رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

راوی خاکستر

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    9
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط راوی خاکستر

  1. پارت هفتم فصل دوم پیمان بی بازگشت هوا سنگین بود—بوی نمِ کهنه و گندِ آب‌های راکد در فضای محدود می‌پیچید. سردیِ رطوبت تا استخوان نفوذ می‌کرد. آرمین چشم باز نکرده هم می‌دانست کجاست؛ پشتش از زبری کاه‌هایی که بسترش شده بودند، می‌سوخت. از گوشه‌ای، صدای جیرجیر موش‌ها و خش‌خشِ حرکتشان در لابه‌لای علوفه‌های کپک‌زده به گوش می‌رسید. سعی کرد قطعات پازل حافظه‌اش را کنار هم بگذارد: آیرین… ناپدید شده. خودش، در میانهٔ تلاش برای فرار از قلعه. سه سرباز. درگیری. و بعد… هیچ. بعد از آن را به یاد نمی‌آورد. کف دست‌هایش را روی شقیقه‌هایش گذاشت. تنها فرصتِ ترک قلعه را بر باد داده بود. حالا راه گریزی از این قفس سنگیِ لعنتی وجود نداشت. قلبش بی‌امان می‌تپید و سردردِ مبهمی پشت چشمانش می‌زد. فشاری نامرئی روی قفسهٔ سینه‌اش سنگینی می‌کرد. خشم را در گلو انباشت و فریادی کشید—فریادی که در فضای محصور، پژواکی بلند داشت—و سپس، در سکوتِ پس از آن گم شد. «آرمین افسانه‌ای… فقط سه سرباز کوچولو لازم بود تا از پا درت بیارن؟ چی شده، قدرتو از دست دادی؟» آرمین چشمانش را گشود. آن صدا—خونسرد و کنایه‌آمیز—مال الوویان بود. «شاید.» می‌توانست آن لبخند همیشگی را روی لبان الوویان تصور کند. با فشار بر کف دست‌هایش، خود را به حالت نشسته رساند. الوویان را دید که به دیوار تکیه داده بود. سرش همچنان سنگین بود و دنیا کمی کج می‌چرخید. الوویان نفسی بلند کشید و چند گام به جلو آمد: «همه فکر می‌کنن حالا که تو اینجایی، یعنی حتماً می‌دونی آیرین کجاست.» آرمین پاسخی نداد. ذهنش همچنان درگیر این‌که چگونه اینجا گیر افتاد و حالا چطور باید از این جایگاه بگریزد، بود. الوویان ادامه داد: «راستش… هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قلعه رو این‌طوری ترک کنی.» آرمین با بی‌حوصلگی آهی کشید: «فکر نکنم لازم باشه با منم بازی‌های همیشگیت رو ادامه بدی.» الوویان خندید و به میله‌هایی که فضای کوچک را محدود می‌کردند، نزدیک شد: «بعضی وقتا خودمم فراموش می‌کنم که نباید…» مکثی کرد، انگار در افکار خودش غرق شده بود: «دور و برم پر از آدم‌های ابلهیه که مجبورم باهاشون تظاهر کنم و دروغ بگم.» مستقیم به چشمان آرمین خیره شد: «برای همینه می‌دونم دروغ نمی‌گفتی وقتی گفتی نمی‌دونی آیرین کجاست.» آرمین پوزخندی زد و دستانش را به نشانهٔ تمسخر بالا برد: «اوه، سرورم! چه افتخاری که حرف این بندهٔ حقیر رو باور کردی.» الوویان لبخندی زد و سرش را تکان داد: «هنوز مثل گذشته اهل شوخی هستی.» مکثی کرد و ادامه داد: «با این حال می‌دونم می‌خوای خواهرت رو پیدا کنی. و از قضا من می‌دونم چه اتفاقی افتاده.» لبخند آرمین محو شد. الوویان انگار دقیقاً نقطهٔ حساس را پیدا کرده بود و ادامه داد: «راستش رو بخوای… لازم نیست بترسی. کسی اون رو ندزدیده.» آرمین با نگاهی تیز به او خیره شد: «از کجا می‌دونی؟» «چون وقتی فرار کرد، دیدمش. باید بگم مبارز قهاریه… تا حالا ندیده بودم دختری یه لرد این‌طوری شمشیر دست بگیره.» آرمین مکث کرد. خواهرش شمشیرزن خوبی بود، اما مربوط به سال‌ها پیش می‌شد. تقریباً پنج سال بود که شمشیر به دست نگرفته بود. با این حال، مطمئن بود که از پس دو سرباز برمی‌آید. پرسید: «اگه دیدی فرار کرد، چرا جلوش رو نگرفتی؟» الوویان پوزخندی زد: «شاید باورت نشه، اما منم چندان دل‌خوشی از این وصلت ندارم. اون تنها دختر زاروانه و من تنها پسر پادشاه… هیچ‌کدوممون حق انتخاب نداریم. و من حتی حق فرار هم ندارم.» آرمین سکوت کرد. الوویان آرام، در حدّ زمزمه گفت: «منم به این صلحِ قرمز اعتقادی ندارم.» جرقه‌ای در ذهن آرمین درخشید. قرمز… مانند آن دو چشم. همان دو چشمی که پس از دیدنشان، دنیا از جلوی چشمانش محو شد. چشمانش از تعجب گرد شد. اما چطور چنین چیزی ممکن بود؟ امکان نداشت فردی با دو چشم قرمز بتواند او را بی‌هوش کند. افکارش را کنار زد و به الوویان نگاه کرد. او نیز آرام گفت: «اگه باور نداری، پس بذار برم… برم پیداش کنم. تنها بودنش الان خطرناکه.» الوویان مکثی کرد. با میله‌ها بازی کرد، انگار اصلاً حرف آرمین را نشنیده بود. گفت: «می‌دونی، همیشه می‌دونستم تنها کسی که ممکنه منو بفهمه، تویی. و تو می‌تونی کمکم کنی تا به صلح واقعی برسم.» مکثی کرد، انگار منتظر پاسخی بود. آرمین با احتیاط گفت: «خودت می‌دونی من به سیاست و بازی‌های قدرت علاقه‌ای ندارم.» الوویان خندید و بلند شد. در حالی که به روبه‌رو خیره شده بود، گفت: «دقیقاً. به همین خاطر نمی‌تونم آزادت کنم… چون تو چیزی از بازی نمی‌دونی.» و از آن فضای بسته خارج شد. آرمین صدای باز و بسته شدن درِ سنگین را پشت سرش شنید. از جا برخاست و اطراف را برانداز کرد. پنجرهٔ کوچکی، بالا—بسیار بالا—در دیوار بود که به زحمت جای عبور یک گربه را می‌داد. دستانش را از خشم مشت کرد. اگر آن دو چشم سرخ نبود، الان در پی آیرین بود. مشت محکمی به دیوار کوبید. دردی تیز و سوزان تمام دستش را فراگرفت، تا مرز بی‌حسی. در همین حال، از پشت پنجرهٔ کوچک، صدای دختری به گوش رسید: «می‌دونی… هنوز هم می‌تونم از اینجا درت بیارم.» آرمین لحظه‌ای درنگ کرد. آن صدا… بیش از اندازه آشنا بود. آرام، اولین اسمی که به ذهنش رسید را بر زبان آورد: «… لیساوان.» دختر با گرمایی سرد پاسخ داد: «خوشحالم که می‌بینمت.» آرمین به سمت پنجره رفت. او تقریباً مانند گذشته بود: چشمان سبز، پوست سفید، موهای بلوندِ براق و همان قامت کوچکش—که حالا سردتر از همیشه به نظر می‌رسید. آرمین پرسید: «چطور؟» لیساوان برگه و قلمی را لای میله‌ها گذاشت و به او داد: «عضو گروه رهپویان خاکستر شو.» آرمین به برگه نگاه کرد. امضای این برگه، به معنای پا گذاشتن به مراگور بود—سرزمینی بی‌بازگشت. این انتخاب، حماقتی محض بود—و در عین حال، تنها راه پیشِ رو. تنها راهی که می‌توانست او را از این قفس رها کند. لیساوان آرام گفت: «می‌دونی… اگه گروه از آدم‌های درستی تشکیل بشه، پایان ماجرا همیشه تاریک نیست. می‌تونه روشنایی هم بسازه.» آرمین قلم را در میان انگشتان لرزانش گرفت. برگهٔ پیش رو، تنها یک قرارداد نبود… بلکه امضای آغاز فصلی تازه در زندگی‌اش بود. فصلی آغشته به تردید و شجاعت… و احتمال از دست دادن همه‌چیز. اما این، تنها راه یافتن آیرین بود. پس از لحظه‌ای درنگ… آرمین برگه را امضا کرد. اگر این بهایی بود که باید می‌پرداخت—پس می‌پرداخت
  2. پارت ششم فصل دوم پیمان بی بازگشت دیر نپایید که شب از راه رسید. صدای باد پنجره‌های قلعه را می‌لرزاند. آرمین کاملاً آمادهٔ حرکت بود. پنجرهٔ اتاقش را باز کرد و بیرون را بررسی کرد. از نیمه‌شب گذشته بود و بیشتر سربازان در پست‌هایشان خواب بودند. بی‌صدا از پنجره بیرون خزید. از سنگ‌های قلعه به عنوان نردبان استفاده کرد تا خود را پایین بکشد—حدود پنج متر تا زمین فاصله داشت. مسیر سختی نبود؛ در بچگی، همیشه با آیرین برای خروج از قلعه از همین راه استفاده می‌کردند. حالا باید از همان روش استفاده می‌کرد تا به دنبال او برود. آرام به زمین رسید. نگاهی به اطراف انداخت—کسی نبود. بی‌صدا راه اصطبل را در پیش گرفت. حیاط خلوت بود. ناگهان صدای قدم‌هایی از دور به گوش رسید که به سویش می‌آمدند. پشت یک بوته پنهان شد. سه سرباز بودند که گشت می‌زدند. نفسش را حبس کرد. تنها شانسش برای خروج همین یک بار بود. نسیم سردی در هوا می‌وزید. صدای قدم‌ها نزدیک شد. آرمین منتظر بود تا بروند، اما انگار همان‌جا ایستادند. صدای صحبت‌شان به گوش می‌رسید: «شنیدین آرمین اجازهٔ خروج از قلعه رو نداره؟» «آره… شنیدم با الوویان دعوا کرده، برای همین نمی‌ذارن بیرون بیاد.» «همیشه می‌دونستم بین این دو رابطه شکرآبی هست… حالا فرض کن خواهر آرمین زن الوویان شه…» «امروز اصلاً خبری از بانو آیرین نبود، ها؟ معلوم نیست چیه، از اتاق بیرون نمیاد.» «انگار موافق ازدواج نیست… شاید آرمین هم نیست، برای همین هر دو رو مجبور کردن تو قلعه بمونن.» آرمین می‌دانست زمانش تنگ است—باید هرچه سریع‌تر خارج می‌شد. سنگی از کنارش برداشت و به سمت دروازه، دور از خودش، پرتاب کرد. یکی از سربازان گفت: «اون صدا چی بود؟» «نمی‌دونم… بهتره بریم چک کنیم. اگه اتفاقی بیفته، سرمون از تنمون جدا می‌شه.» آرمین کمی دلش سوخت—با وجود اغراقشان—نمی‌خواست آسیبی ببینند، اما چاره‌ای نبود. وقتی صدای قدم‌هایشان محو شد، با تمام سرعت به راه افتاد. مسیر اصطبل چندان سخت نبود. تقریباً موفق شده بود که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید: «همون‌جا که هستی، وایسا!» آرمین جا خورد. نفهمیده بود چه زمانی از پشت سر رسیده‌اند. شوق رسیدن به اصطبل حواسش را پرت کرده بود. قطرات عرق سرد از شقیقه‌هایش پایین می‌چکید. شکست دادنشان کار دشواری نبود، اما دیگر رد شدن از قلعه آن شکلی نبود که پیش‌تر در خفا انجام می‌داد. سرباز شمشیرش را از غلاف کشید و به سویش نشانه رفت. نفس‌های بریده‌اش در سکوت شب شنیده می‌شد. «کی هستی؟» آرمین کف دست راستش را روی قبضهٔ شمشیرش گذاشت. نمی‌خواست هویتش فاش شود. با آرامشی ساختگی و حالتی آکنده از تهدید پاسخ داد: «بهتره هر چی دیدی، فراموش کنی و به راهت ادامه بدی… این به صلاح خودته.» دو سرباز دیگر که پشت سرش بودند، بی‌درنگ شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند. این بار سرباز اول، با صدایی که بی‌رحمی را قایم می‌کرد، بلندتر فرمان داد: «دست‌هات رو بذار رو سرت و بگرد!» آرمین این بار، آهسته و تقریباً زمزمه‌وار گفت: «فکر نکنم واقعاً این رو بخوای.» سرباز یک گام به پیش نهاد. این بار هیچ تلاشی برای پنهان کردن خشمش نکرد و فریاد زد: «گفتم بگرد!» آرمین نگاهی سریع به اطراف انداخت. اگر لحظه‌ای بیشتر درنگ می‌کرد، بی‌شک نگاه همه را به خود جلب می‌کرد. دستش را از روی قبضهٔ شمشیر برداشت و به نشانهٔ تسلیم، پشت سرش گذاشت—طوری که همه ببینند—و آرام به عقب برگشت. دو سرباز تازه‌کار و کم‌تجربه در عقب، و یک کهنه‌کارِ ورزیده در جلو صف بسته بودند. سرباز کهنه‌کار—همان که اگر روزگاری آرمین اشتباه نمی‌کرد، اکنون سرپرست زندان بود—با دیدن چهرهٔ آرمین یکه خورد. شمشیرش را پایین آورد و با حیرت بر زبان آورد: «فرمانده آرمین…» آرمین لبخندی زد و زیر لب گفت: «متأسفم.» سپس، با سرعتی برق‌آسا و بی‌معطلی، تنها در دو گام به او رسید. سرباز کهنه‌کار چشمانش گشاد شد و شمشیر را بالا آورد، ولی واکنشش در برابر تندباد آرمین کند و بی‌ثمر ماند. آرمین پیش از آن‌که تیغه به خط میانی برسد، با مشتی بسته—دقیقاً به نقطه‌ای زیر گون—کوبید. صدای کوبنده‌ای برخاست و سرباز بی‌هوا به پشت نقش بر زمین خورد. دو سرباز دیگر، لرزان و رنگ‌پریده، شمشیرهایشان را از نیام کشیدند. لرزش دست‌هایشان در نور مهتاب آشکار بود. آرمین نفسی عمیق—نه از ترس، که برای متمرکز کردن توان—به درون کشید. نمی‌خواست صدای برخورد فلزها کسی را بیدار کند. هر دو، هم‌زمان—ولی ناهماهنگ—به او یورش آوردند. آرمین به جای پس‌نشینی، در میان باریکه‌ای باریک از فضا چرخید و از پشت سر آنان سر درآورد. دو ضربهٔ سریع و خاموش—یکی به پشت گردن سرباز اول، و دیگری به شقیقهٔ دومی—و هر دو، بی‌صدا بر زمین غلتیدند. آرمین، نفس‌زنان و با پیشانی خیس از عرق، به اطراف نگریست—انگار هنوز کسی بیدار نشده بود. سریع روی برگرداند تا از قلعه بگریزد که ناگهان، دو چشمان قرمز فسفری، از زیر شنل سیاهی به رنگ شب، پدیدار شد… آرمین میخکوب شد. خواست گامی به پیش گذارد که آن موجود دستش را بلند کرد— دردی جان‌کاه—چنان که گویی استخوان‌هایش از درون می‌شکند— درونش پیچید. سرش از شدت درد نزدیک بود بشکافد. نمی‌توانست نفس بکشد؛ حالش به هم خورده بود و وحشت کرده بود. نمی‌دانست آن چیست. سعی کرد که شمشیرش را بالا بگیرد و آمادهٔ مبارزه شود، اما نمی‌توانست. … هنوز برای مردن زود بود. از پا درآمد و بر زانوهایش فرود آمد. اما چشمانش تار می‌دید. نمی‌توانست تکان بخورد. توان از کف رفته بود و آن چشمان قرمز، با هر ثانیه درخشان‌تر و سوزان‌تر می‌شدند. همه‌چیز به تاریکی گرایید—و آن چشمان قرمز، واپسین چیزی بود که دید.
  3. پارت پنجم فصل دوم : پیمان بی بازگشت قلبش از خشم می‌تپید. نفسش تنگ شده بود. راهروی بزرگ و عظیم، بر او تنگ می‌آمد. با قدم‌هایی کوبنده و بی‌هدف پیش می‌رفت. نمی‌توانست باور کند آیرین واقعاً فرار کرده—حتماً اتفاقی افتاده بود، وگرنه هیچ دلیلی نداشت که به او چیزی نگوید. همه می‌دانستند که آرمین بی‌چون‌وچرا به خواهرش کمک می‌کند. ایستاد. سرش را به دیوار تکیه داد و سعی کرد ذهنش را آرام کند. صدای خنده‌های آیرین در گوشش پیچید؛ زمزمه‌هایش را به یاد آورد، وقتی پس از هر دعوا او را دلداری می‌داد: «همه‌تان را دوست دارم، آرمین... ولی تو با بقیه فرق داری. تو قلب منی... داداش موردعلاقه‌ام... هیچ چیز در این دنیا نیست که نخواهم به تو بگم.» و می‌دانی که تو هم همیشه می‌توانی هر چیزی را به من بگویی، نه؟ آرمین چشمانش را باز کرد. این‌طور نمی‌شد. به هیچ‌وجه نمی‌توانست بگذارد چیزی مانع رفتنش به دنبال خواهر شود. حتی اگر واقعاً فرار کرده بود—حق داشت. این روزها، همه با تصمیم به ازدواج اجباری خفه‌اش کرده بودند و هیچ‌گاه به آرمین اجازه دخالت نمی‌دادند. راهروها را یکی پس از دیگری با شتاب پیمود. می‌دانست اگر آیرین واقعاً فرار کرده، چیزی در اتاقش برای او گذاشته است. دیری نپایید که به اتاق آیرین رسید. نگهبانی بر در ایستاده بود—او را نمی‌شناخت. مطمئناً یکی از سربازان الویان بود. آرمین نفسی عمیق کشید و جلو رفت. نگهبان درشت‌هیکل با احتیاط پرسید: «امری دارید؟» «می‌خوام خواهرم رو ببینم.» نگهبان رسمی پاسخ داد: «عذر می‌خواهم. شاهزاده گفتند بانو آیرین نمی‌خواهند کسی را ببینند. اجازه ورود ندارید.» «من برادرش هستم. فکر کنم شاهزاده درک کنن.» —این بار واژه «شاهزاده» را با کنایه گفت. نگهبان که دیگر به او نگاه نمی‌کرد، گفت: «دستور، دستور است. اگر مشتاقید، بروید پیش شاهزاده و از ایشان اجازه بگیرید.» آرمین فهمید بیش از این نمی‌تواند اصرار کند. باید پیش از هر چیز توجیهات را از خود دور می‌کرد. ناامید به سمت اتاقش بازگشت. مطمئن بود در قلعه ماندن دیگر فایده‌ای ندارد—باید هرچه زودتر چاره‌ای می‌اندیشید تا قلعه را ترک کند، بی‌آنکه کسی بفهمد. به اتاق خودش رفت تا وسایل سفر را جمع کند. مطمئن بود که نه او و نه آیرین، هیچ‌کدام علاقه‌ای به اینجا نداشتند. از روز اول، جای اشتباهی به دنیا آمده بودند—و او هرگز نمی‌خواست آیرین را به قفس بازگرداند. طولی نکشید که به اتاقش رسید. ایلثار هنوز آنجا بود—روی صندلی لم داده بود و نرفته بود. بی‌درنگ داخل شد و در را پشت سرش بست. ایلثار به سمتش چرخید، دست‌هایش را جلو گرفته بود و نگاهی کنجکاو داشت. آرمین مطمئن بود که می‌خواهد درباره سامیار بپرسد. تا حالا کسی به این اندازه فضول ندیده بود. «تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟» ایلثار با لحنی شاکی پاسخ داد: «من اینجا چی‌کار می‌کنم؟ نه، عذرخواهی! نه چیزی.» آرمین بی‌اعتنا به سمت پنجره رفت و نگاهی سریع به بیرون انداخت. دو سرباز دقیقاً پایین پنجره بودند. سه نفر دیگر کمی دورتر، با چشمانی تیز به همان سو ایستاده بودند؛ انگار از قبل منتظر بودند. پرده را کشید و به سمت کمد رفت. کیفی برداشت و شروع به ریختن وسایل کرد. ایلثار سرش را کج کرد: «می‌خوای جایی بری؟ فکر کردم نمی‌تونی از قلعه خارج شی.» آرمین مکث کرد. البته که ایلثار خبر داشت. او همیشه از همه چیز باخبر بود و مطمئناً راه خروج از قلعه را هم می‌دانست. کیف را روی تخت پرتاب کرد و روبه‌روی ایلثار نشست. مستقیم به چشمانش خیره شد: «راه‌های خروج از قلعه رو می‌شناسی، نه؟» ایلثار چشمانش را تنگ کرد. آرمین می‌توانست در نگاهش بخواند که منظور او را فهمیده است. «چطور؟» «می‌خوام از قلعه خارج شم. مطمئنم تو می‌تونی کمکم کنی.» ایلثار به پشت صندلی تکیه داد، دست‌هایش را روی سینه قفل کرد و نگاهش را از آرمین گرفت. «فقط یک راه هست، و سامیار از اونن باخبره.» مکثی کرد و دوباره به آرمین خیره شد. چشمان سیاهش گویی افکار او را می‌خواندند. «اونجا جایی نیست که بخوای برای پیدا کردن آیرین بری.» آرمین پوزخندی زد: «شک نداشتم که خبر داری.» ایلثار فقط خیره ماند و سکوت کرد. آرمین ادامه داد: «می‌تونم از سامیار رد شم. بهم بگو باید از کجا برم؟ از کدوم تونل؟» «از تالار... مطمئنم می‌تونی سامیار رو شکست بدی، اما هیچ‌کس جز من نمی‌دونه که واقعاً می‌تونی.» «منظورت چیه؟» ایلثار به جلو خم شد: «تو در مبارزه، عمداً همیشه به سامیار باختی—و فقط من اینو می‌دونم. حالا می‌خوای بری و اونو شکست بدی؟ کمی مشکوک نیست؟» آرمین چیزی نگفت. هنوز منظورش را نفهمیده بود. «منظورم اینه که هیچ‌کس باور نمی‌کنه تو واقعاً سامیار رو شکست دادی. فکر می‌کنن اون بهت اجازه داده بری. و مطمئناً می‌دونی عواقب این کار چیه.» آرمین به فکر فرو رفت. ایلثار راست می‌گفت. شاید از سامیار خوشش نمی‌آمد، اما این کار او را در تنگنا قرار می‌داد—سامیار برادر بزرگش بود. علاوه بر این، مطمئناً پادشاه فکر می‌کرد سامیار و پدر در فرار آیرین نقش دارند... اگر واقعاً فرار کرده باشد و کسی او را— سرش را تکان داد. نباید اجازه می‌داد افکار منفی به ذهنش هجوم بیاورند. آیرین فرار کرده بود—و او می‌خواست همین را باور کند. ایلثار رشته افکارش را پاره کرد: «یه راه دیگه هم هست... اگه بخوای با اون از قلعه خارج شی.» آرمین با تعجب به او نگاه کرد. «اگه عضو گروه پویندگان خاکستر بشی، می‌تونی هرجا بخوای بری و هیچ‌کس حق نداره جلوت رو بگیره.» آرمین خشکش زد. برای لحظه‌ای حتی نفس کشیدنش بند آمد. چطور ایلثار در چنین زمانی از او سوءاستفاده می‌کرد؟ آرام گفت: «برو بیرون.» ایلثار دست‌هایش را به نشانه دفاع بالا برد: «خودت ازم راه خروج خواستی، و این می‌تونه به نفع تو باشه، هم ما.» آرمین این‌بار جدی‌تر، با صدایی که سعی در کنترلش داشت، محکم و در حالی که به چشمان ایلثار خیره شده بود گفت: «برو بیرون، ایلثار.» ایلثار مکثی کوتاه کرد. سپس، بی‌آنکه چیزی بگوید، بلند شد و از در خارج شد. آرمین نفسی عمیق کشید. بلند شد تا وسایلش را بردارد. تنها راه پیشِ رو، همان روش کلاسیک بود: باید منتظر شب می‌ماند.
  4. پارت چهارم فصل دوم پیمان بی بازگشت راهرو بوی نم و چوب پوسیده می‌داد. نور لرزان مشعل‌ها با زوزه‌ی باد درهم می‌آمیخت و سایه‌ها را بر دیوارها می‌رقصاند. آرمین گام بر سنگ‌فرش‌های سرد می‌کوبید و در سکوت، گذشته را مرور می‌کرد. صدای سامیار در ذهنش می‌پیچید: «پدر چنین گفته. تو باید مطیع باشی.» همان لحن یخ‌زده و تحکم‌آمیز، مثل تیغی بر زخم کهنه. سامیار — پسر بزرگ، وارث، مرد سیاست و صلح. کسی که خیال می‌کرد با تعظیم و مذاکره می‌شود دشمن را رام کرد؛ اما آرمین نه. او از جنس خاکستر بود، از شعله‌هایی که در مشت جا نمی‌گیرند. از همان روزی که شمشیر را به کتاب ترجیح داد، میانشان دیواری کشیده شد. سامیار او را «بی‌ثبات» می‌خواند، پدر به سکوت وا می‌داشت، و تنها آیرین بود که در چشمانش هنوز برادرش را می‌دید. رایون، برادر کوچک‌تر، با آن لبخند همیشگی‌اش، تنها گرمای باقی‌مانده در این خانه بود. اما پدر… کسی نمی‌دانست در آن جنگ چه دید که چنین شد. مردی که روزی به فرزندانش می‌گفت «به دنبال آرزوهایتان بروید»، حالا آن‌ها را مهره‌هایی برای حفظ صلح می‌دید؛ و تمام آن بار، روی شانه‌های آیرین افتاده بود. آرمین نفسی رها کرد — نفسی سنگین‌تر از سکوت راهرو. تارمین جلوتر می‌رفت و گاه پشت سر را نگاه می‌کرد، انگار هر لحظه انتظار داشت دیواری زنده شود و ببلعدشان. آرمین آرام پرسید: «اون‌جا کی هست؟ فقط سامیاره یا خود اربابم هم هستن؟» تارمین مکثی کرد: «هردو، قربان. و… پادشاه و شاهزاده الوویان و بانو اوندا هم هستن.» آرمین زیر لب زمزمه کرد: «امیدوارم عاقبت به خیر بشه.» راهرو پیچ آخر را پشت سر گذاشت. درِ بلند و سنگین تالار فرماندهی روبه‌رویش بود؛ دری با نقش برجسته‌ی شیر دوسر — نماد خاندان، نماد سکوت و ترس. پیش از آن‌که دست به دستگیره بزند، ایستاد. گویی می‌دانست پشت این در، چیزی انتظارش را می‌کشد که زندگی‌اش را برای همیشه دو نیم خواهد کرد. دستگیرهٔ سرد را پایین کشید. در، با ناله‌ای کوتاه باز شد. همهٔ نگاه‌ها یکباره به او خیره شد. آرمین گامی به درون برداشت و تارمین، بی‌صدا، در را پشت سرش بست. پادشاه با چهره‌ای عبوس پشت میز نشسته بود—سال‌ها فرمانروایی خطوطی عمیق بر صورتش کنده بود. زاروان کنار بانو اوندا نشسته بود؛ نگرانی از چهره‌اش می‌بارید. الویان، خون‌سرد و اسرارآمیز، به پنجره تکیه داده بود. و کنار در، سامیار ایستاده بود؛ خشمگین و نگران. فضای اتاق چنان سنگین بود که آرمین نفسش بند آمد؛ انگار وارد محکمه شده بود. قدمی به جلو گذاشت و با احتیاط پرسید: «امری داشتید؟» پادشاه از زیر ابروان پرپشتش به او نگریست: «اخبار رو نشنیدی؟» «چه خبری رو؟» پوزخند سامیار فضا را برید: «هه... می‌خوای بگی چیزی نمی‌دونی؟» آرمین چیزی نگفت؛ فقط ابرو بالا انداخت. زاروان سکوت را شکست: «به من بگو، دیشب بعد از جشن کجا بودی؟» «برای چه؟» «جواب بده.» «رفتم اتاقم.» «یعنی پیش آیرین نرفتی؟» «نه... بعد از این‌که کمی کنار درخت با او بودم.» صدایش نگران شد: «اتفاقی افتاده؟» چشمانش از یکی به دیگری می‌دوید، در جست‌وجوی پاسخی. پادشاه بالاخره سکوت را شکست و گفت: «دیشب آیرین فرار کرده.» «فرار؟» آرمین خنده‌ای کوتاه کرد: «احتمالاً رفته اسب‌سواری. چرا باید فرار کنه؟» سامیار تند گفت: «یعنی برای اسب‌سواری دو نگهبان رو آسیب‌دیده پیدا می‌کنیم؟» آرمین سکوت کرد. نمی‌توانست باور کند آیرین فرار کرده—اگر چنین بود، حتماً به او می‌گفت. ناگهان ایده‌ای در ذهنش جرقه زد. نگاهی به الویان انداخت—همان‌قدر خون‌سرد. سخنان بچگی‌اش در ذهنش طنین انداخت: «تنها راه داشتن سرزمینی متحد، جنگه.» جاه‌طلبی‌هایش هیچ‌وقت پایان نداشت. او هم مثل آرمین مخالف صلح بود، اما نه به خاطر ناپایداری‌اش—بلکه چون راه رسیدن به صلح را فقط در جنگ می‌دید. و چه جنگی بهتر از هم‌پیمانی با اورایان؟ اگر بلایی به سر آیرین آورده باشد... پادشاه رشتهٔ افکارش را پاره کرد: «اگر می‌دانی خواهرت کجاست، به ما بگو.» آرمین با انزجار نگاهش را از الویان—که حالا مستقیم به او خیره شده بود—گرفت و گفت: «نمی‌دونم... اما می‌تونم برم دنبالش.» بدون هیچ معطلی به سمت در چرخید که سامیار مچش را محکم گرفت و در گوشش زمزمه کرد: «الکی می‌خوای دروغ بگی که نمی‌دونی آیرین کجاست؟ دست از بچه‌بازی‌هات بردار!» خشم بر دیدگان آرمین سایه انداخت. چطور سامیار این‌قدر خود را به نادانی می‌زد؟ رگ‌های گردنش برآمده شد. برای یک لحظه کنترلش را از دست داد—سامیار را گرفت و به دیوار کوبید. اوندا جیغی کشید. همه بهت‌زده به آن دو خیره شدند—حتی الویان که بارها این رفتار آرمین را دیده بود، اما هرگز فکر نمی‌کرد در حضور پادشاه چنین کند. آرمین نفس‌های بریدهٔ سامیار را روی پوستش حس می‌کرد. سامیار تقلا می‌کرد خود را رها کند. آرمین آرام در گوشش غرید: «من خودم رو به بچه‌بازی می‌زنم، یا تو؟» ناگهان صدای پادشاه برخاست: «کافیست!» صدا در مغز استخوان آرمین فرو رفت. به خود آمد. سامیار را رها کرد و نگاهی به برادرش انداخت—که حالا آرام نفس می‌کشید. نفس‌های آرمین هنوز نامنظم بود. به پادشاه نگاه کرد. او با جدیت به چشمانش خیره شده بود: «تا وقتی آیرین پیدا نشده، حق نداری قلعه را ترک کنی.» آرمین با چشمانی گرد شده خواست اعتراض کند که پادشاه دستش را بلند کرد و محکم‌تر افزود: «اگر سعی کنی فرار کنی، نگهبانان اجازه دارند تو را به سیاه‌چال بیندازند. تمام. برو بیرون.» آرمین لحظه‌ای درنگ کرد. خواست مخالفت کند، اما دید ممکن نیست. نگاهی پریشان به حاضران انداخت. هیچ‌کس جرأت سخن گفتن نداشت فقط الویان را دید که در پس چهره‌اش پوزخندی پنهان بود. آرمین، با مشت‌های گره‌کرده، برگشت. در را محکم پشت سرش کوبید و از اتاق بیرون زد.
  5. پارت سوم فصل دوم: پیمان بی بازگشت روزگاری بود که جهان یک‌پارچه بود؛ پیش از آن‌که هستی از هم بشکافد به روشنی و تاریکی، آنگاه که آدمیان و جادوگران زیر آسمانی بی‌مرز، هم‌نفس می‌زدند. نه دیواری بود، نه کینه‌ای، نه قانونی که دل‌ها را به بند کشد. در آن عصر، دختری از تبارِ جادو می‌زیست؛ زیبا و توانا، چون شعله‌ای ایستاده در دل شب. نامش ورزمور بود. و پسری از خاکِ نگهبانان؛ پایدار و شرافتمند، همچون قله‌های سپید شمال. او را لیسان می‌خواندند. کسی ندید چگونه نگاهشان در گذر زمان گره خورد، و دو دل، در سکوتی از شناخت، به هم پیوستند؛ یکی زاده‌ی آتش، دیگری پرورده‌ی خاک — اما عشقشان پاک‌تر از خونی بود که فرمانروایانشان برایش شمشیر می‌کشیدند. در شبی بی‌ستاره، زیر زمزمه‌ی درختان، پنهان پیمان بستند. اما در جهانی که پاکیِ خون را می‌پرستید، قانون گوش به فرمانِ دل نمی‌سپرد؛ و دل، سر به فرمانِ قانون نداشت. رازشان فاش شد. جادوگران، خائنشان خواندند؛ آدمیان، ننگینشان شمردند. و دو قوم، شمشیر از نیام برکشیدند. لیسان، در آغوشِ ورزمور، زیر بارانی از نیزه و کین، جان داد. ... و ورزمور، با فرزندی در رحم و قلبی خردشده‌تر از صخره‌های خاموش، — به یاریِ آریسا — خواهرِ لیسان، بی‌جادو اما بی‌باک — از چنگالِ مرگ گریخت. از آن شب، نور از چشمانش رفت و سایه در آوایش لانه کرد. او که روزی درمانگر زخم‌ها بود، اینک خود زخمِ جهان شد؛ نه از پلیدی، بلکه از دردی که هیچ مرهمی نمی‌شناخت. — فرزندش — نیمه‌جادو، نیمه‌انسان — پیش از زادن، خطری خوانده شد. قانون، مرگش را حکم کرد. — اما آریسا برخاست؛ برخلاف خونِ خود، برخلاف قانون. کودک را به برجی یخ‌زده سپرد؛ جایی در کرانه‌ی جهان که زمان از حرکت می‌ایستاد و مرگ بدان راه نداشت. سال‌ها گذشت. ورزمور، بانوی تاریکی شد؛ لشکری از جادوگران سیاه گرد آورد و آتشِ جنگ را بر بسترِ صلح افکند. در نبردی که سه شبانه‌روز آسمان را سرخ کرد، اژدهایی از دلِ خاک برخاست. — و آریسا — بی‌سلاح از جادو، اما توانا از ایمان — بر آن چیره گشت. با آتشِ اژدها و زخمِ خون، ورزمور شکست خورد. اما برخی می‌گویند... او نمرد؛ که به سرزمینی تاریک پناه برد، جایی که امروز «مِراگور» خوانده می‌شود، در پسِ پرده‌ی مه، نگهبانی‌شده به‌دستِ سایه‌هایی بی‌نام. و می‌گویند آن کودک، که پیوندی‌ست میان دو جهان، هنوز زنده است؛ در برجی یخ‌زده، در انتظاری خاموش... — تا روزی که آتش و خاک دوباره در برابر هم بایستند و او برخیزد برای داوریِ جهان. ...... آرمین روی صندلی چوبی کهنه‌اش لم داده بود. از پنجره‌ی نیمه‌باز، مه کوه‌ها را در خود می‌بلعید و هوای سرد از شکاف‌ها می‌خزید داخل. بوی چوب خیس و خاک، سنگینی فضا را دوچندان کرده بود. صدای بم ایلثار سکوت را درید: «آرمین! هِی، صدامو می‌شنوی یا کَر شدی؟» آرمین بی‌حوصله سر بلند کرد، پلک زد و با صدایی گرفته گفت: «دقیقاً می‌خوای چی‌کار کنم؟» ایلثار که از خون‌سردی او به جوش آمده بود، مشت بر میز کوبید: «چی‌کار کنی؟ خدایا… اینا مدرکن، آرمین! سنده که می‌گه خطر داره می‌رسه، و تو فقط می‌گی چی‌کار کنم؟!» آرمین کمر راست کرد، نگاهی کوتاه به برگه‌ها انداخت و آهی کشید. آرام، اما محکم گفت: «داداش… اینا افسانه‌ست؛ قصه‌هایی که مادرا برای ترسوندن بچه‌ها می‌گن.» ایلثار جلو آمد. برق تندی در چشمانش بود: «نه، آرمین. اینا هشداره. خطرِ مراگوره، نه قصه.» آرمین سر تکان داد و لبخند تلخی زد: «هیچ‌کس تا حالا از مراگور برنگشته، ایلثار. ازم می‌خوای پامو بذارم تو جایی که برگشتی نداره؟» چند ثانیه سکوت شد. ایلثار پاسخی نداشت؛ سپس پوزخند زد: «اگه می‌گفتی برو دست الوویان رو ببوس یا پاچه‌خوار سامیار شو، بیشتر باورم می‌شد تا این چرت‌وپرتا.» نگاهش سرد شد: «اگه از زندگیت سیر شدی، برو. خدا همرات. ولی من هنوز به زندگی دو دستی چسبیدم.» در همان لحظه، صدای خش‌خشِ سنگ روی سنگ، در را گشود. تارمین، خدمتکار سامیار، رنگ‌پریده و نفس‌نفس‌زنان وارد شد: «قربان… برادرتون سامیار فوراً می‌خوان ببیننتون. تو اتاق اربابن.» آرمین بی‌تعجب پلک زد. گوشه‌ی لبش بالا رفت: «باز قراره چه خوابی برام ببینه…» از جا برخاست و نگاهی گذرا به ایلثار انداخت: «برو پیش حکیم، ببین چه دردت شده که این‌قدر عاشق مردنی.» ایلثار دهان گشود، اما آرمین بی‌اعتنا از اتاق بیرون رفت.
  6. پارت دوم فصل اول شعله خاموش همین که به نزدیکی قلعه رسیدند، صدای همهمه بالا گرفت. ازدحام، جمعیت و پرچم‌های برافراشته، خبر از رویدادی بزرگ می‌داد. باد، بوی آهن و اسب و انتظار را با خود می‌آورد. زاروان، پدر آیرین، بر تخته‌سنگی ایستاده بود — چنان راست و بی‌حرکت که گویی خود از سنگ تراشیده شده است. قامتش بلند، چشم‌هایش سرد و نگاهش سنگین از بار سال‌ها فرمانروایی و زخم. او، مادرش در کنارش بود؛ مهربانی همیشگی در چهره‌اش موج می‌زد، اما رگه‌ای از اندوه، مثل سایه‌ای محو، میان چشم‌هایش پنهان بود. سامیار، برادر بزرگ‌تر، قبضه‌ی شمشیرش را فشرده نگه داشته بود و بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دوید. را یون، کوچک‌ترین، بی‌خیال، در گوشه‌ای نشسته بود و به ابرها نگاه می‌کرد — تنها ناظران بی‌غرض این صحنه. آیرین گرمای نگاه آشنا را در پشت سر حس کرد. برگشت و با چشم‌های آبی آرمین روبه‌رو شد. او لبخند زد — همان لبخند آرام و رازآلود همیشگی. «ترسیدی؟» آیرین لبخند کج زد: «تو هنوز فکر می‌کنی می‌تونی منو بترسونی، داداش کوچولو؟» آرمین خندید، خنده‌ای کوتاه و کم‌صدا: «بیا… دارن می‌رسن.» باد، موهای طلایی و مجعد آرمن را در هوا پراکند. قامتش از همه‌ی خانواده بلندتر بود و چشم‌هایش، به روشنی آسمان بی‌ابر، می‌درخشید. آیرین نیز در نور ایستاده بود؛ با موهای قهوه‌ای مایل به مس و چشم‌هایی ژرف چون آب‌های دریا. با نگاهی نگران پرسید:مگه اومدن پادشاه این‌قدر ترسناکه؟ همه مضطربن. آرمین بی‌آنکه نگاه از جاده بردارد، گفت: «هیچ‌وقت پای پادشاهی به اورایان نرسیده که بعدش آتشی بلند نشه. بابا رو می‌شناسی، از جنگ بیزاره، ولی همیشه بوی خون با اونا میاد.» آیرین به پدرش نگاه کرد؛ زاروان به او خیره شده بود. در نگاهش، برقی گذرا از غرور و اندوه درهم آمیخت. لبخندی تلخ بر لب آورد. «بالاخره رسیدی، دخترم.» سامیار دستی بر شانه‌اش گذاشت. «مایه‌ی افتخار مایی، آیرین.» اوندا فقط لبخند زد—لبخندی آرام که اندوه درونش را نمی‌توانست پنهان کند. باد برای لحظه‌ای خاموش شد و بعد صدایی از میان جمع برخاست: «فرمانروا رسیدند! فرمانروا رسیدند!» همه صف کشیده بودند. باد پرچم‌های سرخ و طلاییِ پادشاهی را در هوا می‌رقصاند و بوی خاک تازه و عطر اسب در فضا پیچیده بود. از پشت دروازه، صدای سم‌ها بالا می‌آمد—سنگین، منظم و باشکوه. فرمانروا و پسرش، الویان، سوار بر اسب‌های سیاهِ اصیل، در پیشاپیش کاروان حرکت می‌کردند. پشت سرشان کالسکه‌ی طلایی با پرده‌های مخمل سرخ پیش می‌آمد؛ بانوی الاهیدا، دختر کوچک فرمانروا، با چشمان صورتی و موهای سفیدش چون نوری میان غبار می‌درخشید. وزیر نرواس، مردی با موهای نقره‌ای و بینیِ تیز و چهره‌ای مارگونه، کنار کالسکه گام برمی‌داشت. سربازان محافظ در دو صف، با زره‌هایی براق، همراهشان بودند. خاندان نهاوان با خدمه‌ی درباری پشت دروازه ایستاده بودند. زاروان، چنان استوار که گویی خودش از تخته‌سنگ تراشیده شده، جلو رفت و با احترام دست فرمانروا را بوسید. فرمانروا لبخند خسته‌ای زد و گفت: «خوشحالم که هنوز ایستاده‌ای، دوست قدیمی.» الویان فقط سرش را خم کرد؛ لبخندی رسمی، بی‌گرما. بانوی الاهیدا که نزدیک شد، زاروان دست او را نیز بوسید. «همچنان می‌درخشی، بانوی من.» او لبخند زد، بی‌آنکه پاسخی بدهد—چشمان صورتی‌اش لحظه‌ای در آیرین خیره ماند، چنان که گویی چیزی در او می‌جُست. اوندا با وقار خوش‌آمد گفت. سامیار قدمی پیش گذاشت و با لحنی سربازانه‌ای احترام گذاشت. اما آرمین تنها گفت: «خوش آمدید.» نگاه الویان روی او ثابت ماند—نگاهی که میان نارضایتی و کنجکاوی معلق بود. چیزی نگفت، اما لبخندش اندکی فرو ریخت. وقتی نوبت آیرین رسید، فرمانروا نگاهش کرد و گفت: «زیبا شده‌ای، دخترم.» آیرین لبخند ملایمی زد و تعظیم کرد. «لطف دارید، سرورم.» الویان قدمی جلو آمد. چشمان قهوه‌ای‌اش برق زد. دستش را گرفت و گفت: «مثل طلوع خورشید در زمستان می‌درخشی، بانوی من.» آیرین بی‌احساس لبخند زد. زاروان سکوت را شکست: «طلوع همیشه کوتاه است، سرورم. درون قلعه پذیرایی مهیاست. اجازه دهید خستگی راه را از تن بزدایید.» کاروان به‌سوی دروازه‌ی بزرگ حرکت کرد. الویان کنار آیرین قدم برداشت و گفت: «بعد از شما، بانو.» آیرین بی‌میل لبخند زد و جلو رفت. آرمین، چون سایه‌ای آرام، کنارشان بود. تالار پذیرایی چون آینه‌ای از شکوه آذرگان می‌درخشید؛ ستون‌های سنگی، سقف بلند با نقوش اژدها، و پرچم‌های قرمز با نشان خرس. قهوه‌های میزها زیر بار غذا خم شده بودند: دلمه، مرغ شکم‌پر، خورش‌های معطر، نان تازه و کوزه‌های دوغ خنک. فرمانروا روی صندلی سلطنتی نشست؛ الاهیدا و وزیر دو سویش، زاروان و اوندا مقابل او، و الویان صندلی کنار پدرش را عقب کشید و با لبخند گفت: «بیا اینجا بنشین، بانوی من.» آیرین نشست؛ آرمین و رایون دو طرفش. پادشاه با زدن بر میز، سکوت خواست. «امروز، روزی مبارک است. سال‌ها جنگ و خون‌ریزی میان آذرگان و اورایان با ازدواج این دو جوان به پایان می‌رسد. عمر من رو به غروب است، و در این سال‌ها فقط یک چیز آموختم: جنگ، جز ویرانی، میراثی ندارد. باشد که شما، فرزندان من، این صلح را پاس دارید.» صدای کف زدن و هلهله تالار را پر کرد. زاروان برخاست و گفت: «پادشاه همه‌چیز را گفتند. من فقط آرزو می‌کنم فرزندانمان در روشنایی زندگی کنند و ناممان را سربلند نگه دارند.» موسیقی آرامی آغاز شد و بوی غذا در فضا پیچید. اما آرامش در دل آیرین راه نمی‌یافت. این روز، روز او بود، اما شاد نبود. قلبش چنان می‌تپید که گویی می‌خواست از سینه بگریزد. آرمین لیوانی دوغ به او داد. «بگیر، عروس خانم. نفس بکش.» آیرین لبخند کوتاهی زد و جرعه‌ای نوشید؛ سرمای دوغ چون آب روی آتش درونش ریخت. در همین لحظه، ندیمه‌ای در گوش الویان چیزی زمزمه کرد. نگاه الویان لحظه‌ای تغییر کرد—دیگر آن لبخند مطمئن را نداشت. آرام از تالار بیرون رفت. آرمین چند ثانیه بعد، بی‌صدا به دنبالش رفت. آیرین نگاهی دلتنگ به در انداخت، اما می‌دانست رفتن در شأن او نیست. صدایی در ذهنش نجوا کرد: «در شأن تو؟ یا در قفس تو؟» او باز هم دوغ نوشید و چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، الویان و آرمین بازگشته بودند—در سکوت. اما نگاهشان… تغییر کرده بود. لبخند الویان محو شده بود و آرمین، با چهره‌ای بی‌روح، در سکوت نشسته بود. دل آیرین فرو ریخت، بی‌آنکه بداند چرا. جشن پایان یافته بود. صدای خنده‌ها در تالار محو می‌شد و مشعل‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند. اریکا نزدیک آمد و با لحنی آرام گفت: «اجازه دهید، بانوی من، شما را تا اتاقتان ببرم.» پیش از آنکه آیرین پاسخی بدهد، صدای الویان از پشت سر برخاست: «هوا خوبه… لطفاً کمی با من قدم بزن.» آیرین لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش به آرمین افتاد. برادرش فقط سری تکان داد—چهره‌اش جدی بود، اما مخالفتی در آن نبود. آیرین همراه الویان از تالار بیرون رفت. هوای شب خنک بود و باغ با نور فانوس‌ها می‌درخشید. الویان گفت: «کجا دوست داری بریم؟» آیرین لبخندی محو زد. «اورایان زیباست، سرورم… هر جا شما بخواهید.» الویان خندید. «لازم نیست این‌قدر رسمی حرف بزنی. منو فقط الویان صدا کن.» آیرین سکوت کرد. میان عطر گل‌ها قدم زدند تا به باغچه‌های پرگلِ پشت قلعه رسیدند. الویان آرام گفت: «یادته بچه بودیم، اینجا می‌دویدیم؟ همیشه دنبالت می‌کردم، ولی آخرش تو برنده می‌شدی. حتی از آرمین هم جلو می‌زدی.» آیرین لبخند کمرنگی زد. «من هیچ‌وقت برنده نمی‌شدم… فقط اون از قصد عقب می‌موند.» الویان خندید؛ خنده‌ای واقعی، بی‌نقاب. سپس به آسمان نگریست. «زمان چقدر زود می‌گذره. اگه اون جنگ لعنتی نبود… شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.» آیرین نگاهش کرد. در چشمان الویان برق عجیبی بود—نه از عشق، بلکه از چیزی مبهم‌تر… شاید حسرت، شاید گناه. نگاهش را به او دوخت و گفت: «به‌نظرت اگه اون اتفاق نمی‌افتاد، الان ما اینجا بودیم؟» آیرین مکث کرد. سعی کرد در نگاه او چیزی بخواند، اما جز سایه ندید. چشمانش را از او گرفت و آرام گفت: «نمی‌دونم… شاید. ولی فکر کردن به گذشته فایده‌ای نداره. چیزی که تموم شده، تموم شده. تنها کاری که می‌تونیم بکنیم، ادامه دادنه.» الویان لبخندی زد—لبخندی آرام و کمی تلخ. «برای همین ازت خوشم میاد، آیرین. چون حتی وقتی نمی‌خوای، قوی‌ای.» لحظه‌ای سکوت میانشان نشست. بعد الویان با صدایی نرم گفت: «دیر وقته. بگذار برسونمت به اتاقت.» آیرین به سوی غرب نگاه کرد؛ جایی که درخت کهنسال سایه انداخته بود. «شما برید… منم زود میام.» الویان سری تکان داد و رفت. آیرین تنها ماند و قدم‌هایش را آزاد گذاشت تا خودش راه را نشان دهد. نور غروب میان شاخه‌ها می‌رقصید و نسیم خنک بوی خاک و خاطره را در هوا پخش می‌کرد. به درخت کهنسال رسید؛ همان‌جا که کودکی‌هایش شکل گرفته بود—جایی که شب‌ها دورش جمع می‌شدند و مادربزرگ از قهرمانان فراموش‌شده می‌گفت. کنارش نشست. به غروب خیره شد. دلش می‌خواست یک‌بار دیگر، فقط برای چند لحظه، کودک باشد… بی‌فکر، بی‌دغدغه. زمان گذشت، بی‌آنکه بفهمد. وقتی خواست برخیزد، صدای قدم‌هایی شنید. برگشت. آرمین بود. آرام نشست و نگاهش را به افق دوخت. «اینجا… خاصه، نه؟ جایی که دیگه پیدا نمی‌کنی.» آیرین لبخند محوی زد، اما ذهنش درگیر بود. بالاخره پرسید: «چرا دنبالش رفتی بیرون؟» آرمین لبخند زد—از همان لبخندهایی که بیشتر از کلمه حرف می‌زنند. «واقعاً نمی‌دونی؟» آیرین با تردید سرش را به نشانه‌ی «نه» تکان داد. آرمین مکثی کرد، سپس زیر لب گفت: «فقط خواستم مطمئن شم خواهرم یادش نره… تو این بازی هیچ‌کس تنها نیست، آیرین. هیچ‌کس.» آیرین ساکت ماند. نگاهش را در چشمان او دوخت. چیزی در دلش لرزید—ترسی مبهم، مثل احساسِ نزدیک شدنِ چیزی بزرگ. آرمین نگاهش را خواند. آرام گفت: «همه دنبال صلحن… ولی صلحی که رو خاکستر خون ساخته بشه، نمی‌مونه. مراقب خودت باش. هر تصمیمی بگیری… پشتت هستم. حتی اگه همه دنیا خلافش باشن.» سکوت. فقط صدای باد میان برگ‌ها. گرمایی آرام در دل آیرین نشست. لبخند زد. برای لحظه‌ای، دوباره حس کرد هنوز چیزی از آن کودکِ آزاد درونش زنده است. آرمین برخاست. «دیگه دیره. برو، فردا روز بلندیه.» بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، در تاریکی قدم زد و ناپدید شد. آیرین آرام از جا برخاست و قدم‌زنان به سوی اتاقش رفت. در را گشود؛ بوی گل‌های شب‌بو از پنجره‌ی نیمه‌باز در فضا می‌چرخید. — بالاخره اومدی، آیرین. مدتیه منتظرم. صدای اریکا بود؛ آرام و مهربان. آیرین لبخندی کمرنگ زد. — امشب فقط می‌خوام تنها باشم… می‌تونی بری؟ اریکا مکث کرد، ابرو بالا انداخت. — چرا، بانو؟ — دلیل خاصی نداره، فقط… خسته‌م. اریکا آهی کشید و موقع رفتن، لبخند محوی زد. — هر وقت بخوای تنهایی‌تو پیدا می‌کنی… فقط یادت نره، هیچ‌وقت واقعاً تنها نیستی. در که بسته شد، سکوت روی اتاق افتاد. آیرین به آینه نزدیک شد. تصویر زنی جوان روبه‌رویش ایستاده بود؛ با چشمانی کبود از بی‌خوابی و موهایی به رنگ غروبِ سوخته. انگار آن کودکِ بی‌پروا که روزی کنار همین آینه می‌خندید، در آتش سال‌ها خاکستر شده بود. دست بر گردنبند آبی‌اش کشید. سرمای سنگ، مثل تلنگری به جانش نشست. صدای آرمین هنوز در گوشش می‌پیچید: «صلحی که روی خاکستر ساخته بشه، دووم نمیاره…» «اما اگه نرم، چی؟» در دل گفت. به چهره‌ی خودش خیره ماند؛ آن چهره دیگر آشنای او نبود. صدایی از درونش برخاست—نه صدای خودش، نه حتی صدای وجدان؛ صدای تقدیر بود، زمخت و بی‌احساس: «تو نقش خودت رو داری، آیرین. ملکه شو، سکوت کن، و نجات بده.» دست‌هایش لرزید. با دو انگشت شقیقه‌اش را گرفت، پلک‌ها را فشرد. درد میان شقیقه‌اش تیر می‌کشید. نه… او نمی‌خواست بازیگر باشد. نمی‌خواست نقش بنویسند و او فقط اجرا کند. اشک از چشمانش لغزید، چکید روی میز؛ بی‌صدا، مثل تسلیم نهایی. اما ناگهان، در ژرفای ذهنش صدایی دیگر برخاست—گرم، آشنا؛ صدای مادرش: «این زندگی توئه، آیرین… فقط تو باید تصمیم بگیری. حتی اگه اشتباه باشه، بگو این انتخابِ خودم بود.» نفسش را آهسته بیرون داد. قطره‌ی اشک را با پشت دست پاک کرد. نگاهش در آینه تغییر کرد—دیگر خبری از ترس نبود؛ تنها عزم. زیر لب زمزمه کرد: «زندگی مال منه… حتی اگه توی آتیش برم، این بار خودم می‌رم.» شنل سیاهش را پوشید، موهایش را بست. طناب قدیمی را که سال‌ها پیش برای بازی از پنجره آویزان کرده بود، باز کرد. حالا همان طناب، راه نجاتش بود. پیش از رفتن، نگاهی دوباره به اتاق انداخت؛ به بستر، به آینه، به نوری که از پنجره بر زمین می‌ریخت. همان باد که در آغاز فصل از خاکستر گذشته می‌وزید، حالا پرده‌ها را لرزاند. با چابکی پایین پرید. اسب سفیدش، یکتا، زیر نور ماه ایستاده بود—آماده و آرام، مثل هم‌پیمان تقدیر. آیرین بر زین نشست. لبخند کمرنگی زد؛ نه برای پیروزی، بلکه برای آغاز شکستنِ تقدیر. با اولین ضربه‌ی سُم‌ها بر خاک، باد برخاست. بوی خاکستر بار دیگر در هوا پیچید. اما این بار، آن خاکستر، آغاز زندگی تازه‌ای بود. … و آیرین، در دل تاریکی، به راه افتاد. بی‌آنکه بداند جاده‌ای که برگزیده، روزی به همان ویرانه‌ای ختم خواهد شد که در خواب دیده بود
  7. پارت اول فصل اول شعله خاموش باد می‌وزید، سرد و سنگین، همچون نفس ارواح مرده. بوی خاکستر سوخته در هوا می‌چرخید؛ یادگاری از چیزی زنده که حالا تنها خاطره‌ای از سوختن بود. آسمان، سیاهی بی‌ستاره ای بود که تا ابد کش آمده باشد. زمین ترک‌خورده و بی‌جان، و درختان، اسکلت‌هایی از تاریکی که بر پهنه‌ی ویرانی خم شده بودند. هیچ چیز نبود، جز سایه و غبار. و آیرین، در میان این هیچ، تنها ایستاده بود. نه می‌دانست کجاست، نه چرا اینجاست. اما هراسی سنگین در سینه‌اش می‌تپید، و دردی مبهم در استخوان‌هایش می‌خزید—دردی که گویی از جایی دور، از زمانی فراموش‌شده، آمده بود. در تاریکی چشم دوخت… و آن دو را دید. کمی آن‌سوتر، سایه‌ی دختری ایستاده بود. موهایش چون شب بی‌ماه، سیاه و روان. چشمانش خاموش، اما ژرف‌تر از جهانی که در آن ایستاده بودند؛ چنان که انگار انتهای دنیا را دیده باشد. آیرین او را نمی‌شناخت… اما وجودش می‌گفت: می‌شناسد. در کنارش، پسری بود؛ بلند و رنجور، با پیکری زخمی و چهره‌ای پنهان در مه. انگار هزار نبرد را در سکوت از سر گذرانده باشد. آیرین به او نگریست و قلبش لرزید؛ بی‌اختیار زمزمه کرد: — «…او را می‌شناسم.» پسر لبخند زد؛ لبخندی تلخ، خسته… اما لبریز از عشقی ناامیدانه. ناگهان اضطرابی سرد، چون ماری در جان آیرین خزد. اشک از چشمانش لغزید و گونه‌اش را سوزاند. دختر روبه‌رویش ایستاده بود؛ مغرور، بی‌رحم، درخشان از قدرت. زمان، برای لحظه‌ای از تپش افتاد. پسر به سوی او رفت، دست‌هایش را به دورش حلقه زد—چنان محکم که گویی دنیا را در آغوش گرفته باشد. آیرین دست دراز کرد، فریاد زد: — «نه… صبر کن!» اما صدایش در باد گم شد، و تاریکی همه‌چیز را بلعید. ............... چشم‌هایش با وحشت گشوده شد. نفسش تند بود، چنان که گویی کیلومترها دویده باشد. عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود و گلوی خشکاش می‌سوخت؛ انگار شن بلعیده باشد. با لرز، دستی به چشم‌هایش کشید — گونه‌هایش خیس بود. گریه کرده بود؟ نمی‌دانست. تنها می‌دانست چیزی از ذهنش گریخته؛ چیزی تاریک و سنگین که حالا خالی سرد در سینه‌اش گذاشته بود. نوری نرم از میان شاخه‌ها بر صورتش لغزید و او را از دل کابوس بیرون کشید. آاهی کشید، خود را بالا کشید و اطراف را نگریست. زیر همان درخت کهنسال نشسته بود؛ همان که در کودکی، سایه‌اش پناه خنده‌ها و رویاهایش بود. اما حالا... نسیمی گذشت و بوی خاکستر در جانش نشست. «بیدار شدی، آیرین؟» صدایی آشنا. برگشت و چهره‌ی دلسوز ارِیکا را دید — ندیمه و خواهرِ رازش از کودکی. چشم‌های نگران ارِیکا در صورتش می‌گشت. «داشتی گریه می‌کردی؟» آیرین خود را جمع کرد، لبخندی لرزان بر لب آورد. «فقط یه خواب بود... چیزی یادم نمی‌آد. فقط یه حس عجیب موند.» اریکا آاهی کشید. «بلا به دور! فرمانده گفت: صدات بزنه. مهمونا از پایتخت رسیدن...» آیرین نگاهی به تنه‌ی ترک‌خورده‌ی درخت انداخت. آرام از جا برخاست. آیرین و ارِیکا از زیر شاخه‌های درخت کهنسال گذشتند و پا به جاده‌ی خاکی زدند. آفتاب صبح تازه بر سنگفرش روستا می‌تابید، و صدای خروس‌ها و چرخ‌گاری‌ها در هوا می‌پیچید. اریکا گفت: «نمی‌دونی از وقتی خبر رسید شاهزاده داره میاد، چه غوغایی تو قلعه‌ست! همه دارن تدارک می‌بینن. لباس‌ها، گل‌ها، نقره‌ها... حتی بانو اون‌دا از سپیده‌دم بیداره.» آیرین لبخندی محو زد. «همه‌ش به خاطر یه پیمان صلحه. عجیبه، نه؟ یه جنگ تموم می‌شه، بعدش هزار آماده‌سازی شروع می‌شه.» اریکا گفت: «صلح بهتر از جنگه، بانو. مردم از اون جنگ لعنتی هنوزم حرف می‌زنن.» کمی مکث کرد، صدایش پایین‌تر آمد: «پدرم اون شب تو همون آتیش موند... هیچوقت یادم نمی‌ره.» آیرین قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. «می‌دونم، ارِیکا. اون شب خیلیا رو گرفت. خیلیا که بی‌گناه بودن.» دستش ناخودآگاه روی گردنبندش رفت. سنگ آبی سرد بود؛ مثل یاد گذشته. اریکا سعی کرد لحنش را روشن کند: «ولی حالا همه‌چیز داره درست می‌شه. ازدواج تو با شاهزاده یعنی... تموم شدن دشمنی. مردم بالاخره یه نفس راحت می‌کشن.» آیرین لبخندش را پنهان کرد. «تموم شدن دشمنی... یا شروع نوع دیگه‌ای از اسارت؟» اریکا جا خورد: «چی گفتی؟» «هیچ‌چی... فقط بلند فکر کردم.» نسیمی از شرق وزید و بوی خاکستر دور را با خود آورد. آیرین نفس عمیقی کشید. دیگر بوی خاکستر در هوا نبود، اما گویا ذراتش برای همیشه در ریه‌هایش جا خوش کرده بودند. در ژرفای وجودش، هنوز همان سنگینی بی‌نام می‌تپید — چیزی میان ترس و دلتنگی. او هیچگاه اجازه‌ی انتخاب نداشت. این ازدواج، تصمیمی بود که پیش از تولدش گرفته شده بود؛ فرزندی از دل خاکستر جنگ‌های گذشته، قربانی صلحی شکننده. او فقط نقش خود را بازی می‌کرد؛ نقشی که به نام وظیفه بر شانه‌هایش نهاده شده بود؛ نه فقط برای اورایان، که برای سراسر آذرگان. پلکی زد و کوشید طوفان درونش را آرام کند. هوای خنک و عطر گل‌های وحشی در کوچه می‌پیچید و لحظاتی آرامش به جانش ریخت. اریکا کنارش قدم می‌زد، و صدای کفش‌هایشان در خیابان سنگ‌فرش شده طنینی می‌انداخت. شهر، بیدار و پرهیاهو بود. خانه‌های چوبی با پنجره‌های آبی، بازارچه‌های رنگارنگ که از گوشت و میوه و سبزی پر بودند، و صدای خنده‌ی کودکان که میان دکان‌ها می‌پیچید. بوی نان تازه، با نسیم تابستان درآمیخته بود و لحظاتی جهان را روشن‌تر می‌کرد. اما زیر این آرامش، زخمی کهنه در رگ‌های شهر می‌تپید؛ زخمی که هنوز ایتام نیافتاده بود. ناگهان، صدایی از بلندی برخاست: «به مراگور بروید! هیچ‌چیز خطرناک‌تر از جهِل نیست! تا وقتی از آن‌سوی کوه‌ها ندانیم، امنیت نخواهیم داشت! خطر نزدیکی است!» به گروه پویندگان خاکستر بپیوندید. جمعیت برای لحظه‌ای ایستاد. مردی با شنل خاکستری بر سکوی ایستاده بود و دست‌هایش را به آسمان بلند کرده بود. آیرین مکث کرد: «اون... کیه؟» اریکا با اخم گفت: «یکی از اون دیوونه‌ها. داره برای گروه شناسایی مراگور داوطلب می‌گیره. می‌گن تعدادشون به زور به ده نفر می‌رسه.» آیرین آرام پرسید: «خودش هم می‌ره؟» اریکا لبخند تمسخرآمیزی زد: «نه، معلومه که نه! حکومت بهش پول می‌ده که بقیه رو فریب بده.» آیرین چیزی نگفت. درونش صدایی گفت: «فریب؟ یا دعوت؟» مراگور... نامی بود که در ذهنش طنین انداخت، چون زمزمه‌ای از اعماق افسانه‌ها. سرزمینی آن‌سوی کوه‌های شمالی، جایی که هیچ زنده‌ای از آن بازنگشته بود. قلمرویی از تاریکی و هراس، پر از موجوداتی که یک نگاهشان می‌توانست روح را بدرَد. و با این حال، جایی در اعماق وجودش، آیرین آرزوی دیدنش را داشت. نه از روی کنجکاوی، بلکه از حسی عمیق‌تر. شاید چون صدای باد آن سرزمین، از دور، او را به نام صدا می‌زد.
  8. مقدمه بعضی داستان‌ها با آتش آغاز می‌شوند. این یکی، با خاکستر. خاکستری که از جنگی بزرگ‌تر از حافظه‌ی آدم‌ها به‌جا مانده؛ از انتخاب‌هایی که به نام صلح گرفته شدند و هیچ‌وقت واقعاً تمام نشدند. در این جهان، قدرت نه مقدس است و نه نفرین‌شده. فقط ابزاری‌ست در دست انسان‌ها— و انسان، همیشه بلد نیست چه زمانی دستش را عقب بکشد. وارثان خاکستر داستان قهرمانان بی‌نقص نیست. داستان کسانی‌ست که باید انتخاب کنند؛ حتی وقتی هیچ انتخابی بی‌گناه نیست. این کتاب، از جایی شروع می‌شود که پایان‌ها هنوز دیده نمی‌شوند و هر قدم، بهایی دارد که شاید نسل‌ها بعد پرداخت شود. اگر وارد این جهان می‌شوی، بدان که بعضی چیزها وقتی سوختند، دیگر فقط خاکستر باقی نمی‌گذارند.
  9. نام رمان: آغاز خاکستر (جلد اول از مجموعه وارثان خاکستر) نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، تاریک، حماسی خلاصه داستان: جادو در این جهان، هدیه نیست. میراثی‌ست که همیشه بهایی می‌طلبد. در سرزمینی که صلح، بیشتر شبیه یک مکث کوتاه میان جنگ‌هاست، قدرت دست‌به‌دست می‌شود، و هر نسل، خاکستر انتخاب‌های نسل قبل را به ارث می‌برد. برخی با جادو زاده می‌شوند. برخی با ترس از آن. و گاهی، انسانی پا به جهان می‌گذارد که می‌تواند چیزی را از میان ببرد که همه تصور می‌کردند ابدی است. «آغاز خاکستر» جلد اول مجموعه‌ی وارثان خاکستر است؛ جایی که هنوز قهرمان‌ها شکل نگرفته‌اند، مرز میان نجات و نابودی مبهم است، و هر تصمیم، آینده‌ای را می‌سوزاند یا نجات می‌دهد. این داستان، درباره‌ی قدرت نیست؛ درباره‌ی بهایی‌ست که برای مهار آن پرداخت می‌شود. درباره‌ی انسان‌هایی که باید انتخاب کنند، حتی وقتی هیچ انتخابی بی‌خطر نیست.
×
×
  • اضافه کردن...