به نام خدا
«برخی سقوطها از ارتفاع آغاز میشوند؛ برخی دیگر، از سطحی صافتر.»
پوست لبم را، جوییدم و با استرس گفتم:-چرا انقدر امیدواری مامان؟ فکر میکنی با پول خیاطی میتونیم زندگی کنیم؟
مادرم چشمهایش را، مالید و لبخند خستهای زد:
- چرا نتونیم؟ مگه بابات فقط با پول کارگری شکم ما رو سیر میکرد؟
ناخودآگاه به عکس پدرم، روی دیوار نگاه کردم؛ روبان مشکی گوشه عکس، به من دهن کجی میکرد!.
اشک سمج گوشه چشمم را، پس زده و غم آلوده پچ زدم:- برای هیچکاری من رو قبول نمیکنن؛ یا دنبال سن قانونی هستن یا سابقه کار! من هم که، هیچ کدوم رو ندارم!
عصبی شد. نمیخواست من سرکار بروم. مرغ او، یک پا داشت که من باید، ادامه تحصیل میدادم. یک ماه میشد که مدرسه نمیرفتم. مادرم نمیدانست من ترک تحصیل کردهام! حتی اگر نظافتچی هم میخواستند، من میرفتم اما فردی نبود که حتی مرا برای امتحان هم شده؛ چند روزی بپذیرد! جثهام کوچک بود؛ اما ضعیف نه. میتوانستم روی پای خود، بایستم پدرم مرا، مرد بار آورده بود!
درون افکار خود غرق بودم؛ مادر هم خستهتر از آن بود که بخواهد، با من یکی به دو بکند.
با فکری که به ذهنم رسید، از روی اپن پایین پریدم؛ مادرم آن قدر، درگیر لباس نگین دوز شده عصمت خانم بود که حتی به من، نگاه هم نکرد به سمت کشوی میز تلویزیون رفتم؛ کشویی که زمانی، متعلق به پدرم بود آن را زیر و رو کرده و عاقبت، دفترچه تلفن قدیمیاش را، پیدا کردم.
با صدایی مملو از امیدواری، فریاد زدم:
- اسم پسرعموی بابا چیبود مامان؟
مادرم که با من ده قدم فاصله داشت، معترضانه گفت:
- چرا داد میزنی دختر؟ من چه بدونم از بس خودشون رو میگرفتن، خونه هیچکس نمیرفتن؛ فقط همین پسره معرفت داشت؛ زنگ میزد؛ احوال بابات رو میپرسید. اسمش هم خاطرم نیست؛ کمال بود یا شایدم جمال، نمیدونم!.
جوابی ندادم. او هم بی توجه، به کار خود ادامه داد. ملتمسانه، دعا میکردم و دفترچه را ورق میزدم؛ با دیدن اسم او چشمانم فروغ تازهای یافت با دقت بسیار، آن برگه را جدا کرده و درون مشت خود فشردم.
با خود، میگفتم: آنها صاحب بزرگترین آسایشگاه معلولین شهر ما هستند؛ حتما در آن آسایشگاه، یک شغل ساده، برای من پیدا میشود. اصلا به پای او میافتم تا قبول کند.
آوازه درس نخواندن پویا برادرم، به گوشم رسیده بود. میگفت دیگر به مدرسه، نمیرود. کیفاش پاره شده و همکلاسیهایش، او را مورد تمسخر قرار میدهند.
بلند شدم و درحالی که وانمود به عادی بودن میکردم؛ خود را، به اتاق رساندم؛ در را بسته و دنبال تلفن مادرم گشتم. آن قدر هیجان زده بودم که به جا لباسی مادر خوردم و روی زمین پرت شدم. در دل گفتم: -خدایا مرسی واقعا! همین دست و پای سالم هم، میخوای شل و پل کنی! که به جای کار، در آسایشگاه بستری بشم؟