sanazza84h
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
17 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
sanazza84h آخرین بار در روز دی 20 2025 برنده شده
sanazza84h یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های sanazza84h
-
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شانزدهم حالم گرفته شده بود امیرعلی اومد طرفم _ داداش ماهان _ جانم _ چرا گرفتهای چیزی شده _ نه یاد یکی از دوستام اوفتادم _ فوت شده _ اره _ خدارحمتش کنه _ مرسی کلی ادم اومده بود _ چقدر کارکنان زیادن _ اره _ خدا میدونه چقدر ادم امشب قراره بیاد _ همیشه مهمونی هاشون اینقدر پرزرق برقه _ اره _ حاج احمد شنیدم خیلی مذهبی _ توی بازار اره _ یعنی چی _ خب بقیه اینجور فک میکنن _اها _ من برم کمک کنم _ باشه سرمو بلند کردم لیا از پشت پنجره اتاقش داشت نگاهم میکرد رفت اگه این سایه نیست پس کیه؟ « نورا » اماده شده بودم از روی صندلی بلند شدم رفتم روبه روی اینه قدی خیلی خوشگل شده بودم مشکی براق رفتم از روی میز ارایشی رژ قرمزم برداشتم رژم پررنگ کردم . از اتاقم بیرون رفتم از پلهها پایین رفتم. همه اماده شده بودن بهرام تا منو دید بلند شد اومد طرفم _ به به چه خوشگل شدی دستشو به سمتم دراز کرد دستش گرفتم گفتم _ مرسی توم خیلی جذاب شدی مامانم اومد طرفم بغلم کرد _ خیلی خوشگل شدی _ توم مثل همیشه فوقالعاده شدی _ بریم _ بریم مامانم با عمو محمد رفتن منم رفتم طرف ماشین بهرام سوار شدم ظبط روشن کردم صداشو تا اخر زیاد کردم با تو چه شب ها چه روزها به سر بیارم از دل تنها ز غم ها خبر بیارم با تو چجوری ز دوری بگم دوباره این دل خسته شکسته چه بی بهار کاش میتونستم در ها رو باز کنم به سوی تو الان پرواز کنم کاشکی میشد اسمت و آواز کنم از غم دوری نغمه ها ساز کنم نه سوی خونه راهی نه بر کسی پناهی عزیز راه دورم دل نداره گناهی دیدم که ناله داری خوندم پیاله داری باز هم گلایه داری وقتی که نامه هات و خوندم خوندم با آه نوشتی ببین چه سرنوشتی از عشق من گذشتی چرا که رفت تنها موندم کاش میتونستم در ها رو باز کنم بسوی تو الان پرواز کنم کاشکی می شد اسمت و آواز کنم از غم دوری نغمه ها ساز کنم نه سوی خونه راهی نه بر کسی پناهی عزیز راه دورم دل نداره گناهی دیدم که ناله داری خوندم پیاله داری بازم گلایه داری وقتی که نامه هات و خوندم خوندم با آه نوشتی ببین چه سرنوشتی از عشق من گذشتی چرا که رفت تنها موندم کاش میتونستم در ها رو باز کنم به سوی تو الان پرواز کنم کاشکی می شد اسمت و آواز کنم از غم دوری نغمه ها ساز کنم نه سوی خونه راهی نه بر کسی پناهی عزیز راه دورم دل نداره گناهی نه سوی خونه راهی نه بر کسی پناهی عزیز راه دورم دل نداره گناهی نه سوی خونه راهی نه بر کسی پناهی عزیز راه دورم دل نداره گناهی رسیدیم نگهبانای دم در تا مارو دیدن در باز کردن وارد حیاط شدیم ماشین که بهرام پارک کرد یکی از نگهبانا اومد طرف ماشینمون در برام باز کرد از ماشین پیاده شدم رفتم طرف مامانم اینا باهم به طرف ویلا رفتیم -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پانزدهم «نورا» با مامانم اومده بودیم برون خرید کنیم برای امشب که مهمونی بود رفتیم توی یه مغازه تا مامانم دید بلند شد کلی خوشاامد گویی کرد رفتم طرف لباسا نگاهشون میکردم رفتم طرفه پلهها تا رفتم بالا ماهان یه گوشه دیدم یه دختر بود صداش زد _ ماهان _ بله لیا خانوم رفت طرفش دختره لیا_ حوصله ندارم این زنه رو صدا کنم این زیپ برام ببند ماهان رفت طرفش الان واقعا میخوای زیپ و ببندی یک دفعه دختره چشمش به من خورد _ سلام نورا اومد طرفم بغلم کرد من فقط با بغض نگاه ماهان میکردم از بغلش اومدم بیرون گفتم _ شما _ ببخشید باید زودتر خودمو بهت معرفی میکردم من لیام هستم دختر داییت _ خوشبختم صدای مامانم از پشت سرم اومد _ لیا دخترم مامانم محکم بغلش کرد نگاه ماهان کردم سرش پایین بود نگاهم نمیکرد نگاه دختره کرد انگار بزور مامانمو بغل کرد لیا _ خب خب عمه جون فک نمیکردم اینجا ببینمتون من_ منم مامانم_ اومدیم با نورا لباس یه سری وسایل برای امشب بگیریم _ خوبه روبه ماهان _ ماهان میشه خانوم راد رو صدا کنی _ باشه از کنارم رد شد بودن یک کلمه یا حتی نگاه مامان_ سرگرد مرادی بادیگاردت شده _ اره عمه جون نمیدونم چرا عمه رو با لحن بدی میگفت یا من حساس شدم نمیدونم یه خانوم اومد که فک کنم راد باشه رفتم طرف یه لباس خیلس قشنگ بود برداشتم رفتم طرف اتاق پرو تا در بستم اروم اروم شروع به گریه کردن کردم اخه یعنی چی بستن زیپ لباس یه دختر دیگه اگه عاشقش بشه چی صدای در اومد خانوم راد_ عزیزم کمک نمیخوای _ نه فعلا نگاه اینه کردم اشکامو پاک کردم لباس پوشیدم زدم از اتاق بیرون مامانم هنوز توی پرو بود رفتم طرف اینه نگاه خودم میکردم لیا اومد طرفم خیلی دختر خوشگلی بود چشمای سبز موهای خرمایی از اندامش مشخص بود ورزش میکنه واقعا قشنگ بود لیا_ چقدر خوشگل شدی _ مرسی خانوم راد_ لیا خانوم لباستون مشکلی نداره _ نه همینو میبرم با اون اولی که پوشیدم دودلم نمیدونم کدوم ببرم _ باشه خانوم رفتن طرف اتاق پرو زنه حتی نگاهمم نکرد بگه من مشکلی با لباس دارم یا نه از پلهها پایین رفت رفتم طرف اتاق پرو که لباس در بیارم پشت سرمم یکی وارد اتاق شد از ایینه نگاه کردم ماهان بود در اتاق قفل کرد از پشت بغلم کرد سرشو نزدیک گوشم اورد _ خیلی خوشگل شدی برگشتم نگاهش کردم _ برو الان میبینه کسی اومد نزدیکم پیشونیمو بوسید _ دوست دارم کوچولو بعد از اتاق زد بیرون چشامو بستم ارومتر شدم نفس عمیقی کشیدم لباسمو عوض کرد زدم بیرون مامانم اومد طرفم _ خب دوسش داشتی _ لیا رفت _ اره _ نه میخوام عوضش کنم _ باشه نشست روی مبل _ مامان به اون خانومه میگی بیاد کمکم _ باشه رفت که صداش کنه وقتی اومد _ جانم _ یه لباس میخوام که خیلی خاص باشه و تکراری نباشه خانومه نگاه مامانم کرد مامانم گفت _ خانوم راد دخترم هرچی میخواد براش بیارید _ دخترتون _ بله نورا دخترمه _ باشه چشم ، الان یه لباس براتون میارم تازه از دبی سفارش دادم رفت رفتم نشستم کنار مامانم _ نورا _ جانم مامان _ خوبی _ خوبم چهطور _ سرگرد _ برام مهم نیست _ خوبه زنه اومد لباس بهم داد همراهم اومد تا کمکو کنه پوشیدم خیلی قشنگ شیک بود پوشیده بود ولی شیک زنه_ قول میدم با این لباس امشب کسی چشم ازت برنداره _ خوبه « ماهان » رسیدیم همون پسره که گفتم 23 سال صداش زدم اومد _ اسمت چیه _ امیرعلی لبخندی زدم گفتم _ خوبه با شنیدن اسمش انگار وقعا امیرعلی زندس روبه رومه چشمام و بستم _ خوبی داداش ماهان _ خوبم بیا وسایل ببر داخل من یکم هوا بخورم _ باشه و وسایل برداشت و رفت -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهاردهم وارده اداره شدم یکی از سربازا به سرعت اومد طرفم _ قربان قربان جناب سرهنگ گفتن برید اتاقشون _ باشه این باز چی از جونم میخواد رفتم طرف اتاق سرهنگ در زدم _ بیا در باز کردم _ سلام سرهنگ _ بیا سرگرد یه مرد و یه خانوم تو اتاقش بودن مرده برگشت حاج احمد بود رفتم طرف میز سرهنگ روبه روش ایستادم _ با من کاری داشتید جناب سرهنگ _ اره حاج احمد که میشناسید یکی از دوستان صمیمی من هستن _ بله میشناسم _ دنبال یه بادیگارد خوب میگرده منم تورو پیشنهاد دادم _ منو، من الان درگیر پرونده خانوم ملکی هستم، بچههای دیگه هستن _ من شمارو معرفی کردم پرونده خانوم ملکی هم میتونی درکنارش پیش ببری خانومه_ اگه مشکل دارن به کسی دیگه بگید سرهنگ_ نه دخترم این چه حرفیه سرگرد مشکلی نداره مگه نه سرگرد؟ _ بله من مشکلی ندارم بلند شدن از سرهنگ تشکر کردن و خداحافظی کردن احتمال خیلی زیاد سایهاس اومد روبهروم زل زد به چشمام _ خدانگهدار سرگرد _ خداحافظ رفت فک میکردم خیلی زرنگتر از این حرفای بوی عطرت هنوز یادمه پس خودتی تا صدای بسته شدن در اومد رفتم روی صندلی نشستم _ قربان کی باید شروع کنم _ چیه مشتاقی _ نه بابا چه مشتاقی _ از فردا کارتو شروع میکنی اداره نمیخواد بیای پرونده خانوم ملکی هم میدم بچه ها پیگیری کنن فعلا دیگه خبری از سایه نیست تو برو اونجا پیش حاج احمد کارکن _ باشه _ قراره ماهی صد تومن بهت بده _ میلیون؟ _ اره دیگه _ سرهنگ شما از کجا حاج احمد میشناسی _ دوست دوران سربازیمه _ اهاا، خیلی پولدارن _ بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی _ من برم قربان کاری دیگه با من ندارید _ نه برو خونه اماده شو برای فردا _ چشم قربان خداحافظ _ خداحافظ از اتاق بیرون رفتم صدای زنگ گوشیم اومد از جیبم درش اوردم نگاه کردم نورا بود از اداره زدم بیرون جواب دادم _ سلام قشنگم نورا_ سلام خوبی _ خوبم گلم توچهطوری _ منم خوبم ، کجایی؟ _ اداره بودم الان دارم میرم پارکینگ برگردم خونه _ مراقب خودت باش _ چشم، نورا _ جانم _ حرفای دیشبم یادته که _ اره _ باید شروع کنیم _ الان _ اره دیگه _ هوفف _ قول میدم زود همه چیزو تموم کنم _ باشه _ من دیگه برم باشه مراقب خودت باش _ چشم سرگرد _ افرین فعلا _ فعلا رفتم طرف ماشین سوار شدم حرکت کردم. «نورا» قطع کردم از حموم زدم بیرون نگاه اتاق کردم کسی نبود از اتاق زدم بیرون رفتم طرف اتاق مامانم در زدم _ بیا رفتم داخل داشت اماده میشد بره بیرون _ نورا _ مامان جایی میخوای بری _ اره میخوام برم دیدن بابام _ خوبه سرمو انداختم پایین _ چیزی شده نورا _ نه، فقط دلم میخواست بیام پیشت از روی تخت بلند شد اومد طرفم بغلم کرد سرمو بوسید _ نورا من تور خیلی دوست دارم خیلی _ منم تورو خیلی دوس دارم _ چی شده بهم بگو _ ماهان _ خب _ باهام خیلی سرد شده _ عزیزم من که بهت گفتم اون فقط دنبال این بود پرونده رو حل کنه یه سری کاراش که همش پیگیر تو بود دلیل نمیشه دوست داره عزیزم تو هنوز خیلی جونی _ حس خیلی بدی دارم انگار غرورم له شده _ اصلا اینجوری فک نکن اون لیاقت تورو نداره تو خیلی از اون سرتری از همه لحاظ سرمو اروم تکون دادم _ الانم خودتو جمع کن شب اومدم بیشتر حرف میزنیم _ باشه باهم از اتاق زدیم بیرون گونمو بوسید _ فعلا _فعلا رفت از چیزی که فک میکردم راحت تره رفتم طرف اتاقم در بستم یه فیلم دانلود کردم شروع کردم به نگاه کردن «ماهان » به سقف اتاق زل زدم فک میکردم نگاه ساعت کردم 1شب بود انقدر فکرم درگیر بود خوابم نمیبرد پوشیمو برداشتم نورا پیام داد نگاه کردم _ ماهان مامانم باورش شد بابا بزرگمم میخواد توی مهمونی فردا شبش باشم. _ باشه گلم مراقب باش پیامارو از روی گوشیت پاک کن کسی نبینه _ چشم _ افرین، نورا _ جانم _ فردا شب یا شبای دیگه هرچی دیدی ازم و باور نکنی باشه _ مثلا _ هرچیزی نمیخوام نارحت شی لطفا هرچی دیدی باور نکن _ باشه _ برو بخواب _ شب بخیر _ شب بخیر خانوم کوچولو گوشی گذاشتم کنار انقدر فک کردم که نفهمیدم خوابم برد. صبح که بیدار شدم سریع اماده شدم ساکمو سوئیچ برداشتم از خونه بیرون رفتم در قفل کردم رفتم طرف اسانسور در کابین باز شد، داخل رفتم دکمه اسانسور زدم به سرهنگ اعتماد نداشتم به خاطر همین باید با بابام (سرهنگ اوله) هماهنگ کنم بگم این یه ماموریت اسانسور ایستاد از کابین بیرون اومدم رفتم طرف ماشینم حرکت کردم سمت خونه حاج احمد. توی راه زنگ زدم بابام _ الو _ الو سلام بابا خوبی؟ _ به به چه عجب خندیدم _ کلی کار داشتم شرمنده _ خوبی کجایی _ خوبم بابا من یه چیزی میخوام بگم _ اونشب که از بیمارستان مرخص شدم _ خب _ قضیه خانوم ملکی گفتم _ من احتمالا قاتل اصلی پیدا کردم. دارم میرم ماموریت و به سرهنگ اعتماد نداشتم چون با قاتل دوستن انگاری _ خب حالا تو میخوای من مسئولیت ماموریتت قبول کنم _ اره میخوام به تو گزارشاتو بدم فقط به تو اعتماد دارم _ باشه منم با فرمانده هماهنگ میکنم _ باشه من قطع میکنم دیگه سلام به مامان برسون _ بیا بهش سر بزن _ چشم _ خدانگهدار مراقب باش _ خدانگهدار رسیدم یه نگهبان دم در بود اومد طرفم مدارکمو نشون دادم در باز کرد وارد شدم یه خونه خیلی بزرگ این همه پول ازکجا میارن از ماشین پیاده شدم یه نگهبان اومد طرفم _ سلام سرگرد مرادی _ سلام بهتره بگی ماهان _ بریم ماهان رئیس منتظرته رفتم داخل توی سالن نشسته بود وقتی منو دید _ بیا سرگرد بیا بشین رفتم طرفش نشستم روبهروش _ سرهنگ درمورد کارت باهات صحبت کرده _ بله یه سری چیزا رو گفته _ خوبه من قراره باارزشترین داریمو بهت بدم که مراقبش باشی و امیدوارم اینکار بکنی _ بله وظیفه من محافظت کردنه ولی مگه شما نخواستین یه بادیگارد باشه تو خونه _ نه میخوام بادیگارد نوهام باشی که باهاش دیروز اومدم همین کم داشتیم حالا من تشنه خونش این دخترم باید مراقبش باشم خار تو پاش نره قسم میخورم بعد این کار استئفا میدم _ متوجه شدم _ خوبه درمورد حقوق پریدم وسط حرفش _ بله اون صحبت شده _ خوبه صدای تقتق پاشنهها روپلهها که پایین میاومد توی کل سالن پخش شد انگار روی مغز من داشت راه میرفت چشمامو بستم تا صدای نحسش اومد _ سلام برگشتم نگاهش کردم بلند شدم _ سلام دستشو کشید طرفم دست دادم دستشو از توی دستم کشید بیرون رفت طرف بابا بزرگش نشست نشستم حاج احمد_ خب سرگرد از امروز کارت شروع میشه میتونی بری _ باشه، پس فعلا _ نازگل خانوم سرگرد ببرید اتاقشو نشونش بدید نازگل_ بفرمایید رفتم طرفش رفتیم طرف پلهها بالا رفتیم باز رفت طرف پلهها چند طبقس مگه _ چند طبقهاس اینجا _ 3 _ اسانسور داره _ اره ولی خراب شده بعدازظهر میان درست میکنن رسیدیم رفت طرف یکی از اتاقا در باز کرد همه چیز مشکی بود طبق سلیقهام بود خوبه نازگل که داشت از اتاق خواست بره بیرون _ نازگل خانوم _ بله _ بقیه نگهبانها هم توی همین طبقهان _ نه ساختمون کناری از کارکناس _ اها مرسی _ خواهش من میرم _ فعلا رفت بیرون نشستم رو تخت اطرف نگاه میکردم صدای بیسیم اومد برگشتم یه بیسیم روی میز بود برداشتم _ ماهان _بگو _ لیا خانوم میخواد بره بیرون بیا _ باشه لیا یعنی چی پس سایه چی به خودم اومدم از اتاق بیرون رفتم رفتم توی حیاط یکی از نگهبانا که یه پسر شاید 23.24 ساله بود اومد طرفم _ داداش ماهان خانوم توی ماشین منتظرته _ باشه رفتم طرف ماشین نشستم صندلی عقب نشسته بود از ایینه عقب نگاه کردم داشت نگاهم میکرد. _ کجا برم _ برو حالا میگم حرکت کردم -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سیزدهم یک ماهی بود که تو خونه زندانی شده بودم و همه چیز اروم شده بود کیمیا حالش بهتر از قبل بود. ماهان توی این یک ماه یک بار به دیدنم اومد اونم با دعوا، دیگه خسته شدم بلند شدم لباس پوشیدم از اتاق زدم بیرون از پلهها پایین رفتم همه تو سالن نشسته بودن مامانم منو دید _ کجا _ بیرون بلند شود اومد طرفم _ نورا برو لباساتو عوض کن بشین تو خونه کم منو حرص بده _ میرم بیرون تا خواستم برم محکم بازومو گرفت داد زد _ گفتم برو تو اتاقت حق نداری بری بیرون _ ولم کن با عصبانیت دستمو کشیدم _ من بچه نیستم بسه دیگه یک ماه اومدی فک کردی صاحب منی _ الان میفهمی صاحبتم یا نه _ حامد ( یکی از نگهبانا) اومد داخل _ بله خانوم _ نورا رو ببر تو اتاق در هم قفل کن کلید برام بیار _ چشم اومد طرفم کولم کردجیغ زدم _ ولم کن مرتیکه منو بزار پایین دستو پا زدم فایده نداشت باز جیغ زدم _ ولم کن ولم کن از پلهها بالا رفتیم برد طرف اتاقم گذاشت منو روی زمین رفت طرف در کلید برداشت در قفل کرد دویدم طرف در با مشت میزدم به در جیغ میزدم _ باز کنید این در باز کن مامان؟! با پام محکم به در زدم رفتم طرف کیفم گوشیمو در اوردم میدونم چیکارتون کنم زنگ زدم به ماهان _ الو _ سلام خوبی _سلام ماهان مامانم منو تو اتاق زندانی کرده نمیزاره برم بیرون _ یعنی چی _ در قفل کرده حالم خوب نیست دارم خفه میشم توروخدا یه کاری کن یک ماه حتی توی حیاط هم نرفتم لطفا _ باشه اروم باش نورا نمیتونی بری بیرون باید بمونی توی خونه _ یعنی چی _ لطفا اروم باشه یکم صبر کن من همه چیزو درست میکنم باشه _ تو بهشون گفتی که نزارن بیرون برم _ بخاطر خودته گوشی قطع کردم انداختم رو تخت روی زمین نشستم به تخت تکیه دادم زانوهام بغل کردم اگه اون شب صابر مزاحمم نمیشد اگه من با چاقو نمیزدمش شاید هیچ کدوم از این اتفاقات پیش نمیاومد الان باید دانشگاه میبودم همه رویا هام خراب شده بود بازم زندونی شدم توی اتاق صورتم با دوتا دستم گرفتم گذاشتم روی زانوهام یه پیام اومد برام گوشیم و برداشتم ناشناس بود _ سلام دوردونه مامانش پیام دادم _ شما _ سایهام _ نمیشناسم _ ولی من تو رو میشناسم خیلی خوب میشناسم _ چی میخوای _ باید از سرگرد فاصله بگیری همین این چی میگه دیگه ادامه داد _ اگه باز نزدیک هم بشید این دفعه تیرم خطا نمیره مستقیم توی سرت میزنم. گوشی خاموش کردم سایه یک دفعه یاد حرف مامانم افتادم نکنه این سایه همون سایه اس و نکنه این همونیه که منو انداخت توی این مخمصه اخه چرا چه مشکلی با من داره حاج احمد میشناستش سایه پیش اونه مامانم میشناستش پس قاتل اصلی میدونه کجاست. باید به ماهان بگم گوشیمو برداشتم زنگ زدم _ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد افف لابد شارژش تموم شده لباسامو عوض کردم رو تخت دراز کشیدم باز زنگ زدم خاموش بود « ماهان» بعد از اینکه نورا گوشیو به روم قطع کرد بدجور عصبی شده بودم پرونده رو داشتم چک میکردم بلند شدم رفتم طرفه تخته عکس پدربزرگ نورا رو گذاشتم اول بعد به ترتیب عکسای دیگه رفتم عقب نگاه عکس حاج احمد کردم چرا دلیل این همه بد بودنش با نورا چیه چه مشکلی داره ربطه به باند سایه داره یا نه ؟ همینجوری که فکر میکردم صدای پیامک اومد رفتم طرف گوشیم و برداشتمش _ وقت دیداره سرگرد _ پس بالاخره میخوای خودت نشون بدی خوبه منتظرتم نشستم روی صندلی سرمو روی میز گذاشتم بعد از چند لحظه بلند شدم وسایلم و جمع کردم از اداره بیرون رفتم سوار ماشین شدم نگاه گوشیم کردم شارژش تموم شده بود خاموش شده بود پشت چراغ قرمز ایستاده بودم یک دفعه درای ماشین باز شد سه تا مرد نشست توی ماشین یکیشون روی صندلی جلو نشسته بود اسلحه رو گذاشت روی سرم _ راه بیافت _ باشه حرکت کردم _ کجا برم _ از شهر خارج شو وارد اتوبان شو رفتم طرف اتوبان وسط راه گفت _ بزن بغل ماشین نگه داشتم یکی از مردا پشاده شد در سمت منو باز کرد _ پیاده شو پیاده شدم شروع به گشتنم کرد اسلحه مدارک برداشت _ برو برو بشین عقب تا پشت کردم محکم یه ضربه به سرم زدن چشمام بسته شد چشمم که باز کردم چشمامو بسته بودن دست پاهام بسته شده بود تکون خوردم _ به به سرگرد بالاخره بیدار شدی صدای یه زن بود _ تو کی هستی صدای کفش های پاشنه بلندش توی فضا پخش شد کنارم ایستاد اومد کنار گوشم نفس به گوشم میخورد اروم زمزمه کرد _ سایه فاصله گرفت _ چی میخوای ؟دنبال انتقامی؟ _ راستش اره اولش دنبال انتقام بودم ولی من نمیخوام با تو دشمن باشم _ تو بعد از کشتن امیرعلی و تیر زدن به من دشمنم شدی _ امیرعلی، حیف شد خیلی جون بود ولی باید بین تو اون یکی انتخاب میکردم و امیر قربانی شد _ چرا منو انتخاب کردی _ چون ازت خوشم میاد دستشو کشید روی بازوم ادامه داد _ برای نورا زیادی خوبی تازشم هر لحظه ممکنه اونم قربانی بشه منو تو میمونیم _ تو یه مریض روانی خندید _ سرگرد به لطف من زندهای باید ازم تشکر کنی _ وقتی گیرت بندازم انقدر عذابت میدم که هرروز ارزوی مرگ کنی _ دیگه تایم دیدارمون تموم شده داد زد _ بیاید ببریدش، خداحافظ سرگرد باز یه ضربه محکم به سرم زدن چشام بسته شد چشمو باز کردم توی ماشین بودم دست زدم به گردنم بدجور درد میکرد دختره روانی افف ماشین روشن کردم رفتم طرف خونه توی راه به حسام زنگ زدم که بیاد خونه وقتی رسیدم ماشین گذاشتم توی پارکینگ رفتم طرف اسانسور در اسانسور که باز شد نورا رو دیدم _ ماهان به سرعت اومد طرفم محکم بغلم کرد محکم توی بغلم گرفتمش سرمو بردم توی گودی گردنش نفس کشیدم از بغلم بیرون ااومد شروع کرد به گریه کردن _ چرا گوشیت خاموشه از ترس داشتم سکته میکردم فک کردم اتفاقی برات افتاده از صبح که زنگ زدم همش میگه خاموشه _ ببخشید من واقعا معذرت میخوام شارژم تموم شده بود اشکاش و پاک کردم _ حالا بگو ببینم چهطور اومدی اینجا با کی اومدی _ فرار کردم _ چیکار کردی _ وقتی جواب ندادی ترسیدم منم اسنپ گرفتم دو کوچه پایین تر از خونمون اومدم _ این وقت شب _ میخواستی گوشیتو جواب بدی داشتم سکته میکردم _ الان میخوای کارتو توجیح کنی سرشو انداخت پایین _ بیا بریم بالا زنگ بزنم به مامانت بگم پیش منی _ یعنی بمونم اینجا خندیدم _ خوب نیست نصف شب خونه یه پسر مجرد باشی خانوم کوچولو _ پس چرا خودت منو نمیبری _ یکم سرم گیج میره راه تا خونه شما هم زیاده میترسم تصادف کنیم دستمو گذاشتم پشت کمرش رفتیم بردم طرف اسانسور _ حالا بیا بریم فعلا در خونه رو باز کردم رفتیم داخل گوشیم در اوردم زدم به شارژ روشن که شد زنگ زدم بهرام که بیاد دنبال نورا نشستم روی مبل سرمو تکیه دادم درد گرفت نورا اومد طرفم _ ببینم گردنتو، هعی چرا اینقدر قرمز شده چی شده _ چیزیش نیست نشست کنارم _ کبود شده دستاشو گرفت بوسیدم _ چیزیم نیست سرمو روی شونهاش گذاشتم نورا_ غذا خوردی _ نه _ بزار تا بهرام نیومده برات درست کنم _ نمیخواد به احسان گفتم باخودش بیاره سرشو گذاشت روی سرم دستم و گرفت یک دفعه پرید از جاش _ من باید یه چیزی بهت بگم _ چی _ یک ماه پیش مامانم که داشت با عمو محمد حرف میزد گفت باید از هردوشون مراقبت کنم ولی بابام نمیزاره باسایه حرف بزنم سایه رو تومشتش گرفته _ سایه؟ _ اره، بعد امروز سایه بهم پیام داد گوشیشو در اورد نشونم داد پیاما رو خوندم نورا گفت _ ازم خواست ازت فاصله بگیرم رسما تهدیدم کرد _ مامانت تاحالا درمورد سایه چیزی نگفته _ نه اصلا _ نورا نباید به کسی این حرفا رو بزنی باشه حتی مامانت _ ماهان _ جانم _ مامانم هم ازم خواست که ازت دور بمونم ماهان مامانم از قاتل اصلی داره مراقبت میکنه میدونه کیه _ تو الان هیچکدوم از اینا رو به روی خودت نیار باشه هرچیزی شنیدی فقط به من خبر بده باشه _ باشه معما حل شد. _ نورا _ جانم _ بایدد بهم کمک کنی _ چه کمکی _ باید تا یه مدت به حرفای مامانت گوش بدی که بهت اعتماد کنه و از هم فاصله بگیریم باشه جوری رفتار کنیم که برای هم مهم نیستیم باشه منو دیدی نباید هیچ واکنشی نشون بدی باشه _ ولی رفتم نزدیکش دستاشو گرفتم _ ولی اما نداره باید بهم کمک کنی وگرنه نمیتونیم گیرشون بندازیم باشه _ باشه بغلش کردم و سرشو بوسیدم سرشو عقب برد زل زدم به چشماش نگاه لبش کردم قلبم انقدر تند میزد تا میخواستم ببوسمش صدای ایفون اومد _ برخرمگس لعنت نورا اروم خندید بلند شدم رفتم طرف ایفون بهرام بود دکمه رو زدم اومد داخل برگشتم طرف نورا پشت سرم ایستاد دستشو بلند کرد گردنم گرفت کشید طرف خودشو داغی لبشو روی لبم حس کردم ازم جدا شد _ خوشمزه بود _ یه بار تو منو بدون اجازه بوسیدی ایندفعه نوبت من بود خندیدم صدای در اومد رفتم طرف در، در و باز کردم بهرام اومد داخل _ سلام _ سلام نگاه نورا کرد _ بیا خانوم دردسر ساز بیا بریم _ مامان اینا فهمیدن نیستم _ نه نفهمیدن بیا بریم _ بریم _ خداحافظ نورا نگاه من کرد یه چشمک ریز زدم _ خداحافظ _ خداحافظ ، رسیدی خبرم کن حسام اومد داخل با نورا بهرام خداحافظی کرد درو بست رفتم طرف مبل دراز کشیدم سایه بالاخره پیدات کردم. -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوازدهم « ماهان» چشمام و باز کردم. حسام کنارم روی صندلی خوابیده بود بدجور تنشنم بود صداش کردم _ حسام _ هوم _ زهرمار بلند شو تشنمه یکدفعه بلند شد _ چی میخوای _ اب _ الان لیوان اب داد دستم خوردم کمرم درد میکرد جای بخیه هام میسوخت _ درد داری _ نه زیاد، ساعت چنده؟ _ 5صبحه _ دکتر نگفت کی مرخص میشم _ گفت فردا بعدازظهر _ خوبه یک هفته اینجام دارم دیوونه میشم. حسام _ بله _ نورا اصلا نیومد دیدنم _ من گفتم نیاد _ تو غلط کردی مرتیکه چرا اینو گفتی _ چون از وقتی این پرونده رو قبول کردی هر روز حالت بده الانم که رو تخت بیمارستان خواستم بلند شم یقشو بگیرم کمرم درد گرفت _ مرتیکه دستم بهت میرسه من یک هفتس دارم میگم خدایا چرا نیومده. _ سرهنگ هم گفت بهتره تو خونه بمونه _ افف _ فردا میبرمت اونجا _ باشه _ نیشتو ببند _ حسام تو دو روز من رو تخت بودم بدجور زبونت دراز شدهها خندید نشست کنارم رو تخت _ راستی تو مگه قرار نبود بری تهران _ کنسل شد نمیرم _ چرا _ نمیدونم فقط میدونم باید اینجا بمونم _ نکنه دلت پیش کسیه _ نع _ پس هست _ نه گفتم _ حسام، تو حتی میتونی مامانت گول بزنی ولی من نه میدونی که سرشو انداخت پایین _ هعی چی شده _ اشتباهه _ این تصمیم قرار نیست تو بگیری _ ماهان اشتباهه _ کیه _ اگه بگم بدجور عصبی میشی _ از نورا خوشت میاد _ نههه _ پس چی _ کیمیا _ چیی _ میدونم میدونم اشتباهه خیلی سعی کردم جلو احساسم و بگیرم ولی نشد. این یک هفته هم هرروز اومد اینجا افف بیخیال فک کن نگفتم سرشو انداخت پایین هیچی نمیدونستم بگم بعد چند دقیقه که گذشت _ حسام سرشو بلند کرد نگام کرد _ کیمیا میدونه _ نه حتی نگامم نمیکنه _ خب به نظرم یکم فاصله بگیر هنوز یک سال هم نشده که امیر مرده الانم خیلی دارم سعی میکنم نزنم تو دهنت ولی دختر جونیه بچس نوزده سالشه قرار نیست تا اخر عمر تنها باشه ولی الان نه _ میدونم _ خوبه _ من برم بوفه یه چیزی بخرم تو چیزی نمیخوای _ نه رفت افف چقدر دنیا عجیبه تا یک ماه پیش به فکر عروسی کیمیا امیرعلی بودیم الان هیچ امیرعلی رفت کاش من توی اون ماشین بودم امیر کیمیا باهم بودن حسام میرفت تهران موفق میشد. الان همه چیز قاطی شده. گوشیم و از روی میز برداشتم رفتم اینستا نورا انلاین بود گوشیم زنگ خورد خندیدم منتظر بود انلاین شم تصویری زنگ زده بود یکم جابهجا شدم موهامو مرتب کردم جواب دادم. نورا_ سلام خوبی _ سلام خوبم تو خوبی _ منم خوبم، درد نداری که _ نه ندارم دیگه _ هوف خداروشکر خیلی نگرانت بودم همش تقصیر من بود _ نورا تو مقصر نیستی خودم مقصر بودم توی این اوضاع بیرون رفتنت خطرناکه _ حسام اجازه نداد بیام دیدنت ای حسام پلشت _ خب نمیخواست بیشتر از این تو خطر باشی کار خوبی کرد. _ خوشحالم که حالت خوبه _ اولین بارم نیست که تیر میخورم، چرا تاالان بیدار بودی؟ _ نمیتونستم بخوابم _ چرا نکنه باز چیزی برات فرستادن _ نه _ پس چی _ یه چیزای هست که من خبر ندارم به من مربوطه ولی مامانم حرفی نمیزنه یه نفر هست _ مثلا چی؟ کی؟ _ سا تا میخواست ادامه بده صدای در زدن اومد بعد یکی وارد اتاقش شد صدای مامانش اومد _ نورا چرا این وقت صبح بیداری با کی حرف میزنی _ با سرگرد مرادی _ این وقت صبح _ اره _ صحبتتون تموم شد بیا توی اشپزخونه کارت دارم. سلام برسون بلابه دور هم بگو _ باشه رفت نورا برگشت نگاهم کرد _ من برم توم برو مامانت کارت داره _ باشه _ مراقب خودت باش فعلا _ ماهان، ام سرگرد میشه یه روز بیای ببینیم همو _ میام لبخندی زد گفت _ پس فعلا _ فعلا قطع کرد حسام اومد داخل صبحونه رو پرستارا اوردن خوردیم . بعد از اینکه مرخص شدم حسام گفت _ مامانت گفت ببرمت خونه اونا _نه تروخدا بریم خونه خودم _ گناه داره زن بیچاره خیلی نگرانه برو امشب اونجا بمون _ افف _ بریم - بریم حرکت کردیم توی راه خوابم برد از بس مسکن زدن همش میخوام بخوابم . «نورا» بعد از اینکه قطع کرد کلی ذوق کردم وقتی گفت میاد دیدنم از اتاق بیرون رفتم طرف اشپزخونه مامان دیدم که روی صندلی نشست بود اب میخورد _ مامان _ بیا بیا بشین کنارم نشستم _ چی شده _ به نظرت زیاد به این سرگرده نزدیک نشدی _ یعنی چی _ نورا ارتباطت با این سرگرده باید کم باشه دلیلی نداره بخوای اینقدر صمیمی باشین _ چه مشکلی داره _ 10 سال ازت بزرگ تره یعنی چی چه مشکلی داره _ من فقط زنگ زدم تشکر کنم _ ساعت 5 صبح نورا نمیتونی من گول بزنی درسته بزرگ نکردم تورو ولی میفهمم دروغ میگی ارتباط یا حسی چیزی همه اینا باید تموم شه _ قطع نمیکنم _ میکنی چون من میگم بلند شد که بره _ قطع نمیکنم رفت نمیتونم بهش فک نکنم -
sanazza84h شروع به دنبال کردن رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یازدهم رفتم توی اتاق _ میخوای بریم بیرون یکم بگردیم چشماش برق زد _ من و شما _ من تو بهرام کیمیا و یکی از دوستام حسام _ خوبه پرستار اومد داخل سرم در اورد رفتم طرفش کمکش کردم از تخت پایین بیاد _ خوبی _ خوبم باهم از اتاق بیرون رفتیم بهرام کیمیا منتظر بودن _ خب بریم کیمیا اومد طرف نورا منم گوشیم از جیبم در اوردم زنگ زدم حسام _ حسام _ سلام _ سلام بیکاری میای بریم بیرون _ اره ولی الان با سحر بیرونم _ خب بیاید باهم منم با نورا کیمیا بهرام داریم میریم بیرون - نورا، چه صمیمی _ چرت پرت نگو بیا _ لوکیشن بفرست _ اوکی قطع کردم بهرام_ کجا بریم _ نمیدونم، خانوما شما نظری ندارید نورا_ من تاحالا شهربازی نرفتم نمیشه اونجا بریم بدون اینکه نظر بقیه رو بپرسم _ بریم کیمیا_ من نمیتونم _ چرا _ اخرین بار با امیرعلی رفته بودم تا میخواستم یه چیزی بگم نورا_ ولی امیرعلی نمیخواد تو اینجور ناراحت باشی بیا من بدون تو نمیرم رو به کیمیا گفتم _ بیا با بغض نگام کرد _ بریم سوار ماشین شدیم لوکیشن فرستادم برا حسام حرکت کردیم از اینه نگاه عقب کردم کیمیا اروم اروم گریه میکرد نورا ارومش میکرد وقتی رسیدیم نورا _ ما بریم سرویس بهداشتی میایم باهم رفتن رو به بهرام _ تو میمونی اینجا تا حسام اینا بیان من برم باههاشون تنها نباشن _ حله پشت سر نورا اینا رفتم صدای پیام اومد نگاه کردم بازمم ناشناس _ بهبه یه بوی خاص میاد بوی عشق ایستادم باز پیامم اومد _ بدو بدو گمشون نکنی بدجور شلوغه زود سرمو بلند کردم دنبالشون گشتم از بین جمعیت رد میشدم دیدمشون _ هوفف دم در سرویس بهداشتی ایستادم تا بیان باز پیام _ معما دوس داری سرگرد چشمامو با عصبانیت بستم اگه گیرت بندازم بدجور نابودت میکنم - سکوت علامت رضایت پس معمای جدید میگم « در ساعت دوازده، در سایههای شب، یک گل قرمز درکنار درخت کهن به یاد یک پادشاهه خواهد ریخت .» بعد یه عکس فرستاد یه درخت خیلی بزرگ کنار چرخفلک « سکوت صدا میزند، و ساعت نزدیک است» نگاه ساعت کردم 11:40 دقیقه بود نورا کیمیا اومدن بیرون _ دخترا باید بریم نورا_ چی شده _ بعد میگم فقط باید سریع بریم باشه یک دفعه یکی از پشت نورا رو صدا کرد _ نورا نورا برگشت _ عع مریم تا خواست بره طرفش بازوشو گرفتم _ باید بریم _ یه دقیقه بعد رفت طرفش _ کیمیا برو کنار بهرام اینا با ماشین احسان بردید بگو خیلی مراقب باشن باشه _ باشه _ سریع برو رفتم طرف نورا چشمم به درخت کنار چرخ فلک خورد یکی از بالا چرخ فلک اسلحه به دست بود دویدم طرف نورا داد زدم _ نورا گرفتمش توی بغلم افتادیم روی زمین بعدم صدای اسلحه همه جا پخش شده بود نفسم بند اومد بود درد خیلی بدی توی کل وجودم پخش شده بود صدای جیغ مردم صدای نورا _ ماهان؟! چشمام بسته شد. نورا همجا صدای جیغ میاومد یکی داد میزد زنگ بزنید امبولانس ماهان توی بغلم بود دستمو از کمرش بلند کردم نگاه کردم خونی بود به خودم اومدم بلند شدم سرشو روی قفسه سینم گذاشتم با صدای لرزون _ ماهان شروع کردم به گریه کردن جیغ زدن _ یکی زنگ بزنه به امبولانس نگاه ماهان کردم _ ماهان لطفا چشماتو باز کن ماهان لطفا ، تروخدا یکی زنگ بزنه به امبولانس لطفا بهرام حسام اومد همینطور که گریه میکردم _ بهرام بهرام تروخدا یه کاری بکن بهرام تروخدا حسام سریع اومد طرفمون نبضشو گرفت _ زندس زندس گوشیشو دراورد زنگ بزنه امبولانس که امبولانس رسید بلند کردن ماهان گذاشتن روی برانکارد بهرام اومد طرفمو بغلم کرد _ بهرام نمیمیره مگه نه همش تقصیر من بود _ چیزیش نمیشه اروم باشه باید از اینجا بریم باید بریم خونه _ ولی من باید پیش ماهان باشم یکدفعه داد زد - میری خونه فهمیدی؟! بازومو گرفت حسام با امبولانس رفت رسیدیم پیش ماشینها بهرام رو به یه دختر که کنار کیمیا بود گفت _ سحر حرکت کن _ ولی ماهان _ سحر همه باید برگردین خونه معلوم نیست کی تو خطره یاالله زود سوار شدیم بهرام با سرعت رانندگی میکرد انقدر گریه کرده بودم به زور نفس میکشیدم کیمیا حرفی نمیزد یعنی حالش خوب میشه اگه چیزیش بشه چی اول سحر رسوند _ سحر _ بله _ مراقب باش _ باشه بعد از اینکه کیمیا رو رسوندیم خونه رفتیم طرف خونه خودمون من نمیتونم ماهان تنها بزارم پشت چراغ قرمز بودیم سریع از ماشین پیاده شدم دویدم بهرام پیاده شد داد زد _ نورا! یه تاکسی دیدم سریع سوار شدم _ اقا لطفا سریع حرکت کن _ کجا برم _ بیمارستانه..} حرکت کرد وقتی رسیدم یادم اومد که من اصلا پولی همراهم ندارم رو به اقا گفتم _ اقا من انقدر با عجله اومدم کیف پولم یادم رفته میشه _ برو دخترم از ظاهرت مشخصه یکی که خیلی دوسش داری اینجاس برو دخترم باصدای لرزون _ ممنونم پیاده شدم جلوی در بیمارستان حسام و دیدم _ حسام نگام کرد داشت گریه میکرد نکنه چیزیش شده پاهام توان نگهداشتن وزنم و نداشتن اومد طرفم _ تو اینجا چیکار میکنی _ خوبه؟ چیزی نگفت _ حسام، ماهان خوبه _ خوبه توی اتاق عمله نفس راحتی کشیدم _ نورا باید بری _ ولی _ برو بیشتر تو خطر میندازی ماهان و _ توم فک میکنی من مقصرم _ نه فقط میدونم بهتر بری صدای بهرام از پشت سرم اومد _ بیا نورا اشکام پشت سرهم سرازیر میشدن حسام رفت داخل بهرام اومد طرفم _ بیا برگشتم نگاه ورودی بیمارستان کردم _ نورا بریم باهم سوار ماشین شدیم رفتیم طرف خونه وقتی رسیدیم به سرعت از پله ها بالا رفتم رفتم تو اتاقم جلو اینه ایستادم سرتا پا لباسام خونی بود حتی دستم رفتم طرف حموم شیر اب باز کردم توی وان دراز کشیدم. چشمامو بستم گریه میکردم صبح با صدای داد بیدار شدم نگاه ساعت کردم ساعت 8 بود زود دنبال گوشیم گشتم نبود یادم اومد که پیش ماهانه به سرعت از تخت پایین اومد از اتاق بیرون رفتم _ بهرام _ بهرام رفتم توی اتاقش توی اتاقش نبود رفتم طرف پلهها از پلهها که پایین رفتم یه پیرمرد حدودا 70 ساله بود مامانم عمو محمد بهرام روبه روشون مرده تا منو دید _ ابروی منو بردی به خاطر این نگاه مامانم کردم سرشو پایین انداخت _ این دختر یه قاتله و واقعا باورم نمیشه باورم نمیشه به خاطر تو و دخترت برای بار دوم سرافکنده شدم اعصابمو خورد کرد داد زدم _ من قاتل نیستمم همشون برگشتن طرف من رفتم روبه روش _ من قاتل نیستم من هیچ کاری نکردم تو خودت مایه ننگی مامان_ نورا؟! رفتم نزدیک ترش _ من مقصر هیچیکدوم از اتفاقات نیستم توی که مقصری الان اومدی اینجا چی میگی _ عین باباتی یه دختر بی ادب و پرو _ اره عین بابامم حداقلش کاری که تو با دخترت کردی اون با من نکرد حداقل قلب داشت بچه کسی و بیست سال ازش دور نکرد. کسی و با بچش تهدید نکرد دستشو بلند کرد تا میخواست بزنه مامانم دستشو گرفت اومد جلوم ایستاد _ بسه بابا بسه _ ای کاش میمردی بهتر که داغ بچه رو بکشم تا بچهای مثل تو داشته باشم و رفت از خونه بیرون رفت عمو محمد اومد مامانمو بغل کرد _ بیا بریم بالا رفتن بهرام اومد طرفم _ الحق که دختر صدفی _ ماهان خوبه خندید _ بعد این همه اتفاق پریدم وسط حرفش _ خوبه زنگ زدی _ اره حسام ساعت 6 بود گفت از اتاق عمل بیرون اومده گلوله جای بدی نخورده _ هوف خداروشکر وای خدایا شکرت با شونش زد به شونم _ هعی دختر نکنه عاشق شدیه نگاش کردم _ چرت پرت نگو چون مقصر بودم نگرانش بودم _ اره حتما که همینطوره _ برو بابا خندید رفتم طرف پلهها برگشتم _ کی میتونم برم بیرون _ فعلا نمیتونی سرگرد جونتو ببینی _ بهرام خفشو رفتم بالا صدای صحبت کردن مامانم با عمو میاومد رفتم نزدیک تر _ محمد من چیکار کنم چهطور ازشون مراقبت کنم _ یه راهی پیدا میکنیم _ بابام نمیزاره با سایه حرف بزنم توی مشتشه یک دفعه ساکت شدن سریع رفتم طرف اتاقمو در اروم بستم صدای بسته شدن در اتاق اونا هم اومد سایه کیه؟ مامان منظورش چی بود مراقبت کنه از کیا ؟ لطفا حمایت کنید -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دهم « نورا » _ کیمیا میای خونه ما _ خونه شما؟پیش بابات _ نه خونه مامانم _ پیداش کردی _ تعریف میکنم حالا، میخوای بری خونه خودتون یا اگه نه بیا پیش خودم تا یکم اروم بشی _ نمیتونم با این قیافه برم خونه میتونم امشب بمونم پیشت _ چرا نشه، بهرام میریم خونه خودمون _ حله توی راه به اهنگ گوش میدادم خیلی وقت بود اهنگ گوش ندادم همینجور که گوش میدادم صورت ماهان که زیر چشمی نگاهم میکرد فکر میکرد لبخند اومد به لبم واقعا جذاب بود حتی توی بدترین حالتش آخرین دیدارمون داره سر میرسه آخرین پرواز تو وقت رفتنته میزنه یخ دست من میده قلبمو جر آخرین نامه تو ساکت که نبردی با خودت نیمه های شب منو عادتای بد میخوره خط یکی باورای من جلوی آینه این حالتای ترس منو خیابون با پرسه های شب دیدم یه چیزایی من به چشم که دلم هرچی سرش میاد حقشه دستمالت بودم بی حوصله چون رفتی و افتادم از چشت آخرین دیدارمون داره سر میرسه آخرین پرواز تو وقت رفتنته میزنه یخ دست من میده قلبمو جر آخرین نامه تو ساکت که نبردی با خودت رسیدیم هیچکس خونه نبود روبه بهرام _ مامانم کجا رفته خبر داری _ رفته پیش بابابزرگت _ چرا؟ _ نمیدونم، من میرم تو اتاقم کارم داشتی اونجام _ باشه، کیمیا بیا ما بریم تو اتاق گرسنه نیستی _ نه باهام رفتیم طبقه بالا بهرام رفت طرف اتاقش مام رفتیم طرف اتاقم در باز کردم _ چه اتاق خوشگلی _ مرسی _ همیشه از این رنگ خوشت میاومد _ اره در بستم _ لباساتو اگه خواستی عوض کن لباس راحتی بپوش _ باش لباسامون عوض کردیم دراز کشیدیم رو تخت _ نورا _ جانم _ به نظرت امیرعلی خیلی دردکشید نگاش کردم زل زده بود به سقف اشک از چشمش سرازیر شد بغلش کردم موهاشو ناز میکردم _ بخواب استراحت کن بعد از اینکه خوابید گوشیمو برداشتم پیام داشتم از یه شماره ناشناس باز کردم چند تا عکس بود از روی تخت بلند شدم عکسو باز کردم بادیدن عکس خشکم زد گوشی از دستم افتاد دستو پاهاام شروع به لرزیدن کردن شروع به گریه کردن کردم گوشی برداشتم از اتاق بیرون رفتم همینطور که پریه میکردم اروم اروم از پلهها پایین میرفتم عمو محمد دیدم تا دیدمش شروع کردم به بلند گریه کردن _ نورا بغلش کردم _ دخترم چی شده اروم باش نمیتونستم نفس بکشم چشمام تار میدید و دیگه هیچی همه جا تاریک شد هیچ صدای دیگه نبود و ای کاش همیشه اینطور باشه.. « ماهان » چشمام از بیخوابی میسوخت یکم ماساژشون دادم بدتر شد اففف هیچ ردی نبود اخرین جایی که سیگنال میداد همین اطراف اداره بود یا خونه خودم صدای پیام اومدن اومد زود گوشیمو برداشتم. کیمیا بود _ سلام ماهان خوبی _ سلام خوبم تو چهطوری _ خوبم، ماهان نورا براش یه سری عکس اومده حالش بد شد اوردیمش بیمارستان حالش خوب نیست که بیاریمش اداره میتونی خودت بیای _ لوکیشن بفرست بلند شدم سوئیچ برداشتم از اتاق زدم بیرون _ کریمی _ بله قربان _ به سرهنگ بگو من رفتم همون شماره ناشناس یه سری عکس فرستاده برا خانوم ملکی الان بیمارستانه به هاشمی بگو شماره رو میفرستم بررسی کنه _ چشم از اداره بیرون رفتم سوار ماشین شدم به سرعت حرکت کردم. وقتی رسیدم زنگ زدم کیمیا _ الو کیمیا _ سلام کجایی _ رسیدم _ بمون در ورودی تا بیام _ باشه قطع کردم منتظر بودم تا کیمیا بیاد تا دیدمش به طرفش رفتم _ کجاس _ بیا _ خوبه حالش _ اصلا حرف نمیزنه _ باز بهش شک وارد شده _ باز _ حالا بعد میگم وقتی رسیدیم مامان نورا یه مرده دیگه که ظاهرا بابای بهرامه و بهرام نشسته بودن کیمیا بازو گرفت نگاش کردم کیمیا_ ماهان _ بله _ من به یه دلیل زنگ زدم که تو بیای اونم به خاطر اینه نگاهاتون به هم دیدم ک کنم فقط تو میتونی ارومش کنی تا میخواستم حرف بزنم صدف_ سرگرد _ سلام شروع به گریه کردن کرد اون مرده میانساله بغلش کرد _ اروم باش نورا حالش خوب میشه روبه کیمیا _ میتونم برم توی اتاق _ اره برو رفتم طرف اتاق در زدم رفتم داخل نورا دراز کشیده بود به سقف زل زده بود سرم توی دستش در بستم رفتم طرفش _ سلام نگام کرد بغض کرده بود سعی کرد بلند شه بازوشو گرفتم کمکش کردم نشست سرشو پایین گرفته بود _ نورا سرشو بلند کرد نگاه چشماش کردم چشمای درشت قهوایی همینجور زل زده بودم به چشماش قلبم انقدر تند میزد که حس میکردم میخواد بپره بییرون نورا رو بغل کنه _ عکسارو دیدی روی تخت کنارش نشستم _ الان به اون فک نکن شروع کرد به گریه کردن _ هعی نورا نورا نگاه کن من سرشو با دوتا دستم گرفتم بلند کردم با شستم اشکاشو پاک کردم _ باید اروم باشی میدونم که داری اذیت میشی ولی قسم میخورم پیداش میکنم و همه این چیزا تموم میشه خیلی ناگهانی دوتا دستشو دور گردنم حلقه کرد بغلم کرد سرشو گذاشت روی شونم دستمو حلقه کردم دور کمرش محکم به طرف خودم کشوندم صدا نفس کشیدنش میشنیدم چشامو بستم نورا_ ممنونم _ بابت _ نمیدونم از بغلم بیرون اومد نگاهم کرد _ تشکرت برا اینکه اجازه دادم بغلم کنی؟ _ خودتم اونقدر بیمیل نبودی خندیدم _ الان بهتری _ اره خوبم _ بایدم خوب باشی بادستم به خودم اشاره کردم اروم خندید اروم گفت _ پرو _ خب من برم دیگه با ترس استرس گفت _ اگه باز برام بفرستن چی _ نترس من الان گوشیت میبرم اداره باشه ولی فردا برات میارم باشه امشب سعی کن بخوابی باشه من همه چیز درست میکنم لبخندی زد گفت _ باشه یه دفعه یه فکری به سرم زد _ من الان میام _ باش از اتاق بیرون رفتم صدف_ خوبه _ اره بهتره یک استراحت کنه خوب میشه، گوشی نورا خانوم دست کیه بهرام_ دست منه بیا گرفتم گوشیش رمز داشت _ رمز میدونید کیمیا زود گفت _ 2200 زدم رفتم توی پیام ها عکسای صابر بودن که تیکه تیکه شده بود عوضیا گوشیمو از جیبم در اوردم زنگ زدم هاشمی _ الو هاشمی _ سلام سرگرد _ سلام سروان هاشمی برات یه شماره میفرستم یه بررسی کن گوشیو فردا میارم بررسی کنی _ باشه _ شماره یاداشت کن _ بگو _ 099012... چیزی پیدا کردی خبرم کن _ چشم قربان _ فعلا _ خدانگهدار قطع کردم رو به مامان نورا گفتم _ خانوم فرهادی اجازه هست من کیمیا و نورا خانوم ببرم بیرون یکم حالوهواش عوض شه همشون با تعجب نگام میکردن صدف_ نمیدونم راستش نورا.. تاخواست ادامه بده کیمیا گفت _ اینطور حالش بهتر میشه حواسش پرت میشه _ باشه من مشکلش ندارم ولی این وقت شب بهرام_ منم میرم البته اگه مشکلی نباشه نگاه بهرام کردم _ نه این چه حرفیه صدف_ خب پس برید مراقب باشید _ خوبه من برم به نورا خانوم بگم کیمیا_ منم دکتر صدا کنم کارای مرخصی انجام بده رفتم توی اتاق.. -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نهم « نورا » توی سالن دادگاه نشسته بودم تاصدام کنن نگاه اطرافم کردم سرگرد نبود چرا نیومده یعنی ازاد بشم قرار نیست دیگه ببینمش مامانم_ منتظر کسی هستی _ نه _ همش داری اطرافتو نگاه میکنی منتظر سرگردی _ فک میکردم میاد _ یکی از دوستاش دیروز جلو اداره ماشینش منفجر شد مرده برای همین درگیر کارای اونه _ اها _ متهم خانوم ملکی چشامو بستم نفس عمیقی کشید رفتیم داخل قاضی اومد وکیلا مدارک نشون دادن فیلم پخش کردن رانند تاکسی اومد شهادت داد قاضی بقیه باهم مشورت میکردن وکیل_ اقای قاضی درخواست ازادی مشروط داریم قاضی نگاه بقیه کرد باهم حرف زدن و گفت قاضی_ حکم دادگاه بلند شدیم نفسم بند اومد _ به دلیل نداشتن مدرک کافی برای اثبات متهم کردن خانوم ملکی و حتی اثبات بیگناهی ایشون درخواست ازادی مشروط پذیرفته میشه بلند شدن رفتن برگشتم نگاه مامانم کردم شروع کردم به گریه کردن نشستم مامانم اومد طرفم بغلم کرد _ تموم شد گلم تموم شد گریه نکن لطفا _ ازاد شدم _ اره بعد از کارا وسایلم از زندان گرفتم با بقیه خداحافظی کردم از زندان بیرون اومدم مامانم توی ماشین منتظرم بود رفتم طرف ماشین سوار شدم توی راه بودیم _ مامان _ جانم _ مراسم همکار سرگرد میدونی کیه _ اره فردا صبح _ میشه بریم _ باشه گلم میریم رسیدیم یه خونه خیلی بزرگ بود حیاطش شاید 30 تا ماشین میتونست بره وارد خونه شدیم یه دکوراسیون خیلی شیک سفید سبز بود واقعا قشنگ بود بهرام باباش از پله ها پایین اومدن بهرام بغلم کرد _ به خونت خوش اومدی _ ممنونم بابای بهرام_ به خونت خوش اومدی دخترم _ مرسی عمو محمد _ بهم بگو بابا محمد لبخند زدم گفتم _ چشم مامان_ بیا اتاقتو نشونت بدم از پلهها بالا رفتیم طبقه دوم چهارتا اتاق بود رفتیم طرفم یکی از اتاقا در باز کرد یه اتاق خیلی خوشگل با یه دکور یاسی خیلی خوشگل بود مامان_ دوسش داری نگاش کردم بغلش کردم _ عاشقش شدم خیلی قشنگه _ هرکدومو دوس نداشتی عوضش میکنم توی کمدت لباس روتختی تمیز هست بعد هرروز خواستی باهم میریم لباس بیشتر میخریم رفت طرف تخت یه نخت دونفره بود گوشی لبتاپ روی تخت بود _ اینم گوشی لبتاپ دیگه هرچیزی کم بود بگو بگیرم باشه _ مرسی _ من میرم توم یه دوش بگیر لباساتو عوض کن بیا _ باش رفت رفتم طرف میز ارایشیم کلی لوازم ارایشی بود همه چیز بود رفتم طرف کمد حوله لباسامو برداشتم رفتم طرف حموم « ماهان » حسام_ ماهان بیا یه چیزی بخور _ نمیخوام _ اینجور خودتو نابود میکنی نکن _ حسام همش تقصیر منه باید میفرستادمش خانه امن _ ماهان تقصیر تو نبود نگو اینجوری _حسام زنده زنده داداشمو سوخت حسام اومد طرفم بغلم کرد با دستش میزد به کمرم با بغض گفت _ جمع کن خودتو ماهان خجالت بکش باید قوی باشی باید اون عوضیا رو پیدا کنی نابودشون کنی _ میرم یه اب به صورتم بزنم _ برو رفتم طرف سرویس بهداشتی اب سرد به صورتم زدم نگاه اینه کردم _ بدترین مرگ نسیبشون میکنم خیلی بدتر رفتم تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد . . . . . . . . . با صدای حسام بلند شدم صبح شده بود _ ماهان بلند شو صبح شد باید بریم بهشت زهرا کمک کنیم بهشون بلند شو بلند شدم رفتم طرف حموم یه دوش گرفتم زدم بیرون اماده شدم _ حسام _ بله _ اماده ای _ اره بریم باهم از خونه زدیم بیرون رفتم طرف ماشین _ حسام تو رانندگی کن _ باشه سوار شدم ریموت درپارکینگ زد ماشین روشون کرد حرکت کردیم از پارکینگ که بیرون اومدیم کیمیا رو دیدم نابود شده بود زیر چشماش گود شده بود _ حسام وایسا _ این کیه _ دوس دختر امیر پیاده شدم رفتم طرفش با بغض نگام کرد سرمو انداختم پایین _ میشه باشما بیام یه قطر اشک از چشمم اومد نفس عمیقی کشیدم _ بیا بریم در ماشین براش باز کردم نشست در بستم سوار شدم _ بریم حرکت کردیم توی راه اروم اروم گریه میکرد صدای گریش بدجور عذابم میداد قرار بود یک ماه دیگه بره خواستگاری امیر قرار بود منم برم رسیدیم پیاده شدیم کیمیا یک دفعه حالش بد شد بازوشو گرفتم _ کیمیا _ خوبم خوبم _ بزار کمکت کنم دستشو گرفتم کمکش کردم رفتیم طرف جمعیت _ تو اینجا پیش حسام بمون من برم پیش خانوادهاش _ باش رفتم طرف بابای امیرعلی _ اقای احمدی برگشت _ تسلیت میگم _ ممنونم پسرم مامانش خواهرش داغون شده بودن روبه اقای احمدی _ کمکی خواستید من همینجام سرتکون داد رفتم طرف یه فاتحه خوندم بلند شدم بلند شدم نورا رو دیدم پس ازاد شد رفتم طرف حسام اینا _ کیمیا خوبی سرتکون داد خیر شد بود به قبر نورا امد طرفم _ سرگرد _ سلام _ سلام تسلیت میگم _ ممنونم یک دفعه نورا کیمیا رو دید _ کیمیا کیمیا نورا رو دید شروع به گریه کردن کرد نورا بغل کرد _ نورا _ کیمیا _ نورا امیرعلی تنهام گذاشت نورا محکم بغلش کرد اینا از کجا همو میشناسن کیمیا غش کرد نورا_ کیمیا حسام نزدیک بود کیمیا رو بلند کرد _ حسام کیمیا رو ببر خونه منم بعد مراسم میام _ باشه نورا کیف کیمیا رو گرفت با حسام رفت منم بعد از نماز که مراسم تموم شد اسنپ گرفتم رفتم خونه رسیدم کرایه رو حساب کردم پیاده شدم در باز کردم سوار اسانسور شدم صدای پیام اومد گوشیمو نگاه کردم ناشناس _ تسلیت سرگرد اومیدوارم غم اخرت باشه با استیکر خنده روانی عوضی گوشیو خاموش کردم از اسانسور زدم بیرون رفتم طرف خونه در زدم حسام در باز کرد رفتم داخل کیمیا رو مبل خواب بود نورا هم کنارش نورا هم مونده اینجا _ سلام نورا بلند شد نگام کرد _ سلام رفتم طرفش _ خوبی _ خوبم شما چی خوبی _ خوبم نگاه کیمیا کردم _ خوبه حسام_ اره خوبه از گشنگی غش کرده بود دوروز هیچی نخورده بود منم یه سوپ درست کردم خورد خوابید _ خوبه روبه نورا _ از کجا کیمیا رو میشناسی _ از مدرسه دبیرستان باهم دوست بودیم _ اها، ازادیت هم مبارک لبخندی زد گفت _ مرسی به لطف شما بود نگاه کیمیا کرد گفت _ من کیمیا رو با خودم میبرم زنگ زدم بیان دنبالمون _ باشه میگفتی خودم میرسوندمتون _ نه ممنون گوشیش زنگ خورد برداشت _ جانم بهرام _. _ باشه الان میایم ناخودگاه بهم برخورد یعنی چی بهرام مگه من دستو پا نداشتم که برسونمشون کیمیا بلند شد تشکر کرد خداحافظی کرد نورا_ خدانگهدار _ باهااتون میام تا دمدر باهاشون رفتم طرف اسانسور در اسانسور که بسته شد سنگینی نگاه نورا رو حس میکردم ناخودگاه لبخد زدم زود جمع کردم خجالت بکش مرد گنده نگاش کرد یه دختر ریز میزه باهم چشمتو چشم شدیم در اسانسور باز شد بیرون رفتن در حیاط باز کردم بهرام تو ماشین بود از توی ماشین دستشو بلند کرد سرتکون دادم رو به نورا _ مراقب باشید خداحافظ _ خداحافظ سوار شدن بهرام بوق زد دستمو بلند کردم گاز داد رفت منم برگشتم خونه.. پایان پارت نهم -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتم روبه روی خونه ایستاده بودیم یه اقا که انگار سرایدار بود در باز کرد ماشین پارک کردم با حسام پیاده شدیم واقعا اوضاعشون از عالی فراتر بودیه ویلا خیلی مجلل مامان نورا ااومد استقبالمون _ بفرمایید سرگرد حسام_ سلام خاله صدف _ سلام صدف_ سلام خوش اومدین رفتیم داخل یه سالن خیلی بزرگ شیک الحق که دختر حاج احمده رفتم طرف مبل نشستم _ سرگرد چیز میخورید بگم براتون بیارن _ ممنون من زیاد مزاحم نمیشم یه سری سوالات دارم فقط باید برم _ نمیشه که من شام اماده کردم _ میدونم شرمنده ولی من باید برم _ خب پس بفرمایید بپرسید _ شما شغلتون چیه خندید _ انتظار سوالات دیگه داشتم، من و کلا خانوادگی تاجر هستیم _ همین _ بله _ من زیاد کشش نمیدم رک حرفمو میزنم دخترتون توی خطره و اگه الان به من نگید که دشمنتون کیه که داره با دخترتون شما رو تهدید میکنن _ سرگرد فک کنم شما اشتبا برداشت کردین یا درست حرفمو نشنیدین گفتم ما خانوادگی یه سری شرکت های تجاری داریم همین دشمنای ما تو کار رقابت میکنن جابه جا شدم جلو رفتم گفتم _ ولی اینطور به نظر نمیاد ادامه دادم _سایه رو میشناسید حالت چهرش عوض شد یکم استرس گرفته بود اینو کاملا دیدم _ به نظر میاد که میشناسید _ اون گروه نابود شده بود _ اره ولی جانشین داشته و هرکسی که هست با شما مشکل داره _ من نمیدونم جانشینش کیه یک بار باها اون مافیاها قرارداد بستیم نزدیک بود برشکست بشیم همه قرارداد ها لغو شد نصف ثروتشون ازدست دادن برای همین ازمون کینه گرفتن ولی _ ولی _ ولی وقت برای انتقام نداشتن _ باید کمک کنید وگرنه قربانی دخترتونه دادگاه دو روز دیگس و هیچ چیز معلوم نیست ممکن ازاد بشه ممکنه توی تیمارستان بستری بشه _ باید چیکار کنم _ باید کمکم کنید مدرک بیشتری به دست بیارم یرای سلامت روانش هم مدارک کامل ولی احتمالات هنوز وجود دارن _ خیلی ترسیده هرکاری بگید انجام میدم بلند شدم _ خبرتون میکنم هرچیزی درمورد اون گروه خبردار شدین لطفا اطلاع بدید _ باشه _ خدانگهدار زمان حال نفس عمیقی کشیدم نگاه گوشی کردم پیام داشتم باز شماره ناشناس _ سرگرد 5دقیقه مونده تا جواب معما رو بفهمی پیام دادم _ من حوصله این بازیها رو ندارم بیا رودرو حرف بزنیم _ موقعه دیدارمون نزدیکه توی اداره بودم امیرعلی نیومده بود بدجور استرس داشتم رفتم طرف اتاق سرهنگ در زدم _ بیا تا میخواستم وارد شم صدای انفجار اومد از بیرون خشکم زده بود امیرعلی به سرعت به طرف خروجی رفتم همه رفته بودن بیرون جمعیت کنار زدم ماشین امیرعلی بود با دستم موهامو کشیدم _ امیرعلی سرمو چرخوندم باز همون موتور تا متوجه شد من دیدمش گاز داد رفت روی زمین نشستم اتشنشانی اومد اتیش خاموش کرد ولی اتیشی که تو قلبم بود خاموش نشد جسد بیرون اوردن کاملا سوخته بود چشمام بستم نمیتونستم نفس بکشم همش تقصیر منه _ سرگرد خوبید جواب ندادم بلند شدم سرم گیج رفت _ بزارید کمکتون کنم داد زدم _ ولم کن خودم میرم سوار ماشین شدم به سرعت حرکت کردم بی هدف رانندگی میکردم کنار زدم شروع کردم با مشت به فرمون میکوبیدم داد زدم _ چرا؟! اون چرا من نبودم؟! نفس هام سنگین شده بودن انگار هوا هم باهام لج کرده بود انگار هیچ هوای نبود سرمو روی فرمون گذاشتم -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفتم _ سلام سرگرد _ بیا بشین رفتم طرفش روی صندلی روبه روش نشستم _ انتظار نداشتم شما رو ببینم _ راستش وقتی از مادرتون شنیدم که خیلی ترسیدی که بیای زندان گفتم حالا که یه خبر خوب دارم خودم بهت بگم _ چه خبری _ یه سری مدارک دستمه و اونارو اگه قاضی ببینه ممکنه حکم ازادی مشروط صادر کنه _ یعنی ازاد میشم _ اره بلند شدم از ذوق نمیدونستم چیکار کنم نفسم بند اومد بود شروع کردم به بالا پایین پریدن سرگرد بلند شد روبه روم ایستاد دلم میخواست بپرم بغلش کنم خدایا شکرت میدونستم منو نجات میدی افسر اومد داخل _ وقت ملاقات تموم سرگرد_ باشه و روبه من گفت _ مراقب خودت باش به کسی اعتماد نکن اینجا محیطش با بیرون فرق داره نمیخوام بترسونمت ولی بیشتر از قبل مراقب باش _ باشه _ پس فعلا یادت نره حرفام _ باش فعلا رفتم طرف افسر از اتاق بیرون رفتم برگشتم نگاه سرگرد کردم اولین بار توی عمرم قلبم با دیدن یه مرد اینقدر تند میزنه « ماهان » از زندان بیرون اومدم همینجور که به سمت ماشینم میرفتم باز یه موتور سر اون ور جاده دیدم که بهم زل زده بعد گاز داد رفت یاد حرفای مامان نورا افتادم « دو روز قبل » خواب بودم با صدای زنگ بلند شدم همینطور که چشمام بسته بود جواب دادم _ بله _ سلام جناب سرگرد مرادی انگار بد موقعه تماس گرفتم نگاه گوشی کردم مامان نورا بود زود بلند شدم _ نه اختیار دارید این چه حرفیه بفرمایید _ گفتید هم دیگه رو ببینیم امشب بیاید خونه ما اونجا صحبت کنیم شنیدم دوست حسامی اونم قرار بیاد _ من مزاحم نمیشم فقط یه سری سوال داشتم _ مراحمید این چه حرفیه تشریف بیارید _ باش پس با حسام میام _ باش منتظرم خدانگهدار _ خدانگهدار قطع کردم پیام داشتم نگاه کردم یه شماره ناشناس بهم پیام داد یه عکسه بازش کردم چشمام از جا کنده شد این که منم خواب بودم ازم عکس گرفت تو خونه خودم بلند شدم خونه رو گشتم پیام باز اومد _ خودتو اذیت نکن اونجا دیگه کسی نیست سرگرد نگاه پنجره کردم یه نفر با ماسک از ساختمون کناری نگاهم میکرد رفت زنگ زدم امیرعلی _ الو _ به چند تا از بچه اکیپ بگو بیان خونه من _ چرا _ اومدی توضیح میدم قطع کردم باز پیام _ منتظرم هرچی زودتر اشنا بشیم قهرمان پیام دادم _ بیصبرانه منتظرم بچه ها امدن گشتن هیچی پیدا نکردن شماره رو دادم بررسی کنن خاموش بود امیرعلی_ خیلی حرفه این _ دست کم گرفتم ولی از الان به بعد قرار نیست دست کم بگیرم _ ولی یه چیزی اینجا با عقل جور درنمیاد _ چی _ اینا دنبال انتقام نیستن _ پس چی _ اگه دنبال انتقام بودن به منم گیر میدادن یا اصلا اسیب میزنن ولی هیچ کدوم _ شاید یک نفر داره از این اسم سواستفاده میکنه _ احتمالا یکی از بچه ها _ قربان یک لحظه رفتم طرفش توی اتاقم روی اینه عکس نورا بود یه رنگ قرمز پاشید بود به عکس این یعنی چی بعد از اینکه بررسی تموم شد رفتن امیرعلی اومد طرفم نگاه عکس نورا کردم _ کی قرار با مامانش حرف بزنی _ امشب _ ماهان _ بله _ من یه چیزی فکرم درگیر کرده _ چی _ ممکنه سایه با مامان نورا مشکل داشته باشه _ منم این حدس میزنم پس یعنی ممکن مامان نورا توی کار خلافه باشه داره از طریق نورا بهش ضربه میزنه _ دقیقا گوشیم زنگ خورد جواب دادم حسام بود _ بله _ بیا در باز کن ایفون انگار خرابه _ باشه قطع کردم _ کی بود _ حسام _ من میرم باز میکنم _ باشه رفت بلند شدم عکس از روی اینه برداشتم نگاهش میکردم _ خودت درگیر چه کاری کردی اخه باز پیام از یه شماره ناشناس دیگه _ یه معما بگم میخوام بهتر کمک کنم < دوعدد، دومکان، یک انتخاب. اگه حسابداری بلد باشی، میفهمی کدومشون زنده میمونه 89،57 اداره، زندان زمان: وقتی عقربه ها به هم نگاه میکنن. اگر اشتباه کنی، خون جاری میشه. سایه همیشه میبینه.> _ 24ساعت وقت داری این دیگه چه کوفتیه حسام امیر بالا اومدن زود چند تا برگه با سه تا خودکار گذاشتم روی میز حسام_ اینا چیه امیر نگام کرد _ سایه معما فرستاده یه نفر توخطره _ چه معمایی گوشی گرفت پیامو خوند _ این دیگه چه کوفتیه _ زود باید حلش کنیم فک کنید حسام_ حالا کدومتون رابطه بین اعداد بلدین امیر_ من که ریاضی بزور ده میشدم هردوشون برگشتن نگام کردن _ نگاه من نکنید منم اونقدر بلد نیستم امیرعلی_ پس میخوای چیکار کنی _ نمیدونم یک دفعه حسام پرید از جا گفت _ نازی مدیر بانک بوده _ نازی خودمونه _ اره _ خب پس بهش زنگ بزن بیاد کمکون کنه _ به نظرم خودت زنگ بزنی بهتره _ من زنگ نمیزنم امیر علی_ مجبوریم ماهان زنگ بزن بچه نشو افف گوشیمو برداشتم زنگ زدم دوتا بوق خورد جواب نداد زود خواستم قطع کنم جواب داد _ الو _ الو سلام _ سلام اقا ماهان _ خوب هستین نازی خانوم _ خوبم شما چهطورید _ منم خوبم _ امم نازی خانوم من یه کمکی ازتون میخوام _ چه کمکی _ یه معما هست درمورد رابطه بین اعداد _ خب _ میخوام ببینم چه مفهمومی داره _ اعداد بگو _ 57،89 _ خب توی حسابداری، اعداد پایین نشون میده اولویت کمتره این که چیزی نیست ادم خر گاز بگیره ولی اینجور ضایع نشه راست میگه بدبخت مهه چه ادمای ای خدا الان هرچی از دهنم در میاد میگم حسام که بزور خندشو کنترل میکرد سقف نگاه میکرد امیرعلی هم ریزریز میخندید _ خب مرسی من اصلا حواسم به این مورد نبود فک کردم معنی خاصی دارن _ نه معنی خاصی ندارن _ باشه پس خداحافظ مرسی قطع کردم خودم انداختم رو حسام شروع به زدنش کردم _ مردک تقصیر تو بود بدون اینکه فک کنیم یک درصد زنگ زدم _ خو به من چه _ مرتیکه خر امیر _ بیا بابا حالا انگار چی شده _ هیچی فقط به این نتیجه رسیدم اصلا چرا پلیس شدمه من که عقلمو دادم دست این _ عجب حسام_ حالا یکم خندیدیم بیخال _ خیلی بد ضایع شدم دوتاشون بلند شروع به خندیدن کردن خودمم خندم گرفت مثل این کلاس اولیا رفتم گفتم فرق بین 57،89 چیه اففف حسام_ سه کله پوک به خدا ماییم _ شک داشتی _ نه _ بیاید حالا خب داره میگه الان اولویت ما 89 یعنی پرخطر تو اون مکان عدد ها به ترتیب کوچیک بزرگان مکانها هم ادارهه، زندان امیر_ خب یعنی 57 برای ادارس 89زندان _ اره حسام_ نورا رو میگه برگشتم نگاهش کردم نمدونم چرا این حرف که زد یهو استرس به جونم افتاد اففف امیر_ زمان که قرار اتفاق بیافته میگه وقتی عقربهها نگاه هم میکنن _ استعارس امیر_ وات _ زهرمار میگم استعارس این جمله رشتم انسانی بود یه چی حالیمه درسته ریاضسم ضعیف بود ولی ادبیاتم همیشه 19 بود حسام_ ای خرخون _ ببند خب داره میگه اگه عقربهی ساعت پایین، دقیقه بالا باشه میشه 6:00 اگه یا برعکس میشه 12:30 پس زمان این دوتاس نگاه ساعت کردم 24 ساعت دیگه چند میشه الان ساعت نگاه گوشیم کردم دقیقا ساعت 18:00پیام داد 24 ساعت اینده میشه 18:00پس بعدازظهر _ ساعت 6 بعدازظهر نورارو هدف گرفته امیر_ چیکار کنیم _ به سرهنگ زنگ میزنم مراقبت کنن ازش اگه اشتباه کنم چی اگه اداره هدفش بود چی توی اداره هدفش کیه یا منم یا امیرعلیه حسام_ چیه تو فکری _ اگه ااشتباه کرده باشیم چی باید حواسمون به تو و خودمم باشه امیر_ اداره منظورش منم احتمالا اگه به فکر انتقام باشه و ضربه زدن به تو ممکنه من باشم _ اره اففف امیر_ مراقبت میکنم تا ببینیم چی میشه _ میخوای بری خانه امن _ برو بابا اونا نمیتونن منو بکشن خیلی استرس داشتم اگه چیزیش بشه چی اگه نتونم جلوشونو بگیرم چی پایان پارت هفتم -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به نام خدا نام رمان: ماه پشت ابر|sanazza84hکاربر انجمن نودهشتیا نام نویسنده: ساناز زاد ژانر: عاشقانه، درام، جنایی-پلیسی خلاصه: نورا میخواست فرار کند، از خانهای که بوی دود و تهدید میداد فرار کند از دست پدرش پدری که هیچوقت برای او پدر نبود . اما در یک شب تاریک همهچیز تغییر کرد ،یک جسد و راز زندگی او را به دو نیم کرد: قبل از قتل، بعد از قتل. حالا باید پنهان شود. فرار کند از دست کسانی که دنبال حقیقت هستند . و نگذارد کسی بفهمد ماه پشت ابر چه دیده. ولی همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره و اما در این میانه این هرجومرج،عشق متولد میشه و مرهم دردها ترسهایش میشود. مقدمه: همین که میآیی تنم خو میگیرد با عطرت لبهایت مُهر سکوت لبهایم میشوند و من افطار میکنم روزهی نبودنت را با همین عاشقانههای ساده و ماهَم عسل می شود! پارت ششم « ماهان » توی اتاقم بودم بدجور فکرم مشغول بود صدای در اومد بعدام امیرعلی اومد _ ماهان _ بله _ سرهنگ توی راهرو دیدم گفت بهت بگم 48 ساعت شد 35ساعت از عصبانیت با مشت زدم روی میز _ واقعا داره از قصد اینکار میکنه دیگه یعنی چی اخه _ هعی دیوونه نشو حالا _ دیوونه نشم این مرتیکه راننده معلوم نیست چقدر پول گرفته که حرف نمیزنه بردم فیلمو نشونش دادم دیگه یک کلمه هم حرف نمیزنه اینم از این طرف نشستم با انگشتم روی میز میزدم _ بیا بریم بیرون _ ندیدی گفت چی دقیق حساب کرده 35 ساعت مونده _ تو مگه نمیخواستی مامان نورا رو ببینی _ اره گفت فردا میاد _ بیا بریم بیرون حال و هوات عوض میشه _ افف _ بلند شو بلند شدم همراه امیرعلی رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم _ بریم رستوران حسام امیرعلی_ باشه پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم چشمام و بستم خوابم میاومد تا میخواستم بخوابم شیشه عقب ماشین شکست زود چشمام و باز کردم موتور سوار بود به سرعت حرکت کرد داد زدم _ برو برو دنبالش امیرعلی تا میخواست گاز بده چندتا بچه دست فروش جلو ماشین ایستادن _ برید کنار _ عمو اینو بخر _ تروخدا این دستمالو ازم بخر چراغ سبز شد حرکت کردیم یه گوشه ایستادیم پیاده شدم در عقب باز کردم یه سنگ زیر صندلی بود _ امیر یه دستمال بده گرفتم ، با دستمال سنگ برداشتم یه کاغذ دورش بود بازش کردم « بازی با اتیش، اخرش خاکستر میسازه. انتخاب با خودته جناب سرگرد مردای __سایه » _ چیه برگه رو ازم گرفت _ سایه؟ _ دارن تهدید میکنن _ باید بریم اداره هم این هم فیلم نشون سرهنگ بدیم _ بریم به سرعت حرکت کردیم توی راه بودیم گفتم _ امیرعلی یه چیزی اینجا مشکوکه _ چی _ چرا اینقدر زود شروع به تهدید کردن حتی یک قدم هم نزدیک نشدیم بهشون _ یعنی چی _ یعنی خودشون میخوان که ما بهشون نزدیک بشیم _ اخه چرا احمقا _ یا احمقا یا خیلی زرنگ ولی اخه چرا میخواد من نزدیک تر بشم اون اسم اخر سایه خیلی اشناس منو امیر علی همزمان گفتیم _ سایه با تعجب نگاه هم دیگه کردیم امیرعلی_ این سایه همون سایه معرفه _ اون که پروندش بسته شد همه یا چی اعدام شدن یا زندان حبس ابد کسی نمونده ازشون _ نمیدونم _ یعنی جانشین داشته _ اخه کسی نمونده بود _ اینطور که معلومه جانشین بیرونه کارا رو باز راه اندازی کرده رسیدیم وارد اداره شدیم امیرعلی_ تو برو تو اتاق سرهنگ منم فیلمو از اتاقت میارم _ باشه رفتم طرف اتاق سرهنگ در زدم _ بیا رفتم داخل _ سلام _ سلام سرگرد چی شده _ بانده سایه شروع به کار کردن _ یعنی چی نامه رو گذاشتم روی میز یه نگاه به من کرد بعدم نامه رو برداشت خوند _ یعنی چی حتی اگه باز کارشوون شروع شده باشه چرا باید اینو اعلام کنن زود _ نمیدونم ولی احتمالا میخواستن ما از این موضوع با خبر بشیم یعنی احتمالا هم نه قطعا میخواست بفهمیم ما صدای در اومد سرهنگ_ بیا امیرعلی اومد داخل _ سلام سرهنگ _ یه فیلم پیدا کردیم از گوشی رانندهای که خانوم ملکی از ترمینال برده محله _ چه فیلمی امیر علی گذاشت روی میز سرهنگ فیلم دید _ خانوم ملکی دقیقا ساعت 17:5دقیقه وارد محله شد راننده ساعت17:13دقیقه از محله بیرون اومد این فیلم چند دقیقه اس 5دقیقه است. ساعت 18:00به پلیس گزارش دادن یه شماره ای که به نام رضا صادقی که 4سال پیش مرده امیرعلی_ قربان رضا صادقی دقیقا توی همین محله و به همین روش کشته شده بود _ پس دختره رو انداختن توی تله _ دقیقا و درمورد کامیار هم خانوم ملکی راست گفت پیشش بوده اخره فیلم هم با یه ساک خودش مامانش از ساختمان اومدن بیرون با یه ساک بعدم ناپدید شدن _ به همه نیرو ها خبر بدید هرجا که هستن پیداشون کنن بیارن _ چشم قربان ما بریم دیگه تا داشتیم میرفتیم سرهنگ _ سرگرد مرادی _ بله قربان _ پرونده دست خودت میمونه سرمو تکون دادم _ موفق باشید _ ممنون _ تا از در خواستم بیرون برم _ دادگاه خانوم ملکی 3روز دیگس _ به این زودی _ بله در بستم امیرعلی_ بریم خونه _ بریم _ بالاخره اخرهفته رسید نورا درازکشیده بودم فکر میکردم هیچی نمیتونستم بخورم حالم اصلا خوب نبود یعنی کی قراره از اینجا ازاد بشم یکشنبه دادگاه داشتم کاش سرگرد یه چیزی پیدا کنه سرگرد دستم گذاشتم روی لبم ناخوداگاه لبخند زدم زود به خودم اومد سرمو تکون دادم افف این چی اخه بهش فک میکنم ولی خب اولین بوسه عمرم بود عع نورا اون بوس نبود یه تنفس مصنوعی بود ولی ای کاش اون موقعه بیهوش نمیشدم حسش میکردم خندیدم وقعا مرد جذابیه ولی اصلا دقت نکردم اسمش چیه صدای توی سرم _ معلومه همش محو صورتش بودی دیگه چششمت جای دیگه رو نمیدید _ خب من وقت نکردم برم روی لباسشو بخونم ببینم اسمش چیه _ بعدشم اون مرد ازت خیلی بزرگ تره _ اره ولی _ ده سال بزرگ تره _ ازکجا معلوم سی سالشه شاید کم تر باشه همیجور که با خودم حرف میزدم یکی از زنای که توی سلول ما بود گفت _ نورا دخترم بیا افسر اومده میگه ملاقاتی داری پریدم از جام _ واقعا کیه _ نمیدونم نگفت بلند شدم سروضعم درست کردم با فسر رفتیم طرف اتاق ملاقات لابد مامانمه رسیدیم تا افسر در اتاق باز کرد وارد شدم چهره ای دیدم که اصلا انتظار نداشتم ببینم _ سلام خانوم ملکی.. پایان پارت ششم لطفا حمایت کنید -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به نام خدا نام رمان: ماه پشت ابر|sanazza84hکاربر انجمن نودهشتیا نام نویسنده: ساناز زاد ژانر: عاشقانه، درام، جنایی-پلیسی خلاصه: نورا میخواست فرار کند، از خانهای که بوی دود و تهدید میداد فرار کند از دست پدرش پدری که هیچوقت برای او پدر نبود . اما در یک شب تاریک همهچیز تغییر کرد ،یک جسد و راز زندگی او را به دو نیم کرد: قبل از قتل، بعد از قتل. حالا باید پنهان شود. فرار کند از دست کسانی که دنبال حقیقت هستند . و نگذارد کسی بفهمد ماه پشت ابر چه دیده. ولی همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره و اما در این میانه این هرجومرج،عشق متولد میشه و مرهم دردها ترسهایش میشود. مقدمه: همین که میآیی تنم خو میگیرد با عطرت لبهایت مُهر سکوت لبهایم میشوند و من افطار میکنم روزهی نبودنت را با همین عاشقانههای ساده و ماهَم عسل می شود! پارت پنجم « ماهان » هاشمی دیدم رفتم طرفش _ سلام میخواست از جا بلند شه دستم گذاشتم روی شونش _ بشین بشین _ میخام برام یه نفر و پیدا کنی _ کی _ یه راننده تاکسی که خانوم ملکی از ترمینال برده محله _ پیدا میکنم _ پیدا کردی بفرست بیارنش _ چشم امیرعلی اومد طرفم با خنده گفت _ بهبه قهرمان نهنه سوپرمن بهتره _ خفشو بیا بریم تو اتاقم _ چشم رفتیم تو اتاق دربستم _ تو کی از ماموریت برگشتی _ دیروز _ اها _ خبرا رو شنیدم _ بیخیال تروخدا باید این پرونده رو نگه دارم _ چرا اینقدر برات مهمه _ برام مهم نیست فقط دوس دارم کاریو که شروع میکنم خودم تموم کنم _ خب بگو چیکار کنم من نگاش کردم _ میخوام کامیار حیدری و مامانشو برام پیدا کنی _ حله، پس من برم _ باشه دوربینهای محله رو برای بار صدم چک کردم هیچی نبود صدای در اومد _ بیا کریمی اومد داخل _ قربان راننده تاکسی رو اوردیم توی اتاق بازجویه _ خوبه بلند شدم رفتم سمت اتاق بازجویی در باز کردم به سرعت نشستم پرونده دستم محکم زدم به میز نشستم _ خب اقای شمس با ترس نگام کرد _ من اینجا برای چی اومدم _ چون من خواستم خب عکس نورا گذاشتم روبه روش _ میشناسیش _ بله دیروز من رسوندمش خونش _ خب کسی پیشش بود _ نه _ نه؟ _ من رسوندمش فقط بعدم رفتم _ ولی فاصله بین ورودت به محله و خروجت 8 دقیقه زمان برد _ خب تا دور زدم _ مردک خونهای که رسوندیش دقیقا اول محله اس سه چهارتا خونه بعده بعد هشت دقیقه زمان برد دور زدنت _ خب گوشیم زنگ خورد داشتم با گوشیم صحبت میکردم _ ببینم گوشیت و _ جناب این وسیله شخصی منه _ بده گوشی رو، دیگه تکرار نمیکنم گوشیشو با استرس در اورد داد دستم _ رمزش _ 4458 بازش کردم رفتم تماسا رو چک کردم اون ساعت با کسی حرف نزده بود به روی خودم نیوردم گوشی رو گرفتم بلند شدم دادم دست کریمی _ برو ببین چیزی پیدا میکنی درو بستم ادامه دادم _ خب چیز مشکوکی ندیدی _ نه محکم با دستم زدم روی میز داد زدم _ برای بار اخر میپرسم چیز مشکوکی دیدی _ اون دختره رو رسوندم با یه پسر رفت ته محله دیگه ندیدم چی شد _ پس توی محله 8 دقیقه چیکار میکردی بهونه برام نیار درست حرفت و بزن حرف نزد واقعا دیگه داشت عصبیم میکرد دلم میخواست جوری بزنمش که دیگه نفس نکشه داد زدم _ اینو ببرید بازداشتگاه تا بعد _ اخه چرا من که کاری نکردم _ قربان برگشتم نگاه کریمی کردم _ یه فیلم مهم توی گوشیش پیدا کردیم به سرعت طرفش رفتم _ کجاست _ سرگرد بردن توی اتاقتون _ باشه به سرعت طرف اتاقم رفتم امیر علی روبهروی لبتاپام ایستاده بود _ چی پیدا کردین _ بیا نگاه کن رفتم طرفش نگاه کردم نورا رو کول کرده بود برد طرف خرابهها برد داخل سه تا مرد اومدن بیرون ایستادن فروغ اومد بیرون با پسرش یه ساک هم دستشون بود یک دفعه فیلم قطع شد _ دختره رو انداختن توی تله _ این یه تله ساده نیست _ یعنی چی _ ندیدی بادیگاردارو _ یعنی میگی این ماجرا یه قتل ساده نیست _ دقیقا تو رد کامیارو نزدی _ اخرین جای که گوشیشون سیگنال میداد فرودگاه بود بعدم دیگه هیچ _ فرستادی برن فرودگاه بپرسن _ اره هنوز نیومدن _ به سروان سعادت بگو زنگ بزنه مامان نورا بگه بیاد اینجا _ باشه بلند شد رفت نورا توی چه مخمصهای افتادی اخه تو دختر نورا وارد زندان شدم همه جا بیروح ترسناک بود وارد یه اتاق شدم لباسامو عوض کردم لباس زندان پوشیدم بعد همرا افسر رفتم نگاه در سلول ها کردم بعضیا نیمه باز بودند بعضیها پر از صدا وقتی به سلولم رسیدم نگهبان گفت _ اینجاست و رفت وارد اتاق شدم ترسیده بودم همه جا ترسناک بود.. -
رمان ماه پشت ابر | sanazza84h کاربر انجمن نودهشتیا
sanazza84h پاسخی برای sanazza84h ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به نام خدا نام رمان: ماه پشت ابر|sanazza84hکاربر انجمن نودهشتیا نام نویسنده: ساناز زاد ژانر: عاشقانه، درام، جنایی-پلیسی خلاصه: نورا میخواست فرار کند، از خانهای که بوی دود و تهدید میداد فرار کند از دست پدرش پدری که هیچوقت برای او پدر نبود . اما در یک شب تاریک همهچیز تغییر کرد ،یک جسد و راز زندگی او را به دو نیم کرد: قبل از قتل، بعد از قتل. حالا باید پنهان شود. فرار کند از دست کسانی که دنبال حقیقت هستند . و نگذارد کسی بفهمد ماه پشت ابر چه دیده. ولی همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره و اما در این میانه این هرجومرج،عشق متولد میشه و مرهم دردها ترسهایش میشود. مقدمه: همین که میآیی تنم خو میگیرد با عطرت لبهایت مُهر سکوت لبهایم میشوند و من افطار میکنم روزهی نبودنت را با همین عاشقانههای ساده و ماهَم عسل می شود! پارت چهارم « ماهان » با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم اففف روی صندلی خوابم برد گردنم بدجور درد گرفته بود گوشیمو جواب دادم سرهنگ بود _ بله قربان _ سریع بیا اداره _ چیزی شده _ تازه میپرسی چیزی شده ماهان بیا اداره زود _ باشه میام _ زود وقطع کرد با دستم گردنمو ماساژ میدادم نگاه نورا کردم بیدار بود _ خوبی _ اره خوبم _ من باید برم بچه ها بیرونن بعد اینکه مرخص شدی میارنت اداره _ باشه _ من میرم _ سرگرد برگشتم _ میشه بیرون میرید مامانمم صدا کنید _ باشه _ فعلا _ فعلا از اتاق بیرون رفتم خانوم فرهادی تا دید از اتاق بیرون اومدم گفت: _ خوبه _ خوبه میخواد شما رو ببینه رفت داخل روبه سربازه _ مراقب باشید بعد از اینکه مرخص شد بیاریدش اداره هر اتفاقی هم افتاد به من خبر بدید _ چشم قربان « نورا » وارد اتاق شد هنوز عصبیی بودم ولی باید توضیح بده همه چیزو _ نورا دخترم _ به من نگو دخترم _ اینجوری رفتار نکن لطفا _ بگو تعریف کن چرا این همه سال نبودی _ من وقتی با بابات اشنا شدم یه دختر فراری از پدرش بودم باهم ازدواج کردیم بابام خبردار شد خیلی عصبی شد تنها بچش با یه ساقی ازدواج کرده بود منو از ارث محروم کرد اهمیت ندادم بابات ساقی بود ولی مصرف کننده نبود منم خیالم راحت بود دیووانه وار عاشقش بودم زود باردار شدم خدا تورو بهمون داد بعد از به دنیا اومدنت پدر بزرگت فهمید هر روز تلاش میکرد تورو ازم بگیره بابات تحت فشار گذاشت کاری کرد شروع کار خلاف دیگه انقدر که پول میداد برای مواد تموم حتی خونه ای که خریده بودیمم توی قمار باخت بعد اون طرف گفت بمونید تو خونه مام جایی نداشتیم بعد در خونه بروی بقیه رفیقای بابات باز شد هر شب توی اتاق میرفتم توم توی بغلم در قفل میکردم از ترس یه روز همون صاحب خونه اومد منو تو تنها بودیم گفت که از طرف بابامه و اگه نرم پیشش تو رو میفرسته امریکا پیش داییت قبول نکردم یه شب که خواب بودیم اومدن توی اتاق خوابمون حتی و تو توی بغل یکی از اون ادما باباتم که کنارم بود اصلا بمب میترکید بیدار نمیشد کلی گریه کردم التماس کردم قبول نکرد تورو با خودم ببرم _ چرا من فقط 2.3 سالم بود _ بابام ادم به شدت مذهبی بود همه جا اسمش میاومد میشناختن ازدواجم با بابات قبول نمیکرد به همه گفته بود من رفتم امریکا نمتونست بگه تک دختر حاج احمد یه دختر فراری بودبه یک شرط قبول کردم که یه ادم تعقیبت کنه بفهمه چی میخای یه روز برات لباس خریدن من انتخاب میکردم اونا برات میوردن بعد ازداواج کردم با یه مرد فوق العاده مهربون تصمیم گرفتیم تلاش کردیم تورو از بابات بگیرم به عنوان فرزندن خوانده شکایت کردم تا یه جایی هم خوب پیش رفت دیگه داشتیم قاضی رازی میکردیم بابات توانایی مراقبت از تورو نداره بابابزرگت فهمید همه چیز باز خراب شد شوهرم تهدید کرد که کارو زندگیشو نابود میکنه دیگه مجبور شدم باز از دور مراقبت باشم _ چرا فرار کردی شروع به گریه کردن کرد _ چون دختر بودم زیاد اجازه نمیداد برم بیرون با راننده میرفتم مدرسه برمیگشتم دانشگاه قبول شدم با یه دختر اشنا شدم یه روز اومد خونمون شب که همه خوابیدن در اتاق قفل کردیم از پنجره رفتیم بیرون رفتیم مهمونی های شبونه یه شب یکی اشنا ها منو تو مهمونی دید و به بابام گفت دیگه تو خونه زندانی شدم دیگه حتی دانشگاه هم اجازهه نداشتم برم دیگه یه شب از خونه زدم فرار کردم چند وقت خونه دوستم موندم بعدشم دیگه اشنا شدن با بابات باز اشکام سرازیر شد شروع به گریه کردن کردم بغل کردیم همو بهترین حس دنیا بود « ماهان » وارد اداره شدم همه یه جوری نگاه میکردن انگار روح دیدن با اخم خیلی شدید برگشتم نگاهشون کردم _ چیزی شده کاری دارید _ نه قربان _ پس یاالله برید سر کارتون _ چشم روبه رو اتاق سرهنگ ایستادم در زدم _ بیا رفتم داخل اجازه نداد حتی سلام کنم _ در ببند درو بستم شروع به دادو بیداد کردن _ اخه این چه کاری بود جلو بقیه تو اداره _ قربان دختره داشت خفه میشد _ بهونه نیار همه افراد اینجا دوره کمک های اولیه رو گذروندن به یه خانوم میگفتی _ هیچکدوم نزدیک نیومدن کلی داد زدم تا زنگ زدن امبولانس _ چون تو شک کار تو بودن _ افف _ اخه یعنی چی تنفس مصنوعی برای یه دختر جون _ داشتم جونشو نجات میدادم _ همه میگن نسبت به این دختر ضعف داری مثل مجرما باهاش رفتار نمیکنی _ چون هنوز مطمئن نیستم که که مجرمه بعدشم من ضعفی نسبت به کسی ندارم _ این پرونده رو میدم به سرگرد دهقان _ قربان _ تموم میتونی بری _ ولی این پرونده منه از همون اول _ الانم من میگم از این به بعد سرگرد دهقان ادامه میده _ اگه تا 48 ساعت مدرک مهمی پیدا نکردم بعد خودم پرونده رو میدم به سرگرد سکوت کرد نگام کرد با عصبانیت _ باشه بعد از 48 ساعت خودت پرونده رو میبری میدی دست سرگرد _ چشم _ میتونی بری از اتاق بیرون رفتم نورا از داشت از پله ها بالا میاومد با اخم رو به سروان سعادت گفتم _ متهم ببرید اتاق بازجویی نورا با تعجب نگام میکرد اصلا نگاهش نکردم وارد اتاق شدم پرونده رو باز کردم _ خب شروع کن و خیلی سرد نگاهش کردم ترسو توی چشماش دیدم با همون حالت باز گفتم _ خانوم ملکی _ بله _ تعریف کنید چی شد « روز قبل » نگاه ساعت کردم 3نیم بود رسیدم ترمینال چمدونم ساکم گرفتم رفتم داخل سالن بلیطام گرفتم مرده گفت _ خانوم اتوبوس خراب شده ساعت 7 حرکت میکنه اففف الان من تا هفت اخه اینجا چیکار کنم رفتم روی نیمکت نشستم ساک پولارو محکم تو بغلم گرفتم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم خاله فروغ بود جواب دادم _ الو جانم خاله _ نورا دخترم کجایی _ ترمینال دارم میرم دانشگاه ثبت نام کنم با صدای لرزون _ دخترم میتونی بیای اینجا بعد خودم برات بلیط میگیرم که بری _ چیزی شده _ حالا تو بیا تعریف میکنم _ صدات میلرزه اخه _ بیا تعریف میکنم _ باشه میام ولی قبل از 7 برمیگردم _ باشه قطع کردم بلند شدم تاکسی گرفتم ادرس دادم وقتی رسیدم دلشوره داشتم نگاه ساعت کردم 5بود جلوی در خونه خاله فروغ پیاده شدم در زدم کسی در باز نکرد صدای کامیار از پشت سرم اومد با ترس برگشتم طرفش نگاش کردم رنگش همرنگ گچ شده بود با ترس استرس نگام میکرد نورا_ سلام _ سلام _ در زدم خاله باز نمیکنه _ اینجا نیست بیا میبرمت پیشش _ باشه باهم رفتیم دیگه ته محله خونه های متروکه بود گفتم _ کجا میریم خاله فروغ اینجا چیکار داره یک دفعه ضربه خیلی محکمی به سرم خورد و دیگه هیچی نفهمیدم « زمان حال » نورا مرادی _ خب دیگه چی چیز مشکوکی ندیدی _ فقط ترس کامیار صدای لرزون خاله فروغ _ دیگه _ دیگه چیزی یادم نمیاد _یعنی میخای بگی برات تله درست کردن _ منو بیهوش کردن من دیگه هچی یادم نیست چشمم باز کردم پلیسا بالای سرم بودن _ یعنی میگی با تو مشکل دارن و هچین قتلی رو انداختن کردن تو _ من کاری نکردم یک دفعه داد زد _سروان سعادت همون خانومه سعادت وارد شد ادامه داد _ متهم به زندان منتقل کنید تا دادگاه با ترس نگاش کردم دوتا خانوم اومد طرفم _ ولم کنید من کاری نکردم _ مشخص میشه خاانوم ملکی دلم میخواست با مشت بزدم توی صورتش مامانم توی سالن تا منو دید بلند شد _ کجا میبریدش _ انتقالش میدیم زندان _ باشه بزار یک دقیقه با دخترم حرف بزنم _ باش لطفا زود مامانم بغلم کرد _ اصلا نترس همه چیزو درست میکنم دوتا از بهترین وکیلا رو برات گرفتم همه چیزو درست میکنم _ میترسم _ اصلا نترس قوی باش ثابت میکنم بیگناهی باشه شروع کردم به گریه کردن _ من کاری نکردم صدای گریه ام توی کل اداره پخش شده بود _ بریم _ نورا گریه نکن مامان جون نجاتت میدم وهمه چیز خراب شد همه رویاهام همه ارزوهام همه تلاشام همه نابود شدن ..