رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

شروین

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    6
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط شروین

  1. فصل اول: زندگی گذشته پارت: 3 در واقع من تنها دختر در خاندان آرکت هستم... پس طبق باور مردم باید یه زندگی شبیه زندگی پرنسس ها میداشتم ولی باور با حقیقت زمین تا آسمون فرق داره... خاندان آرکت به این باور متقعد بودن که تنها دلیل موفقیت اون ها در تمام این سال ها به خاطر نسل پسری که سالیان، سال وجود داشته... تمام این ها رو وقتی من به طور مخفیانه به دستور سرهنگ داشتم روی پرونده خاندان آرکت کار میکردم فهمیدم... توی 15 سالگی من خانواده آرکت متهم به قردادهای صوری و پول شویی ارثیه و همین طور فروش امواع ممنوع شد. تمام مدارک برعلیه خانواده آرکت بود و این طور خاندانی که سال ها بود موفق بود یک شبه نابود شد. و 2 سال بعد پلیس تونست سرنخی کوچک ولی پر اهمیت دال بر بیگناهی خاندان آرکت پیدا کنه و مسئول پرونده شخصی به الکس وِن دار بود که حدود 35 سال سن داشت فردی سرد، حرفه ی، دقیق، قد بلند، اندامی لاغر و جمع و جور، صورتی استخوانی، نگاهی تیز و خسته، همیشه مرتب بود ولباس های تیره میپوشید. اون فهمیده بود که سه نفر مهره کلید و یه فرد اصلی پشت پرده دست داشتن. ولی نتونست چیزی راجب این چهار نفر پیدا کنه و بیگناهی خاندان آرکت رو ثابت کنه. در واقع دلیل این موضوع من بودم. من این کار رو به خاطر انتقام نکردم بلکه دستور سرهنگ بود. سرهنگ بهم دستور داده بود هر چی مدارک راجب بی گناهی خاندان آرکت وجود داره پیدا کنم و نابودش کنم. منم این کار رو کردم وقتی داشتم مدارک نابود میکردم تمام حقایقی که نمیدونستم رو فهمیدم. اینکه خاندان آرکت روز به دنیا اومدن منو رو هیجا در دنیا ثبت نکرده بودن در واقع هر مدرکی که دال به وجود داشتن من بود از بین برده بودن و دلیل این کار اونا به خاطر باور احمقانه ی که اگه کسی بفهمه اونا در نسل خودشون یه دختر دارن براشون بدبختی میاره. ولی دلیل بدبختی اونا من نبودم بلکه دو نفر دیگه بودن سرهنگ و دکتر اونا به توسط اون 3 تا مهره ی که داخل خاندان آرکت گذاشته بودن از وجود من باخبر شدن و نقشه ی که قرار بود فقط به خاطر ثروت خاندان آرکت اجرا بشه به دو بخش تغییر کرد اولین بخش به دست آوردن من بود پس از اون 3 مهره یکی باید قربانی میشد همون خدمتکاری که من کشتم مارتا، یه خدمتکار پیر و خرافاتی که قامتی خمیده و دستاش همیشه لرزش خفیفی داشتن بود. دومی خدمتکار شخصی مادرم اِلنا بود که ظاهری آرسته و شیک داشت و چهره ی سنگی و غیرقابل نفوذ و آخرین نفر و همینطور کلیدی ترین فرد توی این نقشه پیشخدمت و دستیار معتمد بزرگ خاندان آرکت سِت. نقشه ی که مو لای دزش نمیرفت. البته فکر میکنم هم سرهنگ و هم دکتر این احتمال رو در نظر نگرفته بودن که ممکنه بعدا سر و کله یه پلیس مزاحم و فوضل پیدا بشه که مو رو از ماست بیرون میکشه. الکس به خاطر من شکست خورد و همین طور 3 روز بعد از شکستش در پرونده به دست های من کشته شد و پرونده آرکت برای همیشه بسته باقی موند. ادامه دارد...
  2. فصل اول: زندگی گذشته پارت:2 فرقی که منو با بقیه متمایز میکرد... و اون فرق این بود که من «الکسی تیمیا» یا «کوری عاطفی» دارم. خلاصه اش میشه من احساساتی از قبیل ترس، خشم، نفرت، عشق، درد و غیره رو نه میتونم حس کنم و نه میتونم بروز بدم. البته به لطف سرهنگ خیلی خوب یاد گرفتم نقش بازی کنم و دیگران رو فریب بدم. هر چند قبلا چشمام باعث میشد تا طرف مقابلم متوجه این موضوع بشه ولی بعدا با کمک دکتر که تونست برای این مشکل کاری کنه این ایراد هم رفع شد و برای طبیعی جلوه دادن همه چیز من مجبور بودم یه عالمه فیلم، سریال، کتاب و خیلی چیزهای دیگه روببینم و یاد بگیرم. به همین ترتیب من در خواندن انواع احساسات، حالت، نوع رفتارها، و واکنش ها خیلی دقیق تر شدم و به لطف این موضوع من همیشه جریان رو به نفع خودم تموم میکردم. توی تمام این سال ها که زنده بودم و زندگی کردم من جز یه عالمه سوال راجب احساسات و حس کردن اونا چیزی نداشتم که برام مهم باشه یا بهش اهمیت بدم. شاید به خاطر همین سوالات بود که دکتر شروع کرد به دارو دادن. داروهای که بهم تزریق میشد رو نمیتونستم کاری کنم ولی اونایی که خوردنی بودن رو یه جوری از دستشون خلاص میشدم. واقعا خنده داره نه؟ اینکه وسط چنین آتش به این بزرگی و با وجود خون ریزی که دارم و قراره توسط این آتش بزرگ بلعیده بشم دارم به گذشته و اینکه چه اتفاقی برام افتاده فکر میکنم. ذره ی حس ترس ندارم ولی واقعا میخوام بدونم ترس چیه؟... ذره ی حس خطر ندارم ولی میخوام بدونم خطر یعنی چی؟... گرما؟... اصلا گرما چطوریه؟... من هیچی نمیدونم فقط میدونم این محیط برای یه آدم عادی ممکنه چطوری باشه ولی برای من اینجا... اینجا فقط یه جایی که داره میسوزه و من قرار توش بمیرم همین و بس. -تو...تو... "هیولا"... تو یه "هیولایی"... باورم نمیشه من چنین هیولایی رو به دنیا آوردم... سریع... خیلی سریع... اونو از این جا دور کنید... برام مهم نیست که چه اتفاقی براش میفته فقط اونو از این خونه و من دورش کنید. این صدا... اون لحن منجز کننده و سرد... خیلی خوب یادمه... این خاطره مطلق به اولین روز و همین طور آخرین باری بود که مادرم رو ملاقات کردم... 7 سال تمام از دیدن مادرم محروم بودم ولی ملاقات باهاش کم تر از 5 دقیقه طول کشید... من توی یه خاندان خیلی معروف و پول دار در منهتن به دنیا اومدم... خاندان آرکت... یه زمانی این اسم پر از قدرت و ثروت بود ولی الان... الان بیشتر شبیه یه داستان پوچ و بدرد نخوره... البته ناگفته نمونه که خاندان آرکت به جز اسمش به یه چیز دیگه هم معروف بود "نسلی بودن وارث دختر". ادامه دارد...
  3. مقدمه: -آروز...برای آدم های معمولی پر از معنی و مفهومه ولی برای من...من... نمیدونم آروز چیه؟....هیچ وقت حتی به داشتن یه آروز فکر نکردم...نه برای اینکه اجازه رو نداشتم نه... من دلیلی برای آروز کردن نداشتم...ولی...ولی اون نور...باعث شد تا دلیل پیدا کنم... یه دلیل برای آروز کردن...ولی واقعا بهم فرصتی داده میشه؟...به من..منی که یه روح ام...واقعا روح ها هم حق آروز کردن دارن؟؟ فصل اول: زندگی گذشته پارت:1 راوی: -منهتن، 300 کیلومتری کالج پزشکی ویل کرنل، انبار بزرگ و وسیع خصوصی یو تی سی روح: -بنگ صدای شلیک گوله کالیبر 9 میلی میتری اسلحه ی سرهنگ فضای خالی انبار رو پر کرد و به دلیل برخورد گوله با قلب پاهام خالی کردن و وری زمین افتادم و قبل از اینکه بی هوش بشم چهره ی سرد و از خود راضی سرهنگ رو دیدم و صدای یخشش رو شنیدم: -وقتی یه ابزار بدرد نخور میشه باید دور انداخته بشه... تنها چیزی که تو لایقشی مرگه همین و بس... اینجا رو آتش بزنید. -ترق و تروق این صدا... این بوی دود... حرف های آخر سرهنگ...حتی بدون اینکه چشم هام رو باز کنم میتونم بگم که اون مطمئنا انبار رو آتش زده تا از دو تا چیز مطمئن بشه اول نابود شدن تمام مدارکی که به اون منتهی میشه دوم مردن قطعی من توی شلعه های آتش که حسش نمیکنم ولی خیلی خوب میدونم ترکیبی از رنگ های سرخ و نارجیِ هستش و از خودش در فضای بسته دود سیاه تولید میکنه. اون خیلی خوب میدونه من به همین راحتی نمیمیرم. هرچی نباشه خودش منو بزرگ کرده و آموزش داده. با این حال اگه واقعا بخوام زنده بمونم حتی این آتش هم نمیتونه جلوی منو بگیره ولی من هیچ دلیلی برای این کار ندارم. ترجیح میدم همه چیز به همین حالت تموم بشه. در حقیقت دلیل زنده بودن من تا الان خود سرهنگ به همراه دکتر بوده. چون بهم نیاز داشتن و الان چون بهشون خیانت کردم و بدرد نمیخورم منو دور انداختن به همین راحتی. «ناراحتم؟» یا «حس میکنم بهم ظلم شده؟» یا بهتر بگم حس میکنم «بهم خیانت شده؟» راستش اهمیتی نداره... چون من چیزی احساس نمیکنم پس قاعدتا جوابی برای این سوالات ندارم. از وقتی که به دنیا اومدم با تمام بچه های دنیا فرق داشتم.
  4. رمان ابزار نویسنده: شروین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، روانشناختی، تریلر نظامی خلاصه: اون اسمی نداره، اون فقط یه «ابزار» هستش. با اینکه در دنیای ثروت و قدرت به دنیا اومده ولی در سایه های سیاه عملیات های نظامی بزرگ شده. اون در ظاهر هیچ فرقی با انسان ها نداره ولی روحش خالی از هرگونه احساسات انسان گونه ست. اون نمیتونه احساسات رو درک کنه تنها چیزی که اون از احساسات میدونه توصیف و نقش بازی کردن اوناست. زمانی که زندگیش رو به پایانه اون شروع میکنه به یاد آوردن اینکه چطور سرنوشتش به چنین لحظه ی رسیده حالا قراره برای اون چه اتفاقی بی افته؟ آیا بهش فرصتی برای اینکه تبدیل به یه انسان بشه داده میشه؟ یا اون به عنوان یه ابزار میمیره؟
×
×
  • اضافه کردن...