رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sleeping

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Sleeping

  1. •پارت اول می‌گن آدما برمی‌گردن به جایی که یه زمانی دوست داشته شدن، درست زمانی که اون‌جایی که هستن دوست داشته نمی‌شن. اینو اگه دوسال پیش تو همون دفتر، از زبونِ ساره (پایه ثابتِ دیت‌های نامنظم و بی‌معنی من) نمی‌شنیدم، الان چنین جمله‌ای از ذهنم عبور نمی‌کرد. هرچند خوب از قصد و نیتش خبر داشتم. هرچقدر من تو خودشیفتگی صد از صد بودم اون تو کینه‌ای و حس قدرت و انتقامش فراتر از صد می‌رفت، درست مثلِ لحظه‌ای که گفتم این اتصال بین ما هیچ‌وقت شکل نگرفت و دقیقاً بعد از کلی تلاش متوجه شد فایده‌ای نداره، چشمایِ پر از اشک و آهوییش رو از من گرفت و بدون هیچ حرفی رویِ صندلی نشست و فندکی به زیرِ آخرین سیگار باقی مانده‌ی مالبروش زد و آهنگی پلی کرد. آهنگِ روزهای سرد از شادمهر بود و حالا خوب معنی اون آهنگ رو می‌فهمیدم. پوزخندی به نتیجه گیریِ سریعم زدم و تنها لیوانی که درون دستم بود رو به آرومی رو میز کوبیدم. با فرود اومدنِ دست‌های تپل و مردونه‌ای رویِ میز تکونی خوردم و ترسیده و البته که کنجکاو به بالا نگاه کردم که با جفت چشمانی ریز شده و ابروهایِ جوگندمی و نسبتاً پر پشت رو به رو شدم. وقتی نگاه بدون هیچ جوابی رو ازم دید کلافه دستی به موهای هم رنگ ابروهایش کشید و گفت: - رسماً ۵۰ دقیقه از زمانِ بازجویی ما می‌گذره؛ اما من نتونستم نشونه‌ای از اینکه تو مظنون به قتلی پیدا کنم. طبقِ عادت همیشگی دستی به گردنی که حالا حالا خشک شده بود و کشیدم و در حالی که ماساژش می‌دادم گفتم: - اون دیگه مشکل من نیست. هرچیزی توانایی خودشو داره و فکر می‌کنم بازپرس این پرونده ضعیف داره عمل می‌کنه. بازپرس که سعی می‌کرد تحت تاثیر جمله‌ قرار نگیره، مجدد دستی به پشت موهایش کشید( گویا وسواس داشت) و تنها لبخندی همراه با حرص رو لباش نشوند و گفت: -من به شدت آدم صبوریم و البته که معتقدم هر آدمی لایقِ فرصت دوباره‌ست، چون فقط یک‌بار زندگی می‌کنن حتی اگر بدترین کارهایِ دنیا رو مرتکب شده باشن؛ اما این برای زمانیه که اون شخص ابراز پشیمونی کنه و به شدت ناراحت باشه. اما نه بچه‌ پروهایی که اسم کارِ خودشونو سهل‌انگاری می‌ذارن و فکر می‌کنن با چندبار پیجوندن حرف می‌تونن سرمو شیره بمالن. تک سرفه‌ای کرد تا صدایِ گرفته‌ش صاف شه و بعد از بیرون دادنِ نفس عمیق و عصبی‌‌‌اش گفت: -برای بار هشتم میپرسم جناب بهبودی آیا شما مرتب قتل درجه یک شدید؟! سری کج کردم و نگاه خیره‌م رو به لیوانه خالی از آب دوختم و تنها به یک چیز فکر کردم و آن هم گفتن حقیقت بود و شاید همین باعث می‌شد از بابتِ خیلی چیزها رها شم. پس دست از لجبازی و طفره رفتن برداشتم و در حالی که لیوان رو با بطری تازه‌یِ داخل دستم پر از آب می‌کردم گفتم: -آره!
  2. سلاااام هانی بانو

    خب اول و اول از همه بگم من هیچ‌ نقدی ندارم و خودتم خوب می‌دونی اونقدری تنبل هستم که دیر به دیررمانو پیش می‌برم ولی خب سعیمو می‌کنم خوب پیش ببرم و اگر تواناییش بود نقد کارآمدی هم می‌دم دستت، ولی فعلا چیزی ندیدم و به نظرِ من نوعی همه چی فعلا تکمیل یا شاید بهتره تکمیل رو نگم به اندازه بود و تونست نظرمو جلب کنه…  البته که داستان جوری نوشته شده که آدم دلش نمی‌خواد با قواعد و چیزایی که من همیشه مخالف توجه بهش بودم دست و پنجه نرم کنه دلش بیشتر می‌خواد داستانو جلو ببره که ببینه کی چیکاره‌ست.. خب تااینجا موفق بودی و جوری بود که حتی من حساس الان غلط املایی هم می‌دیدم متوجهش نمی‌شدم.

    از خلاصه که بهت  گفته بودم و فعلا نقدی ندارم جز اینکه بگم That’s so hot write darling…

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. Sleeping

      Sleeping

      به این دلیل که گفتی داری تلاشتو می‌کنی اصن باید هرجور شده این سبکو بترکونی و من دیه هیچی حالیم نیست ^.^

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      نرجس من گفتم شروع کن، نگفتم به آتیش بکش که زن😂 چه پارت یک طوفاااانی

    4. Sleeping

      Sleeping

      حس میکنم ضعیف عمل کردما اتفاقاً😂😐

  3. رمان: Anhedonia/آنهِدونیا ژانر: معمایی، روان‌شناختی، عاشقانه خلاصه: راوین، بوکسور و ورزشکاری مشهور، شبی زیبا را به مناسبت بُرد در کنار خانواده گذراند؛ اما نمی‌دانست سپیده‌دَم چه چیزی در انتظار اوست! مقدمه: یک، دو، سه:”چیک” و بعد سیاهی‌ای مطلق… درست وقتی چشم باز کردم که همه چیز تموم شده بود! مثلِ وقتی که همه به خواب می‌رن و مافیای داستان بیدار می‌شه نداشتم. این‌جا تنها خون می‌دیدم و استشمامش می‌کردم و این دقیقا آغازِ داستانِ راوینِ داستان بود. آنهِدونیا: در زبان روانشناسی MDD نامیده می‌شود. آنهدونیا به ناتوانی در تجربه لذت یا علاقه به فعالیت‌هایی است که زمانی لذت بخش بوده‌اند. *این داستان کاملاً تخیلی و همه چیز زاده‌‌یِ افکار شلوغ و هیجانیِ نویسنده است.
×
×
  • اضافه کردن...