پس از مدتی، خانوادهها هم با عشقشان کنار آمدند. پویا و نازنین تصمیم گرفتند زندگی مشترکشان را آغاز کنند. آنها در مراسمی ساده اما پر از عشق، پیمان بستند.
من بمیرم
من بمیرم که تو را رنجِ مضاعف دادم
عذرِ تقصیر، عزیزم! به خطا افتادم!
من بمیرم که کمی اشک به چشمت آمد
از همان روز، غمینم، به خدا ناشادم!
گفته بودم که گُلم محرم و نامحرم هست
«زُلف بر باد مَده تا ندهی بر بادم»!
گفته بودم که بسی ناز، فزونتر داری
«ناز بنیاد مَکُن تا نَکنی بنیادم»!
من نگفتم که تو حوّایِ منی، حسّاسم
غیرتم ارثِ عزیزیست زِ جدّم آدم؟!
آمدی تا که اسیرم بُکنی با غمزه
من از آنروز که عاشق شدهام، آزادم!
- پویا همچنان به رویاهایش در مهندسی ادامه داد.
- نازنین به نوشتن و شعر گفتن پرداخت و حتی اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد.
- هر دو یاد گرفتند که عشق فقط لحظههای شیرین نیست، بلکه ایستادگی در برابر مشکلات و ساختن آیندهای مشترک است.