ساعت دوازده بود با یکی از باند های گردن کلفت عرب. کمتر قراردادهایی رو خودم شرکت میکردم. فقط قراردادهای حیاتی و‌لازم رو خودم بودم. و این یکی از همون قراردادهای حیاتی بود. هنوز ساعت ده و نیم بود. رافائل به همراه دونفر دیگه به محل قرار رفته بود، تا همه چیز رو چک کنه. سالاد سبزیجات‌ام‌رو گذاشتم روی پا‌هام و زل زدم به تلوزیون که زن و مردی به انگلیسی درحال صحبت کردن با هم بودن. هیچی از حرفاشون رو نمیفهمیدم و توی فکر بودم فکر اینکه امشب قراره چی بشه آیا قرار بود یک قرارداد عادی حوصله سربر باشه یا یک قرارداد هیجانی و تفنگ بازی؟ بعداز خوردن کمی سالاد به عنوان شام به سمت اتاق حرکت کردم. باید لباس راحتی میپوشیدم که اگر درگیری هم به وجود اومد راحت باشم. تاپ ضد گلوله‌ام رو اول تنم کردم تاپ مشکی آستین حلقه‌ام‌رو روش پوشیدم کت مشکیم رو هم روش. شلوار مشکیم‌رو به همراه بوت‌هام پوشیدم و کلت‌ام رو پشتم با کمربندی که گلوله‌ها روش وصل بود بستم. روتین سبکی برای پوستم استفاده کردم و ابروهام‌رو لیفت کردم که مرتب بشه و خط چشم‌ام رو به همراه ریمل‌ام زدم و دوباره رژلب صبح رو روی لب‌هام نشوندم. از در ورودی ویلا خارج شدم. برخلاف صبح که جز نگهبان و یک بادیگارد کسی نبود حالا دور تا دور حیاط پر از بادیگارد بود. سه تا ماشینی که قرار بود به سمت اسکله بریم حالا توی حیاط ویلا دور آبنما پارک شده بودن. یکی از بادیگاردها در عقب ماشین‌رو برام باز کرد و منتظرموند تا سوار بشم.
  8. #part13 حدود یک ساعت‌ونیم بعد، توی فرودگاه بندر فرود اومدیم. رافائل (بادیگاردی فرانسوی که از دوران نوجوانی همراه‌ام بود همیشه توی همه‌ی قرار دادها و تحویل‌ها همراه‌ام بود ) رو صداش زدم - بانو امر؟ - تجهیزات‌رو حتما از هواپیما پیاده کنی واسم بفرستی. - چشم تا شما بری ویلا و استراحت کنی با تجهیزات اومدیم‌. - من احتمالا ویلا نمونم بزنم بیرون. - بانو خطرناکه! مخصوصا امروز که شبش تحویل دارید. - نگران نباش میرم پیاده‌روی توی ساحل از ویلا زیادی دور نمیشم. بعدهم منطقه‌ی تفریحی کسی جرات نداره حرکتی بزنه. به نگهبان میسپرم لوازم‌هارو میاری سری تکون داد و گفت: - چشم. با دست اشاره ای کردم و گفتم: - برو به کارهات برس. کیف‌ام رو انداختم سر شونه‌ام و نوت‌بوکم‌رو به دستم گرفتم و از هواپیما خارج شدم. به محض رسیدن به ویلا بعد از سپردن نکات به نگهبان لباس ورزشی‌هام‌رو پوشیدم و رفتم لب ساحل تا ورزش کنم، بلکه خسته بشم ساعتی خوابم ببره. تقریبا دو روزی بود که چشم روی‌هم نزاشته بودم؛ این خسته نشدنه روی مخ‌ام بود. بعد از کلی دویدن داشتم آروم آروم لب ساحل قدم میزدم که چشم‌ام به پسری افتاد که با هیکلی کاملا ورزشی و آماده و سگی از نژاد دوبرمن که قلادش دستش بود، از دور داشت تماشام می‌کرد. اول نگاهش برام خیلی مشکوک بنظر اومد جوری که خیلی وقته زیر نظرش‌ام اما وقتی بهش خیره شدم و نگاهش رو برنداشت فهمیدم که مثل مزاحم‌های همیشگیه و نگاهم رو ازش گرفتم و به راهم ادامه دادم. بعد از یک ساعت ونیم به ویلابرگشتم. رافائل لوازم‌هارو برام اورده بود و روی میز عسلی چیده بود. به سمت‌شون رفتم، که خودم دوباره چک کنم چیزی کم نباشه. همه چی کامل بود. تاپ ضد گلوله ام. چندتا خشاب برای تفنگ خوش دستم. چاقو ضامن دارم بوت های مشکی‌م که کنارشون به صورت مخفی چاقو ضامن دار بود و برای اطمینان کفش‌های پاشنه بلند مشکی‌م که پاشنه‌هاش درمیاد‌ و به صورت چاقو ضامن دار میشد، رو هم آورده بودم.
  9. #part12 هواپیمای شخصی عمارت جلویِ چشم‌هام بود. از ماشین پیاده شدم و به سمت هواپیما حرکت کردم. دوتا بادیگاردی که پایین پله‌ها منتظرم بودن؛ سری به نشانه تعظیم فرود اوردن. از پله ها بالا رفتم. دوتا از مهماندارهای هواپیما برای خوش‌آمد گویی، جلوی درایستاده بودن. مهماندار اولی که اقا بود؛ شروع به صحبت کرد: - سلام خانم خیلی خوش آمدید؛ رُهام امینی هستم، با همکارم خانم پروانه سیاوشی، در این پرواز همراه شما هستیم. مهماندار دوم که حالا فهمیدم سیاوشی نامی داخل اسمش داشت؛ با لبخندی جذاب گفت: - خیلی خوشحالم که با شما همسفرم و افتخار اینو داشتم که با شما همکاری کنم. سری تکون دادم، که به سمت صندلی خودم هدایت‌ام کردن. با نشستنم روی صندلی روبه امینی که داشت لوازم‌هام‌رو جاساز میکرد، گفتم: - نوت بوکم رو بهم بده. سری تکون داد. ثانیه‌ای بعد نوت‌بوکم رو به سمتم گرفت، بعد از گرفتنش تنها به گفتن مرسی اکتفا کردم. شروع کردم به چک کردن مسیج‌ها و ایمیل‌هایی که از بچه‌ها دریافت کردم. اینستارو باز کردم که چشم‌ام خورد به دایرکت آرکا که آنلاین زده بود و درحال تایپ مسیج بود. از قبل‌هم دوتا پیام ازش داشتم. دایرکت‌اش رو باز کردم یک عکس فرستاده بود با یک مسیج که ریپلای تصویر بود. عکس رو باز کردم. تیدارو دیدم که روی تخت بیمارستان بود. بیرون زدگی استخون‌های صورتش و از بین رفتن اون لپ‌های تپلی گنده و سرخس نشانگر لاغری بود؛ که طی این چند سال نصیبش شده بود. اما هنوز هم اعتقاد داشتم صورتش نورانی و زیبا بود. از تصویر خارج شدم به مسیج‌اش نگاهی انداختم که حالا دوتا شده بود مسیج اول: - دلش برات تنگ شده نامرد... یک ماهی میشد که به دیدنش نرفته بودم، حتما بعد از برگشت از سفر باید میرفتم بیمارستان. جوابش رو با: «برگشتم میرم دیدنش به امید اینکه اینبار بیام باهم به خونه برگردیم» دادم. پیام بعدی رو نگاه کردم که نوشته بود: - حرکت کردی؟ جوابش با گفتن: - اره باید آفلاین بشم. پاسخ دادم که همون موقع سیاوشی به سمتم اومد و گفت: - بانو خلبان گفتن بهتون اطلاع بدم که، موبایلتون‌رو روی حالت Airplane mode (ایرپلین مود) قرار بدید. سری تکون دادم تا بره. پنج دقیقه بعد با یک صبحانه مفصلی برگشت. میز جلوم رو پرکرد با گفتن: - نوش جان. محیط رو ترک کرد.
  10. #part11 به هرحال یک هفته‌ایی‌رو بندر می موندم؛ چون ارادت خاصی به جنوب داشتم… سوار اسانسور شدم و دکمه لابی‌رو انتخاب کردم. هنوز ده دقیقه مونده بود به چهار و نیم و ترجیح میدادم داخل لابی باشم و از کافی بار لابی قهوه‌ای خودم‌رو مهمون کنم. داخل اینه آسانسور نگاهی به خودم انداختم. گوشه مینی اسکارف‌ام رو مرتب کردم. با رسیدن آسانسور به سمت مبل‌های کرم رنگ قسمت کافی‌بار رفتم. مسئول کافی باررو دیدم که درحال طی‌کشیدن محوطه کافی بار بود. چند نفری هم اون اطراف نشسته بودن و صدای خنده‌هاشون محیط‌رو پرکرده بود. محیط ساختمون‌رو بیشتر جوون‌ها تشکیل میدادن. البته آقازاده بگی بهتره! دختر و پسرهایی که اینجا براشون حکم خونه‌ی مجردی‌رو داشت و تا صبح بیخیال دنیا درحال عشق و حال بودن. نشستم روی یکی از مبل‌ها پشت به اون اکیپ و روبه درب ورودی سالن. مسئول کافی باررو صدا زدم و درخواست قهوه‌تلخ به همراه کیک شکلاتی کردم. عادتی بود که چند سالی درونم تشکیل شده بود. همیشه قهوه رو تلخ میخوردم. تارسیدن قهوه سرم رو داخل نوت بوکم کردم. به محض تموم کردن قهوه و کیکم؛ راننده از در قهوه‌ای نیم دایره شکل با شیشه‌های شفاف اما از بیرون دودی؛ وارد لابی شد و بلافاصله من‌رو دید و به سمتم اومد. - سلام خانم سلام آرومی گفتم و فنجان قهوه‌ام‌رو روی میز گذاشتم. چمدون‌رو برداشت منتظر موند تا من حرکت کنم. بلند شدم و به سمت در حرکت کردم و ازش خارج شدم. به سمت بنز مشکی جلوی در رفتم. بادیگاردی که جلوی درماشین وایستاده بود درو برام باز کرد تا سوار بشم. راننده بعد از گذاشتن چمدون داخل صندوق سوار ماشین شد و بادیگاردهم روی صندلی شاگرد کنار راننده نشست. چشم‌هام‌رو بستم بلکه خواب به چشم‌هام بیاد. آنچنان هم موفق نبودم؛ چون تا چشم‌هام‌رو بستم و داشت خوابم میبرد راننده گفت: - خانم رسیدیم! چشم‌هام‌رو باز کردم تا موقعیت اطرافم رو درک کنم. بله رسیده بودیم فرودگاه.
  11. #part10 ساعت سه‌و‌نیم از عمارت بیرون زدم و به سمت نیاوران حرکت کردم. فاصله‌ی آپارتمان تا عمارت زیاد نبود و سریع رسیدم. با کارت ساختمون در پارکینگ رو باز کردم؛ ماشین‌رو داخل پارکینگ آپارتمان پارک کردم. به سمت آسانسور رفتم. و دکمه طبقه 21 رو فشردم. با رسیدن آسانسور وارد پنت هاوس‌ام شدم. دم عمیقی گرفتم و نگاهم‌رو به اطراف، که با تک چراغی تاحدی روشن بود، انداختم هنوز هم بوی قدیمو میداد. یادآوره خاطرات‌مون بود خاطرات شیرینی که طول عمرشون چند سال بیشتر نبود… دیرم شده بود؛ تایم وقت تلف کردن نداشتم. با عجله به سمت اتاق رفتم؛ باید دوش اب سردی میگرفتم. لباس‌هام‌رو دراوردم و همونجا روی تخت ولو کردم به سمت حمام حرکت کردم. بعد از دوشی که بیشتر به گربه‌شور میخورد، به سمت باکس حوله‌ها رفتم؛ یک حوله تمیز از باکس بیرون کشیدم. از حمام خارج شدم و به سمت گوشیم رفتم. به ساعت‌اش نگاهی انداختم که چهاررو نشون میداد؛ تایم‌ام به شدت محدود بود. پیامی‌هم از کپتان احمدی دریافت کرده بودم که نوشته بود: (-سلام رییس پنج هواپیمای شخصی‌تون داخل باند فرودگاه آماده پروازه راننده چهارونیم جلوی مجتمع منتظرتونه) به سمت کمدم رفتم. در کمد رو که باز کردم؛ با نگاهی کلی متوجه شدم که هیچ انتخابی جز رنگ مشکی ندارم. کمدم یک دست مشکی بود. رنگی که در دوران نوجوانی ازش متنفر بودم؛ به این باور بودم که رنگ مرده‌اییه. حالا رنگ مورد علاقه‌ام شده بود . از بین اون‌همه لباس مشکی، مانتو‌کتی مشکی به همراه شلواراش بیرون کشیدم. با پوشیدنش به سمت میز توالت اتاقم رفتم. خط چشم‌ام‌رو برداشتم. از خط چشم خوشم میومد، چون چشم‌هام‌رو کشیده میکرد، چهره‌ام‌رو خشن‌تر به نمایش میگذاشت. بعد از کشیدن خط چشم رژلب جیگریم‌رو روی لب‌هام کشیدم و برق لبم‌رو روش کشیدم. و به سمت کیف دستیم و چمدون گوشه اتاق رفتم.
  12. #part9 تَقه‌ای به در خورد. با بفرماییدی که گفتم آرکا با پارچ شَربت و لیوانی که توی سینی گذاشته بود وارد اتاق شد. -هنوز پای سیستمی؟ -اره باید تمومش کنم. دیگه خیلی داره طولانی میشه این پرونده. تا حالا روی هیچ پرونده ای انقدر نبودم! -اره، قبول دارم خیلی داریم طولش میدیم. نگاهی به سینیِ غذایی که سرشب یکی از خدمه ها برام اورده بود انداخت و گفت: - غذات‌هم که نخوردی! سرد شده برم دوباره گرمش کنم؟ به چشم‌های مشکیش نگاه کردم و با نُچی اروم گفتم: - ساعت چنده؟ - دو و سی دقیقه صبح. - خیلی تایم کم دارم. فرداهم باید برم محموله تحویل بدم. اینبار با گردن کُلفت‌ها سرکار داریم! هیچ نمیخوام دیر بشه. سری تکون داد و گفت: - پس بخواب تا صبح سرحال باشی. نُچی کردم و گفتم: - خوابم نمیاد باید اینو تموم کنم اول. - دیشب تا شش صبح بیدار بودی. صبح‌هم از هشت جلسه داشتی . بعد به من میگی جُغد؟ معلومه کی جغده!.. سری تکون دادم و گفتم: -اگر سُخنرانیت تمومه؛ مارو با یک شب بخیر خوشحال کن. با چهره‌ای پوکر نگاهم کرد و گفت: - الان میخوای چیکار کنی؟ - تاحالا چند بار برای کاری توضیحی دادم بهت که اینبار توضیح میخوای؟؟ نُچی کرد که گفتم: -شب بخیر. -صبح کِی میری بَندر؟ - پنج پرواز دارم! -لوازم‌هات اینجاست؟ سری به هوا انداختم که گفت: - دیرت میشه که! -میدونم. فهمید قرار نیست توضیحی بشنوه که از جاش بلند شد و با شب بخیری از اتاق قدیمیم بیرون رفت.
  13. #part8 مانتوکُتی مشکیه تنم رو توی تنم مرتب کردم، دستی به مینی اسکارف‌ام که جلوی گردنم گره زده بودمش کشیدم و صافش کردم به سمت ورودی رفتم. بادیگارد جلوی در با سری انداخته در رو برام باز کرد. با قدم هایی محکم، طوری که صدای پاشنه های کفشم توی سالن پخش میشد، به سمت در رفتم. با وارد شدن به خونه با وجود اون حجم از گرما بیرون و حالا باد خنکی که این تو نسیب ام شده بود، انگاری که از جهنم وارد بهشت شدم. بهشتی که هنوز هم برام بوی خون تیدا رو میداد! با ورود به سالن جهانگیر خان رو دیدم که از روی صندلی سلطنتی اش بلند شد و به سمتم اومد. پوزخندی‌زدم و گفتم: - بَه‌بَه دیبای بزرگ حال احوال؟ خنده‌ای کرد و گفت: - سلام شیر دختر. از احوال پرسی‌های شما! الحق که نوه جهانگیر و دُخت اِسفندیاری. کم‌کم باید با کارهایی که میکنی تندیس طلاتو بدم بزنن سر در این شهر که افتخارمی. دوباره پوزخندی زدم گفتم: - نفرمایید دست‌پرورده خودتونیم؛ شما به ما لطف دارید. صدای آرکا از پشت اومد که گفت: - ببخشید مزاحم افتخاراتتون میشم اما من اینجا گُلابی نیستم ها! به پشت سرم برگشتم، به آرکایی که تازه اومده بود و کلی از پرونده‌های درخواستی من دستش بود نگا کردم. آرکا- سلام بزرگ افتخار دیبا چشم‌مون به جمالتون چراغونی شد! پرونده‌گم کردی که ازاین ورا سر در آوردی ؟؟ سری براش تکون دادم گفتم: - سَفر چطور بود؟ لبخندی خبیث زد و گفت: - سَفرکه... چه عرض کنم ماموریت خوبی بود. سری تکون دادم و خوبه‌ای زمزمه کردم. به چشمای قرمزش نگاه کردم و گفتم: - باز تاصبح بیمارستان بودی؟ خسته و با چشم هایی که ۵ ساله توش غم دیده می‌شد سری تکون داد و گفت: -اره نیاز داشتم باهاش خلوت کنم. - می‌خواد بگم دیگه داخل بیمارستان راحت ندن! بسته دیگه هرچقدر زانو غم‌بغل کردی… کارهای مهمتری داریم… *** از شش ساعت پیش که وارد عمارت شدم تا حالا بکوب سرم توی پرونده ها و لپتاپ بود. با درد کمر و گردنم به خودم اومدم دستی به گردن دردناکم کشیدم که همون‌لحظه
  14. #part7 - What about Hirman? Remember? They told you he was dead but he didn't die. Kill him. He stoned the poor guy by prescribing the wrong drugs and high doses at the same time. (هیرمان چی؟ یادته؟ بهت گفتن مرد اما نمرد کشتنش… با تجویز داروهای اشتباه و دوز بالا به صورت همزمان بیچاره سنگ کوب کرد) اخخ اسب بیچاره ام؛ مگر میشد دوست دوران کودکیم رو فراموش کنم؟ مثل اسمش شد یک خاطره به یاد موندنی برام. از توی فکر بیرون اومدم و سریع تایپ کردم: - Who are you? How do you know this? What do you want from me? (تو کی هستی ؟ این هارو از کجا میدونی چی میخوای از من ؟ 4 دقیقه ای میشد که بعد از ایمیلم هیچ ایمیلی دریافت نکردم تااینکه به ثانیه نرسید که اینبار داخل مسیج‌های گوشیم مسیجی اومد که هیچ شماره ای نداشت. فقط از اونجایی متوجه شدم خودشه که قسمت نامبر نوشته بود D تمام ایمیل هامو از همین اکانت دریافت کرده بودم. صفحه مسیج رو باز کردم و با پیامی عجیب روبه برو شدم: - see you... (می‌بینمت...) صفحه چت بسته بود و اجازه به من نمیداد که پیامی براش بفرستم. این منو بیشتر می‌ترسوند چون مشخص بود که طرف یک هکر خفنه چون خودم بارها اینکارو کرده بودم و دوستام‌رو حسابی سر کار گذاشته بودم. **** (..حال..) با رسیدن به عمارت بزرگ خاندان دیبا، از گذشته دست کشیدم و به ورودی بزرگ باغ نگاه کردم. نگهبان منتظر کنار در ایستاده بود تا برم داخل. با ورودم به باغ لعیا خانم همسر باغبان که یکی از قدیمی ترین کارکن های باغ بود به استقبالم اومد و با لبخندی دل نشین و اون لهجه نازش گفت: - خوش آمدین خانم جان، صفا آوردین، چِشممان به جمالتان روشن شد؛ قدم سر چشمانمان گذاشتید خانم جان. اخمی که در گذشته یاد نداشتم روی صورتم اومده باشه تازگی ها چاشنی صورتم بود رو مهمونش کردم و با تشکری کوتاه و آروم از کنارش گذشتم و به سرعت از اونجا دور شدم
  15. #part6 در جواب، فقط براش نوشتم: - You sent the wrong message (اشتباه پیام دادید) که دوباره پیامی جدید دریافت کردم: - Aren't you Esfandiar's daughter? ? (مگه دختر اسفندیار نیستی؟) چشم‌هام به صفحه گوشی دوخته شده بود. یعنی این کیه که من و پدرم رو میشناسه؟ اونم انقدر دقیق! دوباره جوابی دریافت نکرد اینبار گفت: - October 18, 2012 Do you remember? The school argument that your family expelled from Iran so that no one would find out about the matter? (18 اکتبر 2012 یادته؟ دعوات داخل مدرسه که خانواده ات برای اینکه کسی متوجه موضوع نشن اون خانواده رو از ایران بیرون کردن؟) درست بود. هرچی که گفت درست بود. سال دوم مدرسه با دختری که مداوم روی اعصابم بود، دعوایی راه انداختم و با کارد میوه خوری که مامانم برای اولین بار داخل لوازم چاشت مدرسه ام، جاگذاشته بود؛ توی پهلوی دخترک فرو کردم. مامان و بابام‌هم برای اینکه خانواده دخترک حرفی نزنن تا به گوش دیگران نرسه و نگن ته تغاری دیباها تیزی کشیده وای به حال بزرگترهاشون! مقدار پول کلانی رو، به اونها داده بودن، که از ایران برن. و بعد از چند ماه مهاجرت‌شون، ساختمونی که داخلش زندگی میکردن اتش گرفت و خانوادگی پودر شدن. دیگه واقعا ترسیده بودم. چیزی که میگفت بعد از فوت پدر و مادرم زیر خاک دفنش کرده بودم. پدر و مادرم به خاطر اینکه آبروی خاندان دیبا بعد این همه سال خدشه دار نشه این موضوع رو به هیچ کس نگفتن و داخل مدرسه هم کسی نبود که بخواد خبر برسونه؛ چون زنگ اخر مدرسه خورده بود. مدرسه خالی بود و جز مدیر هیچکس نبود که حالا مدیری هم زنده نبود که اون اتفاق رو به کسی بگه. هنوز داخل فکر بودم که دوباره ایمیلی از سمتش دریافت کردم.
  16. #part5 بعد از خوردن قرص، بلند شدم تا به سمت اتاق برم. بانو تاکید کرده بود دوش بگیرم و سعی کنم بخوابم. داشتم به سمت پله ها میرفتم که ناخواسته از جلوی در اتاق پدر بزرگم رد شدم و باعث شد صدای صحبت کردنش رو با علی بادیگاردش بشنوم. - این بیشرفو پیداش کنید. اصلا نمیخوام دوباره یک ضربه دیگه بهم وارد کنه. - چشم. - بیمارستان محافظ گذاشتی دیگه؟ - بله. دو نفر جلوی در اتاق؛ سه نفر در سالن. - ورود حتی یک پشه به داخل اتاق هم میخوام چک بشه! وای به حالتون اگر اتفاق بدی بیوفته. - خیالتون راحت حواسمون جمعِ خواستم راهم رو بکشم و برم که با حرف علی سرجام میخکوب شدم. - بعد از اتفاقی که برای اقا اسفندیار و ماتیلدا بانو افتاد؛ با بچه ها تمام سعی و تلاشمون رو برای محافظت میکنیم‌! - هیسسس، فعلا هیچ چیزی نباید یاداوری بشه؛ هیچی دیگه حرفش هم نمیخوام بشنوم تا این نابود نشده، حالا برو و به کارت برس. با شنیدن این حرف، سعی کردم به خودم بیام و به سمت اتاقم قدم تند کردم. ساعتی میشد که همینطوری زیر دوش به یاد گذشته بودم و حرف هایی که شنیدم. بافکر دوباره به گذشته باعث شده بود اشکام دوباره جاری بشه! بعد از گربه شوری که کردم از حمام بیرون اومدم. به سمت پاتختی کنار تختم رفتم؛ از کشو اول قرص خواب آور برداشتم. دوتا قرص برداشتم و همزمان باهم خوردم بلکه با خواب فکرهام تموم بشه. موهام‌رو بافتم، لباس هام‌رو عوض کردم، کلاه حمام سر کردم و توی تخت خزیدم تا ساعتی به خواب برم. *** با وجود خوردن دوتا قرص، بازهم آنقدر خوابم سبک بود که با صدای اعلان مسیج گوشیم چشم‌هام باز شد. ایمیل داشتم! یک ایمیل جدید و ناشناس..! - Hello.. (سلام..) کمی که گذشت، وقتی فرد فرستنده جوابی دریافت نکرد، دوباره ایمیل جدیدی دریافت کردم. - Katrina? (کاترینا؟) با تعجب و ترس به صفحه ایمیل نگاه کردم. این کی بود که از راز خانوادگی من خبر داشت؟ رازی که فقط بین من و پدر و مادرم بود.
  17. #part4 به پاهام نگاهی انداختم. بدون کفش امکان داشت که شیشه داخلشون فرو بشه؛ راه رفته‌رو برگشتم به سمت صندل‌های روفرشی‌ام که دیشب روبه‌روی آینه با کفش های پاشنه دارم عوض کرده بودم. هنگام پوشیدن صندل هاتویِ آینه به خودم نگاهی انداختم آرایشم در اثر اشک‌هام پخش شده بود و روی صورتم دهن کجی میکرد. لباس آلبالوییم بخاطر گذاشتن سرم روی زانوهام و گریه کردن با ریمل‌هام مشکی شده بود. با صورت‌درهم به سمت در رفتم که با فخری بانو روبه‌رو شدم. حالش دست کمی از بقیه نداشت اما سعی میکرد خودش رو حفظ کنه. بهم نزدیک شد؛ دستم رو در دست‌هاش گرفت و گفت: _ الهی مادر فداتشم. چشم‌هات کاسه‌ی‌خونه رنگ به رو نداری مادر نکن اینطوری شما که اینطورین حال تیدا خوب که نمیشه بدتر هم میشه. برای دلگرمی دادن بهش لبخندی مهمون صورت ماهش کردم. با بغضی که باز صدام رو خش دار کرده بود گفتم: - چشم بانو بانوگفت - الهی من فدای چشم‌هات بشم عزیزم؛ چیزی میخواستی از پایین؟ سری تکون دادم و گفتم: - تهوع و سردرد دارم؛ قرص میخواستم. دستم رو گرفت و من رو با خودش همراه کرد به سمت اشپزخونه. در طول راه حرفی رد و بدل نشد و من تونستم اطراف رو کنکاش کنم. درحال دیدزدن اطراف بودم که چشمم به نرمه شیشه های دیوار شیشه ای افتاد. با تعجب از بانو پرسیدم: - بانو شیشه های سرتاسری چرا ریخته؟ گفت: - خدا ازشون نگذره، مثل اینکه دیشب تیر از شیشه ها عبور کرده و تیراندازی از بیرون بوده. اخم هایم دوباره در صورتم نمایان شد گفتم: - مگه دیشب یارو رو نگرفتن؟ بانو: - حتی داخل دوربین ها معلوم نبوده از کجا شلیک شده. بخاطر اینکه اتاق کنترل شک نکنه، دوربین هارو دست نزدن فقط خودشون جایی قرار گرفتن که کسی نبینتشون.
  18. #part3 با وحشت ردِ نگاهش رو دنبال کردم؛ رسیدم به جسم بی جان و قرمز روی زمین. حالا، صدای موزیک قطع شده بود. مهمون ها با سرعت سالن رو ترک میکردن. بادیگارد هایی که از اول جشن هرکدوم درجایی ایستاده بودن، حالا هرکدوم اسلحه به دست منتظر شلیک بودن. پنج بادیگارد سریع دور جسم بیجان تیدا و آرکایی که حالا کنار تیدا روی زمین نشسته بود رو محاصره کردن. با شُک چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم و با طعنه ای به بادیگاردها کنار تیدا نشستم صدای گریه عمه می اومد که اون بین هی فریاد میزد میگفت: - بچم از دست رفت! خبری از پدر بزرگ و ملوک بانو نبود. اروم دستم‌رو به صورت رنگ پریده‌ای که حالا اون نور همیشگی جایش رو به درد داده بود رسوندم؛ چشم‌هایش از شدت درد بسته بود. ثانیه‌ای نکشید که صدای دکتر عمارت‌رو کنار گوشم شنیدم که خطاب به بادیگاردها میگفت کمک کنن تا تیدا رو روی بلانکارد قرار بدن لحظه‌ای بعد زمین خونی جاش‌رو به تیدایه معلق در هوا داد. *** تاصبح خواب به چشم هیچ کدوممون نیومد. تا صبح عمه اشک ریخت. تاصبح ارکا توی شُک بود. جهانگیر خان دیبا پس از سال ها دوباره کمرش خم شد. تیدا نَمُرد اما زنده یا مرده اش حالا فرقی نداشت. نوه مهربون و خوش ذوق دیبا ها، حالا بیجان در کما به سر میبرد. دکتر عمارت دیشب تیدارو به بیمارستان منتقل کرد، ولی تیدا در هین عملش به کما رفت…. با حس تهوعی که حالا سردرد هم بهش پیوسته بود، از روی تخت دونفره اتاقم که از دیشب خودم‌رو داخلش حبس کرده بودم بلند شدم. به سمت در حرکت کردم. از روی پله ها، نگاهی به پایین انداختم. میز ها در اثر برخورد مهمان ها بعضی هاشون روی زمین افتاده بودن و شیشه‌هاشون خورد شده بود. قطره‌خونی دیگه روی‌زمین دیده نمیشد! مثل اینکه دیشب همه جا از خون پاکسازی شده بود. میز سلف هنوز سرجاش بود؛ تمام غذا ها خراب و بهم ریخته شده بود. حتی کارگر هاهم دیگه دستشون به کار نمی‌رفت.
  19. #part2 از همون اول چشمم به پدر بزرگ افتاد که با غرور همیشگیش روی صندلی سلطنتی مخمل آبی تیره اش نشسته و دست‌هاش رو روی دسته‌های صندلیش قرار داده بود. برقِ انگشترِعقیق بزرگ مشکیش که همیشه توی دست چپش بود به چشم‌هام فرو شد. با چهره مغرورش در حال صحبت با مرد و زنی جوان بود که روبه‌روش قرار داشتن. با سری بالا گرفته و قدم‌هایی مرتب به سمت پایین پله‌ها حرکت کردم. از بین میزهای پایه بلندی که حالا دورتادورشون مهمون بود، گذشتم . به سمت جایگاه عروس و داماد قدم برداشتم. مثل فرشته‌ها بود. مثل ماه شب چهارده زیبا و نورانی، به نظرم آنقدر نورانی بود چهره اش که با نورش کل سالن رو درخشان کرده بود. نگاهی به چشم های درخشانش که حالا با سرازیر شدن اشک در نی نیِ چشم‌هاش درخشان تر هم دیده میشد انداختم . نزدیک‌تر شدم با لبخندی که تا به حال به یاد نداشتم که در جمع های بزرگ دیبا به چهرام اومده باشه نگاهی به چهره اش انداختم و با گفتن: مثل اِسمت درخشان شدی. آروم بغلش کردم؛ ثانیه‌ای بعد از هم جدا شدیم؛ چند قدم به سمت راستم گام برداشتم و روبه روش قرار گرفتم در چشم‌های عاشقَش خیره شدم و گفتم: نور و روشنایی خانواده رو بهت امانت می‌دیم؛ وای به حالته اگر یکی از اَشعه‌هاش خاموش بشه. لبخندی محو که از اول اون شب رویِ لب‌هاش بود رو مهمون چهره‌ام کرد و صداش رو آروم کرد طوری که به گوش های تیز آقا نرسه گفت : - روی چشمام دلی جونم. و به همراه حرفش چشمکی حواله نگاهِ خوشحالم کرد. برگشتم تا به سمت انتهای سالن برم و با اولین قدمی که به سمت جلو برداشتم با صدای بلند و وحشتناکی که به گوشم رسید و با قاطی شدن جیغِ بلند افراد موجود در سالن با وحشت به پشت سرم برگشتم. به جای خالی‌اش در کنار آرکا و چهره‌یِ وحشت زده آرکا سری که به طرف راستش خم و به پایین نگاه میکرد
  20. #part1 صفحه لپتاپ بازِ جلوم رو محکم بستم و از شدت عصبانیت استکانِ روی میز کنار مبل رو چنگ زدم و به سمت دیوار شیشه ای روبه روم پرت کردم. دوباره کارها به هم پیچیده بود . بازهم باید خودم میرفتم برای حل کردنش مثل همیشه... تلفن کنار دستم رو برداشتم و ارتباطم رو به اتاق نگهبانی وصل کردم و با گفتن دارم میرم ماشینو بیار ارتباط رو قطع کردم. از ساختمونِ شرکت خارج شدم؛ به سمت ماشین که حالا جلوی ساختمون پارک بود رفتم؛ راننده در عقبِ ماشین رو باز کرد. به سمتش قدم برداشتم و دستم رو جلوش گرفتم گفتم: - سوییچ بدون اعتراض سوییچ رو کف دستم گذاشت. سوارِ ماشین شدم و با غرق شدن توی گذشته به سمت اون مکانِ نحس راه افتادم... «فلش بک» (پنج سال قبل) با کشیدن براش لاک آلبالوییم به آخرین ناخن مرتب و مانیکور شدم از جام بلند شدم؛ با وسواس به سمت آینه قدی گوشه اتاق قدم برداشتم . صدایِ تق تق کفش‌های پاشنه دارم توی صدایِ بلند موزیک تازه پلی شده گم شده بود. جلوی آینه سرتاسری وایستادم و نگاهی از بالا به پایین برای بارنمیدونم چندهزارم به خودم انداختم؛ همونی شده بود که فخرالملوک میخواست! که چندروز تمام تایم گذاشته بود و با وسواس‌های زیادی راجب اینکه ته تغاری جهانگیرِ دیبا باید شیک باشه با هزار بالا پایین کردن بلاخره مدل لباسم رو داد تا برام بدوزن . لبخندی توی آینه زدم و به سمت در حرکت کردم. دامن لباس آلبالوییم روی زمین کشیده میشد؛ دم اسبی موهای فرم توی هوا از این سمت به اون سمت در حال حرکت بود؛ با دست آروم دو تیکه فر جلوی موهام رو از جلویِ چشمام کنار زدم. جلویِ درِ بسته اتاق که رسیدم دوباره مکث کردم و نگاهی به داخل آینه انداختم نفسی سنگین بیرون فرستادم و نقاب خنثیِ همیشگیم در جمع رو به چهره‌ام آوردم. دستگیره درو آروم فشردم و با قدم های شمرده به سمت پله ها قدم برداشتم .
  21. «به نام خداوند بخشنده مهربان » نام رمان: کاترینا نویسنده: مهریسان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه:نوه‌یِ پسری خاندان دیبا که ناز پرورده بوده. با اتفاقاتی که پیش میاد متوجه گذشته‌ی تاریک پدر و مادراش میشه و آینده‌رو یک جور دیگه‌ای میسازه. ولی... این وسط همه‌چیز که دست خودش نیست… روزگار داستان دیگه‌ای براش چیده. مقدمه: درونم اقیانوس‌ها رو حمل می‌کنم اما ظاهرم دریایی آرامه دختری از جنس آب و آتش زندگی هر چی که هست خوب یا بدش حاصل تصمیمات خودمونه گذشته‌اش حاصل تصمیمات خانواده‌مون و آینده‌اش حاصل تصمیمات خودمون و من تصمیم دارم گذشته خودم و خانواده‌ام رو تبدیل به آینده پیش رو بکنم گذشته قراره دوباره تکرار بشه اما اینجوری که من تصمیم میگیرم…
  22. به نظر من اخلاق بد گستاخی و مغرور بودن بیش از حد طوری که فقط خودشو قبول داشته باشه و هیچ کس واسش مهم نباشه اخلاق خوب بنظر من مهربونی به اندازه است
  23. وقتی سفت تلخ و بدمزه اس راهکار فقط سطل زباله اس دیگه😂
×
×
  • اضافه کردن...