رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سحر قاسمیان

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط سحر قاسمیان

  1. پس از مدتی، خانواده‌ها هم با عشقشان کنار آمدند. پویا و نازنین تصمیم گرفتند زندگی مشترکشان را آغاز کنند. آن‌ها در مراسمی ساده اما پر از عشق، پیمان بستند. من بمیرم من بمیرم که تو را رنجِ مضاعف دادم عذرِ تقصیر، عزیزم! به خطا افتادم! من بمیرم که کمی اشک به چشمت آمد از همان روز، غمینم، به خدا ناشادم! گفته بودم که گُلم محرم و نامحرم هست «زُلف بر باد مَده تا ندهی بر بادم»! گفته بودم که بسی ناز، فزون‌تر داری «ناز بنیاد مَکُن تا نَکنی بنیادم»! من نگفتم که تو حوّایِ منی، حسّاسم غیرتم ارثِ عزیزی‌ست زِ جدّم آدم؟! آمدی تا که اسیرم بُکنی با غمزه من از آن‌روز که عاشق شده‌ام، آزادم! - پویا همچنان به رویاهایش در مهندسی ادامه داد. - نازنین به نوشتن و شعر گفتن پرداخت و حتی اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. - هر دو یاد گرفتند که عشق فقط لحظه‌های شیرین نیست، بلکه ایستادگی در برابر مشکلات و ساختن آینده‌ای مشترک است.
  2. باران می‌بارید و آن‌ها بی‌وقفه قدم می‌زدند؛ گویی زمان ایستاده بود تا فقط شاهد این لحظه‌ی ناب باشد. هیچ کلمه‌ای لازم نبود، چون باران خودش همه‌چیز را می‌گفت: از دلتنگی‌ها، از شوق دیدار، از وعده‌ی فرداهایی که هنوز نیامده‌اند. عشقشان ساده نبود. خانواده‌ی نازنین سخت‌گیر بودند و نمی‌خواستند دخترشان به این زودی وارد رابطه‌ی جدی شود. پویا باید ثابت می‌کرد که مردی مسئولیت‌پذیر است. او بیشتر درس خواند، کار پاره‌وقتی گرفت و حتی پروژه‌های دانشگاهی‌اش را با جدیت بیشتری دنبال کرد. نازنین هم در دلش می‌دانست که عشقشان ارزش جنگیدن دارد. شب‌ها در دفترچه‌اش شعرهایی می‌نوشت که همه به پویا ختم می‌شد. پس در کنار او به تلاش کردن ادامه داد. — ماه‌ها گذشت. پویا و نازنین با وجود همه‌ی سختی‌ها کنار هم ماندند. یک روز، پویا نازنین را به پل طبیعت برد. غروب خورشید آسمان را به رنگ‌های نارنجی و صورتی درآورده بود. پویا حلقه‌ای ساده اما پرمعنا به دست نازنین انداخت و گفت: «می‌خوام همیشه کنارم باشی.» نازنین با اشک شوق در چشمانش پاسخ داد: «من از همون روز اول کنار تو بودم، و همیشه خواهم بود.»
  3. کافه‌ی کوچک دانشگاه: جایی که بارها کنار هم قهوه خوردند و درباره‌ی آینده‌شان حرف زدند. - پیاده‌روی‌های طولانی: عصرها در خیابان‌های اطراف دانشگاه قدم می‌زدند، گاهی در سکوت، گاهی با خنده‌های بلند. - باران پاییزی: یک روز بارانی، وقتی زیر یک چتر کوچک راه می‌رفتند، سکوتی پرمعنا بینشان شکل گرفت. پویا آرام گفت: «نازنین… فکر می‌کنم زندگی بدون تو معنایی نداره.» نازنین با گونه‌های سرخ شده پاسخ داد: «منم همین حس رو دارم.» آنان به هم وابسته بودند زیر باران قدم می زدند.بی آنکه نگران خیس شدن باشند پویا با صدای شاد و بلند شروع به خواندن آواز کرد. باران آرام آرام می‌بارید، خیابان خلوت و خیس شده بود، و صدای قطره‌ها مثل موسیقی ملایمی در گوش می‌نشست. دو نفر کنار هم قدم می‌زدند، بی‌آنکه چتری بالای سرشان باشد. هر قطره‌ای که روی صورتشان می‌نشست، بهانه‌ای بود برای خنده‌ای کوتاه یا نگاهی طولانی. زیر باران، همه‌چیز رنگ دیگری داشت: - دست‌هایی که در هم گره خورده بودند، گرم‌تر از هر پناهگاهی. - نگاه‌هایی که در سکوت، هزار جمله‌ی ناگفته را فریاد می‌زدند. - خیابان خیس، صحنه‌ای بود که عشق را مثل فیلمی شاعرانه به نمایش می‌گذاشت.
  4. پویا، جوانی ۲۴ ساله، در دانشگاه تهران درس می‌خواند. او پسری آرام، جدی و کمی خجالتی بود. روزی در کتابخانه، وقتی دنبال کتابی درباره‌ی سازه‌های بتنی می‌گشت، نگاهش به دختری افتاد که غرق در خواندن دیوان حافظ بود. نازنین، دختری ۲۰ ساله با چشمانی درخشان و لبخندی آرام، آن‌قدر محو شعر بود که حتی متوجه نگاه پویا نشد. پویا برای لحظه‌ای ایستاد. قلبش تندتر زد. آن نگاه کوتاه، شروعی شد برای داستانی که هیچ‌کدامشان تصورش را نمی‌کردند. --- چند روز بعد، پویا بهانه‌ای پیدا کرد تا با نازنین صحبت کند. او پرسید: «ببخشید، شما همیشه اینجا کتاب می‌خونید؟» نازنین سرش را بلند کرد و با لبخند گفت: «تقریباً… کتابخونه بهترین جای دنیاست.» این جمله ساده، دریچه‌ای شد برای گفت‌وگوهای طولانی. از آن روز به بعد، هر بار که به کتابخانه می‌رفتند، کنار هم می‌نشستند. پویا از دنیای پل‌ها و ساختمان‌ها می‌گفت، نازنین از شعر و داستان. کم‌کم، دوستی‌شان به صمیمیتی شیرین تبدیل شد.
  5. نام داستان: چالش های زندگی نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: پویا، دانشجوی مهندسی، در کتابخانه با نازنین، دختری علاقه‌مند به شعر، آشنا می‌شود. رابطه‌ی آن‌ها از دوستی ساده آغاز شده و با وجود مخالفت خانواده‌ی نازنین و مشکلات مالی، به عشقی عمیق و پایدار تبدیل می‌شود. پس از تلاش‌های فراوان، خانواده‌ها نیز همراهمی می‌کنند و آنها ازدواج می‌کنند اما اتفاقاتی می‌افتد که....
  6. نام داستان: عهدی برای همیشه نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه داستان: هانا، دختر جوانی با رویاهای نویسندگی، در کتابخانه دانشگاه با یزدان، معمار ۲۶ ساله‌ای جدی و آرام، آشنا می‌شود. این آشنایی ساده به دوستی آرام و سپس عشقی عمیق تبدیل می‌گردد. نگاه‌ها و سکوت‌ها جای خود را به اعتراف‌های عاشقانه می‌دهند و زیر آسمان پرستاره، نخستین پیمان میانشان بسته می‌شود. اما عشقشان بی‌چالش نیست؛ خانواده هانا نگران اختلاف سنی هستند و یزدان باید با صداقت اعتماد آنان را به دست آورد...
×
×
  • اضافه کردن...