رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    19
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

24 بازدید کننده نمایه

دستاورد های ꜱᴇᴛᴀʏᴇꜱʜ_ᴋʜ

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Reacting Well
  • Collaborator نادر
  • First Post
  • Conversation Starter نادر

نشان‌های اخیر

3

اعتبار در سایت

  1. #پارت_شانزدهم بعد از محضر، جاوید و اصلا مستقیم به عمارت رفتند. همان خانه‌ای که حالا دیگر فقط «خانه» نبود میدانِ تقاطعِ چند تصمیم بود. فرهاد ولی به شرکت رفت برای آماده سازی شرکت جدید، عار داشت برایش اما شرایط همین بود باید با آن وضع راه می آمد! هنوز در کامل بسته نشده بود که صدای ترمز آمد، تیز و اعتراضی. می‌دانست کیست و کسی نبود جز امیرپاشا! پیاده که شد، آرام نبود و با خودش هیاهو داشت جاوید و اصلان ایستادند و به پشت برگشتند با دیدنش نیشخندی زد: - عرض سلام آقای مدیر! امیرپاشا یقه اش را گرفت گفت: تو چه غلطی کردی؟ فکر کردی میتونی نفس رو از دست من در بیاری؟ جاوید مکث نکرد، مطمئن گفت: معلومه که آره! امیرپاشا خندید، بلندتر از حد معمول: داری پاتو فراتر از حدت می‌زاری. اصلان جلو آمد که حرفی بزند اما جاوید دستش را به معنای ایستادن و صبر کردن بالا برد اصلان دست راستش را مشت کرد و فشرد جاوید نگاهی به سر تا پای او انداخت گفت: حد خودت و نگه دار امیرپاشا. آروم‌تر حرف بزن. امیرپاشا نگاهش را از جاوید نگرفت: - توعه بی‌ش*رف هم مگه حد و حدود میدونی؟ اونی که پاشو از حدش برده فراتر تویی فهمیدی؟ اصلان یک قدم جلو رفت: - به نفعته دهنت و بسته نگه داری امیر پاشا. امیرپاشا ناگهان صداش را بالا برد: - تو چی میگی بچه جون؟ و بعد رو به جاوید می‌کند: - د آخه من که تو رو میشناسم معلوم نیست چه غلطی کردی با چه روشی فرهاد و گول زدی که راضی شده نفس به عقد تو دربیاد. جاوید برای اولین بار لحنش تیز شد: - دهنتو ببند امیرپاشا هرچیزی که بین من و نفس هستش بین خودمونه، اگر نفس راضی نبود من جلو نمیومدم، حالا که میبینی من اونی ام که نفس میخواد، نه تو! همین. همین جمله کافی بود تا امیرپاشا جلو برود: - تو به من می‌گی دهنتو ببند؟! متین برای میانجی‌گری خواست وسط بیاد، اما صداها بالا رفت، خیلی بالا و همزمان درِ خانه باز شد و دریا خانم، رنگ‌پریده، چیمن پشت سرش، مضطرب و عمه سلین با چهره‌ای خونسردتر از بقیه، اما چشم‌های دقیق بیرون آمدند: - چی شده اینجا؟! عمه سلین: - این چه وضعیتیه! امیرپاشا با دست به سمت جاوید اشاره کرد: - ازش بپرسین، یه جوری مثل لودر اومده زندگی همه رو جمع کنه بره که انگار رییس و سرور همه‌ی ما ایشونه! و بعد رو به جاوید گفت: تو آخه چجوری‌ روت میشه که نامزد یکی رو به عقد خودت دربیاری؟ تو مردی؟ جاوید بدون این‌که نگاهش را از امیرپاشا بردارد گفت: - کسی که زندگی رو گرو می‌گیره، خودش جمع می‌شه. مثل تو. درمورد جمله دومت هم بگم که این دیگه دست تو نیست، نفس هم نامزد تو نیست! امیرپاشا یک قدم دیگر جلو آمد بیش از حد نزدیک، محافظ‌هایش تکان خوردند یکی از آدم‌های امیرپاشا دست برد زیر کت و تقریباً هم‌زمان، آدم‌های جاوید واکنش نشان دادند صداها قطع شد نه دعوا، نه حرف. فقط فلزهایی که بیرون آمدند و اسلحه‌ها بالا رفتند. شلیک نکردند اما آماده بودند. دریا خانم نفسش برید. - وای خدا منو مرگ بده! چیمن دستش را روی دهانش گذاشت و عمه سلین آرام گفت: بسه دیگه اسلحه‌ها رو پایین بیارین اینجا خونه‌ست، نه میدان جنگ. هیچ‌کس اول تکان نخورد. جاوید، با صدایی سرد اما کنترل‌شده: — تمومش کن امیرپاشا تو این بازی رو باختی. امیرپاشا نفس عمیقی کشید نگاهش بین اسلحه‌ها چرخید و بعد پوزخند زد: - این هنوز آخرش نیست. آدم‌هاش هم، وقتی رفت، حیاط هنوز بوی خطر می‌داد و همه فهمیدند: این ماجرا، دیگر فقط یک عقد نبود بلکه یک خطِ قرمز رد شده بود! بدون ضربه به در دستگیره را پایین کشید و وارد اتاق شد نفس کنار پنجره ایستاده بود سرش را به تندی چرخاند و گفت: بهت یاد ندادن وقتی میری تو اتاق یه خانم باید اول در بزنی بعد اگر بهت اجازه دادند وارد بشی؟ جاوید بعد از چند ثانیه سکوت گفت: - دادن اما خب من دوست نداشتم رعایت کنم‌. نفس متاسف نگاهش کرد و گفت: امیرپاشا چی میخواست؟ جاوید روی مبل وسط اتاق می‌نشیند: - خبر زودتر از چیزی که فکر میکردم به گوشش رسیده اومده بود چرت و پرت تحویل بده! نفس نگاهش کرد: - چی می‌گفت؟ جاوید: - مهم نیست چی می‌گفت و چی میخواد مهم اینه که فعلاً بدترین ضربه رو داره میخوره. فردا پس فرداست که بترکه از حرص؟ — خب یعنی چی؟ جاوید آرام‌تر ادامه داد: - امروز حساب بابات با امیرپاشا صاف شد و بدهی ها داده شد، جلو خودمون زنگ زد داستان و از بابات بپرسه، بابات گفت تو به اونش کار نداشته باش فقط دست بردار و برو از زندگی ما بیرون از این به بعد هم دور نفس پیدات نشه. اونم پیگیر شده و آدماش و فرستاده ببینن چرا؟ و بهش گفتن که من و تو نامزد کردیم و بخشی از پول رو من دادم نه همه رو! نفس طره ای از موهایش را پشت گوشش می‌دهد می‌گوید: - دست برنمی‌داره، بیخیال نمیشه. می‌دونم که بیخیال نمیشه! نگاه جاوید تیز می‌شود و پوزخند معروفش را میزند: تو به اونش کاری نداشته باش دیگه. نفس چپ چپ او را نگاه کرد جاوید گفت: مامانت میگه گفتی مراسم نگیریم، چرا؟ نفس: - دروغ به خورد بقیه بدم که چی بشه؟ جاوید مکث کوتاهی کرد و بعد گفت: اما نمی‌تونیم هیچی نگیم! نفس اخم می‌کند: - یعنی چی «نمی‌تونیم»؟ - یعنی تو این سطح، سکوت ما و مراسم نداشتم و این چیزها خودش سؤال و حاشیه می‌سازه. بلند شد و چند قدم به سمت نفس رفت در سه قدمی اش ایستاد: - شریک، همکار، فامیل، آشنا… بلاخره سوال و حاشیه می‌سازند. - به همه چه؟ جاوید بی‌درنگ جواب داد: - به همشون ربط داره. نفس نفسش را بیرون داد: - من قرار نیست وایسم نقش بازی کنم. - نقش نیست. صداش محکم‌تر شد. - اعلامه و تو بخشی از زندگیت و انجام میدی! نفس خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌حال و مسخره کننده: - اعلام چی؟ یه چیزی که خودمون می‌دونیم موقته؟ جاوید مکث کرد: - موقت یا دائم، تا وقتی هست، باید رسمی دیده بشه. نفس نگاهش را دزدید، دوباره برگشت: - یعنی مهمونی؟ - یه دورهمی کوچیک. نه اسمش جشنه، نه عقد رسمی با شلوغی،نمایشی. اسمش رو هم هر چی می‌خوای بذار چون فقط کارکردش مهمه. نفس آه کشید: - من از این نمایش‌ها بدم میاد. - می‌دونم. نگاهش نرم‌تر شد: - ولی بعضی نمایش‌ها سپرن جلوی سوال، جلوی شایعه، جلوی دخالت. مکثی کرد و ادامه داد: - مخصوصاً جلوی امیرپاشا. اسم که آمد، نفس ساکت شد جاوید گفت: - اگه مردم بفهمن، اگه همه بدونن تو نامزد منی، فضای مانورش کمتر می‌شه. نفس با تردید گفت: - یعنی یه مهمونی کوچیک، برای امن‌تر شدن؟ - دقیقاً. چند ثانیه فکر کرد: که نه عکس دونفره، نه حرف‌های عاشقانه، و نه قولی برای آینده در اون وجود داره! نفس آرام گفت: - پس فقط یه اعلامه! جاوید سر تکان داد: - فقط یه اعلام! نفس چشم‌هایش را بست، یک ثانیه، دو، سه، و بازشان کرد. - باشه. جاوید نفسش را آرام بیرون داد: - باشه؟ - باشه، قبوله! اما در دلش گذشت: «باز هم یک قدم دیگر… به چیزی که اسمش زندگی منه، اما انتخابش دست من نبود!»
  2. #پارت_پانزدهم نفس چشم‌هایش را بست، نه برای آرام شدن؛ برای این‌که دیگر نبیند، همه‌چیز از جایی شروع شد که فهمید انتخاب‌ها همیشه شبیه هم نیستند بعضی‌شان فقط اسم انتخاب را یدک می‌کشند با خودش گفت: «این که نمی‌خواستم…» در کودکی، ازدواج برایش یک تصویر ساده بود، نه قرارداد داشت، نه شرط، فقط دست‌هایی که همدیگر را ول نمی‌کردند فقط کسی که وقتی اسمش را صدا می‌زد، وجودش گرم‌تر می‌شد. فانتزی‌اش عجیب نبود. مثل هر دختری می‌خواست عاشق شود و بعد ازدواج کند نه با اجبار! می‌خواست روزی که «بله» می‌گوید دلش جلوتر از دهانش حرکت کرده باشد نه این که عقل و ترسش. اما حالا... حالا همه‌چیز سر جایش بود، جز خودش! با خودش حساب کرد، عددها دقیق بودند، شش ماه، یک شرط، یک خانه که نریز، یک پدر که نشکند و در این میان، دختری که قرار بود عاشق شود، حذف شده بود. نفس نفسش را بیرون داد. آه نبود؛ تسلیم بود! «شاید عشق… اصلاً سهم من نبود.» این فکر درد داشت برای کسی که انسانیت داشت و منطقش فرق می‌کرد. چشم‌هایش را باز کرد دیگر دنبال راه فرار نگشت فهمید گاهی آدم برای نجات بقیه خودش را عقب می‌کشد، نه قهرمانانه؛ فقط در سکوت. ضربه ای به در اتاق میخورد که او را از روی زمین بلند می‌کند به سمت در می‌رود و در را که باز می‌کند چیمن را با لبخندی مهربان می‌بیند: - میتونم بیام تو؟ نفس لبخند خسته ای زد و سرش را تکان داد عقب رفت و گفت: بیا داخل. چیمن داخل می‌شود نگاهش را میان اتاق می‌گرداند، اتاقش تلفیقی از رنگ های سفید، سبز درباری و کرم تشکیل شده بود. سقف و نصف بالایی دیوار اتاق سفید و بخش پایینی دیوار سبزدرباری، دو کمد کرم رنگ کنار پنجره اش تکیه داده به دیوار قرار داشت یک در سفید کنار کمد بود، تخت تک نفره ی کرم به همراه پاتختی، میز و صندلی آرایشی هم رنگ و ست‌اش، کنار در ورودی اتاقش بودند. دیوار سمت چپ اتاقش با ریسه برگ و ریسه نور تزئین شده بود بالای تختش سه تابلو عکس از خودش بود که با فاصله های کمی از هم به دیوار زده شده بود. دو گلدان اسطوخودوس متوسط کنار پنجره ی اتاقش بود، فرش کوچک شش متری روی زمین بود. چیمن به سمت پنجره رفت از اتاق او در ورودی باغ مشخص بود به سمت نفس برگشت گفت: اتاق ساده ولی قشنگی داری. نفس: - ممنونم نظر لطفته. چیمن: - جدی میگم. من درمورد اتاق خیلی سخت سلیقه ام ولیکن این مدل اتاق همیشه نظرم و جلب می‌کنه. البته تا یه حدی هم رک هستم ها! نفس به صندلی میز توالت اش اشاره میزند: - بشین رو صندلی واینستا سر پا. چیمن از پیشنهادش استقبال کرد و روی صندلی نشست با ذوق برگشت سمت نفس و گفت: شاید باورت نشه ولی از همون شب مهمونی دلم می‌خواست باهات ارتباط برقرار کنم و باهات دوست بشم. مثل بچه ها! نفس خندید: - اونشب قیافت خیلی جدی بود. چیمن: - شخصیتم همینه، اولش جدی ام اگر خوشم اومد از طرف که نزدیکش میشم و باهاش ارتباط برقرار میکنم اما وقتی خوشم نیومد همون چهره جدی رو ادامه میدم. نفس تاییدش می‌کند: - کار درستی می‌کنی. چیمن: - و حالا من از تو خوشم اومده. ببینم داداشم خیلی بد اخلاقی می‌کنه باهات؟ نفس خنده اش گرفت: - توقع داری چی جوابت و بدم؟ چیمن شانه انداخت بالا: - راستش رو، حقیقتش اینه که من از همه چی خبر دارم. نفس شوکه نگاهش کرد، فکر نمی‌کرد او از همه چیز خبر داشته باشد و حالا خودش اعتراف کرده است: - البته بگم زیاد هم سرزنشش کردم چون حق نداشت این کار رو کنه. هرچقدر هم اینجا ترکیه باشه و تو ایرانی باشی بازم آبروی یه دختر مهم تر از چیزای دیگه ست‌. شرایط سختی داری درکت میکنم. نفس شانه ای بالا می اندازد و می‌گوید: - من خودم یک هفته است شب و روزم قاطی شده واقعاً نمی‌دونم باید چیکار کنم. جاوید هم شخصیتش اونجوریه و من اعتراضی ندارم چون بلاخره شخصیتی نیستم که بخوام براش تصمیم بگیرم که اینجوری باشه یا نباشه. موقت هم اونجور که من می‌خوام باشه بعد تموم شدن این اتفاقات همه چی برمیگرده سر جای خودش. پس همین خودش بمونه بهتره!
  3. #پارت_چهاردهم سه چهار روزی می‌گذشت نفس ساکت تر شده بود، صبح، زودتر از معمول آغاز شد و حتی روز هم سعی می‌کرد شبیه عادی‌بودن باشد. جاوید، فرهاد و اصلان بی‌حرف سوار شدند. هیچ‌کدام چیزی نگفتند؛ انگار هر کلمه می‌توانست چیزی را زودتر از موعد فرو بریزد، در محضر صداها کوتاه و رسمی بود نام‌ها خوانده شد، سندها جابه‌جا شدند، امضاها و مهر ها روی کاغذ نشستند، خانه‌ها، شرکت، زمین‌ها. همه‌چیز دقی و تمیز و بی‌احساس منتقل شد. فرهاد قلم را که زمین گذاشت، دستش لرزید اما نه از تردید، از فهمِ اینکه بعضی بدهی‌ها فقط عدد نیستند! سلین دقیق و بی‌صدا وارد خانه شد و پشت سرش چیمن وارد می‌شود. باید نقش کسانی را بازی می‌کردند که از هیچی خبر نداشتند و پسرشان از همان اول او را دیده بود و پسندیده بود و حالا قصد ازدواج داشت و عجله داشت، دریا و نفس با آنها روبوسی می‌کنند و تعارفات ایرانی وارشان را نثار همدیگر میکنند، نگاهش کوتاه روی صورت‌ها لغزید؛ مکثی نامحسوس روی چهره ی عمه سلین کرد و بعد لبخندی محو زد، عمه سلین با بی حواسی به ایرانی گفت: ببخشید که مزاحم شدیم،. میدونیم خیلی زوده ولی خب آقا پسرما هم عجله داره برای بردن عروسش! نفس پوزخندی زد به ساده لوحی آنها. دریا خانم اما انگار یادش رفته باشد داستان از چه قرار است با خنده ای گفت: خیلی هم عالی فکر کنم بهتره منو شما خودمون بشینیم درباره این موضوع صحبت کنیم و بعد خود بچه ها. صدایش نرم بود نفس دهان باز کرد چیزی بگوید، اما هنوز کلمه‌ای شکل نگرفته بود که دریا خانم برایش پشت چشمی نازک می‌کند، دیشب به اتاق او رفته بود و با همدیگر صحبت کردند دریا خانم می‌گفت مردها به مرور جذب می‌شوند و نفس با پوزخند جوابش را اینگونه داد که مردها شبیه همدیگر نیستند مخصوصاً جاوید با حضور ناگهانی اش در زندگیشان که شبیه هیچ مردی نیست و قراری هم نیست بیوفتد چون جاوید فقط یک موقعیت موقت برای رهایی از امیرپاشا می‌باشد و بعد تمام شدن مدت قرارشان همه چیز باطل می‌شود و به هیچ وجه نمی‌تواند خود را عاشق و شیفته ی جاوید ببیند! دریا خانم هم خنده ای تحویلش داد و گفت که هرچیز ناممکنی ممکن می‌شود و این را به وقتش میفهمد. دریا خانم از همان نگاه های کوتاهِ همیشگی‌اش به نفس انداخت که می‌گفت: هیچی نگو و ساکت باش. خدمتکارها همزمان که از آنها پذیرایی می‌کردند درمورد مراسم و تشریفات صحبت میکردند: دریا خانم: - نظر من اینه که مراسم باید ساده باشه. جمع‌وجور. بی‌حاشیه. این روزا حاشیه زود بزرگ می‌شه. عمه سلین لبخند زد گفت: البته هر خانواده‌ای سبک خودش رو داره. دریا خانم با اشتیاق شروع به توضیح برنامه‌ها کرد. سلین گوش می‌داد، گاهی سر تکان می‌داد، گاهی فقط نگاه می‌کرد. گاهی نظر میداد، نه تأیید کامل، نه مخالفت. چیمن تمام مدت حواسش به نگاه غمگین و بی شوق نفس بود، از همان آن شب مهمانی به دلش نشسته بود و دوست داشت بیشتر با او آشنا و دوست شود و از نظرش اگر بخواهند دوست شوند دوستان خوبی هستند! وقتی نفس خواست نظر بدهد، سلین خیلی آرام گفت: عزیزم، تو الان استرس داری این چیزا رو بزرگترا جمع می‌کنن. حرفش با تحقیر نبود، با مهربانی گفت فقط برای بستن راه! عمه سلین گفت: خب من چندتا اصلاح کوچیک تو ذهنم دارم، مکانش همین‌جا باشه بهتره چون باغ تون هم ماشاالله بزرگ هست میدیم دیزاینر با مدیریت و ایده های خودشون تزیینات انجام بدن. دریا خانم لبخند زد و نفس فقط نگاه کرد موقع اتمام حرف هایشان بلند شدند بروند که دریا گفت: برای ناهار بمونید پیشمون، فرهاد امروز نمیاد خونه مام تنهاییم بمونید خوشحال میشیم. عمه سلین مردد چیمن را نگاه می‌کند اما چیمن که شانه ای بالا می اندازد عمه سلین میگوید: زحمت نمیدیم میریم خونه مون اصلا و جاوید برای ناهار میرن خونه. دریا انگاری از جاوید خوشش می‌آمد که گفت: خب بگید بیان ناهار اینجا بچه ها هم باهم درمورد مراسم شون حرف می‌زنند. هوا برای نفس هنوز سنگین و نفس همان‌جا فهمیده بود که این زن اگر بخواهد، می‌تواند بدون بالا بردن صدا، بدون یک کلمه‌ی تند، کل یک خانه را در سکوت نگه دارد. در رودروایسی با آنها گیر کرده بودند و در آخر قبول کردند به پذیرایی که برگشتند نفس با ببخشیدی از آنها جدا می‌شود و پله های طبقه ی بالا را طی می‌کند به در اتاق که می‌رسد باز می‌کند و خود را پرت می‌کند داخل اتاق. تا در بسته شد، ایستاد نه حرکت کرد، نه نشست. انگار بدنش نمی‌دانست چه کند. دست‌هایش را باز و بسته کرد. یک‌بار، دوبار، سه بار. این کار را بی‌صدا و گیج شده انجام می‌داد هوای خانه سنگین‌تر از قبل شده بود؛ چند قدم به سمت پنجره رفت، بعد ایستاد. برگشت . دوباره رفت نگاهش سقف اتاق را نشانه گرفت، کوتاه‌تر از آن بود که این همه آشفتگی را جا بدهد! گفت: «من چرا هیچی نگفتم؟» صدا از گلویش درنیامد، فقط توی سرش پیچید نفسش بالا نمی‌آمد دست برد به یقه‌اش، دکمه را باز کرد؛ اما فایده نداشت انگار چیزی نامرئی دور سینه‌اش سفت شده بود پایین تختش ننشست؛ افتاد! آرنجش به دسته خورد، درد گرفت، اما حتی اخم هم نکرد. دردِ بدن به چشمش نمی‌آمد چشم‌هایش خیره ماند به نقطه‌ای نامعلوم لب‌هایش را به هم فشرد دندان‌هایش قفل شد. آنها موقع صحبت نه فریاد زده بودند و نه توهین کرده بودند؛ اما نفس حس می‌کرد چیزی از او آرام و بی‌اجازه کم شده است، دستش لرزید لیوان کنار دستش را گرفت، نگه داشت و جرعه ای خورد. روی زمین کنارش کوبید، چشم‌هایش خیس شد، اما اشک نیامد گریه هم انگار به اجازه نیاز داشت؛ با خودش فکر کرد: او قرار بود شش ماه باشه، فقط شش ماه. اما چرا همین حالا حس می‌کرد وسط چیزی افتاده که از اول، مال او نبوده؟ سرش را عقب برد و به لبه ی تخت تکیه داد، سقف را نگاه کرد و برای اولین بار، نه از عقد، نه از جاوید، بلکه از این سکوتِ مرتب، ترسیده بود!
  4. #پارت_سیزدهم دو روز اول در سکوت گذشت، سکوتی که همه را درگیر کرده بود. نه نفس حرف میزد نه مادرش و نه فرهاد! خدمتکارها هم همین. تنها زمانی که صدایشان را می‌شد شنید وقت صبحانه ناهار و شام بود. روز سوم نفس و مادرش با همدیگر صحبت کردند نفس از ذهن خسته اش و تصمیم گیری و کارهای بی فکر پدرش گله کرد و شب را با گریه روی پای مادرش به خواب رفت. روز چهارم شد و فرهاد هنوز در فکر بود به شرکت نمی‌رفت نفس می‌رفت شرکت و کارها را زیر نظر داشت آخر شب که به خانه رسید بیهوش با لباس های میان تنش به خواب رفت. شبِ آخرِ مهلت رسید، خانه زودتر از همیشه ساکت شده بود. نه از آن سکوت‌های آرام؛ از آن‌هایی که پر از فکرند. فرهاد پشت میز کارش نشسته بود پرونده‌ها باز اما نگاهش روی هیچ‌کدامشان نمی‌ماند. دریا روبه‌رویش، فنجان چای سردشده را میان دست‌ها گرفته بود آهسته گفت: می‌دونی چند روزه تو فکری؟ تو که تصمیمات یهویی بود از کی تا حالا انقدر تو فکر رفتی؟ فرهاد نگاهش را بالا آورد. چشم‌هایش خسته بود، بلاخره حماقت که شاخ و دم ندارد، فقط چهره دارد! فرهاد: - از وقتی فهمیدم هر راهی رو برم، یه جا می‌شکنه. دریا مکث کرد: - رد کنی، امیرپاشا ول نمی‌کنه. پول بدهی هم که معلوم نیست تمومش کنه. فرهاد لبخند تلخی زد: — دقیقاً. هر تصمیمی، یه جور باختنه. دریا آرام گفت: ولی یکی از این باخت‌ها، نفس رو تنها نمی‌ذاره. فرهاد سرش را پایین انداخت: - می‌دونی بدیش چیه؟ من اون پسر رو می‌شناسم. جاوید اهل معامله روی احساس نیست. اگه وارد این بازی شده، یا خیلی مطمئنه… یا خیلی خطرناکه. دریا گفت: و امیرپاشا؟ اون خطرناکه بدون هیچ منطقی. فرهاد نفس عمیقی کشید. - اگه قبول کنم، جنگ امیرپاشا با ما علنی می‌شه. اگه قبول کنم، جنگ می‌ره زیر پوست زندگی دخترم. دریا آرام گفت: ولی اون شیش ماه… هرچند که خودش خواسته بازم برای یه زن سخته. فرهاد سرش را تکان داد، تصمیم گرفته شده بود: - فردا بهش می‌گم. جاوید همان‌طور ایستاده بود که همیشه می‌ایستاد؛ صاف، بی‌حرکت، بدون عجله. نفس پشت در اتاق پدرش ایستاده بود با اتمام جمله ی آخر پدزش به تندی به اتاقش رفت و در را محکم بست صدای بلندی که داد او را یک متر از جا پراند، چانه اش و لبانش از بغض جمع شد دستانش را مشت کرد و نفس تندی کشید و زیر لب گفت: لعنت بهت امیر پاشا که از وقتی پات به زندگی ما باز شد فقط بدبخت مون کردی! قطره اشکی از گوشه ی چشمش میچکد و آه عمیقی از گلویش بیرون می‌آید. فردا صبح فرهاد به جاوید زنگ زد و برای بعد از ظهر وقت گذاشت، نفس هم خانه نبود آن زمان و خوب بود! تقریباً طرف ساعت های سه بعدی از ظهر بود که جاوید و اصلان به خانه ی آنها رفتند و روبه‌رویش نشستند: - فکر کردم. جاوید چیزی نگفت بنابر‌این فرهاد ادامه داد: - قبول می‌کنم. با همون شرطه شیش ماه. جاوید سرش را کمی پایین آورد. - متشکرم که عجله نکردید. فرهاد مستقیم گفت: اما حواست باشه کسی نباید از دلیل این موضوع خبردار بشه، امیرپاشا رو هم میگیم پول بدهکاری هاش آماده شده و براش میزنم. جاوید سری تکان داد گفت: اوکی، مشکلی نیست. بعد از پذیرایی شدنشان از عمارت بیرون رفتند، وارد خانه خودشان که شدند خانه در تاریکیِ نیمه‌شب، آرام‌تر از حد معمول به نظر می‌رسید؛ آرامشی که بیشتر شبیه احتیاط بود تا آسودگی. جاوید و اصلان تقریباً هم‌زمان وارد شدند که عمه از آشپزخانه بیرون آمد نگاهش روی صورت هر دو چرخید. - تموم شد؟ جاوید مکث کوتاهی کرد. بعد آرام گفت: تصمیم گرفته شد. اصلان نفسش را بیرون داد: قبول کردن. عمه دستش را به لبه‌ی در گرفت: چی رو؟ جاوید مستقیم گفت: - عقد. با شرط شیش ماه. سکوتی کوتاه افتاد. نه از جنس شوک؛ از جنس فهمیدن. چیمن که تا آن لحظه ساکت کنار دیوار ایستاده بود، ناگهان جلو آمد. - چی؟! شیش ماه؟! شما دوتا دارین چی می‌گین؟! اصلان گفت: - چیمن، آروم‌تر... اما چیمن حرفش را برید: - نه! آروم نمی‌شم! شماها بدون این‌که فکر کنین درباره‌ی زندگی یه دختر تصمیم می‌گیرین؟! اون بیچاره چه گناهی کرده باباش اونجوریه که الان بشه پاسوزش؟! نگاهش را کوبید سمت جاوید: - تو اصلاً کی هستی که شرط بذاری؟! با پول اومدی بگی عقد، بعدشم خداحافظ؟! جاوید تو نمیتونی اون دختر رو به زور پای سفره عقد بنشونی. عمه سلین سرش را تکان داد گفت: منم با چیمن موافقم جاوید، من همون شب دیدم اون دختر با پدرش فرق داره سادگی نگاهش سادگی کلامش، نباید نفس رو وارد بازیت میکردی. منم مثل تو از فرهاد دل خوشی ندارم برادر و سرپناهم و ازم گرفت احساس منم بیشتر از تو نباشه کمتر نیست ولی این راهش نیست. جاوید تکان نخورد نگاهش تیره شد: - من شرطم و مثل یک راه گذاشتم، میتونستن قبول نکنند و وارد بازی با من نشن تا من یه جور دیگه وارد بشم اما حالا که شدن دیگه پا پس کشیدنش محاله، هر سه تا تون بدونین من تا نابودی فرهاد و نبینم نه خودم آروم میشم نه قلبم نه اون مهرابی که سالهاست دفنش کردم! چیمن خندید؛ خنده‌ای تلخ و عصبی: - باشه انتقامت و بگیر ولی با این راه؟! این راه نیست، بن‌بسته! تو داری از نفس یه سپر می‌سازی که خودت راحت‌تر بجنگی! عمه با صدایی لرزان گفت: - چیمن… اما چیمن عقب نکشید: - نه مامان، نباید با نفس بازی میکردین، شما با پدرش دشمنی دارید با خودش ندارید که! میدونین بفهمه همه ش بازی بوده برا زمین خوردن خانواده ش چه بلایی سرش میاد؟ از چند روز پیش که جاوید گفت نقشه داره صدتا نقشه خودم تو ذهنم ریختم تا ببینم چیکار میخواد بکنه این کار رو هم احتمال دادم خودم و گذاشتم جای نفس اگر روزی همه تون رو به روی نفس وایستید من پشت نفس وامیستم، چیزی از کارتون جلوش نمی‌گم ها دهنم قرصه به شماها هم وفادارم ولی چون همه‌تون دارین طوری رفتار می‌کنین که انگار نفس یه عدد وسط معادله‌ست که یکی بدهی داره، یکی تهدید، یکی نقشه می‌کشه براش درد داره و من این درد و میفهمم چون منم دخترم نمی‌تونم تحمل کنم. هیچ‌کس از اون نپرسیده که تو چی؟! کی پرسید خودش چی می‌خواد؟! جاوید آرام با همان اخم شدیدش گفت: - من پرسیدم چیمن! چیمن سریع برگشت سمتش: - و جوابش چی بود؟ ترس؟ یا این‌که بین تو و امیرپاشا گیر کرده و باید تو رو انتخاب کنه؟ اصلان جلو آمد: - چیمن، انصاف داشته باش… حرفش را قطع کرد: - انصاف؟! انصاف اینه که یه دختر رو بندازی وسط دو تا مرد که هر دوشون دارن تصمیم می‌گیرن به جاش؟! جاوید برای اولین بار کمی صداش پایین‌تر آمد: - اگه این راه نبود، امیرپاشا فردا با بدتر از این برمی‌گشت برنامه های منم بهم میخورد! چیمن با بغض گفت: - پس حالا چی؟ قراره هر کی زورش بیشتره، برنده باشه؟ چند ثانیه سکوت افتاد که عمه سلین آرام نشست: - نفس خودش قبول کرده؟ جاوید مکث کرد. - آره. چیمن با صدایی که می‌لرزید گفت: - قبول کردن چیزی از سر ناچاری، انتخاب نیست آقای مهراب تهرانی! خانه دوباره ساکت شد. اما این‌بار، سکوت پر از خط‌کشی بود؛ حد و مرزهایی که تازه کشیده می‌شدند، و جاوید خوب می‌دانست: قبول شدن این تصمیم، به‌معنای پذیرفته شدنِ اجباری خودش بود اما هیچ اشکالی نداشت مقصدش معلوم بود، نابودی فرهاد و زندگی آتیش گرفته‌ش رو ببینه!
  5. #پارت_دوازده فرهاد سکوتی کرده بود، نمی‌دانست چه کند، اگر امیرپاشا را قبول کند می‌دانست هرچقدر هم که آزاد شود به زندانی شدن دخترش نمی‌ارزد و بهتر از هرکسی رزومه ی درخشان امیرپاشا را میدانست، اما این را هم میداند که اگر جاوید را قبول کند او می‌شود آقا بالاسر خانه ی آنها و از عرش به فرش می‌نشینند اما دخترش در امان است! به سمت جاوید برگشت، ولوم صدایش خسته‌ بود: - من، برای فکر به این پیشنهادت وقت می‌خوام. باید فکر کنم. نه به پولش، به بهایش. جاوید سر تکان داد چانه و ابرویی بالا داد و با تکان خفیفی که به سرش داد گفت: حقته. فرهاد: - پنج روز وقت می‌خوام. - خوبه، منطقیه! جاوید برگشت سمت در، نه عجله داشت و نه مکث اضافه ای در کارهایش بود، آنقدری از کارهایش مطمئن بود که از تمام رفتارش مشخص بود! نفس تا آن لحظه تکان نخورده بود اما وقتی جاوید پا گذاشت توی حیاط دیگر نتوانست دنبالش رفت. نفس: - جاوید! نایستاد و راهش را ادامه داد که نفس پاتند کرد دو قدم مانده بود که به او برسد همزمان دستش را جلو می‌برد که بازویش را بگیرد توقع نداش که او ناگهانی بایستد و نفس، که انتظار این توقف را نداشت با قفسه‌ی سینه‌اش برخورد کرد چند قدم کوچک عقب پرت شد: - هی بچه جون حواست کجاست؟ جاوید سریع دستش را گرفت: - خوبی؟ نفس، نفس‌زنان بدون توجه به او گفت: - تو… تو حق نداشتی منو بکشی وسط این داستان. جاوید دستش را رها کرد حوصله نداشت یکه به دو کند با او، یک قدم عقب رفت و گفت: - من نکشیدمت. بودی! نفس را میان دندان های قرار گرفته روی همدیگر گفت: - با شرط! با معامله! با این‌که من بشم بندِ آخرِ بدهیِ بابام! صداش می‌لرزید: - تو فکر کردی این کار درسته؟ جاوید نگاهش کرد، همان نگاه مستقیم، بی‌فرار و نافذ: - تنها راهه! جاوید نفس عمیقی کشید: - اگه قبولش نداری، برو با امیرپاشا ازدواج کن. این جمله مثل سیلی خورد توی صورت نفس. چشمانش گرد شد گفت: - چی؟ جاوید پوزخند همیشگیش برگشت، تلخ‌تر از قبل. - خب؟ چیشد؟ نظرت چیه؟ نفس ساکت ماند. خیلی بیشتر از حد لازم و همین سکوت همه‌چیز را گفت جاوید ابرو بالا انداخت گفت: - دیدی؟ همین دو دلی یعنی هیچ‌کدوم از انتخاب‌ها سالم نیست! نفس با صدای آهسته گفت: - اگه… فقط اگه… من قبول کنم… جاوید ادامه داد: - فقط شیش ماه. عقد. نه بیشتر. بعدش از هم جدا می‌شیم. نفس نگاهش را تیزتر کرد: - شرط می‌ذاری؟ - دارم حد می‌ذارم. برای خودم. چند ثانیه گذشت، باد آرامی برگ‌ها را تکان داد، جاوید نگاهش را میان حیاط بزرگ عمارت و درخت های سر به فلک کشیده داد و گفت: - شیش ماه. بعدش هر دو آزاد. نفس سر تکان داد و جاوید ادامه داد: بدون احساس. بدون طلب. نفس: - آها! بعد آرام اضافه کرد: - ولی قبول. شیش ماه. انگار تازه از زیر آب بالا آمده باشد و در آن ظهر خنک فروردین ماه قول دادند که بعد شش ماه جدا بشوند، با توافق هردو! میان خستگی، خشونت، و تصمیمی که هنوز درد داشت، پیمانی بسته شد که قرار بود هیچ‌چیز را ساده‌تر نکند!
  6. https://forum.98ia.net/topic/5501-رمان-نفس-در-سایه‌ی-مهراب-ستایش-خطیبی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  7. #پارت_یازدهم خانه بوی چای تازه دم سلین خانم را می‌داد. فرهاد کنار پنجره ایستاده بود و با تلفن حرف می‌زد؛ از قیمت آهن می‌گفت و زمان تحویل. وقتی تماس را قطع کرد، نفس همان‌جا بود، تکیه داده به چهارچوب در. فرهاد با دیدنش لبخند زد: - اومدی؟ رنگت پریده، چیزی شده؟ نفس شانه بالا انداخت: - شاید چون خسته‌ام. فرهاد به پشت برگشت: - چای می‌خوری؟ نفس سری به نشانه ی نفی تکان داد. نشست، اما بی‌قرار. انگشت‌هایش درهم پیچید که فرهاد با نگاه مشکوکی پرسید: - چیزی شده؟ نفس گفت: - بابا آقای تهرانی امروز اومدن شرکت. فرهاد بی‌حواس پرسید: - کی؟ - جاوید، جاوید تهرانی. فرهاد مکث کرد، بعد لبخندش پررنگ‌تر شد: - جاوید؟ متعجب اما خوشحال ادامه داد: - خب چی گفت؟ نفس نگاهش را از روی میز برنداشت: - نمی‌دونم گفت با خودتون کار داره. فرهاد بدون هیچ خیالی: - حتماً برای همون پروژه‌ست. اتفاقاً می‌خواستم دوباره ببینمش، سر یه ساخت‌وساز نیمه‌کاره حرف دارم باهاش. نفس چیزی نگفت، فرهاد ادامه داد: - آدم حسابیه و کار بلده از اونایی که قبل حرف زدن فکر می‌کنن. نفس لبش را گزید: - گفت می‌خواد با خودت صحبت کنه. فرهاد با رضایت سر تکان داد: - خیلی هم خوب، حتماً بحث همکاریه. شاید طرح جدید داره، یا سرمایه‌گذار پیدا کرده. نفس آرام گفت: - من دقیق نمی‌دونم بابت چی فقط گفت باید شما رو ببینه. فرهاد لحظه‌ای مکث کرد، اما زود بی‌خیال شد: - مهم نیست، وقتی آدم کار داشته باشه، خودش می‌گه. نفس نگاهش کرد. همون اطمینانِ ساده‌ای که دلش را هم آرام می‌کرد، هم می‌ترساندش. - گفت هر وقت تو بگی میاد. فرهاد لبخند زد. - فردا صبح بیاد خونه بهش پیام میدم. نفس چیزی نگفت. فقط سر تکان داد. و در دلش گذشت: کاش واقعاً خبر خوب باشد! شب نفس با دلشوره و نگرانی به صبح می‌رسد بعد انجام کارهایش در سرویس، لباس خوابش را با یک دامن چرم و پیرهن دخترانه دکمه دار آبی کاربنی عوض می‌کند. بوت پاشنه پنج سانتی مشکی اش را پایش می‌کند کمی هم از ریمل و رژ رنگ نودش میزند. موهایش را بالای سرش می‌بندد و سفت می‌کند از اتاق بیرون می‌رود و فرهاد را روبه‌روی جاوید دید که ایستاده بود.با دیدن امیرپاشا که کمی آن‌طرف‌تر، کنار مبل، نشسته و با ظاهری آرام، اما نگاهش تیز و هوشیار شوکه می‌شود، او آنجا چکار می‌کند؟ از کی اینجا است؟ نباید جاوید را می‌دید، پدرش نباید جلوی او با جاوید حرف بزند. نفس کنار میز ایستاد و گفت: سلام. هر سه سرشان را به سمت او گرداند نگاه نافذ جاوید هیچ چیزی را نشان نمی‌داد اما نگاه خریدارانه ی امیرپاشا زیادی نشان می‌داد جاوید بعد سلام با او نگاهش را به سمت امیرپاشا گرداند با دیدن چشمان برق زده و نگاه خریدارانه اش پوزخندی میزند و به فرهاد نگاه می‌کند. امیرپاشا رو به فرهاد می‌کند و می‌گوید: خب آقا فرهاد انگاری مهمان دارید من میرم راجع بهش فکر کن. بعد از رفتن امیرپاشا، جاوید مستقیم و بی‌مقدمه گفت: - من حاضرم تمام بدهی رو تسویه کنم. سکوت، نفس حس کرد اشتباه شنیده است با چشمانی ریز شده سرش را کمی بالا آورد، فرهاد شوکه پلک زد: - تمام؟ جاوید ادامه داد: - بدون قسط و بدون تعویق. همه‌ی عددی که بین شماست و من میدم. امیرپاشا لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه اندازه‌گیری بود. - بعد اونوقت شما همچین کاری رو بدون عوض دادن چیزی انجام میدین؟ جاوید نگاهش را تیز به دریا خانم انداخت: - در عوضش امیرپاشا کنار می‌کشه. فرهاد خندید، کوتاه گفت: - این تصمیم با من نیست آقای تهرانی. جاوید آرام گفت: - هست. وقتی پول کامل روی میز باشه. جاوید سرش را کمی بالا گرفت: - من بدهی شما رو می‌دم. در عوض، خونه و شرکت به نام من منتقل می‌شه و امیرپاشا عقب می‌کشه! نفس نفسش برید و زیر لب زمزمه وارد گفت: - چی؟! فرهاد با دیدن جدیت جاوید خشکش زد: - جاوید… این موضوع شوخی بردار نیست. جاوید حتی ذره‌ای عقب ننشست، گفت: شوخی نمی‌کنم. این‌بار هرسه کاملاً جا خوردند. فرهاد تکیه‌اش را از مبل گرفت: - جالبه، خیلی جالبه. ولی این معامله یه طرفِ دیگه هم نباید داش... جاوید بدون مکث کردن ادامه داد: - داره. نگاهش آرام چرخید سمت نفس، نفس انگار فهمید، قبل از این‌که بشنود: - نفس… اسمش که گفته شد، فضا شکست و جاوید ادامه داد: - به عقد من درمیاد. شیش ماه! سکوت کل سالن را گرفت. نه از آن سکوت‌های سنگین؛ از آن سکوت‌هایی که هوا را می‌بُرند. فرهاد رنگ از صورتش پرید: - چی گفتی؟ نفس یک قدم عقب رفت و زمزمه وار گفت: - نه… نه… این امکان نداره. این آدم برای اولین بار، همه را کاملاً شوکه بود. لبخند دریا خانم افتاده بود: - تو… تو داری چی می‌گی جاوید؟ جاوید نگاهش را از نفس نگرفت: - عقد شیش ماهه بین منو نفس و دریافت خونه و شرکت. فرهاد صداش لرزید: - تو نمیتونی اسم دختر منو بیاری وسط بدهیِ من! جاوید آرام، اما قاطع گفت: - چطور برای امیرپاشا شرط حقی بود؟ فرهاد بلند شد، چهره‌اش سخت، صدایش پایین: - مهندس تهرانی، شرطه یا باج؟ به نظر میاد ما الان تماشاگر شدیم. نفس نفسش بالا نمی‌آمد زیر لب گفت: - تو نمی‌تونی درباره‌ی من تصمیم بگیری. جاوید برای اولین بار لحنش نرم شد؛ اما خطرناک‌تر: - تصمیمی نگرفتم. پیشنهاده. بعد رو به فرهاد: - شما می‌تونید ردش کنید اون‌وقت من هم کنار می‌کشم و شما میمونین و ازدواج امیرپاشا و نفس، که خودتون بهتر از من می‌دونین که آدمی مثل امیرپاشا دختر تون و فقط بخاطر اینکه همسرش بشه نمی‌خواد! نگاه‌ها به فرهاد دوخته شد، حالا فرهاد بین سه چیز گیر کرده بود: یک دخترش، دو گذشته‌اش، و سه، مردی که روبه‌رویش ایستاده بود!
  8. #پارت_نهم نفس دستش را روی صورتش کشید. خستگی دیگر چیزی نبود که بتوان پنهانش کرد؛ از همان‌هایی بود که از زیر پوست بالا می‌زد: - هیچکس نمیدونه چه منجلاب اجباری هستم، هیچکس نمیدونه. صداش بالا نرفت، اما تیزیِ خسته‌ای داشت. - من از وقتی دوباره اومدم خونه صبح تا شب دارم عدد جمع می‌کنم، تماس می‌گیرم، جلسه می‌ذارم، دنبال امضا می‌دوم، اونم فقط برای اینکه اون‌که یه نفر از زندگیم بیرون بمونه. میچرخد سمتش: — من دارم می‌دوم پول جور کنم… برای امیرپاشا، برای این‌که ولم کنه، ولی نمیشه نشد هیچی. جاوید تکان نخورد. فقط یک‌بار پلک زد؛ همان یک بار. - باج! نفس خندید؛ خنده‌ای کوتاه و عصبی: - اسمشو هر چی می‌خوای بذار آقای تهرانی. اما من اسمش رو گذاشتم «آزادی». جاوید ایستاد و چند قدم جلو آمد. این‌بار خود نفس فاصله را کم کرد: - و تو الان اومدی وسط این همه فشار، می‌خوای چی بگی؟ این‌که آروم باش؟ یا این‌که می‌گذره؟ جاوید بعد از مکثی کوتاه گفت: - اومدم بگم این راهی که داری می‌ری، آخرش تو رو خالی‌تر تحویلت می‌ده. نفس برگشت پشت میز، دستش را محکم روی سطح چوبی گذاشت. - یا باید پول جور کنم که انقدر زیاده که نمی‌تونم جور کنم، یا اینکه زنش بشم و من جز اینا راه دیگه‌ای ندارم! جاوید دست هایش را میان جیب های شلوارش برد: - داری، ولی تنهایی نه. نفس سریع سرش را بالا آورد: - من کمکی ازت نمی‌خوام. جاوید این‌بار صداش را پایین آورد؛ جدی‌تر، سنگین‌تر: - نگفتم کمک، گفتم راه. نفس مکث کرد. - یعنی چی؟ جاوید چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت: - اونش و تو کار نداشته باش فقط باید با بابات صحبت کنم. نفس سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد: - نه، من هیچ‌کس دیگه‌ای رو وسط نمی‌کشم. این مال خانواده‌ی منه. جاوید نگاهش را از او نگرفت. - دقیقاً چون مال خانواده‌ته، باید خانواده‌ت بدونه. که بزرگترت هم پدرته! اسم «خانواده» مثل ضربه‌ای در هوا معلق ماند. — آقا فرهاد باید بدونه. اخم نفس عمیق شد، لرزش خفیفی به صداش افتاد: نمیتونم قبول کنم. جاوید آرام گفت: - واقعیت ماجرا اینه که تو نمیتونی تنهایی از پسش بر بیای! نفس نشست. ناگهانی. انگار پاهایش دیگر نگهش نداشتند. - اگه نشه... نمی‌خوام. سکوت. نفس ادامه داد: - اگه این باج دیده بشه براش بفهمه من دارم باج می‌دم، می‌شکنه. جاوید بعد از مکثی سنگین گفت: - اگه نفهمه، تو می‌شی اونی که می‌شکنه. نفس چشم‌هایش را بست چند ثانیه وقتی باز کرد نگاهش خسته بود؛ نه عصبانی، نه جنگی. - فرض کنیم… فقط فرض، تو بخوای وارد بشی. جاوید منتظر ماند. - آخرش چی؟ جاوید سرش را کمی پایین آورد: - آخرش و به وقتش باهم صحبت میکنیم. نفس آه کشید. - ولی بدون که اگه این حرف زدن اوضاع رو بدتر کنه، من اولین کسی‌ام که جلوت می‌ایستم. جاوید گفت: — طبیعیه. سکوت افتاد، نه آرامش‌بخش، نه تهدیدآمیز. سکوتِ شروعِ یک مسیر تازه؛ مسیرى که هیچ‌کدامشان هنوز نمی‌دانستند تا کجا قرار است آن‌ها را ببرد.
  9. #پارت_هشتم حضورش برنامه‌ریزی‌شده نبود… برای نفس. نفس چند ساعتی بود که پشت میزش نشسته بود. پرونده‌ها و نقشه‌ها جلوش باز، اما نگاهش روی کاغذها نمی‌نشست. ذهنش مدام برمی‌گشت به صدای امیرپاشا، به سه هفته، به تهدیدی که نرم گفته شده بود اما جای کبودیش معلوم بود. درِ اتاق بی‌مقدمه باز شد؛ نه ضربه‌ای، نه اعلامی. برای اعتراض سرش را بالا آورد، اما حرف در دهانش ماند. - جاوید؟! اینجا چیکار می‌کرد؟ جاوید ایستاده بود توی چارچوب در، استایلش پیراهن دکمه‌دار سرمه‌ای، شلوار مشکی و کت چرم تیره. چهره‌اش آرام بود، همان خونسردی‌ای که انگار با خودش می‌آورد و فضا را منظم می‌کرد. نه عجله داشت، نه توضیح اضافه. نفس ناخودآگاه صاف نشست. - شما… اینجا؟ جاوید در را بی‌صدا بست، چند قدم جلو آمد، اما نزدیک نشد. - داشتم از خیابون کوچه‌ی شرکت شما رد می‌شدم، گفتم به پدرتون یه سر بزنم. اما منشی گفت شما امروز به جای پدرتون اومدین. نفس ابروهایش را کمی بالا برد: - که اینطور! - پهلوت چطوره؟ مکث کوتاهی افتاد. - درد می‌کنه و خب، مسکن و این چیزها می‌خورم. جاوید حرفش را قطع نکرد، فقط سرش را کمی تکان داد. - اتفاقی افتاده؟ نفس لبخند نزد، اما دست‌هایش روی میز شل شد. - شما عادت دارید یهو وارد زندگی آدم‌ها بشید؟ جاوید نگاهش کرد. نگاهی مستقیم، بدون عقب‌نشینی. - فقط وقتی احساس کنم یکی دیگه داره به زور واردش می‌شه. نفس فقط نگاهش کرد. اسم نیاورده بود، اما هر دو می‌دانستند منظور کیست. - اگه امیرپاشا دوباره پیداش شد… نفس جمله را کامل کرد: - پیداش شد. جاوید گفت: - خب، خارج از تصور نبود. می‌دونستم میاد سر وقتت! این «می‌دونم» بیشتر از حد معمول سنگین بود. اون کی بود که همه چیز را خبر داشت؟ نفس آهسته گفت: - اومد صبح شرکت، گفت سه هفته بهم مهلت می‌ده تا دوباره تایید برای عروسی رو بدم. جاوید جلوتر آمد، این‌بار نزدیک‌تر، اما هنوز فاصله داشت؛ از اون فاصله‌هایی که احترام است، نه ترس. - بعضی آدما عقب نمی‌کشن، مگر این‌که احساس کنن دیگه تنها طرف مقابلشون نیست. اونجاست که حس رقابت می‌گیرن و برای به دست آوردن هدف، هر کاری می‌کنن. نفس به او نگاه کرد، طولانی و دقیق. برای اولین بار بعد از چند روز، نفس راحت‌تری کشید. در آن اتاق، بین میز کار و پنجره‌ای که شهر را نشان می‌داد، حضور ناگهانی جاوید نه مثل تهدید، نه مثل وعده، بلکه مثل یک اتفاق برگشت‌ناپذیر جا افتاد.
  10. #پارت_هفتم نفس بعد از مهمونی، آرام و ساکت‌تر شده بود؛ آن سکوتی که وقتی آدم چیزی را می‌فهمد، ولی هنوز اسمش را نمی‌داند، می‌گیرد. دو روز بعد، صبح زود، هنوز کت چرم مشکی بلندش را کامل درنیاورده بود که در کوبیده شد. با «بفرمایید»یی که گفت، منشی وارد شد و با مکثی نامطمئن خبر داد: - خانم ساراچ اوغلو، آقای دمیر پشت در منتظر دیدن شما هستن! امیر پاشا؟ بدون وقت قبلی، بدون هماهنگی؟ انگار اسمش یک‌دفعه وزن گرفت توی مغزش؛ به اجبار اجازه‌ی ورود داد. وقتی وارد شد، فضا با او تغییر کرد. نفسش سنگین شد. از نظر نفس، امیر پاشا از آن آدم‌هایی بود که فقط با حضورشان، نظم اتاق را به هم می‌زنند و محض اعصاب خوردی زاده شده‌اند. امیر پاشا با تیپ اسپرت مشکی و کت تیره، نگاه حسابگر، و لبخندی که بیشتر هشدار بود، روبه‌روی نفس روی مبل چرمی نشست و گفت: - فکر نمی‌کردم بعد از اون شب، هنوز اجازه‌ی دیدار داشته باشم باهات! نفس لبخندی زد که لجش را دربیاورد: - آخه این دیدار از سر احترام نیست، از سر شفاف‌سازیه. امیر پاشا خندید؛ خنده‌ای کوتاه و سرد: - شفافیت یعنی پذیرفتن واقعیت، عزیزم. و واقعیت از نظر او یک چیز بیشتر نبود: «مراسمی که باید دوباره برگزار می‌شد!» نفس صاف نشست، بی‌لرزش گفت: - نامزدی تموم شده و تصمیم من عوض نمی‌شه. امیر پاشا دست به سینه شد و گفت: - تصمیم‌های تو، تا وقتی پای اسم‌ها و اعتبار من وسطه، شخصی نیست. با مکث ادامه داد: - آبروی خانواده، قراردادهای نانوشته، حرف‌هایی که گفته شده و دعوت‌هایی که رفته، همه‌شون هنوز پابرجان. نفس کمی ابرو درهم برد: - اسم هیچ‌کدوم از این‌ها دیگه روی زندگیم نیست. خون توی رگ‌های امیر پاشا جریان گرفت. اخم عمیقی نشست روی صورتش و تهدیدش نرم اما تیز بود: - ببین خانم نفس، فقط سه هفته وقت داری که یا مراسم دوباره برگزار می‌شه، یا خبرش طوری پخش می‌شه که دیگه جمع‌کردنش دست تو و بابات نباشه! سه هفته؟ نفس با خودش گفت. یا خودش تاریخ را اعلام می‌کنه، یا اون این کار را می‌کنه؟ اتاق برای چند ثانیه بیش از حد ساکت شد. نفس دست‌هایش کمی لرزید، اما صورتش نه. دست‌هایش را مشت کرد و فشار داد. مردک عوضی! نفس عمیق کشید؛ انگار تازه فهمیده بود این جنگ از چیزی که فکر می‌کرد، جدی‌تر است. همان موقع، گوشی‌اش لرزید. پیامی کوتاه: «حالت خوبه؟» از طرف دفنه بود. چند ثانیه به صفحه خیره ماند، سپس نوشت: «نه دفنه، امیرپاشا اینجا بود، تهدیدم کرده.» گوشی را کنار گذاشت و به پنجره نگاه کرد. هنوز نمی‌دانست چرا، اما حس می‌کرد چیزهای عجیب و خطرناکی در انتظارش هستند. و شاید یک غریبه‌ی تازه‌وارد، همین حالا، وسط خطرناک‌ترین بخش زندگیش حضور پیدا کرده بود؛ کسی که می‌توانست فرشته‌ی نجات یا فرشته‌ی نابودی‌اش باشد.
  11. #پارت_ششم سر میز، گفت‌وگوها آرام و عادی پیش می‌رفت؛ از آن حرف‌هایی که در ظاهر ساده‌اند، اما هر جمله‌شان در اصل سنجشی پنهان است. فرهاد اولین کسی بود که سر صحبت را باز کرد؛ با همان لحن صاحب‌خانه‌ای که دوست دارد بداند مهمانش دقیقاً با چه کسی طرف است: - به‌جز ساخت‌وساز، کار و بارتون چیه آقا جاوید؟ قاشق را کنار گذاشتم و صاف نشستم. جواب باید ساده می‌بود؛ بی‌اضافه، بی‌نقشه: - فعلاً تو حوزه‌ی ساخت‌وساز فعالم. بیشتر سرمایه‌گذاری و مدیریت پروژه. آینده رو نمی‌دونم. فرهاد سر تکان داد: - توی تهران؟ گفتم: - تا قبل از اومدنم اینجا، بیشتر تهران و اصفهان. چند سالی هم هم‌زمان خارج از کشور کار کردم… مثل اینجا و دبی. مکثی کردم و اضافه کردم: -اما الان ترجیح می‌دم متمرکز باشم؛ پروژه‌های محدود، ولی مطمئن. نفس بی‌صدا نگاهم می‌کرد؛ نه لبخندی، نه اخمی. دریاخانم با نگاهی دقیق پرسید: - این کار خانوادگیه یا شخصی؟ - شخصی. بعد از مکثی کوتاه گفتم: - از صفر شروع کردم. چیمن ناخودآگاه گفت: - و مسلماً کار از صفر همیشه سخته. نگاهش کردم و آرام جواب دادم: - ولی آدم رو می‌سازه. فرهاد لیوانش را برداشت: - پدرتون تهرانن؟ همان‌جا بود که باید مرز را می‌کشیدم: - پدر و مادرم چند سالیه که ما رو تنها گذاشتن. نه با لحن تلخ، نه نمایشی؛ یک واقعیت جمع‌وجور. فضا برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. فرهاد آرام گفت: -ببخشید، نمی‌خواستم وارد حریم شخصیتون بشم. سرم را کمی خم کردم: - اشکالی نداره. نفس نگاهش را از بشقابش برداشت: -پس شما و پدرم، قبلاً همدیگه رو می‌شناختید؟ لبخند زدم؛ همان لبخند امن: - نه. آشنایی من با ایشون تازه‌ست هرچند که از گوشه کنار اسم شون به گوشم خورده. فرهاد ادامه داد: - اما شما انقدر جوان، فعال و کاردرست هستین که با وجود سن کم‌تون، توی حوزه‌ی کاری ما اسم‌تون مطرحه. باعث خوشحالیمه که یه روزی با هم کار کنیم. مردکِ زبان‌بازِ پست! - بله. نفس گفت: - عجیبه… و بعد خودش توضیح داد: - پدرم معمولاً غریبه‌ها رو زود دعوت نمی‌کنه. نگاهم را کوتاه به سمتش بردم: - شاید بعضی اتفاق‌ها آدم‌ها رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه. چیزی نگفت، اما انگار پذیرفت. فرهاد با رضایت گفت: مردی که کارش مشخصه و زندگیش جمع‌وجوره، قابل اعتماده. فقط لبخند زدم؛ نه تأیید، نه انکار. همیشه از همین اعتماد بی‌جا ضربه می‌خورن. آن‌ها داشتند «جاوید» را می‌شناختند؛ مردی ساکت، مستقل و بی‌حاشیه. و من، بی‌آنکه اسمی از گذشته برده شود، مطمئن می‌شدم درِ این خانه برای ماندن، کاملاً باز شده است. ماشین که جلوی خانه ایستاد، هیچ‌کدام‌مان پیاده نشدیم؛ جز چیمن که بی‌صدا رفت داخل. انگار هر چهار نفرمان نیاز داشتیم چند ثانیه همان‌جا، در تاریکی، نفس بکشیم. اول اصلان سکوت را شکست: - خب… بعد پوزخند زد: - اعتراف می‌کنم، بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. عمه بلافاصله گفت: -بهتر؟ صداش پایین بود، اما لرزش داشت: -مهراب، تو رفتی وسط لونه‌ی گرگ. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. چراغ‌های خیابان از شیشه رد می‌شدند و می‌گذشتند: - نه عمه. این‌بار رفتم وسط چیزی که حقم بود. اول خودم پیاده شدم. بقیه هم دنبالم آمدند. عمه حتی کفش‌هایش را درنیاورد؛ مستقیم رفت سمت سالن، نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و نگاهم کرد. - نگاه فرهاد ولی… مکث کرد: یه لحظه فکر کردم شناختت. اصلان سریع گفت: منم همون لحظه رو دیدم، ولی رد شد. لبخند کوتاهی زدم: - رد شد، چون حافظه‌ش دیگه باهاش یار نیست. بعد جدی‌تر ادامه دادم: - و چون جاوید هیچ شباهتی به مهراب نداره. عمه آه کشید: - نفس چی؟ با شنیدن اسمش مکث کردم؛ نه از ترس، از دقت: - باهوشه و ساکت. از اون آدماست که اول نگاه می‌کنن، بعد تصمیم می‌گیرن. اصلان پرسید: -بهت شک کرد؟ گفتم: - نه. و بعد اضافه کردم: - ولی ساده هم نیست. عمه دستش را روی صورتش کشید: - مهراب، اگه یه روز بفهمه… میان حرفش پریدم: - هنوز وقتش نیست. سکوت افتاد. اصلان به دیوار تکیه داد: - نقشه‌ت چیه حالا؟ نگاهش کردم: -حالا؟ نفس عمیقی کشیدم: -حالا می‌ذارم خودشون منو بخوان. عمه ابرو بالا انداخت: -یعنی چی؟ اصلان: - یعنی جاوید باید کم‌کم بشه آدمِ مورد اعتمادشون؛ نه با زور، نه با عجله. بعد آرام‌تر گفتم: - وقتی اعتماد بیاد، حقیقت خودش راهشو باز می‌کنه. عمه نگاهم کرد؛ هم نگران، هم مغرور: - فقط یادت نره، اون پسربچه‌ای که همه‌چیزش رو از دست داد، هنوز یه‌جایی توی تو زنده‌ست. سرم را پایین انداختم: - می‌دونم عمه. و همان‌جا، در خانه‌ای که شاهد تمام سقوط‌ها و دوباره‌بلندشدن‌هایم بود، فهمیدم این بازی دیگر فقط بازی من نیست. عمه ادامه داد: - امشب یه چیزی فهمیدم؛ این‌که تنها بی‌گناه‌های بازی‌ای که فرهاد راه انداخته، دریا و نفسن. فکر می‌کردم دریا هم هم‌بازیشه، اما نبود. وقتی از نامزدی اجباری نفس و امیرپاشا گفت، درد و نفرت از چشماش معلوم بود. می‌گفت روز عروسی خوشحال بوده که بدبختی‌هاشون تموم می‌شه، ولی از یه طرف دلش برای دخترش می‌سوخته که داره قربانی می‌شه… هرچقدر هم امیرپاشا پولدار باشه. سکوت کردم. دریا و نفس، بی‌گناه‌ترین آدم‌های بازی فرهاد بودند. اما از این به بعد، ناخواسته وارد بازی من می‌شدند؛ بازی‌ای که قرار نبود به آن‌ها آسیب بزند، اما اعتماد؟ نه…! در این میدان، اعتماد به هیچ‌کس بی‌هزینه نبود!
  12. #پارت_پنجم به عمارت ساراچ‌اوغلو رسیدیم؛ همان‌قدر باشکوه که انتظارش می‌رفت. بنایی قدیمی با ستون‌های بلند و چراغ‌هایی که نورشان بیش از خوشامدگویی، قدرت و فاصله را فریاد می‌زد. هرچند این قدرت دیر یا زود فرو می‌پاشید، اما نمی‌شد زیبایی‌اش را انکار کرد. با باز شدن درِ آهنی، حسی به جانم افتاد؛ انگار پا به گذشته‌ای می‌گذاشتم که سال‌ها با چنگ و دندان از آن گریخته بودم. هنوز کاملاً پیاده نشده بودیم که خودش به استقبال آمد؛ متین. لبخندی محترمانه بر لب داشت، سرش را کوتاه خم کرد و گفت: - بفرمایید… آقای جاوید. با اشاره‌ی دست، ما را به سمت عمارت راهنمایی کرد. به محض ورود، بوی چوب قدیمی، عطر سنگین فضا و صدای آرام گرامافون، محیط را در بر گرفت. پوزخندی محو روی لبم نشست. نباید فراموش می‌کردم این‌ها همان‌هایی بودند که نان را در خون بسیاری زدند و خوردند؛ همان‌ها که چیزهایی را از من گرفتند که هیچ‌وقت بازنگشت. پس از درِ ورودی، راهرویی حدود دوازده متر امتداد داشت؛ سمت چپ، پله‌هایی رو به بالا می‌رفت و با پایان راهرو، سالن اصلی هال نمایان می‌شد. سمت راست، سالن پذیرایی و ناهارخوری قرار داشت و کنار هال، پله‌های نیم‌دایره‌ای به سمت پایین می‌رفت. فرهاد درست وسط سالن ایستاده بود؛ پیرتر از آنچه به یاد داشتم، اما همچنان با همان غرور و خودپسندی همیشگی. نگاهش مدام در جست‌وجوی چیزی بود که انگار پیدایش نمی‌کرد. تا چشمش به ما افتاد، لبخند زد. - آقای جاوید! بالاخره افتخار دادید. چه افتخاری بالاتر از این که امشب مهمان ما باشید و نجات‌دهنده‌ی دخترم! دستم را جلو بردم و در دستش گذاشتم. دلم می‌خواست همان‌جا دستش را قلم کنم، اما باید خودم را کنترل می‌کردم؛ کارم با او تازه شروع شده بود. محکم و حساب‌شده گفتم: - بله، خوشحالم که حال دخترتون بهتره. با اشاره‌ی مختصری، نفس را نشان دادم. با پیراهن زرشکیِ بلند و دخترانه‌ای که از کمر تنگ می‌شد، کنار مادرش ایستاده بود. صورتش ساده بود و نشانه‌های درد پهلو هنوز در چهره‌اش پیدا. فرهاد دستم را فشرد؛ بی‌هیچ لرزش یا مکثی. در نگاهش هیچ نشانی از شناخت «مهراب» نبود. نفس عمیقی کشیدم؛ اولین پیروزی. فرهاد با اصلان دست داد. عمه و چیمن هم تلاش کردند رفتاری گرم و محترمانه داشته باشند. دریاخانم گفت: - بهتره سر پا نایستید، بفرمایید بنشینید. پس از نشستن، فرهاد با اشاره‌ای به خدمتکارها دستور پذیرایی داد. خانه‌شان ترکیبی از رنگ‌های طلایی، قرمز و سفید بود؛ پرزرق‌وبرق و حساب‌شده. نفس کنار مادرش نشسته بود. لباسش ساده اما شیک، موهایش جمع، نگاهش خسته و دردمند، اما هوشیار. وقتی چشمش به من افتاد، لحظه‌ای مکث کرد و بعد نگاهش را پایین انداخت. فرهاد رو به من گفت: - اگه شما نبودید، الان نمی‌دونم دخترم کجا بود و چه بلایی سرش می‌اومد. چند نگاه سنگین به سمتم برگشت. پوزخندم کمی پررنگ‌تر شد و فقط سر تکان دادم: - وظیفه بود. نفس کمی ابروهایش را بالا برد؛ لبخند نزد. آن یک ساعت و نیم، فرهاد بی‌وقفه حرف زد؛ از خودش، از قدرتش و از روایت‌های خودشیفته‌وارش. کلافه شده بودم و هر لحظه ممکن بود کنترل خودم را از دست بدهم. نگاه‌های اصلان پر از خنده‌ی تلخ بود. با تأسف سری تکان دادم تا اینکه خدمتکارها اعلام کردند شام آماده است. دور میز شام نشستیم. فرهاد در رأس میز قرار گرفت. بازی از همین‌جا آغاز می‌شد. در میان حرف‌ها گفت: - آقای تهرانی، خونده بودم شما اصالتاً تهرانی هستید، درسته؟ لبخند زدم: - ریشه‌ام ایرانیه، و بله تهران… ولی سال‌هاست آدمِ ریشه‌هام نیستم. نگاهش لحظه‌ای روی صورتم لغزید و بعد عبور کرد؛ حافظه‌ای ضعیف، یا شاید حافظه‌ای که نمی‌خواست بیدار شود. ناگهان قاشق از دست نفس افتاد و سکوتی سنگین بر میز نشست. دستم روی قاشق خودم از شدت فشار سفت شد. دریاخانم با نگرانی پرسید: -خوبی؟ چی شد؟ نفس نفس عمیقی کشید، دست مادرش را کنار زد و گفت: - خوبم… تیر می‌کشه. آن لحظه فقط یک چیز را با قطعیت می‌دانستم: بعضی آدم‌ها، حتی اگر هرگز ندیده‌شان باشی، تقدیر طوری سر راهت می‌گذاردشان که راه گریزی نماند. قرار نبود نفس وارد این نقشه شود، اما شد؛ و حالا بی‌آنکه بداند، مسیر را برایم هموارتر می‌کرد. بااین‌حال، در آن صحنه از زندگی‌ام فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ این خانه، این میز، این مرد و این دختر… همه بخش‌هایی از بدهی‌ای بودند که وقت پرداختش رسیده بود. و من، جاوید یا مهراب، قرار نبود فقط مهمان این خانه باشم!
  13. #پارت_چهارم خانواده‌ی ساراچ‌اوغلو من را نمی‌شناختند؛ و این بزرگ‌ترین مزیت من بود. برای آن‌ها، جاوید یک اسم تازه و ناشناس بود، یک مرد تازه، اما کسی که آوازه‌اش... یک غریبه‌ی قدرتمند که ناگهان از ناکجاآباد ظاهر شده بود. اما اسم من، هویت واقعی‌ام، چیزی بود که سال‌ها دفنش کرده بودم: «مهراب تهرانی»! همان پسربچه‌ای که پدرش روزی پای قراردادهای نخوانده‌ی فرهاد ساراچ‌اوغلو همه‌چیزش را از دست داد. بعد از رفتن پدرم، دیگر آن مهراب مرد؛ و از فردایش، جاوید از خاک بلند شد. نفس را به خانه رساندم، اما نه برای استراحت. وقتی رسیدم، عمه‌ام دم در بود؛ زنی که هیچ چیزی را فراموش نکرده بود. چیمن، دخترعمم، کنار پنجره ایستاده بود و اصلان هم درگاه را گرفته بود. - یه راه پیدا کردی، آره؟ اصلان پرسید. عمه هم نگاه کرد: - آره. - چی؟ - بریم تو می‌گم. وارد خانه شدیم و روی مبل نشستیم. عمه گفت: - خب، بگو ببینم چیه این راه؟ تکیه دادم به مبل تک‌نفره‌ی چرم عسلی رنگ، دست‌هایم را روی دسته‌ها گذاشتم: - دختره فرهاد ساراچ‌اوغلو. اسم که آمد، سکوت افتاد. چیمن زیر لب گفت: - یعنی چی؟ اصلان نگاهم کرد، عمه گیج شد: - نمی‌فهمم! نقشه را باز کردم؛ نه روی کاغذ، بلکه در ذهنم. فرهاد با کلی بدهی به امیرپاشا دمیر، در خانه دنبال راهی برای رهایی بود. حافظه‌اش ضعیف بود، بعضی اسم‌ها را فراموش می‌کرد، اما بدهی‌ها را نه. عمه آرام گفت: - ولی مهراب رو می‌شناسه! لبخند تلخی زدم: - مهراب خیلی وقته مرده. جاوید کسیه که اون‌ها قراره بشناسن! چیمن با شک نگاه کرد: - می‌خوای چیکار کنی؟ چجوری وارد خانواده‌شون می‌شی؟ می‌دانستم چشم‌هایم برق می‌زند وقتی به چیزی فکر می‌کنم. اکنون هم همان برق، تعجب آن‌ها را برانگیخت. - فرهاد ساراچ‌اوغلو ما رو امشب دعوت کرده؛ برای تشکر از نجات دخترش. چیمن جلو آمد: - تشکر از نجات دخترش؟ یعنی چی؟ تو چیکار کردی؟ - اون مهم نیست، مهم اینه که باید بریم مهمونی. از جام بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. صدای پاهایی که با عجله می‌آمد، مشخص بود برایم که کیست؛ مثل همیشه، چیمن. دستم را به سمت دستگیره بردم که بازوم کشیده شد. ابروهایم بالا رفت و برگشتم: - می‌خوای چیکار کنی، جاوید؟ بی‌خیال، شانه‌ام را بالا انداختم، دستم را تکان دادم تا از بین دستش خارج شود و وارد اتاق شدم. اول چیزی که به چشمم خورد، تخت یک و نیم نفره گوشه‌ی اتاق بود؛ و حالا برای یک خواب کوتاه، عجیب لازمش داشتم. به سمتش رفتم، دستم را به جیب بردم و سوییچ، دسته کلید و گوشی را روی میز طوسی کنار تخت گذاشتم. تی‌شرت را درآوردم و دراز کشیدم، ساعد دستم روی پیشانی‌ام؛ خیره به سقف با فکرهایی که ذهنم را پر کرده بودند، خوابم برد. با صدای در اتاق چشم باز کردم. عمه بود: - مهراب، خوابی هنوز؟ - بیدار شدم، عمه. - باشه، خواستم بگم ساعت پنج و نیمه، پاشو، کارات رو کن، تا هفت بریم. جواب ندادم. از جام پاشدم، حوله‌ای از روی رگال برداشتم و وارد حمام شدم. بعد از خشک کردن موهایم با حوله، به رگال رفتم و ست پیراهن خاکستری آستین بلند و شلوار کتان سرمه‌ای را پوشیدم. یک ربع به هفت بود. سوییچ، دسته کلید و گوشی را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. عمه و اصلان حاضر بودند، چیمن کلافه، منتظر من. با دیدنم بلند شدند. اصلان گفت: - بریم، داداش؟ سرم را تکان دادم؛ اول به عمه و چیمن نگاه کردم، سپس با اصلان زدیم بیرون. سوار تویوتا کمری مشکی شدیم و به سمت خانه‌ی ساراچ‌اوغلوها رفتیم. نزدیک خانه، گفتم: - امشب فقط برای آشنایی می‌ریم. من جاوید تهرانی‌ام، اونجا منو به اسم مهراب خطاب نمی‌کنید. قرار نیست بدونن نسبت ما چیه باهم فقط بدونن که من و اصلان پیش شما بزرگ شدیم، من با شغل اصلی‌ام پیش می‌م؛ چون قطعاً فرهاد، جاوید رو می‌شناسه نمی‌خوام وسط مهمونی زیاد حرف زده بشه و داستان یهو لو بره. با خانواده‌ش کار نداریم مگر اینکه نیاز باشه یه جا با اونا هم کار داشته باشیم. عمه یه وقت سمتشون حرکتی نزنی داستان خراب بشه ها! عمه سلین پشت چشمی برایش نازک می‌کند و می‌گوید: اولاً که من نفرتم از خود فرهاد و دار و دستشه نه خانواده ش هرچند که باید اونا رو هدف قرار بدم ولی می‌دونم از دست دادن یک خانواده چقدر سخته‌. پس زوی فرهاد متمرکز میشم و ولاغیر!
×
×
  • اضافه کردن...