-
تعداد ارسال ها
79 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط SETAYESH_KH
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_هفتم نفس جلو آینه ایستاده بود، موهایش را شانه میکرد، اما نگاهش روی تصویر خودش نمینشست. ذهنش هنوز درگیر دادخواست امیرپاشا بود، و آن آغوش ظهر جاوید که بیش از حد محکم بود؛ در زدند. نفس برگشت: بله؟ در آرام باز شد. چیمن سرش را داخل آورد: خانوم خوشگله یه مهمون داریم… فکر کنم بهتره بیای پایین. لحنش عجیب بود. نه شوخ، نه معمولی، نفس ابرو بالا میاندازد: - مهمون؟ الان؟ چیمن مکث کرد، لب روی هم فشرد: - دخترخالهی جاویده. همانجا، دست نفس روی شانهی خودش سفت شد: - دخترخاله؟ چیمن دهنی کج میکند: - دنیز! سالن بزرگ بود و ساکت. دنیز کنار پنجره ایستاده بود، نور داخل حیاط روی موهای تیرهاش افتاده بود. مانتوی ساده اما شیک، قد کشیده، ایستادنِ مطمئن. کسی که به فضا تعلق داشت، نه مهمانِ گذری! وقتی نفس وارد شد، دنیز برگشت، چشم در چشم شدند، نه لبخند، نه اخم. فقط یک ارزیابیِ بیرحمانه، دنیز اولین کسی بود که حرف زد: - تو باید نفس باشی. لحنش آرام بود، اما چیزی تهش میلرزید؛ نه صدا، نگاه، نفس با مکث گفت: بله… شمام دخترخالهی جاوید! دنیز جلو آمد، دستش را دراز کرد. دنیز پوزخندی میزند، دختر خالهی جاوید بود و مجنونِ مهراب! گفت: - آره دنیز. دخترخالهی جاوید. نفس دست داد. تماس کوتاه بود، اما سردی کف دست دنیز تا ساعدش دوید: - خوشوقتم. دنیز لبخند زد. لبخندی که به چشمهایش نرسید: - منم. چیمن سرفهی ریزی کرد نفس گفت: بشینید لطفا. چیمن چپ چپ نفس را نگاه میکرد، حضور دنیز را مخصوصاً نشستن رو مبل ها را لزوم نمیدید، دو زن رو به روی هم نشستند، وسط سالنی که بزرگ بود، عمه سلین پایین آمد و با او سلام و احوالپرسی کرد حال مادرش را پرسید و بعد معذرت خواهی کرد که کمی سرش درد میکند و به اتاق میرود اما در لحظه آخر که داشت میرفت به چیمن اشاره میزند که حواسش به نفس باشد، چیمن سری تکان میدهد و کنار نفس مینشیند. دنیز سر تا پای نفس را نگاه کرد؛ نه مثل زنی که کنجکاو است، مثل کسی که دنبال ترک میگردد: - عجیبه، فکر نمیکردم اینقدر… آروم باشی. نفس اخم نکرد. فقط گفت: مگه شما فکر میکردین چطورم؟ دنیز شانه بالا میاندازد: - نمیدونم. شاید محکمتر. یا حداقل… بیتفاوتتر. نفس نفس عمیقی کشید: - نسبت به چی؟ دنیز کمی سرش را کج کرد: - نسبت به اتفاقای دورت! نفس حس کرد زمین زیر پاهایش کمی خالی شد: - اتفاقات دورم؟ شما از کجا میدونی که حواسم نیست؟ دنیز یک قدم جلوتر آمد. حالا صدا پایینتر بود، گفت: شما جاوید رو نمیشناسین مثل من. نفس، نفس عمیقی میکشد میگوید: - چیزی باشه جاوید حتماً برام میگه، اگر هم نگفته لازم نمیدیده! این جمله، دقیقاً همان چیزی بود که دنیز منتظرش بود، لبخندش پررنگتر شد: - عزیزم… من جاوید رو وقتی شناختم که هنوز اسمش جاوید نبود. نفس خشکش زد، چیمن چشمانش گرد شد، آن دختر نفهم داشت چه میکرد؟ میخواست نقشه های جاوید را نقش برآب کند؟ همزمان گفتند: - چی؟ - دنیز جون به نظر حالت خوب نیستش بهتره بری استراحت کنی تازه رسیدی! دنیز انگار از بازی با آنها قدرت میبرد میخندد و میگوید: - باشه عزیزم. نفس میایستد: - من دختر ساده ای هم باشم نفهم نیستم، شما چرا اینو به من میگید؟ دنیز شانه بالا میاندازد و بلند میشود؛ - چون فکر میکنم حقته بدونی با کی همخونه شدی. صدای نفس کمی لرزید: - نمیفهمم. - دقیقاً، نبایدم بفهمی. دنیز این «دقیقاً» را طوری گفت که مثل خنجر بود: - تو نمیدونی. و این خطرناکه. امیدوارم وقتی حقیقت نزدیکت میشه، فرار نکنی ازش! چیمن با صدای هشدارگونه ای گفت: دنیز جون حواست هست چی میگی؟ جاوید بفهمه داری با همسرش اینجوری حرف میزنی و چرت و پرت میگی، تضمین نمیکنم واکنشش باهات خوب باشه ها، بلاخره پای همسرش وسطه! صدای قدمهایی از راهرو آمد. جاوید. نفس یک قدم عقب رفت، فاصله گرفت، دنیز سرش را برگرداند، انگار که هیچچیز نشده! جاوید وارد شد. نگاهش بین آن دو چرخید. -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آسمان سرخ | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آسمان سرخ | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت بخیر https://uupload.ir/view/aseman_sorkh_mw2j.pdf/ -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
SETAYESH_KH پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت بخیر https://uupload.ir/view/خانم-و-آقای-بازيگر_l7nr.pdf/- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_ششم نفس شانههایش زیر دستهای جاوید میلرزید. گریه هایش دیگر کنترلپذیر نبود، صدایش در سینهاش میشکست و بیرون نمیآمد. جاوید لحظهای همانطور ماند؛ نه برای آرامکردن، برای مهارِ خودش. اگر رهایش میکرد، میدانست قدم بعدیاش میتواند همهچیز را بسوزاند. اصلان سرفهی کوتاهی کرد و نگاهش را از آنها دزدید. نه از روی بیاحترامی، از روی احترام. جاوید آرام گفت: - نفس… نگام کن. صدایش پایین اما محکم بود، دستش را کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. دستش را قالب صورت او کرد نفس با تردید سر بلند کرد. چشمهایش جاوید هنوز قرمز بود، اشکش هنوز روی مژهها مانده بود با شصتش اشک های زیر چشم او را پاک کرد: - بهم بگو امیرپاشا دقیقاً چی نوشته؟ نفس لبش را گزید، برگه هنوز در دست اصلان بود: - نوشته… نوشته من در زمان نامزدی باهاش، با تو ازدواج کردم. نوشته خیانت، نوشته فریب و کلک، نوشته ازدواج صوری منو تو، اجبار تو برای ازدواج با من. صدایش شکست. جاوید نفس عمیقی کشید. یک ثانیه، فقط یک ثانیه، نگاهش تار شد؛ تصویر مادرش، پروندهی باز، نام فرهاد، پیام دنیز، و حالا این. همهچیز داشت به هم گره میخورد. اصلان برگه را جلو آورد: - دادخواست رسمیه. ولی پر از تناقضه. امیرپاشا داره بازی با نفس رو میکنه. جاوید برگه را نگرفت، نگاهش از نفس جدا نمیشد: - بهت زنگ زده؟ نفس سرش را تکان داد. نه… پیام داد. گفت:«دادگاه جواب خیلی چیزها رو میده.» جاوید خندید، خندهای کوتاه، سرد، بیروح: - جواب… آره، میده. دستش را از شانهی نفس برداشت نفس هم همین، اما جاوید هنوز نزدیکش ایستاده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، تصمیمی گرفت که بوی انتقام نداشت: - اینو بسپار به من. اصلان با تعجب نگاهش کرد نفس زیرلب اسمش را زمزمه کرد: - جاوید… حرفش را قطع کرد: - نه با تهدید، نه با فشار. فعلاً وقت تهدید و فشار نیست فقط کافیه منو تو ثابت کنیم که خودمون همدیگه رو خواستیم، تو اونو نمیخواستی و از اجبار بود چیزی که واقعیت هستش این یکی! این جمله بیشتر از هر فریادی سنگین بود. اصلان فهمید؛ این همان جاییست که جاوید به خاطر نفس، از یکی از فازهای همیشگیاش عبور میکند. نفس با صدای لرزان گفت: من نمیخواستم تو رو وارد این ماجرا کنم… خودم جمعش میکنم جاوید. جاوید به آرامی، اما قاطع جواب داد: تو از لحظهای که اسم من اومده تو شناسنامهت و اسم تو اومده تو شناسنامهی من، موظفی که هرچیزی که مربوط بهت هست رو به من بگی، و من وظیفمه تا وقتی که همسرتم حواسم بهت باشه بدونم که همسرم چه وضعیتی داره. نفس در سکوت نگاهش کرد و جاوید هم چیزی نگفت. سکوتش از جواب واضحتر بود. اصلان سریع وارد شد: - جاوید کم کم بیمارستان رو از دست میدیم. جاوید نگاهش را از نفس کند: - ماشین و روشن کن من میام الان. اصلان لب هایش را روی هم فشرد و سرش را تکان داد به سمت ماشین رفت، جاوید سرش را برگرداند که نفس گفت: بیمارستان؟ جاوید: - برای یه کاری باید برم بیمارستان. نفس: - آهان، راستی خانمی به اسم دنیز که دیروز زنگ زده بود خونه امروز زنگ زده بود شرکت. جاوید مطمئن گفت: بهش دقت نکن، درسته که بین مون شیش ماه قراره ولی فکر اینو نکن که وقتی تو همسر منی من بخوام به یکی دیکه فکر کنم یا کسی دیگه تو زندگیمه! نفس در چشمانش زل میزند سرش را تکان میدهد دلش کمی، فقط کمی آرام میگیرد و قصد رفتن میکند اما پیش از رفتن، جاوید دستش را جلو میبرد و بازوی او را میگیرد، نفس میایستد و همزمان سرش را به سمت او میچرخاند به یقه یک لباسش نگاه میکند، جاوید آرام گفت: امیرپاشا فکر میکنه با این حرکت منو میکشونه وسط زمین خودش و منو از میدون به در میکنه، ولی نمیدونه که خودش همین الان، دقیقاً اومده وسط زمین من. و بعد از نفس دور میشود، درِ ماشین که بسته شد، نفس برای چند ثانیه همانجا ایستاد. قلبش تند میزد. احساس میکرد چیزی بزرگتر از توانش دارد شکل میگیرد. بیمارستان بوی کهنگی میداد؛ همان بویی که جاوید از کودکی با آن خاطره داشت. اصلان جلوتر میرفت، اسامی را در ذهنش مرور میکرد: - پرستار شیفت شب اون سالها… اسمش آیلا یاووز بود. الان بازنشستهست، ولی هنوز یه وقتا بیمارستان ازش استفاده میکنه الانم هست. جاوید مکث کرد: - از همین شروع میکنیم. چند دقیقه بعد، زنی میانسال، با چهرهای خسته و نگاه محتاط، روبهرویشان نشست. وقتی اسم فرشته معتمد را شنید، دستهایش لرزید: - خیلی وقته کسی اسم اون خانم رو نیاورده. فکر میکردم پروندهش بسته شده. جاوید آرام گفت: بسته بود ولی الان یکی قصد باز کردنش و داره و من دنبالشم، میخوام بدونم چرا؟ زن نگاهش را دزدید: - چون گفتن فراموشش کنیم. اصلان جلو آمد: کی گفت؟ زن لبهایش را روی هم فشرد. چند ثانیه سکوت، بعد آهی عمیق. - یه مرد. نفوذی بود. وقتی نیومد بیمارستان کتوشلوار تیره میپوشید. به سرپرستار گفت به نفع همهست که بعضی اسمها توی پرونده نیاد. جاوید حس کرد ضربان شقیقهاش بالا رفت: اسم؟ زن مکث کرد. بعد خیلی آهسته گفت: نمیدونم مطمئن نیستم فکر کنم فامیلیش ساواش... ساراچ... اصلان با شک پرید وسط حرفش: - ساراچ اوغلو؟ آیلا تند-تند سرش را تکان میدهد: - آره دقیقاً خودشه. اینبار سکوت، سنگینتر از قبل روی اتاق افتاد. اصلان نفسش را با صدا بیرون داد. جاوید پلک نزد. فقط یک چیز در سرش تکرار میشد: پس درست بود. در همان لحظه، گوشی جاوید لرزید. پیامی از شمارهای ناشناس: «سعی کن توی تحقیقاتت درست جلو بری، نخوری به دو راهی!»جاوید صفحهی گوشی را خاموش کرد. نگاهش سرد شده بود. بازی تازه شروع شده و فرهاد لعنتی چگونه در این حد بی*شرف و احمق بود. و جایی دورتر، دنیز، با چمدانی در دست، پایش به خاک ترکیه میرسید؛ با عشقی زخمی و نیتی که قرار بود آتش این بازی را تندتر کند! ترکیه، جایی که قرار نبود برگردد، اگر اسم «مهراب» دوباره به زندگیاش برنمیگشت. گوشیاش را از جیب مانتویش بیرون آورد. عکس قدیمیای که سالها پاکش نکرده بود، هنوز همانجا بود: مهراب، با لبخندی نصفه، نگاهش رو به جایی بیرون از کادر. زیر لب گفت: انقدر خودت و بیارزش میدونی که واقعاً با دخترِ قاتلِ پدرت ازدواج کردی؟ دندانهایش را روی هم فشرد. عشق؟ نه. این دیگر عشق نبود. چیزی میان خشم، حسادت و زخمی قدیمی بود که حالا چرک کرده بود. همان شب، جاوید پشت میز نشسته بود، یادداشتهای سرپرستار، نام افسر پلیس، ساعتهای ثبتنشدهی پرونده. هر ده خط، چهار خطاش آنها را گمراه میکرد . اصلان گفت: فردا میتونیم افسر رو پیدا کنیم. ولی یه نکته هست… جاوید سر بلند کرد: - چی؟ اصلان: - اسم فرهاد عمداً از گزارش نهایی حذف شده. یعنی فقط حذف نبوده، جاشو پر کردن. جاوید آهسته گفت: با اسم کی؟ اصلان مکث کرد: - یه مرد دیگه. فردی که اونشب بوده خود فرهاد بوده اما به پای یکی دیگه نوشته شده، آمارش و گرفتم توی زندانه، حبس ابده. جاوید خندید. خندهای تلخ: - جعل تمیز… دقیقاً سبک فرهاد. در همان لحظه، درِ ورودی ویلا باز میشود، چیمن که تازه از راه رسیده بود و نزدیک در ورودی بود با شنیدن صدای در سرش را برمیگرداند ماشین تاکسی فرودگاه تا وسط راه میآید چیمن مشکوک آن را نگاه میکند با پیاده شدن دنیز به تندی داخل میرود و پلهها را پایین میرود، بدون در زدن داخل میشود: - مهراب… مهمون داریم. جاوید ابرو درهم کشید: - مهمون؟ کی؟ چیمن لجش گرفته بود از حضور او در این خانه گفت: - خودت بیا ببین. جاوید و اصلان از جایشان بلند شدند و همراه چیمن از اتاق بیرون رفتند پله ها را دوتا یکی کنان بالا رفتند به راهرو که رسیدند، صدای کفش پاشنهدار روی سنگ مرمر پیچید. دنیز وارد راهرو شده بود، همه چیز برای چند ثانیه ایستاد با دیدن او، اصلان اولین کسی بود که واکنش نشان داد: - دنیز! دنیز نگاهش حتی ذرهای نلرزید. مستقیم به جاوید نگاه کرد: سلام… داماد قلابی! چیمن شوکه نگاه میکرد. اسم «داماد قلابی» مثل سیلی وسط فضا خورد، جاوید آرام از جا بلند شد. نه عصبانیت، نه تعجب. فقط سرد: - اینجا چیکار میکنی؟ دنیز لبخند زد. لبخندی که تهش درد بود: - خب مشخصه که اومدم کمک. مگه نه اینکه دنبال حقیقتی؟ اصلان جلو آمد: - دنیز، این زمان خوبی نیست. دنیز نگاهش را از جاوید برنداشت: - برای بعضی حسابکتابها، بهترین زمانه. جاوید مکث کرد. لحظهای که میتوانست فریاد بزند، بیرونش کند، یا بشکندش، اما نکرد. شاید آن رگ جوانمردیاش بیرون زده بود و او را بیرون نمیکرد. جاوید دست در جیب گذاشت و با صدای بیتفاوتی گفت: اینجا بازی خطرناکه. حضورت هم بیمورد. جوابتو ندادم که بفهمی نیاز به حضورت نیست! فکر نمیکردم متوجهش نشده باشی. دنیز اخم میکند و شاکی میگوید: - من از خطر نمیترسم. از این میترسم که تو، دوباره اشتباه کنی. اسم «تو» را با مکث گفت. انگار هنوز حقی داشت. نفس اکثریت از اتاقش بیرون نمیآمد و همیشه چیمن بود که پیش او میرفت حالا هم در اتاق بود و متوجه حضور دنیز نشده بود.، نیمساعت بعد، دنیز نشسته بود، قهوهاش دستنخورده: - آمار امیرپاشا رو درآوردم. جاوید سرش را بالا آورد، ابروی راستش را بالا میبرد: از کجا میشناسی؟ دنیز: - کلاغا بهم گفتن، منم تحقیق کردم، آدمیه که از عقدههاش ابزار میسازه. اگه دادخواست داده، حتماً دنبال معاملهست. چیمن که تا آن لحظه ساکت بود، تیز گفت: معامله با کی؟ دنیز لبخند کجی زد: - با رغیبش و دشمنش! جاوید فهمید. اسم نگفت، اما همه فهمیدند. فرهاد بود، اصلان با عصبانیت گفت: یعنی میخوای از امیرپاشا استفاده کنی؟ دنیز شانه بالا انداخت: - یا اون از ما استفاده میکنه یا ما از اون. فرقش چیه؟ جاوید به آرامی گفت: فرقش اینه که من نمیذارم نفس بسوزه. دنیز برای اولین بار نگاهش شکست: - تو هنوز فکر میکنی اون بیخبره؟ مگه میشه دختری از کرده های پدرش خبر نداشته باشه؟ جاوید جدی شد: - حتی اگه باشه، من نمیذارم قربانی شه. تو مگه از کارهای بابات خبر داری؟ این جمله، همان خط قرمز بود، دنیز حس کرد که نفس چیزی بود که جاوید حاضر بود برایش مسیر انتقام را کج کند. و این، خطرناکترین بخش بازی بود. در همان شب، امیرپاشا پیام دریافت کرد: «اگه واقعاً میخوای ضربه بزنی، تنها نیستی.» شماره ناشناس بود، امیرپاشا لبخند زد. بالاخره… -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
پس با همین برام بزنید- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_پنجم اصلان وارد اتاق شد، جاوید پشت میز کارش نشسته بود، پرونده مادرش روی میز باز بود، هر صفحه را با دقت بررسی میکرد. نامها و تاریخها با هم جور در نمیآمدند. قسمتی از پرونده، اسم فرهاد در آن نبود، یا بهصورت مبهم درج شده بود. جاوید گنگ شده بود: - چرا اینجا اسمش نیست؟ صدایش آرام نبود، عصبانیت مخلوط صدایش شده بود، اصلا ابروهایش درهم شد: - چه برنامهای داری؟ - اول باید بفهمم این جا چرا اسم فرهاد یه جاهایی درج نشده. - خب… راهش چیه؟ جاوید نگاهی نافذ به اصلان انداخت: - باید چند نفر رو پیدا کنم. کسانی که اون روزها نزدیک مامان و بابا بودند، کسانی که پروندهها رو نوشتن یا دستکاری کردن. شماره پزشکش و گیر آوردی؟ اصلان: - آره برات پیامک میکنم. گوشیاش را در آورد و شماره را پیامک کرد، و اولین حرکتش تماس با پزشک سابق بیمارستانی بود که مادرش در آن بستری بود. کسی که در روز فوت مادرش روی پروندهها کار کرده بود: - بله بفرمایید؟ جاوید: - سلام دکتر وقت بخیر. دکتر: - سلام بفرمایید؟ جاوید: - من مهراب تهرانی هستم، حدود نوزده سال پیش پرونده ای میاد زیر دست شما به اسم فرشته معتمد، درسته؟ پزشک با کمی مکث زیر لب اسم مادر جاوید با تکرار میکند و میگوید: فکر کنم بله همچین شخصی بوده. - میخواستم بدونم شما خودتون به خواست تأیید کردین که مادر من، به مرگ طبیعی دچار شده یا زورتون کردن که بنویسید؟ پزشک که سکوت میکند جاوید ادامه میدهد: - شما که اون روزها پروندهها رو دیدین، میتونین به من بگین چرا نام شخصی به اسم فرهاد ساراچ اوغلو در بعضی صفحات نیست؟ پزشک مکث کرد، بعد با احتیاط گفت: - من نمیدونم از چی صحبت میکنید آقای تهرانی شرمنده من سرم شلوغه خدانگهدار. جاوید فقط سر تکان داد: - خیلی خوب. ممنون. جاوید تلفن را قطع میکند رو به اصلان میکند: - برام تمام سوابق و پیدا میکنی. سوابق پرستاران، دستیاران، افرادی که با مامان ارتباط داشتن. باید اون افسر پلیس که اومده بود سر صحنه ی قتل مامان رو هم پیدا کنیم. اصلان مشت دست راستش فشردهتر شد صورتش به کبودی میرفت، کدام بی وجدانی این کار را کرده بود؟ وای به حال فرهاد اگر کار او باشد، قسم میخورد که خودش کار او را تمام میکند. جاوید به سمت اصلان برمیگردد: - باید الان بریم همون بیمارستان. اصلان سرش را تکان داد و جلوتر از اتاق بیرون زد جاوید هم از اتاق بیرون رفت و بعد از قفل کردن اتاق دسته کلید را در جیبش گذاشت پله ها را بالا میرود اصلان منتظر ایستاده بود دم در و سرش در گوشیاش بود با آمدن جاوید هردو به حیاط رفتند هنوز به ماشین نرسیده بودند که نفس را پریشان و چشمانی که گشاد شده از استرس و ترس که به سمت آن دو میدوید،دیدند. هردو او را شوکه نگاه میکنند و بعد جاوید اخمی میکند، به سمتش پا تند میکنند به محض رسیدن به او، اصلان با نگرانی میپرسد: چی شده نفس؟ نفس برگه ای را بالا میآورد که اصلان آن را از دستش میکشد جاوید او را سوالی نگاه میکند، سرش گیج میرود و میخواهد روی زمین بیوفتد که اصلان زیر بازوی او را میگیرد جاوید با دیدن این صحنه و حال بد نفس، جلو آمد با دو دستش بازوان او را گرفت اصلان عقب کشید و برگه را زیر نظر گرفت، جاوید صورت رنگ پریده و چشمان دو-دو زن او را نگاه کرد گفت: میگی چیشده که حالت اینه یا نه؟ پاسخی دریافت نمیکند که جاوید او را تکانی ریز میدهد صدایش را بلند میکند: - د با توعم نفس میشنوی صدام رو؟ نفس دستش را روی بازوی او میگذارد چشمانش که پر میشود با بغض میگوید: امیرپاشا دادخواست داده، منو متهم کرده به اینکه وقتی نامزدش بودم با تو ازدواج کردم. جاوید چشمانش را ریز کرد، امیرپاشا چه کرده است؟ دادخواست داده و همسرش را متهم خوانده؟ اصلان را که نگاه میکند عصبانیت او مهر تأیید میزند و از چشمانش گویی آتش میبارید، چگونه جرعت کرده این کار را کند؟ مردک وقیح! فشار دستانش روی بازوی نفس بیشتر شد و چشمانش به سمت قرمزی رفت، با دیدن چشمان قرمز او بغضش ترکید جنگل چشمان نفس بارانی شد، عسلی چشمان جاوید در میان یک کاسه خون قرار گرفته بود. جاوید سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست نقش عمیقی میکشد دستش را پشت نفس میبرد و دور بازوهایش حلقه میکند، سرش را روی شانه اش میگذارد و دستش را بند لبه های کت او میکند. -
همیشه آرزوها بدون درد نیستن، یکسری آرزوها درد دارن و ما اگر با اصرار زیاد بخوایم بهشون برسیم دردش دوبرابر میشه، چه برای عقل چه برای دل، یه جاهایی اگر چیزی نمیشه حتما قسمت و تقدیره، مثلا ما آرزوی یه آدمی رو میکنیم اونا میان تو زندگی مون با اون دردی که بهمون میدن یه درس بزرگی رو یادمون میدن، حالا میتونه این باشه که نباید به هرکسی اعتماد کنیم، میتونه این باشه که نباید فکر کنیم هرکسی که میاد تو زندگی مون خوبه و آسیبی نداره و ... مشخص نیست چه درسی ولی ما باید اون و یاد بگیریم و زخم جدید برای خودمون نخریم!(:
- 6 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
راستش عکسهای دوم، چهارم، و هفتم مد نظرمه از بین این سه تا هر کدوم که به نظرتون مناسبه رو استفاده کنید🥰- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_چهارم به شرکت رسیدند و نفس را سوار کردند و به خانه برگشتند، سکوتشان او را متعجب کرده بود. جاوید به محض رسیدن به خانه داخل اتاق کارش شد و پشت سرش هم اصلان. چیمن که صدایشان را شنیده بود، با تعجب به در نگاه کرد و به طرف اتاق رفت اما از گوشه چشم چیمن را دید که در را باز کرد و داخل شد آبروی راستش را بالا برد، خوب بود گفت کسی نمیتونه وارد اون اتاق بشه اما حالا همه دارن میرن تو اتاق، پوزخندی میزند و وارد اتاقش میشود، چیمن رو به روی آنها ایستاد: - چی شده؟ جاوید عصبی در اتاق قدم رو میرفت: - یه پروندهی قدیمی، در مورد مادرم. چیمن رنگش پرید: - یعنی چی پرونده؟ جاوید مکث کرد، بعد شمرده، واضح، بیرحم گفت: - چیمن مادرم به مرگ طبیعی نمرده و کشتنش. اسم از فرهاد هم توشه. همان لحظه، عمه سلین وارد شد: - چی شده اینجا جمع شدین؟ حواستون هست نفس تو خونهست؟ جاوید مگه نگفته بودی که بهش گفتی هیچکس نمیاد تو این اتاق؟ چیمن: - نفس از کجا ببینه؟ عمه سلین: - اگر ندیدی باید بگم که وقتی اومدی تو اتاق نفس دم در اتاقش بود و قطعا دیده که وارد شدی، چی شده حالا؟ جاوید نگاهش کرد: - یکی یه گزارش پزشکی برام فرستاده از چیزی که دیدم دارم میگم. عمه سلین گفت: و این فایل رو کی فرستاده؟ اصلان: — ناشناسه عمه، افتادم دنبالش ببینم کیه، هرکسی هست افتاده دنبال داستان که این ماجرا رو باز کرده. در همین لحظه، نفس در میزند و با «بله؟» جاوید در را باز میکند و در، چارچوب در ظاهر شد. نفس نه از روی کنجکاوی؛ از روی حس بدی که از چند دقیقه پیش رهایش نکرده بود جاوید را با سرد ترین نگاه ممکن، نگاه میکند. جاوید جا میخورد اما بروز نمیدهد، ناخودآگاه گوشی را پایین آورد: - نمیخواستم مزاحم بشم، شیرین منو سر راه دید گفت وقتی خونه نبودیم خانمی زنگ زده خونه و با جاوید کار داشته. اصلان و چیمن و عمه او را با تعجب نگاه میکند، یه خانم؟ جاوید ابرو درهم میکشد: - یه خانم؟ اسمش رو نگفت؟ نفس انگار که برایش بی اهمیت است گفت: - دنیز. عمه سلین به تندی گفت: - چیز مهمی نیست عزیزم، برو استراحت کن. نفس نگاهش بین صورتها چرخید، او را موجودی گوش مخملی میدیدند؟ میفهمید دروغ است، اما فشار نیاورد. - باشه. خودش رفت، اما دلش نرفت. جاوید از اینکه دنیز به آن خانه زنگ زده بود کوهی از عصبانیت تبدیل شد گفت: دنیز برای چی باید زنگ بزنه اینجا؟ شمارهی اینجا رو از کجا آورده؟ اصلان: - نمیدونم ممکنه از خاله گرفته باشه؟ جاوید با چشمانی گرد شده گفت: مگه خاله شمارهی اینجا رو داره؟ مگه اصلا خبر داره از ماجرا؟ اصلان لبش را جمع میکند دستی پشت سرش میکشد و میگوید: - خاله ازم گرفت، گفت باهات کار داره زنگ زده جواب ندادی. جاوید دو دستش را پشت سرش را قرار میدهد همزمان که رو برمیگرداند به سمت پنجره میرود عمه سلین او را سرزنشگر نگاه میکند و چیمن هم چپ چپ نگاهش میکند و میگوید: - برا چی همچین کاری کردی آخه؟ مگه قرار نبود کسی نفهمه اصلان؟ حتماً خالت شماره رو داده دنیز. اصلان تند گفت: بابا خب من چیکار کنم؟ چمیدونستم میخواد بره بده به دنیز، به من گفت زنگ میزنم مهراب جواب نمیده کار دارم میخوام درمورد خونهی مادربزرگ حرف بزنم گوشیش و خونه تون و زنگ زدم جواب ندادین شمارهای دیگه داره بده. جاوید برگشت سمتش و گفت: حالا تو خودت میری جواب نفس و میدی فهمیدی؟ اصلان با نگاه و لحن مسخره ای گفت: چقدرم که طرز فکر نفس برای تو مهمه! چیمن: - طرز فکر نفس هم براش مهم نباشه بازم نفس الآن زنشه، فامیلی تهرانی روشه. برای تهرانی ها زشته که کسی تو ذهنشون، درموردشون دورو بودن و خیانتکار بودن فکر کنن! عمه سلین و چیمن و اصلان از اتاق بیرون میروند جاوید کلافه شده بود نمیدانست چه کند! عمارت زودتر از معمول ساکت شد. نه از آن سکوتهای آرام؛ از آنهایی که انگار چیزی زیرش میجوشد. هرچه سر میز شام چیمن خواست سر بحث را باز کند او راه نداد در خود رفته بود جاوید با دیدن حالت او کمی فقط کمی نگران شده بود. میدانست به دنیز مربوط است. پس از شام بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت. پروندهی جدید کم بود و حالا دنیز هم اضافه شده بود، جاوید پشت میز کارش ایستاده بود. همان فایل ها چاپشده، واقعی و سنگین روی میز بود. اصلان روبهرویش نشست: - قدم اولت چیه؟ جاوید بدون اینکه نگاهش کند گفت: رسمی میوفتم دنبال کارش بدون اینکه اسم و رسم الآنم فاش بشه. اصلان سوالی نگاهش میکند که انگشتهایش را روی لبهی میز قفل کرد: - یه وکیل مستقل و باهوش. نه از اینهایی که فقط اسم دارن، از اونایی که بلدن پروندهی مرده رو زنده کنن برام پیدا کن. اصلان سر تکان داد: - توی ترکیه یا ایران؟ جاوید: - ترکیه. مکثی کرد: - اما ردش تا ایران هم بره. اصلان فهمید. - نفس چی؟ این اسم، برای اولین بار، باعث شد جاوید مکث کند. کوتاه، اما واقعی. - نفس هیچی. من استفادهی اصلی رو ازش کردم. حالا یکسری خورده کاری بعدا انجام میشه. اصلان با دقت گفت: - ولی دیر یا زود میفهمه. مهراب نگاهش را تیز کرد: - میدونم. از اتاق کار جاوید بیرون میروند و هر کدام به سمت اتاق هایشان میروند. در را آرام بدون تولید صدایی باز میکند نفس را پشت به در درازکشیده میبیند اما در آن هنگام صدای ریز چیزی میشنود، چیزی شبیه گریه های یواشکی! جاوید دستش را مشت میکند نفس عمیقِ بیصدایی میکشد در را که میبندد آن صدا قطع میشود. بدون هیچ حرفی به طرف کاناپه میرود و رویش دراز میکشد و سعی میکند بخوابد اما موضوعات نمیگذراند، ویبرهی تلفنش از داخل جیبش را حس میکند از داخل جیبش در میآورد صفحه روشن بود پیامکی از طرف دنیز آمده بود، با خواندن پیام زیرلب «لعنتی»ی میگوید، محتوای پیام این بود که: - «از کلاغا شنیدم داری سرنخهایی رو دربارهی پدرت و خاله دنبال میکنی… به یه جاهایی هم رسیدی انگار. البته خاله رو تازه کلاغا بهم گفتند، به زودی میرسم و خب، فکر کردم شاید نیاز به کمک داشته باشی. شب بخیر عزیزم.» و عزیزم را درد! جاوید عصبی دکمهی پاور را زد و صفحه را بست اعصاب او را نداشت که به او حالی کند و تعیین تکلیف کند. صبحِ بعد شرکت هنوز کامل بیدار نشده بود. نفس زودتر از بقیه رسیده بود. با لیوان قهوهای که سرد شده بود و ذهنی که آرام نمیگرفت. ناهار را به رستوران شرکت رفت و وقتی برگشت و وارد اتاقش شد، دید که دستیارش زهرا ایستاده و منتظر است. زهرا دختری با قد متوسط و چشم ابرو مشکی، لبانی باریک، بینی قلمی، به همراه چال گونهای که وقتی میخندد نمایان میشود بود. نفس با تعجب از او میپرسد: - چیزی شده؟ زهرا عینک فریم گرد مشکیاش را بالا میدهد آیپد در دستش را به سمت او میگیرد و میگوید: یه ایمیل عجیب اومده برای پدرتون. نفس لیوانش را روی میز گذاشت: - از کی؟ زهرا: - برای شما نیست، ولی سیستم مشترکه. نفس ابرو بالا انداخت: - چی نوشته؟ نازنین مکث کرد: - یه چیزی مثل دادخواست، یه درخواست دسترسی به آرشیو قدیمی پروژههای مالی، اونایی که مربوط به پانزده، شانزده سال پیشه. نفس دستش را روی سی*نهاش قلاب کرد: - پروژههای مالی قدیمی؟ - بله، یکسری اسم داخلشه که یکیش پدرتونه. نفس آرام نشست: - گفتی کی درخواست داده؟ - یه دفتر حقوقی تو استانبول. نفس پرسید: - جاوید خبر داره؟ نازنین شانه بالا انداخت: - نه اول اومدم به شما گفتم. نفس چیزی نگفت اما چیزی در دلش نشست، شبیه پیشآگاهی؛ - فعلاً چیزی رو آزاد نکن، بذار بررسی کنم اول. - چشم. نازنین رفت. نفس تنها ماند. و برای اولین بار، پروندهی مادر جاوید، بیآنکه اسمش گفته شود، پا گذاشت به زندگی او. پشت میز روی صندلیاش مینشیند نگاهش خیره به لپ تاپ روی میز شد، ذهنش به تماس صبح رفت. وقتی وارد شرکت شد زهرا با دیدنش بلند شد گفت: خانم ساراچ اوغلو یه خانمی نیم ساعت پیش زنگ زد با آقا جاوید کار داشتش. نفس یاد تماس غروب دیروز افتاد که شیرین به او گفته بود، پرسید: - نپرسیدی کی بود؟ زهرا متفکر گفت: دنیز بود اسمشون فکر کنم! و حس بدی که داشت دو برابر شد، چند روز از عقدشان میگذشت و حالا دختری به نام دنیز در زندگیشان پیدا شده بود. این دنیز که بود که آنقدر پیگیر بود؟ جاوید فکر نمیکرد که وقتی کسی در زندگیاش است نباید او را وارد زندگیاش کند؟ نمیدانست چه کند، هم از قضاوت خوشش نمیآمد هم از اینکه در این دوراهی قرار گرفته شود. عصر، در عمارت جاوید وارد شد. نفس روی مبل نشسته بود، لپتاپ روی پاهایش. - امروز شرکت بودی؟ - آره. نگاهش را از صفحه برنداشت. — یه درخواست حقوقی اومده بود. جاوید ایستاد، آرام و بی عجله: - خب، چک کردی دیدیش؟ - آره. بالاخره نگاهش کرد. - مربوط به چیزی بود که سر در نیاوردم چیه که اسم بابام داخلش هست. جاوید چیزی نگفت، نفس ادامه داد، آرام اما دقیق: - ولی هرچی هست انگار چیز خوبی نیست. جاوید به طرف پله ها رفت گفت: ولش کن من پیگیری میکنم. نفس لپتاپ را بست. و جاوید در دلش گذشت که: این جنگ، بدون اینکه بخواهد، از کنار نفس رد میشود… و دیر یا زود، به وسطش میرسد! -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_سوم نفس پله ها را پایین رفت به راهرو رسید با کنجکاوی آنها را نگاه کرد گفت: - اینا چیه؟ جاوید کنار در ایستاده بود: - برای اتاق کار منه. - کجا؟ - اتاقک طبقه پایین. نفس ابرو بالا انداخت: - اینهمه اتاق هست حالا چرا اونجا؟ کوچیک نیست؟ - من میخوام کاری که تو شرکت نمیتونم تموم کنم و اینجا بهش برسم نمیخوام که مهمونی بگیرم. نفس چیزی نگفت و متفکر سر تکان میدهد. کارگرها میز را جا انداختند وسایل دقیق چیده شد در اتاقش هیچ چیز اضافهای نبود همه چیز کاربردی وقتی آخرین کارگر رفت جاوید در اتاق را بست و رو به نفس و اصلان که نفس نفس میزد از خستگی، گفت: هیچکس حق اومدن به این اتاق و نداره کلیدش هم دست خودمه فهمیدین؟ نفس آهسته گفت: - خوبه. جاوید نگاهش کرد: - عادت میکنید. نفس جواب نداد فقط به این فکر کرد که این عمارت قرار است چه چیزهایی را با خود ببیند؟ همان شب، سر میز شام، سکوتی نسبی در عمارت بود. صدای قاشق و چنگال به طور متناوب با صدای خندهی خفیفِ چیمن و نفس ترکیب میشد. جاوید آرام روی صندلی نشسته بود، دستش را دور لیوانی که جاوی نوشابه بود گذاشته بود، نفس نگاهش گهگاهی از جاوید میرفت به پنجرهای که شهر را میدید. جاوید آرام از پشت میز بلندشد و به تراس رفت، در ذهنش تصویر پروندهای بود که غروب از طرف فرد ناشناسی برایش ارسال شده بود زنگ گوشی فرهاد، ناگهان سکوت را شکست. گوشی روی میز ارتعاش کرد و صدای پیامک کوتاه همراهش شنیده شد. فرهاد دست دراز کرد، گوشی را برداشت و پس از چند ثانیه چهرهاش تغییر کرد؛ ابروهایش کمی بالا رفت، لبش لرزید، و نفسی عمیق کشید، نفس متوجه نگاه تغییر کردهی او شد گفت: - چی شده، بابا؟ فرهاد گوشی را به سمت خودش گرفت، صدایش آرام اما جدی بود: - دریا خانم و من… باید یه سفر فوری بریم. نفس پلک زد، بقیه منتظر توضیح او بودند: - خواهرم عمه ی نفس پیام داده. راستش نیسان خانم… مادرم… شیمی درمانی میشه، سرطان کلیه داره و الان دوباره شدت گرفته و وضعش الان خیلی بد شده. باید هرچه سریعتر بریم ماردین، پیشش باشیم. نفس دستش را روی میز محکم فشرد، قلبش کمی لرزید: - یعنی همین امشب؟ فرهاد سرش را تکان داد: - آره، همین امشب. مسیر زیادی باید بریم. زودتر باید آماده شیم. جاوید که تا آن لحظه ساکت مانده بود، سرش را بلند کرد و آرام گفت: - نیاز به کمک هست؟ فرهاد نگاهی به جاوید انداخت، بعد به نفس نگاه کرد: - نیازی نیست، فقط… میخواستم اطلاع داشته باشی که ممکنه چند روزی اینجا نباشیم. دست شماست دیگه حواس تون باشه. نفس لبخند کوتاهی زد، اما رنگ چهرهاش هنوز کمی پریده بود: - برید بابا خیالتون راحت. فرهاد رو به جاوید میکند: - فقط یه چیزی اگر میشه راننده رو بگید بیاد دنبال مون. جاوید سرش را تکان داد، برای زیر نظر داشتن او بودن راننده ی مطمئن که آمار آنها را بدهد خیلی خوب است. جاوید با کمال میل قبول میکند و با اشاره به اصلان او را دست به گوشی به حیاط میفرستد. نفس سرش را پایین انداخت، دستش را روی فنجان قهوه محکم گرفت و آهی کشید: - بابا مطمئنی نیاز نیست من بیام؟ فرهاد لبخند مثلا دلگرم کننده ای میزند و میگوید: آره عزیزم. دریا پاشو تا راننده میاد سریع آماده شیم. فضای عمارت برای لحظاتی ساکت و سنگین شد و تنها صدای چرخش صندلیها و آماده شدن چمدانها شنیده میشد فرهاد و دریا خانم آمادهی رفتن شدند سفر به ماردین فوری بود و وضعیت نیسان خانم وخیم؛ هیچ تأخیری جایز نبود. نفس کنار جاوید ایستاده بود، نگاهش به چمدانها و حرکت سریع آنها بود، اما دلش سنگین بود. نفس به سمت در که دریا خانم ایستاده بود رفت و او را بغل کرد دریا خانم دستانش را روی بازوی نفس گذاشت: - میدونم مواظب خودت هستی خب؟ ولی مواظب خونه هم باش هرچقدر که الان مال اونا باشه مال تو هم هست. نفس سرش را تکان داد، اما نمیتوانست جلوی تپش قلبش را بگیرد: کمی دلش گرفت. صدایش را پایین آوردخ بود تا فقط نفس بشنود. ادامه داد: - نفس… میدونی، بعضی چیزها هست که آدم باید بدونه دیگه نه؟ نفس سرش را تکان داد و دریا خانم ادامه داد: - هرچقدر هم داستان چیز دیگه ای باشه بازم تو باید حواست باشه یه وقت نیام ببینم دسته گل به آب دادی! نفس سر عقب میکشد و به چشمهای دریا خانم نگاه میکند و احساس کرد که صورتش در حال سوختن است. رنگ صورتش رفت و برگشت، قلبش تند شد. نفس صدایش را حتی پایینتر آورد: - مامان این چیزا چیه میگی آخه؟ وای خدای من! نفس نگاهش را به زمین انداخت و نفس پای راستش را محکم روی زمین کوبید، صدای کوتاهی پیچید جاوید کناری ایستاده بود، نگاه نافذش روی نفس ثابت بود، اما چیزی نگفت. تنها پوزخندی زد، همان پوزخند اسرارآمیزش، که باعث شد نفس دوباره دست و پایش را گم کند: — مامان دیگه بس کن… نفس نگاهش را از دریا خانم گرفت و سرش را پایین انداخت. قلبش همچنان تند میزد، هم از خجالت، هم از حرص، و هم از نگرانی. فرهاد آمادهی خروج شد و در حالی که کیف و مدارکش را برمیداشت، نفس را نگاه کرد: - مراقب خودت باش… نفس لبخند کوتاهی زد، اما قلبش سنگین بود و وقتی در عمارت بسته شد و فرهاد و دریا خانم به راه افتادند، نفس باقی ماند، اوست که باید بیدار و آماده باشد و حتی با جاوید هم نقش کنترلشدهای بازی کند. عمارت، بعد از رفتن فرهاد و دریا، شکل دیگری به خودش گرفته بود، سنگینتر شده بود و نفس این را خوب حس میکرد. خانه پر بود از آدم، اما خالی از امنیت. از دید نفس، چیمن یکسر در رفتوآمد بود، بیقرار، با وسواسی که سعی میکرد طبیعی جلوهاش بدهد. عمه سلین، طبق معمول، آرامتر از همه، اما نگاهش بیشتر میدید. اصلان بیشتر وقتش را یا کنار جاوید میگذراند یا پشت تلفن بود و جاوید… جاوید بیشتر از همیشه ساکت شده بود. فایلی که نباید میآمد، آمده بود! غروب، تازه از در شرکت بیرون آمده بود با اینکه هوا هنوز کامل تاریک نشده بود اما میخواست زود برود ذهنش درگیر دیروز بود، همان ساعتی که صدای نوتیفکیشن گوشیاش بلند شد. یک پیام، از شمارهای ناشناس، نه سلام، نه توضیح، فقط یک فایل! حالا دوباره صدای ویبره ی نوتیف جاوید از گوشیاش بلند شد، از داخل جیبش درآورد چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، باز همان شخص ناشناس دیروز بود چهره اش که درک شد اصلان پرسید: - چی شده؟ جاوید جواب نداد. فایل، یک گزارش رسمی بود، قدیمی، پر از اصطلاحات پزشکی و حقوقی. اما یک جمله، مثل میخ، وسط ذهنش فرو رفت: «علت فوت: ایست قلبی غیرطبیعی ـ مشکوک به مداخلهی خارجی» جاوید نفسش را حبس کرد. صفحه را پایین کشید. ضمیمهها شروع میشدند؛ گزارش آزمایشها، امضای پزشک قانونی، و در نهایت، یک نام،فرهاد! دستش روی گوشی سفت شد. آنقدر که بند انگشتهایش سفید شدند. اصلان دست روی بازویش گذاشت: - مهراب؟ جاوید با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: - مامان اونجوری که ما فکر میکردیم و دیدیم نمرده اصلان. اصلان خشکش زد: - یعنی چی؟ جاوید سرش را بالا آورد، چشمهایش دیگر آن چشمهای سرد همیشگی نبود چیزی تیرهتر، عمیقتر، خطرناکتر در آنها نشسته بود. - کشتنش. سکوت، مثل یک موج سنگین، ماشین را پر کرد. چیمکه صدایشان را شنیده بود، پشت در ایستاده بود. اصلان خندهی هیستریکی میکند و میگوید: - نمیفهمم یعنی چی؟ جاوید کلافه دستی روی صورتش کشید و به سمت موهایش بردم: - نمیدونم کیه اما یکی از دیروز داره یه پروندهی قدیمی در مورد مامان میفرسته برام. اصلان دنده را عوض کرد: - خب چی نوشته توش؟ جاوید مکث کرد، بعد شمرده، واضح، بیرحم گفت: مامان به مرگ طبیعی نمرده،کشتنش و از همه بدتر که ردِ پای فرهاد توشه. همان لحظه اصلان از شوک پایش را به تندی روی ترمز گذاشت صدای جیغ لاستیک های ماشین بلند شد و ایستاد: - چی؟ فرهاد؟ جاوید سرش را تکان میدهد که دوباره میگوید: - مطمئنی؟ جاوید نگاهش کرد: - این گزارش پزشکیه. نه شایعه یا حدس. اصلان دندان روی هم فشرد و ضربهی محکمی به فرمان زد: - بی*شرف عو*ضی، چجوری یه آدم میتونه انقدر کثیف باشه! جاوید دوباره به شماره نگاه کرد: - آدم اینجوری تو دنیا زیاده فقط یکیش و چندتاش گیر ما اومده. نمیدونم اینی که فرستاده کیه اما هر کی هست، میخواد این پرونده دوباره باز بشه. صدای تلفن همراه جاوید به صدا درمیآید اسم نفس ظاهر میشود، جواب میدهد: - سلام بله؟ نفس: - سلام جاوید کجایی؟ جاوید فکش را روی هم فشرد: - بیرونم، کاری داری؟ نفس نه از روی کنجکاوی؛ از روی حس بدی که از دیشب حال پریشان او را دیده بود و تا کنون رهایش نکرده بود گفت: - چیزی شده؟ جاوید ناخودآگاه گوشی را پایین آورد و نفس عمیقی میکشد، دوباره بالا میبرد و دم گوشش میگزارد: - نه نفس، چی شده چیکارم داری؟ نفس دیگر سوالی نکرد و فقط گفت: شما منو جا گذاشتین. جاوید چند لحظه سکوت کرد، با یادآوری اینکه نفس ماشینش موقع رفتن به شرکت در میان راه خراب شده بود و با تاکسی به شرکت رفته بود و گفته بود که با آنها برگردد ضربه ای به پیشانیاش میزند و میگوید: تو راهرو واستا الآن میایم. و بدون اینکه بگذارد حرف دیگه ای بگوید تلفن را قطع میکند و رو به اصلانی که مات است میگوید: برگرد شرکت نفس و سوار نکردیم. اصلان تعجب میکند نفس؟ اوه او را جا گذاشته بودند ماشین را روشن کرد و به سمت شرکت راند، اصلان گفت: حالا میخوای چیکار کنی الان؟ جاوید پنجره را پایین میدهد آرنج دستش را روی لبهی پنجره میگذارد: - باید بیوفتم دنبالش. اصلان پرسید: - از کِی شروع میکنی؟ جاوید بدون مکث جواب داد: - از فردا. و در ذهنش، یک تصویر شکل گرفت: فرهاد، امیرپاشا چه شیطانی بودند؟ و نفس… که بیگناه بیآنکه بداند، درست وسط میدان ایستاده بود. -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس های دونفره: -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس شخصیت دختر: -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس های شخصیت پسر: -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت بخیر لینک رمان:- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_دوم شب، وقتی آخرین مهمان از در عمارت بیرون رفت، خانه بعد از ساعت ها برای اولینبار نفس کشید. فقط سکوتی که روی دیوارها نشسته بود و هنوز بوی مهمانی میداد. نفس با یک «با اجازه» ایستاده بود وسط اتاقی که تا دیروز «اتاق خودش» بود و از سال قبلش تا حالا، شده بود اتاق مشترک او و جاوید. لباسش را عوض نکرده بود کفشهایش هنوز پایش بود انگار اگر چیزی را تغییر میداد، واقعیت رسمیتر میشد. کفشش را از پاهایش درآورد و روی تخت نشست و خود را از پشت روی تخت انداخت، سرمای روتختی اش حس خستگی را از او دور میکرد جاوید وارد شد و در را پشت سرش بست. آه این مرد انگار واقعاً بلد نبود در بزند و وارد اتاق شود! نفس سرش را بلند کرد که او هم سرش را گرداند: - میگم که... - من میخو... چند ثانیه هر دو ساکت ماندند. که نفس بالاخره گفت: — قبل از هر چیز… باید یهسری قانون داشته باشیم. جاوید کت را درآورد، دکمه های سر آستینش را باز کرد: - خب، بگو. منم میخواستم همینو بگم. نفس به تخت نگاه کرد و بعد به کاناپهی گوشهی اتاق: - من روی تخت میخوابم. جاوید دستش را برد سمت دکمه های لباسش، بدون مکث گفت: - من کجا بخوابم اونوقت؟ نفس نگاهش کرد: - میتونی رو کاناپه بخوابی! جاوید: - نوچ، نمیخوام، رو کاناپه من خوابم نمیبره! نفس با چشمان گرد شده گفت: یعنی چی خوابت نمیبره؟ نکنه توقع داری من برم بخوابم رو کاناپه؟ جاوید سرش را تکان داد خواست پیراهنش را دربیارد که نفس با جیغ خفیف سرش را روی تخت گذاشت و به سقف زل زد، جاوید لبخندی که روی لبش میآمد را جمع میکند و میگوید: حالا تو بخوابی رو کاناپه چی میشه؟ میشکنی؟ نفس به فارسی گفت: بابا یک زره مرد باش تو مردی میتونی رو کاناپه بخوابی، من چرا باید رو کاناپه بخوابم آخه؟ جاوید هم مثل خودش فارسی صحبت میکند: - اولاً که منو مردونگیم و نبر زیر سوال، دوماً اگر خیلی ناراحتی میتونی توهم رو تخت بخوابی. نفس: - نمیخوام خب عه! جاوید: - حرف بعدی؟ نفس، نفس عمیق و حرصی میکشد: - ورود بیاجازه ممنوعه! - سعی میکنم اما قول نمیدم! - بازی جلوی هم وقتی تنها هستیم ممنوعه! جاوید برای اولینبار کمی مکث کرد، بعد گفت: - مسلماً همینه که میگی، جلوی بقیه بازی میکنیم، نه اینجا جلو خودمون. حالا هم بیا بشین لباس عوض کردم. نفس تکیه زد و نشست: - و یه چیز دیگه. جاوید: - دیگه چی؟ نفس مکث کرد: - هیچی بیخیال. نفس از جایش بلند شد از کشوی میزش لباس هایش را برداشت و وارد رو شویی اتاقش شد. چراغ اتاق خاموش شد و فقط دیوارکوب با سوی کم روشن ماند. جاوید بعد از برداشتن پتوی نازک خاکی رنگی روی کاناپه دراز کشید دست چپش را زیر سرش و ساعد دست راستش را روی پیشانیاش گذاشت. خیره به سقف و ذهنش خالی از هر چیزی بود. با یادآوری امیرپاشا سگرمه هایش درهم شد و فوحشی زیرلب داد. صدای باز شدن سرویس باعث شد چشمانش را ببند و خود را به خواب بزند. نفس با دیدن او که روی کاناپه درازکشیده بود گوشهی لبش را گزید اما بعد با خود گفت: «الان که من زورش نکردم خودش خواسته!» نفس جلو رفت و روی تخت نشست خود را وسط تخت کشید او را زیر نظر گرفت ریدم قفسهی سی*نه اش ریتم منظمی داشت زیر لبی گفت: چه زود خوابش برد! بینشان فاصله بود.صرفا فیزیکی بلکه ذهنی! نفس دراز میکشد و چند دقیقه ی کوتاه صدای نفس هایش منظم میشود، جاوید نیم خیز میشود و سرجایش مینشیند خیره به رخ از پایین مشخص نفس میشود: از حالا به بعد تو آرومی و من پریشون! نمیدانست چقدر تا صبح برنامه چید و فکر کرد که نور آفتاب طلوع از لای پرده های اتاق به داخل اتاق افتاده بود و روزنه ی باریکی روی نیم رخش میافتد دیگر باید حداقل یک ساعت و نیم دو ساعت را میخوابید، زمانی که چشمانش داشت گرم میشد که صدای پیامک گوشی اش او را کلافه کرد: - خب انگار که قسمت نیست من بخوابم! تلفنش را برداشت و به صفحه اش نگاه کرد، از شرکت حمل و نقل لوازم خانه بود. طبق خواسته ی دریا خانم از جاوید حالا آنها به اینجا میآمدند و تا شش ماه در آنجا ساکن بودند. حس کرد چشمانش دیگر توانایی آن نور تیز پشت پلک را ندارد چشمانش را باز میکند کشی به بدنش میدهد دستانش را بالای سرش رها میکند اما سر و صدایی که میآمد باعث شد چشمانش را دوباره باز کند و نیم خیز شود. جاوید در اتاق نبود و احتمالاً در خانه خبر هایی شده است. بیخیال شانه بالا میاندازد و به طرف سرویس میرود کارهایش را انجام میدهد و بیرون میآید ساعت دیواری که تازه خریداری کرده بود را نگاه کرد حدود ساعت های نه و نیم بود باید به شرکت میرفتند به تندی لباس های مورد نظرش را از کمد درمیآورد، شلوار جین سرمهای مدل مام استایلش را به همراه تاپ حلقه ای سفید و کت تک زنانه یک مشکی بیرون میکشد و به سرعت تنش میکند، چتری هایش که مدل پروانه ای بود را درست میکند و بعد موهایش را هم با فر کننده ی مو، یکدست فر درشت میکند طبق معمول همیشه اش رژ به همراه لیپ گلاس و فرمژه میزند. بعد برداشتن یک جفت کفش پاشنه بلندش که مانند همیشه مدل پاشنه پامپ بود را و کیف ستش را برمیدارد و از اتاق بیرون میزند.عمارت شلوغ بود چمدانها یکییکی وارد شدند، کارگرها رفتوآمد میکردند. عمه سلین آرام، با همان وقار سرد درونی و همیشگی، از پلهها بالا رفت و اتاقی در انتهای راهرو را انتخاب کرد؛ نه نزدیک، نه دور. چیمن مدام حرف میزد. - خب حالا که قراره همهچی اینجا باشه، باید یه نظرم اساسی بدیم بهش! اصلان کمک میکرد، کمحرف، دقیق، حواسجمع بود با دیدن نفس که از دم در اتاق نگاهشان میکرد لبخندی زدند و چیمن گفت: به دوست جونی خودم ساعت خواب! بیا کمک ببینم وگرنه شوهرت نمیدیم. نفس میخندد: - دیر به این فکر افتادی… دست چپش را که حلقه در انگشت حلقه اش بود بالا آورد گفت: چون من دیگه الان دارای همسر هستم! چیمن و خندید و عمه سلین لبخند خسته ای زد، چیمن گفت: زبون نریز عروس، از صاحبت اجازه گرفتم امروز ازت کار بکشم. و ساعتها برای اتاق ها به آنها کمک کرد، احساسش عجیب بود.خانهای که روزی مال تو بود حالا دیگر مال او نبود، اما خانم آن خانه بود و حالا همه چیزش به او ربط داشت! ساعت نزدیک ظهر بود کمک ها دیگر آخرش بود اما در لحظه چند کارگر دیگر آمدند، اینبار با وسایل جاوید مانند پروندهها، گاوصندوق کوچک، میز کار سنگین، صندلی چرم و چند قاب ساده. -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_یکم نفس، نفس عمیقی کشید سرش را کمی بالا گرفت لبخندی زد و گفت: حالا دیدی همهش واقعیه؟ امیرپاشا قدمی جلو آمد که جاوید دست راستش را بلند کرد کف دستش را روی تخت سی*نهی گذاشت امیرپاشا گذاشت: - حواست باشه به خودت که داری چیکار میکنی! امیرپاشا نیشخندی میزند: - بازی خطرناکیه مهندس. جاوید خم شد، آرام اما تهدیدآمیز: - خطرناکترش اینه که فکر کنی هنوز تو بازیای و در هر صورت اون آدم بازنده تویی! امیرپاشا سرش را پایین آورد و خنده ای کرد بعد سرش را بالا برد و بلند خندید، جاوید هشدار گونه گفت: حواست به ولوم صدات باشه امیر! امیرپاشا خنده اش را تمام میکند، چشمانش ریز میشوند: - خیال میکنی با یه عقد نمایشی، کارت تمومه؟ جاوید مستقیم نگاهش کرد: — خیال نمیکنم، میدونم. نمایشی؟ آخ ببخشید که نبودی ببینی به دو روش ما رو عقد کردن! هوا سنگین شد اصلان از دور تکان خورد، محافظها جا به جا شدند. نفس آرام گفت: - بهتره دیگه تمومش کنید، اینجا جای این حرفها نیست. امیرپاشا چشم از جاوید برنداشت: - این تازه اولشه. جاوید لبخند نزد - خیال باطل جالبیه. دست راستش را در جیب شلوارش گذاشته و بعد همانطور که همزمان به طرف سن رقصشان میرفت نگاهش را از او برداشت، نفس مانند یک عروسک دنبالش کشیده شد با حضور آن دو روی سن آهنگ رقصشان گذاشته شد، جاوید دستانش را روی پهلوی او گذاشت نفس هم به اجبار دستانش را جایی میان شانه ها و قفسه ی سی*نه اش گذاشت: (Dualar eder insan انسان دعاهای زیادی می کند Mutlu bir ömür için برای داشتن یک عمر شادی Sen varsan her yer huzur تو باشی همه جا آرامش بخش است Huzurla yanar içim درونم با این آرامش شعلهور است) آرام در جایشان تکان میخوردند، جاوید خم شد کنار گوشش گفت: - جلوش خوب بازی کردی. نفس آهسته جواب داد: - هنوز دارم تمرین میکنم. جاوید نگاهش کرد اینبار، برای اولین بار، کاملا نه نمایشی: - از این به بعد، باید عالی بازی کنی. نفس لبخند زد و نگاهش را به شانه ی او داد لبخندی که فقط خودش میدانست چقدر هزینه دارد. (Çok Şükür bin şükür Seni bana verene شکر میکنم، هزاران بار به کسی که تو را به من داد Yazmasın tek günümü sensiz kadere حتی یک روز بدون تو نباید در روزگار من نوشته شود Ellerimiz bir gönüllerimiz bir دستها و قلبهایمان یکی است Vedalar denizler engeldir sevene نه کوهها و نه دریاها برای فرد عاشق مانعی به حساب نمیآیند Bu sarkı kalbimin tek sahibine این آهنگ برای تنها صاحب قلب من است Ömürlük yarime Gönül eşime برای عشق ابدی ام، برای همدلم Bahar sensin bana gülüşün cennet تو برای من بهار هستی و لبخندت بهشت من است Melekler nur saçmış aşkın yüzüne فرشتهها درخشندگی را بر روی صورت عشق برافراشتهاند Dualar eder insan انسان دعاهای زیادی می کند Mutlu bir ömür için برای داشتن یک عمر شادی Sen varsan her yer huzur تو باشی همه جا آرامش بخش است Huzurla yanar içim درونم با این آرامش شعلهور است) جاوید سرش را جلو میبرد و پیشانیاش را به پیشانی نفس میچسباند و... هوا گرم نشده است؟ امیرپاشا از زور فشار صورتش سرخ شده بود و پیشانیاش عرق سردی زده بود، هرچه میخواهد پیش خودش انکار کند که اینها همه نمایش است و واقعیت ندارد اما نمیتواند، آنها به نظرش و به منطقاش آنقدر طبیعی هستند که دروغی در کار نباشد! ضربه ای به میزی که پشت او بود میزند که همراه هان نشسته درکنار او، او را چپ چپ نگاه میکنند و بعد نگاهشان را به سمت رقص آن دو میدهند و لبخند دوباره روی لبانشان مینشیندگ (Çok Şükür bin şükür Seni bana verene شکر میکنم، هزاران بار به کسی که تو را به من داد Yazmasın tek günümü sensiz kadere حتی یک روز بدون تو نباید در روزگار من نوشته شود Ellerimiz bir gönüllerimiz bir دستها و قلبهایمان یکی است Vedalar denizler engeldir sevene نه کوهها و نه دریاها برای فرد عاشق مانعی به حساب نمیآیند (دوبار تکرار) Bu sarkı kalbimin tek sahibine این آهنگ برای تنها صاحب قلب من است) جاوید با خنده ای که سعی میکرد واقعی باشد سرش را عقب میبرد و نگاهش را پایین به چشمان او میاندازد و این قسمت از آهنگ را همخوانی میکند: (Ömürlük yarime Gönül eşime برای عشق ابدی ام، برای همدلم Bahar sensin bana gülüşün cennet تو برای من بهار هستی و لبخندت بهشت من است Melekler nur saçmış aşkın yüzüne فرشتهها درخشندگی را بر روی صورت عشق برافراشتهاند) با به پایان رسیدن آهنگ حضار دست، جیغ و سوتی زدند که لبخندی خجالتی روی صورت نفس نشست و جاوید اعتماد به نفسش به قول چیمن، اعتماد به سقف شده بود! در آن میان رقصیدن حرص خوردن های او را هردو دیدند و از این کارشان رضایت داشتند. تا آخر شب مهمانی ادامه پیدا کرد،اما همه میدانستند و فقط تنها کسی که این وسط از بعد رقص به شدت ساکت شد و فکرش درگیر بود جاوید بود، چون از نظرش: « دیگر فقط یک نمایش ساده نبود؛ خطی کشیده شده بود که برگشت از آن، دیگر ساده نبود و هر راهی که آمده بود را تمام میکرد، بدون هیچ پیدا کردن احساسی به دخترکی که تمام طول شب را از ترس امیرپاشا درکنار او ماند و راه رفت!» -
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
سلین تهرانی- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
دریا ساراچ اوغلو- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
فرهاد ساراچ اوغلو- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
امیرپاشا دمیر- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
دفنه شیمشک- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
SETAYESH_KH پاسخی برای SETAYESH_KH ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
اصلان تهرانی- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :