رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

سحر قاسمیان

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    67
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط سحر قاسمیان

  1. پارت ۲ رمان زنجیر های عشق و خون: --- محمد دست رکسانا را محکم گرفت و کشید سمت ماشین. رکسانا با صدای بلند فریاد زد: رکسانا: ولم کنید! شما فکر می‌کنید همه‌چیز دست شماست؟ یه روزی همه‌تون رو می‌گیرن! آرش با خونسردی سیگارش را روشن کرد، پک عمیقی زد و با نگاه سردی گفت: آرش: دختر، خیلی زبون‌درازی می‌کنی. می‌دونی چند نفر مثل تو رو تا حالا سر جاشون نشوندم؟ رکسانا با چشمانی پر از خشم جواب داد: رکسانا: من مثل بقیه نیستم. شما فکر می‌کنید می‌تونید همه رو بترسونید؟ من نمی‌ترسم. محمد که هنوز گونه‌اش درد می‌کرد، با عصبانیت گفت: محمد: داداش بذار من حسابشو برسم، این زیادی داره حرف می‌زنه. آرش دستش را بالا برد و جلوی محمد را گرفت: آرش: نه، نه… عجله نکن. این یکی فرق داره. ببین چه دل و جرأتی داره. شاید به درد ما بخوره. مجتبی که کنار ایستاده بود با تردید پرسید: مجتبی: رئیس، یعنی می‌خواید نگهش داریم؟ خطرناک نیست؟ آرش لبخند مرموزی زد و گفت: آرش: خطرناک؟ هه… من خطر رو دوست دارم. بذار ببینیم این دختر چه کاره‌ست. رکسانا با صدای محکم گفت: رکسانا: من هیچ‌وقت برای شما کار نمی‌کنم. آرش جلو آمد، فاصله‌اش را کم کرد و با صدای آرام اما تهدیدآمیز گفت: آرش: هنوز نفهمیدی… اینجا انتخابی وجود نداره. یا با ما میای، یا سرنوشتت همین‌جا تموم میشه. محمد و مجتبی به هم نگاه کردند، سکوت سنگینی فضا را گرفت.
  2. پارت ۱ رمان زنجیر های عشق و خون محمد: آرش آرش تو کجایی آخه دیر شد باید اون محموله رو سر وقت تحویل بدیم عجله کن باید بریم نمیدونم تو چرا آنقدر بی خیال شدی خودت می دونی این محموله چقدر مهمه. دیگه نمیدونم باید از دست تو چیکار کنم. آرش : بسه دیگه، سرم رفت چقدر قر می زنی نگران نباش هنوز تا تحویل چند ساعت مونده. به بچه ها بگو جنس هارو بار بزنن اشتباهی نکنید. محمد: باشه داداش الان ترتیبش رو میدم نگران نباش. آرش رئیس مافیای شهر بود مردی بی رحم سخت گیرو جدی. هیچ اشتباهی را قبول نمی کرد آنها درست سر ساعت به محل قرار رفتند و معامله به خوبی پیش رفت. آرش : محمد برو ببین همه چی درسته اگ درست بود جنس هارو تحویل بدین. محمد: داداش همه چیز درسته،مجتبی امیر اون جنس هارو بیارید.اینا رو هم ببرید. می خواستند حرکت کنند که صدای افتادن بشکه ها اومد همه سر جاشون موندن. آرش : محمد مجتبی برید ببینید چه خبره کی اونجاست. محمد: مجتبی من از این ور میرم تو هم از اون ور برو مجتبی: بله قربان الان میرم. آنها رکسانا رو که در حال فیلم گرفتن از معامله اشون بود دستگیر کردند و پیش آرش بردند. رکسانا : ولم کنید،ولم کنید،کثافتا،ولم کنید جرعت دارید ولم کنید تا نشونتون بدم. محمد: ولش کنید ببینم میخاد چیکار کنه. تا رکسانا رو ول کردن به سمت محمد خیز برداشت و به مشت نثار صورتش کرد. آرش که این صحنه رو دید پقی زد زیر خنده و با صدای آرومی به محمد گفت آرش : محمد داداش درد داشت. هردو از کار آرش تعجب کردند آرش : ضرب دستت عالی دمت گرم دختر صورتشو داغون کردی رکسانا همینجور داشت بهش نگاه می کرد که آرش پقی زد زیر خنده. رکسانا: به چی می خندی. آرش : به قیافه تو عین خنگا شدی رکسانا: بیشعور به قیافه خودت بخند خودتو تو آینه دیدی. محمد از این حرف رکسانا زد زیر خنده اما وقتی چشمش به چهره عصبانی آرش افتاد ساکت شد. آرش : تو اسمت چیه چرا داشتی از ما فیلم می گرفتی برای کی کار می کنی. رکسانا: به تو چه مگه میخای واسم شناسنامه بگیری. آرش : نه از جسارتت خوشم میاد دل و جرعت داری که اینجوری حرف میزنی. آرش : محمد بیاریدش با خودمون می بریمش.
  3. نام رمان: زنجیر های عشق و خون نویسنده: سحر قاسمیان ژانر: مافیایی، اجباری، عاشقانه خلاصه: آرش، رئیس بی‌رحم و قدرتمند یک سازمان مافیایی، درگیر معامله‌ای بزرگ و سرنوشت‌ساز است. رکسانا، دختری جسور و کنجکاو، مخفیانه تلاش می‌کند از این معامله فیلم بگیرد تا حقیقت پشت پرده را آشکار کند. اما نقشه‌اش لو می‌رود و توسط افراد آرش دستگیر می‌شود. رکسانا به اسارت برده می‌شود و در دنیای تاریک و پرخطر مافیا گرفتار می‌گردد. در ابتدا، رابطه‌ی او با آرش سرشار از تنش، اجبار و نفرت است؛ اما در میان تهدیدها و اجبارها، جرقه‌هایی از احساسات پیچیده میان آن‌ها شکل می‌گیرد. آرش که در ظاهر مردی سنگدل و بی‌رحم است، به تدریج در برابر شجاعت و روحیه‌ی رکسانا نرم می‌شود. در نهایت، آرش برای تثبیت قدرت و کنترل کامل بررکسانا، او را مجبور به ازدواج با خود می‌کند. این ازدواج اجباری، نقطه‌ی اوج داستان است؛ جایی که عشق و اجبار، آزادی و اسارت، در هم می‌آمیزند و سرنوشت هر دو را به شکلی غیرمنتظره تغییر می‌دهد.
  4. یزدان قصه ای برای آیلین می خواند. هانا با خنده به واکنش های دخترشان نگاه می کرد.وآیلین با چشم های پر از خواب آرام در آغوش مادرش به خواب می رفت. گاهی برق ها خاموش می شد.و خانه در تاریکی فرو می رفت اما صدای خنده هایشان آنقدر بلند بود. که هیچ سکوتی نمی توانست آن را خاموش کنید هانا با نگاه به یزدان می گفت:« این خونه شاید زیاد بزرگ نباشه،اما پر از عشق و خاطره است» یزدان دستش را روی دست هانا گذاشت و پاسخ داد:« خونه رو دیوار ها نمی سازن عشق ماست.که دیوار هارو زنده می کنه. » آن شب ها خانه شأن نه فقط یک مکان بلکه پناهگاهی بود که عشق در آن نفس می کشید.
  5. اینم از این نصف فصل سیزدهم رو الان میزارم فصل سیزدهم خانه ای پر از عشق: خانه کوچک هانا و یزدان حالا پر از رنگ و زندگی شده بود . دیوار ها با نقاشی های کودکانه؛ آیلین تزیین شده بودند،خورشید های های زرد، گل های آبی و آدمک هایی که با لبخند های بزرگ فضای خانه را پر از شادی می کردند. هر گوشه خانه نشانی از عشق بود روی میز آشپز خانه لیوان های رنگی و شیرینی های خانگی هانا قرار داشت. در اتاق نشیمن قفسه ای پر از کتاب های داستانی و نقشه های معماری یزدان دیده می شد. پدر اتاق آیلین عروسک های کوچک و لباس های رنگا رنگ دنیایی پر از خیال ساخته بودند. شب ها خانواده سه نفره شأن کنار هم جمع می شدند.
  6. خب دوستان این داستان تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد
  7. صبح‌های جمعه، خانواده‌ی کوچکشان به پارک می‌رفتند. پویا دوچرخه‌سواری می‌کرد، نازنین کتاب می‌خواند و هلیا بازی می‌کرد. - شب‌ها کنار پنجره می‌نشستند و باران را تماشا می‌کردند. - گاهی سفرهای کوتاه به شهرهای شمالی یا کویر می‌رفتند و هر بار خاطره‌ای تازه می‌ساختند. این لحظه‌های ساده، برایشان از هر موفقیت بزرگی ارزشمندتر بود. --- سال‌ها گذشت، اما عشق پویا و نازنین نه‌تنها کم نشد، بلکه عمیق‌تر شد. آن‌ها یاد گرفتند که عشق یعنی: - حمایت از رویاهای یکدیگر - ایستادگی در برابر سختی‌ها - ساختن خانواده‌ای پر از عشق و امید وقتی به گذشته نگاه می‌کردند، می‌دیدند که همه چیز از یک نگاه ساده در کتابخانه شروع شد؛ نگاهی که زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داد.
  8. در همان زمان، نازنین اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد. کتابش با استقبال زیادی روبه‌رو شد و حتی در چند جشنواره ادبی تحسین شد. پویا در مراسم رونمایی کتاب، با غرور در کنار همسرش ایستاده بود و زیر لب گفت: «می‌دونستم روزی همه دنیا می‌فهمن چه قلب بزرگی داری.» --- چند سال بعد، زندگی‌شان رنگ تازه‌ای گرفت؛ آن‌ها صاحب یک دختر شدند. اسمش را هلیا گذاشتند. - پویا هر شب برای هلیا قصه می‌گفت، قصه‌هایی که خودش می‌ساخت. - نازنین برایش شعرهای کودکانه می‌خواند. - خانه‌ی کوچکشان پر از صدای خنده‌ی کودکانه شد. هلیا برای آن‌ها نماد عشقشان بود؛ گویی همه‌ی سختی‌ها و تلاش‌ها ارزشش را داشت تا به این لحظه برسند. ---
  9. لحظه‌های سختی که تجربه می‌کرد: - ساعت‌های طولانی پشت میز، در حالی که کلمات حاضر نبودند روی کاغذ بیایند. - بازنویسی‌های بی‌پایان؛ هر بار که فکر می‌کرد متن کامل شده، دوباره ایرادی تازه پیدا می‌کرد. - فشار ذهنی برای رساندن داستان به اوج، بدون از دست دادن صداقت و احساس. - نگاه‌های اطرافیان که گاهی پر از تردید بود: "آیا واقعاً می‌توانی کتابت را تمام کنی؟" - تنهاییِ نویسنده؛ جایی که فقط خودش و صفحه‌ی سفید باقی می‌ماندند. اما همین سختی‌ها، نازنین را به نویسنده‌ای مقاوم‌تر تبدیل کردند. او یاد گرفت که الهام همیشه ناگهانی نمی‌آید، بلکه باید با صبر و پشتکار ساخته شود. هر جمله‌ای که از دل تاریکی بیرون کشید، چراغی شد برای ادامه‌ی مسیر.
  10. گاهی دوران کار کردن برای پویا مثل عبور از مسیری پرسنگلاخ بود. صبح‌های زود با خستگی بیدار می‌شد، در حالی که هنوز خواب در چشمانش سنگینی می‌کرد. مسیر طولانی تا محل کار، فشار کاری زیاد، و توقعات بی‌پایان مدیران، همه مثل بار سنگینی روی شانه‌هایش می‌نشست. لحظات سختی که تجربه می‌کرد: - ساعت‌های طولانی پشت میز، بدون فرصتی برای نفس تازه کردن. - پروژه‌هایی که باید در زمان کوتاه تحویل می‌داد، و اضطرابِ نرسیدن به موعد مقرر. - احساس تنهایی در میان جمع، وقتی کسی سختی‌هایش را نمی‌دید. - تردیدهای درونی: آیا این تلاش‌ها ارزشش را دارد؟ آیا آینده‌ای روشن در انتظار است؟ اما همین لحظات سخت، پویا را ساختند. او یاد گرفت چگونه در فشار، آرام بماند؛ چگونه از شکست‌ها درس بگیرد؛ و چگونه امید را حتی در تاریک‌ترین روزها زنده نگه دارد. آنها در کنار هم خوشبخت بودند و زندگی شأن پر از امید و شادی بود. نوشتن کتاب برای نازنین مثل راه رفتن در مسیری طولانی و پرپیچ‌وخم بود. هر صفحه‌ای که می‌نوشت، با خودش جنگی تازه داشت؛ جنگی میان خستگی و اشتیاق، میان تردید و امید.
  11. پویا رویای ساختن یک پل بزرگ داشت؛ پلی که نامش در تاریخ بماند. - نازنین رویای انتشار مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه داشت؛ شعرهایی که الهام گرفته از زندگی مشترکشان بود. هر شب کنار هم می‌نشستند و درباره‌ی آینده حرف می‌زدند. گاهی نقشه‌های پویا روی میز پهن بود، گاهی دفترچه‌ی شعر نازنین. آن‌ها یاد گرفتند که عشق یعنی حمایت از رویاهای یکدیگر. --- - صبح‌ها پویا برای نازنین چای درست می‌کرد. - نازنین برای پویا یادداشت‌های کوچک عاشقانه می‌گذاشت. - گاهی با هم فیلم‌های قدیمی می‌دیدند و تا نیمه‌شب می‌خندیدند. - گاهی فقط سکوت می‌کردند و به باران پشت پنجره گوش می‌دادند. این لحظه‌های کوچک، ستون‌های عشقشان بودند. پویا بعد از سال‌ها تلاش، توانست در یک شرکت بزرگ مهندسی پروژه‌ای مهم را بر عهده بگیرد؛ طراحی پلی مدرن که قرار بود دو بخش شهر را به هم وصل کند. این پروژه برای او مثل تحقق یک رویا بود. شب‌ها تا دیروقت روی نقشه‌ها کار می‌کرد، اما هر بار که خسته می‌شد، نازنین با یک فنجان چای و لبخندش انرژی دوباره به او می‌بخشید.
  12. اینم از ادامه این داستان یک شب، وقتی پویا خسته و بی‌رمق به خانه آمد، نازنین برایش چای داغ آماده کرده بود و گفت: «می‌دونم خسته‌ای… ولی باور کن همه‌ی این سختی‌ها یه روز خاطره میشه.» پویا با نگاه پر از عشق به او گفت: «تا وقتی تو کنارمی، هیچ سختی‌ای نمی‌تونه منو شکست بده.» -- برای اولین سالگرد ازدواجشان، تصمیم گرفتند به شمال ایران سفر کنند. جاده‌ی پر پیچ‌وخم، بوی درختان و صدای باران روی شیشه‌ی ماشین، همه چیز را عاشقانه‌تر کرده بود. وقتی به ساحل رسیدند، نازنین پاهایش را در شن‌های خیس فرو کرد و گفت: «پویا، این لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.» پویا دستش را گرفت و پاسخ داد: «هر لحظه‌ای که با تو باشه، برای من جاودانه‌ست.» آن سفر، نقطه‌ی عطفی شد؛ جایی که فهمیدند عشقشان نه‌تنها در روزهای سخت، بلکه در لحظه‌های ساده و آرام هم معنا پیدا می‌کند.
  13. فصل دوازدهم روز های نخست مادری: خانه کوچکشان حالا پر بود از صدای گریه های کوتاه و خنده های بی دلیل آیلین شده بود. هانا با وجود خستگی های شبانه هرکه دخترش را در آغوش می گرفت،احساس می کرد جهان تازه ای شکل گرفته است . شب ها وقتی آیلین بی قرارمی شد؛ هانا با صدای آرام برایش لالایی می خواند؛ گاهی اشک خستگی در چشمانش حلقه می زد اما لبخند کوچکی که روی لب های دخترش می نشست؛ همه ی سختی ها را از یادش می برد. یزدان هم در این روز ها بیش از همیشه همراه او بود. او پوشک عوض می کرد، شیر گرم آماده می کرد وحتی نیمه شب ها وقتی؛ هانا خواب آلود بود. دخترشان را در آغوش می گرفت و آرام در خانه قدم می زد؛ تا بخوابد هانا با دیدن این صحنه ها عشقش به یزدان دو چندان می شد. هر گوشه خانه پر از نشانه های تازه بود: تخت کوچک آیلین کنار اتاقشان، لباس های رنگا رنگ نوزادی روی بند، و دفتر چه ای که هانا هر روز در آن خاطرات مادر شدنش را می نوشت. او می دانست این روز ها هر چند سخت زیبا ترین روز های زندگی اش هستند. در دل شب وقتی سکوت همه جا را فرا می گرفت و تنها صدای نفس های آرام آیلین شنیده؛ می شد. هانا و یزدان کنار هم می نشستند، و با نگاه به دخترشان زمزمه می کردند؛ « این همون عهدیه، که برای همیشه بستیم؛».
  14. خب اینم از ادامه متاسفانه بخاطر یه اشتباه مجبور شدم از اول بزارم فصل یازدهم تولد فرزند: ماه ها با انتظار و هیجان گذشت هانا هر روز با لمس،ضربان کوچک در وجودش؛ عشق تازه ای را تجربه می کرد. یزدان با دقت و مهربانی؛ مراقبش بود از خریدن لباس های کوچک نوزاد،گرفته تا خواندن کتاب های تربیتی هرشب کنار تخت می نشست؛ و آرام برای کودک درون هانا قصه می گفت؛ انگار می خواست از همان ابتدا عشق را در گوش هایش زمزمه کند؛ سر انجام روز موعود رسید. بیمارستان؛ پر از امید،و اضطراب بود. هانا با دست های لرزان؛ اما قلبی پر از شجاعت وارد؛ اتاق شد. یزدان پشت در با هر ثانیه انتظار نفسش؛ سنگین تر می شد. و ناگهان صدای گریه ای کوچک فضا را پر کرد، صدایی که مثل موسیقی قلبشان را لرزاند؛ پرستار نوزاد را در آغوش هانا گذاشت؛ دختر کوچکی با چشم های بسته و صورتی،سرخ که انگار تمام عشق دنیا در وجودش جمع شده بود. هانا با اشک و لبخند زمزمه کرد :« سلام کوچولوی من … خوش اومدی به دنیای ما. ». یزدان وارد شد؛ نگاهش پر از شوق و ناباوری،بود وقتی دست های کوچک دخترش را گرفت؛ احساس کرد. زندگی اش معنای تازه ای یافته آن ها نامش را آیلین گذاشتند؛ به معنای هاله ی ماه. چون تولدش مثل نوری آرام شب هایشان را روشن کرده بود. از آن روز خانه شأن پر شد از صدای خنده های کودکانه بوی شیر تازه و لالایی های شبانه؛ عشقشان دیگر فقط میان دو نفر نبود؛ حالا سه قلب در یک ریتم می تپیدند.
  15. فصل دهم انتظار شیرین هانا: هانا روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. دست‌هایش را آرام روی شکمش گذاشته و به صدای باران گوش می‌داد. هر قطره باران برایش مثل ضربان قلب کوچکی بود که درونش می‌تپید. ماه‌های بارداری برای او پر از تغییر بود؛ گاهی خستگی و بی‌خوابی، گاهی اشتیاق و لبخند. اما چیزی که همیشه همراهش بود، امید به دیدن چهره‌ی کوچکی بود که هنوز نامی نداشت. هر شب دفترچه‌ای برمی‌داشت و برای فرزندش نامه می‌نوشت: «کوچولوی من، شاید هنوز ندانی اما تو همین حالا زندگی مرا پر از معنا کرده‌ای.» گاهی در آینه به خودش نگاه می‌کرد و با تعجب می‌گفت: «این منم؟» و بعد با لبخند ادامه می‌داد: «بله، این منم؛ مادری که در حال ساخته شدن است.» روزها با خیال‌بافی می‌گذشت؛ تصور اولین گریه، اولین خنده، اولین قدم. هانا می‌دانست که مسیر آسانی پیش رو ندارد، اما باور داشت که عشق، همه‌ی سختی‌ها را سبک می‌کند. و در آن عصر بارانی، وقتی دستش را روی شکمش گذاشت، ضربه‌ی کوچکی حس کرد. قلبش لرزید. اشک در چشمانش جمع شد. او زمزمه کرد: «خوش آمدی به زندگی من، کوچولوی من.»
  16. فصل نهم خبر خوش: چند ماه از آغاز زندگی مشترکشان، گذشته بود روزها پر از کار و درس و شب ها پر از آرامش و گفت و گو هانا کم کم تغییراتی در وجودش احساس؛ می کرد. خستگی های بی دلیل، لبخند های پنهان و شوقی که نمی توانست توضیح دهد یک عصر وقتی یزدان؛ از دفتر کارش برگشت هانا با لبخندی متفاوت به استقبالش آمد؛ نگاهش در از راز بود. یزدان با کنجکاوی پرسید؛ «هانا، چیزی شده؟» هانا دست هایش را در هم گره زد؛ نفس عمیقی کشید و آرام گفت :« یزدان…قراره،مادربشم؛» لحظه ای سکوت همه چیز را در بر گرفت؛ یزدان ابتدا فقط نگاهش کرد، انگار می خواست مطمئن شود درست شنیده است. سپس چشمانش برق زد؛ لبخندی بزرگ بر لبانش نشست و بی اختیار هانا را در آغوش گرفت و با صدایی که هیجان در آن موج؛ می زد گفت:« خدای من…این زیبا ترین؛ خیریه که توی عمرم، شنیدم. » اشک شوق در چشمان هانا حلقه زد؛ آنها درآغوش هم، آینده ای را تصور کردند. آینده ای که دیگر فقط برای دو نفر نبود؛ بلکه قرار بود صدای خنده های کوچکی، آن را پر کند. آن شب خانه شأن پر از نوروامید؛ شد. یزدان بار ها گفت:« از امروز همه چیز تغییر می کنه؛ اما مطمئن باش من در کنار تو و کوچولوی؛ تو دلت هستم. ». هانا با آرامش سرش را روی شانه یزدان؛ گذاشت و زمزمه کرد:« این همون؛ عهدیه که برای همیشه،بسته بودیم. »
  17. فصل هشتم آغاز زندگی مشترک: روز های نخست زندگی مشترک هانا و یزدان پر از لحظات ساده اما ناب، بود خانه ای کوچک اما گرم داشتند. دیوار های سفید، با قاب عکس هایشان تزیین شده بود. و بوی چای تازه دم و کلوچه های خانگی همیشه در فضای خانه می پیچید. این خانه را یزدان با عشق بنا کرده بود تمام قسمت های خانه با روش های جدید،مدرن ساخته شده بود. نشیمن بزرگ، آلاچیق، حیاط ویلایی و باغی. صبح ها هانا با لبخند از خواب بیدار می شد. و یزدان برایش صبحانه،آماده می کرد. گاهی نان تازه می خرید و با پنیر و سبزی روی میز می گذاشت، هانا با شوخی می گفت :« یزدان، تو بهترین آشپز ساده ای هستی که می شناسم؛» یزدان با خنده جواب می داد:« فقط برای تو؛» شب ها بعد از یک روز پر کار کنار هم؛ روی کاناپه می نشستند. هانا کتاب می خواند و یزدان درباره پروژه هایش حرف می زد گاهی سکوت،می کردند و فقط به صدای باران یا موسیقی آرام گوش می دادند. اما همین سکوت برایشان پر از معنا بود؛ البته سختی ها هم وجود؛داشت گاهی یزدان خسته از سر کار بر می گشت. و هانا دلش می خواست بیشتر با او وقت بگذراند. گاهی هانا درگیر درس های دانشگاه بود و یزدان، احساس می کرد کمتر فرصت باهم بودن دارند. اما هر بار با گفت و گو و صبر مشکلاتشان را حل می کردند. آن ها یاد گرفتند که عشق فقط لحظه های شیرین نیست؛ بلکه همراهی، در سختی ها و تقسیم کردن بار زندگی است. هر روز بیشتر به این حقیقت پی می بردند. که ازدواجشان، نه تنها آغاز یک عشق تازه، بلکه شروع ساختن؛ آینده ای مشترک است.
  18. فصل هفتم خواستگاری و ازدواج: پاییز آرام آرام برگ های زرد و نارنجی را بر زمین می پاشید؛ هانا در دلش حس می کرد، که روزی بزرگ در راه است. اما نمی دانست چه زمانی فرا خواهد رسید، یزدان مدتی بود، در فکر بود. او می خواست عشقش را رسمی کند می خواست به هانا نشان دهد. که این رابطه فقط یک احساس گذرا نیست؛ بلکه عهدی برای همیشه است. یک شب یزدان، هانا را به همان باغی برد که برای اولین بار زیر ستاره ها اعترافی؛پنهان میانشان جاری شد. هوا خنک بود و نسیم پاییزی برگ هارا در هوا می رقصاند، هانا با کنجکاوی پرسید:« یزدان چرا آنقدر جدی شدی. ». یزدان نفس عمیقی کشید دسته گلی از رز سفید، از پشتش بیرون آورد و آرام مقابل هانا نشست، نگاهش در از عشق و صداقت بود رو به هانا گفت:« هانا…از روزی که تو رو دیدم زندگی ام رنگ تازه ای گرفت. تو تنها کسی هستی که من می خواهم. تمام فردا هایم رو باهاش بسازم با من ازدواج می کنی. » اشک شوق در چشمان هانا حلقه زد قلبش تندتر از همیشه می تپید با صدایی لرزان، اما مطمئن گفت:« بله،یزدان …بله» آن شب ستاره ها دوباره شاهد عهدی شدند، که میانشان بسته شد. یزدان شروع به خواندن آواز کرد. شدی بی شک آس دلم آدم خاص دلم همون عشقی که همیشه میسازه با دلم بذار رو شونه هام سرتو میخرم همه ی غمتو هرچی دارم از دمشو بگیر همشون مال تو دیگه نمیاد رو دستت دیگه تنهایی بسه انتخابت کردم چون کارت درسته دیگه نمیاد رو دسته اون چشمای مستت بلدی عشقو برو کارت درسته دیگه نمیاد رو دستت واسه این قلب خسته انتخابت کردم چون کارت درسته دیگه نمیاد رو دست اون چشمای مستت بلدی عشقو برو کارت درسته چند ماه بعد مراسمی ساده، اما در از عشق برگزار شد؛ خانواده ها،دوستان و نزدیکانشان گرد هم آمدند. هانا در لباس سفیدش همچون فرشته ای؛ می درخشید و یزدان با چهره ای آرام و مطمئن دست او را گرفت. وقتی خطبه عقد خوانده شد. هانا و یزدان نگاهی به یکدیگر انداختند و فهمیدند که عشقشان حالا به پیمانی، جاودانه تبدیل شده است. پیمانی که قرار بود مسیر زندگی شأن را برای همیشه تغییر دهد.
  19. فصل ششم چالش ها: عشق هانا و یزدان هر روز محکم ترمی شد. اما هیچ عشقی بدون آزمون نیست، خانواده هانا با وجود علاقه ای که به یزدان پیدا کرده بودند. نگران اختلاف سنی،میانشان بودند. مادر هانا بار ها با مهربانی گفت:« هانا جان، تو هنوز خیلی جوونی مطمئنی می خوای با مردی؛ازدواج کنی که هفت سال، ازت بزرگ تره. ». هانا با آرامش، پاسخ می داد:« مامان سن فقط فقط یک عدد ساده ست. چیزی که مهمه، عشقیه که بین ماست. ». اما نگرانی ها ادامه داشت. یزدان که متوجه این دل مشغولی ها شده بود. تصمیم گرفت، با صداقت و احترام ،خودش با خانواده هانا صحبت کند. یک عصر در خانه شأن نشست، و با لبخند و لحنی آرام گفت:« من عاشق هانا، هستم نه فقط برای امروز، بلکه برای فردا هایش، می دانم اختلاف سنی، وجود دارد؛اما باور کنید. عشق من به او چیزی، نیست که با سال ها تغییر کنه؛من می خواهم شریک زندگی اش باشم، در سختی ها و شادی ها. سکوتی، سنگین اتاق را فرا گرفت؛پدر هانا نگاهش را به یزدان دوخت، و پس از لحظه ای طولانی گفت:« صداقتت را دوست دارم. چیزی که ما می خواهیم خوشبختی، دخترمونه اگر بتونی، این رو تضمین کنی؛ ماهم کنارت خواهیم بود. ». هانا که شاهد این گفت و گو بود اشک در چشمانش حلقه زد، او می دانست عشقشان حالا نه تنها، میان خودشان بلکه در برابر خانواده هم باید ثابت شود. ». آن شب وقتی یزدان دست هانا را گرفت؛هردو فهمیدند که عشقشان از مرحله ای تازه عبور کرده است. مرحله ای که باید؛با اعتماد و پایداری ادامه یابد.
  20. فصل پنجم عشق شکوفا می شود: بعد از آن شب پر ستاره، رابطه هانا و یزدان رنگ تازه ای گرفت. دیگر نگاه ها و سکوت ها کافی نبود. حالا کلماتشان پر از گرما و صمیمیت شده بود. هر بار که کنار هم قدم می زدند انگار، جهان کوچک تر می شد و فقط آن دو باقی می ماندند. یزدان یک روز هانا را به دفتر کارش برد. روی میز نقشه های معماری و طرح های نیمه کاره پخش بود، یزدان با هیجان درباره پروژه هایش توضیح می داد و هانا با دقت گوش می داد. چشمانش برق می زد او با ذوق گفت :« یزدان، تو فقط ساختمان نمی سازی… انگار رویا می سازی. » یزدان لبخند زد و پاسخ داد :« و تو هم با حرف هات به من انگیزه، می دی شاید بدون تو هیچ کدوم از این طرح ها معنایی نداشت. » از آن روز هانا بیشتر وارد دنیای یزدان شد. و یزدان هم رویا های هانا را جدی گرفت. او برایش کتاب داستان می خرید. و می گفت:« تو می تونی نویسنده بزرگی بشی » این حمایت قلب هانا را پر از امید می کرد. در آغاز، تنها سکوتی ساده میان دو نگاه بود؛ سکوتی که آرام آرام به زمزمه‌ای شیرین بدل شد. هر واژه‌ای که بر زبان می‌آمد، همچون قطره‌ای باران بر خاک خشک دل‌ها می‌نشست و بذر احساسی تازه را جوانه می‌زد. روزها گذشت و این جوانه کوچک، در گرمای لبخندها و روشنی نگاه‌ها، ریشه گرفت. هر لمس کوتاه، هر خنده بی‌دلیل، برگ تازه‌ای بر شاخه‌های این درخت ناپیدا می‌رویاند. عشق شکوفا شد؛ نه در هیاهوی بزرگ، بلکه در لحظه‌های ساده و بی‌ادعا. در کنار هم بودن، در شنیدن صدای نفس‌ها، در دیدن انعکاس نور خورشید بر چشمان دیگری. آنچه آغازش تنها یک نگاه بود، اکنون باغی سرسبز شده بود؛ باغی که هر شکوفه‌اش وعده‌ی فردایی روشن‌تر را می‌داد. عشق، همانند بهاری بی‌پایان، در دل‌ها خانه کرده بود.
  21. فصل چهارم شب ستاره ها: تابستان از راه رسیده بود. و هوا بوی آزادی و آرامش می داد یزدان یک شب هانا،رابه باغی خارج از شهر برد جایی که سکوتش تنها با صدای،جیرجیرک ها و وزش باد درمیان،شاخه ها شکسته می شد آسمان پر از ستاره بود. آن قدر روشن،که انگار زمین و آسمان به هم نزدیک شده اند. هانا،روی چمن ها نشست و به آسمان خیره شد. ستاره ها مثل چراغ های کوچک امید. می درخشیدند. یزدان کنار او نشست و با صدایی آرام گفت :« می دونی،هانا بعضی ستاره ها صد ها سال طول می کشه تا نورشون به ما برسه.شاید همین حالا ستاره ای که می بینیم،دیگه وجود نداشته باشه،اما نورش هنوز به ما می رسم. مثل بعضی از احساسات که دیر به زبون میان،ولی همیشه وجود دارن.» هانا لحظه ای سکوت کرد قلبش تندتر می زد نگاهش را از آسمان گرفت و به یزدان دوخت با لبخندی،لرزان گفت :« شاید مثل احساسی که من مدت هاست. توی دلم، نگهداشتم.» یزدان نگاهش را عمیق تر کرد سکوتی،پر از معنا بینشان جاری شد. سکوتی، که دیگر نیازی به کلمات نداشت در آن لحظه هر دو فهمیدند چیزی فراتر از دوستی، میانشان شکل گرفته است. نسیم شبانه موهای هانا را تکان می داد. و ستاره ها شاهد اولین اعتراف عاشقانه شان بودند. آن شب عشقشان زیر آسمان پر ستاره، شکوفه زد عشقی که قرار بود. مسیر زندگی شأن را برای همیشه، تغییر می دهد. شب آرام‌تر از همیشه بود؛ تپه‌ای که یزدان و هانا روی آن نشسته بودند، مثل سکوی کوچکی میان دریای ستارگان به نظر می‌رسید. آسمان بی‌انتها، با هزاران نقطه‌ی نورانی، همچون قالیچه‌ای جادویی بر فراز سرشان گسترده شده بود. هانا سرش را روی شانه‌ی یزدان گذاشت و آهسته گفت: «انگار هر ستاره قصه‌ای دارد، قصه‌ای که فقط ما می‌توانیم بشنویم.» یزدان نگاهش را به آسمان دوخت و پاسخ داد: «شاید این قصه‌ها همان آرزوهایی باشند که در دل ما روشن می‌شوند.» نسیم شبانه، بوی علف‌های تازه را با خود می‌آورد و در میان سکوت، صدای قلب‌هایشان هماهنگ‌تر از هر موسیقی می‌تپید. یزدان دست هانا را گرفت و انگار با آن لمس ساده، پیمانی نانوشته میانشان بسته شد؛ پیمانی که هیچ زمان و مکانی توان شکستن آن را نداشت. ستاره‌ای دنباله‌دار از افق گذشت و هانا با هیجان گفت: «دیدی؟! باید آرزو کنیم.» یزدان لبخند زد و آرام زمزمه کرد: «آرزوی من همین لحظه است؛ لحظه‌ای که با تو زیر این آسمان بی‌پایان باشم.» شب ادامه داشت، اما برای آن دو، زمان معنای دیگری پیدا کرده بود. هر نگاه، هر لبخند، و هر سکوتشان، شعری عاشقانه بود که در دفتر آسمان نوشته می‌شد.
  22. فصل سوم اعتراف پنهان: روز،ها یکی پس از دیگری می گذشتند و دوستی آرام،هانا ویزدان هر روز عمیق تر می شد گفت و گو هایشان دیگر فقط درباره کتاب،شعروموسیقی، نبود :گاهی درباره آینده،گاهی درباره ترس ها و امید هایشان.هانا هر بار که صدای یزدان را می شنید قلبش تند تر می تپید. اما چیزی در دلش سنگینی می کرد.احساسی که نمی توانست،به زبان بیاورد.شب ها وقتی در اتاقش تنها می نشست بار ها جمله ای ساده را زیر لب زمزمه می کرد:« یزدان،من دوستت دارم.» اما هر بار ترس از واکنش او و فاصله سنی،میانشان کلمات را در گلو خفه می کرد. یزدان هم در دلش چیزی،حس می کرد.نگاه های هانا برایش معنای خاصی داشت. اما او مردی محتاط بود. می دانست هانا هنوز در ابتدای مسیر زندگی است و نمی خواست با عجله،احساساتش را سنگین کند. پس سکوت را انتخاب کرد. سکوتی پر از حرف های ناگفته. یک عصر وقتی کنار پنجره کتابخانه نشسته بودند. هانا بی اختیار گفت:« می دونی یزدان…بعضی وقت ها آدم چیزی رو توی،دلش نگه می داره. چون می ترسه اگر بگه همه چیز تغییر کنه .» یزدان لحظه ای مکث کرد. نگاهش را به چشمان هانا دوخت و آرام گفت :« گاهی هم نگفتن بزرگ ترین تغییر رو می سازه.» هانا لبخندی زد اما در دلش می دانست که این جمله اعترافی،پنهان بود. اعترافی که هنوز به زبان نیامده اما در نگاه ها و سکوت ها فریاد می زد.
  23. فصل دوم دوستی آرام : روز های بعد از آن آشنایی کوتاه،هانا هر بار که به کتابخانه می رفت. بی اختیار به دنبال چهره ای آشنا می گشت،نگاهش میان قفسه ها می چرخید.تا شاید دوباره،یزدان را ببیندوانگار سرنوشت بااو همراه بود.چرا،که یزدان اغلب برای کار های تحقیقاتی اش به همان کتابخانه می آمد. یک روز وقتی هانا،مشغول خواندن کتابی درباره معماری بود. یزدان آرام نزدیک شد و گفت:« جالبه،این کتاب رو منم دوست دارم،معماری فقط ساختن دیوار و سقف نیست.انگار روح آدم هارو هم شکل می ده». هانا با لبخندی،خجالتی پاسخ داد:« من تازه،دارم یاد می گیرم.ولی همین جمله اتون باعث شد. بیشتر بهش فکر کنم.» از آن روز گفت و گو هایشان بیشتر شد.ابتدا درباره کتاب ها،بعد درباره موسیقی و کم کم درباره رویا هایشان هانا،با شوق از آرزو هایش برای نوشتن داستان های بلند گفت.و یزدان با علاقه از پروژه های،معماری اش.هر بار که حرف می زد.حس می کرد.پلی میان دو جهان متفاوت ساخته اند.پلی،که آرام و بی صدا آن ها را به هم نزدیک تر می کرد. هانا در دلش می دانست این دوستی ساده چیزی فراتر از یک آشنایی،معمولی است. اما هنوز نمی خواست نامی برایش بگذارد،یزدان هم با متانت و آرامش اجازه می داد. این رابطه مثل گل،آرام شکوفه دهد.بی آنکه عجله ای در کار باشد. باران دیگر تمام شده بود.اما در دل هانا هنوز بارانی از احساسات ،تازه می بارید بارانی که هر روز بیشتر او را به سمت یزدان می کشاند.
  24. فصل اول آغاز آشنایی: باران آرام و بی وقفه بر پنجره های بلند کتابخانه دانشگاه می کوبید.بوی کاغذ های قدیمی و سکوتی دلنشین،فضا رو پرکرده بود.هانا،دختری ۱۹ساله با چشمای پر از رویا،در گوشه ای نشسته بود.و کتابی قطور در دست داشت،هر صفحه ای که ورق می زد،صدای باران با آن همراه می شد. انگار طبیعت هم شریک مطالعه اش شده بود. در همان لحظه کتابی از قفسه بالایی لغزید و روی زمین افتاد،هانا دست دراز کرد. تا آن را بردارد.دستی محکم و مطمئن ،که کتاب را برداشت وآرام مقابل او گرفت. هانا،سربلند کرد و نگاهش در نگاه مردی گره خورد.مردی با چهره ای جدی اما آرام و لبخندی که گرمایی عجیب داشت. «فکر،کنم این کتاب مال شماست.» صدای یزدان مردی ۲۶ساله ای که برای پروژه ی معماری،به دانشگاه آمده بود.در سکوت کتابخانه پیچید. هانا،با کمی خجالت کتاب را از او گرفت و گفت:«ممنونم…بله داشتم دنبال همین می گشتم.» چند ثانیه نگاهشان درهم ماند؛نه آن قدر طولانی که دیگران متوجه شوند. اما به اندازه ای بود.که چیزی در دل هانا روشن شود.باران،همچنان می بارید اما برای هانا آن لحظه ،آغاز بارشی دیگر بود.بارشی از احساساتی،که هنوز نامی برایش نداشت یزدان بی آنکه چیزی به آن اضافه کند به قفسه ای دیگر رفت.اما هانا حس کرد. این آشنایی ساده قرار است،سر آغاز داستانی بزرگ باشد.
  25. بعد از ازدواج، پویا و نازنین در یک آپارتمان کوچک در حوالی خیابان انقلاب ساکن شدند. خانه‌شان ساده بود؛ یک اتاق خواب، یک سالن کوچک و آشپزخانه‌ای جمع‌وجور. اما برای آن‌ها، این خانه مثل یک قصر بود. - نازنین دیوارها را با قاب‌های شعر و عکس‌های خاطره‌انگیز تزئین کرد. - پویا گوشه‌ای از سالن را به میز کارش اختصاص داد تا پروژه‌های مهندسی‌اش را پیش ببرد. - هر شب، شام ساده‌ای می‌پختند و روی فرش کوچکشان کنار هم می‌نشستند. خانه‌شان شاید بزرگ نبود، اما پر از خنده، عشق و آرامش بود. --- زندگی همیشه آسان نبود. گاهی مشکلات مالی فشار می‌آورد. پویا مجبور بود ساعت‌های طولانی کار کند تا هزینه‌ها را تأمین کند. نازنین هم در کنار درس‌هایش، شروع به تدریس خصوصی ادبیات کرد تا کمک خرج باشد.
×
×
  • اضافه کردن...