رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

شروین

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط شروین

  1. فصل دوم: شروعی دوباره پارت:16 یه دندونه دیگه آروم آروم سرجای خودش قرار گرفت. *تق.... و بعد ناپدید شد. روان نمیدونست این نشونه چیه. ولی یه چیزی رو خوب میدونست. این زندگی قرار نبود مثل زندگی قبلی باشه. این بار، اون از سرهنگ و دکتر فرار نمیکرد. این بار... اونا بودن که باید از روان میترسیدن. چند ساعت قبل عمارت آرکت اتاق خواب خاندان آرکت ویکتور در جاش ول میخورد مثل آدمی که برای زنده موندن داشت دست و پا میزد. نفس هاش سنگین شده بود و عرق سردی رو پیشونی اش نشسته بود. هرچه تلاش میکرد چشم هاش رو باز کنه، نمیتونست انگار چیزی اونو به اعماق تاریکی میکشید صدای دوردست میان اون تاریکی پیچید. -ویکتور... صدای یه زن بود. آشنا... ولی هرچه بیشتر تلاش میکرد .چهره صاحب صدا رو به یاد بیاره، چیزی جز تاریکی ندید. -ویکتور... این بار صدا نزدیک تر بود یهو مقابلش تصوی ظاهر شد. عمارت آرکت... ولی نه اون طوری که میشناخت. دیوارهای عمارت ترک خورده بودن و ساعت بزرگی که سال ها در سالن اصلی قرار داشت، بی حرکت ایستاده بود. عقربه هاش روی یه زمان مشخص مونده بود. ویکتور قدمی جلو رفت. صدای تیک تاک ساعت در سکوت پیچید. تیک... تاک... تیک... یهو ساعت شکست و صدای گریه یه نوزاد از پشت سرش بلند شد ویکتور برگشت ولی چیزی اونجا نبود فقط یه در سفید. دری که مطمئن بود هیچ وقت در عمارت آرکت ندیده بود. دستش رو روی دستگیره گذاشت . همین که در رو باز کرد... همه چیز ناپدید شد. یهو چشم هاش رو باز کرد و با نفس عمیقی توی جاش نشست چند لحظه فقط به روبه رو خیره ماند. قلبش هنوز تند میزد. دستش رو سینه اش گذاشت و سعی کرد نفس هاش رو آروم کنه. خوابی که دیده ب.د داشت از ذهنش محو میشد ولی حس عجیبی که از اون باقی مونده بود، هنوز سرجاش بود. دلشوره داشت. بی دلیل... ویکتور نگاهی به ساعت انداخت. چند ثانیه همینطوری خیره موند. بعدش یه چیزی به ذهنش رسید. قراره بود امروز نوه اش به دنیا بیاد. با اینکه چند بار پسرش گفته بود که بیمارستان همه چیز رو مدیریت میکنه و نیازی نیست خودشون رو درگیر کنن. هرچه نباشه خاندان آرکت انقدر ثروتمند بود که بهترین امکانات رو براشون فراهم میکنه. ولی این دلشوره لعنتی... نمیذاشت آروم بگیره. ویکتور از تخت پایین اومد. چند لحظه کنار تخت ایستاد. بعد با خودش زمزمه کرد: -باید برم بیمارتسان... ادامه دارد...
  2. فصل دوم: شروعی دوباره پارت15 میخواست فریاد بزنه، ولی تنها چیزی که از گلوی کوچکش بیرون می اومد. صدای گریه بود. *کررر.... راون برای لحظه ی ساکت شد. *تق... انگار چیزی در جایی دور، بعد از سال ها دوباره شروع به حرکت کرده بود. *کررر... تق! یک دندونه از چرخ شکسته، سر جای خودش نشست. روان همچنان گریه میکرد. ولی این بار، زمان دیگه مثل گذشته پیش نمیرفت. بعضی وردها فقط میتونن چیزهای کوچکی رو تغییر بدن، ولی جادوی زمان از این دسته نیست. زمان چیزی نیست که بشه به سادگی به عقب برگرده یا دوباره ساخته بشه. اگه دخالت بشه، حتی کوچکترین تغییر میتونست مسیر یک زندگی رو عوض کنه. با این حال، وردی وجود داشت که میتونست چرخ زمان رو برای لحظه ی از حرکت باردارد. ولی زمان شکسته شده، بدون تاوان باقی نمیمونه. هر تغییری، از گذشته را جا به جا میکرد و هرچه تغییرات بیشتر بشه، فاصله ی میان گذشته و آینده بیشتر میشه. شاید به همین دلیل بود که چرخ دنده شکسته، دوباره شروع به چرخیدن کرده بود. زمان داشت خودش رو ترمیم میکرد. ولی هیچکس نمیدونه وقتی آخرین دندونه سرجاش قرار بگیره چه اتفاقی میفته. ولی راون چیزی از قوانین نمیدونست اون فقط میدونست که دوباره متولد شده. دوباره به همون دنیا برگشته بود. دنیایی که آخرین بار در اون، همه چیزش رو از دست داده بود. صدای گریه اش در اتاق می پیچید و مارتا سعی میکرد تا آرامش کنه. ولی راون نمیتونست آروم بشه. چطور میتونست؟ اون تمام اون سال ها رو به یاد داشت. تمام تنهایی ها. تمام آزمایش هاو تمام دستورهای که مجبور بود از اونا پیروی کنه. و چهره سرهنگ... چهره دکتر.... همه هنوز در ذهنش زنده بودن. روان خواست چشم هاش رو ببنده. این بار باید متفاوت میبود. باید قبل از اینکه اونا پیداش کنن، راهی برای منوقف کردنشون پیدا میکرد. ولی بدن کوچکش هیچ کدوم از فرمان های ذهنش رو نمیفهمید. فقط گریه میکرد. در همون لحظه، صدایی دوباره به گوش رسید. *کررر.... راون چشم هاش رو باز کرد. برای لحظه ی کوتاه، چیزی رو دید. چرخ دنده ی شکسته، در تاریکی می چرخید. ادامه دارد...
  3. فصل دوم: شروعی دوباره پارت:14 داخل اتاقی که نوزاد دختر بود جز صدای تیک و تاک ساعت دیواری شنیده نمیشد... نوزاد دختر به شدت ساکت بود انگار با مرده فرقی نداشت. مسئول نگهداری از نوزاد دختر یه خدمتکار پیر قدیمی و خرافاتی بود به اسم مارتا. مارتا بی میل همین جوری که زیر لب غرغر میکرد رفت: -نه تنها نحسه بلکه حتی گریه هم نمیکنه و چشم هاش رو باز نمیکنه این بچه یه موجود نفرین شده ست. دستش رو به سمت صورت دخترک برد و از ویشگون گرفت. درد باعث شد که روح به یک باره چشم هاش رو باز کنه... ویشگون گرفته بودنش درد داشت؛ اینو میفهمید ولی چیزی که بیشتر از همه گیجش کرد بود فهمیدن یا بهتر بگم حس کردن درد بود... اونی که حس نداشت و نمیتونست چیزی رو احساس کنه حالا حسش کرده بود این براش هم شوکه کننده بود و هم براش ناباورانه بود و با بهت به فردی که اون ویشگون گرفته بود. با دیدن مارتا بالای سرش بیشتر از قبل شوکه شد. روح: -امکان نداره... من سال های پیش اونو کشتم... مطمئم که دارم توهم میزنم... ممکن نیست که فردی که با دست های خودم کشتم رو فراموش کنم... پس چطور اون... با برخورد یه چیز سرد با پوستم ناخودآگاه خودم رو عقب کشیدم... مثل احساسی که قبلا حسش کرده بودم نبود ولی به طور عجیبی دلم میخواست ازش دور بشم. صبرکن من الان چی گفتم؟... اینجا چه خبره؟ ... اصلا چطور من هنوز زنده ام؟!... من توی اون شعله های آتش سوختم و مردم بعدش... روای: خاطرات برگشتن این بار فقط اونا نبودن که برگشته بودن. احساساتی که در زندگی قبلی هرگز نتونسته بود لمسشون کنه، حالا یک باره روی سرش آوار شدن. دلتنگی، ترس، فقدان، پیشمونی. همه با هم بدون اینکه بدون کدوم از اونا باعث شدن تا گلوش فشرده بشه. لب هاش لرزیدن سعی کرد جلوش رو بگیره ولی اشک ها بی اجازه سرازیر شدن. اون حتی نمیدونست برای چه چیزی گریه میکنه؛ فقط میدونست دیگه نمیتونه جلوش رو بگیره. ادامه دارد...
  4. فصل دوم: شروعی دوباره پارت:13 زمان به یک بار یخ زد و دروازه ی درون اتاق نوزاد دختر باز شد و شخصی شنل پوش و ناشناس وارد اتاق شد و به سمت نوزاد دختر رفت و دستش روی پیشونه ی دختر گذاشت و شروع کرد به ورد خوندن: -«ای آینه ی خاموش روح، آنچه در تاریکی پنهان شده، آشکار مکن؛ تنها پرده اش رو کنار بزن. گرد! گرد این روح، حصاری از نور بکش، هیچ دستی به اون نرسد، هیچ جادویی خوابش رو نشکند. و اگه خاطره ی در اعماقش زندانی ست، دروازه ای به سوی آن بگشا... نه در بیداری، نه در مرگ، بلکه در خوابی که مرز میانشان را نمیشناسد. بگذار فراموش شده، خودش راهش را پیدا کنه؛ بگذار چهره های گذشته، یک بار دیگر روبه رو شوند؛ و اگه دیداری هنوز ناتمام مانده، این خواب رو به جای دیدار اون ببخش. تا طلوع... هیچکس نتواند به این روح دست بزند.» بعد از تموم شدن ورد دستش رو برداشت و بلند کرد و به سمت برد و دوباره شروع کرد به ورد خوندن: -«آنچه از اصل خویش جدا شده، به اصل خویش بازگرد. آنچه شکسته، بی آنکه شکافی بماند، ترمیم شو؛ آنچه دگرگون شده، به شکل نخستین خویش بازگرد. نه زخمی باقی بماند، نه سایه ی، نه نشانی از دست بیگانه. تمام رشته های بیگانه را از ریشه بگسل، و جای خالی شان رو با آنچه از آنِ این روح است پر کن. حافظه، احساس، اراده و روح، هر کدام جایگاه حقیقی خود را بیابند. هر رد جادو محو شود، هر اثر دستکاری خاموش گردد، چنان گویی هرگز وجود نداشته است. به نام اصل، به فرمان روح، و تا بازگشت کامل... هیچ اثری باقی نماند.» بعد از تموم شدن ورد به سمت دروازه رفت و قبل از اینکه بره گفت: -من به قراردادی که باهات بستم عمل کردم پس تو هم بهش عمل کن کوچولو. بعد از بین رفتن دروازه زمان دوباره به حرکت افتاد ولی این بار قرار نبود که هرچی که در گذشته رخ داده بود اتفاق بیفته. دلیلش قراردادی بود که روح قبل از برگشتش به گذشته امضا کرده بود. ادامه دارد...
  5. فصل دوم: شروعی دوباره پارت:12 حس سقوط کردن در تاریکی... تعجبی هم نداشت اون همیشه در تاریکی رها شده بود و زندگی میکرد و در نهایت در همون تاریکی مرد. این بار حسش با قبل کاملا فرق داشت انگار این سقوط هدفی داخلش بود اینو میتونست حس کنه اونم با تمام تار و پود بدنش قبل از اینکه بتونه بیشتر از این فکر کن داخل آب افتاد -شپلق با افتادنش داخل آب به یک باره نفسش بند اومد و همین عامل باعث شد خاطراتی رو به یاد بیاره که قشنگ نبودن قبلا سرهنگ برای اینکه بتونه نفسش رو مدت زیادی داخل آب حفظ کنه همیشه سرش رو بدون هیچ هشدار داخل آب میکرد و مدت های زیادی سرش رو فشار میداد... اون زمان ها حس ترس یا وحشتی از مرگ نداشت برای همین هیچ وقت بدنش واکنش یه انسان معمولی رو نشون نمیداد ولی... ولی این بار فرق داشت اون حالا میتونست حسی که قبلا درک درستی ازش نداشت رو با تک تک سلول های بدنش حس کنه... درسته اون در گذشته نمیفهمید وقتی زندگیش در خطره برای نجات دادن خودش از اون موقعیت باید چی کار کنه چون حس درک از خطر نداشت و نجات دادن خودش از اون خطر رو نداشت تنها چیزی که میدونست یه سری اطلاعات بود که بر اساس اونا عمل میکرد ولی حالا به خاطر داشتن چیزی به اسم احساسات اون متوجه شده بود که حس اینکه یه نفر با تمام توانش بخواد خودش رو از قعر اعماق آب نجات بده چه حسیه با دیدن نوری بالای آب با تمام توانش به سمت نور شنا کرد. حس میل به زندگی باعث شد تا اون تصمیم بگیره که خودش رو نجات بده تا زنده بمونه و متوجه نشده که جسمی که داخلش هست با گذشته کاملا فرق داره. همون لحظه در طبقه ی زیرین عمارت آرکت ورودی مستقل به درمانگاه وسِت هالو. سِت خدمتکار مورد اعتماد بزرگ خاندان از قبل تمام مراحل زایمان رو هماهنگ کرده بود تا کسی از ماجرای به دنیا اومدن نوزاد دختر خاندان آرکت با خبر نشه. اتاق زایمان خصوصی، کوچک، سرد و بیش از حد تمیز بود دیوارهای سفید مایل به خاکستری، چراغ سقفی، پرده های ضخیم و بوی الکل و دارو نشان دهنده این بود که همه چیز برنامه ریزی شده تا رازی رو در خودش پنهان کنه. هانا با درد زیاد و لباس های مخصوص اتاق عمل راهی اتاق زایمان شد و در پشت درهای بسته النا و ست منتظر موندن. در اتاق عمل دکتر به خاطر اینکه هانا نمیتونست به راحتی زایمان کنه اونو بیهوش کرد و شروع کرد به عمل سزارین تا بچه ها رو به دنیا بیاره به اون دستور دادن بودن طی این عمل جون دونفر که فقط مهمه یکی نوزاد پسر و اون یکی مادر. نوزاد دختر حتی اگه بمیره هم اهمیتی نداره دکتر دست به تیغ برد تا عمل کنه که به یک باره زمان متوقف شد و صدای کفش فردی در اتاق پخش شروع کرد به پخش شدن و دستی روی شونه ی دکتر قرار گرفت و صدای در گوشش پخش شد: -برای مدت کوتاهی بدنت رو قرض میگیرم. دوباره زمان به حرکت افتاد و عمل آغاز شد و هر دو بچه سالم به دنیا اومدن دکتر دستور داد اول مادر و فرزند پسر رو بیرون ببر بعدش خودش فرزند دختر رو میاره بیرون بعد از اینکه همه بیرون رفتن رنگ چشم ها و تن صدای دکتر کاملا فرق کرد: -خب کوچولو من و تو باهم یه قراری گذاشتیم... قرار شد تو اشتباهات گذشته رو جبران کنی و منم بهت احساسات رو برگردونم ولی برای اینکه روحت داشت کاملا نابود میشد من نتونستم تمام قراردادی که باهات بستم رو بگم... حالا بهت میگم تو طبق قراردادی که با من بستی خیلی چیزا به دست میاری که خودت رفته رفته متوجه میشی و هربار قرار همو ملاقات کنیم ولی وقتی میتونی واقعا منو کاملا ببینی که قرارداد رو تموم کرده باشی تا اون موقع نمیتونی منو ببینی و همینطور میخوام توسط تو به کسی که فکر میکنه میتونه توی قوانین جهان دخالت کنه یه درس درست حسابی بدم برای همین ... دستش رو، روی پیشونی دختر بچه گذاشت و ادامه داد: -کمی میخوام دخالت کنم ولی نگران نباش کوچولو این قدرت قرار نیست تو رو هدف قرار بده بلکه هدفش یکی دیگه ست و؛ وقت مناسبش برسه شروع میکنه به عمل کرد تا اون موقع بهش مثل یه محافظت کوچولو نگاه کن. بعد سرش رو به سمت در برگردون و لبخند زد و گفت: -انگار دیگه باید برم کوچولو... چون فعلا کسی نباید متوجه بشه که من دارم چی کار میکنم حتی سایه ی که میخواد قوانین جهان رو بهم بریزه. با ناپدید شدن اون شخص از بدن دکتر اون به خودش اومد و بعدش در به شدت باز شد و ست با عصبانیت داخل شد و گفت: -بهت گفتم فقط باید جون مادر و فرزند پسر رو نجات بدی پس چرا نوزاد دختر رو زنده به دنیا آوردی. -اگه نوزاد دختر رو زنده به دنیا نمی آوردم ممکن بود که نوزاد پسر هم بمیره برای همین این کار رو کردم. ست با خشم نوزاد دختر رو گرفت و برد و به پرستاری سپرد تا دختر رو درون یه اتاق دور بذاره. در ساعت 3:17 بامداد هانا دو بچه ی خودش به دنیا آورد یه دختر و یه پسر. درست مثل گذشته سرنوشت دختر از قبل تعیین شده بود و سرنوشت قول پسر کاملا فرق داشت همه از به دنیا اومدن اون خوشحال بودن و شاد ولی نوزاد دختر درون یه اتاق کاملا سرد و خالی رها شده بود.
  6. فصل اول: زندگی گذشته پارت: 11 با گریه گفت: -ولی من... من دارم میمیرم... برای همین... برای همین نمیتونم.... نمیتونم دیگه بیام و پیدات کنم پس حداقل بهم بگو کی هستی؟!! صدای نزدیک شدنش رو میشنید ولی انگار دیگه جونی توی بدن نداشت که تکون بخوره... نفس های گرمش رو نزدیک گوشش حس کرد و بعدش لحن آروم و ناراحتش رو شنیدید: -درسته روحی که هر دوی ما میشناختیم مرده و کسی که میمیره نمیتونه کاری کنه... ولی اگه بهت فرصتی بدم که بیای منو پیدا کنی اونوقت چی؟... اونوقت حاضری به تمام چیزهای که هنگام آروز کردن گفتی عمل کنی؟!... واقعا حاضری گذشته رو جبران کنی؟ حتی اگه به این معنی باشه که خاندان آرکت رو دوباره ملاقات کنی؟ یا اینکه اونا رو از نابود شدن نجات بدی؟... ملاقات دوباره با سرهنگ و دکتر چی؟... حاضر بازم چیزی های که پشت سر گذاشتی رو پشت سر بذاری؟... واقعا حاضری اونا نابود کنی؟... بهم بگو روح واقعا حاضری دوباره همه چیز رو تجربه کنی و از سر بگذرونی تا بیای و منو پیدا کنی؟ روح بدون ذره ی تردید گفت: -حاضرم. به یک بار لحن آروم و گرمش به لحن جدی و محکمی تغییر کرد: -پس امیدوارم هرگز فراموش نکنی که چه قولی دادی روح یا بهتر بگم راون. روح یا بهتر بگم راون به یک بار حس گرد که زیر پاش خالی شد و افتاد. روحی که میون شعله های آتش به کام مرگ رفت... بهش شانسی داده شد... شانسی داده شد تا گذشته ی که رقم خورده بود رو تغییر بده... دلیل این شانس دوباره برای دو چیز بود. اولیش آروزی عمیق و خالصانه ی راون بود. کسی که هرگز در زندگی آرزو چیزی رو نکرده بود خالصانه ترین آرزو از اعماق قلبش. آروزی داشتن چیزی که همیشه ازش محروم بود "احساسات" و دومی کارمای نجات دادن جون خیلی از بچه های بی گناهی و معصومی بودن که قرار بود به دست سرهنگ و دکتر نابود بشن. درسته اونا نمیدونستن که ناجی اونا کیه یا اینکه زنده ست یا مرده ولی همه اونا از ته قلبشون آرزو کردن و اون آروز این بود: -خدایا لطفا... لطفا آروز کسی که ما رو نجات داده رو برآورده کن. و اینطوری به روح فرصتی داده شد... یه فرصت برای دوباره زندگی کردن... فرصتی برای انسان بودن نه یه روح. ولی واقعا این فقط به خاطر قدرت یه آرزو خالصانه بود؟ یا رازی پشتش پنهان شده؟ کی میدونه؟ تنها چیزی که مهمه اینکه به روح فرصت داده شد تا دوباره زندگی کنه تا گذشته ی رقم خورده رو تغییر بده و آینده ی بسازه که قولش رو داده بود. پایان فصل اول
  7. فصل اول: زندگی گذشته پارت:10 خلسه محیطی بین مرگ و زندگی جایی یا مسیری که روح انسان برای دنیای بعد از مرگ یا برگشت به زندگی دوباره طی میکنه. و (روح) هم از این قاعده مستثنی نبود. زمانی که روح (روح) داشت در خلسه به سر میبرد خاطره ی که فراموش کرده بود قسمتی ازش به سراغ اون اومد در صورتی که روح به این باور بود که هنوز نمرده. یه محیط گرم و خوشایند... بادی که لای موهاش میپچید... خش خش برگ های درخت و همینطور حضور فردی که بهش حس آرامش میداد و صدای بچگونه ی که در گوشش پچید: -تا حالا توی عمرت آروز نکردی؟! این امکان نداره... مطمئنم که حتی تو هم بالاخره یه آروز رو داری مگه نه؟ صدا... تن ملایم و بچگونه ی که به دل میشینه... دقیقا شبیه تن خنده ی بود که توی خاطره محوی که از بیمارستان به یاد داشت بود... بالاخره... بالاخره چیزی که انتظارش رو داشته بود اومد بود سراغش حالا میتونست بفهمه اون کیه فقط کافی بود تا چشم هاش رو باز کنه و اونو ببینه ولی حس سنگینی رو چشم هاش انقدر زیاد بود که توان این کار رو نداشت. ولی حتی بدون اینکه چشم هاش رو باز کنه میتونست بگه صدا مطلق به یه دختر بچه ی 10 الی 11 ساله... سوالات زیادی بود که میخواست بپرسه ولی به طور عجیبی میخواست به سوالی که ازش پرسیده شده جواب بده برای همین گفت: -آرزو؟!... نمیدونم آرزو چه معنی و مفهومی داره... ولی اینو میدونم که برای مردم عادی پر از معنی و مفهومه... هیچ وقت به داشتن آرزو فکر نکردم چون من یه "روح" هستم... کسی که زنده بودن یا نبودنش برای کسی اهمیتی نداره... کسی که جز سیاهی و تاریکی رنگ دیگه ی توی دنیاش نیست... کسی که توی یه محیط سرد با یه عالمه آزمایش و آموزش های مختلف بزرگ شده... کسی که گناه های زیادی کرده ولی ذره ی حس گناه نسبت به کارهای که کرده نداره... یه موجود ناخواسته توی این دنیا... -خب بیا فرض کنیم که میتونستی آرزو کنی اون وقت دوست داشتی چه آروزیی کنی؟ -خب... اگه موجودی مثل من به فرصت داشته باشه تا آرزو کنه... پس آروز میکنم... آروز میکنم تا احساسات داشته باشم و به عنوان یه انسان زندگی کنم نه یه روح... میخوام یه اسم واقعی برای خودم داشته باشم... میخوام بتونم جبران کنم و... و میخوام به یاد بیارم چرا انقدر برام با ارزش هستی؟ تا جایی که حاضر شدم بمیرم ولی تو رو به خاطر بیارم با اینکه نتونستم تو به خاطر بیارم یا ملاقات کنم ولی بازم تونستم ازت محافظت کنم. -ههه... درسته... پس... پس چطور این بار به جای تلاش کردن بیای به ملاقاتم؟! انگار یه تکیه استخوان کوچیک توی گلوش گیر کرده باشه غیر ارادی دستش رو تکون داد و روی سینه اش گذاشت و فشار داد نفس کشید ولی نه کاملا انگار چیزی نمیذاشت کامل نفس بکشه یه چیزی توی ریه هاش بود که جلوی کامل نفس کشیدنش رو گرفته بود... انگار یه چیزی ته پشت چشماش گرم میشد. انگار آب جمع شده بود ولی پایین نمی اومد. انگار خجالت میکشید ازش. نگه داشته بود ولی نگه داشتنش باعث درد بیشترش شده بود و بالاخره بیرون ریخت... اشک های که سال ها ریخت نشده بودن حالا اون اشک ها مثل سیل روی گونه هاش جاری بودن و شونه های که تا به حال نلرزیده بودن حالا به لرزه در اومده بودن. ادامه دارد....
  8. فصل اول: زندگی گذشته پارت:9 همین سوالات باعث شد تا جرقه خوردن خیانت من به دکتر و سرهنگ شروع بشه... وقتی شروع کردم به کشیدن نقشه برای نابودی کردن اونا برای اینکه لو نرم و متوجه کارها نشن با مهره های دومینو اجراش کرد و قدم به قدم شروع کردم به چیدن...وقتی نزدیک به انتهای کار شدم دوتا چیز رو فهمیدم... اول اینکه وقتی نقشه ام اجرا میشد منم حذف میشدم و همین طور یک سری مدارک ولی بازم میتونستم دکتر و سرهنگ رو نابود کنم. دومی چیزی که فهمیدم این بود که نفر سومی هم دستش توی کار بود... کسی که من توانایی آسیب رسوندن بهش رو نداشتم چون میمردم . با این حال نقشه ی من کامل و بدون ایراد حساب میشد چون از اول هم هدف من نابود کردن سرهنگ و دکتر بود نه کس دیگه ی. نمیدونم "حسرت" چه دقیقا چطوری یا چطور حس میشه ولی... ولی میتونم بگم که اگه چنین حسی داشتم شاید الان تنها چیزی که اذیتم میکرد همین حس بود... 8 سال تمام... 8 سال طول کشید تا این نقشه رو بکشم و توی این 8 سال متاسفانه نتونستم هیچ نشونه یا مدرکی برای خاطره ی که توی ذهنم دارم پیدا کنم. با انداختن این مهره ها نقشه ی من شروع میشه به اجرا و کسی نمیتونه جلوش رو بگیره فقط کافیه اولین ضربه رو بزنم اون وقت همه چیز تموم میشه. اون روز دستم فقط برای چند دقیقه توی هوا موند با اینکه ذهن خالی ... خالی بود و بعدش ضربه زدم... حالا اون نقشه تا وسط اجرا شده و من توی آتش در حال مرگم ولی این آتش قرار نیست فقط منو نابود کنه بلکه قرار هر کسی تا الان درگیر این ماجرا بوده و زندگی خیلی ها رو نابود کردن رو هم بسوزنه به خصوص دکتر و سرهنگ. روای: یه پایان برای همه. این آخرین فکر در ذهن روح که در آتش سوخت و مرد بود. روحی که تمام عمرش در تاریکی رها شده بود و بزرگ شده بود. خانواده اش اونو نمیخواستن چون احساسات نداشت... برای دکتر و سرهنگ اون چیزی بیش از یه "ابزار" نبود. و در دنیا تاریکش که کسی نبود به یک باره یه نور گرم و شیطون سر و کله اش پیدا شد و دنیای اون رو تغییر داد. اون هرگز تاریکی رو ناخوشایند نمیدونست چون درون اون بزرگ شده بود ولی وقتی اون نور دنیا تاریک اون رو روشن کرد تازه متوجه شد به جز تاریکی در این دنیا چیزهای زیادی وجود داره. اون نوری که سال ها ازش بی خبر بود رو پیدا کرده بود و لی انقدر خوش شانس نبود تا بفهمه که کی بود که روشنایی رو به زندگی تاریک اون آورده بود؟ توی زندگیش تنها چیزی که آزارش میداد همین موضوع بود... میخواست فردی که نور رو به زندگیش آورده بود پیدا کنه تا ازش بپرسه چرا؟ ... چرا سراغ اون اومده بود؟... دلیلش برای این کار چی بود؟... اسمش چیه؟.... باهاش نسبتی داشته یا یه صرفا یه غریبه بوده؟... اون با تمام این سوالات مرد. ادامه دارد....
  9. فصل اول: زندگی گذشته پارت: 8 ولی وقتی به از بین رفتن اون خاطره ی محو کردم.... کنترل کامل بدنم رو به طور کامل از دست دادم و روی جفت پاهام روی زمین افتادم... دیدم برای اولین بار توی عمرم از دست دادم و همه جا برام تاریک شد...نمیخواستم اطرافم تاریک باشه... میخواستم اون روشنایی برگرده... میخواستم بدون چرا تنها این خاطر از ذهنم پاک شده؟... مگه اون بچه کی بود؟... چرا من نباید اونو به خاطر میاوردم؟... داستان از چه قرار؟!... خیلی سخت تونستم خودم رو جمع و جور کنم و سریع مدارک رو درست کردم و هر ردپای از خودم رو پاک کردم و سریع به اتاقم برگشتم و یه کتاب دستم گرفتم و تظاهر کردم که دارم اونو میخونم ولی ذهنم درگیر بود که یهو یاد یه داستان کوتاه که قبلا خونده بودم افتادم: "-همه به این باور هستن که تاریکی و روشنایی باهم دشمن هستن. و اگه از کسی بپرسی این امکان وجود داره که نور و تاریکی عاشق هم باشن؟ اونا بهت میخندن چون تمام این جهان به این باور رسیدن که اونا دشمن هم هستن. ولی هرگز کسی این سوال رو نپرسید که چطور ممکنه در تاریکی ترین لحظات نور وجود داشته باشه و در روشن ترین لحظات تاریکی وجود داره؟ در واقع همه اینا نقشه زیبا و فریبنده این دوتا زوج هستش. چون نمیخواستن دیگران اونا رو از هم جدا کنن . در واقع داستان از اینجا شروع شد که به نور میگفتن تاریکی انقدر پلید و بدجنسه که همین که نور رو ببینه اونا رو از بین میبره و به تاریکی میگفتن که اگه نور اونو ببینه به سرعت اونو نابود میکنه و از بین میبره ولی کنجکاوی دو طرف باعث شد اتفاقی جالبی بیفته و اون دونفر همدیگه رو ملاقات کنن و عاشق هم بشن انقدر عاشق که حاضر شدن خطر نابود شدن همدیگه رو به جون بخرن ولی باهام باشن و همدیگه در آغوش کشیدن و همزمان با این اتفاق درخشش بزرگی ایجاد شد و نور تاریکی باهم یکی شدن ولی حراس اینکه مبدا کسی اونا رو از هم جدا کنه اونا شروع کردن به نقش بازی کردن تا هرگز کسی اونا رو ازهم جدا نکنه." اگه منم شروع کنم به فریب دادن سرهنگ و دکتر و اونا رو نابود کنم میتونم به خواسته ی که دارم برسم؟ ممکنه بفهمه که چرا تنها این خاطره محو شده؟ ادامه دارد...
  10. فصل اول: زندگی گذشته پارت:6 دومین ماموریتم رو در 9 سالگی گرفتم. باید به یه اتاق کنفراس کوچک توی یه ساختمان امن نفوذ میکردم و بدون اینکه لو میرفتم تمام مکالمات رو ظبط میکردم. برای این کار اولین کاری که کردم هک کردن سیستم امنیتی بود. من نه تنها سیستم امنیتی خود محل مقرر شده رو هک کرده بودم بلکه تا چهارتا اون طرفشم هک کردم جوری که کسی نتونه حتی ازم یه رد پا پیدا کنه. بعدش فهمیدن تعداد نگهبانان، کارکانان بود همینطور من عادات اونا و هر چیزی که بهشون مرتبط میشد و به دست آوردم تا کسی نتونه غافلگیرم کنه و آخرین چیز چندتا نقشه برای فرار بود که اگه یه وقت در موقعیتی ناخواسته گیر کردم بتونم فرار کنم. دومین ماموریتم که تموم شد به حرف های سرهنگ یه حرف دیگه هم اضافه شد: -آفرین کارت خوب بود. تو واقعا "ابزار" خوبی هستی سرا. "ابزار" جمله ی که من بعد از پایان دادن به هر ماموریتم میشنیدم. خیلی راجبش فکر کردم و تحقیق کردم ولی معنی درست جمله "ابزار" رو درک نکردم وقتی پرونده "پروژه سیاه" رو با دقت خوندم تازه تونستم به عمق این جمله برسم و این تنها چیزی نبود که من فهمیدم داروهای که دکتر بهم تزریق میکرد و میداد من بخورم نه تنها غیرقانونی بودن بلکه مریضی منو تقویت میکردن و رفته، رفته من تبدیل به انسانی میشد که هیچ انسانیتی نداشت یه ماشین که فقظ ظاهر انسانی داره و ایرادش اینکه اون قلب داره. یه انسان ربات نما ولی چون من از بچگی داروهای خوردنی رو نمیخوردم یه جوریای دکتر توی این آزمایش شکست خورده بود. تا 18 سالگی یه بار هم پام به بیمارستان باز نشد ولی وقتی 18 سالم شد توی ماموریتی که بهم داده شد بدجوری آسیب دیدم و مجبور شدم برم بیمارستان. ولی مشکلی وجود داشت من هیچ خاطره ی از دوران بستری بودنم توی بیمارستان ندارم. جز اینکه به خاطر آسیب دیدگیم رفته بودم بیمارستان همین و بس. 2 سال بعد وقتی 20 سالم شد من به طور اتفاقی پرونده "پروژه سیاه" رو خوندم. با خوندن هر بخش از اون پرونده توی ذهنم یه اتفاقی افتاد. خاطراتم مثل یه فیلم پر از خش توی ذهنم شکل گرفت و چیزی که فراموش کرده بودم یادم اومد البته نه به صورت کامل... توی اون خاطره پر از خش... 3 تا چیز خیلی خوب مشخص بود... نور گرم و خیره کننده خورشید... صدای خنده... و دختر بچه ی محو با لباس های بیمارستان... بدنم برای اولین بار توی زندگیم کنترلش رو از دست داد. اولش فکر کردم شاید این به خاطر این باشه که من 20 سال تمام فکر میکردم دارم عادی زندگی میکنم و درواقع من یه عروسک خیمه شب بازی یا به گفته سرهنگ یه "ابزار" توی دست دیگران بودم تا باعث موفقیت پرونده "پروژه سیاه" بشم... ولی وقتی با دقت بهش فکر کردم دیدم که هیچ حسی به این موضوع ندارم این اتفاق تنها برای من اینجوری بود که از چیزی های که بی خبر بودم با خبر شده بودم همین و بس. ادامه دارد...
  11. فصل اول: زندگی گذشته پارت:5 به سمتم اومد و روی زانوهاش نشست و دستش رو، روی شونه ام گذاشت و با گرم ترین لحن ممکن گفت: -ناراحت نباش کوچولو اونا نمیدونن چه جواهری رو از دست دادن... ولی از یه چیزی مطمئنم که اونا یه روزی به خاطر اینکه تو رو از دست دادن متوجه میشن چه اشتباهی کردن شک نکن... و از این به بعد اسم تو سرا هستش من تا چندساعت دیگه با یکی که خیلی مشتقاقه تو رو ببینه برمیگردم باشه؟ وقتی دید حرفی نمیزنم لبخند زورکی زد و با دستاش موهام رو کمی بهم ریخت و بیرون رفت... اون روز درست مثل ملاقات با مادرم اولین و آخرین باری بود که من لحن گرم سرهنگ رو شنیدم. بعد از اینکه 1 ساعت گذشت در باز شد و همراه سرهنگی مرد وارد شد که لباس دکترهای قدیم برای کنترل طاعون میپوشین به تن داشت وارد اتاق شد و رو به من گفت: -من دکترم و از این به بعد این من هستم که به وضعیت تو رسیدگی میکنم سرا... دستش رو به سمت من دراز کرد و ادامه داد: از آشنایی باهات خوشبختم. از صداش میتونستم تشخیص بدم از سرهنگ جون تره و از طریق حالت بدن و رفتار سرهنگ مشخص بود که دکتر همه کار اونجاست چون به مدت 7 سال با کسی حرف نزده بودم پس به سختی و بریده بریده شروع کردم به حرف زدن: -من... من... سرا... سرا نیستم... من... من اسمی ندارم... و معنی از آشنایی باهات خوشبختم رو هم... نمیدونم... پس نمیتونم بهتون دست بدم. با شنیدن حرفم شروع کرد به خندیدن و با صدای که رگ های خنده توش معلوم بود گفت: -مهم نیست... نمیخواد نگران چنین چیزهای بیخودی باشی...تنها چیزی که مهمه اینکه تو بهترین "ابزار" برای آزمایشات منی همین و بس... و حتی اگه سرا هم نباشی به هرحال به یه اسم نیاز داری تا بشه تو باهاش صدا کرد... اصلا چطور خودت یه اسم انتخاب کنی هان؟ -روح سکوت طولانی فضا رو دربر گرفت و بعدش دکتر رو به سرهنگ کرد و گفت: -اون دقیقا همون چیزی که من برای آزمایشاتم میخوام تا به اون احمق ها نشون بدم که ایده های من میتونه چه تحولی در جهان ایجاد کنه... برای این کار اول باید آزمایشات رو شروع کنیم و همچنین از این به بعد برای این بچه باید یه اتاق، رژیم مناسب و یه روتین ورزشی که هر روز اونو تمرین کنه در نظر گرفته بشه.... دیگه بریم. فردا اون روز زندگی من... تبدیل شد به یه جهنم پر از آزمایشات و انواع تحقیقات... البته برای من جهنم هیچ معنی نداشت مهم نبود که سرهنگ منو توی آتش، زیر آب، شکنجه یا هر چیزی که بشه گفت تحت فشار میذاشت من هیچی حس نمیکردم ولی بدنم چون هم ضعیف بودم و هم بچه کم میاورد و باعث میشد از هوش برم.... البته من وقتی سال ها از این موضوع گذاشت و به طور کاملا اتفاقی دستم به یه پرونده به اسم "پروژه سیاه" رسید متوجه این موضوع شدم. یک سال تمام زیر چنین آزمایشاتی زندگی کردم که البته یه هفته اش وحشتناکتر از بقیه بود چون چندین بار کار به مرگ کشید و زمانی که 8 سالم شد اولین ماموریت و یکی از ماموریت های که بعدا به پیشرفت "پروژه سیاه" کمک زیادی کرد بهم داده شد. توی یه اتاق تنگ و بدون پنجره سرهنگ یه بسته ی کوچک و سنگین رو توی دستام گذاشت. بسته کاغذی قهوه ای که دورش چسب زده شده بود. خیلی سرد گفت: -اینو ببر به این آدرس. راه طولانی نیست. فقط نباید بذاری کسی بفهمه چی توی دستته. و اگه یه زمانی لو رفتی بسته رو به هر قیمتی که شده باید نابود کنی و همین طور باید خودت هم بکشی فهمیدی مگه نه؟ -بله، فهمیدم. طبق آدرس من باید از بین کوچه پس کوچه های خاکی و پر از آشغال رد میشدم. نباید توجه سگ های ولگرد و بچه های که فوتبال بازی میکردن و افرادی که جلوی مغازه نشسته بودن رو به خودم جلب میکردم. پس باید راهی انتخاب میکردم که دردسر کمتری به همراه داشت. توی آشغال ها یه تیکه گوشت پیدا کردم و جلوی سگ های ولگرد تکون دادم و به سمت خیابان جایی که بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن انداختم و سگ ها به سمت بچه ها رفتن و شروع کردن به پارس کردن با پارس سگ ها بچه های که بازی میکردن شروع کردن به ترسیدن و فریاد زدن و اینجوری توجه افرادی که جلوی مغازه ها بودن بهشون جلب شد و من خیلی راحت به عبور کردم و به جای که میخواستم رسیدم. یه خونه قدیمی. زنگ رو زدم و یه زن مسن با لباس سیاه در رو باز کرد و بسته رو بهش دادم و اونم بدون هیچ حرفی بسته رو ازم گرفتم و منم برگشتم. ادامه دارد...
  12. فصل اول: زندگی گذشته پارت:4 حماقت، غرور و خودخواهی و همین طور هوش و نفوذ دو فرد باهوش همه دست به دست هم دادن تا یه نقشه ی به نظیر طراحی و اجرا بشه. و اون نقشه تنها قربانی هاش من و خاندان آرکت نبودن بلکه خیلی های دیگه هم زندگی اشون نابود شد. من هیچ وقت چهره اعضای خاندان و خانواده خودم رو از نزدیک ندیدم ولی وقتی داشتم پرونده ها رو نابود میکردم تونستم تک تک، اونا رو ببینم همین طور چهره ی مادرم... مادرم صورتی بیضی شکل و چشم های بزرگ و خمار، لب های نازک به رنگ قرمز، موهای بلند و قهوی ای قد متوسط و لاغر استخوانی... اون روزی که مادرم رو ملاقات کرده بود اون بادبزن مشکی گرون قیمتش که با جواهرات تزئین شده بود جلوی صورتش گرفت بود برای همین من فقط میتونستم چشمای اونو ببینم و حالتی که توی چشمام بود جز نفرت و انجار خالص چیزی نبود و طرز فشار دادن دست هاش به باد بزن نشون دهنده این بود که حتی از اینکه مجبور شده منو ملاقات کنه و به مشکل پیش اومده رسیدگی کنه چقدر عصبانیه برای همین با لحنی پر از انجار و نفرت خیلی سرد گفت: -تو... تو... "هیولا"... "تو یه هیولایی"... باورم نمیشه من چنین هیولایی رو به دنیا آوردم... سریع... خیلی سریع اونو از جلوی چشمام دور کنید... برام مهم نیست که چه اتفاقی براش میفته فقط اونو از این خونه و من دورش کنید. و اینجوری شد که زندگی من با فروخت شدنم به سرهنگ کاملا تغییر کرد. و نقشه ی بی نقص دکتر و سرهنگ اولین بخشش با موفقیت اجرا شد اونا منو به دست آوردن و 9 سال بعد ثروتی که میخواستن رو به دست آوردن. اولین باری که سرهنگ رو ملاقات کردم توی یه اتاق با یه آینه ی شکسته ی و یه لامپ بود که تکون میخورد. از اونجایی که ذره ی حس ترس نداشتم پس با آرامش به سمت آینه رفتم تا ببینم چرا توسط مادرم هیولا خطاب شدم؟ به خاطر کنجکاوی نبود من فقط میخواستم بدونم آیا شباهتی با عکس کتاب ها که راجب هیولا گفته بودن دارم یا نه؟ هیولاها معمولا شاخ دارن یا رنگ اشون فرق داره داره... ولی من نه شاخ داشتم و نه رنگ متفاوتی موهام کوتاه و لخت بودن. هیولا گوش ندارن و اگه داشته باشن شکل اونا شبیه یه چیز تیز هستش... ولی گوش های من ساده بود. اونا ابرو ندارن و چشم هاش گاهی اوقاعات تعدادشون زیاده یا رنگ اونا زرد یا بزرگه.... ولی چشم های من درشت و بادومی فقط هیچ حسی ندارن. اونا دهن های گشاد و دندون های تیز دارن... ولی برای من کوچولو بود همین طور هیچ تیزی ندارن. اونا معمولا باریک و دست و پاهای زیادی دارن.... ولی من به جز ظریف بودن و گونه های که داخل رفتن و رنگ باختن چیز دیگه ی نداشتم. برای همین مدتی از لحاظ ذهنی درگیر بود که در باز شد و من برای اولین بار سرهنگ رو دیدم. مردی حدود 40 سال، موهای کوتاه و جو گندمی، چشم های قهوه ی تیره، صورتی استخوانی و برنزه، یه جای زخم روی ابروی چپش، هیکلی خشک و ورزیده. ادامه دارد....
  13. فصل اول: زندگی گذشته پارت: 3 در واقع من تنها دختر در خاندان آرکت هستم... پس طبق باور مردم باید یه زندگی شبیه زندگی پرنسس ها میداشتم ولی باور با حقیقت زمین تا آسمون فرق داره... خاندان آرکت به این باور متقعد بودن که تنها دلیل موفقیت اون ها در تمام این سال ها به خاطر نسل پسری که سالیان، سال وجود داشته... تمام این ها رو وقتی من به طور مخفیانه به دستور سرهنگ داشتم روی پرونده خاندان آرکت کار میکردم فهمیدم... توی 15 سالگی من خانواده آرکت متهم به قردادهای صوری و پول شویی ارثیه و همین طور فروش امواع ممنوع شد. تمام مدارک برعلیه خانواده آرکت بود و این طور خاندانی که سال ها بود موفق بود یک شبه نابود شد. و 2 سال بعد پلیس تونست سرنخی کوچک ولی پر اهمیت دال بر بیگناهی خاندان آرکت پیدا کنه و مسئول پرونده شخصی به اسم الکس وِن دار بود که حدود 35 سال سن داشت فردی سرد، حرفه ی، دقیق، قد بلند، اندامی لاغر و جمع و جور، صورتی استخوانی، نگاهی تیز و خسته، همیشه مرتب بود ولباس های تیره میپوشید. اون فهمیده بود که سه نفر مهره کلید و یه فرد اصلی پشت پرده دست داشتن. ولی نتونست چیزی راجب این چهار نفر پیدا کنه و بیگناهی خاندان آرکت رو ثابت کنه. در واقع دلیل این موضوع من بودم. من این کار رو به خاطر انتقام نکردم بلکه دستور سرهنگ بود. سرهنگ بهم دستور داده بود هر چی مدارک راجب بی گناهی خاندان آرکت وجود داره پیدا کنم و نابودش کنم. منم این کار رو کردم وقتی داشتم مدارک نابود میکردم تمام حقایقی که نمیدونستم رو فهمیدم. اینکه خاندان آرکت روز به دنیا اومدن منو رو هیجا در دنیا ثبت نکرده بودن در واقع هر مدرکی که دال به وجود داشتن من بود از بین برده بودن و دلیل این کار اونا به خاطر باور احمقانه ی که اگه کسی بفهمه اونا در نسل خودشون یه دختر دارن براشون بدبختی میاره. ولی دلیل بدبختی اونا من نبودم بلکه دو نفر دیگه بودن سرهنگ و دکتر اونا به توسط اون 3 تا مهره ی که داخل خاندان آرکت گذاشته بودن از وجود من باخبر شدن و نقشه ی که قرار بود فقط به خاطر ثروت خاندان آرکت اجرا بشه به دو بخش تغییر کرد اولین بخش به دست آوردن من بود پس از اون 3 مهره یکی باید قربانی میشد همون خدمتکاری که من کشتم مارتا، یه خدمتکار پیر و خرافاتی که قامتی خمیده و دستاش همیشه لرزش خفیفی داشتن بود. دومی خدمتکار شخصی مادرم اِلنا بود که ظاهری آرسته و شیک داشت و چهره ی سنگی و غیرقابل نفوذ و آخرین نفر و همینطور کلیدی ترین فرد توی این نقشه پیشخدمت و دستیار معتمد بزرگ خاندان آرکت سِت. نقشه ی که مو لای دزش نمیرفت. البته فکر میکنم هم سرهنگ و هم دکتر این احتمال رو در نظر نگرفته بودن که ممکنه بعدا سر و کله یه پلیس مزاحم و فوضل پیدا بشه که مو رو از ماست بیرون میکشه. الکس به خاطر من شکست خورد و همین طور 3 روز بعد از شکستش در پرونده به دست های من کشته شد و پرونده آرکت برای همیشه بسته باقی موند. ادامه دارد...
  14. فصل اول: زندگی گذشته پارت:2 فرقی که منو با بقیه متمایز میکرد... و اون فرق این بود که من «الکسی تیمیا» یا «کوری عاطفی» دارم. خلاصه اش میشه من احساساتی از قبیل ترس، خشم، نفرت، عشق، درد و غیره رو نه میتونم حس کنم و نه میتونم بروز بدم. البته به لطف سرهنگ خیلی خوب یاد گرفتم نقش بازی کنم و دیگران رو فریب بدم. هر چند قبلا چشمام باعث میشد تا طرف مقابلم متوجه این موضوع بشه ولی بعدا با کمک دکتر که تونست برای این مشکل کاری کنه این ایراد هم رفع شد و برای طبیعی جلوه دادن همه چیز من مجبور بودم یه عالمه فیلم، سریال، کتاب و خیلی چیزهای دیگه روببینم و یاد بگیرم. به همین ترتیب من در خواندن انواع احساسات، حالت، نوع رفتارها، و واکنش ها خیلی دقیق تر شدم و به لطف این موضوع من همیشه جریان رو به نفع خودم تموم میکردم. توی تمام این سال ها که زنده بودم و زندگی کردم من جز یه عالمه سوال راجب احساسات و حس کردن اونا چیزی نداشتم که برام مهم باشه یا بهش اهمیت بدم. شاید به خاطر همین سوالات بود که دکتر شروع کرد به دارو دادن. داروهای که بهم تزریق میشد رو نمیتونستم کاری کنم ولی اونایی که خوردنی بودن رو یه جوری از دستشون خلاص میشدم. واقعا خنده داره نه؟ اینکه وسط چنین آتش به این بزرگی و با وجود خون ریزی که دارم و قراره توسط این آتش بزرگ بلعیده بشم دارم به گذشته و اینکه چه اتفاقی برام افتاده فکر میکنم. ذره ی حس ترس ندارم ولی واقعا میخوام بدونم ترس چیه؟... ذره ی حس خطر ندارم ولی میخوام بدونم خطر یعنی چی؟... گرما؟... اصلا گرما چطوریه؟... من هیچی نمیدونم فقط میدونم این محیط برای یه آدم عادی ممکنه چطوری باشه ولی برای من اینجا... اینجا فقط یه جایی که داره میسوزه و من قرار توش بمیرم همین و بس. -تو...تو... "هیولا"... تو یه "هیولایی"... باورم نمیشه من چنین هیولایی رو به دنیا آوردم... سریع... خیلی سریع... اونو از این جا دور کنید... برام مهم نیست که چه اتفاقی براش میفته فقط اونو از این خونه و من دورش کنید. این صدا... اون لحن منجز کننده و سرد... خیلی خوب یادمه... این خاطره مطلق به اولین روز و همین طور آخرین باری بود که مادرم رو ملاقات کردم... 7 سال تمام از دیدن مادرم محروم بودم ولی ملاقات باهاش کم تر از 5 دقیقه طول کشید... من توی یه خاندان خیلی معروف و پول دار در منهتن به دنیا اومدم... خاندان آرکت... یه زمانی این اسم پر از قدرت و ثروت بود ولی الان... الان بیشتر شبیه یه داستان پوچ و بدرد نخوره... البته ناگفته نمونه که خاندان آرکت به جز اسمش به یه چیز دیگه هم معروف بود "نسلی بودن وارث دختر". ادامه دارد...
  15. مقدمه: -آرزو...برای آدم های معمولی پر از معنی و مفهومه ولی برای من...من... نمیدونم آرزو چیه؟....هیچ وقت حتی به داشتن یه آرزو فکر نکردم...نه برای اینکه اجازه رو نداشتم نه... من دلیلی برای آرزو کردن نداشتم...ولی...ولی اون نور...باعث شد تا دلیل پیدا کنم... یه دلیل برای آرزو کردن...ولی واقعا بهم فرصتی داده میشه؟...به من..منی که یه روح ام...واقعا روح ها هم حق آرزو کردن دارن؟؟ فصل اول: زندگی گذشته پارت:1 راوی: -منهتن، 300 کیلومتری کالج پزشکی ویل کرنل، انبار بزرگ و وسیع خصوصی یو تی سی روح: -بنگ صدای شلیک گوله کالیبر 9 میلی میتری اسلحه ی سرهنگ فضای خالی انبار رو پر کرد و به دلیل برخورد گوله با قلب پاهام خالی کردن و وری زمین افتادم و قبل از اینکه بی هوش بشم چهره ی سرد و از خود راضی سرهنگ رو دیدم و صدای یخشش رو شنیدم: -وقتی یه ابزار بدرد نخور میشه باید دور انداخته بشه... تنها چیزی که تو لایقشی مرگه همین و بس... اینجا رو آتش بزنید. -ترق و تروق این صدا... این بوی دود... حرف های آخر سرهنگ...حتی بدون اینکه چشم هام رو باز کنم میتونم بگم که اون مطمئنا انبار رو آتش زده تا از دو تا چیز مطمئن بشه اول نابود شدن تمام مدارکی که به اون منتهی میشه دوم مردن قطعی من توی شلعه های آتش که حسش نمیکنم ولی خیلی خوب میدونم ترکیبی از رنگ های سرخ و نارجیِ هستش و از خودش در فضای بسته دود سیاه تولید میکنه. اون خیلی خوب میدونه من به همین راحتی نمیمیرم. هرچی نباشه خودش منو بزرگ کرده و آموزش داده. با این حال اگه واقعا بخوام زنده بمونم حتی این آتش هم نمیتونه جلوی منو بگیره ولی من هیچ دلیلی برای این کار ندارم. ترجیح میدم همه چیز به همین حالت تموم بشه. در حقیقت دلیل زنده بودن من تا الان خود سرهنگ به همراه دکتر بوده. چون بهم نیاز داشتن و الان چون بهشون خیانت کردم و بدرد نمیخورم منو دور انداختن به همین راحتی. «ناراحتم؟» یا «حس میکنم بهم ظلم شده؟» یا بهتر بگم حس میکنم «بهم خیانت شده؟» راستش اهمیتی نداره... چون من چیزی احساس نمیکنم پس قاعدتا جوابی برای این سوالات ندارم. از وقتی که به دنیا اومدم با تمام بچه های دنیا فرق داشتم.
  16. نام رمان: ابزار (جلد اول: چرخ دنده شکسته) نویسنده: شروین ژانر: درام، روانشناختی، تریلر نظامی، فانتزی خلاصه: اون اسمی نداره، اون فقط یه «ابزار» هستش. با اینکه در دنیای ثروت و قدرت به دنیا اومده ولی در سایه های سیاه عملیات های نظامی بزرگ شده. اون در ظاهر هیچ فرقی با انسان ها نداره ولی روحش خالی از هرگونه احساسات انسان گونه ست. اون نمیتونه احساسات رو درک کنه تنها چیزی که اون از احساسات میدونه توصیف و نقش بازی کردن اوناست. زمانی که زندگیش رو به پایانه اون شروع میکنه به یاد آوردن اینکه چطور سرنوشتش به چنین لحظه ی رسیده حالا قراره برای اون چه اتفاقی بی افته؟ آیا بهش فرصتی برای اینکه تبدیل به یه انسان بشه داده میشه؟ یا اون به عنوان یه ابزار میمیره؟
×
×
  • اضافه کردن...