#پارت_سوم
#جاوید(مهراب)
از همان لحظهای که او را در خواب دیدم، فهمیدم اشتباه کردهام.
اشتباه من این نبود که به او کمک کردم؛ اشتباه این بود که گذاشتم بماند.
وقتی خوابید، روبهرویش نشستم؛ چراغ کمنور، صدای باران، بوی الکل و پارچههای خونی که در سطل جمع شده بودند، همه چیز را سنگین کرده بود. نگاه از صورتش گرفتم و گوشی را از روی میز برداشتم.
تمام تردیدها فرو ریختند. نتیجه همان بود که حدس میزدم: فرهاد ساراچاوغلو.
نامش مثل استخوانی در گلوی من گیر کرد. خانوادهای که روزگاری با چند امضا، پدر مرا زمین زدند؛ نه با ضربه، بلکه با ورشکستگی، بیماری و سکته.
پدر هیچوقت فریاد نزد، هیچوقت شکایت نکرد؛ نتوانست، چون مُرد. چون از من گرفتندش.
و من ماندم با این سؤال که سالها ذهنم را آزار داد: «اگر آنها نبودند، الان چه میشد؟»
سالها طول کشید تا بفهمم انتقام نه انفجار است، نه شلیک. انتقام زمان میخواهد، نفوذ میخواهد، صبر میخواهد.
برای همین به ترکیه برگشته بودم؛ نه برای خاطره، نه برای آرامش، بلکه برای بستن پروندههای باز ماندهی چندسال گذشته.
و اکنون، پروندهی بازِ ساراچاوغلوها، و مشخصاً تنها دخترشان، نَفَس، روی میز من بود.
نقشهها از همین امشب شکل میگرفتند؛ نه هیجانی، نه از سر خشم، بلکه دقیق و ضربتی.
مرحلهی اول: فرهاد ساراچاوغلو
فرهاد را نه با فریاد، نه با تهدید، نه حتی با بدهیها زمین میزنم؛ بلکه با قراردادهایی که بدون خواندن امضا کرده، با شریکهایی که فکر میکردند امنترین نقطهی دنیا هستند.
زمین خوردنشان خونین نخواهد بود، اما آرام هم نخواهد بود.
اگر بخواهم آرام پیش بروم، آنقدر آرام جلو میروم که نفهمند چه زمانی افتادهاند جلوی پایم و تنها فرصت التماس داشته باشند.
مرحلهی دوم: امیرپاشا دمیر
امیرپاشا با پول بزرگ شده بود و از ترس دیگران تغذیه میکرد. اما یک ضعف داشت: بیش از حد تشنهی دیده شدن بود.
اسمش همهجا بود: در هر پروژه، هر معامله، هر فساد کوچکی.
لازم نبود نابودش کنم؛ فقط کافی بود نور را رویش بیندازم و کمی دستکاری کنم.
اما مشکل درست همینجا بود: نفس.
هیچوقت نمیخواستم او را وارد داستان کنم؛ اما هر بار اسمش در ذهنم میآمد، نقشه مکث میکرد. او دختر همان خانواده بود، دردانهی پدرش. اما کاری که کرده بود، او را از آن خانواده جدا کرده بود. مجبور بودم نفس را بکشم وسط. حتی اگر لازم میشد، با تهدیدش، داستانشان را کنترل کنم.
با صدای حرکتش روی پارکتهای کف کلبه بیدار شدم. آرام راه میرفت؛ انگار هنوز مطمئن نبود اینجا واقعی باشد. چشمهایم را نیمهباز نگه داشتم.
با چهرهای دردمند از اتاق بیرون آمد. تیشرت مشکی سادهی من و شلوار ورزشی گشاد روی تنش بود؛ احتمالاً از کمد کلبه برداشته بود. اهمیتی نداشت؛ زیاد اینجا نمیآمدم و روی لباسهایم حساس نبودم.
موهایش باز و پریشان بود، آرایش صورتش پاک شده و رنگ از چهرهاش رفته بود.
پتو را کنار زدم و نشستم. نگاهش به من افتاد؛ مکث کرد.
- سلام… صبح بخیر.
- سلام.
بلند شدم تا سمت سرویس بروم که چشمم به میز چیده شده افتاد.
- تو کردی؟
با تعجب گفتم؛ کی بیدار شده بود که وقت این کارها را داشته باشد؟
لبهی لبش را گزید:
- اوهوم… ببخشید، البته بیاجازه انجام دادم.
بیخیال، در سرویس را باز کردم:
- عیب نداره.
بعد از انجام کارها بیرون آمدم. نشسته بود پشت میز. جلو رفتم و روبهرویش نشستم.
- میخوریم، بعد میریم خونهتون.
فنجان را گرفت. دستهایش هنوز میلرزید.
- امیر…
اسمش مثل خراش از دهانش بیرون آمد.
- امیر چی؟
با بغض گفت:
- امیر دنبالمه. پام برسه خونه، میدونم میاد سر وقتم.
با مکث نگاهش کردم و گفتم:
- بیاد. فعلاً کاری نمیتونه بکنه.
سرش را بالا آورد؛ نگاهش پر از سؤال بود:
- تو از کجا اینقدر مطمئنی؟
جوابی ندادم. بعضی اطمینانها توضیح ندارند.