پارت دوم | ورود به ماجرا
تصمیم گرفتم برم خونه میلا تا با هم بررسی کنیم این پسر ناشناس واقعاً کیه و آیا واقعا وجود داره یا فقط تو خواب منه…
میلا با لبخند گفت:
- عالیه! باید بفهمیم قضیه چیه.
چند دقیقه بعد از تحقیق و بررسی، حس تشنگی بهم دست داد. گفتم:
- میرم یه آب بخورم…
میلا گفت:
- اره، برو آب بخور، مغزت یه کم کار بیفته!
رفتم آشپزخونه، لیوان برداشتم و شیر آب رو باز کردم… ناگهان، **لیوان از دستم سر خورد!**
منتظر بودم صدای شکستنش روی سرامیک رو بشنوم، ولی هیچ صدایی نیومد…
عجیبتر اینکه، لیوان سالم بود، آب داخلش بود و هیچ ترک یا شکستگی نداشت، انگار اتفاقی نیفتاده!
دستها و صورتم پر عرق شد، قلبم تند زد و خشکم زد…
میلا وقتی دید، سریع پرسید:
- چی شد؟
قصه رو براش تعریف کردم و هر دو همزمان گفتیم:
- رسماً وارد یه ماجرای جدید شدیم…
ادامه دارد…