راوی خاکستر
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
76 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط راوی خاکستر
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم شبهنگام، وقتی به روستا رسیدند، هوا کاملاً تاریک شده بود. و همان لحظه، یک چیز در فضا گم بود: سکوت. سکوتی ضخیم، سنگین، غیرطبیعی. نه صدای حیوانی، نه پرندهای، نه حتی خشخش باد میان شاخهها. تاورین نتوانست سکوت را تاب بیاورد: – به روستای ارواح خوش اومدید! نرکاس پوفی کرد: – باز تو شروع کردی… نمیتونی یه بار دهنتو ببندی؟ تاورین شانه بالا انداخت: – نمیتونی یه بار به من نگی ساکت؟ بحثشان داشت بالا میگرفت که ایلثار گفت: – کافیه. بعد رو به لیساوان: – میدونی باید کجا بریم؟ آرمین پیش از آنکه او پاسخ دهد، به خانهای در انتهای میدان اشاره کرد. از پنجرهی نیمهبازش نور گرمی بیرون میریخت. – فکر کنم اونجا مهمانخونهست. شاید بهتر باشه اونجا بمونیم. لیساوان آرام، اما محکم گفت: – بله. کاروانسراست. بهتره همونجا بریم. در صدایش تأکیدی آرام بود؛ انگار میخواست یادآوری کند تشخیص درست همیشه با اوست — نه با آرمین. خلقوخویی که از کودکی همراهش بود. ایلثار سری تکان داد و به سمت کاروانسرا رفت. بقیه نیز دنبال او روان شدند. اسبها را در حیاط پشتی بستند و وارد شدند. نورِ کاروانسرا آنقدر تند و گرم بود که چشمها را میزد؛ انگار کسی در دل تاریکی بیرون، شعلهای بلند برافروخته باشد. تضاد میان سکوت مردهی روستا و هیاهوی اینجا آنقدر شدید بود که آرمین برای لحظهای مکث کرد. مردم دور هم نشسته بودند؛ گروهی غرق خنده، گروهی دیگر حلقهوار به نقالی گوش میدادند. بخار غذای داغ بالا میرفت و بوی ادویهها در هوا میچرخید. دختری با موهای فرفری که پارچهای چهارخانهای دور سرش بسته بود، با لبخندی پرانرژی گفت: – دمِ در نمونین، بیاین داخل! خوش اومدین! ایلثار جلو رفت و بقیه نیز دنبالش وارد شدند. دور میزی گرد نشستند. دختر نزدیک شد، دست به کمر، با چشمانی کنجکاو: – چهرههاتون ناآشناست. از کجا میاین؟ داروکان که همیشه دوست داشت بزرگتر جمع باشد، گفت: – ما گروه شناسایی مرا… لیساوان بدون آنکه به او نگاه کند، آرام و سریع حرفش را برید: – مسافرای خستهایم. تشنهی راه. اگه ممکنه بهترین غذاهاتون رو بیار. دختر چند لحظه با شک نگاهشان کرد، اما چیزی نگفت و دور شد. داروکان با اخمی ناراضی پرسید: – چرا زدی تو حرف من؟ لیساوان سرد، بیانعطاف: – آخرین چیزی که باید این نزدیکیها بگی، اینه که قصد داری بری مراگور. داروکان چیزی نگفت؛ فقط به پشتی صندلی تکیه داد. آرمین اما… ذهنش جای دیگری بود. چشمانش میان چهرهها، شعلهها، صداها میگشت. در دلش کورسویی روشن شده بود؛ نوری کوچک اما پررنگ. «شاید اینجاست… شاید هنوز زندهست…» نگاهش روی نقال ثابت ماند. مردی سالخورده، عصا به دست، وسط دایرهای از مردم ایستاده بود و مصرعهایی از فردوسی میخواند؛ کلامی هزارساله که در این مکانِ خاموش، تا قلب آرمین میدوید: جهان چون به زاری برآید همی بد و نیکِ روزی سرآید همی چو بستی کمر بر درِ راهِ آز شود کارِ گیتیت یکسر دراز چو خواهی که نیکی ببینی زِ گاه بکاه از بدی، تا نگردی تباه جهان سر بهسر عبرت و داوریست چو بینا بود، پر زِ خِرَد داوریست به نیکی گرای و میازار کس رهِ رستگاری همین است و بس چنین است کردارِ چرخِ بلند گهی شاد دارد، گهی مستمند نه آرام دارد، نه پیمان درست به آوردگاه است همیشه نخست همه کارِ گیتی بگردد به روی گهی تیز خندد، گهی گرید به شوی صدای نقال، مثل نسیمی که خاکستر را کنار بزند، در دلش پیچید. و ناگهان… آرمین خشکش زد. چشمانش گشاد شد. نفسش در سینه گیر کرد. قلبش چنان کوبید که گویی میخواست مسیر خودش را باز کند. او را دید. آیرین- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم پس از ساعتی استراحت، دوباره به راه افتادند. طبق نقشه، تا غروب باید به نزدیکی روستای وَشا میرسیدند؛ جایی درست در مرز آذرگان و مراگور، کنار تنها گذرگاه رسمی میان دو سرزمین. محلی که مردم، با ترسی قدیمی و احترامی ناخواسته، آن را «دروازهی سایهها» مینامیدند. هیچکس باور نداشت آیرین پا به چنین جایی گذاشته باشد. این ناحیه مرکز راهزنان بود؛ نقطهای که مردم حتی نامش را آهسته بر زبان میآوردند. اما تهِ دل آرمین… چیزی او را به این مسیر میکشاند. انگار جایی در سکوت، آیرین داشت صدایش میکرد. ذهنش آشفته بود؛ بیقرار، بیوقفه اطراف را میکاوید، تا اینکه نگاهش روی سیار افتاد. جوانی حدود بیست ساله، درست برخلاف تاورینِ پرجنبوجوش، با چهرهای پریدهرنگ و دستهایی که بیآنکه خودش بفهمد میلرزید. آرمین افسار اسبش را کمی کشید و کنار او رفت. کنجکاوی آرامی در دلش ریشه دواند؛ این پسر با چنین ترسی… چرا داوطلب این سفر شده بود؟ با لبخندی آرام گفت: – ترسیدی؟ چشمان سیار گرد شد. انگار همین سؤال هم تکانش داد. – نـ… نه… من خوبم. آرمین لبخند محوی زد. – اگه نترسی، احمقی. ترسیدن ایرادی نداره. کمی مکث کرد، نگاهش را از جاده گرفت و آهسته افزود: – بین خودمون… منم یه کم میترسم. سیار با ناباوری به او نگاه کرد؛ انگار در تمام عمرش این جمله را از زبان مردی نشنیده بود. – ولی… مگه… مردا هم میترسن؟ – چرا نترسن؟ مگه ما انسان نیستیم؟ سیار لب باز کرد، اما کلمات در گلویش گیر کردند. آرمین که حدس زده بود، آرام ادامه داد: – بذار حدس بزنم… بابات گفته مرد نباید بترسه، درسته؟ سیار نگاهش را به جلو دوخت. سکوتی کوتاه… بعد آهی تلخ: – آره. واسه همین فرستادنم اینجا. گفتن باید شجاع بشم. صدایش شکست. – بابام میگه هیچوقت مرد نمیشی… چون زیادی نرمی. چون میترسی. آرمین خواست چیزی بگوید، اما صدایی آشنا پیشی گرفت: – هیچ انسانی ضعیف نیست. فقط قدرت هرکسی فرق داره. لیساوان بود. بیآنکه حتی سر برگرداند، این را گفت. صدایش آرام بود، اما مثل سنگی که در دل آب بیفتد، عمق داشت. سیار اندکی پایین افتاد… اما آرام گرفت. آرمین نگاهش را به لیساوان داد؛ دلش میخواست چیزی بگوید، اما نمیدانست چه. فقط لبخندی کوتاه — از آن لبخندهایی که نیمهراه میمیرند — بر لبش نشست. خورشید داشت پشت کوهها پنهان میشد. هنوز چند فرسنگ تا وَشا مانده بود. از کنار مزرعهای گذشتند. و آنجا بود که آرمین ناگهان افسار اسبش را آهسته کرد. زمین سوخته بود؛ سیاه، خفه، تهی از زندگی. خاکستر همچون فرشی تلخ روی زمین نشسته بود. بوی دود هنوز در هوا موج میزد. هیچ صدایی نبود… جز ترک خوردن چیزی که یک روز رویایی بوده. آرمین زیر لب پرسید: – چرا همهچی سوخته؟ داروکان، سوار بر اسب جلوتر، نیمنگاهی انداخت و گفت: – این اطراف پر از راهزنه. یه گروه هست که بعد از غارت… همهچیزو آتیش میزنه. اما آرمین حس بدی داشت. خیلی بد. این فقط یک حمله نبود. چیزی در هوا بود… انگار چیزی از اینجا گریخته، یا بدتر — چیزی اینجا آزمایش شده بود. لیساوان گفت: – اگه با دیدن هر مزرعهی سوخته حالت بههم بریزه، تا دروازهی سایهها هم دووم نمیاری. آرمین نگاهش کرد. چهرهاش آرام بود. خیلی آرام. خیلی آشنا… و بیاحساس. انگار این صحنه را بارها دیده بود. تلخ گفت: – تو میگی کسی از مراگور برنگشته… پس چطور اینقدر میدونی قراره چی ببینیم؟ لیساوان سرش را فقط اندکی چرخاند. – همونطور که گفتم… قدرت هرکسی تو این گروه فرق داره. نه توضیحی. نه دفاعی. و همین سکوت، بیشتر از هزار کلمه بود. با گذر از مزرعه، به دو راهی رسیدند. ایلثار — سراپا خاکی و خسته اما مصمم — جلو آمد و گفت: – اون مسیر مستقیم میره به دروازه. این یکی به روستا. بعد، بیهیچ مکثی، اسبش را به تاخت به سمت مسیر روستا برد. – بهزودی میریم به اونجا… اما فعلاً باید آذوقه تهیه کنیم. گروه بیحرف، پشت سرش رفتند- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نوزدهم فصل پنجم: مرز خاکستر آفتاب تیز و سوزان بر شانهی اسبها میکوبید، اما باد سردی که از شمالشرق میوزید، گرمای روز را میشکست. جادهی خاکی زیر پایشان کش میآمد؛ راهی بهسوی مقصدی که نه نامش آرامش داشت، نه خاکش رحمت: مراگور. ارمین در انتهای گروه، خاموش و سنگین پیش میرفت. از هشت نفری که همراهش بودند، تنها دو چهره برایش آشنا بود: ایلتار… و لیساوان. زنی با غروری آرام، چهرهای بیلرزش، و نگاهی که چیزی در دلش را میکَند؛ نگاهی که نه گرم بود و نه سرد، مثل سنگی که زیر آفتاب برق میزند، اما لمسش هیچ دردی ندارد. داروکان، مردی میانسال با ریش جوگندمی، کمی جلوتر خم شد و غر زد: ـ کی توقف میکنیم؟ هوا از کوره هم داغتره. اسبها هم خستن. ایلتار بیآنکه سر برگرداند گفت: ـ زیاد نمونده. جلوتر رود هست. همونجا میایستیم. اما ارمین دلش نمیخواست بایستند. چند روز بود ایرین را ندیده بود. دو روز بود که بیوقفه در راه بودند و هر بار از لیساوان میپرسید، فقط یک پاسخ میشنید: «بهزودی بهش میپیوندیم.» همان واژهها؛ بیتغییر، بیلرزش، درست مثل خودش. اما برای ارمین زمان کند میگذشت؛ هر لحظه گرههای در دلش تنگتر میشد. نمیدانست ایرین کجاست… آیا آرام است؟ زخمی؟ یا اصلاً… هنوز انتظارش را میکشد یا نه. ساعتی بعد، به رود رسیدند. آب سرد و زلال میان سنگها میدوید؛ انگار میخواست به آنان یادآوری کند که جهان، بیرون از ذهنشان، هنوز زنده است. تاورین ــ نوجوانی با موهای طلایی و شور بیپایان ــ از اسب پرید و گفت: ـ بالاخره رسیدیم! مراقب باش پیرمرد، روی سنگا لیز نخوری! نرکاس ــ مردی بلندقد با چشمهایی تیره ــ لبخند زد و ضربهای آرام پشت سرش زد: ـ زبونت هیچوقت خسته نمیشه، هان؟ برو آب بیار. تاورین خندید و دوید. ارمین در سکوت یال اسبش را نوازش کرد. زیر لب چیزی گفت که فقط همان حیوان شنید. نانی از خورجین بیرون آورد و کنار بقیه نشست. تنها دلگرمیاش این بود که جز ایلتار و لیساوان، هیچکس هویتش را نمیشناخت. داروکان از تنهی درختی بالا آمد و گفت: ـ اسم تو چیه پسر؟ تو برعکس تاورین خیلی کمحرفی. ـ ارمین. ـ خوبه. هرکی یه دلیلی داره این مسیر رو انتخاب کنه؛ یکی فراریه، یکی مأموره، یکی دنبال ماجراجویی میگرده. تو چی؟ داوطلب بودی یا مجبور؟ نان در دهان ارمین خشک شد. لقمه را قورت داد و گفت: ـ منم… مثل بقیه. و خودش بهتر از هرکسی میدانست که دروغ گفت. تاورین با قمقمههای پر برگشت و کنار ارمین ولو شد. همانطور که نان میجوید، بیوقفه حرف میزد: ـ نگاه کن این رودخونه رو! هرجا رفتم، اینجا رو از همه بیشتر دوست داشتم. کاش هیچوقت اورایان رو ترک نمیکردیم… کلماتش مثل رود میدویدند؛ شاد، بیپروا، بیفکر. ارمین نگاهش را میان جمع چرخاند. لبخند، گفتوگو، شوخی. انگار هیچکدام نمیفهمیدند قدم به کجا میگذارند. چشمش روی لیساوان ایستاد. تکیه داده به تنهی درخت؛ قامتی راست، چهرهای آرام. حضوری که نه تکان میخورد، نه لرزشی در آن دیده میشد؛ مثل سایهای که خودش انتخاب میکند کجا بایستد. ارمین نمیدانست چرا نمیتواند نگاهش را از او بگیرد. شاید بهخاطر قدرتی خاموش که در وجودش میدرخشید، بیآنکه نیاز به کلام داشته باشد. نرکاس که از پرحرفی تاورین کلافه شده بود، سنگی به سمت او پرت کرد: ـ یک لحظه هم ساکت نمیشی؟ تاورین خندید و گفت: ـ ما دوتا داریم حرف مهم میزنیم، تو گوشاتو نگهدار برای خودت! لبخند کمرنگی روی لبهای ارمین نشست. خودش هم تعجب کرد؛ سه روز بود که لبخند نزده بود. اما بعد، فکر سیاهی ذهنش را گرفت: «چطور میتونن اینقدر راحت بخندن… یعنی نمیدونن داریم به کجا میریم؟» صدای ایلتار بلند شد: ـ شرط میبندم ارمین از اولش هم گوش نمیداد، تاورین! تاورین سرش را بالا گرفت: ـ راسته؟ بگو ببینم، چی فهمیدی؟ ارمین شانه بالا انداخت: ـ فقط اینکه داشتی از آب تعریف میکردی. خندهی جمعی بلند شد. تاورین وانمود کرد قهر کرده و رفت کنار سیار ــ جوانی کمحرف و عبوس ــ نشست. ـ هی تو… حداقل تو اخماتو باز کن! ارمین برای اولینبار در سه روز، لبخندی واقعی زد؛ کوتاه… اما واقعی. نگاهش روی آب رودخانه لغزید. آب آرام میرفت، اما درون او هیچچیزی نمیگذشت. گرهها فقط سفتتر میشدند. مرزِ زندگی همینجا بود؛ میان نوری گذرا و سایهای که پشت دشت، در کمین نشسته بود. میان نوری گذرا… و چیزی که پشت مه در کمین بود- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هجدهم هوای عصر تلخ بود؛ از آن سرمایی که نه روی پوست، بلکه در استخوان فرو میخزد. اما هیچکدامشان در برابر آتش جنونی که در سینهٔ الویان میسوخت، ارزشی نداشت. تمام راه تا پل سنگی، زمزمهٔ خشن نِروَس مثل میخ در جمجمهاش فرو میرفت: کسی که میخواهد آینده را شکل دهد… باید دهبرابرِ دیگران بهایش را بدهد. و گاهی… بهایی که باید پرداخت، از خونِ نزدیکترینهاست. پاهای الویان سنگین شده بودند، اما نه از تردید — از آگاهی. او انتخابش را کرده بود. فقط باید میایستاد و بهایش را میپرداخت. وقتی چشمش به الاهیدا افتاد، زمان مکث کرد. … او آنجا بود. روی پل، با موهای سفیدش که در نور آخر روز مثل مهِ نقرهای میدرخشید. در نگاه اول به نظر میرسید از جنس این دنیا نیست — بیشتر شبیه شعلهای کوچک که راه خودش را در تاریکی پیدا کرده باشد. و چقدر آسان میشد این شعله را خاموش کرد. الویان ایستاد. چشمهایش تیر کشید، گلویش سوخت. اما قدم برداشت… قدمی که هیچ برگشتی نداشت. الاهیدا وقتی صدای قدمهایش را شنید، برگشت و لبخند زد — آن لبخند سادهای که همیشه یخ وجود او را آب میکرد. ــ چطوری؟ صدایش مثل زمزمهٔ چشمه بود؛ زلال، بیدفاع، و… ناعادلانه مهربان. الویان لبخند زد؛ لبخندی واقعی، اما آنقدر دردناک که حس میکرد پوست صورتش از هم میپاشد. … ــ بدک نیستم. هر دو به آب نگاه کردند. آب آرام بود؛ آرامتر از طوفانی که در سینهٔ او میغلتید. الاهیدا آرام گفت: ــ ناراحتی، میدونم. الویان آهسته سرش را چرخاند. ــ ناراحت؟ او با ملاحت لبخند زد. ــ تو نمیتونی نقش قویها رو جلوی من بازی کنی… میدونم دلِ شکستگی چه شکلیه. ایرین لیاقت تو رو نداشت. قلبش فرو ریخت. پلک زد تا اشکها راهشان را پیدا نکنند. ــ اینطور فکر میکنی؟ الاهیدا دستهایش را روی سنگهای پل گذاشت. ــ مطمئنم. تو… فرق داری. تو آیندهای. تو میتونی آذرگان رو تغییر بدی. بادِ سرد از میانشان گذشت. موجهای کوچک دریاچه به سنگها میخوردند؛ آرام، موزون، بیخبر از تراژدیای که لحظهای بعد رخ میداد. الاهیدا ادامه داد؛ صدایش لرزش کوچکی داشت: ــ میدونم زندگیمون سخت بوده… اما تو هنوز همون برادر مهربونی هستی که وقتی شبها میترسیدم بغلم میکرد… نه؟ چشمهای الویان تار شد. نه… او دیگر آن آدم نبود. او چیزی شده بود که دنیا از او خواسته بود. الاهیدا دستش را در دست او گذاشت. دستش گرم بود، کوچک، مطمئن… و بیخبر. ــ روزی پادشاه میشی، میدونی چرا؟ چون حتی وقتی قلبت له میشه — میتونی تصمیم درست رو بگیری. الویان لرزید. اشک مثل سنگ داغ پشت چشمانش فشار میآورد. ــ و… وقتی اون روز رسید، میخوام هنوز برادری باشی که من بهش افتخار میکنم. این آخرین زخمی بود که توان تحملش را داشت. او آهسته خم شد و بوسهای طولانی بر پیشانی او زد — بوسهای که بوی خاکستر میداد؛ خداحافظیِ بیصدا. زیر لب گفت: … ــ ببخش. الاهیدا از لرزش او فهمید اتفاقی افتاده. ــ الویان؟ چی شده؟ داری میترسونیم. انگشتانش را گرفت؛ محکم. الویان آرام انگشتر کوچک او را از انگشتش بیرون کشید. چشمهای الاهیدا گرد شد. ــ الویان… چی کار میکنی…؟ صدای الویان درنمیآمد. اگر حرف میزد، میشکست. و اگر میشکست… دیگر نمیتوانست انجامش دهد. … او نفسش را نگه داشت. … فشار دستهایش کمکم بیشتر شد. الاهیدا حس کرد. چشمهایش ترسید. لرزش نفسش تند شد. … ــ الویان… صدایش شکست. — و در لحظهای که دو نگاهشان در هم قفل شد — لحظهای که او میتوانست هنوز عقب بکشد… عقلش فریاد زد. — با حرکتی محکم، سریع، ناگزیر، او را به پایین پرت کرد. صدای جیغ الاهیدا آسمان را شکافت. چشمهایش هنگام سقوط مثل دو فانوسِ پُر از سؤال باز مانده بودند. چرا؟ بدنش روی سنگهای خشک کنار آب کوبیده شد. صدای ترک خوردن استخوانها… تلخ، خام، نهایی. خون آرام در لبهٔ آب پخش شد. ردی سرخ روی آبیِ سرد دریاچه. … الویان نگاه آخر را به صورت بیحرکت خواهرش انداخت… انگشتر را در جیبش گذاشت. و بدون برگشتن، قدم برداشت. با هر قدم، چیزی از او میمرد. اما این همان جرقهای بود که آینده به آن نیاز داشت — صلحی که میخواست به دست میآمد، اما بر خاکسترِ نورِ کوچکِ روی پل- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفدهم الویان از کنار سنگ جدا شد و قدم برداشت؛ آرام، اما بیآنکه حتی ذرهای از تصمیم پنهانِ پشت نگاهش کم شود. جرقهٔ کوچکِ شعله… حالا کمی جان گرفته بود. و آذرگان هیچگاه نمیفهمید این جرقه از کجا شروع شد. با گامهای بلند و تیز از میان دالانهای سرد گذشت. سرمای فلز و سنگ در هوا پیچیده بود و پرچمهای پارچهای بر فراز دیوارها بیحوصله تکان میخوردند. از دور، درست کنار دروازهٔ اصلی، ازدحامی را دید؛ سایهها پیش از چهرهها شکل میگرفتند. الویان قدم آهسته کرد و در فاصلهای ایستاد که بتواند همهچیز را ببیند… اما دیده نشود. آرمین میان جمع ایستاده بود؛ قامت راست، چهره آرام— آرامتر از همیشه، خطرناکتر از همیشه. سامیار روبهرویش همچون شعلهای بیقرار به جلو و عقب میرفت و فریاد میزد: ــ یعنی اینقدر احمق شدی؟! عضو رهپویان خاکستر؟ میدونی برگشتی نداره؟ چرا هیچوقت نمیتونی یه بار، فقط یه بار، مثل آدم، بایستی به حرف من؟ فریادش در هوای صبحگاهی شکست، اما لرزش پنهان صدایش چیز دیگری میگفت: ترس. زاروان قدم جلو گذاشت؛ چهرهاش خشک، ریگوار. ــ تا حالا کارهای دیوونهوار زیاد کردی، آرمین… اما این؟ این یه چیز دیگهست. تو از این گروه متنفر بودی. چی شده؟ دنبال چی داری میری؟ اوندا اشکآلود دستانش را به هم فشار میداد. صدایش از بغض میلرزید: ــ پسرم… این کارو با خودت نکن. مراگور شوخی نیست. اونجا… اونجا فقط مرگه، فقط سایهست. آرمین نگاهش را آرام از چهرهٔ هرکدام عبور داد، انگار میخواست آخرین تصویرشان را در ذهنش نگه دارد. بعد رو به رایون کرد: ــ تو چیزی نمیگی؟ رایون شانهای بالا انداخت؛ بیاعتنا، اما چشمهایش سنگین و خفه بود. ــ نمیدونم… شاید زنده برگشتی. آرمین لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خداحافظی بود تا طعنه. ــ میپرسید چرا عضو شدم؟ حقیقت اینه که جواب درستی ندارم. فقط اینو میدونم… من مثل خیلیها نیستم که بتونم جلوی الویان تعظیم کنم. برای همین… بهتره برم. مکث. توافق رو امضا کردم. راه برگشتی نیست. سامیار قدمی به جلو برداشت، انگار میخواست یقهاش را بگیرد، اما دستش نیمهراه لرزید. ــ همه میدونن دنبال ایرینی! خیال کردی قبل از ما پیداش میکنی؟ بعدش چی؟ میبریش مراگور؟ اونجا امنتره؟ تو… تو واقعاً اینقدر سادهای؟ پشت سرشان مردی سبزهچهره، ایلتار، گفت: ــ زودباش، آرمین… باید بریم. الویان کمی از سایه بیرون قدم گذاشت؛ نه آنقدر نزدیک که دیده شود، نه آنقدر دور که چیزی را از دست بدهد. آرمین اول به مادرش رفت. دستهای لرزان اوندا را گرفت، آرام روی آنها خم شد و گفت: ــ مراقب خودت باش، مادر. زنده برمیگردم. اشکهای اوندا بیامان جاری شدند. بعد سمت زاروان رفت. چهرهٔ مردی که هیچوقت گریه نمیکرد، ترک برداشته بود. آرمین با لبخندی تلخ گفت: ــ ببخشیدم، پدر. زاروان زیر لب، با صدایی شکستهتر از همیشه زمزمه کرد: ــ آرمین… پسرم… تو حق خروج نداری. دستور شاهه. بازگرد… التماست میکنم… صدایش پایین رفت: ــ نذار… نذار یکی دیگه رو هم از دست بدم. آرمین سر پدرش را بوسید. ــ حتی پادشاه هم الان نمیتونه جلو منو بگیره. سامیار عقب ایستاده بود؛ مشتهایش فشرده، چشمانش پر از خشمی که روی ترس آوار شده بود. یک لحظه نگاهشان در هم قفل شد. بیکلام، با تمام نفرت و تمام عشق برادرانهٔ پنهان، راهش را کج کرد و دور شد. آرمین رایون را در آغوش فشرد. ــ مراقب خودت باش. رایون زمزمه کرد: ــ تو بیشتر مراقب باش. آرمین سوار اسب شد و همراه ایلتار و لیساوان قلعه را ترک کرد. در همین لحظه سامیار متوجه الویان شد. خشمی را که تا قبل از آن سعی داشت پنهان کند دوباره جمع کرد و با احترامی خشک جلو آمد: ــ نگران نباشید، سرورم. ایرین رو پیدا میکنیم. الویان لبخند سردی زد— لبخندی که بیشتر شبیه بستهشدن یک دام بود. ــ واقعاً خوشبینی… که هنوز اینطور فکر میکنی. و از کنار او گذشت. دروازه پشت سر آرمین بسته شد. الویان لحظهای نابجا حس کرد جهان دارد آرامآرام خودش را مرتب میکند… درست مثل مهرههایی که بیهیچ دردسری سر جای درستشان مینشینند. آرمین رفت. تنها تهدید واقعی او از سر راه برداشته شد… آنقدر احمق که قدم در جایی گذاشته بود که کمتر کسی زنده از آن برگشته بود. مراگور. این بهترین فرصت بود. فرصتی که میتوانست بالاخره پدرش را وادار کند… آن تاج تاریک را ببیند.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شانزدهم به تختهسنگی کنار باغ کوچک قلعه تکیه زد و دوباره چشمهایش را بست. صدای آب جوی باریکِ باغ با نسیم سرد در هم میپیچید— و میان آن صدا، صدایی زبر و آشنا آرام برخاست: ــ صحبت با پدرتان چطور بود، سرورم؟ الویان سرش را برنگرداند. ــ خودت چه فکر میکنی؟ صدای عصای چوبی نِرواس روی سنگفرش، ریتمی آرام و سنگین داشت؛ مثل کسی که سالهاست هر قدمش همراه با خاطرههایی از دود و خون برداشته شده باشد. پیرمرد لنگلنگان نزدیک شد و کنار او ایستاد. خطوط چهرهاش آنقدر عمیق بود که انگار سالها سیاست، مثل تیغی کند، آرامآرام استخوان صورتش را تراشیده بود. نِرواس چشم به افق دوخت؛ لبخند کمرنگش بیشتر شبیه یادآوریِ چیزی تلخ بود تا نشانی از مهربانی. ــ نباید از پدرتان خشمگین باشید، سرورم. جنگ برای او یک واژه نیست… یک بوست. بوی خونِ خشکشده. مکثی کرد. ــ و صدای ضجههایی که هیچوقت از گوشش نرفت. الویان نگاه کوتاهی به او انداخت. ــ این جنگ برای درگیری نیست. برای صلح است… صلحی که با یک ازدواج نمیآید. صلح فقط در سرزمینی معنا دارد که قانون داشته باشد؛ جایی که مردم آزاد باشند… نه اسیر زمزمههای یک خاندان شورشی. چشمهای نِرواس کمی باریک شد؛ نه مخالفت، نه تأیید. بیشتر شبیه وزنی بود که حرفهای الویان را میسنجید. بعد با همان صدای خراشیده گفت: ــ پادشاهان همیشه دو چیز میخواهند… صلحی که «مال» خودشان باشد، یا جنگی که «انتخاب» آن با خودشان باشد. برای دومی… فقط باید جرقه ساخت. او دوباره سکوت کرد؛ سپس با انگشتانی لرزان دستش را روی شانهٔ الویان گذاشت. نگاه پیرمرد دقیق و نافذ شد— بیش از اندازه نافذ. ــ کسی که میخواهد آینده را شکل دهد… باید دهبرابرِ دیگران بهایش را بدهد. و گاهی… بهایی که باید پرداخت، از خونِ نزدیکترینهاست. حرف آخر، مثل وزنهای در هوا ماند. نِرواس آهسته عصایش را برداشت، انگار دیگر چیزی برای گفتن نداشت؛ و راهش را کشید و رفت. صدای عصا کمکم در میان وزش باد محو شد، اما واژههایش مثل خاری ریز و عمیق در فکر الویان نشست. الویان نفسی آهسته بیرون داد… انتخاب… جرقه… فداکاری. پازلی قدیمی که همیشه میدانست کاملکردنش چه بهایی دارد. شاید… شاید بالاخره زمانش رسیده بود. صدای قدمهایی شتابزده ناگهان رشتهٔ افکارش را برید. خدمهای رنگپریده و نفسزنان جلو آمد… ــ سرورم… یک خبر فوری. الویان سرش را کمی چرخاند؛ نگاهش ثابت و سرد. ــ چی شده؟ خدمه قورت لعابی کرد و آرام گفت: ــ فرمانده آرمین… عضو گروه رهپویان خاکستر شده. الان… قصد خروج از قلعه دارد. ابروی الویان اندکی بالا رفت. موجی سنگین و آشنا در سینهاش فرو نشست— نه خشم، نه اضطراب؛ چیزی میان حس پیشبینی و آگاهی. زیر لب زمزمه کرد: ــ میدانستم… او را نمیشد در چهارچوب نگه داشت. خدمه تردید کرد، اما ادامه داد: ــ او تنها نیست، سرورم. بانو لیساوان همراهش است… و مردی به نام ایلتار. چشمهای الویان تیز شد. آن نامها… آن ترکیب. لیساوان؛ دختر دانشمندی که از کودکی کنارشان بود. کسی که همیشه بیش از حد میدانست. کسی که همیشه کمی بیش از حد «آزاد» بود. نه… الویان مطمئن نبود، اما شک مثل سایهای سرد پشت ذهنش نشست. خروج آرمین با لیساوان بدون دلیل نبود، اما بهترین فرصت او بود. او کسی بود که مثل پدرش نمیشد زنجیر بر گردنش انداخت. لبخند سردی کنج لبش شکوفه زد. ــ برو. خدمه با تعظیمی شتابزده عقب رفت- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پانزدهم فصل چهارم : قربانی تاج صدای قدمهای آرام اما سنجیدهٔ الویان در تالار سنگی میپیچید؛ صدایی که همیشه پیش از رسیدن او، تنشی ناپیدا را به اتاق تزریق میکرد. پادشاه کنار میز نقشه ایستاده بود؛ عینک ستبرش روی بینی نشسته و نگاهش آنچنان در خطوط درهها و مرزها گم شده بود که حتی لرزش پردهها از باد بیرون هم حواسش را پرت نمیکرد. پیری شنواییاش را کُند کرده بود، نه حواسش را. الویان آرام گفت: — پدر. فرمانروا سر بلند کرد؛ آهی کوتاه از سینهاش بیرون آمد. — صدای قدمهایت رو نشنیدم… خبر جدیدی داری؟ از ایرین؟ الویان لحظهای مکث کرد؛ مثل کسی که میخواهد واقعیتی ناخوشایند را با بیشترین کنترل ممکن تحویل دهد. — اورایان رو کامل گشتیم. هیچ اثری از او نیست. پادشاه چیزی نگفت؛ فقط نگاهش دوباره روی نقشه نشست. انگشتش لابهلای مرکز آذرگان لغزید. — احتمالاً به سمت سِلار رفته… یا شاید میراتان. اونجا رو بگردید. وشا منتفی است؛ خودش هم میداند آنجا قدم گذاشتن یعنی مرگ. سربازها رو بفرستید جنوب شرق و مرکز را بگردند. الویان کمی سر خم کرد. — اگر… پیدا نشود چه میکنی؟ پادشاه نگاهش را بالا آورد. نگاه سبزش طولانیتر از حد معمول روی چهرهٔ الویان ماند؛ مثل کسی که همیشه دنبال شکافی در پشت چشمان پسرش میگشت. اما الویان این بازی را سالها بود بلد شده بود؛ چهرهاش مثل سنگ آرام باقی ماند. با صدایی آرام و بدون شک گفت: — پیدا میشود. الویان گفت: — یعنی به این کارشان… پاسخی نمیدهید؟ پادشاه بدون نگاهکردن به او گفت: — همهٔ اتفاقها جواب نمیخواهند. الویان یکقدم نزدیکتر رفت. لحنش دیگر بیتفاوت نبود. — مردم حرف میزنند. میگویند شما… قدرت کافی برای حاکمیت ندارید. حالا پادشاه بهطور کامل به او خیره شد؛ بیپلک، بیحرکت. رگ گردنش بهآرامی برجسته شد. — و تو هم این را باور داری؟ الویان سریع گفت: — معلومه که نه، پدر. اما این عمل باید بیدرنگ پاسخ داده شود… زاروان. پادشاه نفس عمیقی کشید، انگار که بخواهد خشم قدیمی را پشت ریههایش پنهان کند. — جنگ فقط ویرانی میآورد. آذرگان زخمی کهنه دارد… از زخم تازه خوشش نمیآید. چند ثانیه سکوت افتاد. الویان اینبار آرام، اما با تیغی سرد در کلامش گفت: — اگر مادر زنده بود… این را میپذیرفت؟ انگار چیزی در پادشاه شکست. رنگش پرید. دستش که روی لبهٔ میز بود، کمی لرزید. وقتی حرف زد، صدا از ته گلو میآمد. — آخرین بار است نام مادرت را میآوری. سپس با خشمی خفه ادامه داد: — من پادشاهم. تصمیم نهایی را من میگیرم. اگر نمیپسندی، مثل عمویت برو. — پدر… — گفتم برو بیرون! الویان پلک نزد. فقط نفسش را آهسته بیرون داد، انگار که روی آتشی قدم گذاشته باشد اما نشانش ندهد. بعد آرام خم شد، لبخندی کوچک —تمرینشده و ساختگی— بر لب نشاند و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد. او از تالارهای سرد و بلند سنگی گذشت. قدمهایش روی کفپوشهای تیره طنین خفه و ممتدی میساختند؛ صدایی که در دیوارهای خالی میپیچید و تا پشت سرش میدوید. وقتی به محوطهٔ باز رسید، هوای سرد و تمیز بیرون مثل مرهمی آرام صورتش را لمس کرد. برای چند لحظه همانجا ایستاد. چشمهایش را بست و ریههایش را از هوای سوزناک پر کرد. اما سردی هوا نتوانست تصویر دیگری را از ذهنش دور کند — تصویر زاروان؛ آن شورشی بیپروا که همیشه کوچکترین تصمیم دربار را به چالش میکشید، انگار که پادشاهی فقط بازیچهای باشد برای زبان تیز او. چرا پدرش هنوز صدای آن مرد را میشنید؟ چرا به اعتراضهای لینگونیِ زیرزمینیاش بها میداد؟ زاروان چیزی جز سایهای گستاخ نبود… سایهای که اگر جدی گرفته شود، ریشه میدواند. رگهای سرد از خشم در سینهٔ الویان لرزید. انگشتانش بیاختیار مشت شدند؛ اما سریع نفسش را بیرون داد. الان وقت خشم نبود. وقت فرصت بود… و عمل- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهاردهم وقتی به هوش آمد، سکوتی مرگبار همهجا را گرفته بود. قدمهایی آرام و بیعجله نزدیک میشدند؛ قدمهایی که از درون جمجمهاش عبور میکرد. چشمانش را باز کرد… تاریکی. و دو چشم سرخ. مرد سیاهپوش مقابلش ایستاد. هارپاک جمع شد. نفسش مثل نفسهای یک حیوان زخمی بود. مرد سرش را کج کرد؛ نگاهش همچنان بر او دوخته. و با صدایی که از اعماق تاریکی میآمد، زمزمه کرد: «… و به توی ضعیف میگن پسر سایهها؟» هارپاک هیچ نگفت؛ نه میتوانست، نه جرئت داشت. زمان میگذشت؛ سنگین، خفه. — و ناگهان صدای قدمهایی شتابزده. مرد سرش را چرخاند. نگاهش از روی هارپاک جدا شد. — و از میان تاریکی، آتوسا پدیدار شد. موهای پریشان. چهره سوخته. نگاهی لرزان. مرد پوزخند زد: «واقعاً فکر کردی برندهی این بازی میشی… آتوسا؟» هارپاک یخ زد. آتوسا؟ آتوسا اما آرام گفت: «من هیچوقت بازیکن این بازی نبودم.» مرد قدمی جلو آمد. لحنش خشنودی مرگباری داشت: «اما تلاش کردی جلوی سایهها رو بگیری… فقط… عقب انداختیشون.» آتوسا لبخند زد؛ لبخندی کوچک، اما مغرور. «من جلوی چیزی رو نگرفتم. من… بذر کاشتم. بذری که شکوفهاش نزدیکه.» و دستهایش را بالا برد. آسمان شکافت. گردبادی عظیم زاده شد. باد و خاک و خشم در هوا پیچیدند. بوی باران، خاک و خاکستر دنیا را پر کرد. — مرد سیاهپوش به سمت او هجوم برد، اما آتوسا با فرمانی نامفهوم باد را مثل پتکی بر او کوفت. هارپاک بهسختی باور میکرد آنچه میبیند واقعی باشد. آتوسا برگشت. نگاهش مستقیم در چشمان هارپاک نشست. «برو… زنده بمون، پسر سایهها.» باد غرید. فریاد مرد سیاهپوش با طوفان در هم پیچید. هارپاک هیچ کنترلی نداشت. باد او را از زمین کند و به عقب پرتاب کرد. جهان میچرخید. چشمها میسوختند. هوای سرد صورتش را میبرید. … و آخرین چیزی که حس کرد، نوازش سرد آب بود. — و بعد هیچ- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیزدهم خورشید پشت کوههای دور فرو میرفت. سایهها روی زمین کش میآمدند و هوا — با آنکه هنوز گرم بود — بوی تلخ و نامطبوع چوبِ سوخته میداد. بویی که باد با خودش میآورد و میبُرد؛ مثل زمزمهای که میخواهد از چیزی خبر بدهد، اما هنوز جرئت گفتنش را ندارد. هارپاک قدمهایش را تندتر کرد. چیزی در سینهاش میلرزید — نه درد، نه تردید؛ هشداری خاموش. مثل دستی یخزده که از درون قفسهی سینهاش را میفشارد. سرش را چرخاند. نه شعلهای دیده میشد، نه دود… اما آن بو قویتر میشد. دلشوره مثل ماری از ستون فقراتش بالا خزید. «… شاید همسایهها چیزی میسوزونن… شاید…» اما خودش هم میدانست دروغ میگوید. به پیچ آخر رسید. پاهایش سست شد. درِ خانه… نیمهباز بود. هارپاک ایستاد. قلبش لحظهای از تپیدن ماند. زیر لب — با صدایی که خودش هم نمیشناخت — گفت: «… شاید… یادشون رفته ببندن… شاید…» اما صدایش لرز داشت. و لرزش یعنی حقیقتی که نمیخواهی باورش کنی. آهسته دستش را روی در گذاشت — لولا با جیرجیری بلند باز شد؛ نه مثل همیشه؛ بلندتر، خشنتر، انگار چیزی درون چوب ترک برداشته باشد. قدم داخل گذاشت. چشمش اول افتاد به کاسهی سفالیِ شکستهی مادر روی زمین. کنارش چند قطره خون — خشک، تیره، لختهشده. نفسش برید. خواست عقب برود، اما پاهایش جلو رفتند. … یک قدم … دو قدم — و بعد جهان ایستاد. پدرش روی زمین افتاده بود. … بیهیچ فریاد، بیهیچ تقلا، انگار فقط خوابیده باشد؛ اگر آن لکههای خون روی دیوار نبود. — تبرش کمی دورتر افتاده بود… نزدیک دستش، طوری که معلوم بود تلاش کرده… اما نرسیده. هارپاک با صدایی که انگار از گلوی کس دیگری بیرون میآمد، گفت: «پدر…؟» هیچ پاسخی نبود. نه نور، نه هوا. فقط سکوت. اشک بیاجازه روی صورتش لغزید. «نه… نه… این درست نیست… نه…» نگاهش به اطراف دوید، در جستوجوی حتی کوچکترین نشانهای که این کابوس نباشد. … اما مادرش کمی دورتر، روی زانو افتاده بود؛ نفسش ضعیف، خون از پهلویش جاری. صورتش پر از خاکستر. — اما نگاهش… آن نگاه مادرانه… هنوز زنده بود. لبهایش لرزید و بیصدا گفت: «… هارپاک… برو…» هارپاک نفس نداشت. فقط «جهان» از زیر پایش کشیده شد. به جلو پرید: «نه! نه مامان — دارم میام!» — اما قبل از اینکه برسد… موهای مادرش کشیده شد. هارپاک یخ زد. مردی سیاهپوش، با قامتی بلند، شنلی به رنگ شب… و چشمهایی سرخ. نه مثل آتش؛ مثل زخمی قدیمی که هنوز میسوزد. خنجرش را زیر گلوی مادر گذاشت. چشم در چشم هارپاک. هارپاک جیغ زد: «نه—!» — به سمت آنها خیز برداشت، اما… مرد با حرکتی آرام، بیاحساس، تیغ را کشید. گلو بریده شد. خون مثل شرارههای داغ بیرون پاشید. چشمان مادرش چند لحظه باز ماند؛ پر از درد، پر از ترس، پر از عشقی که ناتمام ماند… و بعد خاموش شد. زانوهای هارپاک خم شدند. نفسش برید. زمان شکست. نالهی او نه شبیه انسان بود، بلکه شبیه جانوری که قلبش را از سینه کنده باشند. «لطفاً… نه… نه…» مرد سیاهپوش خنجر خونآلودش را تکاند. بیهیچ عجلهای. چشمهای سرخش در او دقیق شدند — با نگاهی سرد و آزاردهنده؛ نه از نفرت، از افسوس. ثانیهها کش آمدند. هارپاک مثل سنگ شده بود؛ حتی گریهاش هم صدایی نداشت. … و آرام، از سینهاش — همانجایی که همیشه میسوخت — گرما برخاست. نه هشدار — نه محافظت. انفجار. خشم رودخانهای شد. عقلش سوخت. هویتش خاموش شد. هارپاک غرید؛ غرید و به سمت مرد یورش برد. اما مرد سیاهپوش حتی یک قدم عقب نرفت. — هارپاک مشت زد؛ مرد فقط با انحرافی نرم، مثل سایه، از ضربهاش گذشت. هارپاک با شدت به زمین خورد. درد مثل تیغهای داغ در پایش پیچید. نالهای از گلویش بیرون خزید. — هنوز به خود نرسیده بود که مرد روبهرویش ایستاد؛ چشمهایی سرد، بیرحم. هارپاک دوباره خیز برداشت. اینبار مشتَش را مثل چکش رها کرد. مرد، سریعتر از نفس، مچش را گرفت. انگشتانش مثل انبری آهنی دور دست هارپاک قفل شد. — بعد مشتی به پهلویش کوبید. — صدای ترک خوردن دندههایش. هارپاک به زمین افتاد. هوا از ششهایش گریخت… حتی نفس کشیدن رویا بود. اما از ناامیدی هم دست نکشید. بهسختی دستش را بر خاک فشرد تا برخیزد. … در همان لحظه قدرتی نامرئی او را از زمین کند و با خشمی مرگبار محکم به تنهی درخت کوبید. — جهان سفید شد. بعد سیاه. و فرو رفت- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوازدهم وقتی به جاده رسید، آفتاب بالاخره پشت کوههای دور فرو رفته بود. نور نارنجی آخرین لحظاتش را روی شاخهها پاشید— لحظهای کوتاه از سکوت. ذهن هارپاک هنوز درگیر حرفهای آتوسا بود… آن اشارهی ناگهانی به سینهاش. چرا بعد از سالها… حالا؟ اما چیزی از همهی اینها پردوامتر بود: زمزمهای که هنوز گوشش را میسوزاند. «… راگ… خالاثیر…» سرش را تکان داد و قدمها را تندتر کرد. تا شهر فاصلهی زیادی نمانده بود. سایهها کش میآمدند؛ ساعتی که راهزنها بیدار میشدند. وقتی وارد شهر شد، قلبش کمی آرام گرفت. شهر کوچک، اما زنده بود؛ دکههای میوه، بوی نان، صدای چکش، و مردمی که مثل موج در هم میپیچیدند. وسایل مادرش را خرید. اما همهمهی مردم توجهش را جلب کرد. شاهدخت اورایان فرار کرده بود. فرار درست قبل از مراسم ازدواجش با پسر شاه. هیچکس نمیدانست کجاست. شایعهها مثل دود پخش میشدند. هارپاک کنجکاو شده بود، اما وقت ایستادن نداشت— چرخید تا برود. اما ناگهان با کسی برخورد کرد. سوزشی تیز در سینهاش جهید؛ نفسش گرفت. یکی از کیسههایش به زمین افتاد. صدای آرام و ملایمی گفت: — «ببخشید…» خم شد. دختر هم خم شد. وقتی هر دو سر بلند کردند، نگاهشان به هم گره خورد. شنلی تیره روی شانههای دختر بود، اما چهرهاش پیدا. پوستی روشن، چشمانی آبی— چنان آبی که انگار آسمان یخزده باشد. معصومیتی در صورتش بود، اما در عمق نگاهش زخمی پنهان میدرخشید. هارپاک گفت: — «ایرادی نداره. بذارین کمک کنم. میوهها هم گاهی زمین میخورن… مثل ما.» لبخند نصفهای گوشهی لب دختر نشست. با هم میوهها را جمع کردند و ایستادند. او غریبه بود؛ نگاهش هر چند لحظه میان جمعیت میلغزید، مثل کسی که دنبال راه فرار باشد. هارپاک آرام پرسید: — «میتونم کمکی بکنم؟ این شهر وقتی تاریک میشه، برای غریبهها زیاد مهموننواز نیست.» دختر مکث کرد. — «جایی هست… که بشه شب رو اونجا گذروند؟» لحنش ساده بود، اما لرزش زیرش را هارپاک شنید. — «بله. کاروانسرا نزدیکه. میتونم نشونتون بدم.» دختر نگاهش را ثابت نگه داشت؛ انگار او را میسنجید. — «ممنون… اما ترجیح میدم خودم برم.» — «این شلوغی؟ مخصوصاً اگه تازهواردین؟ نگران نباشین، قصد بدی ندارم. در ضمن، مردم اینجا با غریبهها مهربون نیستن… من یکی از معدود استثناهام.» نگاه دختر کمی نرم شد. — «باشه… اما فقط تا کاروانسرا.» راه افتادند. سایههای شهر روی کوچهها میلغزید. کمکم همهمه فروکش میکرد. هارپاک پرسید: — «سفر تنهایی؟ اینجا خطرناکه. چی آوردت اینجا؟» — «هرکسی دنبال چیزی میگرده… و بعضی مسیرها رو فقط باید تنها رفت.» — «حدس میزنم اسمت رو هم نمیخوای بگی؟» — «فرض کن… همون دختریام که میوههاتو ریخت.» — «اسم خلاقانهای نیست… اما بد هم نیست. من هارپاکم؛ کشاورز نصفهنیمه، مسافر نصفهنیمهتر.» نگاهش به گردنبند دختر افتاد؛ نقرهای با نگینی آبی که عجیب میدرخشید. — «نصیحت دوستانه… این گردنبند رو قایم کن. چیزای براق اطراف این شهر دردسر درست میکنن، نه خوششانسی.» دختر سریع آن را زیر لباسش پنهان کرد… چند لحظه نگاهش روی هارپاک ماند، انگار قضاوتش را از نو شروع میکرد. تا کاروانسرا رسیدند، هیچکدام چیزی نگفت. بنای چوبی با حیاطی شلوغ و پنجرههایی کوچک. هارپاک در را باز کرد. — «اینجا کاروانسراست. نه قصره، نه قفس… اما امنتر از خیابونهاست.» دختر از آستانه گذشت، اما انگار برایش ناآشنا بود. هارپاک صدا زد: — «هی، کژال!» دختر درشتاندامی بیرون آمد. — «چیه؟» — «از فامیل ماست. امشب نگاهش دار.» کژال شانه بالا انداخت. — «بیا، دخترخانوم. این شهر رو زیادی امتحان نکن.» دختر لحظهای مکث کرد. چشمان آبیاش نرم شد— با سایهای از ممنونیت. — «ممنونم.» — «کاری نکردم. گاهی آدم کمک میکنه… حتی اگه ندونه به کی.» هارپاک برگشت تا برود. اما دختر سوت کوتاهی زد. از دل تاریکی، اسب سفیدی بیرون آمد؛ آرام، درخشان، بینقص. هارپاک یکلحظه ماتش برد. اسبهایی با این وقار… در این منطقه؟ آن هم همراه یک غریبه؟ لبخند کمرنگی روی لبش نشست. با خودش فکر کرد: «این روزا شهر پر از قصهست… و انگار من هم یکی از اون قصهها شدم- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت یازدهم هارپاک بهسختی چشم باز کرد. آتوسا کنارش ایستاده بود… پیر… خمیده. اما نگاهش گرم و استوار، مثل سنگی کهنه. صدایش آرام و خشدار در هوا نشست: — «بازم سر از این مسیر… درآوردی، پسر.» هارپاک خواست بلند شود، اما سرش هنوز سنگین بود. — آتوسا…؟ پیرزن لبخندی کمرنگ زد؛ چینهای صورتش در نور لرزید. — «زود بلند نشو. این خاک یادش میمونه کی افتاد… و کی دوباره بلند شد.» خم شد، دستش را زیر بازوی او حلقه کرد و کمکش کرد آرام بایستد. لحظهای سکوت بینشان گذشت… فاصلهشان با مرز تاریکی بهطرز خطرناکی کم بود. زمزمهها هنوز ضعیف در گوشش میلولیدند. آتوسا با نوک عصایش ضربهای آرام به زمین زد؛ صدایی خشک در هوا شکست. — «بلند شو. بیا یک چای بخوریم.» سرش را کمی کج کرد. — «آدم وقتی چای میخوره، دنیا رو جور دیگهای میبینه.» و راه افتاد؛ انگار همیشه همینطور از دل سایهها بیرون آمده بود. هوا هنوز سرد بود که آتوسا به راه افتاد و هارپاک بیصدا پشت سرش قدم برداشت. پیرزن همیشه تنها در کلبهای چوبی زندگی میکرد؛ کمی دورتر از مزرعهی آنها، میان بوتههای بنفش و آبی که مثل حفاظی طبیعی دور خانهاش حلقه زده بودند. همانجایی که سالها پیش نخستین بار دست هارپاک را گرفته بود و به او آموخته بود حروف چطور بر کاغذ جان میگیرند. وقتی وارد کلبه شدند، بوی چوب خیس و گیاهان دارویی فضای کوچک را پر کرده بود. شعلهی لرزان اجاق، سایههایی نامنظم روی دیوارهای چوبی میکشید— تصویری که بهخوبی در خاطر هارپاک مانده بود؛ تصویری از کودکی، از قلقل قوری، و از خطکشیهای سختگیرانهی آتوسا. آتوسا قوری را روی شعله گذاشت و گفت: — «کم پیش میآد جوونی مثل تو تا اینقدر نزدیک مرز سایهها قدم بزنه و زنده برگرده… یا خیلی شجاعی، یا خیلی نادون.» هارپاک نگاهش را پایین انداخت. — «فقط… احساس کردم باید کمک کنم. یه دختر اونجا بود… یا فکر کردم بود.» آتوسا خندهای خشخشگونه کرد؛ شبیه مالیدن برگهای خشک به هم. — «سایهها عاشق بازی با احساساتن… مخصوصاً احساس نجات دادن.» چای را در دو استکان کوچک ریخت و یکی را جلوی هارپاک گذاشت. — «بخور… هنوز یخ تنت نشکسته.» گرمای استکان از نوک انگشتانش بالا خزید و لرزش بدنش را آرام کرد. آتوسا همانطور که به او نگاه میکرد، پرسید: — «بگو ببینم، هارپاک… دنیا رو چطور میبینی؟ راحت میشه آدما رو تقسیم کرد؟ سیاه یا سفید؟ خیر یا شر؟» هارپاک جرعهای نوشید و چشمش را از شعلهی اجاق برنداشت. آتوسا همیشه سؤالهایش را درست وقتی میپرسید که ذهن او هنوز نیمهغرق بود. — «نه… هیچوقت اینطوری فکر نکردم. مردم پیچیدهان. کسی همیشه خوب نیست… همیشه هم بد نیست.» آتوسا ابرویی بالا برد. — «پس یعنی هیچکس شر مطلق نیست؟ هیچکس خطرناک نیست؟» هارپاک آه بلندی کشید. — «فکر میکنم همهی ما میتونیم خطرناک باشیم… بستگی داره روبهروی کی وایساده باشیم.» پیرزن خندید— اینبار کوتاهتر و واقعیتر. — «جواب بدی نیست، واسه یه پسربچه… اما یادت باشه، دنیا صبر نمیکنه تا تو خوب و بدشو کشف کنی. سایهها وقتی تردید کنی، میبلعنت.» شعلهی اجاق کمی نشست. آتوسا قدمی جلو آمد؛ نگاهش سنگینتر و تاریکتر شد. — «مرز سایهها… خونهی اونهاست.» هارپاک گفت: — «اونها؟» — «سایهزدگان.» صدایش آرام بود، اما چیزی پنهان در آن میلرزید. — «اسمیه که مردم بهشون دادن. ولی اسم، حقیقت رو عوض نمیکنه. اونجا… پشت مه… چیزهایی زندگی میکنن که یادشون رفته آدم بودن یعنی چی.» تصویر دختر، سوزش سینه، صدای آن زمزمهها— همه دوباره مثل موجی سرد از ذهنش گذشت. آتوسا ادامه داد: — «اونا گرسنهان… همیشه گرسنه. دنبال احساسی تازه، ترسی تازه… یا کسی که خودش هنوز نمیدونه کیه.» هارپاک زمزمه کرد: — «اون دختر… اونم از اونا بود؟» آتوسا نگاهش را از او گرفت. — «شاید… یا شاید بدتر. گاهی خودشون رو طوری نشون میدن که حتی خودت هم شک میکنی داری نجاتشون میدی… یا داری واسه مرگ قدم برمیداری.» همان لحظه شعلهی کوچک ترکید و خاموش شد. آتوسا زیر لب گفت: — «سایهزدگان فقط تو تاریکی زندگی نمیکنن… گاهی تو ذهن آدم جا میگیرن.» هارپاک چای را تمام کرد؛ سؤالهایش بیشتر از حدی بود که زبانش بتواند بپرسد. آتوسا از جا برخاست، در چوبی را باز کرد و گفت: — «حالا برو، قبل از اینکه شب برسه. اما هارپاک… اینو یادت بمونه.» با انگشت آرام به سینهاش اشاره کرد— دقیقاً جایی که مارپیچ آبی زیر پوستش پنهان بود. — «مرز، فقط یه خط رو خاک نیست. مرز واقعی، اینجاست.» هارپاک خشک شد. آتوسا هرگز دربارهی آن نقش حرف نمیزد— هرگز. اما حالا نگاهش دقیقاً روی همان نقطه میدرخشید. آسمان تیره میشد. وقت رفتن بود. او از کلبه بیرون زد؛ با احساسی لرزان— نه از سرما، از حقیقتی که تازه داشت بیدار میشد- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دهم اما ناگهان هوا دورش سرد شد… سردیای تیز، خشک و بیرحم؛ مثل زمستانی که بیاجازه در دل تابستان فرو افتاده باشد. بخارِ نفسش در هوا پخش شد. و همان لحظه، درست وسط جاده، سایهای شکل گرفت… سایهای باریک… لرزان؛ شبیه قامت دختری که دستش را به سوی او دراز کرده باشد. قلبش یخ زد. هشداری خاموش در او فریاد میزد: نرو… برگرد. اما پاهایش فرمان او را نمیشنیدند. مثل عروسکی در دست نیرویی نامرئی، قدمها خودبهخود جلو میرفتند. با هر قدم، سایه روشنتر میشد… سفیدتر… واضحتر؛ تا جایی که داشت شکل یک چهره میگرفت. ناگهان جیغی در هوا پیچید؛ صدایی بلند، درنده، که نه از گلو… بلکه از استخوانها بیرون میآمد. صدایی که وارد جمجمهاش شد و گوشهایش را به وزوز انداخت. سایه یکباره رنگ باخت… طوسی شد، و مثل دود از هم پاشید؛ پراکنده شد و سرمایی سوزان پشت سر گذاشت. سرمایی که تا مغز استخوان هارپاک فرو رفت. هر نفسی که میکشید، سوزشی در سینهاش میپیچید؛ انگار گرمای زندگی را از او بیرون میکشیدند. زانوهایش خم شد. روی زمین افتاد. ایستادن در آن سرما چیزی کمتر از مرگ نداشت. ضربان قلبش کند شده بود و سینهاش با بیرحمی میکوبید تا فقط کمی هوا پیدا کند. آنگاه — درست لحظهای که فکر میکرد دارد خاموش میشود — چیزی در سینهاش شعله کشید. علامت آبی روی پوستش داغ شد — گرمایی شدید در وجودش پیچید… نه مثل درد؛ مثل بیداری. سرش از شدت گرما تیر کشید. جهان اطرافش تیره شد. نفسش بند آمد. بوی تعفن، بوی خاک خیس قبر، بوی پوسیدگیِ هزارساله، همهجا را پر کرد. و بعد صداها آمدند. صدایی مانند طوفانی گرهخورده در گوشش دوید و در جمجمهاش جا خوش کرد؛ نجوای زنانی بسیار — نه کلمه، نه جمله، بلکه زخمی بازشده در ذهنش. «… راگ… خالاثیر …» استخوانهایش صدا را شنیدند پیش از گوشهایش. قلبش ایستاد — نه از ترس، از شناخت. انگار چیزی در وجودش که سالها خوابیده بود، ناگهان چشمانش را باز کرده باشد… چیزی که نامش را میدانست، اما خودش نمیدانست. پلکهایش سنگین شد. دنیا از اطرافش محو میشد — داشت فرو میافتاد… که دستی گرم روی شانهاش نشست. گرمایی شبیه نور آفتاب. صداها قطع شدند. تاریکی عقب رفت. هوا برگشت. سوزش سینهاش فرو نشست، اما پاهایش هنوز میلرزیدند- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نهم هارپاک از خانه بیرون زد. گرمای ظهر هنوز در هوا موج میزد، اما زیر سقف درختان، جهان شکل دیگری داشت— خنکتر، خاموشتر، و انگار کمی پیرتر. شاخهها در هم قفل شده بودند و تنها تارهایی از نور خورشید از میانشان میگریخت؛ رشتههای باریکِ لرزانی که روی زمین میافتاد و با هر نسیم مثل موج میلرزید. جادهی خاکی پیش رویش امتداد یافته بود؛ مسیری پُر از ریگ و سنگریزه که در دل دو پیچ گم میشد: یکی به سمت وِشا، روستای مرزیِ آرام و ساده؛ و دیگری به سمت جایی که مردم حتی نامش را هم با صدای بلند نمیگفتند: دروازهی سایهها. سالها بود این راه را میشناخت؛ جادهای باریک که از میان تنههای خشک و شاخههای پیچخورده میگذشت و به شهرک کوچک مرزی میرسید— جایی که مردم بیشتر با چشمهای نگران زندگی میکردند تا لبخندهای گرم. وقتی به دو راهی رسید، نگاهش بیآنکه بخواهد، سمت پیچ دوم لغزید؛ به آنسوی تاریکی. در تمام نوزده سال زندگیاش، بارها دیده بود که رهپویان خاکستر— تیمهای شناسایی مراگور— از همان مسیر عبور میکنند؛ مردانی با لباسهای خاکیرنگ، شانههای سنگین و صورتهایی که انگار بار سالها سکوت را به دوش میکشیدند. هر بار میرفتند. اما بازگشت؟ هرگز. با اینهمه، هر بار که از کنار آن پیچ میگذشت، چیزی درونش میلرزید؛ مثل دستی نامرئی که از پشت، یقهاش را میکشید. یک کشش خاموش، بیصدا. نه فکر بود، نه وسوسه — چیزی شبیه زمزمهای که فقط در استخوانهایش شنیده میشد. پژواکی قدیمی، مثل صدایی از جایی بسیار دور. هارپاک همیشه سعی میکرد آن را نادیده بگیرد. همیشه… اما کشش هیچوقت کاملاً خاموش نمیشد. چند قدم بیشتر برنداشت که ایستاد. از همین فاصله — شاید کمتر از یک کیلومتر — مرز تاریکی آغاز میشد؛ جایی که انگار خورشید از پا گذاشتن به آن خودداری میکرد. مقابلش چشماندازی خاموش و بیزمان گسترده بود؛ جنگلی کهنه با تنههای سیاه و پیچخورده، شاخههایی شبیه دستهایی خشک که از دل خاکستر بیرون زده باشند. در عمق آن تیرگی، سطح مردابی راکد برق میزد؛ آبی کدر و سرد، چنان بیجان که گویی هزار سال است نسیمی رویش نرفته. میگفتند اگر کسی لحظهای بیش از چند ثانیه به آب آن خیره شود… باتلاق نگاهش را میدزدد — و بعد، بیصدا و آرام، خودِ او را هم میکشد پایین، تا دیگر هرگز دیده نشود. فراتر از مرداب، سایهی کوهی باریک و بلند بر آسمان افتاده بود؛ تیغهای خاکستری که آسمان را شکافته باشد. پشت آن تیغه، جایی بود که مردم باور داشتند «دروازهی سایهها» پنهان است؛ مکانی که نور از آن بازمیگشت و هیچکس نمیدانست پسِ آن چه میگذرد. هارپاک قدمی برداشت- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتم فصل سوم : وعده سایه ها هارپاک بشکهی چوبیِ پُر از آب رودخانه را با هر دو دست محکم گرفته بود و در مسیر خاکیِ خانه پیش میرفت. بوی گرم و آشنای تابستان در هوا پخش بود؛ نسیمی نرم از میان شاخهها عبور میکرد و برگها را چون موجی آرام به حرکت درمیآورد. لحظهای ایستاد، نفس عمیقی کشید و خواست این آرامش را در سینهاش به بند بکشد… بیآنکه بداند همین لحظههای ساده، شاید آخرین نفسهای یک زندگی بیدغدغهاند. به حصار چوبی خانه رسید، در را هُل داد و بشکه را با صدای خفهای زمین گذاشت. با همان لحن همیشگی صدا زد: — من برگشتم. مادرش از چهارچوب در بیرون آمد؛ لبخندش مثل تکهای آفتاب روی صورتش نشسته بود. — خوش اومدی پسرم! خسته نباشی. برو پدرت رو هم صدا کن تا ناهار بخوریم. هارپاک سری تکان داد و به سمت مزرعه رفت. خانهی کوچکشان درست در نقطهای بود که مرز اورایان و مراگور مثل نخ نامرئی از میانش عبور میکرد؛ جایی که نور و تاریکی گاهی چنان درهم میپیچیدند که نمیدانستی کدام از دل دیگری بیرون آمده. وقتی از کنار درخت بلوط گذشت، همان فکر قدیمی دوباره از کمین ذهنش بیرون خزید؛ اینجا… همینجا بود که آن زن و مرد او را سالها قبل پیدا کرده بودند— کودکی رهاشده میان علفها، بینام، بیصدا، بیهیچ سرگذشتی. خودش چیزی به یاد نمیآورد؛ نه چهرهای، نه لحظهای. تنها نشانی که داشت، مارپیچ آبی و بنفش روی سینهاش بود؛ طرحی کهن و بیتوضیح، انگار از افسانهای فراموششده بر پوستش نقش بسته باشد. آتوسا، معلم و پناهگاهش، همیشه با لحنی محکم میگفت: «این نشونه، برکت اهورامزداست.» اما زمزمههای پیرزنهای روستا چیز دیگری بود— زمزمههایی که مثل تیغی سرد در ذهنش گیر میکرد: «این بچه… با خودش چیزی از سایهها آورده.» هارپاک نفسش را بیرون داد و تلاش کرد آن صداها را از سرش دور کند. نگاهش را بالا آورد؛ پدرش زیر سایهی همان بلوط نشسته بود و چشم به مزرعهی در حال رشد دوخته بود… گویی سالهاست که تنها همین منظره او را آرام میکند. — منظره قشنگیه، پدر؟ پیرمرد لحظهای مکث کرد. آفتاب عصرگاهی روی گونههای چینخوردهاش میلغزید و سایهی درخت بلوط طرحی لرزان روی چهرهاش میکشید. نگاهش را از مزرعه برداشت و آهسته گفت: — قشنگتر از این نمیشه… مخصوصاً وقتی حاصل رنج دستهای خود آدم باشه. هارپاک لبخندی زد؛ لبخندی آرام و کوتاه، مثل موجی کوچک روی آب. — مادر صدامون کرده برای ناهار. پدر دست لرزانش را جلو آورد. مفاصلش مثل چوب خشک صدا داده بود. هارپاک جلو رفت، بازویش را گرفت و کمک کرد بلند شود. پیرمرد با قدمهای آهسته در کنارش راه افتاد و زیر لب گفت: — روزگار عجیبیه… انگار همین دیروز بود که تو رو از زیر همین درخت برداشتیم. حالا مرد شدی… وقتشه به فکر زندگی خودت باشی. سپس با لحنی شوخی که همیشه پشتش نگرانی پنهانی خوابیده بود، اضافه کرد: — ها؟ دختری تو روستا نظرت رو گرفته یا هنوز نه؟ هارپاک نفس کوتاهی خندید. — نه… چیزی قطعی نیست. اما فکرش جای دیگری پرسه میزد— آینده برایش همیشه مثل همان خطوط مبهمِ مرز مراگور بود: پیدا، ناپیدا، لغزان. وقتی وارد خانه شدند، مادر سفره را پهن کرده بود. بوی نان تازهی تنور و شامیِ داغ، خانهی کوچکشان را پر کرده بود؛ بویی که برای هارپاک همیشه به معنی امنیت بود. — بیاید، غذا سرد میشه! سهتایی دور سفره نشستند. پیرمرد لقمهی اول را که خورد، برق رضایت در چشمهایش نشست. — آخ شیرینه… این شامیکباب رو از کجا یاد گرفتی؟ هرچی میخوریم سیر نمیشیم! مادر با خندههای کوتاه و شیرین گفت: — از دهن نیفته، فقط بخور و خدا برکت بده. بعد به هارپاک نگاه کرد: — پسرم، امروز میری شهر؟ — شاید… چندتا وسیله لازم داریم. پدر اخمی ریز کرد؛ اخمی از جنس نگرانی، نه تندی. — این روزا راهزنها خیلی پررو شدن. اگه رفتی، چشماتو باز نگه دار. — باشه پدر، حواسم هست. مادر هم آرام اضافه کرد: — اگه میوه گیرت اومد، چندتا بیار هارپاک با لبخندی سر تکان داد. پس از ناهار، کمک کرد سفره را جمع کنند. وقتی بیرون رفت تا آمادهی حرکت شود، آفتاب آرامآرام پشت درختان میلغزید و رنگش از زرد گرم به نارنجیِ محزون میرفت. راهها در این فصل همیشه زود تاریک میشدند، و تاریکی، در این نقطه از سرزمین، هرگز خبر خوبی نداشت- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتم فصل دوم پیمان بی بازگشت هوا سنگین بود—بوی نمِ کهنه و گندِ آبهای راکد در فضای محدود میپیچید. سردیِ رطوبت تا استخوان نفوذ میکرد. آرمین چشم باز نکرده هم میدانست کجاست؛ پشتش از زبری کاههایی که بسترش شده بودند، میسوخت. از گوشهای، صدای جیرجیر موشها و خشخشِ حرکتشان در لابهلای علوفههای کپکزده به گوش میرسید. سعی کرد قطعات پازل حافظهاش را کنار هم بگذارد: آیرین… ناپدید شده. خودش، در میانهٔ تلاش برای فرار از قلعه. سه سرباز. درگیری. و بعد… هیچ. بعد از آن را به یاد نمیآورد. کف دستهایش را روی شقیقههایش گذاشت. تنها فرصتِ ترک قلعه را بر باد داده بود. حالا راه گریزی از این قفس سنگیِ لعنتی وجود نداشت. قلبش بیامان میتپید و سردردِ مبهمی پشت چشمانش میزد. فشاری نامرئی روی قفسهٔ سینهاش سنگینی میکرد. خشم را در گلو انباشت و فریادی کشید—فریادی که در فضای محصور، پژواکی بلند داشت—و سپس، در سکوتِ پس از آن گم شد. «آرمین افسانهای… فقط سه سرباز کوچولو لازم بود تا از پا درت بیارن؟ چی شده، قدرتو از دست دادی؟» آرمین چشمانش را گشود. آن صدا—خونسرد و کنایهآمیز—مال الوویان بود. «شاید.» میتوانست آن لبخند همیشگی را روی لبان الوویان تصور کند. با فشار بر کف دستهایش، خود را به حالت نشسته رساند. الوویان را دید که به دیوار تکیه داده بود. سرش همچنان سنگین بود و دنیا کمی کج میچرخید. الوویان نفسی بلند کشید و چند گام به جلو آمد: «همه فکر میکنن حالا که تو اینجایی، یعنی حتماً میدونی آیرین کجاست.» آرمین پاسخی نداد. ذهنش همچنان درگیر اینکه چگونه اینجا گیر افتاد و حالا چطور باید از این جایگاه بگریزد، بود. الوویان ادامه داد: «راستش… هیچوقت فکر نمیکردم قلعه رو اینطوری ترک کنی.» آرمین با بیحوصلگی آهی کشید: «فکر نکنم لازم باشه با منم بازیهای همیشگیت رو ادامه بدی.» الوویان خندید و به میلههایی که فضای کوچک را محدود میکردند، نزدیک شد: «بعضی وقتا خودمم فراموش میکنم که نباید…» مکثی کرد، انگار در افکار خودش غرق شده بود: «دور و برم پر از آدمهای ابلهیه که مجبورم باهاشون تظاهر کنم و دروغ بگم.» مستقیم به چشمان آرمین خیره شد: «برای همینه میدونم دروغ نمیگفتی وقتی گفتی نمیدونی آیرین کجاست.» آرمین پوزخندی زد و دستانش را به نشانهٔ تمسخر بالا برد: «اوه، سرورم! چه افتخاری که حرف این بندهٔ حقیر رو باور کردی.» الوویان لبخندی زد و سرش را تکان داد: «هنوز مثل گذشته اهل شوخی هستی.» مکثی کرد و ادامه داد: «با این حال میدونم میخوای خواهرت رو پیدا کنی. و از قضا من میدونم چه اتفاقی افتاده.» لبخند آرمین محو شد. الوویان انگار دقیقاً نقطهٔ حساس را پیدا کرده بود و ادامه داد: «راستش رو بخوای… لازم نیست بترسی. کسی اون رو ندزدیده.» آرمین با نگاهی تیز به او خیره شد: «از کجا میدونی؟» «چون وقتی فرار کرد، دیدمش. باید بگم مبارز قهاریه… تا حالا ندیده بودم دختری یه لرد اینطوری شمشیر دست بگیره.» آرمین مکث کرد. خواهرش شمشیرزن خوبی بود، اما مربوط به سالها پیش میشد. تقریباً پنج سال بود که شمشیر به دست نگرفته بود. با این حال، مطمئن بود که از پس دو سرباز برمیآید. پرسید: «اگه دیدی فرار کرد، چرا جلوش رو نگرفتی؟» الوویان پوزخندی زد: «شاید باورت نشه، اما منم چندان دلخوشی از این وصلت ندارم. اون تنها دختر زاروانه و من تنها پسر پادشاه… هیچکدوممون حق انتخاب نداریم. و من حتی حق فرار هم ندارم.» آرمین سکوت کرد. الوویان آرام، در حدّ زمزمه گفت: «منم به این صلحِ قرمز اعتقادی ندارم.» جرقهای در ذهن آرمین درخشید. قرمز… مانند آن دو چشم. همان دو چشمی که پس از دیدنشان، دنیا از جلوی چشمانش محو شد. چشمانش از تعجب گرد شد. اما چطور چنین چیزی ممکن بود؟ امکان نداشت فردی با دو چشم قرمز بتواند او را بیهوش کند. افکارش را کنار زد و به الوویان نگاه کرد. او نیز آرام گفت: «اگه باور نداری، پس بذار برم… برم پیداش کنم. تنها بودنش الان خطرناکه.» الوویان مکثی کرد. با میلهها بازی کرد، انگار اصلاً حرف آرمین را نشنیده بود. گفت: «میدونی، همیشه میدونستم تنها کسی که ممکنه منو بفهمه، تویی. و تو میتونی کمکم کنی تا به صلح واقعی برسم.» مکثی کرد، انگار منتظر پاسخی بود. آرمین با احتیاط گفت: «خودت میدونی من به سیاست و بازیهای قدرت علاقهای ندارم.» الوویان خندید و بلند شد. در حالی که به روبهرو خیره شده بود، گفت: «دقیقاً. به همین خاطر نمیتونم آزادت کنم… چون تو چیزی از بازی نمیدونی.» و از آن فضای بسته خارج شد. آرمین صدای باز و بسته شدن درِ سنگین را پشت سرش شنید. از جا برخاست و اطراف را برانداز کرد. پنجرهٔ کوچکی، بالا—بسیار بالا—در دیوار بود که به زحمت جای عبور یک گربه را میداد. دستانش را از خشم مشت کرد. اگر آن دو چشم سرخ نبود، الان در پی آیرین بود. مشت محکمی به دیوار کوبید. دردی تیز و سوزان تمام دستش را فراگرفت، تا مرز بیحسی. در همین حال، از پشت پنجرهٔ کوچک، صدای دختری به گوش رسید: «میدونی… هنوز هم میتونم از اینجا درت بیارم.» آرمین لحظهای درنگ کرد. آن صدا… بیش از اندازه آشنا بود. آرام، اولین اسمی که به ذهنش رسید را بر زبان آورد: «… لیساوان.» دختر با گرمایی سرد پاسخ داد: «خوشحالم که میبینمت.» آرمین به سمت پنجره رفت. او تقریباً مانند گذشته بود: چشمان سبز، پوست سفید، موهای بلوندِ براق و همان قامت کوچکش—که حالا سردتر از همیشه به نظر میرسید. آرمین پرسید: «چطور؟» لیساوان برگه و قلمی را لای میلهها گذاشت و به او داد: «عضو گروه رهپویان خاکستر شو.» آرمین به برگه نگاه کرد. امضای این برگه، به معنای پا گذاشتن به مراگور بود—سرزمینی بیبازگشت. این انتخاب، حماقتی محض بود—و در عین حال، تنها راه پیشِ رو. تنها راهی که میتوانست او را از این قفس رها کند. لیساوان آرام گفت: «میدونی… اگه گروه از آدمهای درستی تشکیل بشه، پایان ماجرا همیشه تاریک نیست. میتونه روشنایی هم بسازه.» آرمین قلم را در میان انگشتان لرزانش گرفت. برگهٔ پیش رو، تنها یک قرارداد نبود… بلکه امضای آغاز فصلی تازه در زندگیاش بود. فصلی آغشته به تردید و شجاعت… و احتمال از دست دادن همهچیز. اما این، تنها راه یافتن آیرین بود. پس از لحظهای درنگ… آرمین برگه را امضا کرد. اگر این بهایی بود که باید میپرداخت—پس میپرداخت- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم فصل دوم پیمان بی بازگشت دیر نپایید که شب از راه رسید. صدای باد پنجرههای قلعه را میلرزاند. آرمین کاملاً آمادهٔ حرکت بود. پنجرهٔ اتاقش را باز کرد و بیرون را بررسی کرد. از نیمهشب گذشته بود و بیشتر سربازان در پستهایشان خواب بودند. بیصدا از پنجره بیرون خزید. از سنگهای قلعه به عنوان نردبان استفاده کرد تا خود را پایین بکشد، حدود پنج متر تا زمین فاصله داشت. مسیر سختی نبود؛ در بچگی، همیشه با آیرین برای خروج از قلعه از همین راه استفاده میکردند. حالا باید از همان روش استفاده میکرد تا به دنبال او برود. آرام به زمین رسید. نگاهی به اطراف انداخت ، کسی نبود. بیصدا راه اصطبل را در پیش گرفت. حیاط خلوت بود. ناگهان صدای قدمهایی از دور به گوش رسید که به سویش میآمدند. پشت یک بوته پنهان شد. سه سرباز بودند که گشت میزدند. نفسش را حبس کرد. تنها شانسش برای خروج همین یک بار بود. نسیم سردی در هوا میوزید. صدای قدمها نزدیک شد. آرمین منتظر بود تا بروند، اما انگار همانجا ایستادند. صدای صحبتشان به گوش میرسید: ـ «شنیدین آرمین اجازهٔ خروج از قلعه رو نداره؟» ـ «آره… شنیدم با الوویان دعوا کرده، برای همین نمیذارن بیرون بیاد.» ـ «همیشه میدونستم بین این دو رابطه شکرآبی هست… حالا فرض کن خواهر آرمین زن الوویان شه…» ـ «امروز اصلاً خبری از بانو آیرین نبود، ها؟ معلوم نیست چیه، از اتاق بیرون نمیاد.» ـ «انگار موافق ازدواج نیست… شاید آرمین هم نیست، برای همین هر دو رو مجبور کردن تو قلعه بمونن.» آرمین میدانست زمانش تنگ است،باید هرچه سریعتر خارج میشد. سنگی از کنارش برداشت و به سمت دروازه، دور از خودش، پرتاب کرد. یکی از سربازان گفت: ـ «اون صدا چی بود؟» ـ «نمیدونم… بهتره بریم چک کنیم. اگه اتفاقی بیفته، سرمون از تنمون جدا میشه.» آرمین کمی دلش سوخت, با وجود اغراقشان ،نمیخواست آسیبی ببینند، اما چارهای نبود. وقتی صدای قدمهایشان محو شد، با تمام سرعت به راه افتاد. مسیر اصطبل چندان سخت نبود. تقریباً موفق شده بود که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید: ـ «همونجا که هستی، وایسا!» آرمین جا خورد. نفهمیده بود چه زمانی از پشت سر رسیدهاند. شوق رسیدن به اصطبل حواسش را پرت کرده بود. قطرات عرق سرد از شقیقههایش پایین میچکید. شکست دادنشان کار دشواری نبود، اما دیگر رد شدن از قلعه آن شکلی نبود که پیشتر در خفا انجام میداد. سرباز شمشیرش را از غلاف کشید و به سویش نشانه رفت. نفسهای بریدهاش در سکوت شب شنیده میشد. ـ «کی هستی؟» آرمین کف دست راستش را روی قبضهٔ شمشیرش گذاشت. نمیخواست هویتش فاش شود. با آرامشی ساختگی و حالتی آکنده از تهدید پاسخ داد: ـ «بهتره هر چی دیدی، فراموش کنی و به راهت ادامه بدی… این به صلاح خودته.» دو سرباز دیگر که پشت سرش بودند، بیدرنگ شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند. این بار سرباز اول، با صدایی که بیرحمی را قایم میکرد، بلندتر فرمان داد: ـ «دستهات رو بذار رو سرت و بگرد!» آرمین این بار، آهسته و تقریباً زمزمهوار گفت: ـ «فکر نکنم واقعاً این رو بخوای.» سرباز یک گام به پیش نهاد. این بار هیچ تلاشی برای پنهان کردن خشمش نکرد و فریاد زد: ـ «گفتم بگرد!» آرمین نگاهی سریع به اطراف انداخت. اگر لحظهای بیشتر درنگ میکرد، بیشک نگاه همه را به خود جلب میکرد. دستش را از روی قبضهٔ شمشیر برداشت و به نشانهٔ تسلیم، پشت سرش گذاشت ،طوری که همه ببینند و آرام به عقب برگشت. دو سرباز تازهکار و کمتجربه در عقب، و یک کهنهکارِ ورزیده در جلو صف بسته بودند. سرباز کهنهکار ، همان که اگر روزگاری آرمین اشتباه نمیکرد، اکنون سرپرست زندان بود ، با دیدن چهرهٔ آرمین یکه خورد. شمشیرش را پایین آورد و با حیرت بر زبان آورد: ـ «فرمانده آرمین…» آرمین لبخندی زد و زیر لب گفت: ـ «متأسفم.» سپس، با سرعتی برقآسا و بیمعطلی، تنها در دو گام به او رسید. سرباز کهنهکار چشمانش گشاد شد و شمشیر را بالا آورد، ولی واکنشش در برابر تندباد آرمین کند و بیثمر ماند. آرمین پیش از آنکه تیغه به خط میانی برسد، با مشتی بسته،دقیقاً به نقطهای زیر گون،کوبید. صدای کوبندهای برخاست و سرباز بیهوا به پشت نقش بر زمین خورد. دو سرباز دیگر، لرزان و رنگپریده، شمشیرهایشان را از نیام کشیدند. لرزش دستهایشان در نور مهتاب آشکار بود. آرمین نفسی عمیق ، نه از ترس، که برای متمرکز کردن توان ،به درون کشید. نمیخواست صدای برخورد فلزها کسی را بیدار کند. هر دو، همزمان—ولی ناهماهنگ—به او یورش آوردند. آرمین به جای پسنشینی، در میان باریکهای باریک از فضا چرخید و از پشت سر آنان سر درآورد. دو ضربهٔ سریع و خاموش ،یکی به پشت گردن سرباز اول، و دیگری به شقیقهٔ دومی و هر دو، بیصدا بر زمین غلتیدند. آرمین، نفسزنان و با پیشانی خیس از عرق، به اطراف نگریست ،انگار هنوز کسی بیدار نشده بود. سریع روی برگرداند تا از قلعه بگریزد که ناگهان، دو چشمان قرمز فسفری، از زیر شنل سیاهی به رنگ شب، پدیدار شد… آرمین میخکوب شد. خواست گامی به پیش گذارد که آن موجود دستش را بلند کرد . دردی جانکاه ،چنان که گویی استخوانهایش از درون میشکند، درونش پیچید. سرش از شدت درد نزدیک بود بشکافد. نمیتوانست نفس بکشد؛ حالش به هم خورده بود و وحشت کرده بود. نمیدانست آن چیست. سعی کرد که شمشیرش را بالا بگیرد و آمادهٔ مبارزه شود، اما نمیتوانست. … هنوز برای مردن زود بود. از پا درآمد و بر زانوهایش فرود آمد. اما چشمانش تار میدید. نمیتوانست تکان بخورد. توان از کف رفته بود و آن چشمان قرمز، با هر ثانیه درخشانتر و سوزانتر میشدند. همهچیز به تاریکی گرایید و آن چشمان قرمز، واپسین چیزی بود که دید.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجم فصل دوم : پیمان بی بازگشت قلبش از خشم میتپید. نفسش تنگ شده بود. راهروی بزرگ و عظیم، بر او تنگ میآمد. با قدمهایی کوبنده و بیهدف پیش میرفت. نمیتوانست باور کند آیرین واقعاً فرار کرده، حتماً اتفاقی افتاده بود، وگرنه هیچ دلیلی نداشت که به او چیزی نگوید. همه میدانستند که آرمین بیچونوچرا به خواهرش کمک میکند. ایستاد. سرش را به دیوار تکیه داد و سعی کرد ذهنش را آرام کند. صدای خندههای آیرین در گوشش پیچید؛ زمزمههایش را به یاد آورد، وقتی پس از هر دعوا او را دلداری میداد: ـ «همهتان را دوست دارم، آرمین... ولی تو با بقیه فرق داری. تو قلب منی... داداش موردعلاقهام... هیچ چیز در این دنیا نیست که نخواهم به تو بگم.» و میدانی که تو هم همیشه میتوانی هر چیزی را به من بگویی، نه؟ آرمین چشمانش را باز کرد. اینطور نمیشد. به هیچوجه نمیتوانست بگذارد چیزی مانع رفتنش به دنبال خواهر شود. حتی اگر واقعاً فرار کرده بود، حق داشت. این روزها، همه با تصمیم به ازدواج اجباری خفهاش کرده بودند و هیچگاه به آرمین اجازه دخالت نمیدادند. راهروها را یکی پس از دیگری با شتاب پیمود. میدانست اگر آیرین واقعاً فرار کرده، چیزی در اتاقش برای او گذاشته است. دیری نپایید که به اتاق آیرین رسید. نگهبانی بر در ایستاده بود ، او را نمیشناخت. مطمئناً یکی از سربازان الویان بود. آرمین نفسی عمیق کشید و جلو رفت. نگهبان درشتهیکل با احتیاط پرسید: ـ «امری دارید؟» ـ «میخوام خواهرم رو ببینم.» نگهبان رسمی پاسخ داد: ـ «عذر میخواهم. شاهزاده گفتند بانو آیرین نمیخواهند کسی را ببینند. اجازه ورود ندارید.» ـ «من برادرش هستم. فکر کنم شاهزاده درک کنن.» این بار واژه «شاهزاده» را با کنایه گفت. نگهبان که دیگر به او نگاه نمیکرد، گفت: ـ «دستور، دستور است. اگر مشتاقید، بروید پیش شاهزاده و از ایشان اجازه بگیرید.» آرمین فهمید بیش از این نمیتواند اصرار کند. باید پیش از هر چیز توجیهات را از خود دور میکرد. ناامید به سمت اتاقش بازگشت. مطمئن بود در قلعه ماندن دیگر فایدهای ندارد. باید هرچه زودتر چارهای میاندیشید تا قلعه را ترک کند، بیآنکه کسی بفهمد. به اتاق خودش رفت تا وسایل سفر را جمع کند. مطمئن بود که نه او و نه آیرین، هیچکدام علاقهای به اینجا نداشتند. از روز اول، جای اشتباهی به دنیا آمده بودند و او هرگز نمیخواست آیرین را به قفس بازگرداند. طولی نکشید که به اتاقش رسید. ایلثار هنوز آنجا بود،روی صندلی لم داده بود و نرفته بود. بیدرنگ داخل شد و در را پشت سرش بست. ایلثار به سمتش چرخید، دستهایش را جلو گرفته بود و نگاهی کنجکاو داشت. آرمین مطمئن بود که میخواهد درباره سامیار بپرسد. تا حالا کسی به این اندازه فضول ندیده بود. ـ «تو اینجا چیکار میکنی؟» ایلثار با لحنی شاکی پاسخ داد: ـ «من اینجا چیکار میکنم؟ نه، عذرخواهی! نه چیزی.» آرمین بیاعتنا به سمت پنجره رفت و نگاهی سریع به بیرون انداخت. دو سرباز دقیقاً پایین پنجره بودند. سه نفر دیگر کمی دورتر، با چشمانی تیز به همان سو ایستاده بودند؛ انگار از قبل منتظر بودند. پرده را کشید و به سمت کمد رفت. کیفی برداشت و شروع به ریختن وسایل کرد. ایلثار سرش را کج کرد: ـ «میخوای جایی بری؟ فکر کردم نمیتونی از قلعه خارج شی.» آرمین مکث کرد. البته که ایلثار خبر داشت. او همیشه از همه چیز باخبر بود و مطمئناً راه خروج از قلعه را هم میدانست. کیف را روی تخت پرتاب کرد و روبهروی ایلثار نشست. مستقیم به چشمانش خیره شد: ـ «راههای خروج از قلعه رو میشناسی، نه؟» ایلثار چشمانش را تنگ کرد. آرمین میتوانست در نگاهش بخواند که منظور او را فهمیده است. ـ «چطور؟» ـ «میخوام از قلعه خارج شم. مطمئنم تو میتونی کمکم کنی.» ایلثار به پشت صندلی تکیه داد، دستهایش را روی سینه قفل کرد و نگاهش را از آرمین گرفت. ـ «فقط یک راه هست، و سامیار از اون باخبره.» مکثی کرد و دوباره به آرمین خیره شد. چشمان سیاهش گویی افکار او را میخواندند. ـ «اونجا جایی نیست که بخوای برای پیدا کردن آیرین بری.» آرمین پوزخندی زد: ـ «شک نداشتم که خبر داری.» ایلثار فقط خیره ماند و سکوت کرد. آرمین ادامه داد: ـ «میتونم از سامیار رد شم. بهم بگو باید از کجا برم؟ از کدوم تونل؟» ـ «از تالار... مطمئنم میتونی سامیار رو شکست بدی، اما هیچکس جز من نمیدونه که واقعاً میتونی.» ـ «منظورت چیه؟» ایلثار به جلو خم شد: ـ «تو در مبارزه، عمداً همیشه به سامیار باختی—و فقط من اینو میدونم. حالا میخوای بری و اونو شکست بدی؟ کمی مشکوک نیست؟» آرمین چیزی نگفت. هنوز منظورش را نفهمیده بود. ـ «منظورم اینه که هیچکس باور نمیکنه تو واقعاً سامیار رو شکست دادی. فکر میکنن اون بهت اجازه داده بری. و مطمئناً میدونی عواقب این کار چیه.» آرمین به فکر فرو رفت. ایلثار راست میگفت. شاید از سامیار خوشش نمیآمد، اما این کار او را در تنگنا قرار میداد—سامیار برادر بزرگش بود. علاوه بر این، مطمئناً پادشاه فکر میکرد سامیار و پدر در فرار آیرین نقش دارند... اگر واقعاً فرار کرده باشد و کسی او را... سرش را تکان داد. نباید اجازه میداد افکار منفی به ذهنش هجوم بیاورند. آیرین فرار کرده بود—و او میخواست همین را باور کند. ایلثار رشته افکارش را پاره کرد: ـ «یه راه دیگه هم هست... اگه بخوای با اون از قلعه خارج شی.» آرمین با تعجب به او نگاه کرد. ـ «اگه عضو گروه پویندگان خاکستر بشی، میتونی هرجا بخوای بری و هیچکس حق نداره جلوت رو بگیره.» آرمین خشکش زد. برای لحظهای حتی نفس کشیدنش بند آمد. چطور ایلثار در چنین زمانی از او سوءاستفاده میکرد؟ آرام گفت: ـ «برو بیرون.» ایلثار دستهایش را به نشانه دفاع بالا برد: ـ «خودت ازم راه خروج خواستی، و این میتونه به نفع تو باشه، هم ما.» آرمین اینبار جدیتر، با صدایی که سعی در کنترلش داشت، محکم و در حالی که به چشمان ایلثار خیره شده بود گفت: ـ «برو بیرون، ایلثار.» ایلثار مکثی کوتاه کرد. سپس، بیآنکه چیزی بگوید، بلند شد و از در خارج شد. آرمین نفسی عمیق کشید. بلند شد تا وسایلش را بردارد. تنها راه پیشِ رو، همان روش کلاسیک بود: باید منتظر شب میماند.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم فصل دوم پیمان بی بازگشت راهرو بوی نم و چوب پوسیده میداد. نور لرزان مشعلها با زوزهی باد درهم میآمیخت و سایهها را بر دیوارها میرقصاند. آرمین گام بر سنگفرشهای سرد میکوبید و در سکوت، گذشته را مرور میکرد. صدای سامیار در ذهنش میپیچید: «پدر چنین گفته. تو باید مطیع باشی.» همان لحن یخزده و تحکمآمیز، مثل تیغی بر زخم کهنه. سامیار ، پسر بزرگ، وارث، مرد سیاست و صلح. کسی که خیال میکرد با تعظیم و مذاکره میشود دشمن را رام کرد؛ اما آرمین نه. او از جنس خاکستر بود، از شعلههایی که در مشت جا نمیگیرند. از همان روزی که شمشیر را به کتاب ترجیح داد، میانشان دیواری کشیده شد. سامیار او را «بیثبات» میخواند، پدر به سکوت وا میداشت، و تنها آیرین بود که در چشمانش هنوز برادرش را میدید. رایون، برادر کوچکتر، با آن لبخند همیشگیاش، تنها گرمای باقیمانده در این خانه بود. اما پدر… کسی نمیدانست در آن جنگ چه دید که چنین شد. مردی که روزی به فرزندانش میگفت «به دنبال آرزوهایتان بروید»، حالا آنها را مهرههایی برای حفظ صلح میدید؛ و تمام آن بار، روی شانههای آیرین افتاده بود. آرمین نفسی رها کرد ، نفسی سنگینتر از سکوت راهرو. تارمین جلوتر میرفت و گاه پشت سر را نگاه میکرد، انگار هر لحظه انتظار داشت دیواری زنده شود و ببلعدشان. آرمین آرام پرسید: ـ «اونجا کی هست؟ فقط سامیاره یا خود اربابم هم هستن؟» تارمین مکثی کرد: ـ «هردو، قربان. و… پادشاه و شاهزاده الوویان و بانو اوندا هم هستن.» آرمین زیر لب زمزمه کرد: ـ «امیدوارم عاقبت به خیر بشه.» راهرو پیچ آخر را پشت سر گذاشت. درِ بلند و سنگین تالار فرماندهی روبهرویش بود؛ دری با نقش برجستهی شیر دوسر — نماد خاندان ــ نماد سکوت و ترس. پیش از آنکه دست به دستگیره بزند، ایستاد. گویی میدانست پشت این در، چیزی انتظارش را میکشد که زندگیاش را برای همیشه دو نیم خواهد کرد. دستگیرهٔ سرد را پایین کشید. در، با نالهای کوتاه باز شد. همهٔ نگاهها یکباره به او خیره شد. آرمین گامی به درون برداشت و تارمین، بیصدا، در را پشت سرش بست. پادشاه با چهرهای عبوس پشت میز نشسته بود،سالها فرمانروایی خطوطی عمیق بر صورتش کنده بود. زاروان کنار بانو اوندا نشسته بود؛ نگرانی از چهرهاش میبارید. الویان، خونسرد و اسرارآمیز، به پنجره تکیه داده بود. و کنار در، سامیار ایستاده بود؛ خشمگین و نگران. فضای اتاق چنان سنگین بود که آرمین نفسش بند آمد؛ انگار وارد محکمه شده بود. قدمی به جلو گذاشت و با احتیاط پرسید: ـ«امری داشتید؟» پادشاه از زیر ابروان پرپشتش به او نگریست: ـ«اخبار رو نشنیدی؟» ـ«چه خبری رو؟» پوزخند سامیار فضا را برید: ـ«هه... میخوای بگی چیزی نمیدونی؟» آرمین چیزی نگفت؛ فقط ابرو بالا انداخت. زاروان سکوت را شکست: ـ«به من بگو، دیشب بعد از جشن کجا بودی؟» ـ«برای چه؟» ـ«جواب بده.» ـ«رفتم اتاقم.» ـ«یعنی پیش آیرین نرفتی؟» ـ«نه... بعد از اینکه کمی کنار درخت با او بودم.» صدایش نگران شد: ـ«اتفاقی افتاده؟» چشمانش از یکی به دیگری میدوید، در جستوجوی پاسخی. پادشاه بالاخره سکوت را شکست و گفت: ـ«دیشب آیرین فرار کرده.» ـ«فرار؟» آرمین خندهای کوتاه کرد: ـ«احتمالاً رفته اسبسواری. چرا باید فرار کنه؟» سامیار تند گفت: ـ«یعنی برای اسبسواری دو نگهبان رو آسیبدیده پیدا میکنیم؟» آرمین سکوت کرد. نمیتوانست باور کند آیرین فرار کرده،اگر چنین بود، حتماً به او میگفت. ناگهان ایدهای در ذهنش جرقه زد. نگاهی به الویان انداخت،همانقدر خونسرد. سخنان بچگیاش در ذهنش طنین انداخت: ـ«تنها راه داشتن سرزمینی متحد، جنگه.» جاهطلبیهایش هیچوقت پایان نداشت. او هم مثل آرمین مخالف صلح بود، اما نه به خاطر ناپایداریاش،بلکه چون راه رسیدن به صلح را فقط در جنگ میدید. و چه جنگی بهتر از همپیمانی با اورایان؟ اگر بلایی به سر آیرین آورده باشد... پادشاه رشتهٔ افکارش را پاره کرد: ـ«اگر میدانی خواهرت کجاست، به ما بگو.» آرمین با انزجار نگاهش را از الویان،که حالا مستقیم به او خیره شده بود،گرفت و گفت: ـ«نمیدونم... اما میتونم برم دنبالش.» بدون هیچ معطلی به سمت در چرخید که سامیار مچش را محکم گرفت و در گوشش زمزمه کرد: ـ«الکی میخوای دروغ بگی که نمیدونی آیرین کجاست؟ دست از بچهبازیهات بردار!» خشم بر دیدگان آرمین سایه انداخت. چطور سامیار اینقدر خود را به نادانی میزد؟ رگهای گردنش برآمده شد. برای یک لحظه کنترلش را از دست داد،سامیار را گرفت و به دیوار کوبید. اوندا جیغی کشید. همه بهتزده به آن دو خیره شدند—حتی الویان که بارها این رفتار آرمین را دیده بود، اما هرگز فکر نمیکرد در حضور پادشاه چنین کند. آرمین نفسهای بریدهٔ سامیار را روی پوستش حس میکرد. سامیار تقلا میکرد خود را رها کند. آرمین آرام در گوشش غرید: ـ «من خودم رو به بچهبازی میزنم، یا تو؟» ناگهان صدای پادشاه برخاست: ـ «کافیست!» صدا در مغز استخوان آرمین فرو رفت. به خود آمد. سامیار را رها کرد و نگاهی به برادرش انداخت—که حالا آرام نفس میکشید. نفسهای آرمین هنوز نامنظم بود. به پادشاه نگاه کرد. او با جدیت به چشمانش خیره شده بود: ـ «تا وقتی آیرین پیدا نشده، حق نداری قلعه را ترک کنی.» آرمین با چشمانی گرد شده خواست اعتراض کند که پادشاه دستش را بلند کرد و محکمتر افزود: ـ «اگر سعی کنی فرار کنی، نگهبانان اجازه دارند تو را به سیاهچال بیندازند. تمام. برو بیرون.» آرمین لحظهای درنگ کرد. خواست مخالفت کند، اما دید ممکن نیست. نگاهی پریشان به حاضران انداخت. هیچکس جرأت سخن گفتن نداشت فقط الویان را دید که در پس چهرهاش پوزخندی پنهان بود. آرمین، با مشتهای گرهکرده، برگشت. در را محکم پشت سرش کوبید و از اتاق بیرون زد.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سوم فصل دوم: پیمان بی بازگشت روزگاری بود که جهان یکپارچه بود؛ پیش از آنکه هستی از هم بشکافد به روشنی و تاریکی، آنگاه که آدمیان و جادوگران زیر آسمانی بیمرز، همنفس میزدند. نه دیواری بود، نه کینهای، نه قانونی که دلها را به بند کشد. در آن عصر، دختری از تبارِ جادو میزیست؛ زیبا و توانا، چون شعلهای ایستاده در دل شب. نامش ورزمور بود. و پسری از خاکِ نگهبانان؛ پایدار و شرافتمند، همچون قلههای سپید شمال. او را لیسان میخواندند. کسی ندید چگونه نگاهشان در گذر زمان گره خورد، و دو دل، در سکوتی از شناخت، به هم پیوستند؛ یکی زادهی آتش، دیگری پروردهی خاک ، اما عشقشان پاکتر از خونی بود که فرمانروایانشان برایش شمشیر میکشیدند. در شبی بیستاره، زیر زمزمهی درختان، پنهان پیمان بستند. اما در جهانی که پاکیِ خون را میپرستید، قانون گوش به فرمانِ دل نمیسپرد؛ و دل، سر به فرمانِ قانون نداشت. رازشان فاش شد. جادوگران، خائنشان خواندند؛ آدمیان، ننگینشان شمردند. و دو قوم، شمشیر از نیام برکشیدند. لیسان، در آغوشِ ورزمور، زیر بارانی از نیزه و کین، جان داد. ... و ورزمور، با فرزندی در رحم و قلبی خردشدهتر از صخرههای خاموش، — به یاریِ آریسا — خواهرِ لیسان، بیجادو اما بیباک ، از چنگالِ مرگ گریخت. از آن شب، نور از چشمانش رفت و سایه در آوایش لانه کرد. او که روزی درمانگر زخمها بود، اینک خود زخمِ جهان شد؛ نه از پلیدی، بلکه از دردی که هیچ مرهمی نمیشناخت. فرزندش — نیمهجادو، نیمهانسان — پیش از زادن، خطری خوانده شد. قانون، مرگش را حکم کرد. — اما آریسا برخاست؛ برخلاف خونِ خود، برخلاف قانون. کودک را به برجی یخزده سپرد؛ جایی در کرانهی جهان که زمان از حرکت میایستاد و مرگ بدان راه نداشت. سالها گذشت. ورزمور، بانوی تاریکی شد؛ لشکری از جادوگران سیاه گرد آورد و آتشِ جنگ را بر بسترِ صلح افکند. در نبردی که سه شبانهروز آسمان را سرخ کرد، اژدهایی از دلِ خاک برخاست. و آریسا — بیسلاح از جادو، اما توانا از ایمان ، بر آن چیره گشت. با آتشِ اژدها و زخمِ خون، ورزمور شکست خورد. اما برخی میگویند... او نمرد؛ که به سرزمینی تاریک پناه برد، جایی که امروز «مِراگور» خوانده میشود، در پسِ پردهی مه، نگهبانیشده بهدستِ سایههایی بینام. و میگویند آن کودک، که پیوندیست میان دو جهان، هنوز زنده است؛ در برجی یخزده، در انتظاری خاموش... تا روزی که آتش و خاک دوباره در برابر هم بایستند و او برخیزد برای داوریِ جهان. ...... آرمین روی صندلی چوبی کهنهاش لم داده بود. از پنجرهی نیمهباز، مه کوهها را در خود میبلعید و هوای سرد از شکافها میخزید داخل. بوی چوب خیس و خاک، سنگینی فضا را دوچندان کرده بود. صدای بم ایلثار سکوت را درید: ـ «آرمین! هِی، صدامو میشنوی یا کَر شدی؟» آرمین بیحوصله سر بلند کرد، پلک زد و با صدایی گرفته گفت: ـ «دقیقاً میخوای چیکار کنم؟» ایلثار که از خونسردی او به جوش آمده بود، مشت بر میز کوبید: ـ «چیکار کنی؟ خدایا… اینا مدرکن، آرمین! سنده که میگه خطر داره میرسه، و تو فقط میگی چیکار کنم؟!» آرمین کمر راست کرد، نگاهی کوتاه به برگهها انداخت و آهی کشید. آرام، اما محکم گفت: ـ «داداش… اینا افسانهست؛ قصههایی که مادرا برای ترسوندن بچهها میگن.» ایلثار جلو آمد. برق تندی در چشمانش بود: ـ «نه، آرمین. اینا هشداره. خطرِ مراگوره، نه قصه.» آرمین سر تکان داد و لبخند تلخی زد: ـ «هیچکس تا حالا از مراگور برنگشته، ایلثار. ازم میخوای پامو بذارم تو جایی که برگشتی نداره؟» چند ثانیه سکوت شد. ایلثار پاسخی نداشت؛ سپس پوزخند زد: ـ «اگه میگفتی برو دست الوویان رو ببوس یا پاچهخوار سامیار شو، بیشتر باورم میشد تا این چرتوپرتا.» نگاهش سرد شد: ـ «اگه از زندگیت سیر شدی، برو. خدا همرات. ولی من هنوز به زندگی دو دستی چسبیدم.» در همان لحظه، صدای خشخشِ سنگ روی سنگ، در را گشود. تارمین، خدمتکار سامیار، رنگپریده و نفسنفسزنان وارد شد: «قربان… برادرتون سامیار فوراً میخوان ببیننتون. تو اتاق اربابن.» آرمین بیتعجب پلک زد. گوشهی لبش بالا رفت: ـ «باز قراره چه خوابی برام ببینه…» از جا برخاست و نگاهی گذرا به ایلثار انداخت: «برو پیش حکیم، ببین چه دردت شده که اینقدر عاشق مردنی.» ایلثار دهان گشود، اما آرمین بیاعتنا از اتاق بیرون رفت.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوم فصل اول شعله خاموش همین که به نزدیکی قلعه رسیدند، صدای همهمه بالا گرفت. ازدحام، جمعیت و پرچمهای برافراشته، خبر از رویدادی بزرگ میداد. باد، بوی آهن و اسب و انتظار را با خود میآورد. زاروان، پدر آیرین، بر تختهسنگی ایستاده بود ،چنان راست و بیحرکت که گویی خود از سنگ تراشیده شده است. قامتش بلند، چشمهایش سرد و نگاهش سنگین از بار سالها فرمانروایی و زخم. او، مادرش در کنارش بود؛ مهربانی همیشگی در چهرهاش موج میزد، اما رگهای از اندوه، مثل سایهای محو، میان چشمهایش پنهان بود. سامیار، برادر بزرگتر، قبضهی شمشیرش را فشرده نگه داشته بود و بیقراری در رگهایش میدوید. را یون، کوچکترین، بیخیال، در گوشهای نشسته بود و به ابرها نگاه میکرد، تنها ناظران بیغرض این صحنه. آیرین گرمای نگاه آشنا را در پشت سر حس کرد. برگشت و با چشمهای آبی آرمین روبهرو شد. او لبخند زد ، همان لبخند آرام و رازآلود همیشگی. ـ «ترسیدی؟» آیرین لبخند کج زد: ـ«تو هنوز فکر میکنی میتونی منو بترسونی، داداش کوچولو؟» آرمین خندید، خندهای کوتاه و کمصدا: ـ«بیا… دارن میرسن.» باد، موهای طلایی و مجعد آرمن را در هوا پراکند. قامتش از همهی خانواده بلندتر بود و چشمهایش، به روشنی آسمان بیابر، میدرخشید. آیرین نیز در نور ایستاده بود؛ با موهای قهوهای مایل به مس و چشمهایی ژرف چون آبهای دریا. با نگاهی نگران پرسید:مگه اومدن پادشاه اینقدر ترسناکه؟ همه مضطربن. آرمین بیآنکه نگاه از جاده بردارد، گفت: ـ «هیچوقت پای پادشاهی به اورایان نرسیده که بعدش آتشی بلند نشه. بابا رو میشناسی، از جنگ بیزاره، ولی همیشه بوی خون با اونا میاد.» آیرین به پدرش نگاه کرد؛ زاروان به او خیره شده بود. در نگاهش، برقی گذرا از غرور و اندوه درهم آمیخت. لبخندی تلخ بر لب آورد. ـ «بالاخره رسیدی، دخترم.» سامیار دستی بر شانهاش گذاشت. ـ «مایهی افتخار مایی، آیرین.» اوندا فقط لبخند زد—لبخندی آرام که اندوه درونش را نمیتوانست پنهان کند. باد برای لحظهای خاموش شد و بعد صدایی از میان جمع برخاست: ـ «فرمانروا رسیدند! فرمانروا رسیدند!» همه صف کشیده بودند. باد پرچمهای سرخ و طلاییِ پادشاهی را در هوا میرقصاند و بوی خاک تازه و عطر اسب در فضا پیچیده بود. از پشت دروازه، صدای سمها بالا میآمد—سنگین، منظم و باشکوه. فرمانروا و پسرش، الویان، سوار بر اسبهای سیاهِ اصیل، در پیشاپیش کاروان حرکت میکردند. پشت سرشان کالسکهی طلایی با پردههای مخمل سرخ پیش میآمد؛ بانوی الاهیدا، دختر کوچک فرمانروا، با چشمان صورتی و موهای سفیدش چون نوری میان غبار میدرخشید. وزیر نرواس، مردی با موهای نقرهای و بینیِ تیز و چهرهای مارگونه، کنار کالسکه گام برمیداشت. سربازان محافظ در دو صف، با زرههایی براق، همراهشان بودند. خاندان نهاوان با خدمهی درباری پشت دروازه ایستاده بودند. زاروان، چنان استوار که گویی خودش از تختهسنگ تراشیده شده، جلو رفت و با احترام دست فرمانروا را بوسید. فرمانروا لبخند خستهای زد و گفت: ـ «خوشحالم که هنوز ایستادهای، دوست قدیمی.» الویان فقط سرش را خم کرد؛ لبخندی رسمی، بیگرما. بانوی الاهیدا که نزدیک شد، زاروان دست او را نیز بوسید. «همچنان میدرخشی، بانوی من.» او لبخند زد، بیآنکه پاسخی بدهد—چشمان صورتیاش لحظهای در آیرین خیره ماند، چنان که گویی چیزی در او میجُست. اوندا با وقار خوشآمد گفت. سامیار قدمی پیش گذاشت و با لحنی سربازانهای احترام گذاشت. اما آرمین تنها گفت: ـ «خوش آمدید.» نگاه الویان روی او ثابت ماند—نگاهی که میان نارضایتی و کنجکاوی معلق بود. چیزی نگفت، اما لبخندش اندکی فرو ریخت. وقتی نوبت آیرین رسید، فرمانروا نگاهش کرد و گفت: ـ «زیبا شدهای، دخترم.» آیرین لبخند ملایمی زد و تعظیم کرد. ـ «لطف دارید، سرورم.» الویان قدمی جلو آمد. چشمان قهوهایاش برق زد. دستش را گرفت و گفت: «مثل طلوع خورشید در زمستان میدرخشی، بانوی من.» آیرین بیاحساس لبخند زد. زاروان سکوت را شکست: ـ «طلوع همیشه کوتاه است، سرورم. درون قلعه پذیرایی مهیاست. اجازه دهید خستگی راه را از تن بزدایید.» کاروان بهسوی دروازهی بزرگ حرکت کرد. الویان کنار آیرین قدم برداشت و گفت: ـ «بعد از شما، بانو.» آیرین بیمیل لبخند زد و جلو رفت. آرمین، چون سایهای آرام، کنارشان بود. تالار پذیرایی چون آینهای از شکوه آذرگان میدرخشید؛ ستونهای سنگی، سقف بلند با نقوش اژدها، و پرچمهای قرمز با نشان خرس. قهوههای میزها زیر بار غذا خم شده بودند: دلمه، مرغ شکمپر، خورشهای معطر، نان تازه و کوزههای دوغ خنک. فرمانروا روی صندلی سلطنتی نشست؛ الاهیدا و وزیر دو سویش، زاروان و اوندا مقابل او، و الویان صندلی کنار پدرش را عقب کشید و با لبخند گفت: ـ «بیا اینجا بنشین، بانوی من.» آیرین نشست؛ آرمین و رایون دو طرفش. پادشاه با زدن بر میز، سکوت خواست. «امروز، روزی مبارک است. سالها جنگ و خونریزی میان آذرگان و اورایان با ازدواج این دو جوان به پایان میرسد. عمر من رو به غروب است، و در این سالها فقط یک چیز آموختم: جنگ، جز ویرانی، میراثی ندارد. باشد که شما، فرزندان من، این صلح را پاس دارید.» صدای کف زدن و هلهله تالار را پر کرد. زاروان برخاست و گفت: ـ «پادشاه همهچیز را گفتند. من فقط آرزو میکنم فرزندانمان در روشنایی زندگی کنند و ناممان را سربلند نگه دارند.» موسیقی آرامی آغاز شد و بوی غذا در فضا پیچید. اما آرامش در دل آیرین راه نمییافت. این روز، روز او بود، اما شاد نبود. قلبش چنان میتپید که گویی میخواست از سینه بگریزد. آرمین لیوانی دوغ به او داد. ـ «بگیر، عروس خانم. نفس بکش.» آیرین لبخند کوتاهی زد و جرعهای نوشید؛ سرمای دوغ چون آب روی آتش درونش ریخت. در همین لحظه، ندیمهای در گوش الویان چیزی زمزمه کرد. نگاه الویان لحظهای تغییر کرد—دیگر آن لبخند مطمئن را نداشت. آرام از تالار بیرون رفت. آرمین چند ثانیه بعد، بیصدا به دنبالش رفت. آیرین نگاهی دلتنگ به در انداخت، اما میدانست رفتن در شأن او نیست. صدایی در ذهنش نجوا کرد: ـ «در شأن تو؟ یا در قفس تو؟» او باز هم دوغ نوشید و چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، الویان و آرمین بازگشته بودند—در سکوت. اما نگاهشان… تغییر کرده بود. لبخند الویان محو شده بود و آرمین، با چهرهای بیروح، در سکوت نشسته بود. دل آیرین فرو ریخت، بیآنکه بداند چرا. جشن پایان یافته بود. صدای خندهها در تالار محو میشد و مشعلها یکییکی خاموش میشدند. اریکا نزدیک آمد و با لحنی آرام گفت: ـ «اجازه دهید، بانوی من، شما را تا اتاقتان ببرم.» پیش از آنکه آیرین پاسخی بدهد، صدای الویان از پشت سر برخاست: «هوا خوبه… لطفاً کمی با من قدم بزن.» آیرین لحظهای مکث کرد و نگاهش به آرمین افتاد. برادرش فقط سری تکان داد—چهرهاش جدی بود، اما مخالفتی در آن نبود. آیرین همراه الویان از تالار بیرون رفت. هوای شب خنک بود و باغ با نور فانوسها میدرخشید. الویان گفت: ـ «کجا دوست داری بریم؟» آیرین لبخندی محو زد. ـ «اورایان زیباست، سرورم… هر جا شما بخواهید.» الویان خندید. «لازم نیست اینقدر رسمی حرف بزنی. منو فقط الویان صدا کن.» آیرین سکوت کرد. میان عطر گلها قدم زدند تا به باغچههای پرگلِ پشت قلعه رسیدند. الویان آرام گفت: ـ «یادته بچه بودیم، اینجا میدویدیم؟ همیشه دنبالت میکردم، ولی آخرش تو برنده میشدی. حتی از آرمین هم جلو میزدی.» آیرین لبخند کمرنگی زد. ـ «من هیچوقت برنده نمیشدم… فقط اون از قصد عقب میموند.» الویان خندید؛ خندهای واقعی، بینقاب. سپس به آسمان نگریست. ـ «زمان چقدر زود میگذره. اگه اون جنگ لعنتی نبود… شاید همهچیز فرق میکرد.» آیرین نگاهش کرد. در چشمان الویان برق عجیبی بود،نه از عشق، بلکه از چیزی مبهمتر… شاید حسرت، شاید گناه. نگاهش را به او دوخت و گفت: ـ «بهنظرت اگه اون اتفاق نمیافتاد، الان ما اینجا بودیم؟» آیرین مکث کرد. سعی کرد در نگاه او چیزی بخواند، اما جز سایه ندید. چشمانش را از او گرفت و آرام گفت: ـ «نمیدونم… شاید. ولی فکر کردن به گذشته فایدهای نداره. چیزی که تموم شده، تموم شده. تنها کاری که میتونیم بکنیم، ادامه دادنه.» الویان لبخندی زد—لبخندی آرام و کمی تلخ. ـ «برای همین ازت خوشم میاد، آیرین. چون حتی وقتی نمیخوای، قویای.» لحظهای سکوت میانشان نشست. بعد الویان با صدایی نرم گفت: ـ «دیر وقته. بگذار برسونمت به اتاقت.» آیرین به سوی غرب نگاه کرد؛ جایی که درخت کهنسال سایه انداخته بود. ـ «شما برید… منم زود میام.» الویان سری تکان داد و رفت. آیرین تنها ماند و قدمهایش را آزاد گذاشت تا خودش راه را نشان دهد. نور غروب میان شاخهها میرقصید و نسیم خنک بوی خاک و خاطره را در هوا پخش میکرد. به درخت کهنسال رسید؛ همانجا که کودکیهایش شکل گرفته بود—جایی که شبها دورش جمع میشدند و مادربزرگ از قهرمانان فراموششده میگفت. کنارش نشست. به غروب خیره شد. دلش میخواست یکبار دیگر، فقط برای چند لحظه، کودک باشد… بیفکر، بیدغدغه. زمان گذشت، بیآنکه بفهمد. وقتی خواست برخیزد، صدای قدمهایی شنید. برگشت. آرمین بود. آرام نشست و نگاهش را به افق دوخت. ـ «اینجا… خاصه، نه؟ جایی که دیگه پیدا نمیکنی.» آیرین لبخند محوی زد، اما ذهنش درگیر بود. بالاخره پرسید: ـ «چرا دنبالش رفتی بیرون؟» آرمین لبخند زد—از همان لبخندهایی که بیشتر از کلمه حرف میزنند. ـ «واقعاً نمیدونی؟» آیرین با تردید سرش را به نشانهی «نه» تکان داد. آرمین مکثی کرد، سپس زیر لب گفت: ـ «فقط خواستم مطمئن شم خواهرم یادش نره… تو این بازی هیچکس تنها نیست، آیرین. هیچکس.» آیرین ساکت ماند. نگاهش را در چشمان او دوخت. چیزی در دلش لرزید—ترسی مبهم، مثل احساسِ نزدیک شدنِ چیزی بزرگ. آرمین نگاهش را خواند. آرام گفت: ـ «همه دنبال صلحن… ولی صلحی که رو خاکستر خون ساخته بشه، نمیمونه. مراقب خودت باش. هر تصمیمی بگیری… پشتت هستم. حتی اگه همه دنیا خلافش باشن.» سکوت. فقط صدای باد میان برگها. گرمایی آرام در دل آیرین نشست. لبخند زد. برای لحظهای، دوباره حس کرد هنوز چیزی از آن کودکِ آزاد درونش زنده است. آرمین برخاست. ـ «دیگه دیره. برو، فردا روز بلندیه.» بیآنکه منتظر پاسخ بماند، در تاریکی قدم زد و ناپدید شد. آیرین آرام از جا برخاست و قدمزنان به سوی اتاقش رفت. در را گشود؛ بوی گلهای شببو از پنجرهی نیمهباز در فضا میچرخید. — بالاخره اومدی، آیرین. مدتیه منتظرم. صدای اریکا بود؛ آرام و مهربان. آیرین لبخندی کمرنگ زد. — امشب فقط میخوام تنها باشم… میتونی بری؟ اریکا مکث کرد، ابرو بالا انداخت. — چرا، بانو؟ — دلیل خاصی نداره، فقط… خستهم. اریکا آهی کشید و موقع رفتن، لبخند محوی زد. — هر وقت بخوای تنهاییتو پیدا میکنی… فقط یادت نره، هیچوقت واقعاً تنها نیستی. در که بسته شد، سکوت روی اتاق افتاد. آیرین به آینه نزدیک شد. تصویر زنی جوان روبهرویش ایستاده بود؛ با چشمانی کبود از بیخوابی و موهایی به رنگ غروبِ سوخته. انگار آن کودکِ بیپروا که روزی کنار همین آینه میخندید، در آتش سالها خاکستر شده بود. دست بر گردنبند آبیاش کشید. سرمای سنگ، مثل تلنگری به جانش نشست. صدای آرمین هنوز در گوشش میپیچید: «صلحی که روی خاکستر ساخته بشه، دووم نمیاره…» «اما اگه نرم، چی؟» در دل گفت. به چهرهی خودش خیره ماند؛ آن چهره دیگر آشنای او نبود. صدایی از درونش برخاست،نه صدای خودش، نه حتی صدای وجدان؛ صدای تقدیر بود، زمخت و بیاحساس: «تو نقش خودت رو داری، آیرین. ملکه شو، سکوت کن، و نجات بده.» دستهایش لرزید. با دو انگشت شقیقهاش را گرفت، پلکها را فشرد. درد میان شقیقهاش تیر میکشید. نه… او نمیخواست بازیگر باشد. نمیخواست نقش بنویسند و او فقط اجرا کند. اشک از چشمانش لغزید، چکید روی میز؛ بیصدا، مثل تسلیم نهایی. اما ناگهان، در ژرفای ذهنش صدایی دیگر برخاست،گرم، آشنا؛ صدای مادرش: «این زندگی توئه، آیرین… فقط تو باید تصمیم بگیری. حتی اگه اشتباه باشه، بگو این انتخابِ خودم بود.» نفسش را آهسته بیرون داد. قطرهی اشک را با پشت دست پاک کرد. نگاهش در آینه تغییر کرد،دیگر خبری از ترس نبود؛ تنها عزم. زیر لب زمزمه کرد: ـ «زندگی مال منه… حتی اگه توی آتیش برم، این بار خودم میرم.» شنل سیاهش را پوشید، موهایش را بست. طناب قدیمی را که سالها پیش برای بازی از پنجره آویزان کرده بود، باز کرد. حالا همان طناب، راه نجاتش بود. پیش از رفتن، نگاهی دوباره به اتاق انداخت؛ به بستر، به آینه، به نوری که از پنجره بر زمین میریخت. همان باد که در آغاز فصل از خاکستر گذشته میوزید، حالا پردهها را لرزاند. با چابکی پایین پرید. اسب سفیدش، یکتا، زیر نور ماه ایستاده بود، آماده و آرام، مثل همپیمان تقدیر. آیرین بر زین نشست. لبخند کمرنگی زد؛ نه برای پیروزی، بلکه برای آغاز شکستنِ تقدیر. با اولین ضربهی سُمها بر خاک، باد برخاست. بوی خاکستر بار دیگر در هوا پیچید. اما این بار، آن خاکستر، آغاز زندگی تازهای بود. … و آیرین، در دل تاریکی، به راه افتاد. بیآنکه بداند جادهای که برگزیده، روزی به همان ویرانهای ختم خواهد شد که در خواب دیده بود- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت اول فصل اول شعله خاموش باد میوزید، سرد و سنگین، همچون نفس ارواح مرده. بوی خاکستر سوخته در هوا میچرخید؛ یادگاری از چیزی زنده که حالا تنها خاطرهای از سوختن بود. آسمان، سیاهی بیستاره ای بود که تا ابد کش آمده باشد. زمین ترکخورده و بیجان، و درختان، اسکلتهایی از تاریکی که بر پهنهی ویرانی خم شده بودند. هیچ چیز نبود، جز سایه و غبار. و آیرین، در میان این هیچ، تنها ایستاده بود. نه میدانست کجاست، نه چرا اینجاست. اما هراسی سنگین در سینهاش میتپید، و دردی مبهم در استخوانهایش میخزید،دردی که گویی از جایی دور، از زمانی فراموششده، آمده بود. در تاریکی چشم دوخت… و آن دو را دید. کمی آنسوتر، سایهی دختری ایستاده بود. موهایش چون شب بیماه، سیاه و روان. چشمانش خاموش، اما ژرفتر از جهانی که در آن ایستاده بودند؛ چنان که انگار انتهای دنیا را دیده باشد. آیرین او را نمیشناخت… اما وجودش میگفت: میشناسد. در کنارش، پسری بود؛ بلند و رنجور، با پیکری زخمی و چهرهای پنهان در مه. انگار هزار نبرد را در سکوت از سر گذرانده باشد. آیرین به او نگریست و قلبش لرزید؛ بیاختیار زمزمه کرد: — «…او را میشناسم.» پسر لبخند زد؛ لبخندی تلخ، خسته… اما لبریز از عشقی ناامیدانه. ناگهان اضطرابی سرد، چون ماری در جان آیرین خزد. اشک از چشمانش لغزید و گونهاش را سوزاند. دختر روبهرویش ایستاده بود؛ مغرور، بیرحم، درخشان از قدرت. زمان، برای لحظهای از تپش افتاد. پسر به سوی او رفت، دستهایش را به دورش حلقه زد—چنان محکم که گویی دنیا را در آغوش گرفته باشد. آیرین دست دراز کرد، فریاد زد: — «نه… صبر کن!» اما صدایش در باد گم شد، و تاریکی همهچیز را بلعید. ............... چشمهایش با وحشت گشوده شد. نفسش تند بود، چنان که گویی کیلومترها دویده باشد. عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود و گلوی خشکاش میسوخت؛ انگار شن بلعیده باشد. با لرز، دستی به چشمهایش کشید، گونههایش خیس بود. گریه کرده بود؟ نمیدانست. تنها میدانست چیزی از ذهنش گریخته؛ چیزی تاریک و سنگین که حالا خالی سرد در سینهاش گذاشته بود. نوری نرم از میان شاخهها بر صورتش لغزید و او را از دل کابوس بیرون کشید. آاهی کشید، خود را بالا کشید و اطراف را نگریست. زیر همان درخت کهنسال نشسته بود؛ همان که در کودکی، سایهاش پناه خندهها و رویاهایش بود. اما حالا... نسیمی گذشت و بوی خاکستر در جانش نشست. ـ «بیدار شدی، آیرین؟» صدایی آشنا. برگشت و چهرهی دلسوز ارِیکا را دید — ندیمه و خواهرِ رازش از کودکی. چشمهای نگران ارِیکا در صورتش میگشت. ـ «داشتی گریه میکردی؟» آیرین خود را جمع کرد، لبخندی لرزان بر لب آورد. ـ «فقط یه خواب بود... چیزی یادم نمیآد. فقط یه حس عجیب موند.» اریکا آاهی کشید. ـ «بلا به دور! فرمانده گفت: صدات بزنه. مهمونا از پایتخت رسیدن...» آیرین نگاهی به تنهی ترکخوردهی درخت انداخت. آرام از جا برخاست. آیرین و ارِیکا از زیر شاخههای درخت کهنسال گذشتند و پا به جادهی خاکی زدند. آفتاب صبح تازه بر سنگفرش روستا میتابید، و صدای خروسها و چرخگاریها در هوا میپیچید. اریکا گفت: «نمیدونی از وقتی خبر رسید شاهزاده داره میاد، چه غوغایی تو قلعهست! همه دارن تدارک میبینن. لباسها، گلها، نقرهها... حتی بانو اوندا از سپیدهدم بیداره.» آیرین لبخندی محو زد. ـ «همهش به خاطر یه پیمان صلحه. عجیبه، نه؟ یه جنگ تموم میشه، بعدش هزار آمادهسازی شروع میشه.» اریکا گفت: «صلح بهتر از جنگه، بانو. مردم از اون جنگ لعنتی هنوزم حرف میزنن.» کمی مکث کرد، صدایش پایینتر آمد: «پدرم اون شب تو همون آتیش موند... هیچوقت یادم نمیره.» آیرین قدمهایش را آهستهتر کرد. ـ «میدونم، ارِیکا. اون شب خیلیا رو گرفت. خیلیا که بیگناه بودن.» دستش ناخودآگاه روی گردنبندش رفت. سنگ آبی سرد بود؛ مثل یاد گذشته. اریکا سعی کرد لحنش را روشن کند: «ولی حالا همهچیز داره درست میشه. ازدواج تو با شاهزاده یعنی... تموم شدن دشمنی. مردم بالاخره یه نفس راحت میکشن.» آیرین لبخندش را پنهان کرد. ـ «تموم شدن دشمنی... یا شروع نوع دیگهای از اسارت؟» اریکا جا خورد: «چی گفتی؟» ـ «هیچچی... فقط بلند فکر کردم.» نسیمی از شرق وزید و بوی خاکستر دور را با خود آورد. آیرین نفس عمیقی کشید. دیگر بوی خاکستر در هوا نبود، اما گویا ذراتش برای همیشه در ریههایش جا خوش کرده بودند. در ژرفای وجودش، هنوز همان سنگینی بینام میتپید، چیزی میان ترس و دلتنگی. او هیچگاه اجازهی انتخاب نداشت. این ازدواج، تصمیمی بود که پیش از تولدش گرفته شده بود؛ فرزندی از دل خاکستر جنگهای گذشته، قربانی صلحی شکننده. او فقط نقش خود را بازی میکرد؛ نقشی که به نام وظیفه بر شانههایش نهاده شده بود؛ نه فقط برای اورایان، که برای سراسر آذرگان. پلکی زد و کوشید طوفان درونش را آرام کند. هوای خنک و عطر گلهای وحشی در کوچه میپیچید و لحظاتی آرامش به جانش ریخت. اریکا کنارش قدم میزد، و صدای کفشهایشان در خیابان سنگفرش شده طنینی میانداخت. شهر، بیدار و پرهیاهو بود. خانههای چوبی با پنجرههای آبی، بازارچههای رنگارنگ که از گوشت و میوه و سبزی پر بودند، و صدای خندهی کودکان که میان دکانها میپیچید. بوی نان تازه، با نسیم تابستان درآمیخته بود و لحظاتی جهان را روشنتر میکرد. اما زیر این آرامش، زخمی کهنه در رگهای شهر میتپید؛ زخمی که هنوز ایتام نیافتاده بود. ناگهان، صدایی از بلندی برخاست: «به مراگور بروید! هیچچیز خطرناکتر از جهِل نیست! تا وقتی از آنسوی کوهها ندانیم، امنیت نخواهیم داشت! خطر نزدیکی است!» به گروه پویندگان خاکستر بپیوندید. جمعیت برای لحظهای ایستاد. مردی با شنل خاکستری بر سکوی ایستاده بود و دستهایش را به آسمان بلند کرده بود. آیرین مکث کرد: «اون... کیه؟» اریکا با اخم گفت: «یکی از اون دیوونهها. داره برای گروه شناسایی مراگور داوطلب میگیره. میگن تعدادشون به زور به ده نفر میرسه.» آیرین آرام پرسید: «خودش هم میره؟» اریکا لبخند تمسخرآمیزی زد: «نه، معلومه که نه! حکومت بهش پول میده که بقیه رو فریب بده.» آیرین چیزی نگفت. درونش صدایی گفت: «فریب؟ یا دعوت؟» مراگور... نامی بود که در ذهنش طنین انداخت، چون زمزمهای از اعماق افسانهها. سرزمینی آنسوی کوههای شمالی، جایی که هیچ زندهای از آن بازنگشته بود. قلمرویی از تاریکی و هراس، پر از موجوداتی که یک نگاهشان میتوانست روح را بدرَد. و با این حال، جایی در اعماق وجودش، آیرین آرزوی دیدنش را داشت. نه از روی کنجکاوی، بلکه از حسی عمیقتر. شاید چون صدای باد آن سرزمین، از دور، او را به نام صدا میزد.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
مقدمه بعضی داستانها با آتش آغاز میشوند. این یکی، با خاکستر. خاکستری که از جنگی بزرگتر از حافظهی آدمها بهجا مانده؛ از انتخابهایی که به نام صلح گرفته شدند و هیچوقت واقعاً تمام نشدند. در این جهان، قدرت نه مقدس است و نه نفرینشده. فقط ابزاریست در دست انسانها— و انسان، همیشه بلد نیست چه زمانی دستش را عقب بکشد. وارثان خاکستر داستان قهرمانان بینقص نیست. داستان کسانیست که باید انتخاب کنند؛ حتی وقتی هیچ انتخابی بیگناه نیست. این کتاب، از جایی شروع میشود که پایانها هنوز دیده نمیشوند و هر قدم، بهایی دارد که شاید نسلها بعد پرداخت شود. اگر وارد این جهان میشوی، بدان که بعضی چیزها وقتی سوختند، دیگر فقط خاکستر باقی نمیگذارند.- 49 پاسخ
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان وارثان خاکستر جلد اول: آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
راوی خاکستر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان: آغاز خاکستر (جلد اول از مجموعه وارثان خاکستر) نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، تاریک، حماسی خلاصه داستان: جادو در این جهان، هدیه نیست. میراثیست که همیشه بهایی میطلبد. در سرزمینی که صلح، بیشتر شبیه یک مکث کوتاه میان جنگهاست، قدرت دستبهدست میشود، و هر نسل، خاکستر انتخابهای نسل قبل را به ارث میبرد. برخی با جادو زاده میشوند. برخی با ترس از آن. و گاهی، انسانی پا به جهان میگذارد که میتواند چیزی را از میان ببرد که همه تصور میکردند ابدی است. «آغاز خاکستر» جلد اول مجموعهی وارثان خاکستر است؛ جایی که هنوز قهرمانها شکل نگرفتهاند، مرز میان نجات و نابودی مبهم است، و هر تصمیم، آیندهای را میسوزاند یا نجات میدهد. این داستان، دربارهی قدرت نیست؛ دربارهی بهاییست که برای مهار آن پرداخت میشود. دربارهی انسانهایی که باید انتخاب کنند، حتی وقتی هیچ انتخابی بیخطر نیست.- 49 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- وارثان خاکستر
- رمان_جدید
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :