-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین
-
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس شخصیت دختر: -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس های شخصیت پسر: -
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام وقت بخیر لینک رمان:- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_دوم شب، وقتی آخرین مهمان از در عمارت بیرون رفت، خانه بعد از ساعت ها برای اولینبار نفس کشید. فقط سکوتی که روی دیوارها نشسته بود و هنوز بوی مهمانی میداد. نفس با یک «با اجازه» ایستاده بود وسط اتاقی که تا دیروز «اتاق خودش» بود و از سال قبلش تا حالا، شده بود اتاق مشترک او و جاوید. لباسش را عوض نکرده بود کفشهایش هنوز پایش بود انگار اگر چیزی را تغییر میداد، واقعیت رسمیتر میشد. کفشش را از پاهایش درآورد و روی تخت نشست و خود را از پشت روی تخت انداخت، سرمای روتختی اش حس خستگی را از او دور میکرد جاوید وارد شد و در را پشت سرش بست. آه این مرد انگار واقعاً بلد نبود در بزند و وارد اتاق شود! نفس سرش را بلند کرد که او هم سرش را گرداند: - میگم که... - من میخو... چند ثانیه هر دو ساکت ماندند. که نفس بالاخره گفت: — قبل از هر چیز… باید یهسری قانون داشته باشیم. جاوید کت را درآورد، دکمه های سر آستینش را باز کرد: - خب، بگو. منم میخواستم همینو بگم. نفس به تخت نگاه کرد و بعد به کاناپهی گوشهی اتاق: - من روی تخت میخوابم. جاوید دستش را برد سمت دکمه های لباسش، بدون مکث گفت: - من کجا بخوابم اونوقت؟ نفس نگاهش کرد: - میتونی رو کاناپه بخوابی! جاوید: - نوچ، نمیخوام، رو کاناپه من خوابم نمیبره! نفس با چشمان گرد شده گفت: یعنی چی خوابت نمیبره؟ نکنه توقع داری من برم بخوابم رو کاناپه؟ جاوید سرش را تکان داد خواست پیراهنش را دربیارد که نفس با جیغ خفیف سرش را روی تخت گذاشت و به سقف زل زد، جاوید لبخندی که روی لبش میآمد را جمع میکند و میگوید: حالا تو بخوابی رو کاناپه چی میشه؟ میشکنی؟ نفس به فارسی گفت: بابا یک زره مرد باش تو مردی میتونی رو کاناپه بخوابی، من چرا باید رو کاناپه بخوابم آخه؟ جاوید هم مثل خودش فارسی صحبت میکند: - اولاً که منو مردونگیم و نبر زیر سوال، دوماً اگر خیلی ناراحتی میتونی توهم رو تخت بخوابی. نفس: - نمیخوام خب عه! جاوید: - حرف بعدی؟ نفس، نفس عمیق و حرصی میکشد: - ورود بیاجازه ممنوعه! - سعی میکنم اما قول نمیدم! - بازی جلوی هم وقتی تنها هستیم ممنوعه! جاوید برای اولینبار کمی مکث کرد، بعد گفت: - مسلماً همینه که میگی، جلوی بقیه بازی میکنیم، نه اینجا جلو خودمون. حالا هم بیا بشین لباس عوض کردم. نفس تکیه زد و نشست: - و یه چیز دیگه. جاوید: - دیگه چی؟ نفس مکث کرد: - هیچی بیخیال. نفس از جایش بلند شد از کشوی میزش لباس هایش را برداشت و وارد رو شویی اتاقش شد. چراغ اتاق خاموش شد و فقط دیوارکوب با سوی کم روشن ماند. جاوید بعد از برداشتن پتوی نازک خاکی رنگی روی کاناپه دراز کشید دست چپش را زیر سرش و ساعد دست راستش را روی پیشانیاش گذاشت. خیره به سقف و ذهنش خالی از هر چیزی بود. با یادآوری امیرپاشا سگرمه هایش درهم شد و فوحشی زیرلب داد. صدای باز شدن سرویس باعث شد چشمانش را ببند و خود را به خواب بزند. نفس با دیدن او که روی کاناپه درازکشیده بود گوشهی لبش را گزید اما بعد با خود گفت: «الان که من زورش نکردم خودش خواسته!» نفس جلو رفت و روی تخت نشست خود را وسط تخت کشید او را زیر نظر گرفت ریدم قفسهی سی*نه اش ریتم منظمی داشت زیر لبی گفت: چه زود خوابش برد! بینشان فاصله بود.صرفا فیزیکی بلکه ذهنی! نفس دراز میکشد و چند دقیقه ی کوتاه صدای نفس هایش منظم میشود، جاوید نیم خیز میشود و سرجایش مینشیند خیره به رخ از پایین مشخص نفس میشود: از حالا به بعد تو آرومی و من پریشون! نمیدانست چقدر تا صبح برنامه چید و فکر کرد که نور آفتاب طلوع از لای پرده های اتاق به داخل اتاق افتاده بود و روزنه ی باریکی روی نیم رخش میافتد دیگر باید حداقل یک ساعت و نیم دو ساعت را میخوابید، زمانی که چشمانش داشت گرم میشد که صدای پیامک گوشی اش او را کلافه کرد: - خب انگار که قسمت نیست من بخوابم! تلفنش را برداشت و به صفحه اش نگاه کرد، از شرکت حمل و نقل لوازم خانه بود. طبق خواسته ی دریا خانم از جاوید حالا آنها به اینجا میآمدند و تا شش ماه در آنجا ساکن بودند. حس کرد چشمانش دیگر توانایی آن نور تیز پشت پلک را ندارد چشمانش را باز میکند کشی به بدنش میدهد دستانش را بالای سرش رها میکند اما سر و صدایی که میآمد باعث شد چشمانش را دوباره باز کند و نیم خیز شود. جاوید در اتاق نبود و احتمالاً در خانه خبر هایی شده است. بیخیال شانه بالا میاندازد و به طرف سرویس میرود کارهایش را انجام میدهد و بیرون میآید ساعت دیواری که تازه خریداری کرده بود را نگاه کرد حدود ساعت های نه و نیم بود باید به شرکت میرفتند به تندی لباس های مورد نظرش را از کمد درمیآورد، شلوار جین سرمهای مدل مام استایلش را به همراه تاپ حلقه ای سفید و کت تک زنانه یک مشکی بیرون میکشد و به سرعت تنش میکند، چتری هایش که مدل پروانه ای بود را درست میکند و بعد موهایش را هم با فر کننده ی مو، یکدست فر درشت میکند طبق معمول همیشه اش رژ به همراه لیپ گلاس و فرمژه میزند. بعد برداشتن یک جفت کفش پاشنه بلندش که مانند همیشه مدل پاشنه پامپ بود را و کیف ستش را برمیدارد و از اتاق بیرون میزند.عمارت شلوغ بود چمدانها یکییکی وارد شدند، کارگرها رفتوآمد میکردند. عمه سلین آرام، با همان وقار سرد درونی و همیشگی، از پلهها بالا رفت و اتاقی در انتهای راهرو را انتخاب کرد؛ نه نزدیک، نه دور. چیمن مدام حرف میزد. - خب حالا که قراره همهچی اینجا باشه، باید یه نظرم اساسی بدیم بهش! اصلان کمک میکرد، کمحرف، دقیق، حواسجمع بود با دیدن نفس که از دم در اتاق نگاهشان میکرد لبخندی زدند و چیمن گفت: به دوست جونی خودم ساعت خواب! بیا کمک ببینم وگرنه شوهرت نمیدیم. نفس میخندد: - دیر به این فکر افتادی… دست چپش را که حلقه در انگشت حلقه اش بود بالا آورد گفت: چون من دیگه الان دارای همسر هستم! چیمن و خندید و عمه سلین لبخند خسته ای زد، چیمن گفت: زبون نریز عروس، از صاحبت اجازه گرفتم امروز ازت کار بکشم. و ساعتها برای اتاق ها به آنها کمک کرد، احساسش عجیب بود.خانهای که روزی مال تو بود حالا دیگر مال او نبود، اما خانم آن خانه بود و حالا همه چیزش به او ربط داشت! ساعت نزدیک ظهر بود کمک ها دیگر آخرش بود اما در لحظه چند کارگر دیگر آمدند، اینبار با وسایل جاوید مانند پروندهها، گاوصندوق کوچک، میز کار سنگین، صندلی چرم و چند قاب ساده. -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست_و_یکم نفس، نفس عمیقی کشید سرش را کمی بالا گرفت لبخندی زد و گفت: حالا دیدی همهش واقعیه؟ امیرپاشا قدمی جلو آمد که جاوید دست راستش را بلند کرد کف دستش را روی تخت سی*نهی گذاشت امیرپاشا گذاشت: - حواست باشه به خودت که داری چیکار میکنی! امیرپاشا نیشخندی میزند: - بازی خطرناکیه مهندس. جاوید خم شد، آرام اما تهدیدآمیز: - خطرناکترش اینه که فکر کنی هنوز تو بازیای و در هر صورت اون آدم بازنده تویی! امیرپاشا سرش را پایین آورد و خنده ای کرد بعد سرش را بالا برد و بلند خندید، جاوید هشدار گونه گفت: حواست به ولوم صدات باشه امیر! امیرپاشا خنده اش را تمام میکند، چشمانش ریز میشوند: - خیال میکنی با یه عقد نمایشی، کارت تمومه؟ جاوید مستقیم نگاهش کرد: — خیال نمیکنم، میدونم. نمایشی؟ آخ ببخشید که نبودی ببینی به دو روش ما رو عقد کردن! هوا سنگین شد اصلان از دور تکان خورد، محافظها جا به جا شدند. نفس آرام گفت: - بهتره دیگه تمومش کنید، اینجا جای این حرفها نیست. امیرپاشا چشم از جاوید برنداشت: - این تازه اولشه. جاوید لبخند نزد - خیال باطل جالبیه. دست راستش را در جیب شلوارش گذاشته و بعد همانطور که همزمان به طرف سن رقصشان میرفت نگاهش را از او برداشت، نفس مانند یک عروسک دنبالش کشیده شد با حضور آن دو روی سن آهنگ رقصشان گذاشته شد، جاوید دستانش را روی پهلوی او گذاشت نفس هم به اجبار دستانش را جایی میان شانه ها و قفسه ی سی*نه اش گذاشت: (Dualar eder insan انسان دعاهای زیادی می کند Mutlu bir ömür için برای داشتن یک عمر شادی Sen varsan her yer huzur تو باشی همه جا آرامش بخش است Huzurla yanar içim درونم با این آرامش شعلهور است) آرام در جایشان تکان میخوردند، جاوید خم شد کنار گوشش گفت: - جلوش خوب بازی کردی. نفس آهسته جواب داد: - هنوز دارم تمرین میکنم. جاوید نگاهش کرد اینبار، برای اولین بار، کاملا نه نمایشی: - از این به بعد، باید عالی بازی کنی. نفس لبخند زد و نگاهش را به شانه ی او داد لبخندی که فقط خودش میدانست چقدر هزینه دارد. (Çok Şükür bin şükür Seni bana verene شکر میکنم، هزاران بار به کسی که تو را به من داد Yazmasın tek günümü sensiz kadere حتی یک روز بدون تو نباید در روزگار من نوشته شود Ellerimiz bir gönüllerimiz bir دستها و قلبهایمان یکی است Vedalar denizler engeldir sevene نه کوهها و نه دریاها برای فرد عاشق مانعی به حساب نمیآیند Bu sarkı kalbimin tek sahibine این آهنگ برای تنها صاحب قلب من است Ömürlük yarime Gönül eşime برای عشق ابدی ام، برای همدلم Bahar sensin bana gülüşün cennet تو برای من بهار هستی و لبخندت بهشت من است Melekler nur saçmış aşkın yüzüne فرشتهها درخشندگی را بر روی صورت عشق برافراشتهاند Dualar eder insan انسان دعاهای زیادی می کند Mutlu bir ömür için برای داشتن یک عمر شادی Sen varsan her yer huzur تو باشی همه جا آرامش بخش است Huzurla yanar içim درونم با این آرامش شعلهور است) جاوید سرش را جلو میبرد و پیشانیاش را به پیشانی نفس میچسباند و... هوا گرم نشده است؟ امیرپاشا از زور فشار صورتش سرخ شده بود و پیشانیاش عرق سردی زده بود، هرچه میخواهد پیش خودش انکار کند که اینها همه نمایش است و واقعیت ندارد اما نمیتواند، آنها به نظرش و به منطقاش آنقدر طبیعی هستند که دروغی در کار نباشد! ضربه ای به میزی که پشت او بود میزند که همراه هان نشسته درکنار او، او را چپ چپ نگاه میکنند و بعد نگاهشان را به سمت رقص آن دو میدهند و لبخند دوباره روی لبانشان مینشیندگ (Çok Şükür bin şükür Seni bana verene شکر میکنم، هزاران بار به کسی که تو را به من داد Yazmasın tek günümü sensiz kadere حتی یک روز بدون تو نباید در روزگار من نوشته شود Ellerimiz bir gönüllerimiz bir دستها و قلبهایمان یکی است Vedalar denizler engeldir sevene نه کوهها و نه دریاها برای فرد عاشق مانعی به حساب نمیآیند (دوبار تکرار) Bu sarkı kalbimin tek sahibine این آهنگ برای تنها صاحب قلب من است) جاوید با خنده ای که سعی میکرد واقعی باشد سرش را عقب میبرد و نگاهش را پایین به چشمان او میاندازد و این قسمت از آهنگ را همخوانی میکند: (Ömürlük yarime Gönül eşime برای عشق ابدی ام، برای همدلم Bahar sensin bana gülüşün cennet تو برای من بهار هستی و لبخندت بهشت من است Melekler nur saçmış aşkın yüzüne فرشتهها درخشندگی را بر روی صورت عشق برافراشتهاند) با به پایان رسیدن آهنگ حضار دست، جیغ و سوتی زدند که لبخندی خجالتی روی صورت نفس نشست و جاوید اعتماد به نفسش به قول چیمن، اعتماد به سقف شده بود! در آن میان رقصیدن حرص خوردن های او را هردو دیدند و از این کارشان رضایت داشتند. تا آخر شب مهمانی ادامه پیدا کرد،اما همه میدانستند و فقط تنها کسی که این وسط از بعد رقص به شدت ساکت شد و فکرش درگیر بود جاوید بود، چون از نظرش: « دیگر فقط یک نمایش ساده نبود؛ خطی کشیده شده بود که برگشت از آن، دیگر ساده نبود و هر راهی که آمده بود را تمام میکرد، بدون هیچ پیدا کردن احساسی به دخترکی که تمام طول شب را از ترس امیرپاشا درکنار او ماند و راه رفت!» -
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
سلین تهرانی- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
دریا ساراچ اوغلو- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
فرهاد ساراچ اوغلو- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
امیرپاشا دمیر- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
دفنه شیمشک- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
اصلان تهرانی- 9 پاسخ
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
چیمن سمائی- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
مهراب تهرانی (جاوید)- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
نفس ساراچ اوغلو- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری رمان نفس در سایهی مهراب|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
رمان نفس در سایهی مهراب| ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- گالری
- گالری شخصیت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستم اصلان کنار جاویدی که داشت به مکالمه ی سمیر و صالح گوش میداد قرارگرفت اصلان زیر لب گفت: بچه ها یه ساعت پیش یه ماشین شبیه ماشین امیر نزدیک اینجا دیدن. جاوید طبق معمول ابرویی درهم کرد گفت: من از اینجا حواسم هست به نفس. بهشون بگو حواسشون به ورود و خروج ها باشه. اصلان کوتاه سری تکان داد گفت: من میرم پیش دخترا وایمیستم. جاوید زیر لب«باشه»ای گفت و اصلان به طرف میز دخترها رفت کنار نفس ایستاد و گفت: عروس خانم در چه حاله؟ نفس لبخندی زد گفت: خوبم، اما خب دلشوره دارم حس خوبی ندارم. اصلان لبانش را روی هم فشرد و گفت: بیا منو از کنجکاوی دربیار هی دارم فکر میکنم چجوری اونشب از دست اون آدم در رفتی؟ دفنه با کف دست به پیشانی اش میزند: - اونشب و یادم نیارید که کم مونده بود من خودزنی کنم! چیمن با تعجب گفت: چرا خودزنی؟ دفنه: - آدم نیست که این امیر، هرجا نفس میرفت اینم میرفت انگار چسب دوقلو زده بودن بهش. هی من میخواستم نفس و فراری بدم نمیگذاشت که، آخرشم به بدبختی سر همون سفره ی عقد من یه نمایشی راه انداختم که سرکار خانم فرار کنه. اصلان گفت: پس که اینطور. جاش خوب شد؟ نفس سوالی نگاهش میکند که دفنه میگوید: - منظور جای گلوله ست. نفس ابروهایش را بالا انداخت لبخند محوی زد گفت: خوب که نه هنوز، هی توی خواب بی احتیاطی میکنم رو پهلو میخوابم دیشبم همینجوری شد دیشب چهار ساعت درد کشیدم آخرشم آرامبخش خوردم. ولی برام عجیب بود جاوید از کجا بلده؟ چیمن لبخند تلخی میزند و اصلان سرش را پایین می اندازد که نفس و دفنه با تعجب آنها را نگاه میکنند نفس میگوید: - چیشد؟ چیمن با همان لبخند تلخ گفت: جاوید عاشق دوتا کار بود، عمران و پزشکی. همزمان درس های دبیرستان دوتا رشته رو میخوند سرکار میرفت کارش پادویی بود. وقتی رفت دانشگاه چون ریاضیاتش خوب بود توی یه شرکت شروع کرد حسابداری هرروز-هرروز درحال درس خوندن بود وقت سر خاروندن نداشت. اون موقع ها روزهایی که سرکار نمیرفت و دانشگاه نداشت ساعت هفت بیدار میشد تا ساعت سه صبح بیدار میشد درس میخوند میرفت. دانشگاه هم بود به جا اینکه مثل بقیه هم سن هاش طرف دختر و رفیق بازی های هر روزه و این چیزا بره درس میخوند. مدرک فوق لیسانس عمرانش و گرفت، دکترای جراحی شو گرفت اما خب بنابر دلایلی که همون اوایل کارش شد دیگه نخواست ادامه بده. وقتی فهمیدیم خودش تیر رو با اون وسایل کم تو کلبه از بدنت کشیده بیرون نگران شده بودیم که نکنه کارش و اشتباه انجام بده و خیلی متعجب شده بودیم که چجوری دوباره این کار رو کرده! دفنه با قیافه ی به شدت متعجب گفت: اوپس، باورم نمیشه. دور از انتظار من بود همچین چیزی. پس نخبه ست! اصلان: - ممنون میشیم این رو مثل یه راز پیش خودتون نگه دارید، حتی به روی جاوید هم نیارید این موضوع رو میترسم قاطی کنه. دفنه لبخندی زد گفت: خیالتون راحت باشه دهنم قرصه! نفس در سکوت میز را نشانه گرفته بود، با خود فکر کرد که دیگر چه چیزهایی در زندگی اوست که از آن خبر ندارد؟ فکرش را به هیچ وجه نمیکرد که همچنین چیزی باشد با اینکه سوال بزرگی بود برایش. شوکه بود. جاوید از دور آنها را زیر نظر داشت و خیالش راحت بود همزمان با جمع جدیدی که دور میز نشسته بودند صحبت میکرد که یکی از مردهای دور میز با تعجب به پشت سر جاوید نگاه کرد و گفت: بین حرف هاتون خیلی ببخشید ولی درست میبینم؟ آقای دمیر هستن؟ جاوید ابروی راستش را بالا می اندازد و ابروی چپش به پایین خم میشود تنش را به پشت برمیگرداند، همان لحظه، نفس که به سمت میز پذیرایی رفته بود و اصلان چند قدم دور تر از نفس که او را زیر نظر داشت و درحال صحبت با تلفن بود، حس کردند سکوت عجیبی از آن سمتی که جاوید دور میز نشسته بود آمد. سرشان را به آن سمت انداختند و دیدند که همگی یک سمت را نگاه میکردند اصلان زاویه ی نگاهشان را دنبال میکند گوشی را پایین میآورد و به روی شخص پشت خط قطع میکند؛ نفس نگاهش به جاوید میافتاد که با یک لنگ ابروی بالا رفته دارد کسی را نگاه میکند آرنج دست راستش را روی پشتی صندلی گذاشته بود و همان دست را در حدی مشت شده نگه داشته بود که به سفیدی میزد خط نگاهش را گرفت و... امیرپاشا! آرام به سمت نفس، با کت شلوار تیره و پیراهن خاکستری رنگ و چهرهای خونسرد راه میرفت انگار نه انگار که دعوتنشده بود! اصلان با نگاهش او را دنبال میکرد و زیر لب فوحشی نثار نگهبان ها و آدم هایشان کرد امیرپاشا نزدیک او ایستاد لبخند کمرنگ: - میبینم که کار خودتو کردی آخر، خوبه، خوبه، تبریک میگم. جاوید که حالا پشت سر او قرار داشت آرام گفت: خوب نیست آدم انقدر بیعار باشه امیرپاشا! امیرپاشا پوزخند میزند و میگوید: انقدر بی اطمینانی به زنت که خودتو رسوندی؟ جاوید او را دور زد و کنار نفس ایستاد دست چپش را به سمت دست راست نفس را که شوکه و با ترسی که در خود قایم کرده بود و به آنها نگاه میکرد گرفت و کمی به آن فشار وارد کرد تا از استرس او کم شود، امیرپاشا نگاهی به پایین انداخت با دیدن حلقهی در دستان هردو همان پوزخند را زد اما صدا دار! گفت: نه، بیعار نیستم! نگاهش را به نفس دوخت: - فقط کنجکاو بودم ببینم چقدرش واقعیه. -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_نوزدهم صبح، خانه زودتر از همیشه بیدار شد. با شور، با اضطراب. اهمه میدانستند قرار است چیزی «ثبت» شود چندین نفر بر این تفکر بودند که همه چیزها از «دل» است. ساعت مچیاش را نگاه کرد، ساعت سه و نیم بعدازظهر بود و تا حدود نیم ساعت دیگر عاقدها میآمدند! دریا خانم از ساعت هفت در رفتوآمد بود، همگی حاضر و آماده بودند چیمن لیست مهمانها را دوباره مرور میکرد، عمه سلین، آرام و بیحاشیه در حیاط تزئینات و دکور را رصد میکرد. با اینکه خودش همه چیز را زیر نظر داشت! اما فرهاد نه کمک میکرد، نه مخالفت میکرد، فقط نگاه میکرد… نگاهی که چیزی را لو نمیداد. با خودش واقع بین باشد ماجرا این است که هیچ دلش این موقعیت را میخواست، با حرف هایی که شنیده بود تحت تأثیر قرار گرفته بود و احساس میکرد بی عرضه ترین مرد و پدر است که نمیتواند از پس این چیزا ها بربیاید و رییس خانه و زندگی و کارش شده است یک الف بچه! هرچقدر هم کار بلد باشد باز هم نظرش همان بود. نفس لباس پوشیده جلوی آینهی دور چوبی بلندی که به دیوار اتاقش تکیه داده شده بود ایستاد، لباسش در عین سادگی، خاص، شیک و بیاغراق بود. آرایشش شامل کرم سفید کن، کانتور، سایهی ساده و اکلیلی ی آبی، خط چشمی باریک، رژلبی به رنگ کالباسی تیره یا همان رنگ نود بود که رویش را لیپگلاس زده بود. کفش پاشنه بلند سفید رنگ مدل پاشنه پامپ پایش بود، آینه را نگاه کرد و برای یک لحظه، تصویر کودکیِ خودش را دید که فکر میکرد ازدواج یعنی عاشق شدن، دیگر باید به روزهای جدید مقابلش سلام میکرد پلک که میزند تصویر محو میشود. ست جواهراتش نقره بود با نگین سفید، بخشی از موهایش بالا جمع شده بود و چهار دست باریک از زیر موهایش فر درشت بود، کنار موهای مانند توپ شدهاش با ریسه موی عروس تزئیت شده بود. نفس عمیقی میکشد دلش عجیب شور میزند جاوید کمی بعد وارد شد، کت شلوار تیره، ریش هایی که به صورت عجیبی آنقدر آمیز کادربندی شده، زده شده بود! نگاهش محاسبهگر دنبال او میگشت، وقتی چشمش به نفس که در آینه او را تماشا میکرد افتاد، فقط برای لحظه ای چند ثانیه ای نفسش حبس شد و با نگاه سنگینی او را نگاه کرد، راستش را با خود بگوید زیبا شده بود، اگر تمام فکر و ذکرش انتقام از آنها نبود و او دختر فرهاد نبود اگر روزی قرار بود همسرش باشد باید میگفت زیباترین و محجوب ترین همسر را داشت! افکارش را پس زد کمی ابرو درهم کرد گفت: - آمادهای؟ نفس سر تکان داد: - هستم ولی... دلشوره دارم. دارن رخت میشورن تو دلم. جاوید پوزخند خیلی محوی زد. - جدی نگیر، بیخیال، فقط قراره نقش مون و بازی کنیم تا وقتی هم شر اون یارو بخوابه و همه چی به پایان بره تحمل کن، زود تموم میشه. نفس چشمش به دسته گل درمیان دستان او افتاد، پنج رز سفید و شش گل رز آبی آسمانی. به سمت او میرود و دسته گل را میگیرد: - قشنگه. دست گل فروش درد نکنه. به سمت در اتاقش رفت و در را باز کرد اما سرجایش ایستاد، در این بازی کمی شیطنت که به جایی برنمیخورد، میخورد؟ سرش را برمیگرداند چشمکی میزند و با طنازی میگوید: البته دست اونی که تهیه کردتش هم درد نکنه. و بعد انگار که حرفی عادی و روزمره زده سر را برمیگرداند و از اتاقشان بیرون میرود و جاوید جا خورده را تنها میگذارد. دقایقی بعد تمامی مهمانها که رسیدند، فضا رسمیتر شد نه شلوغ، نه خودمانی؛ دقیقاً همانقدر که باید دیده شود. دو عاقد، کنار هم نشسته بودند. یکی مسنتر، با اصالت ترک، و دیگری یک عاقد اصالتا ایرانی که ایرانی های مقیم آنجا را عقد میکرد و وقتی به ایران میرفت برایشان سند ازدواج ایرانی صادر میکرد. همهمه ها بالا بود وقتی او کنارش جا گرفت سرش را به سمتش چرخاند رو به رو را نگاه میکرد دست راستش به لبه ی کتش بود و بازویش سمت او، دستش را دور بازویش و با اعلام چیمن به بیرون رفتند که صدای دست، جیغ و سوت های گوش کر کن بالا رفت جاوید دست چپش را مشت کرد و فک سفت کرد اما در هر صورت مجبور بود تحمل کند امروز را، نفس و جاوید کنار همدیگر نشستند جاوید دستهایش را روی زانویش مشت کرد. شاهدها جلو آمدند، چیمن، کمی مضطرب و دفنه، دوست صمیمی نفس که دیشب از آنکارا به فتحیه آمده بود با نگاهی نگران اما محکم ایستادند. عاقد ترک شروع کرد. جملات کشدار، رسمی، با لحنی که انگار قراری تاریخی بسته میشود نفس لبخند زد، جاوید نگاهش کرد برای تماشاگرها، عاشقانه و قافل از اینکه نگاهی خصمانه و عصبی آنها را از دور نظاره گر بود! جاوید زیر لب گفت: - نفس الان هم دی... نفس آرام جواب داد: - الان وقتش نیست. وقتی «بله»ی هردو گفته شد، صدای دستها بلند شد، از شوق، از وظیفه عاقد ایرانی ادامه داد جاوید اینبار دست نفس را گرفت، محکمتر از قبل، نفس کمی مکث کرد، بعد گفت: - بله. و ثبت شد! لبخندها پخش شد و نفس فهمید: این لحظه، هرچقدر ساختگی، واقعیترین سند زندگیاش شد. عمه سلین جلو رفت و جعبه ی مخمل سرمه ای رنگی دست جاوید داد، جاوید از داخل آن حلقهی ظریف دو لاین نقرهای که یک ردیف در آن یکی ردیف درهم پیچ خورده است و لاین رویی آن نگین های ریز کار شده بود را بیرون آورد دست چپ نفس را بالا آورد و آن را داخل انگشت حلقه اش کرد نفر بعد دریا خانم بود که جعبه ی مخمل قرمز رنگی را جلو آورد و به دست نفس داد، نفس حلقه را بیرون آورد حلقهی مردانه ای که ست حلقهی نفس بود را بیرون آورد تنها فرقی که داشت مال او دو لاین ضربدری که روی هم افتاده بود داشت و بدون نگین کاری شده بود. داخل انگشت حلقهی دست چپ جاوید کرد و باز تنها چیزی که شنیده میشد صدای موزیک و دست ها بود. بعد از عقد، فضا گرمتر شد، روی سن زوج های جوان میرقصیدند. جاوید کنار نفس ایستاده بود، دستش دور بازوی او، نزدیک اما کنترلشده بود. سمیر شاشماز، یکی از شریک های کله گندهی شرکت به همراه همسرش و دو مرد و یک زن دیگر که سهم کوچکی از شرکت داشتند جلو آمدند ضمن تبریک رو به هردو، همسر سمیر که مینا نام داشت گفت: - خیلی بهتون تبریک میگم واقعا خیلی به هم میاین. زن دیگر که نامش لیلا بود گفت: دقیقاً حق با شماست مینا جون! جاوید بدون مکث گفت: - همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنم! خب بجز اینکه از خودش تعریف کرد برای زدن مخ آنها و جلب رضایت آنها درمورد رییس کل شرکت بودن هم تعریف کرد! نفس لبخند زد: - مچکرم که تشریف آوردین. مرد دیگر که نامش صالح بود و حدود پنجاه و خورده ای سن داشت گفت: داشتم به بقیه میگفتم قبل اینکه بیایم پیش تون. وقتی که برای جشن عروسی امیرپاشا و نفس خانم دعوت شدیم نیومدیم دل خوش نداریم چون اما شنیدیم که با چه شجاعتی از میز عقد عروسیش زد بیرون و فرار کرد. شما باید قدر همسرتون و بدونید آقا جاوید. من لنگهی نفس خانم ندیدم در عمرم! جاوید خنده ای کوتاه و آرام میکند دست نفس را برمیدارد دست راستش را از پشت نفس رد میکند و روی پهلویش میگذارد که نفس در خود شوکه میشود سرش را تند به سمت او میچرخاند و نگاه شیفتهی او را میبیند: - بله، حق با شماست باید قدرش رو بدونم! لبخند زیبایی تحویلش میدهد که نگاهش پایین میرود اما زود سرش را به سمت آنها برمیگرداند که با تحسین آنها را نگاه میکنند. حالا نفس گر گرفتگی اش را کجای دلش بگذارد؟ با اشاره ی دفنه و چیمن عذری خواست و از آنها جدا شد به سمت دفنه و چیمن رفت با رسیدن به آنها چیمن سریع گفت: یه سوال دارم جدی جواب بده. نفس همانطور که با دست خود را باد میزد گفت: چی؟ چیمن: - قول و قرارتون تغییر کرده؟ نفس با تعجب او را نگاه کرد: - نه! دفنه: - ما داشتیم نگاهتون میکردیم الان. یه جوری نگاهت کرد کمرت و گرفته بود که ما هاج و واج موندیم. نفس: - نه اتفاقی نیفتاده چیزی هم تغییر نکرده. همه ش فیلمه. چقدرم که حرفه ای فیلم بازی میکنه خودم یه آن باورم شده بود! چیمن با شیطنت گفت: از این با دست باد زدن های خودت مشخصه. نفس با چشمان گرد شده دستش را پایین میآورد و نیشگانی از بازویش میگیرد و هر سه میخندند. دفنه دست به سینه شد: - ولی نفس این دخترعموت داشت میترکید ها قشنگ. نفس نگاهش را به سمت میز مورد نظر انداخت، خانواده ی خودش و عمویش و جاوید که عمه و اصلان بودند روی آن نیز نشسته بودند نگاهش را به چیچک دخترعمویش انداخت که زیر زیرکی نگاهش به جاوید بود که نیم رخش سمت او بود. ذات این دختر عوض شدنی نبود شبیه هیچکدام از فامیل هم نبود یادش میآید که چگونه همسر دوست خودش (یعنی همسر دوست چیچک) را چگونه گول زد و زندگی دوستش را نابود کرد و آخر هم آن مرد چیچک را رها کرد و رفت! قسمتی از موهای چیچک پایین میافتد سرش را به بالا میدهد برای بالا رفتن آن قسمت مو که نگاه تأسف وار و پوزخند نفس را میبیند و سرش را برمیگرداند. نفس سرش را به سمت چیمن و دفنه چرخاند و گفت: خل و چله ول کنین! -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هجدهم فردا صبح نفس به محض بیدار شدن دلش شور میزد. نه برای مهمانی؛ برای نقشی که قرار بود بازی کند! جلوی آینه ایستاده بود، مانتویش رو صاف کرد و زیر لب گفت: فقط خرید یه لباسه… فقط یه لباس! صدای بوق ماشین، فکرش را برید. از پنجره ماشین آنها را در ورودی باغ دید اصلان پشت فرمان بود، جاوید سمت راننده نشسته بود و با دست راستش بالای پنجره را گرفته بود. به تندی پایین رفت و بعد از اطلاع به مادرش از خانه بیرون رفت به ماشین که رسید چیمن را دید که خود را بین دوتا صندلی جلو کشیده بود سلامی کرد و نشست در را بست که چیمن همون اول برگشت سمت نفس: - چه تیپ قشنگی زدی! نفس لبخند کوتاهی زد: - مرسی عزیزم چشمات قشنگ میبینه. لباسش یک کت شلوار زنانه به رنگ سبز تیره بود چهار پنج دست باریک از موهایش را فر درشت کرده بود آرایش ملیحی هم کرده بود. کفش ورنی پاشنه هشت سانتی مشکی و کیف ستش. اصلان خندید: - چقدر همدیگه رو تحویل میگیرید! جاوید اما چیزی نگفت فقط نگاهش از شیشهی ماشین، روی خیابون سُر میخورد و ذهنش به هرچیزی جز نفس فکر میکند. مرکز خرید شلوغ بود نور، صدا، ویترینهای پر زرقوبرق، چیمن مستقیم رفت سر اصل مطلب: - خب لباس مهمونی باید طوری باشه که خودتون خوشتون بیاد. باید تو چشم باشه همچین چشم و بگیره! نفس نگاهش را به جاوید داد جاوید بالاخره وارد بحث شد: - لازم نیست اغراق کنیم. شیک، ساده، رسمی. همین کافیه. چیمن چشمغره رفت گفت: ای بابا… شما دوتا چرا انقدر شبیه آدمایی هستین که از قبل دعوا کردن باهم مشکل دارن شدین؟ وا بده دیگه جاوید! اصلان با خونسردی گفت: تو اول برا خودت خرید کن بعد این دوتا! اولین بوتیک را دیدند و نپسندیدند. دومین و سومین را هم لباسها یکییکی عوض میشدن، ولی حالِ عجیب نفس نه! وقتی از اتاق پرو بیرون اومد، لباسی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود؛ ساده، اما دقیقاً اندازهی خودش. خوش تراشی اش نمایان بود، چشمان سبزش جلوهی بیشتری ایجاد کرده بود چیمن ذوق کرد: - این عالیه! و بعد به سمت اصلان و جاوید چرخید: - مگه نه؟ اصلان سر تکان داد گفت: بهش میاد. نگاه جاوید، کوتاه بود: - آره خوبه. نفس هایش مقطعی بیرون آمدند و به تندی برگشت داخل اتاق پرو، لباس را عوض کرد و وقتی بیرون آمد گفت: همینو میگیرم. برای جاوید هم خرید طول نکشید کتوشلواری رسمی، کت شلوار مشکی با پیراهن مردانهی آبی آسمانی اش. بدون هیچ تلاشی برای جلب توجه! چیمن زیر گوش نفس گفت: شک ندارم کنار هم قشنگ میشین… حتی اگه نمایش باشه! نفس جواب نداد و نگاهش را از او کَند. وقتی از مرکز خرید بیرون آمدند، هوا به سمت غروب میرفت. هنوز ناهار نخورده بودند و روده کوچک داشت روده ی بزرگشان را میخورد کاور لباس ها و کفش ها دست اصلان و جاوید بود و چیمن با رضایت قدم برمیداشت، جاوید کنار نفس راه میرفت. چیمن آهسته گفت: گشنهت نیست؟ نفس سرش را تکان میدهد میگوید: هست ولی الان میریم خونه دیگه! جاوید از لحظهای که از مغازه بیرون آمدند، دیگر در جمع نبود نگاهش جلو بود، اما ذهنش چند قدم جلوتر؛ روی فرهاد، روی سقفی که هنوز نریخته بود، روی نقطهای که میشد اولین ضربه را دقیق و بیبرگشت زد. ایستادن ناگهانی چیمن، رشتهی فکرش را پاره نکرد: - آقا من خسته شدم دیگه. صدای چیمن با همان هیجان همیشگی بالا رفت: - آقای داماد لطف میکنی به عنوان شیرینی ما رو به ناهار مهمون کنی؟ معده واسم نمونده دیگه! نفس بیاختیار ابرو درهم کشید و زیر لب گفت: -چیمن… چیمن اما ادامه داد، اینبار مستقیم رو به جاوید: - همین که گفتم، میخری یا نه؟ اصلان خندید و جاوید نه، اخم هایش درهم بود و چند ثانیه طول کشید تا واکنش نشان بدهد؛ نه از تردید، از سنجیدن وضعیت که حالا یک ناهار هم چیزی از او کم نمیکند! آرام، کوتاه و خشک گفت: - باشه سوار شین بریم. همین. نه با لبخند، نه با توضیح اضافی! چیمن چشمهایش برق زد: آخ جون! جاوید کلید ماشین را توی دست چرخاند: - زیاده روی نکن. اصلان خودم میشینم پشت فرمون. لحنش نه تند بود، نه بلند؛ اما کافی بود که فضا ساکت شود، نفس لحظهای نگاهش کرد جاوید درِ ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست و بعد نفس با تعارف های اصلان روی صندلی شاگرد نشست و بعد خودش و چیمن عقب نشستند، نفس که روی صندلی جاگیر شد گفت: - لازم نبود. یک کلمه گفت: لازمه. با نشستن چیمن و اصلا مکث کوتاهی کرد، بعد اضافه کرد: - هر چیزی که قراره دیده بشه، باید درست دیده بشه. چیمن زیر لب زیر گوش اصلان گفت: - چه نامزدی ترسناکی! با چشمهاش جدی، فک منقبض، و ذهنش جایی خیلی دورتر از شیرینی و ناهار زل زده به رو به رویش. نمیدانست خودش بهانه ی ضربه را جور کند و یا صبر کند یک چیزی اتفاق بیوفتد! به رستوران معروفی در شهرشان (فتحیه) رسیدند رستوران تا حدودی شلوغ بود از آن فضاهایی که صداها پایین نگه داشته میشوند، حتی انتخاب رستورانش هم شبیه خودش بود چون انگار همه میدانند اینجا جای حرفهای اضافه نیست و اگر بخواهند حرف بزنند باید پچ-پچ وار باشد. جاوید میز چهار نفره گوشه را انتخاب کرد؛ پشتش به دیوار و رو به سالن، عادتی قدیمی! چیمن با نگاه دوروبر را برانداز کرد: - اینجا خوبهها… شیکه فقط زیادی ساکته! گارسون جلو آمد با دیدن جاوید متعجب شده گفت: آقای تهرانی! خیلی خوش آمدید میای خوشحالم که شما رو باز میبینیم! جاوید جدی سری تکان داد و تشکر کرد، نفس زیر لب کنار گوش چیمن گفت: همیشه میاد اینجا؟ مثل پاتوقشه؟ چیمن مثل خودش گفت: باورکن حتی ماهم نمیدونستیم اینجا پاتوقشه! گارسون دو منو با جلد مشکی رنگ را روی میز گذاشت و بعد از اظهار خوش خدمتی اش رفت جاوید منو را باز کرد گفت: چی میخوری اصلان گفت: هر چی تو بگی، ما همون! جاوید کوتاه گفت: سلیقه ی من و شما یکی نیست خودتون سفارش بدید! نفس صاف نشسته بود اما بدنش هنوز آمادهی بلند شدن بود؛ مثل کسی که میداند اینجا جای موندن نیست چیمن با بی ذوقی گفت: من دلم غذای ایرانی میخواد خب اینجا نداره که! سکوت کوتاهی افتاد جاوید لیوان آب را جلو کشید، اما برنداشت: داره. چیمن ذوقزده میشود و دست به سمت منو میبرد، لحنش آرام بود و قاطع! نفس نفسش را آرام بیرون داد و به سمت چیمن خم شد دوتایی سرشان را داخل قسمت غذاهای ایرانی منو کردند اصلان که جدی نظاره کننده بود با دیدن حرکتشان خنده ای که روی لبانش میآمد را جمع کرد و از گوشه چشم به جاوید که با تمسخر و نیشخند مسخره ای آنها را نگاه میکرد، نگاه کرد. جاوید با حس نگاه اصلان سرش را برمیگرداند و اصلان میگوید: بالا خونه اجاره؟ جاوید شانهای بالا می اندازد: ولشون کن. اصلان زیر لب میگوید: بچه ها خبر دادند امیر رفته بوده شرکت سراغ فرهاد باهم صحبت کردند. جاوید ابروی راستش را بالا میدهد و «هوم!» متعجبی را زمزمه میکند و میگوید: صداش و درنیار که خبر داریم تا به وقتش ببینم میخوان چیکار کنن! چیمن سرش را از منو بالا میآورد: - من زرشک پلو با مرغ میخورم. نفس هم عقب میکشد سرش را تکان میدهد و میگوید: - منم همین. اصلان: - منم که مشخصه، طبق معمول غذا رژیمی! سفارشها که ثبت شد، سکوت سنگینتر شد. اصلان سعی کرد فضا را بشکند، از کار گفت، از راه، از ترافیک. جاوید فقط در ظاهر آنجا بود اما در فکر بود. نفس نگاهش میکرد و با خودش گفت: همیشه همینطوری زندگی میکنه؟ همیشه جلوتر، همیشه در حال محاسبه؟ همیشه تو فکر و همینقدر جدی و خشن؟ بدون هیچ لبخندی؟ غذا که آمد، چیمن اولین کسی بود که دست به کارد و چنگال برد. بعد نگاهش برگشت به سمت نفس. نه نرم، نه خشن؛ فقط دقیق و با مکثی کوتاهی خود را درگیر غذایش که کباب ترکی بود کرد. بعد غذایشان چیمن و اصلان با اشاره ی جاوید به بهانهای آنها را تنها گذاشتند جاوید تکیه زد به صندلی اش و دست به سینه شد: - با قضیه ی مهمونی و مراسم کنار اومد؟ نفس بیاختیار گفت: مهمونی که برای چیزی واقعی نباشه…» جاوید حرفش را برید: هر نمایش قواعد خودش رو داره. چند ثانیه گذشت بعد خیلی آرام اضافه کرد: تو فقط باید نقشت رو بلد باشی. بقیهش با منه. نفس دستش را دور لیوان فشار داد. میخواست بگوید «نمیخوام»، اما چیزی در لحن جاوید که نه تهدید بود و نه خواه جلویش را گرفت. و نفس فهمید: این ناهار، فقط یک ناهار بعد از یک خرید نبود. اولین تمرینِ کنار آمدن با مردی بود که حتی وقتی حرف نمیزند، مسیر را تعیین میکند. -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هفدهم جاوید چیزی نگفت. فقط چند ثانیه همانطور ایستاد، انگار میخواست مطمئن شود «باشه»ای که شنیده، واقعاً گفته شده. بعد سرش را کمی کج کرد؛ همان ژست همیشگی که نه لبخند بود، نه جدیت محض. - خوبه. نفس اخم کرد: - حالا بحث با امیرپاشا فقط همین بود؟ اینهمه دعوا، تهدید، اسلحه و… جاوید آرام گفت: - امیر فعلاً هیچ خطری نداره. سکوت افتاد، نه از آن سکوتهای خالی؛ از آنهایی که پر از فکر و فشارند. نفس رفت سمت پنجره. حیاط هنوز کمی شلوغ بود چند نفر از محافظها آرامتر شده بودند، اما تنش از فضا نرفته بود، نفس گفت: - تو اینا رو عادی میبینی؟ جاوید پشت سرش ایستاد، اما نه آنقدر نزدیک: - عادی نه، ولی قابل مدیریت آره. نفس برگشت: - زندگی من شبیه یه پروژهست؟ جاوید نگاهش کرد اینبار پوزخند نزد: - نه! ولی الان تو دل یه معاملهای، چه بخوای چه نه. نفس دستهایش را به سینه زد: - من هیچوقت اینو نخواستم، نه بدهی بابام، نه امیرپاشا، نه تو… نه اینکه یکی بیاد بگه «این کارت برای امنیته»! جاوید مکث کرد: - میدونم. نفس: - نه، نمیدونی. صدایش شکست، اما اشکش نیامد: - من یه عمر فکر میکردم یه روزی… یه روزی یکی میاد که انتخاب خودمه… نه بهخاطر پول، نه بهخاطر تهدید و نه برای اینکه جلوی یکی دیگه وایسه! جاوید آرام گفت: - الان هم انتخابته. نفس خندید. تلخ اما واقع بین: - انتخابمه ولی بین تو و امیر! جاوید بیدرنگ جواب داد: - بین باج دادن و ندادن، بین پنهان شدن و روبهرو شدن. نفس نفسش را بیرون داد. - و تو فکر میکنی روبهرو شدن یعنی اسم تو؟ - الان، آره. چند ثانیه گذشت. نفس به زمین نگاه کرد، در دلش گذشت: «من همیشه فکر میکردم عشق، نجاته. هیچوقت فکر نمیکردم نجات، اینقدر شبیه معامله باشه.» جاوید ساعتش رو نگاه کرد و گفت: - تایم ناهاره و بقیه پایین منتظرن ناهار سرد میشه باید بریم. نفس بیحرف از کنارش رد شد. دستگیرهی در را گرفت، لحظهای ایستاد و بعد در را باز کرد با هم از اتاق نفس بیرون رفتن و از پلهها پایین آمدند؛ جایی که بقیه بودن، خندهها جریان داشت و هیچکس نمیدونست بالای عمارت، چه توافق شکنندهای بسته شده! بعد از ناهار جاوید، نفس را برای رفتن به شرکت با خود همراه کرد کارمند های شرکت از جاوید استقبال کردند و خوش آمد گفتند جاوید بدون توجه به نفس به اتاقش رفت نفس برای او که پشت سرش گذاشته بود پشت چشمی نازک میکند و وارد اتاقش میشود تا اتمام تایم شان در اتاق مشغول بود. اتمام کار رسید بعد برداشت کیفش از اتاق بیرون رفت خواست به اتاق جاوید برود تا بگوید با همدیگر بروند اما منشی خودش از سر جایش بلند شد گفت: میرید خانم ساراچ اوغلو؟ سرش را تکان داد که منشی گفت: اتفاقاً دو ساعت پیش آقای تهرانی رفتند گفتند بهتون بگم. نفس در ثانیه جا میخورد اما برای نشان ندادن خودش سرش را تکان میدهد تشکری میکند و به سمت آسانسور میرود که گوشی در دستش میلرزد، گوشی را بالا میآورد از روی نوتیفکیشن پیامک گوشی میبیند که جاوید پیام داده است پیام را باز میکند: «اصلان پایین منتظرته میبردت خونه!» پوزخندی میزند و سرش را با تأسف تکان میدهد. -
آسنات
-
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_شانزدهم بعد از محضر، جاوید و اصلا مستقیم به عمارت رفتند. همان خانهای که حالا دیگر فقط «خانه» نبود میدانِ تقاطعِ چند تصمیم بود. فرهاد ولی به شرکت رفت برای آماده سازی شرکت جدید، عار داشت برایش اما شرایط همین بود باید با آن وضع راه می آمد! هنوز در کامل بسته نشده بود که صدای ترمز آمد، تیز و اعتراضی. میدانست کیست و کسی نبود جز امیرپاشا! پیاده که شد، آرام نبود و با خودش هیاهو داشت جاوید و اصلان ایستادند و به پشت برگشتند با دیدنش نیشخندی زد: - عرض سلام آقای مدیر! امیرپاشا یقه اش را گرفت گفت: تو چه غلطی کردی؟ فکر کردی میتونی نفس رو از دست من در بیاری؟ جاوید مکث نکرد، مطمئن گفت: معلومه که آره! امیرپاشا خندید، بلندتر از حد معمول: داری پاتو فراتر از حدت میزاری. اصلان جلو آمد که حرفی بزند اما جاوید دستش را به معنای ایستادن و صبر کردن بالا برد اصلان دست راستش را مشت کرد و فشرد جاوید نگاهی به سر تا پای او انداخت گفت: حد خودت و نگه دار امیرپاشا. آرومتر حرف بزن. امیرپاشا نگاهش را از جاوید نگرفت: - توعه بیش*رف هم مگه حد و حدود میدونی؟ اونی که پاشو از حدش برده فراتر تویی فهمیدی؟ اصلان یک قدم جلو رفت: - به نفعته دهنت و بسته نگه داری امیر پاشا. امیرپاشا ناگهان صداش را بالا برد: - تو چی میگی بچه جون؟ و بعد رو به جاوید میکند: - د آخه من که تو رو میشناسم معلوم نیست چه غلطی کردی با چه روشی فرهاد و گول زدی که راضی شده نفس به عقد تو دربیاد. جاوید برای اولین بار لحنش تیز شد: - دهنتو ببند امیرپاشا هرچیزی که بین من و نفس هستش بین خودمونه، اگر نفس راضی نبود من جلو نمیومدم، حالا که میبینی من اونی ام که نفس میخواد، نه تو! همین. همین جمله کافی بود تا امیرپاشا جلو برود: - تو به من میگی دهنتو ببند؟! متین برای میانجیگری خواست وسط بیاد، اما صداها بالا رفت، خیلی بالا و همزمان درِ خانه باز شد و دریا خانم، رنگپریده، چیمن پشت سرش، مضطرب و عمه سلین با چهرهای خونسردتر از بقیه، اما چشمهای دقیق بیرون آمدند: - چی شده اینجا؟! عمه سلین: - این چه وضعیتیه! امیرپاشا با دست به سمت جاوید اشاره کرد: - ازش بپرسین، یه جوری مثل لودر اومده زندگی همه رو جمع کنه بره که انگار رییس و سرور همهی ما ایشونه! و بعد رو به جاوید گفت: تو آخه چجوری روت میشه که نامزد یکی رو به عقد خودت دربیاری؟ تو مردی؟ جاوید بدون اینکه نگاهش را از امیرپاشا بردارد گفت: - کسی که زندگی رو گرو میگیره، خودش جمع میشه. مثل تو. درمورد جمله دومت هم بگم که این دیگه دست تو نیست، نفس هم نامزد تو نیست! امیرپاشا یک قدم دیگر جلو آمد بیش از حد نزدیک، محافظهایش تکان خوردند یکی از آدمهای امیرپاشا دست برد زیر کت و تقریباً همزمان، آدمهای جاوید واکنش نشان دادند صداها قطع شد نه دعوا، نه حرف. فقط فلزهایی که بیرون آمدند و اسلحهها بالا رفتند. شلیک نکردند اما آماده بودند. دریا خانم نفسش برید. - وای خدا منو مرگ بده! چیمن دستش را روی دهانش گذاشت و عمه سلین آرام گفت: بسه دیگه اسلحهها رو پایین بیارین اینجا خونهست، نه میدان جنگ. هیچکس اول تکان نخورد. جاوید، با صدایی سرد اما کنترلشده: — تمومش کن امیرپاشا تو این بازی رو باختی. امیرپاشا نفس عمیقی کشید نگاهش بین اسلحهها چرخید و بعد پوزخند زد: - این هنوز آخرش نیست. آدمهاش هم، وقتی رفت، حیاط هنوز بوی خطر میداد و همه فهمیدند: این ماجرا، دیگر فقط یک عقد نبود بلکه یک خطِ قرمز رد شده بود! بدون ضربه به در دستگیره را پایین کشید و وارد اتاق شد نفس کنار پنجره ایستاده بود سرش را به تندی چرخاند و گفت: بهت یاد ندادن وقتی میری تو اتاق یه خانم باید اول در بزنی بعد اگر بهت اجازه دادند وارد بشی؟ جاوید بعد از چند ثانیه سکوت گفت: - دادن اما خب من دوست نداشتم رعایت کنم. نفس متاسف نگاهش کرد و گفت: امیرپاشا چی میخواست؟ جاوید روی مبل وسط اتاق مینشیند: - خبر زودتر از چیزی که فکر میکردم به گوشش رسیده اومده بود چرت و پرت تحویل بده! نفس نگاهش کرد: - چی میگفت؟ جاوید: - مهم نیست چی میگفت و چی میخواد مهم اینه که فعلاً بدترین ضربه رو داره میخوره. فردا پس فرداست که بترکه از حرص؟ — خب یعنی چی؟ جاوید آرامتر ادامه داد: - امروز حساب بابات با امیرپاشا صاف شد و بدهی ها داده شد، جلو خودمون زنگ زد داستان و از بابات بپرسه، بابات گفت تو به اونش کار نداشته باش فقط دست بردار و برو از زندگی ما بیرون از این به بعد هم دور نفس پیدات نشه. اونم پیگیر شده و آدماش و فرستاده ببینن چرا؟ و بهش گفتن که من و تو نامزد کردیم و بخشی از پول رو من دادم نه همه رو! نفس طره ای از موهایش را پشت گوشش میدهد میگوید: - دست برنمیداره، بیخیال نمیشه. میدونم که بیخیال نمیشه! نگاه جاوید تیز میشود و پوزخند معروفش را میزند: تو به اونش کاری نداشته باش دیگه. نفس چپ چپ او را نگاه کرد جاوید گفت: مامانت میگه گفتی مراسم نگیریم، چرا؟ نفس: - دروغ به خورد بقیه بدم که چی بشه؟ جاوید مکث کوتاهی کرد و بعد گفت: اما نمیتونیم هیچی نگیم! نفس اخم میکند: - یعنی چی «نمیتونیم»؟ - یعنی تو این سطح، سکوت ما و مراسم نداشتم و این چیزها خودش سؤال و حاشیه میسازه. بلند شد و چند قدم به سمت نفس رفت در سه قدمی اش ایستاد: - شریک، همکار، فامیل، آشنا… بلاخره سوال و حاشیه میسازند. - به همه چه؟ جاوید بیدرنگ جواب داد: - به همشون ربط داره. نفس نفسش را بیرون داد: - من قرار نیست وایسم نقش بازی کنم. - نقش نیست. صداش محکمتر شد. - اعلامه و تو بخشی از زندگیت و انجام میدی! نفس خندید؛ خندهای کوتاه و بیحال و مسخره کننده: - اعلام چی؟ یه چیزی که خودمون میدونیم موقته؟ جاوید مکث کرد: - موقت یا دائم، تا وقتی هست، باید رسمی دیده بشه. نفس نگاهش را دزدید، دوباره برگشت: - یعنی مهمونی؟ - یه دورهمی کوچیک. نه اسمش جشنه، نه عقد رسمی با شلوغی،نمایشی. اسمش رو هم هر چی میخوای بذار چون فقط کارکردش مهمه. نفس آه کشید: - من از این نمایشها بدم میاد. - میدونم. نگاهش نرمتر شد: - ولی بعضی نمایشها سپرن جلوی سوال، جلوی شایعه، جلوی دخالت. مکثی کرد و ادامه داد: - مخصوصاً جلوی امیرپاشا. اسم که آمد، نفس ساکت شد جاوید گفت: - اگه مردم بفهمن، اگه همه بدونن تو نامزد منی، فضای مانورش کمتر میشه. نفس با تردید گفت: - یعنی یه مهمونی کوچیک، برای امنتر شدن؟ - دقیقاً. چند ثانیه فکر کرد: که نه عکس دونفره، نه حرفهای عاشقانه، و نه قولی برای آینده در اون وجود داره! نفس آرام گفت: - پس فقط یه اعلامه! جاوید سر تکان داد: - فقط یه اعلام! نفس چشمهایش را بست، یک ثانیه، دو، سه، و بازشان کرد. - باشه. جاوید نفسش را آرام بیرون داد: - باشه؟ - باشه، قبوله! اما در دلش گذشت: «باز هم یک قدم دیگر… به چیزی که اسمش زندگی منه، اما انتخابش دست من نبود!» -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پانزدهم نفس چشمهایش را بست، نه برای آرام شدن؛ برای اینکه دیگر نبیند، همهچیز از جایی شروع شد که فهمید انتخابها همیشه شبیه هم نیستند بعضیشان فقط اسم انتخاب را یدک میکشند با خودش گفت: «این که نمیخواستم…» در کودکی، ازدواج برایش یک تصویر ساده بود، نه قرارداد داشت، نه شرط، فقط دستهایی که همدیگر را ول نمیکردند فقط کسی که وقتی اسمش را صدا میزد، وجودش گرمتر میشد. فانتزیاش عجیب نبود. مثل هر دختری میخواست عاشق شود و بعد ازدواج کند نه با اجبار! میخواست روزی که «بله» میگوید دلش جلوتر از دهانش حرکت کرده باشد نه این که عقل و ترسش. اما حالا... حالا همهچیز سر جایش بود، جز خودش! با خودش حساب کرد، عددها دقیق بودند، شش ماه، یک شرط، یک خانه که نریز، یک پدر که نشکند و در این میان، دختری که قرار بود عاشق شود، حذف شده بود. نفس نفسش را بیرون داد. آه نبود؛ تسلیم بود! «شاید عشق… اصلاً سهم من نبود.» این فکر درد داشت برای کسی که انسانیت داشت و منطقش فرق میکرد. چشمهایش را باز کرد دیگر دنبال راه فرار نگشت فهمید گاهی آدم برای نجات بقیه خودش را عقب میکشد، نه قهرمانانه؛ فقط در سکوت. ضربه ای به در اتاق میخورد که او را از روی زمین بلند میکند به سمت در میرود و در را که باز میکند چیمن را با لبخندی مهربان میبیند: - میتونم بیام تو؟ نفس لبخند خسته ای زد و سرش را تکان داد عقب رفت و گفت: بیا داخل. چیمن داخل میشود نگاهش را میان اتاق میگرداند، اتاقش تلفیقی از رنگ های سفید، سبز درباری و کرم تشکیل شده بود. سقف و نصف بالایی دیوار اتاق سفید و بخش پایینی دیوار سبزدرباری، دو کمد کرم رنگ کنار پنجره اش تکیه داده به دیوار قرار داشت یک در سفید کنار کمد بود، تخت تک نفره ی کرم به همراه پاتختی، میز و صندلی آرایشی هم رنگ و ستاش، کنار در ورودی اتاقش بودند. دیوار سمت چپ اتاقش با ریسه برگ و ریسه نور تزئین شده بود بالای تختش سه تابلو عکس از خودش بود که با فاصله های کمی از هم به دیوار زده شده بود. دو گلدان اسطوخودوس متوسط کنار پنجره ی اتاقش بود، فرش کوچک شش متری روی زمین بود. چیمن به سمت پنجره رفت از اتاق او در ورودی باغ مشخص بود به سمت نفس برگشت گفت: اتاق ساده ولی قشنگی داری. نفس: - ممنونم نظر لطفته. چیمن: - جدی میگم. من درمورد اتاق خیلی سخت سلیقه ام ولیکن این مدل اتاق همیشه نظرم و جلب میکنه. البته تا یه حدی هم رک هستم ها! نفس به صندلی میز توالت اش اشاره میزند: - بشین رو صندلی واینستا سر پا. چیمن از پیشنهادش استقبال کرد و روی صندلی نشست با ذوق برگشت سمت نفس و گفت: شاید باورت نشه ولی از همون شب مهمونی دلم میخواست باهات ارتباط برقرار کنم و باهات دوست بشم. مثل بچه ها! نفس خندید: - اونشب قیافت خیلی جدی بود. چیمن: - شخصیتم همینه، اولش جدی ام اگر خوشم اومد از طرف که نزدیکش میشم و باهاش ارتباط برقرار میکنم اما وقتی خوشم نیومد همون چهره جدی رو ادامه میدم. نفس تاییدش میکند: - کار درستی میکنی. چیمن: - و حالا من از تو خوشم اومده. ببینم داداشم خیلی بد اخلاقی میکنه باهات؟ نفس خنده اش گرفت: - توقع داری چی جوابت و بدم؟ چیمن شانه انداخت بالا: - راستش رو، حقیقتش اینه که من از همه چی خبر دارم. نفس شوکه نگاهش کرد، فکر نمیکرد او از همه چیز خبر داشته باشد و حالا خودش اعتراف کرده است: - البته بگم زیاد هم سرزنشش کردم چون حق نداشت این کار رو کنه. هرچقدر هم اینجا ترکیه باشه و تو ایرانی باشی بازم آبروی یه دختر مهم تر از چیزای دیگه ست. شرایط سختی داری درکت میکنم. نفس شانه ای بالا می اندازد و میگوید: - من خودم یک هفته است شب و روزم قاطی شده واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم. جاوید هم شخصیتش اونجوریه و من اعتراضی ندارم چون بلاخره شخصیتی نیستم که بخوام براش تصمیم بگیرم که اینجوری باشه یا نباشه. موقت هم اونجور که من میخوام باشه بعد تموم شدن این اتفاقات همه چی برمیگرده سر جای خودش. پس همین خودش بمونه بهتره! -
رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهاردهم سه چهار روزی میگذشت نفس ساکت تر شده بود، صبح، زودتر از معمول آغاز شد و حتی روز هم سعی میکرد شبیه عادیبودن باشد. جاوید، فرهاد و اصلان بیحرف سوار شدند. هیچکدام چیزی نگفتند؛ انگار هر کلمه میتوانست چیزی را زودتر از موعد فرو بریزد، در محضر صداها کوتاه و رسمی بود نامها خوانده شد، سندها جابهجا شدند، امضاها و مهر ها روی کاغذ نشستند، خانهها، شرکت، زمینها. همهچیز دقی و تمیز و بیاحساس منتقل شد. فرهاد قلم را که زمین گذاشت، دستش لرزید اما نه از تردید، از فهمِ اینکه بعضی بدهیها فقط عدد نیستند! سلین دقیق و بیصدا وارد خانه شد و پشت سرش چیمن وارد میشود. باید نقش کسانی را بازی میکردند که از هیچی خبر نداشتند و پسرشان از همان اول او را دیده بود و پسندیده بود و حالا قصد ازدواج داشت و عجله داشت، دریا و نفس با آنها روبوسی میکنند و تعارفات ایرانی وارشان را نثار همدیگر میکنند، نگاهش کوتاه روی صورتها لغزید؛ مکثی نامحسوس روی چهره ی عمه سلین کرد و بعد لبخندی محو زد، عمه سلین با بی حواسی به ایرانی گفت: ببخشید که مزاحم شدیم،. میدونیم خیلی زوده ولی خب آقا پسرما هم عجله داره برای بردن عروسش! نفس پوزخندی زد به ساده لوحی آنها. دریا خانم اما انگار یادش رفته باشد داستان از چه قرار است با خنده ای گفت: خیلی هم عالی فکر کنم بهتره منو شما خودمون بشینیم درباره این موضوع صحبت کنیم و بعد خود بچه ها. صدایش نرم بود نفس دهان باز کرد چیزی بگوید، اما هنوز کلمهای شکل نگرفته بود که دریا خانم برایش پشت چشمی نازک میکند، دیشب به اتاق او رفته بود و با همدیگر صحبت کردند دریا خانم میگفت مردها به مرور جذب میشوند و نفس با پوزخند جوابش را اینگونه داد که مردها شبیه همدیگر نیستند مخصوصاً جاوید با حضور ناگهانی اش در زندگیشان که شبیه هیچ مردی نیست و قراری هم نیست بیوفتد چون جاوید فقط یک موقعیت موقت برای رهایی از امیرپاشا میباشد و بعد تمام شدن مدت قرارشان همه چیز باطل میشود و به هیچ وجه نمیتواند خود را عاشق و شیفته ی جاوید ببیند! دریا خانم هم خنده ای تحویلش داد و گفت که هرچیز ناممکنی ممکن میشود و این را به وقتش میفهمد. دریا خانم از همان نگاه های کوتاهِ همیشگیاش به نفس انداخت که میگفت: هیچی نگو و ساکت باش. خدمتکارها همزمان که از آنها پذیرایی میکردند درمورد مراسم و تشریفات صحبت میکردند: دریا خانم: - نظر من اینه که مراسم باید ساده باشه. جمعوجور. بیحاشیه. این روزا حاشیه زود بزرگ میشه. عمه سلین لبخند زد گفت: البته هر خانوادهای سبک خودش رو داره. دریا خانم با اشتیاق شروع به توضیح برنامهها کرد. سلین گوش میداد، گاهی سر تکان میداد، گاهی فقط نگاه میکرد. گاهی نظر میداد، نه تأیید کامل، نه مخالفت. چیمن تمام مدت حواسش به نگاه غمگین و بی شوق نفس بود، از همان آن شب مهمانی به دلش نشسته بود و دوست داشت بیشتر با او آشنا و دوست شود و از نظرش اگر بخواهند دوست شوند دوستان خوبی هستند! وقتی نفس خواست نظر بدهد، سلین خیلی آرام گفت: عزیزم، تو الان استرس داری این چیزا رو بزرگترا جمع میکنن. حرفش با تحقیر نبود، با مهربانی گفت فقط برای بستن راه! عمه سلین گفت: خب من چندتا اصلاح کوچیک تو ذهنم دارم، مکانش همینجا باشه بهتره چون باغ تون هم ماشاالله بزرگ هست میدیم دیزاینر با مدیریت و ایده های خودشون تزیینات انجام بدن. دریا خانم لبخند زد و نفس فقط نگاه کرد موقع اتمام حرف هایشان بلند شدند بروند که دریا گفت: برای ناهار بمونید پیشمون، فرهاد امروز نمیاد خونه مام تنهاییم بمونید خوشحال میشیم. عمه سلین مردد چیمن را نگاه میکند اما چیمن که شانه ای بالا می اندازد عمه سلین میگوید: زحمت نمیدیم میریم خونه مون اصلا و جاوید برای ناهار میرن خونه. دریا انگاری از جاوید خوشش میآمد که گفت: خب بگید بیان ناهار اینجا بچه ها هم باهم درمورد مراسم شون حرف میزنند. هوا برای نفس هنوز سنگین و نفس همانجا فهمیده بود که این زن اگر بخواهد، میتواند بدون بالا بردن صدا، بدون یک کلمهی تند، کل یک خانه را در سکوت نگه دارد. در رودروایسی با آنها گیر کرده بودند و در آخر قبول کردند به پذیرایی که برگشتند نفس با ببخشیدی از آنها جدا میشود و پله های طبقه ی بالا را طی میکند به در اتاق که میرسد باز میکند و خود را پرت میکند داخل اتاق. تا در بسته شد، ایستاد نه حرکت کرد، نه نشست. انگار بدنش نمیدانست چه کند. دستهایش را باز و بسته کرد. یکبار، دوبار، سه بار. این کار را بیصدا و گیج شده انجام میداد هوای خانه سنگینتر از قبل شده بود؛ چند قدم به سمت پنجره رفت، بعد ایستاد. برگشت . دوباره رفت نگاهش سقف اتاق را نشانه گرفت، کوتاهتر از آن بود که این همه آشفتگی را جا بدهد! گفت: «من چرا هیچی نگفتم؟» صدا از گلویش درنیامد، فقط توی سرش پیچید نفسش بالا نمیآمد دست برد به یقهاش، دکمه را باز کرد؛ اما فایده نداشت انگار چیزی نامرئی دور سینهاش سفت شده بود پایین تختش ننشست؛ افتاد! آرنجش به دسته خورد، درد گرفت، اما حتی اخم هم نکرد. دردِ بدن به چشمش نمیآمد چشمهایش خیره ماند به نقطهای نامعلوم لبهایش را به هم فشرد دندانهایش قفل شد. آنها موقع صحبت نه فریاد زده بودند و نه توهین کرده بودند؛ اما نفس حس میکرد چیزی از او آرام و بیاجازه کم شده است، دستش لرزید لیوان کنار دستش را گرفت، نگه داشت و جرعه ای خورد. روی زمین کنارش کوبید، چشمهایش خیس شد، اما اشک نیامد گریه هم انگار به اجازه نیاز داشت؛ با خودش فکر کرد: او قرار بود شش ماه باشه، فقط شش ماه. اما چرا همین حالا حس میکرد وسط چیزی افتاده که از اول، مال او نبوده؟ سرش را عقب برد و به لبه ی تخت تکیه داد، سقف را نگاه کرد و برای اولین بار، نه از عقد، نه از جاوید، بلکه از این سکوتِ مرتب، ترسیده بود! -
آدریانا