-
تعداد ارسال ها
245 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط s.a
-
پارت بیست و هفت *** (لیا) دیشب، تختم، مثل همیشه، سرد و خالی بود. دارا رفته بود و سکوت اتاق، فقط سنگینی نبودنش را به رخ میکشید. مادر دارا ،دارا را بین من و اوا تقسیم کرده بود.یک شب با من و شب بعد با اوا.اما دارا فقط سهم من بود.تلاش کردم این حس تنهایی را نادیده بگیرم، اما انگار فایدهای نداشت. امروز صبح، ترجیح دادم به جای ماندن در اتاق، به باغ بروم. شاید نسیم صبحگاهی میتوانست کمی حالم را بهتر کند. همان لباسهای راحتی دیشب را پوشیدم و به سمت نیمکت همیشگیام رفتم. هنوز لیوان شربت لیمویم را برنداشته بودم که صدای آشنایی آمد: «سلام لیا جان. چه عجب امروز زود بیدار شدی!» اوا بود، با همان لبخند خاصش. دارا کنارش ایستاده بود، اما این بار، نگاهش مستقیم به من بود، نه به اوا. _«سلام اوا.» سعی کردم صدام عادی باشد. قبل از اینکه اوا بتواند حرف بیشتری بزند، دارا جلو آمد و دستش را به آرامی روی شانه من گذاشت. _ «لیا، خوبی؟» صدایش آرام بود، اما در آن یک اطمینان قاطعانه وجود داشت که همیشه به من قدرت میداد. ادامه داد :"اگه حالت خوب نیست میخوای بریم بیرون باهم قدم بزنیم؟" اوا، با شنیدن این حرف کمی جا خورد. اخم کمرنگی روی صورتش نشست.در حالی که عشوه می آمد گفت _ «ولی دارا قرار بود ما باهم بریم بستنی که هوس کرده بودم بخوریم و …» حالم از لحن صحبت کردنش به هم خورد _«هیچ ولیای نیست، اوا.» دارا با قاطعیت حرفش را قطع کرد. «میبینی که لیا حالش خوب نیست.» اوا، که انگار نقشهاش داشت خراب میشد، با حالتی عصبی و پر عشوه و حال به هم زن گفت: «من فقط نگران بچمون بودم دارا. لیا همیشه با من سرد رفتار میکنه!» _«سرد رفتار میکنم؟» سعی کردم صدام خونسرد باشد، اما حرص از حرفش در درونم میجوشید. «من نسبت به تو سردم، اوا؟ یا تو همیشه سعی میکنی بین من و دارا فاصله بندازی؟» _«این چه حرفیه! من فقط دوستتم!» اوا با صدایی که سعی میکرد بغضآلود به نظر برسد، گفت."حالا چرا عصبی میشی لیا من که چیزی نگفتم" و درست در همین لحظه، ناگهان، با نمایشی اغراقآمیز، عقب رفت و خودش را روی زمین انداخت. _ «آخ! لیا! تو منو هل دادی!» صدایش در باغ پیچید. «دارا! بچهمون! اون منو هل داد!» دستش را روی شکمش گذاشته بود و ناله میکرد. دارا در حالی که از این حرکات اوا کلافه بود با عصبانیت رو به اوا گفت:"بلند شو نقش بازی نکن.منو هم خر فرض نکن."
-
پارت بیست و شش *** (لیا) نیمهشب بود. سکوت سنگین اتاق، فقط با صدای نفسهای نامنظم من شکسته میشد. خواب، آن مهمان ناخواندهی تلخ، حتی جرئت نزدیک شدن به چشمانم را هم نداشت. در این تاریکی محض، تنها چیزی که حس میکردم، خالی بودن جای دارا کنارم بود. جای خالیای که مثل خنجری در دلم فرو رفته بود. . صدای باز شدن در، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. قلبم چنان در سینهام میکوبید که گمان میکردم از سینهام بیرون خواهد پرید. نور ضعیف ماه، سایهی بلند قامتی را در چارچوب در انداخت. دارا. با قدمهایی که گویی روی هوا برمیداشت، به سمت تخت آمد. هر قدمش، ضربان قلبم را تندتر میکرد. وقتی کنارم نشست، احساس کردم دنیا برای لحظهای متوقف شد. او اینجا بود. اما چرا؟ دستش به آرامی روی شانهام قرار گرفت. سرد بود. لرزشی خفیف در انگشتانش حس میکردم. _ “لیا…” نجوا کرد. صدایش، بم و گرفته بود، انگار که مدتها گریه کرده باشد. چرخیدم و نگاهم را به او دوختم. در نور کم، چشمانش گود افتاده بود و هالهای از قرمزی دورشان حلقه زده بود. _“چرا برگشتی دارا؟” سوالی که فقط یک پاسخ داشت: تنفر. _“نمیتونستم…” صدایش بریده بریده بود. “ازش متنفرم لیا. از تمام وجودش، از تمام دروغهایی که میگه، از تمام این بازی نفرتانگیزی که مجبورم تحمل کنم، متنفرم.” انگشتانش، سردیاش را از دست داد و گرمای آشنای خود را بازیافت. “اونجا… کنارش… احساس میکردم دارم خفه میشم. یه موجود بیارزش، یه عروسک خیمهشببازی.” سرش را روی سینهام گذاشت. نفسهایش، تند و ناآرام بود. _“فقط اینجا… کنار تو… میتونم نفس بکشم. فقط اینجا، احساس میکنم هنوز زندهام. هنوز خودم هستم.” دستانم ناخودآگاه دور او حلقه شد. گرمای بدنش، حس آشنای پناهگاه، مرا در آغوش گرفت. چقدر دلم برای این آغوش تنگ شده بود! _ “ولی دارا…” بغض گلویم را فشرد. “اوا…” _“اوا هیچیه لیا!” صدایش با خشمی فروخورده، بلند شد. “اون هیچیه. فقط یه مانعه. یه مانع لعنتی بین من و تو. بین چیزی که هستیم و چیزی که مجبورمون کردن باشیم.” محکمتر در آغوشش کشیدم. _ “ولی اگه اونا بفهمن…؟” _“مهم نیست!” ناگهان سرم را بالا آورد و چشمانش را در چشمانم قفل کرد. در عمق نگاهش، عشقی دیوانهوار غروری بی پایان میدیدم. _“مهم اینه که من الان اینجام. پیش تو. و دیگه هیچوقت، هیچجای دنیا، نمیتونم ازت دور بمونم. حتی اگه مجبور باشم مخفیانه بیام، حتی اگه مجبور باشم مثل یه دزد، نیمهشب به دیدنت بیام.” و در همان آغوش، در همان نیمهشب تاریک، احساس کردم که بار دیگر، طعم واقعی عشق را میچشم. عشقی که در میان تمام دروغها و اجبارها، راه خود را پیدا کرده بود. عشقی که حتی تاریکی هم نمیتوانست آن را خاموش کند.
-
پارت بیست و پنج آرام بلند شدم و به سمتش رفتم. “دارا…” صدایش زدم. برگشت و نگاهم کرد. چشمانش هنوز قرمز بود، اما انگار کمی آرامتر شده بود. شاید هم فقط خسته بود. “وقتشه بری.” صدایم را آرام نگه داشتم، اما بغضی که در گلویم چنگ انداخته بود، داشت خفهام میکرد. “باید بری پیش اوا. نمیتونیم بیشتر از این معطل کنیم.” او فقط سرش را پایین انداخت. حرفی نزد. مثل همیشه، سکوتش عذابآور بود. رفتم جلو و لباسش را کمی مرتب کردم. دستانم میلرزید. لعنت به این لرزش! باید قوی میبودم. “دارا… نگران من نباش. من خوبم. فقط… فقط برو و این شب رو بگذرون.” چشمانش را بالا آورد و به من نگاه کرد. در آن نگاه، هم درد بود، هم تشکر، هم شاید کمی سرزنش. _“لیا…” صدایش به سختی بیرون آمد. _“فقط برو.” سعی کردم لبخندی بزنم، اما میدانستم که لبخندم مصنوعی و لرزان است. _ “من اینجا منتظرتم. هر وقت که تونستی، بیا. ولی الان… برو.” او بلند شد. قدمهایش سنگین بود، انگار که دنیا را بر دوش میکشید. قبل از اینکه از در خارج شود، برگشت و نگاهی دیگر به من انداخت. نگاهی که پر از حرف ناگفته بود. و بعد، در را پشت سرش بست. صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. وقتی مطمئن شدم که رفته، خودم را روی زمین انداختم. بغض که تا آن لحظه با تمام توانم آن را پس زده بودم، حالا مثل سیلاب به صورتم هجوم آورد. ساعتها بود که روی زمین نشسته بودم، اما این اولین شبی بود که قرار بود تنها بخوابم. اولین شبی که دارا، آن کسی که تمام دنیایم شده بود، مجبور بود کنار کس دیگری بخوابد. دلم برای خودم نمیسوخت. دلم برای دارا میسوخت. برای جوانیاش که داشت در راه حفظ این تاج و تخت قربانی میشد. برای قلبی که مجبور بود با اجبار، عشق بورزد. نمیدانستم چقدر آنجا نشسته بودم و گریه میکردم. شاید ساعتها. صدای در اتاق، مرا از غرق شدن در افکارم بیرون کشید. کی میتوانست باشد؟ دارا؟ زود برگشته بود؟ با بیحوصلگی و چشمانی که هنوز خیس بود، بلند شدم و در را باز کردم. پشت در، امیر ایستاده بود. چهرهاش ناراحت و نگران بود. انگار که غمی با من شریک بود. به محض دیدنم، بدون هیچ حرفی، جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. آغوشی برادرانه، پر از حمایت و همدردی. سرش را روی سرم گذاشت و به آرامی نوازشم کرد. انگار که تمام خستگی، تمام درد، تمام بغضهای فروخوردهام، در آن آغوش آزاد شد. چندین ساعت، شاید هم بیشتر، در آغوش او گریه کردم. او فقط سکوت کرد و حمایتم کرد. وقتی دیگر اشکی برای ریختن نداشتم و کمکم خوابم میبرد، او به آرامی مرا روی تخت گذاشت. هنوز هم خوابم سنگین بود، اما حس میکردم که او کنارم است. وقتی بیدار شدم، او رفته بود، اما گرمای آغوشش هنوز روی روحم حس میشد.
-
درخواست ناظر رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
https://forum.98ia.net/topic/5403-رمان-سهم-من-از-تو-سارا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#replyForm- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیست و چهار دارا بالاخره صدایش را درآورد. صدایش خسته و گرفته بود. “چطور لیا؟ چطور میتونیم این وضعیت رو بهتر کنیم؟ مادر من… اون…” صدایش برید. “میدونم،” ادامه دادم. “میدونم که مادرت داره فشار میاره. و میدونم که این پیشنهاد… این پیشنهاد ازدواج با اوا… خیلی وحشتناکه. ولی شاید… شاید الان تنها راهی باشه که بتونیم جلوی بدتر شدن اوضاع رو بگیریم.” دارا با ناباوری به من نگاه کرد. _ “منظورت چیه؟ میگی من با اوا ازدواج کنم؟ به خاطر چی؟ به خاطر حرفهای اون زن؟” _“نه، نه فقط به خاطر اون.” سعی کردم صدام آرام و متقاعدکننده باشد. “به خاطر اینکه بتونیم اینجا بمونیم. چون اگه زیر حرفت بزنی، شاید همه چیز رو از دست بدیم. خودت گفتی که قراردادها مهمن. شاید این ازدواج… فقط یه ازدواج صوری باشه، یه راهی برای حفظ ظاهر و جلوگیری از فاجعههای بزرگتر.” اشک دوباره در چشمان دارا حلقه زد. “یعنی… یعنی من باید اوا رو عقد کنم؟ و تو… تو باید کنارم باشی؟ در حالی که من با یکی دیگه…؟” صدایش پر از درد بود. _“دارا، من نمیتونم بگم که این آسونه. معلومه که نیست. خیلی هم سخته. ولی ما با هم این سختی رو تحمل میکنیم. من کنار تو هستم. و این ازدواج… فقط یه راهه. یه راه برای اینکه بتونیم سرپا بمونیم و بعداً، وقتی همه چیز آروم شد، شاید بتونیم این وضعیت رو درست کنیم.” دستم را روی دستش گذاشتم که روی زانویش بود. “من به تو اعتماد دارم. میدونم که قلبت پیش منه. فقط… فقط به خاطر من، به خاطر خودت، این کار رو بکن. نگران من نباش. من قوی هستم. ما با هم از این مرحله رد میشیم.” نگاهش هنوز پر از تردید بود، اما انگار حرفهایم کمی آرامش به او داده بود. چشمان قرمزش کمی نرمتر شده بود. “ولی لیا… این…” “میدونم. میدونم که خیلی سخته. ولی اگه این تنها راهه… باید انجامش بدیم. برای اینکه بتونیم با هم باشیم. برای اینکه بتونیم در آینده، همه چیز رو درست کنیم.” در نهایت، با تردید، سرش را تکان داد. “باشه لیا… اگه تو میگی… اگه این تنها راهه… من این کار رو میکنم.” آن لحظه، با وجود تمام تلخی و دردی که در هوا موج میزد، حس کردم که یک قدم به هم نزدیکتر شدهایم. اما میدانستم که این تازه اول راه است و مسیر پیش رو، پر از چالشهای ناشناخته خواهد بود *** (لیا) هوا کاملاً تاریک شده بود. نوری از پنجره به داخل اتاق نمیتابید و سکوت، حکمفرما بود. صدای نفسهای نامنظم دارا را میشنیدم که کنارم روی زمین نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود. مراسم عقد تمام شده بود. ازدواج. کلمهای که هر بار تکرارش در ذهنم، مثل خنجری قلبم را میفراشید. دارا هنوز هم راضی نبود. میدانستم. در چشمانش، در سکوتش، همه چیز فریاد زده میشد. اما من… من باید قوی میبودم. حداقل ظاهرم را حفظ میکردم. برای او. برای حفظ همین تخت و تاج که حالا دیگر مال او نبود، مال ما بود.
-
پارت بیست و سه او با عصبانیت به سمت من چرخید و گفت: “لیا، من رو باور کن. این زن داره سعی میکنه ما رو از هم جدا کنه. من هرگز تو رو تنها نمیذارم.” اما در همین حین، مادر دارا، انگار که نقشهاش را خوب بلد بود، گفت: “دارا جان، فراموش نکن که چه قولهایی دادی. فراموش نکن که این قراردادها چقدر مهمن. اگه بخوای زیرش بزنی، عواقبش برای همه ما سنگین خواهد بود. مخصوصاً برای تو.” چند لحظه بعد، امیر با ناامیدی سری تکان داد و به من نگاه کرد. انگار که میگفت: “میبینی؟ این خانواده…” من فقط میتوانستم به دارا نگاه کنم. به چشمهایش که حالا پر از ترس بود، ترسی که انگار از مادرش داشت. با این پیشنهاد، همه چیز به هم ریخته بود. آینده نامعلومتر از همیشه به نظر میرسید. بعد از رفتن مادر دارا، اتاق سنگینتر از قبل شده بود. سکوتی که بین ما حاکم شد، صدای بلندتری از هر فریادی داشت. امیر، با نگاهی پر از نگرانی و شاید هم ناامیدی، چند دقیقه بعد از رفتن مادر دارا، از اتاق بیرون رفت. انگار که او هم دیگر نمیدانست چه باید بگوید یا چه کاری باید انجام دهد. من و دارا، ساعتها در سکوت نشستیم. او روی زمین، کنار تخت، با زانوهای جمع کرده و چشمانی که انگار به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. رنگ چهرهاش پریده بود و رگههای قرمزی در چشمانش دیده میشد، حاصل ساعتها گریه یا شاید هم عصبانیت فروخورده. من هم کنارش نشستم، اما فاصلهای بینمان بود، فاصلهای از جنس ابهام و ترس. هر دو غرق در افکار خود بودیم. ذهنم مثل گردبادی بود که در آن، تمام حرفها، تمام اتهامات، تمام پیشنهادهای عجیب و غریب مادر دارا میچرخیدند. دلم آشوب بود. از یک طرف، آن حس عمیق اعتماد به دارا. من او را میشناختم. میدانستم که او قلب مهربانی دارد و هرگز عمداً به من آسیبی نمیزند. اما از طرف دیگر، واقعیت تلخ فشارها و تهدیدهایی که مادرش مطرح کرده بود، مثل خوره به جانم افتاده بود. چقدر گذشت؟ شاید یک ساعت، شاید دو ساعت. زمان در آن سکوت معنای خود را از دست داده بود. بالاخره، نتوانستم این سکوت را تحمل کنم. باید کاری میکردم. باید حرف میزدم. به آرامی، کمی به سمت دارا خزیدم و کنارش روی زمین نشستم. دستم را به آرامی روی شانهاش گذاشتم. سرد بود. برگشت و نگاهم کرد. چشمهایش پر از درد بود، اما نگاهش را از من نگرفت. انگار داشت دنبال پاسخی در چشمان من میگشت. “دارا…” صدایم لرزید. “میدونم الان خیلی سخته. میدونم که این وضعیت بیشتر از هر چیزی غیرقابل تحمله.” او فقط سرش را تکان داد، اما چیزی نگفت. “من… من به تو اعتماد دارم، دارا.” این را با تمام وجودم گفتم. “میدونم که تو این کار رو از روی عمد نکردی. میدونم که داری تحت فشار قرار میگیری.” با شنیدن این حرف، چشمانش کمی درخشید، اما همانطور که بود، با همان حالت ناامیدی و خشم فروخورده. “اما…” مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم. “اما الان… الان باید یه کاری کنیم که بتونیم از این وضعیت رد بشیم. باید یه راهی پیدا کنیم که همه چیز رو بدتر نکنه.”
-
پارت بیست و دو همانطور که سعی میکردم گیجی خودم را کنترل کنم، احساس کردم باید از اینجا بروم. این فضا، این اتمسفر پر از دروغ و فشار، داشت خفهام میکرد. به آرامی از تخت پایین آمدم، اما همین که خواستم به سمت در حرکت کنم، صدای دارا را شنیدم: “کجا میری لیا؟” نگاهم به او افتاد. چشمانش پر از التماس بود، اما در عین حال، نوعی قاطعیت عجیب هم در آنها دیده میشد. “تو حق نداری بری. من اجازه نمیدم.” _“خب، خب…” صدایش مثل همیشه آرام و شکرآلود بود، اما این بار، یک تهدید پنهان در آن حس میشد. _ “به نظر میرسه اوضاع پیچیده شده. امیر حق داره. اگه دارا واقعاً لیا رو دوست داره و نمیخواد بهش دروغ بگه، یه راه حل منطقی وجود داره.” هر سه نفر – من، امیر و دارا – با تعجب به او نگاه کردیم. دارا با حالت مدافعانه گفت: “منظورت چیه مادر؟” مادر دارا، بدون اینکه چشم از من بردارد، ادامه داد: “اگه قرار نیست لیا رو طلاق بدی، چون اون رو دوست داری، خب… باید اوا رو هم عقد کنی. اینطوری هم لیا کنارته، هم مشکل اوا حل میشه و هم دیگه نیازی به دروغ گفتن نیست. یه جورایی، همه خوشحال میشن.” برای لحظهای، سکوت محض اتاق را فرا گرفت. سکوتی که انگار صدای تپش قلب خودم را هم میشنیدم. اوا؟ ازدواج با اوا؟ همزمان با لیا؟ این دیگر چه حرفی بود؟ چشمانم گرد شد. نفسم در سینه حبس شده بود. باورم نمیشد که چنین پیشنهادی از زبان مادر دارا بیرون بیاید. به دارا نگاه کردم. صورتش از شدت تعجب و انزجار رنگ پریده بود. انگار کسی به او سیلی زده بود. دارا با صدایی که از بغض میلرزید، فریاد زد: “چی داری میگی مادر؟! این چه حرفیه؟! من لیا رو دوست دارم! چطور میتونی چنین پیشنهادی بدی؟ من هرگز با اوا ازدواج نمیکنم!” امیر هم که تا آن لحظه ساکت بود، با ناباوری به مادر دارا نگاه میکرد. سپس رو به دارا کرد و گفت: “دارا، حتی فکرش رو هم نکن. این دیگه اوج تحقیر لیا و خودته.” اما مادر دارا، انگار که حرفهای ما برایش بیاهمیت بود، با همان لحن آرام و موذیانهاش ادامه داد: “عزیزم، فکر کن. این تنها راهه. اگه لیا رو اینقدر دوست داری، چرا این کار رو براش نمیکنی؟ این نشون میده که چقدر براش ارزش قائلی. تازه، اوا هم نباید فراموش بشه. اون هم حق و حقوقی داره. این یه توافق دوطرفهست.” در دل من، طوفانی از احساسات برپا بود. این پیشنهاد مادر دارا، آنقدر غیرمنطقی و توهینآمیز بود که نفسم را بند آورده بود. اشک در چشمانم جمع شده بود. با وجود تمام این حرفها، دلم میخواست بدانم دارا چه واکنشی نشان میدهد. آیا برای حفظ من، در مقابل مادرش میایستاد؟ یا… دارا، که دیگر نمیتوانست خشمش را کنترل کند، به سمت مادرش رفت و با صدایی که فریاد میزد، گفت: “من دیگه تحمل این حرفها رو ندارم! من لیا رو دوست دارم و فقط با اون ازدواج میکنم! هرگز، هرگز با اوا ازدواج نمیکنم! و تو هم دیگه حق نداری در مورد زندگی من تصمیم بگیری!”
-
پارت بیست و یک دارا سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز و ملتمس بود. دارا: (با صدایی که از ته دل میآمد و پر از درد بود) لیا، به خدا قسم، من عاشقتم! اون شب فقط یه اشتباه بود! یه کابوس! من هر کاری میتونم میکنم تا جبران کنم! هر کاری! اما من به چشمانش نگاه نمیکردم. ذهنم پر از سوال بود. آیا این فقط یک اشتباه بود؟ آیا یک اشتباه میتوانست تمام زندگی مشترکمان را زیر سوال ببرد؟ تمام آن اعتماد، تمام آن عشق… آیا قابل ترمیم بود؟ ناگهان یک فکر مثل رعد و برق در ذهنم جرقه زد. همان کلمات مادر دارا… “اوا حامله است”. سرم را به سمت دارا چرخاندم. با تمام وجودم به او نگاه کردم. لیا: (با صدایی که حالا کمی قدرت پیدا کرده بود، اما پر از درد بود) مادر تو… گفت… گفت که اون زن… اوا… حامله است. با شنیدن این کلمات، دارا خشکش زد. نگاهش از حالت التماس به وحشت تغییر کرد. حتی امیر هم که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با شنیدن این جمله، سرش را بالا آورد و با تعجب به دارا نگاه کرد.انگار دوباره یادشان امده بود. سکوت سنگینی بر اتاق حاکم شد. سکوتی که از هزاران کلمه بلندتر بود. نگاه وحشتزده دارا، گویای همه چیز بود. ذهنم شروع به پرواز کرد. حالا چه میشود؟ آیا قرار بود زندگیام با دارا، تنها پس از یک ماه، به پایان برسد؟ آیا باید با این حقیقت تلخ زندگی کنم؟ و این بچه… این بچه بیگناه… به دارا نگاه کردم، با چشمانی پر از اضطراب و گیجی. منتظر یک پاسخ. پاسخی که میدانستم، زندگی من را برای همیشه تغییر خواهد داد. سایه مادر دارا در ورودی اتاق پدیدار شد. لبخندش، همیشه آن لبخند مرموز و کمی ترسناک، روی صورتش بود. اما این بار، لحنش کاملاً فرق داشت. _“خب فکرهاتون رو کردید” صدایش شکرآلود اما زهرآگین بود. _“دارا برای اینکه ابروی خانواده بیشتر از این نره بهتره هر چه زودتر اوا رو عقد کنی ” دوباره چشم هایم تار شد و ضعفی در دلم نشست امیر قاطعانه و با کمی عصبانیت رو به مادر دارا گفت: “ چطور میتونی انقدر راحت این پیشنهاد رو بدی وقتی میدونی قلب پسرت از عشق لیا لبریزه” دارا بلند شد و با چهره ای سرخ از خشم رو به مادرش انگشتش را در هوا تکان داد _"من عمرا این کارو بکنم .لیا تمام زندگی منه.من با این کار شکنجه اش نمیدم" مادر دارا، که انگار منتظر همین لحظه بود، با لحنی که هم تهدید بود و هم پیشنهاد، گفت: “اگر اینقدر نگران لیا هستی، دارا… خب، لیا رو طلاق بده و با اوا ازدواج کن. اینطوری همه چیز درست میشه. آبروی رفته برمیگرده و این ماجرا هم تموم میشه.” با شنیدن این حرف، دهانم از تعجب باز ماند. طلاق؟ ازدواج با اوا؟ این دیگر چه داستانی بود؟از شدت هیرت و شاید هم ترس از دست دادن دارا موجی در دلم جوشید انگار که تمام وجودم داشت بالا می آمد دارا با چشمانی گرد شده و چهرهای برافروخته فریاد زد: “چی داری میگی مادر! این حرفا چیه؟ من هرگز لیا رو طلاق نمیدم! و با اوا هم ازدواج نمیکنم!” او با خشم به مادرش نگاه میکرد، اما در چشمانش، ناامیدی هم موج میزد.
-
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی گلم عالیهه- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://my.uupload.ir/dl/wZGG4bdD -
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://my.uupload.ir/dl/2K00N2pz -
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://my.uupload.ir/dl/EOww0aGM- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
s.a پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درخواست طراحی جلد رمانم رو داشتم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت بیست امیر: (با تلخی) چطور میخوای به لیا نگاه کنی وقتی … صدای هردویشان حالا پر از نگرانی بود، گویی تازه متوجه شده بودند که من ممکن است بیدار شده باشم. اما این بار، نگرانیشان برای من، دیگر آن گرمای سابق را نداشت. قلبم از سرمای حقایقی که تازه فهمیده بودم، یخ بسته بود دارا: (با صدایی که به سختی شنیده میشد، گویی کلمات در گلویش گیر کردهاند) لیا… تو… تو بیداری؟ سرم را به نشانه “بله” تکان دادم. اما نمیتوانستم حرفی بزنم. گلوی خشکم اجازه نمیداد. تمام وجودم فریاد میزد، اما صدایی از من خارج نمیشد. امیر بلافاصله به سمتم آمد. زانو زد کنار تخت و دستم را گرفت. دستش گرم بود، اما من هیچ چیز را حس نمیکردم. فقط میدیدم که چشمان مهربانش پر از غم و دلسوزی است. امیر: (با صدایی آرام و لرزان) لیا… حالت خوبه؟ میشنوی چی میگم؟ نمیدانستم خوبم یا نه. اصلاً خوب بودن در این لحظه چه معنایی داشت؟ به دارا نگاه کردم. او با چند قدم بلند خودش را به کنار تخت رساند، اما جرئت نزدیک شدن بیشتر را نداشت. چشمانش مدام التماس میکردند. دارا: (با عجله و صدایی که حالا کمی بلندتر شده بود) لیا، به خدا قسم که… من هیچی یادم نمیاد! مادرم این کارو کرد! اون میخواد ما رو از هم جدا کنه! اون همیشه از این ازدواج ناراضی بود! اون شب… اون شب من زیاد نوشیده بودم… هیچی یادم نیست! توضیحاتش مثل شلیک گلوله به قلبم بود. “هیچی یادم نیست!”؟ یعنی آن شب مست بوده؟ یعنی این خیانت، حاصل یک مستی لحظهای بوده؟ اینها چه چیزی را عوض میکرد؟ درد را کمتر میکرد؟ نه. فقط به سردرگمیام اضافه میکرد. لیا: (صدایم به طرز عجیبی ضعیف و بیروح بود، گویی از اعماق چاهی صحبت میکنم) فیلم… اون زن… ناخودآگاه نگاهم به امیر افتاد. او سرش را پایین انداخت. این حرکتش، مهر تأییدی بود بر تمام کابوسهایی که در بیداری میدیدم. امیر: (با آهی عمیق) لیا… متاسفم… من… من نمیدونم چی بگم. من خودم هم شوکه شدم. اما… فیلمی که مادر دارا نشون داد، واقعیت داشت. کلمات امیر، مثل چکش روی سرم فرود میآمد. واقعیت داشت. پس همه چیز واقعی بود. تمام آن لبخندها، تمام آن کلمات عاشقانه، تمام آن لحظات شیرین… همهاش با سایه این خیانت، آلوده شده بود. به دارا نگاه کردم. او حالا روی زمین، کنار تخت نشسته بود و صورتش را در دستانش پنهان کرده بود. شانههایش میلرزید. آیا گریه میکرد؟ اشکهای او، حالا دیگر برای من معنایی نداشت. فقط حس میکردم که تمام وجودم تهی شده است. لیا: (نگاهم را از دارا گرفتم و به سقف دوختم. صدایم سرد و بیحس بود) پس… تمام این مدت… نمیتوانستم جمله را تمام کنم. “تمام این مدت دروغ میگفتی؟” “تمام این مدت خیانت میکردی؟” کلمات در گلویم میمردند.
-
پارت نوزده مادر دارا، در حالی که صورتش را میمالید، اما چشمانش پر از خشم بود، فریاد زد: مادر دارا: (با صدایی لرزان از خشم) اگر اینطور است، پس بیا بیرون، اوا! بیا و رو در رو حقیقت را بگو! بیا و اعلام کن که به خاطر این رابطه، حاملهای! همانطور که کلماتش در هوا معلق بود، در پشتی تالار باز شد و اوا، رنگپریده و وحشتزده، همان زنی که در فیلم دیده بودم، با چشمانی اشکبار وارد شد. با دیدن او، دنیا دور سرم چرخید. زمین زیر پایم خالی شد. حس کردم دارم به سمتی نامعلوم سقوط میکنم. درست در لحظهای که زانوهایم سست شد و توان ایستادن را از دست دادم، دستی قوی دور کمرم حلقه زد و مرا نگه داشت. سرم را برگرداندم. امیر بود، با نگاهی نگران و حمایتی. چشمانم را به دارا دوختم. نگاهش پر از ترس و انکار بود. لیا: (صدایم در گلو میشکست، اما با تمام وجودم پرسیدم) دارا… این حقیقت دارد؟ بگو… بگو که دروغ است! دارا، با حالتی مضطرب و گیج، شروع به انکار کرد. دارا: (با صدایی لرزان و بریدهبریده) نه لیا! نه! من… من نمیدانم چه میگویی! این دروغ است! باور نکن! من… من هیچ چیز به یاد نمیآورم! اما مادر دارا، بیرحمانه، ضربه نهایی را وارد کرد. مادر دارا: (با صدایی بلند و تمسخرآمیز) اوه، دارا جان! البته که به یاد نمیآوری! آن شب مستی ات را با شراب تلخ کردی و غرق در فراموشی شدی! یادت نیست اوا چطور صبح روز بعد سراسیمه از اتاقت بیرون آمد؟ همین جمله کافی بود. تمام توان از پاهایم رفت. مغزم از پردازش این حجم از شوک و خیانت ناتوان بود. تنها چیزی که به یاد میآورم، سیاهی بود که چشمانم را پوشاند. و بعد… هیچ. *** به آرامی چشمانم را باز کردم. سقف گچبری شده و آشنای اتاق خواب مشترکمان. بوی خفیف یاس و عطری که همیشه دارا استفاده میکرد، در هوا پیچیده بود. من روی تخت بزرگمان دراز کشیده بودم. سرم به شدت درد میکرد و حسی از پوچی و تهی بودن تمام وجودم را فرا گرفته بود. صدای بلند و خشمگین دو مرد به گوشم رسید. صدای امیر و دارا بود. بحثشان بالا گرفته بود، انگار که داشتند با هم گلاویز میشدند. به سختی از جایم بلند شدم و نیمخیز نشستم. امیر: (با غیظ و صدایی بلند) لعنتی! چطور تونستی چنین کاری کنی دارا؟! چطور؟! لیا رو دیدی؟ دیدی چه بلایی سرش آوردی؟! دارا: (با فریادی از سر عصبانیت و درماندگی) من کاری نکردم امیر! باور کن! من هیچی یادم نمیاد! مادرم داره دروغ میگه! داره سعی میکنه زندگی منو نابود کنه! امیر: (با لحنی آمیخته با ناامیدی و خشم) دروغ میگه؟! پس اون فیلم چی بود؟! اون زن چی؟! این همه مدرک رو چطور میخوای انکار کنی؟! لیا عاشقت بود دارا! میدونی چقدر دوستت داشت؟! قلبم فشرده شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بودم، به سختی نفس میکشیدم. صدایشان نزدیکتر شد، انگار که جلوی در اتاق ایستاده بودند. دارا: (با صدایی که حالا کمی ترس و نگرانی در آن موج میزد) میدونم! میدونم! لیا همه زندگی منه! من هرگز قصد نداشتم بهش آسیب بزنم!
-
پارت هجده *** (لیا) یک ماه از ازدواج رویاییام با دارا میگذشت. هر روز با عشق و لبخند سپری میشد و من در اوج خوشبختی بودم. دارا، همسر من، تمام دنیای من بود. امروز روز مهمی بود. جلسهای با حضور بزرگان قصر و مشاوران ارشد برگزار میشد و من و دارا نیز به عنوان زوج جوان و آیندهساز، باید حضور پیدا میکردیم. وقتی وارد تالار اصلی شدم، همه اعضای کلیدی خاندان، از جمله مادر دارا، حضور داشتند. حضور او همیشه کمی وهمآلود بود، گویی رازی در پس لبخندهایش پنهان است. جلسه آغاز شد و بحثها بالا گرفت. در میان مشاجرهای که بین مشاوران در مورد مسائل مالی در گرفته بود، مادر دارا ناگهان سکوت را شکست. صدایش، هرچند آرام، اما در میان همهمه جلسه، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. مادر دارا: (با لحنی که به طرز عجیبی آرام و در عین حال برنده بود) قبل از اینکه به این مسائل بپردازیم، اجازه دهید نکتهای شخصی را مطرح کنم که شاید به طور غیرمستقیم به آینده ما مربوط شود. (نگاهش را به من دوخت.) لیا عزیز، من مدتی است که در مورد گذشته دارا فکر میکنم. و این سوال برایم پیش آمده که… چطور با این موضوع کنار آمدهای که او… قبل از تو، تجربهای با فرد دیگری داشته؟ لحظهای نفهمیدم چه میگوید. انگار زبانم بند آمده بود. چشمانم از حیرت گرد شد. لیا: (با صدایی که به سختی شنیده میشد) منظورتان… منظورتان چیست؟ من متوجه نمیشوم. تجربهای؟ مادر دارا: (با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود) اوه، عزیزم. فکر نکنم نیازی باشد من جزئیات را برایت بگویم. اما شاید بد نباشد که بدانی… (دستش را به سمت کیفش برد و تلفن همراهش را بیرون آورد.) …حقایق گاهی اوقات از آنچه به نظر میرسند، تلخترند. قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. احساس سرگیجه داشتم. دارا که تا آن لحظه با تمرکز به صحبتها گوش میداد، با شنیدن کلمات مادرش، اخم کرد و نگاهش به سمت او چرخید. مادر دارا، گوشی را چرخاند تا صفحه نمایش برای همه دیده شود. فیلمی کوتاه پخش شد. صحنهای از اتاق خواب دارا. دارا در آن بود، و زن دیگری… زنی با لباس خوابی که… آری، همان لباس خوابی که من اولین بار در کشوی لباسهای دارا دیده بودم. چهره زن مشخص نبود، اما حضورش کنار دارا… نفسم بند آمد. این نمیتوانست واقعی باشد. لیا: (با ناباوری، انگشتانم را به هم فشردم) این… این امکان ندارد! این درست نیست! حتماً اشتباهی شده! دارا با دیدن فیلم و شنیدن کلمات مادرش، صورتش از عصبانیت سرخ شد. با حرکتی سریع از جا برخاست. دارا: (با فریادی که سکوت را در هم شکست) بس است! چطور جرأت کردی این فیلم را اینجا بیاوری و این اتهامات دروغین را مطرح کنی؟! و قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، دارا به سمت مادرش رفت و سیلی محکمی به او زد. صدای سیلی در تالار طنینانداز شد و همه را میخکوب کرد.
-
پارت هفده *** (لیا) وقتی چشم باز کردم، اولین حسی که داشتم، همان گرمای آشنای دارا بود، اما این بار، همراه با یک درد خفیف و شیرین در تمام بدنم. بدنم کمی کوفته بود، انگار که تمام عضلاتم در طول شب، کار سخت اما لذتبخشی را انجام داده بودند! لبخند زدم. این درد، نشانهای بود از شب گذشته، از نزدیکی بیسابقهای که تجربه کرده بودیم. دارا، که انگار متوجه شد بیدار شدهام، آرام مرا در آغوشش فشرد و بوسهی نرمی بر پیشانیام گذاشت. _ “صبح بخیر، زیبای من.” صدایش هنوز بم و پر از محبت بود. _“صبح بخیر…” نتوانستم جلوی آه خفیفی را بگیرم. نگاهم کرد و با همان چشمهای مهربانش پرسید: “درد داری؟” کمی سرخ شدم. _ “کمی… طبیعیه دیگه.” دارا خندید، خندهای که از ته دل بود و باعث شد قلبم گرم شود. _ “البته که طبیعیه! ولی این یعنی که شب فوقالعادهای داشتیم، نه؟” دستش را روی کمرم کشید و به آرامی نوازشم کرد. _“امروز رو استراحت کنیم؟ درسته که باید برای مردم آماده باشیم، ولی مهمتر از اون، خودمونیم. این شب، شب ما بود، و صبحش هم باید مال خودمون باشه.” انگار حرف دلم را خوانده بود. _“راست میگی. فکر کنم یه کم استراحت بیشتر، حسابی بهم بچسبه.” دارا سری تکان داد و دوباره مرا به آغوشش کشید. _ “پس همین کار رو میکنیم. امروز هیچ عجلهای نیست. میتونیم تا هر وقت دلمون خواست، همینجا بمونیم. فقط من و تو.” لحظهای چشمهایم را بستم و از این حرف آرامش گرفتم. اینکه دارا اینقدر به راحتی قبول کرد که امروز را فقط برای خودمان دو نفر کنار بگذاریم، نشان از عشق و درکش داشت. او واقعاً مرا در اولویت قرار داده بود. _“خیلی خوبه که تو رو دارم، دارا.” زیر لب گفتم. _“منم همین رو میگم، لیا. خیلی خوبه که تو رو دارم.” همانطور در آغوشش ماندم، غرق در گرما و احساس امنیت. درد خفیف بدنم، حالا دیگر آزاردهنده نبود، بلکه یادآوری شیرینی بود از شب عاشقانهی ما. و میدانستم که هر چقدر هم که امروز را استراحت کنیم، فردا، با انرژی و عشق بیشتر، آمادهی رویارویی با دنیای بیرون خواهیم بود. اما فعلاً، این لحظات آرام و خصوصی، تمام چیزی بود که میخواستیم. *** چند روز بعد... (لیا) امروز صبح، هوای قصر سنگین بود، انگار قرار بود اتفاقی بیفتد. همانطور که در راهرو قدم میزدم، چشمم افتاد به یکی از ندیمههای مادر دارا. قیافهاش طوری بود که انگار رازی بزرگ را در دل داشت و همین مرا نگران کرد. در همین حال و هوا بودم که دارا از راه رسید. همین که او را دیدم، خیالم راحت شد. لبخندی زد که انگار تمام قصر روشن شد. دارا: (با لبخندی مهربان) لیا، حالت خوبه؟ انگار امروز ذهنت درگیره . لیا: (سعی کردم لبخند بزنم، هرچند دلم شور میزد) فقط به این فکر میکردم که حضورت چقدر به من دلگرمی میده. بدون تو، این روزها سختتر میگذشت. دارا: (دستش را به نرمی روی دستم گذاشت) امروز سرحالتر به نظر میرسی، اگه دوست داری، قدم بزنیم. شاید کمی هوا حالت رو بهتر کنه. همین که آماده شدیم برویم، یکی از محافظان نزدیک شد و پس از تعظیمی به هر دوی ما گفت: “سرورم .مادرتان خواستند شمارا ببینند.” دارا یک لحظه با دقت به من نگاه کرد، انگار میخواست ببیند دلیل این دلواپسی من چیست. بعد به سمت مادرش رفت. من هم به اتاق دارا که حالا متعلق به هر دوی ما بود برگشتم تا کمی آرام بگیرم. اما آرامش نداشتم. چند دقیقه بعد، صدای نفسنفس زدن کسی از پشت در آمد. در را باز کردم، همان ندیمه بود، صورتش رنگ پریده بود و انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست. ندیمه: (با صدایی لرزان) بانوی من، لیا… باید چیزی به شما بگویم… موضوع خیلی مهم است… لیا: (با کمی نگرانی) چه شده؟ چرا اینقدر آشفتهای؟ چه کسی تو را اینطور ترساند؟ ندیمه: (بغضش ترکید) تقصیر خودم است… … ملکه دستور داده بودند… لیا: (کمی با قاطعیت) ملکه چه دستوری داده بودند؟ خواهش میکنم واضح بگو. ندیمه: (با صدایی گرفته از گریه) دستور داده بودند که… که… ناگهان، مردی از پشت سرش نمایان شد و او را کنار زد. یکی از محافظان بود! محافظ: (با لحنی تند) بس است! برو سر کارت! بانوی من اگر این ندیمه مزاحمتی برای شما ایجاد کرده است به من بگویید. در را بستم.ندیمه چه میخواست بگوید؟ مادر دارا چه نقشهای داشت؟ آیا واقعاً خطری در راه است؟ نمیتوانم اینطور بیخیال بنشینم. باید بفهمم چه خبر است. شاید بهترین کار این باشد که با خود دارا صحبت کنم. هم خیالم راحت میشود، هم شاید بتوانیم با هم فکری بکنیم
-
پارت شانزده به او احترام بگذارید، او را دوست بدارید، زیرا قلب او از عشق و نیکوکاری سرشار است. *** (لیا) صدای تشویقها و تعارفها هنوز در گوشم میپیچید. کنار دارا ایستاده بودم، گرمای دستش که در دستم بود، به من اطمینان میداد. لبخندی که روی لبهایم بود، نه فقط از سر تعارف، که از ته دل بود. دارا، با همان برق شیطنت در چشمانش، به آرامی خم شد و در گوشم زمزمه کرد: _“خب، نظرت چیه امشب رو فقط مال خودمون دو تا کنیم؟” چشمهایم گرد شد. _“ولی… مهمانها چی؟” خندهی کوتاهی کرد و گفت: “ اونها رو میسپاریم به امیر. اون از پسش برمیاد.” سپس با حرکتی نامحسوس به سمت امیر، که در گوشهای از سالن با وقار ایستاده بود، اشاره کرد. امیر با لبخندی که انگار از قبل خبر داشت، تعظیم کوتاهی کرد. دارا با صدایی که فقط من میشنیدم، گفت: “ما یه کم کار واجب داریم، امیر. مراقب همه چی باش.” وقتی از میان جمعیت گذشتیم و به سمت اتاقهای خصوصی قصر رفتیم، احساس میکردم قلبم در سینهام میرقصد. هوا پر از عطر خوشبو بود، شاید عطر گلهای یاسی بود که در اطراف وجود داشت. راهروهای قصر، که تا چند ساعت پیش برایم ناشناس و گیجکننده بودند، حالا انگار مرا به آغوش میکشیدند. دارا مرا به سوی یکی از بزرگترین و زیباترین اتاقها هدایت کرد. وقتی در باز شد، نفس در سینهام حبس شد. اتاق، با نور شمعها روشن بود و فضایی گرم و صمیمی داشت. پردههای حریر، نور ملایم شمعها را پخش میکردند و هالهای رؤیایی به اطراف بخشیده بودند. تخت بزرگ و پر از بالشهای نرم، در مرکز اتاق خودنمایی میکرد. دارا در را پشت سر بست و برگشت. چشمانش با نوری خاص میدرخشید. _“این شب، شب ماست، لیا.” صدایش عمیق و پر از احساس بود. به سمتم آمد و دستش را روی گونهام کشید. سردی انگشتانش، به خاطر سرمای بیرون بود، اما گرمای نگاهش، تمام وجودم را فرا گرفت. _ “تو امروز مثل ستارهای درخشیدی. تو زیباترین ستارهی آسمان منی.” به آرامی مرا در آغوشش کشید. بوی عطر دارا، مرا مست میکرد. سرم را روی سینهاش گذاشتم و به صدای تپش قلبش گوش دادم. صدایی که همیشه به من آرامش میداد. دستش به آرامی موهایم را نوازش میکرد. _“میترسم…” زمزمه کردم. _“از چی، عشق من؟” _“از اینکه این همه خوب باشه. از اینکه این همه رؤیایی باشه.” با انگشتش چانهام را بالا آورد و نگاهم کرد. _“این رؤیا، رؤیای مشترک ماست، لیا. و هیچ ترسی در آن نیست، جز شیرینی انتظار.” لبخندی زدم و به او نزدیکتر شدم. لحظهای بعد، لبهایمان به هم رسیدند. بوسهای که با عشق آغاز شد، به سرعت عمیقتر و آتشینتر شد. انگار تمام آن روز، تمام آن هیجان، تمام آن عشق ناگفته، در این بوسه خلاصه شده بود. لباسهایمان یکی یکی از تنمان جدا میشدند، گویی سنگینی دنیا را از دوشمان برمیداشتند. با هر لمس، با هر نفس، عشقی عمیقتر و شور و اشتیاقی وصفناپذیر در ما شعله میکشید. در آغوش هم، زیر نور رقصان شمعها، به دنیای خودمان سفر کردیم. دنیایی که فقط از عشق، اشتیاق و پیوند عمیق دو روح ساخته شده بود. در آن شب، دیگر نه من غریبه بودم و نه دارا شاهزادهای دور از دسترس. ما فقط دو عاشق بودیم که سرنوشت، ما را به هم رسانده بود تا در آغوش هم، معنای واقعی عشق را کشف کنند. هر نفس، هر نگاه، هر لمس، داستانی از عشق را روایت میکرد که تا ابد در قلبهایمان حک شد.
-
پارت پانزده *** و اما لحظهی موعود… لحظهای که لیا، دختر از طبقه متوسط،قرار بود در هیبت ملکهای جوان، قدم به قصر بگذارد. دارا از چند روز قبل، بهترین خیاطان و طراحان جواهر را برای آمادهسازی لیا فرستاده بود. لیا، حالا در لباسی از ابریشم سفید ، با گلدوزیهای ظریف و سنگهای قیمتی درخشان، مانند فرشتهای از افسانهها به نظر میرسید. موهای بلندش اطرافش به طرز زیبایی ریخته شده بود و با مروارید تزئین شده بود. تاجی ظریف و زیبا، که دارا شخصاً آن را انتخاب کرده بود، بر سرش میدرخشید. کاروانی کوچکتر اما به همان اندازه باشکوه، لیا را از خانهی پدریاش به قصر میآورد. پدر و مادر لیا، که اشک شوق در چشمانشان حلقه زده بود، او را تا ماشین سلطنتی همراهی کردند. لیا، با قلبی آکنده از شور و کمی ترس از ناشناختهها، سوار بر ماشینی شد که با گلهای سفید و طلایی تزئین شده بود. وقتی کاروان لیا به دروازههای قصر رسید، صدای شیپورها به اوج خود رسید و مردمانی که در اطراف قصر جمع شده بودند، با فریاد شادی و گل افشانی، ورود ملکهی جدید را خوشامد گفتند. لیا از پشت شیشه ی ماشین، نگاهی به جمعیت انداخت. لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی که ترکیبی از سپاسگزاری، عشق و کمی خجالت بود. دروازههای عظیم قصر باز شدند و ماشین به آرامی وارد حیاط مرکزی شد. دارا، با لباسی سلطنتی و چهرهای که برق عشق در آن میدرخشید، در انتهای مسیر، در کنار امیر و دیگر درباریان، منتظر لیا ایستاده بود. وقتی ماشین توقف کرد، شخصی رفت و دررا برای لیا باز کرد.دارا جلو رفت. او دستش را به سمت لیا دراز کرد و با لبخندی که تمام صورتش را روشن کرده بود، گفت: دارا: (با لحنی سرشار از عشق و غرور) به خانهی خودت خوش آمدی، ملکهی من. لیا با چشمانی پر از اشک اما لبی خندان، دست دارا را گرفت و از ماشین پیاده شد. با هر قدمی که لیا به سمت دارا برمیداشت، گویی قصهای جدید در تاریخ این سرزمین آغاز میشد. دارا، دست لیا را به گرمی فشرد و با قدمهایی استوار، او را به سمت سالن جشن هدایت کرد. در سالن جشن، تمام درباریان، سفیران و میهمانان برجسته، منتظر این لحظه بودند. وقتی دارا و لیا در کنار هم وارد سالن شدند، صدای هلهله و تشویق سالن را پر کرد. لیا، با وجود سادگی سابقش، با وقار و متانت در کنار دارا ایستاد. نگاهش پر از قدردانی بود و لبخندی ملیح بر لبانش نقش بسته بود. دارا، با نگاهی عاشقانه به لیا، اعلام کرد: دارا: (با صدایی بلند و رسا) ای بزرگان، ای سفیران، ای مردم شریف! امروز، روز آغاز فصلی جدید در تاریخ این سرزمین است. من، دارا، پادشاه شما، لیا را به عنوان ملکهی خود معرفی میکنم. لیا، نه تنها همسر من، که مادر این سرزمین خواهد بود.
-
پارت چهارده دارا: (ادامه میدهد، صدایش کمی نرمتر میشود) از همان لحظهای که دختر شما، لیا را دیدم، قلبم در گرو عشق او گرفتار شد. او نه تنها زیباست، که پاکدامن، مهربان و باهوش است. صفاتی که در هیچکدام از دختران درباری نیافتم. من لیا را دوست دارم. دوست داشتنی عمیق و واقعی. نه از سر هوس، نه از سر جایگاه، بلکه از عمق وجودم. (مکث میکند، نفس عمیقی میکشد و مستقیم به چشمان پدر لیا نگاه میکند) دارا: من آمدهام تا از شما، پدر شریف لیا، دخترتان را برای همسری خود طلب کنم. من آمدهام تا لیا را ملکهی این سرزمین کنم. ملکهی قلبم، ملکهی قصرم، و ملکهی این مردمی که لیاقت مادری چون او را دارند. میدانم که او از تبار پادشاهی نیست، اما شرافت و نجابت او، از هر خونی اصیلتر است. پدر لیا: (با شنیدن این کلمات، چشمانش پر از اشک میشود. باورش نمیشد که پادشاه با این همه شکوه، اینقدر فروتنانه از دخترش خواستگاری میکند) سرورم… این… این چه فرمایشی است؟ ما کیستیم که شما اینقدر لطف دارید؟ لیا… لیا لیاقت چنین مقامی را دارد؟ دارا: (قاطعانه) لیا بیش از هر کسی لیاقت این مقام را دارد. لیاقت عشق من و احترام این مردم را. من نمیخواهم او را از شما جدا کنم، بلکه میخواهم خانوادهاش را نیز در قلب این قصر جای دهم. شما پدر من خواهید بود، و همسرتان… مادرم. دارا: (سپس مکثی طولانیتر میکند و لحنش عمیقتر میشود) میدانم که مسیر سختی در پیش است. میدانم که شاید برخی از درباریان، این ازدواج را نپذیرند. اما من پادشاهم. و پادشاهی که نتواند برای عشقش بجنگد، لیاقت تاج و تخت را ندارد. من قسم خوردهام که لیا را خوشبخت کنم، و تمام عمرم را صرف این خواهم کرد که او هرگز از انتخابی که امروز میکنید، پشیمان نشود. دارا: (نگاهی به امیر میاندازد، که با لبخندی آرام، او را تشویق میکند. سپس به پدر لیا برمیگردد) پس، با تمام وجود و با نهایت احترام، دخترتان، لیا را از شما خواستاری میکنم. آیا این افتخار را به من میدهید؟ آیا لیا را به من میسپارید؟ پدر لیا، که تا این لحظه غرق در احساسات مختلف بود، پدر لیا: (با صدایی محکمتر و با اقتدار) سرورم… این بزرگترین افتخار زندگی من است. لیا از امروز، امانت شماست. باشد که همیشه خوشبخت و سرافراز باشید. دارا: (لبخندی عمیق بر لبانش مینشیند) متشکرم… پدر. از امروز، من نه تنها پادشاه این مردم، بلکه داماد شما نیز هستم. *** پس از خواستگاری باشکوه و بیسابقهی دارا از لیا، خبر این وصلت مانند برق در سراسر سرزمین پیچید. مردم، از شهر و روستا، از دربار و بازار، همه و همه از این پیوند غافلگیر شده بودند. اما بیشتر از همه، شادی و شور در دل کسانی که لیا را میشناختند و شاهد سادگی و نجابت او بودند، موج میزد. دارا، طبق وعدهای که داده بود، دستور داده بود جشنی برپا شود که در تاریخ این سرزمین بیسابقه باشد. جشنی که نه تنها شکوه پادشاهی را به نمایش بگذارد، بلکه عشق او به لیا را نیز فریاد بزند. قصر سلطنتی، که همیشه پر از خدمه و فعالیت بود، این بار به کندویی از جنب و جوش تبدیل شده بود. معماران، هنرمندان، طراحان لباس، آشپزان و باغبانان، همگی دست در دست هم، شبانهروز تلاش میکردند تا رویای دارا را به واقعیت تبدیل کنند. باغهای قصر با هزاران شاخه گل تازه از زیباترین و کمیابترین گلهای سرزمین تزئین شدند. مسیر ورودی قصر، با پارچههای ابریشمی رنگارنگ و چراغهایی که به شکل گل و پرنده بودند، آراسته شد. فوارهها با آبنماهای رنگین و نورپردازیهای خیرهکننده، فضایی رؤیایی خلق کرده بودند. سالن اصلی قصر، که برای این شب بزرگ در نظر گرفته شده بود، با لوسترهای عظیم کریستالی که نور هزاران شمع را بازتاب میدادند، روشن شده بود. دیوارهای بلند با نقاشیهای دیواری از اساطیر و افسانههای کهن تزئین شده بودند. دهها سفرهی بلند و پهن، با انواع غذاهای لذیذ، شیرینیهای رنگارنگ و میوههای تازه از هر گوشه و کنار سرزمین، چیده شده بود. آشپزان ماهر، هنر خود را در طبخ غذاهایی به نمایش گذاشته بودند که حتی تصورشان نیز سخت بود. بوی خوش ادویهها و غذاهای خوشمزه، تمام فضای قصر را پر کرده بود. گروههای موسیقی از سراسر سرزمین دعوت شده بودند تا با نوا و ساز های خود، به جشن گرما ببخشند. نوازندگان و خوانندگان، ملودیهایی عاشقانه و شورانگیز مینواختند و رقصندگان ماهر، با لباسهای فاخر و حرکات موزون خود، چشمها را خیره میکردند.
-
پارت سیزده *** خورشید تازه از پشت کوهها سرک میکشید که کاروان سلطنتی دارا، با شکوهی درخور یک پادشاه، راهی خانه لیا شد. این بار، دارا نه در هیبت یک جوان عاشقپیشه، بلکه با تمام جلال و جبروت پادشاهی، برای خواستگاری قدم در این راه گذاشته بود. سربازان با لباسهای رسمی،شکوهی خیرهکننده به این کاروان میبخشیدند. دارا، در ماشینی درخور یک پادشاه، با تاج پادشاهی بر سر و ردای سلطنتی بر دوش، با قلبی پر از شور و اضطراب، به سمت خانهی لیا رهسپار بود. این دیدار، نه فقط یک خواستگاری ساده، که نمادی از اتحاد دو جهان بود. *** خانهی معمولی پدر لیا، این بار با عجله و تلاش فراوان برای پذیرایی از پادشاه آراسته شده است. پدر لیا، مردی سادهپوش و از طبقه ای متوسط، با قلبی که از بیم و امید در سینه میتپید، در کنار همسرش در انتظار نشسته بود. لیا، با قلبی لرزان، در اتاقش پنهان شده بود. سربازان پیشرو وارد محوطه شدند و سپس امیر، با لباسی فاخر اما کمی متفاوت از لباسهای جنگی، جلو آمد. او نگاهی به پدر لیا انداخت و سپس به در اصلی اشاره کرد. لحظهای بعد، شخصی در را برای دارا باز کرد،و دارا از ماشینش که توجه هر بیننده ای را به خود جلب میکرد،پیاده شد. هیبت او، با آن تاج درخشان و ردای سلطنتی، آنقدر باشکوه بود که نفسها را در سینه حبس کرد. او با قامتی استوار، به سمت در خانه قدم برداشت. هر قدمش، گویی تاریخ جدیدی را رقم میزد. *** پدر لیا: (با صدایی لرزان و دستهایی که ناخودآگاه به هم میفشرد) خوش آمدید سرورم… خوش آمدید. این افتخار بزرگی برای من است. دارا: (با صدایی گرم و محکم، اما با نگاهی که در چشمان پدر لیا به دنبال نشانی از اعتماد میگشت) سلام بر شما، مرد شریف. امیدوارم آمدن ناگهانی ما باعث زحمت نشده باشد. پدر لیا: (با دستپاچگی) نه سرورم، ابداً… هرگز. خانه متعلق به شماست. بفرمایید داخل. دارا وارد اتاق اصلی شد و نگاهی به اطراف انداخت. همه چیز ساده اما پاکیزه و دلنشین بود. او بر روی متکایی که برایش آماده کرده بودند، نشست. امیر و چند تن از سرداران نیز در کنار او جای گرفتند. دارا: (پس از لحظهای سکوت، نگاهش را به پدر لیا میدوزد) میدانم که شاید این رسم و رسوم برای شما غریب باشد، اما من امروز برای موضوعی بسیار مهم و حیاتی به اینجا آمدهام. پدر لیا: (سرش را پایین میاندازد) بفرمایید سرورم. هر چه امر کنید، اطاعت خواهیم کرد. دارا: (با لحنی جدیتر اما توأم با احترام) امر کردن در کار نیست، مرد بزرگ. من آمدهام تا چیزی را از شما طلب کنم. چیزی که برای من از تمام تاج و تخت و پادشاهیام با ارزشتر است. پدر لیا با تعجب سر بلند میکند و به چشمان دارا خیره میشود.
-
پارت دوازده امیر: (میخندد) آره، اون دیگه شاهکار مهندسی میخواد! ولی ببین، حالا که کار از کار گذشته و لیا رو داری میاری تو قصر، بیا یه نفس راحت بکش. یادت میاد چقدر نگران بودی؟ چقدر غصه میخوردی؟ دارا: (با لبخندی محو) آره… یادمه. (سرش را بالا میآورد و به امیر نگاه میکند) ولی میدونی، از یه طرف هم خوب شد. حداقل حالا میدونم دقیقا کجای زندگیام و چی میخوام. دیگه هیچ تردیدی ندارم. امیر: (سری تکان میدهد) اینو قبول دارم. شدی یه مرد واقعی، پادشاه واقعی! از اون وقت که لیا رو دیدی، کلا شدی یه آدم دیگه. قبلا همش تو کتابا بودی، الان همش تو فکر اینی که لیا چه رنگ لباسی دوست داره! دارا: (گونههایش سرخ میشود) امیر! جلوی من اینجوری حرف نزن! من پادشاهم! امیر: (ادامه میدهد و میخندد) پادشاهی که وقتی لیا رو میبینه، زبونش بند میاد! یادته اون روز تو باغ؟ داشتی از منظره تعریف میکردی، یهو لیا اومد، کلا یادت رفت چی میگفتی! دارا: (با خنده) باشه باشه، قبول! اون موقع یه کم دستپاچه شدم. خب… خب چیکار کنم؟ لیا خیلی… خاصه. امیر: (چشمکی میزند) خاصه؟ پس فردا تو قصر باید یه نفر رو بذاریم وظیفهاش این باشه که هر وقت لیا وارد شد، تو رو از زمین جمع کنه! دارا: (با شوخی به امیر ضربه میزند) مسخره نکن! تو خودت کم عاشق و معشوق نداری! من حداقل یک نفرم، تو که هر روز با یکی درگیری! امیر: (دستش را بالا میبرد) اوه اوه! این رو دیگه نگو! من فقط دارم روابط اجتماعی برقرار میکنم! مثل شما نیستم که به یه نفر قانع باشم! ولی از شوخی گذشته، واقعا از ته دل خوشحالم. بالاخره داری به آرزوت میرسی. دارا: (نگاهش را به پنجره میدوزد) آره… همیشه فکر میکردم من باید فقط به فکر جنگ و مملکتداری باشم. اصلا فکر نمیکردم بتونم به عشقم هم برسم. امیر: (جدیتر میشود) این نشون میده که تو قویتر از اونی هستی که فکر میکنی. فقط یه چیزی… مادرت واقعا قراره بیاد تو جشن؟ دارا: (نفس عمیقی میکشد) آره… چارهای نیست. نمیخوام بیشتر از این بهانهاش بدم. ولی خب، میدونیم که چطور از پسش بربیایم. امیر، واقعا ازت ممنونم. بابت همهی حمایتهات. بدون تو… نمیدونم چیکار میکردم. امیر: (با لبخندی گرم) حرفشم نزن رفیق! از کی تا حالا پادشاه از مشاورش تشکر میکنه؟ وظیفمه! حالا هم پاشو بریم یه سر به سالن بزنیم. شنیدم نقاشا دارن سقف رو طلاکاری میکنن. خودت گفتی “مجلل و باشکوه”! دارا: (لبخندی میزند و از جایش بلند میشود) آره! مجلل و باشکوه! جوری که همهی شهر ازش حرف بزنن… و مخصوصاً اون “بعضیا” از حسادت بترکن! بیا بریم!
-
پارت یازده _ “نقشه که همیشه هست، عزیزم. فقط باید زمان مناسب را پیدا کرد. دارا شاید بتواند لیا را به قصر بیاورد، شاید حتی بتواند مراسم ازدواج را هم برگزار کند. اما اینکه این ازدواج چقدر دوام بیاورد… آن دیگر دست من است.” او به اوا نزدیکتر شد و دستش را به آرامی روی دست اوا گذاشت. _“فکر نکن من بیکار نشستهام. لیا شاید الان برای دارا مهم باشد، اما به زودی خواهیم دید که این علاقه چقدر ماندگار است. من تضمین میکنم که این ازدواج، هرگز به سرانجامی که دارا در ذهن دارد، نخواهد رسید.” اوا با اشتیاق پرسید: _“چطور؟ چطور این کار را خواهید کرد؟” مادر دارا دوباره خندید، خندهای کوتاه و بیصدا. _ “فعلاً زود است که بدانی. فقط بدان که من اجازه نمیدهم هیچکس، حتی دارا، نقشههای من را به هم بزند. این ازدواج، اگر هم برگزار شود، فقط یک شروع خواهد بود. شروعی برای بازی بزرگتر من. بازیای که در آن، ما پیروز نهایی خواهیم بود.” او با لحنی قاطع ادامه داد: _“تو فقط آرامشت را حفظ کن و به حرفهای من اعتماد داشته باش. دارا راه اشتباهی را میرود و من مطمئنم که خیلی زود، او هم این را خواهد فهمید. شاید حتی زودتر از آنکه فکرش را بکنی.” مادر دارا بلند شد و به سمت پنجره رفت، نگاهش را به بیرون دوخته بود. _ “وقتی فکر میکنی همه چیز خوب پیش میرود، درست همان موقع است که باید آمادهی بدترینها باشی. دارا هنوز این را یاد نگرفته است. اما به زودی، خیلی زود، درس سختی خواهد گرفت.” *** با دستور قاطع دارا، قصر به تکاپو افتاد. خدمتکاران، آشپزها، و هنرمندان، همگی بسیج شده بودند تا جشنی در خور نام پادشاه و ملکه اش برپا کنند. دارا میخواست این جشن نه تنها باشکوه باشد، بلکه پیامآور یک شروع جدید باشد، شروعی که مادرش هرگز انتظارش را نداشت. اما در میان این هیاهو، یک نفر بود که از ته دل خوشحال به نظر میرسید و آن هم کسی نبود جز امیر، دوست و مشاور وفادار دارا. *** اتاق مطالعه دارا، پر از نقشههای تزیینات، لیست مهمانها و نمونههای پارچه. دارا با پیشانی گرهخورده به نقشهها خیره شده و امیر با یک سینی شیرینی و چای وارد میشود. امیر: (با لبخندی عمیق و شیطنتآمیز) به به، پادشاه جوان! هنوزم درگیر کاغذبازیای؟ فکر کردم الان باید غرق در رؤیای لیا باشی، نه غرق در جزئیات پارچهی مخمل! دارا: (بدون اینکه سرش را بلند کند) امیر! مزاحم نشو. اینها شوخی نیست. میخوام همه چیز بینقص باشه . بینقص میفهمی؟ هیچ چیز نباید ایراد داشته باشه. مخصوصاً برای… (مکث میکند) بعضیها. امیر: (شیرینی را جلوی دارا میگیرد) اوه، “بعضیها”؟ منظورت همون مادر گرامیتونه که الان داره دندون قروچه میکنه و طرحهای شیطانی میریزه؟ ولش کن بابا! بذار هرکاری میخواد بکنه. مهم اینه که تو به هدفت رسیدی. بگیر یه شیرینی بزن، قند خونت افتاده بس که غر زدی! دارا: (یک شیرینی برمیدارد و با دهان پر میگوید) غر نمیزنم، دارم مدیریت میکنم! تو فکر میکنی آسونه؟ انتخاب گلآرایی، موسیقی، لیست مهمونها، جای نشستن… (چشمانش گرد میشود) وای! جای نشستن مادر و لیا! این خودش یه پروژه جداس!
-
پارت ده *** (دارا) نور خورشید به سختی از میان پردههای ضخیم اتاقم راهی به درون پیدا میکرد و چشمهایم را که انگار با چسب به هم چسبیده بودند، به درد میآورد. سردردی گیجکننده امانم نمیداد و اولین چیزی که درک کردم، صدای آشنای امیر بود که نامم را تکرار میکرد. با تلاش فراوان پلکهایم را باز کردم و خود را روی زمین سرد اتاق یافتم. امیر بالای سرم ایستاده بود، چهرهاش ترکیبی از نگرانی و کلافگی بود. _“دارا! چطور شدی؟ چرا اینجا افتادی؟ نزدیک بود سکته کنم!” امیر با لحنی که سعی داشت عصبانیت را در آن پنهان کند، شروع به غرغر کرد. _“چرا دیشب اینطوری بیهوش شدی و من باید نگران تو باشم؟ بزرگ شدی دیگه بسته چرا دیشب انقدر نوشیدی؟” همانطور که سعی میکردم روی پاهایم بایستم، خاطرات دیشب مثل سیلی به ذهنم هجوم آوردند. ناگهان همه چیز برایم روشن شد. کار او. کاری که او با من کرد. خشمی فروخورده در وجودم جوشید. بدون اینکه جوابی به امیر بدهم، با عجله به سمت اتاق مادرم رفتم. در را با شدت باز کردم و با چهرهای برافروخته وارد شدم. او همانجا ایستاده بود، انگار منتظر من بود. _“چطور تونستی؟” صدایم میلرزید، اما از شدت خشم بود نه ترس. _ “چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟” مادرم سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، اما من دیگر چیزی جز تصاویر دیشب نمیدیدم. _“دارا، عزیزم…” _“ساکت شو!” فریاد زدم و نزدیکتر رفتم.: _" به خاطر کاری که با من کردی، قسم میخورم لیا رو به این قصر میارم. هر جور شده! و هیچکس، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره!” از اتاقش بیرون آمدم، قلبم از شدت تپش درد میکرد. امیر هنوز آنجا بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی آرامتر، اما محکم داشته باشم. _“امیر، یک دستور فوری لازم دارم.” به او گفتم. _“ورود مادرم به قصر مرکزی، باید ممنوع بشه. فوراً!” نگاهی به او انداختم، انگار میخواست مطمئن شود حرفم را جدی گرفتهام. سپس ادامه دادم: _“و حالا، برو کارهای لازم برای جشن ازدواج رو انجام بده. من میخوام لیا رو به این قصر بیارم و همه چیز باید بینقص باشه.” با این حرف، برگشتم و به سمت اتاقم رفتم. دیگر وقت ضعیف بودن نبود. وقت آن بود که خودم سرنوشتم را بسازم. *** مادر دارا، در حالی که انگشتان ظریفش شیشهی جام شراب را دور میزد، به اوا که با چشمانی نگران به او خیره شده بود، لبخند زد. نور شمعها سایههایی رقصان بر چهرهی هر دو میانداخت و سکوت اتاق، گویی سنگینتر از همیشه بود. _“عزیزم اوا، آرام باش.” صدای مادر دارا، لطیف و تسلیبخش بود، اما در پس آن، خردی سرد و حسابگر نهفته بود. _“میدانم این روزها چقدر سخت است. این لجبازیهای دارا… واقعاً آدم را کلافه میکند.” اوا که دستهایش را در هم گره کرده بود، به آرامی سر تکان داد. _“ولی عمه جان … او قسم خورده لیا را به قصر بیاورد. این… این یعنی پایان همه چیز . یعنی من دیگر هیچ جایی در این قصر نخواهم داشت.” مادر دارا جرعهای از شراب نوشید و سپس جام را با صدایی آرام روی میز گذاشت. _“اوا جان، دارا هنوز خیلی جوان و ناپخته است. فکر میکند با یک فریاد و چند دستور، همه چیز درست میشود. او نمیفهمد که قدرت واقعی در کجا نهفته است. در صبر، در تدبیر، و در… استفاده از فرصتها.” چشمانش برقی زد. _ “او فکر میکند با آوردن لیا، همه چیز را درست کرده است. چه سادهلوحانه! فکر میکند من اجازه میدهم؟ ” اوا با کنجکاوی پرسید: _ “یعنی… یعنی شما نقشهای دارید؟” مادر دارا لبخندی مرموز زد.
-
پارت نه *** (دارا) آن شب، هوا در کاخ سنگینتر از همیشه بود. مادرم، اصرار عجیبی داشت که شام را با هم صرف کنیم. نه تنها او، بلکه آوا هم حضور داشت. سعی کردم بیتفاوتیام را حفظ کنم، اما حس میکردم چیزی پشت این مهمانی خودجوش پنهان است. مادرم با لحنی که سعی داشت بسیار دوستانه باشد، جامی از نوشیدنی مخصوص خودش را به سمتم گرفت. _“این را امتحان کن، دارا. معجون جدیدی است، برای آرامش اعصاب بعد از یک روز پرکار.” نگاهی به جام انداختم. رنگش عمیق و جذاب بود. تردید داشتم، اما اصرار مادرم و حضور آوا که با کنجکاوی نگاهم میکرد، باعث شد جام را بگیرم. _ “متشکرم، مادر.” نوشیدم. طعمش تلخ و شیرین بود، و بلافاصله گرمایی عجیب در وجودم پیچید. مادرم با لبخندی رضایتبخش به آوا نگاه کرد، گویی که نقشهاش در حال اجرا بود. هرچه بیشتر مینوشیدم، دنیای اطرافم تارتر و مبهمتر میشد. کلمات در ذهنم میچرخیدند، اما به سختی میتوانستم آنها را به زبان بیاورم. مادرم با لحنی که انگار نگرانم بود، گفت: _“دارا جان، به نظر میرسد کمی خسته هستی. بهتر است استراحت کنی.” همان لحظه، در باز شد و آوا با لباسی متفاوت از قبل،لباسی باز که تمام اندامش را به نمایش میگذاشت، وارد اتاق شد. در نور کم، و در آن حالت گیجی، صورتش برایم آشنا به نظر میرسید. گیجی الکل، توهم را در ذهنم تشدید کرد. چهرهاش… چهرهی لیا بود! شاید لیا آمده بود تا مرا در این حال ببیند و مراقبم باشد. لبخندی لرزان زدم و با صدایی که به سختی از گلویم خارج میشد، گفتم: “لیا… تویی؟ چطور… چطور اینقدر زود برگشتی؟” آوا با لبخندی شبیه لبخند شیاطین به من نگاه کرد. _ “دارا… من لیا نیستم. من آوا هستم.” اما در آن حالت، کلماتش در ذهنم گم شدند. فقط چهرهی آشنایی را میدیدم که فکر میکردم لیا است. دستم را به سمتش دراز کردم، با همان احساس نزدیکی و عشقی که به لیا داشتم. “لیا… بیا… نزدیکتر بیا.” همانطور که سعی میکردم روی پاهایم بایستم، متوجه شدم که مادرم با تلفن همراهش در حال فیلم گرفتن است. نور صفحه تلفن در تاریکی اتاق میدرخشید. لحظهای به خودم آمدم. فیلم گرفتن از من در این وضعیت؟ آن هم در اتاقم؟ و چرا آوا اینجاست؟ با نزدیک شدن من به آوا، او ناگهان عقب رفت. حس کردم یک جای کار میلنگد. چشمانم را به سختی باز و بسته کردم، سعی کردم گیجی را کنار بزنم. دوباره به چهرهی آوا نگاه کردم. نه، این لیا نبود. این آوا بود. چشمانش پر از شرارت بود، مثل مادرم. در همان حالت گیجی متوجه خروج مادرم از اتاق شدم و پشت سرش اوا به سرعت خارج شد و در را بست . وضعیتم ان قدر خوب نبود که بروم و دلیل کار مادرم را بپرسم گیجی امانم را بریده بود روی زمین افتادم و چشمانم بسته شد .