رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

tara

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط tara

  1. پارت دوم نقاب دار؛ تنها نامی که در این چند روز توانستم ردّی از آن بگیرم، همین بود! گویی باید دنبال سوزنی در انبار کاه بگردم. مشکل واقعی آن است که این فرد، در بالاترین طبقات گروه «رخنه» جای دارد؛ جایی که رسیدن به اسم یا نشانی‌اش، چیزی نزدیک به محال است. از خستگی دستی میان موهایم کشیدم، انگار که بخواهم آشوب ذهنم را صاف کنم. زیر لب گفتم: - وای.. وای.. وای.. با صدای مالک سرم بالا آمد. نگاهش تیز بود؛ مثل کسی که انتظار پاسخ را می‌کشد. نمی‌دانستم چطور بگویم هر راهی را که می‌روم، به دیوار می‌خورم؛ چطور اعتراف کنم شانس ما برای دوام آوردن در این سیستم، به صفر رسیده؟ - بله؟ چی شده؟ مالک وارد سالن شد؛ بی‌هیچ عجله‌ای. روی مبل، روبه‌رویم نشست، همان‌طور مستقیم به چشمانم نگاه کرد. - آزمایشگاه تکمیله! تو کی می‌خوای کارتو انجام بدی؟ به نگاه امیدوارش خیره ماندم. دلم نمی‌خواست ناامیدی‌ام روی صدایم بنشیند. خود را کمی جلو کشیدم، دستی روی یکی از کاغذها گذاشتم و گفتم: - رخنه.. اون جزو رخنه‌ست. آدم ساده‌ای نیست، توی گروه رتبه‌ی دو داره. مالک سرش را بالا آورد، کمی گیج به نظر می‌رسید - یعنی چی؟ چارت دو؟ نفسی بلند کشیدم؛ مثل کسی که بخواهد از ناامیدی خود فرار کند. آن شخص فقط یک عضو معمولی نیست و پس از رئیس و موسس گروه، بالاترین مقام را دارد و عملاً دسترسی به او ناممکن است. مدتی سکوت میان‌مان نشست. مالک به طرح‌های گل‌دار فرش خیره شد؛ انگار به دنبال راهی در میان تار و پود آن می‌گشت. بالاخره گفت: - باید گیرش بیاریم. ولی اگه پیداش کنیم، نمی‌تونیم نگهش داریم بدون اینکه دنبالمون بیان. دردسر بزرگیه! بعد از لحظه‌ای فکر، نگاهش را بلند کرد، مستقیم در چشمانم دوخت و با لحنی مطمئن و خطرناک گفت: - نفوذ! باید وارد رخنه بشیم و اون شخصو ببینیم. وقتی نه اسمشو می‌دونیم نه ازش عکسی داریم، راه دیگه‌ای نیست. به او نزدیک‌تر شدم و اخم‌هایم را در هم کشیدم. باورم نمی‌شد مالک چنین حرفی بزند. نفوذ به رخنه یعنی رفتن میان دهانِ شیر. و ما حتی کسی نداریم که برایمان کار کند! صدایش اما محکم و گرم بود، با لحنی که به جای ترس، قدرت در خودش داشت. - من این کارو انجام می‌دم. خودم وارد رخنه می‌شم و سعی می‌کنم اون آدمو پیدا کنم. تو هم از اینجا آماده کن تا وقتی آوردمش، بتونیم کنترلش کنیم. کمی مکث کرد، بعد با لحنی آرام‌تر گفت: - ادیب… امروز جمعه‌ست، امشب پیست مسابقه داری. انگار یادآوریِ مسابقه، تمام بدبختی‌های جهان را دوباره روی شانه‌ام آوار کرد. اخم‌هام را در هم کشیدم و با لحنی که بیشتر به گلایه می‌مانست گفتم: - بدبختی پشت بدبختی، درگیری پشت درگیری.. این بازی امشبو کجای دلم بذارم؟ مالک ایستاد، لباسش را مرتب کرد و سمت درِ خروجی رفت. درست پیش از بیرون رفتن گفت: - فعلاً تنها بودجه‌مون از پیسته. بهتره امشب ببری.. بشه چهاردست لباس عیونی بخریم و قاطی رخنه‌یا بشیم. سپس در را بست و رفت. صداي بسته شدنش مثل مهر پایانِ آرامش بود. نفوذ به رخنه، بازی با مرگ بود. خطرناک؛ اما تنها راه نجات ما. کوچک‌ترين اشتباه، یک نفسِ آخر می‌شد. بیشتر احساس میکنم بین عقل و خطر، بین بقا و هدف، یک شکاف عاطفی در جریان است. شاید هم، جایی در دل سرنوشت، رویِ نگاه خدا به سمت ما برگردد.
  2. پارت اول همین که پا به سالن گذاشتم، فریادم مثل صاعقه در فضا پیچید. انگار همزمان با بلند شدن صدایم، صدای شکستن ظرفی در تمام خانه طنین انداخت. نفسم را حبس کردم و به سمت آشپزخانه هجوم بردم. در چهارچوب آشپزخانه ایستادم. نگاه تمام مستخدمین به سمتم برگشت. این بار فریادم رساتر بود. - ما اینجا آدم دست و پا چلفتی لازم نداریم! هر کسی که بوده؛ سریع کلِ دفتر دستکشو جمع کنه.. اخراج! بی‌توجه به صدای گریه و شیونی که از آشپزخانه برمی‌خاست به سمت مرکز سالن حرکت کردم. دوباره فریاد زدم؛ که این‌بار صدایی از پشت سرم به گوش رسید. - مالک؟ به مسیر پله‌ها چشم دوختم و منتظر ماندم. طولی نکشید که مالک سراسیمه پایین آمد. صدایش می‌لرزید. - بل.. بله؟ با نگاهی که ترکیبی از عقل و ناگزیری بود، به چشمان سبزِ تیله‌ای‌اش خیره شدم. انگار می‌خواستم پرده‌ی پشت آن چشمان جنگلی را بدرم؛ تا هر راز و رمزی که پشت آن پنهان است را بفهمم. مالک، رفیقِ شفیق روزهای سختم بود؛ هرجا که تلخیِ بی‌کسی می‌خواست مرا تا مرز جنون بکشاند، او بود که نجاتم داد و به زندگی‌ام رنگ «خانواده» بخشید. کمی سرم را کج کردم و با بدخلقیِ مضاعفی پرسیدم. - خب، اون ماموریت چی شد؟ فقط چند ساعت تا پایانِ اون هفت روز، فرصت تو، مونده! مالک کمی خودش را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت: - راستش.. فرمول رو پیدا نکردم. ادیب، خیلی سخت‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.. صدایش در گلو خفه شد. خیره به صورتم ماند؛ انگار می‌خواست شدت خشمم را بسنجد. نفسم را با فشار بیرون دادم، خودم را روی مبل انداختم و با صدایی خسته گفتم: - فقط چند ماه دیگه تا اون قرارداد بزرگ مونده. اگه این مأموریتو انجام ندیم و به فرمول ماده دسترسی پیدا نکنیم، تو اون قرارداد هیچ شانسی نداریم. اصلاً بعید می‌دونم زنده برگردیم! نفس عمیقی کشیدم و به مالک که هنوز وسط سالن میخکوب شده بود، چشم دوختم. - هیچ راه دیگه‌ای نیست. باید خودِ مخترعشو بیاریم همینجا! مالک با چشمانی گشاد شده و چهره‌ای که حکایت از شوک داشت، به سمتم آمد. گویی موجی از نگرانی یا شاید سیل افکار منفی بر ذهنش هجوم آورده بود. - ادیب، متوجهی چی می‌گی؟ می‌خوایم طرفو بدزدیم بیاریم اینجا تا برای ما ماده تولید کنه؟ اصلاً می‌دونی اون کیه؟ عضو چه گروه بزرگیه؟ رسماً مغزتو دادی خر برات طرح زده! شاید حق داشت بترسد. بلندپروازی و رویاهای بزرگ، مسیر من و مالک را به هم گره زده بود؛ تفاهم بزرگی بود، رویاهایمان با هم سازگار بود، اما در شیوهٔ رسیدن به آن رویاها، فرسنگ‌ها تفاوت داشتیم. درک این موضوع که او با خونسردی و آسودگیِ خیال به همه چیز فکر می‌کرد، برایم دشوار بود، حتی غیرممکن! ولی خب، در مورد این موضوع، شاید من هم ترسیده بودم؛ اما چاره‌ی دیگری نداشتیم. یا باید انجامش می‌دادیم، یا باید قیدِ هداف بزرگِ در سرمان را می‌زدیم. من برمی‌گشتم به همان مغازه‌ی سه در چهارِ ته کوچه‌ی تاریکِ فلافل‌فروشی و مالک هم به کار پاره‌وقت رنگ‌کاری‌اش تا شهریه‌ی دانشگاهش را فراهم کند. صاف نشستم و به میز روبرویم خیره شدم. همان‌طور که در فکر غرق بودم، ادامه دادم. - این کارو خودم انجام می‌دم. تو اصلاً بهش فکر نکن. برو تجهیزات یه آزمایشگاه بزرگو آماده کن.
  3. نام رمان: تئاتر شاه و شوالیه نام نویسنده: تارا دوستی ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه خلاصه: مقدمه: لامپ‌های مسیر، یکی در میان، یکی پس از دیگری روشن می‌شدند. خاکِ برخاسته از زمین، جلوی دیدِ به جلو را گرفته بود. بوی خون و باروت از پیست بلند می‌شد و انعکاسِ هفت‌تیر در جیبِ یکی از تماشاچی‌ها، توی چشمم می‌خورد. متوجه آدم‌های غریبه و دروغین، در بین تماشاچی‌ها بودم؛ حتی چهره‌ی مردی که زیر چراغ، دور از پیست ایستاده بود را می‌دیدم. خطِ ابرویِ «مرد» داشت به وجودم خط می‌انداخت. مرگ را به وضوح جلوی چشمم می‌دیدم. شاید نفس‌های آخرَم بود، شاید لحظاتِ پایانی‌اش، شاید قرار بود نفس‌هایم با خطِ انتهای مسیر ادغام شود.
  4. وایی واییی نجمهه 
    بعد از دوسال اومدم انجمن اصلا فکر نمیکردم سرپا باشه . چون یهو همه چی پاچید و خراب شد سایت 
    و یهو چشمم به اسمت خورد 
     

     

  5. سلام خوب هستید ؟ میخواستم بپرسم آیا از خیلی قدیمی های انجمن هستید؟ مثلا دوسال پیش 

    1. Silent

      Silent

      سلام عزیزم، بله درسته چند سالیه که تو نودهشتیام. 

      گرافیست نبودی؟! 

    2. tara

      tara

      نه رصد بودم

×
×
  • اضافه کردن...