-
تعداد ارسال ها
8 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های نیلوفر
-
رمان رد نگاه تو | نیلوفر کاربر انجمن نودهشتیا
نیلوفر پاسخی برای نیلوفر ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت سوم آریا مشتهایش مثل آهن فشرده شده بود و نفسهایش تند و پرتلاطم. اتاق، تاریک و نمور بود؛ بوی دود سیگار و الکل کهنه همه جا را گرفته بود. نور نئونهای کمرنگ از پنجرههای کثیف و ترکخورده رد میشد و روی دیوارهای ترکخورده بازی میکرد. رضاخان، روبروی آریا نشسته بود؛ چشمانش ترکیبی از خشم و محبت بود، مردی که سالها تو این دنیای وحشی نفس کشیده بود و این بار جلوی پسرخواندهاش مقاومت میکرد. با وجود محبتی که داشت، هیچوقت کوتاه نمیآمد مگر اینکه آریا با همه وجود فشار میآورد. رضاخان با صدایی خشن و زمخت گفت: «آریا... تو مثل پسر منی. اما این بازی قانون خودش رو داره. زن و بچه چنگیز باید تحویل ما بشن. نمیشه کاریش کرد.» آریا قدمی جلو گذاشت، مشتهایش بیشتر گره خورد و نگاهش شعلهور شد: «رضاخان، من نمیزارم یه تار موی اون زن و بچه آسیب ببینه،وایمیستم جلوی هر کی بخواد نزدیکشون بشه.» از گوشهی اتاق، صدای رامین پسر واقعی رضاخان که مثل یه سگ گرسنه زوزه میکشید بلند شد: «تو همیشه جلوی من با غرور راه میری و حالا چون دست راست پدرمی فکر کردی هرکار بخوای میتونی انجام بدی،نه؟» رامین با عصبانیت فریاد زد و مشت به میز کوبید، انگار میخواست همهی عقدهها و حسادتهایش را توی این اتاق خفه کند. آریا بدون ذرهای لرزش گفت: «تو هیچوقت نفهمیدی معنی وفاداری چیه، رامین. اینجا قانون ما، قانون مردونهست. نمیذارم به بیگناها دست بزنن.» رضاخان نفس عمیقی کشید، دستانش را مشت کرد و گفت: «بس کنین، اینجا جای دعوا و جنگ نیست. من نمیخوام خانوادمون بخاطر یه اشتباه نابود بشه. زن و بچه چنگیز باید حذف بشن.» اما وقتی رضاخان دوباره به حرفش اصرار کرد، آریا جلو آمد و با صدایی که انگار از ته جهنم میآمد، گفت: «یه بار به خاطر من عقبنشینی کن. فقط همین یه بار. نمیزارم حتی یه تار موی اونها آسیب ببینه. اگه لازم باشه، خودم میشینم جلوی هر گلولهای.» چشمهای رضاخان پر از تردید و کشمکش شد. مردی که همیشه کلهشق بود، این بار زیر فشار صداقت و قدرت اراده آریا شکسته بود. بعد از سکوتی طولانی، با صدایی خشک و گرفته گفت: «باشه... به خاطر تو این یه بار عقب میکشم. ولی بدون، اگه بخوان به ما خیانت کنن، هیچکس جلودارم نیست.» آریا سرش را پایین انداخت، سنگینی دنیا روی شانههایش بود. «ممنونم رضاخان... میفهمم.» رامین اما با نیشخندی پر از نفرت و ناامیدی از اتاق بیرون زد، سایهی تاریکی که هر لحظه بیشتر به باند و خانواده نفوذ میکرد. ********** خزان توی اتاق بزرگ و سرد خانه ی آریا حبس شده بود؛ اتاقی شیک و مجلل که بیشتر شبیه سلول لوکسی بود تا مکانی برای زندگی. دیوارهای سنگی و مبلمان چرمی هیچ جایگاهی برای آرامش نمیدادند. پردههای ضخیم مانع ورود نور کافی شده بودند و هوا سنگین و خفه بود. دختر بارها و بارها به در قفل شده کوبید، اما قفل محکمتر از آن بود که بشکند. هیچ راه فراری نبود. نفسهایش تند و سرشار از خشم و نفرت بود. در باز شد و آریا بدون هیچ نگاه نرم یا حتی نشانهای از احساس ، وارد شد. قدمهایش محکم بود و چهرهاش جدی و بیرحم. خزان بیوقفه فریاد زد: «چرا منو اینجا نگه داشتی؟ حق نداری !» آریا با لحنی سرد و بدون کمترین انعطافی جواب داد: «اینجا جای توئه. تا وقتی که من بگم، نمیری جایی.» دختر یک لحظه ایستاد، نفس عمیقی کشید و دوباره گفت: «من زندانیام! اینکار تو جنایته.» آریا بدون پاسخ، در را بست و قفل کرد. زیرلب زمزمه کرد: «رضاخان اگر بفهمه که تو اینجایی و شاهد ماموریت بودی، تو رو حذف میکنه. من هم نمیتونم اجازه بدم.» خزان روی مبل فرو رفت، در حالی که هیچ چیز به جز سکوت و سردی اتاق، همراهش نبود. آریا به سمت میز کنار در رفت، رویش یک تلفن قدیمی و یک لیوان آب قرار داشت. لیوان را برداشت و آب را سر کشید. بعد بیمهابا گوشی تلفن را برداشت و شمارهای گرفت. صدای مردانه و گرفتهای از آن طرف خط جواب داد: «بله، آریا؟» آریا با همان لحنی که از آن هیچکس نمیتوانست کوتاه بیاید گفت: «باید مراقب باشین، به هیچوجه اجازه ندی زن و بچه چنگیز توی دست رامین یا کسای دیگه بیفتن. هر حرکت مشکوکیو به من میگی» صدای مرد کمی لرزید اما فرمان را پذیرفت: «باشه، حواسم هست.» آریا گوشی را با صدای آهسته اما محکم زمین گذاشت، دستش لحظهای روی میز ماند، انگار بار سنگینی را به دوش میکشید. زمان به کندی میگذشت. خزان بارها از جایش بلند شد و در اتاق قدم زد، دیوارهای بلند و سرد و مبلمان گرانقیمت هیچ حس امنیتی نداشتند. اینجا زندان بود؛ قفس لوکسی که هر ثانیهاش مثل خنجری زیر پوستش فرو میرفت. دوباره صدای قدمهای آریا نزدیک شد. در باز شد و او وارد شد؛ این بار دستش روی قبضهی اسلحهای بود که به کمربندش آویزان شده بود و در دست دیگرش بشقاب غذا... بدون کلامی نزدیک شد و گفت: «امشب کسی نمیاد اینجا. نترس. اما مراقب باش» بشقاب را روی میز گذاشت؛ غذایی ساده اما کافی، بیهیچ شیرینی یا تزیینی که آرامشبخش باشد. بدون هیچ نگاه یا کلام اضافهای، دوباره در را بست و قفل کرد. خزان نفس عمیقی کشید و به بشقاب غذا نگاه کرد، اما هنوز حاضر نبود دستش را به سمت آن ببرد. گرسنگی بود، اما خشم و نفرتش به اندازهای بود که اجازه نمیداد آرام شود. دقایقی بعد، صدای قدمهای آریا دوباره نزدیک شد. او با همان گامهای محکم و بیرحم وارد شد، بدون اینکه حتی نگاهی به خزان بیندازد. در دستش یک بطری آب بود که بدون هیچ کلامی روی میز گذاشت و گفت: «آب بخور،حداقل زنده بمونی.»- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان رد نگاه تو | نیلوفر کاربر انجمن نودهشتیا
نیلوفر پاسخی برای نیلوفر ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت دوم امروز هم مثل روزهای قبل، تمام جاهایی که سر زده بود، جواب رد شنیده بود؛ «ما الان نیرویی نمیخوایم»، «ببخشید، شرایط سخت شده»، «متأسفم، اینجا مناسب نیست.» صدای رد شدنش از لبهای مردم، مانند شمشیری بود که آرام آرام قلبش را میبرید. دستهایش یخ زده بود و نفسش سخت به شماره می افتاد. دنبال یک فرصت بود، یک نقطه ی شروع؛ اما هیچ دری باز نشده بود. با هر رد شدن، امیدش کمتر و کمتر میشد. هر بار که جواب رد میشنید، کمی بیشتر از خودش دور میشد. او که همیشه با خودش میگفت: «من زنده میمونم. من میتونم.» حالا داشت شک میکرد، از خودش متنفر میشد، و نمیدانست چگونه باید این جنگ را ادامه دهد. وقتی بالاخره قدمهای خستش او را به سمت آن اتاق کوچک در مرکز شهر کشاند، نفسش از شدت فشار سنگین بود. درب را باز کرد، وارد شد، و در را پشت سرش بست. فضای کوچک اتاق، سرد و خاموش بود، فقط صدای تیک تاک ساعت روی دیوار به گوش میرسید. خزان بی اختیار روی زمین نشست، زانوانش را در آغوش گرفت و سرش را روی آنها گذاشت. چشمانش پر از اشک شده بود اما هیچ صدایی از او بیرون نمی آمد. تمام آن خشم، ناامیدی، و تنهایی که سالها به جان خریده بود، حالا مثل سیلی خفه کننده ای روی دلش فرو میریخت. صدای گوشی اش ناگهان سکوت اتاق را شکست. با دستهای لرزان گوشی را برداشت و صفحه را نگاه کرد. شماره ی کامران بود. بارها و بارها تماس گرفته بود و پیام فرستاده بود. پیامهایی که هیچ وقت دوست نداشت بخواند اما به زور نگاهشان میکرد: «بالاخره خونتو پیدا میکنم.» «منتظرت میمونم، نمیتونی از من فرار کنی.» «به زودی سراغت میام.» دست خزان مثل سنگ شده بود، قلبش مثل دیوانه ها میزد. او می دانست خزان هیچ کسی را نداشت؛ هیچ تکیه گاهی نداشت جز خودش. و همین باعث شده بود که کامران هر روز بیشتر سراغش بیاید، مزاحمش شود و زخمهای کهنه اش را تازه کند. خزان گوشی را زمین گذاشت، اشکها مثل سیل جاری شدند. صدایش شکست، صدای بغضی که سالها توی دلش نگه داشته بود و تا صبح با اشک و تنهایی خوابید؛ تنهایی که هر روز سنگین تر و دردناکتر میشد. ******* شب سنگین افتاده بود روی باغ ویلا، مثل پتوی خفهکنندهای از سکوتِ موقت پیش از طوفان. صدای موزیک الکترونیک از اسپیکرهای پنهان توی درختها میپیچید و چراغهای رنگی، برگها را به رنگ ارغوانی و سرمهای میپاشیدند. عطر عرق ریختهی آدمها، مشروبهای گرونقیمت و دود سیگار توی هوا چرخ میخورد. آریا پشت درخت افرا ایستاده بود. شال خاکستریاش تا روی ابروها کشیده شده بود و نگاهش مثل چاقوی تیز، پنجرهی اتاق طبقهی دوم را میشکافت. بیسیم زیر یقهاش خشخش کرد. — هدف وارد شد. تأیید میکنی؟ — تأیید. ورود در سکوت. آریا در سکوت مطلق به سمت ساختمان حرکت کرد، درست مثل گرگی که راهِ ورود به لانهی شکارچی رو از بوی خون پیدا کرده باشه. پنجرهی کوچکی باز بود. بیهیچ مکثی از آن بالا رفت و خودش را به داخل انداخت. داخل ویلا، لوسترهای شیشهای مثل اشکهای درخشان از سقف آویزان بودند و آدمها بیخبر از آنچه در کمینشان بود، میرقصیدند. پلههای پیچدرپیچ ساختمان را مثل سایهای گذراند و خودش را به راهروی باریک و نیمهتاریکی رساند. همان لحظه، صدای جیغی از طبقهی پایین پیچید. صدای شلیک. بعد شکستن یک میز شیشهای و هجوم پاها. آریا دندانهایش را رویهم فشرد. — لعنتی... زود شروعش کردن. ناگهان صدای قدمهایی هراسان از راهروی پشت سرش بلند شد. برگشت. دختری بود، با موهای ژولیدهی خیس از عرق، صورت رنگپریده، و چشمهایی که فقط یک چیز را فریاد میزدند: «فرار». لباسش نیمهکاره بود، بند کیفش پاره، و یکی از پاشنه ها در دستش، انگار همین حالا از جهنم بیرون زده. خزان وقتی آریا را دید، با آن شال خاکستری و اسلحه در دست، سرجایش میخکوب شد. چشمهایش گرد شد و عقب رفت، پشتش به دیوار برخورد کرد. – نـــه! توام با اونایی؟ نـه نـه نزدیک نشو... ولم کن! آریا دستش را بالا گرفت اما صدایش خشک بود، بیگرما: – اگه میخوای زنده بمونی، الان حرف گوش کن. اون پایین دارن همهچی رو با خاک یکسان میکنن. خزان سرش را به چپ و راست تکان داد. – بهم دست نزن... به من دست نزن! – کسی نمیخواد بهت دست بزنه. ولی تو اشتباهی وسط یه عملیات خطرناک افتادی. الان فقط زنده موندن مهمه، نه حرف زدن. و درست در همان لحظه، مردی از انتهای راهرو بیرون پرید. با نقاب، با اسلحه، با خون روی پیراهنش. آریا بدون هیچ مکثی شلیک کرد. گلوله محکم در شانهی مرد نشست و او با ناله روی زمین افتاد. خزان از شدت وحشت تا لبهی زمین خزید، دستانش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زد. آریا خم شد، اسلحهاش را پشت کمربندش گذاشت و نزدیکش شد. – باید بری. یا با من یا بمون و بمیر. همین. خزان با صدای خفهاش گفت: – من... من فقط با دوستم اومدم اینجا... من نمیخواستم... من حتی نمیدونستم اینجا کجاست... آریا لحظهای نگاهش کرد. چشمهای او ترسیده، شکسته، بیپناه. اما درون خودش؟ هنوز سنگ. – تو اشتباه کردی. حالا من باید این اشتباهو درست کنم. و قبل از اینکه خزان فرصت مخالفتی داشته باشه، از پشت بازویش گرفت. محکم، اما نه آزاردهنده. کشیدش سمت راهپله. خزان مقاومت کرد. – ولم کن! بهت اعتماد ندارم... آریا بیهیچ نگاه اضافهای گفت: – منم به هیچکس اعتماد ندارم. حالا بدو. صدای انفجار از پایین آمد. شیشهها لرزیدند. صدای فریاد، گریه، و جیغهایی که میلرزیدند در دل شب. آریا و خزان در میان این هرجومرج، در آستانهی ورود به داستانی کشیده میشدند که نه دلی از آن باخبر بود و نه سرنوشتی روشن انتظارشان را میکشید... ***** آریا بعد از پایان ماموریت، خسته و پریشان، خزان را به خانهی لوکس و مدرن خودش برد. خانهای که هر گوشهاش از ظرافت و تجمل حکایت میکرد؛ از سقفهای بلند با نورپردازی مخفی گرفته تا دیوارهای صیقلی و مبلمان گرانقیمت که همه نمایانگر ثروت و قدرت بود. اما در آن فضای سرد و بیروح، آریا مثل مجسمهای ایستاده بود؛ سرد، بیاحساس، بیروح. او خزان را به اتاقی برد، در اتاق را پشت سرش بست و با قفل سنگینی محکم کرد؛ جایی که تنها صدای سکوت و سنگینی دیوارها را میشد حس کرد. خزان، که هنوز نفسش به شماره افتاده بود، گوشهای از اتاق روی یک مبل کوچک جمع شده بود، بدنش را مثل کودکی ترسیده به خود فشرده بود. چشمهایش از ترس و عدم اعتماد به مردی که ناگهان وارد زندگیاش شده بود، وحشتزده و نگران بود. هر بار که آریا نزدیک میشد، ترس در چشمانش عمیقتر میشد، مردان برایش حکم تهدیدی غیرقابل تحمل داشتند و این را حتی در مقابل نگاه سرد و بیروح آریا نمیتوانست پنهان کند. آریا خود را موظف میدید از او مراقبت کند اما ماجرای چنگیز، به شکل تلخی ادامه داشت. بعد از بازداشت چنگیز، همه تصور میکردند که او نابود شده، اما واقعیت تلختر بود؛ او زنده بود، زندانی در زیرزمینی سرد و تاریک که تنها نور آن چراغی کمسو و لرزان بود، جایی که هر لحظه تنفس، ضربهای بر روح و جسم شکنجهدیدهاش بود. دیوارهای سنگی و نمناک، سرمایی استخوانسوز و سکوتی خفهکننده، محیطی بود که چنگیز در آن اسیر شده بود. اما وحشتناکترین بخش ماجرا، نقشهی بیرحمانه مأموران بود که تصمیم گرفته بودند از نقطه ضعف او استفاده کنند: زن و بچهاش. رضا خان، با چهرهای بیرحم و صدایی سرد و خشک، در اتاق فرماندهی دستور داد: «زن و بچه اش رو بیارید. باید شکنجه اشون کنیم، تا چنگیز کامل بشکنه، تا حرف بزنه.» این جمله، مثل پتک سنگینی بر دل آریا فرود آمد. نگاهش به زمین دوخته شد، دستهایش خودبه خود مشت شدند و ناخنهایش در گوشت کف دست فرو رفت. نفسش به شماره افتاده بود و بغضی که سالها در گلویش جا خشک کرده بود، این بار همه راههای فرار را بسته بود. آریا با صدایی لرزان اما پرصلابت، مخالفت خود را اعلام کرد: «زن و بچش بیگناهن... شکنجه شون نمیکنم.» کلمات را با سختی از گلویش بیرون میداد، هر جمله مثل تیری بود که به قلب خودش هم میخورد. «دشمن واقعی ما چنگیزه، نه زن و بچش. این راه، راه درستی نیست.» سکوتی سنگین و نافذ فضای اتاق را پر کرد. رضا خان با نگاه سرد و بی احساس به آریا خیره شد، اما حرفی نزد. در آن سکوت، درد و خشم و ناامیدی به هم آمیخته بودند؛ این لحظه، جایی بود که خطوط اخلاق و جنگ در هم شکستند، جایی که آریا فهمید چقدر در مسیر تاریکی و سنگینی قدم گذاشته است.- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
نیلوفر شروع به دنبال کردن رمان رد نگاه تو | نیلوفر کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
رمان رد نگاه تو | نیلوفر کاربر انجمن نودهشتیا
نیلوفر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های متروکه
نام رمان: رد نگاه تو نویسنده: نیلوفر ژانر: عاشقانه_درام هدف: ساعات پارتگذاری: هفته ای دوبار خلاصه: گاهی یک نگاه، سرنوشت را از نو مینویسد… خزان در میانهی ترس و تنهایی، با آریایی روبهرو میشود که نگاهش هم پناه است، هم زخم. میان عشق و خطر، فقط ردّی از نگاه باقی میماند؛ ردّی که تا ابد بر جان حک میشود. ناظر: @ELAHEH مقدمه من از میانِ سطرهای سوخته ی گذشته ام آمده ام... از جایی که دخترها با گریه قد میکشند و خاطره، شبیه خنجریست که هر شب در خواب، دوباره فرو میرود. او اما، مردیست از جنس سنگ و سکوت... با چشمانی که بارانی نیست، اما هر که در آنها گم شود، راهی به روشنی نخواهد یافت. او نه نجات دهنده بود، نه جلاد… اما نگاهش، مرزی بود میان مرگ و بقا. در لحظه ای تاریک، میان هیاهوی گلوله ها و دروغها، ما به هم رسیدیم… نه برای عشق، نه حتی برای امید… بلکه برای آنکه بفهمیم: گاهی زندگی، فقط نجاتِ یک «شاهد» است از جهنمی که هیچکس باورش نمیکند. و از همانجا، رد نگاهش افتاد روی زندگیم… همان نگاهی که نه آغاز بود، نه پایان… "شروع از یک نگاه سرد" بارون داشت بیصدا خیابونای تهران رو میشست. از پشت شیشه بخارگرفته ی کافه، خزان با یه لیوان قهوه ی ولرم به آدمایی نگاه میکرد که تندتند رد میشدن، انگار همه دنبال چیزی بودن... جز اون. زندگی همیشه باهاش سخت تا کرده بود. تو پرورشگاه بزرگ شده بود. بدون پناه، بدون خاطره ی مادری. ولی حالا دیگه بیست ویک ساله بود، و بالاخره یه اتاق کوچیک اجاره کرده بود توی یه ساختمون قدیمی تو مرکز شهر. با اینکه هنوز هیچکس رو تو این شهر نداشت، ولی دلش روشن بود. چون بالاخره، خودش رو داشت. قهوه شو یه جرعه نوشید، که درِ کافه با صدای زنگ کوچیکی باز شد... و یه مرد قدبلند، با بارونی مشکی و چشمایی سرد وارد شد. همه ی نگاه ها ناخودآگاه رفت سمتش. اما اون بی تفاوت بود. صاف رفت سمت صندلی کناری خزان... و نشست. خزان از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداخت. چشماش عمیق و بی احساس بود. یه جوری نگاه میکرد انگار دنیا براش بازیچه ست. پیشخدمت بهش نزدیک شد: «چی میل دارین؟» مرد بدون اینکه نگاه از پنجره برداره، گفت: «قهوه. تلخ.» خزان، لیوان قهوه اش توی دستش سرد شده بود اما هنوز دلش نمی اومد رهاش کنه. چشم دوخته بود به خیابون، به ماشین هایی که مثل رد خاطره از مقابلش میگذشتن. روزای سخت زندگیش هنوز تو ذهنش قدم میزدن، مخصوصاً اون روز لعنتی… روزی که از کامران جدا شد. قرار بود ازدواج کنن. همه چیز آماده بود… تا وقتی که فهمید کامران فقط نقاب خوبی به چهره زده. خودخواه، پرخاشگر، کنترلگر... و هر روز کمی بیشتر روح خزان رو له میکرد. دل کندن ازش آسون نبود، اما خزان بالاخره خودش رو نجات داد. فکر میکرد تموم شده… اما اشتباه میکرد. درِ کافه باز شد. دلش لرزید. صدای پای آشناش رو از بین صداهای معمول کافه شناخت. کامران. بی دعوت، اومد و روبه روی خزان نشست. لبخند نصفه ای روی لبش بود. از اون لبخندایی که خزان خوب می شناخت؛ خطرناک. – «خوشگلتر شدی. دلم برات تنگ شده.» خزان دستاشو جمع کرد توی آستین مانتوش. دلش میخواست از اونجا بلند شه و بره، ولی میدونست فرار کردن فقط بیشتر تحریکش میکنه. – «گفتم تمومه، کامران. خواهش میکنم ولم کن.» کامران خم شد جلو، صداشو پایین آورد: – «تا وقتی زن من نشی، جایی نمیری. شنیدی؟» همون لحظه، صدای محکمی از پشت سرشون اومد: – «خانم مزاحم دارن؟» کامران برگشت. مردی قدبلند و خوش پوش بالای سرشون ایستاده بود. چشمهاش سرد بود، مثل زمستون. خزان نفسش توی سینه حبس شد. آریا نگاهی به کامران کرد که بیشتر از یه لحظه طول کشید… و بعد آروم گفت: – «آره… تویی که باید بری. یا من بیرونت میکنم.» کامران لحظه ای مردد شد. شاید چیزی تو نگاه آریا دید که قانعش کرد. پوفی کرد، بلند شد و رفت… اما زیر لب چیزی گفت که فقط خزان شنید: – «تموم نشده…» وقتی رفت، خزان چند لحظه سکوت کرد. نفسش هنوز درست بالا نمی اومد. بعد آروم گفت: – «ممنونم... نمیدونم اگه نبودین، چی میشد.» آریا بدون اینکه نگاهش کنه، فقط گفت: – «از مردایی که زبون زور میفهمن، متنفرم.» و بعد راهشو کشید و رفت… درست مثل یه سایه. اما خزان… هنوز نشسته بود. و تنها چیزی که تو ذهنش میچرخید، چشمای اون مرد غریبه بود. پشت نقاب دود و آتش: بارون می اومد. نه از اون بارونهایی که خیابون رو بوی خاک نم خورده میکنن. نه... این یکی، بوی زنگ زده ی تیرآهن و بغض خفه شده میداد. بارونی که انگار سالها اشک جمع کرده بود و حالا داشت خودش رو خالی میکرد، بی وقفه، بیرحم. هر قطره اش، مثل فریاد یه روح زخمی، میکوبید به شیشه ی بخار گرفته ی پنجره. آریا ایستاده بود. سایه ش افتاده بود روی دیوار، کشیده و بی جان. دود سیگار از لای انگشتاش بالا میرفت و تو نور کم اتاق، مثل شبحی لرزان تو هوا می رقصید. اما خودش حتی یه پک هم نزده بود. فقط گرفته بودش… محکم، انگار اون سیگار آخرین چیزیه که بهش وصل مونده. مثل یه بند نازک، بین این دنیا و اون چیزی که ته قلبش دفن شده بود. چشماش خشک بودن. خیلی وقته که دیگه گریه نکرده بود... نه از قوی بودن، نه از بی احساسی؛ از تمرین. تمرینِ خفه کردن همه چیز. از وقتی یاد گرفته بود مردی که گریه کنه، مردی که التماس کنه، تو این دنیا نمیمونه. بچه که بود... شبای زیادی رو با شکم گرسنه، پاهای یخ زده و لباسای پاره توی کوچه های تاریک شهر سپری کرده بود. پناهش، دیوارهای سیمانی و صدای موشهایی بودن که شبها تا کنار صورتش می اومدن. دلش میخواست فقط یکی دستشو بگیره، بگه "تو تنها نیستی". ولی هیچکس نیومد. تا اون شب... وقتی که رضا خان پیداش کرد. یه مرد با نگاه سرد، سبیل پرپشت، کت چرم مشکی، و یه دستبند طلایی سنگین که همیشه میدرخشید. همون شب بهش گفت: ـ "از این به بعد، تو مال مایی." و شد. آریا اون شب مُرد. مُرد و یه پسر دیگه به دنیا اومد؛ بیخواب، بی کودکی، بی حق انتخاب. یه پسر با دستای زخمی، قلبی پر درد، و دلی که از همون اول یاد گرفته بود به کسی تکیه نکنه. بزرگ شد… سریعتر از بچه های عادی. یاد گرفت با چاقو حرف بزنه، با چشم بخونه، با مشت زندگی کنه. گلوله خورد، گلوله زد. اما یه خط قرمز داشت، یه عهد پنهونی با خودش: "زنها و بچه ها، بیگناه تر از اونن که داغ بخورن." رضا خان بارها اخم کرده بود، سیگارشو با حرص خاموش کرده بود، گفته بود: ـ "این دل رحمی هات، یه روز میکشنت پسر." ولی آریا همیشه ساکت میموند. نه چون جوابی نداشت، نه. چون اگه دهن باز میکرد، بغض شو میشنیدن. و نمیخواست کسی بفهمه هنوز ته دلش، یه آریای کوچیک داره زنده نفس میکشه... آریایی که هنوز شبها خواب مامانشو میدید. مامانی که هیچوقت نفهمید چرا یه شب ناپدید شد. و هر بار که فکرش می اومد، تو دلش میگفت: "اگه اون شب مادرم زنده مونده بود... اگه یه کم دیرتر خوابم برده بود... شاید هنوز بچه میموندم. شاید هنوز آدم بودم." حالا… سالها گذشته. آریا دست راسته مردیه که با یه اشاره، میتونه یه محله رو نابود کنه، یه زن رو بی پناه کنه، یه بچه رو بی مادر. اما خودش... هر شب، وقتی همه جا ساکته و صدای بارون میپیچه توی شیشه های خونه ی سردش، یه بچه ی لاغر با لباس پاره، میاد تو خوابش. میشینه گوشه ی تخت. هیچوقت چیزی نمیگه. فقط نگاهش میکنه. با اون چشمای پر از سؤال… و آریا، هر شب، یه کم بیشتر از خودش خجالت میکشه. ماموریتی در تضاد باران سنگینتر شده بود و قطره هایش مثل اشکهای سرد، روی شیشه ی پنجره سر میخوردند. آریا با دست لرزان سیگارش را بین لبهایش گرفت و آهی کشید. دود سفید سیگار در هوا پیچید و مثل پرده ای نازک، افکارش را پنهان کرد. دنبال نوری بود که گم شده بود، دنبال آرمانی که روزی قلبش را روشن نگه داشته بود. صدای در اتاق مثل صدای زمزمه ای آرام اما تیز، ذهنش را برید. در باز شد و رضا خان وارد شد، چهره اش سرد و بی احساس، اما چشمانش شعله ای از قدرت و تهدید داشت. «آریا، وقتش رسیده. ماموریتی دارم برات، باید انجامش بدی.» آریا نفسی گرفت و دود سیگار را به آرامی بیرون داد. «بگو ببینم چیه.» صدایش کم رمق اما پر از تردید بود. رضا خان جلو آمد و دستش را روی میز گذاشت. «باید کسی رو پیدا کنی که سالهاست ناپدید شده. کسی که تهدید بزرگی برای ماست. ولی… این بار با روشهای خودت کار نکن. باید خشن تر باشی. باید… همه ی اون اصولی که بهشون اعتقاد داری رو فراموش کنی.» آریا چشمهایش را بست، درد درونش شعله ور شد. چگونه میتوانست آرمانهایی را که با خونش نوشته شده بود، زیر پا بگذارد؟ رضا خان ادامه داد: «چنگیز، اون مرد خیانتکاری که سر ما کلاه گذاشت، داره توی سایه ها پنهان میشه. سالها ما رو گول زد، تمام اطلاعات حساس رو لو داد، و بهمون خیانت کرد.» اما قضیه فقط خیانت نیست،اون زن و بچه ی چنگیز هم توی این بازی خطرناکن. ما برنامه ای داریم که زن و بچه ش رو به شدت تحت فشار بذاریم، شکنجه ای روانی و فیزیکی که چنگیز رو مجبور کنه به حقش برسه. میخوایم پیام واضحی بفرستیم؛ خیانت جواب داره، حتی اگر به قیمت شکنجه ی خانواده ات باشه.» آریا نفسش را در سینه حبس کرد. این ماموریت بیشتر از هر چیزی یک تور پیچیده بود؛ تله ای که باید چنگیز رو به دام بندازه، اما هر قدمش میتونست آتش بس شکننده ی درونش رو نابود کنه. باید بی رحم میشد، اما قلبش هنوز آرمان های خودش را فریاد میزد. رضا خان با صدایی سرد و محکم گفت: «تو این بار نباید اشتباه کنی. این ماموریت، تکه ای از یه بازی بزرگتره. هر حرکت اشتباه ممکنه همه چیز رو خراب کنه.» خزان دستهایش را توی جیب های مانتوش پنهان کرده بود و نگاهش گم شده بود بین آدم هایی که میرفتند و می آمدند. باران هنوز بی وقفه می بارید، اما خزان دیگر حتی از آن قطره های باران هم خیس تر شده بود.- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
صدای در اومد... من تو اتاق بودم و به بهانه استراحت درو بسته بودم...هنر میخوندم و یه تیزبر همیشه توی وسایل دانشگاهم بود که از وقتی وارد این خونه شدم گذاشته بودمش تو جیب شلوارم تا اگر این مردک خیال خامی به سرش زد حسابشو برسم... رفتم لای درو باز کردم شاید مسعود رفته بود بیرون...اتاق من طبقه ی بالا بود که نزدیک ۳۰ تا پله میخوردتا به طبقه دوم برسی...درو باز کردم و رفتم از بین نرده ها سرک کشیدم... خودش بود...یاشار بود... کتشو دراورد و نشست روی مبل و تا نشست چشمش ناخودآگاه افتاد بمن...هول شدم و رفتم تو اتاق درو بستم... صدای مسعود اومد: _به...به...یاشار جان...فکر نمیکردم امروز بیای صدای پیامک گوشیم اومد... مسعود بود: _حواست باشه هیچی تاکید میکنم هیچی از اتفاقات کلبه و قرار بینمون رو یاشار نباید بدونه من بهش میگم تو دوست دخترم هستی و قرار نیست چیز اضافه تر بدونه اوکی؟؟؟ گوشی رو با حرص انداختم رو تخت: _پسره ی عوضی ازت متنفرم با صدای اون دوتا بخودم اومدم: _مسعود باز من به دوروز نیومدم دختراوردی خونه؟چندبار بگم بدم میاد از این کارات عه پس اقا اولین بارش نیست...پسره ی نکبت _یاشار هیس میشنوه... این فرق داره _میشه بگی این چه فرقی داره دقیقا؟ببینم این همون دختره نیست؟؟؟اینکه خیلی ادعا داشت چطور پاشده اومده اینجا خونه خالی؟ بهم برخورد داشت درموردم چه فکری میکرد،رفتم بیرون و از بالای پله ها داد زدم: _آهای فک نکن نمیشنوم چی میگی تو راجع بمن چی فکر کردی من از اون هرزه هاش نیستم اقای محترم... با خشم نگاهم کرد: _دقیقا همتون لنگه همید پسره ی عوضی...ترجیح دادم سکوت کنم... پشت بمن نشست رو مبل و پاشو انداخت رو پاش... _یاشار...خزان دوست دخترمه...و اینکه اینجا کار میکنه پوزخند صدا داری زد... _هه!دوست دختر...چه کاری میکنه دقیقا اینجا؟! _قراره کارای خونه خرید خونه آشپزی و غیره با خزان باشه بالاخره ما نیاز به یه زن داریم که کارامونو کنه مگه نه؟ یاشار بلند شد و همینطور که به سمت سرویس بهداشتی میرفت گفت: _هرکاری میخوای بکن مسعود...فقط مزاحم من نباشین...جفتتون رو میگم اونروز یاشار نموند و عصرش رفت بیرون و شب هم نیومد... روزها میگذشت... مسعود راست میگفت...یاشار زیاد نمیومد و وقتیم میومد میرفت اتاقش که طبقه پایین بود استراحت میکرد و بعدم میرفت بیرون...من هم مجبور بودم هم مسعودو تحمل کنم هم یجورایی تنهاییمو با کارای خونه پر میکردم...تابستون بود و دانشگاه تعطیل... مسعود سعی میکرد بهم نزدیک بشه هربار که میخواست دستمو بگیره خودمو عقب میکشیدم و نمیزاشتم و اون هیچی نمیگفت و قبول میکرد... بهم میگفت تو با بقیه دخترا برام فرق داری...میگفت اولش راجع بهت بد فکر کردم و پشیمونم که اون رفتارو باهات کردم و همیشه میگفت بهم علاقمند شده...اما من همچنان ازش بدم میومد... شب بود... مسعود نبود و من راحت بدون روسری تو خونه میگشتم و داشتم شام میخوردم که یهو صدای کلید اومد درباز شد... یاشار بود قاشق تو دستم خشک شده بود و با دیدن یاشار که بهم زل زده بود هول شدم...موهام باز و پریشون دورم بود و یه تاپ قرمز تنم بود اخه مسعود قرار نبود امشب بیاد یاشار هم که کلا نمیومد پس الان این جا چکار میکنه... _سلامتو خوردی با صدای یاشار بخودم اومدم: _س...سلام یه تای ابروشو داد بالا و با لحن تمسخر آمیزی گفت: _یجوری تو خونه میگردی انگار که خانم خونه شدی! درحالکیه میرفت سمت اتاقش زیرلب طوری که من نشنوم ادامه داد: _بی حیایی هم حدی داره ولی من شنیدم و قلبم شکست و عصبی شدم هیچی نگفتم و غذارو جمع کردم و رفتم توی اتاق،داشتم موهامو شونه میکردم که در با سرعت باز شد یاشار با چشمای به خون نشسته نگام میکرد و درحالیکه دندوناشو از حرص بهم فشار میداد بهم توپید: _تو به وسیله های اتاق من دست زدی؟؟؟؟ داد کشید: _هان؟؟؟؟؟ با ترس گفتم: _من...م..ن...کاری نکردم...فقط یکم مرتب کردم همین... _تو خیلی بیجا کردی وسیله های من جابجا شده اومد جلو انگشتشو گرفت جلوم و باتهدید گفت: _کاری ندارم کی هستی دوست دختر زن یا هم خوابه هرکی که هستی بار اخرت باشه میری تو اتاقم سری بعد برخورد بدی میکنم فهمیدی؟؟؟ چی داشت میگفت بمن گفت هم خوابه؟اشک تو چشمم حلقه بست عصبی شدم پاشدم و رفتم روبروش وایسادم با چشمای اشکی نگاش کردم دستمو بردم بالا و یکی خوابوندم تو گوشش...مات و مبهوت نگام میکرد...حقش بود... _تو چی گفتی؟هم خوابه؟چطور بخودت اجازه میدی راجع بمن نظر بدی وقتی هیچی نمیدونی؟تو هیچی نمیدونی... اعصابم بهم ریخته بود وقتی اعصابم خورد میشد نمیتونستم جلوی زبونمو بگیرم،ادامه دادم: _همش زیر سر اون دوست بیشعورته که من اینجام...فکر نکن خیلی دلم میخواست اینجا باشم که تو بمن بگی هم خوابه!فکرم نکن اون دوستت خیلی مقدسه هنوز نشناختیش امیدوارم وقتی شناختیش از حرفت پشیمون بشی...البته اگر وجدان داشته باشی...حالام از اتاق من برو بیرون... خیره نگام کرد و بی هیچ حرفی رفت بیرون دراتاقو محکم بستم... یکساعت گذشت رو تخت دراز کشیده بودم و به این فکر میکردم که اگر حرفامو به مسعود بگه چی اگر مسعود بفهمه پشتش اینجوری گفتم حتما برام بد میشه... صدای تق تق در اومد... پاشدم یه شال انداختم دورم و درو باز کردم...یاشار بود...چشماش خمار بود و قرمز شده بود: _میشه حرف بزنیم؟؟؟؟ بوی الکل میداد معلوم بود مست کرده...یه لحظه ترسیدم نکنه بلایی سرم بیاره...انگار از حالت چهرم متوجه ترسم شد: _نترس...مستم ولی حواسم به همه چی هست...میخوام بخاطر حرفم عذرخواهی کنم زیاده روی کردم...ولی تو منظورت چی بود از اینکه گفتی مسعود همچینم مقدس نیست؟؟؟چرا اینو گفتی
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
با صدای گنجشک های تو کوچه بیدار شدم.با همون مانتو شلوار خوابم برده بود،چقدر گرسنه بودم پاشدم آبی به دست و صورتم زدم و اومدم یخچالو باز کردم،این اتاقکی که اجاره کرده بودم فقط یه گاز داغون داشت و یه یخچال کوچیک!با یدونه تخت و حمام و سرویس بهداشتیش باهم یه جا بودن،خیلی کوچیک بود اما بهتر از پرورشگاه بود! یخچال خالی بود همش دوتا دونه تخم مرغ بود که برداشتم و با ماهیتابه درب و داغونی که تو اتاقک بود سرخشون کردم و چون نون نداشتم خالی خوردمش... کیفمو برداشتم و رفتم سمت دانشگاه _آهای خزان؟ حنانه بود اومد داخل کلاس و جفتم نشست: _چخبرا خزان خانم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _فهمیدی که دیشب چی شد؟ سرشو تکون داد: _آره،متاسفم _من باید متاسف باشم که باعث شدم شرمنده بشی دستمو گرفت: _عه این چه حرفیه دیوونه تو برام خیلی عزیزی اینجوری نگو هیچوقت لبخندی زدم یهو شیطون پرسیدم: _یاشار کیه کلک چشماش خندید: _یاشار برادر ناتنیمه _واقعا؟؟؟نگفته بودی برادر داری سرشو انداخت پایین: _اره چون به دید برادر نگاهش نمیکنم شیطون پرسیدم: _ببخشید؟!پس به چه دیدی نگاش میکنی؟؟؟! خندید: _یاشار همونیه که برات گفتم _حدس میزدم،معلوم بود به دید خواهر برادری پسر مهربونیه _وای خزان تو نمیدونی یاشار خیلی ماهه خیلی دوستش دارم یهو غمگین شد: _ولی حیف که اون فقط منو به چشم خواهرش میبینه _ناراحت نباش،شاید یه روز اونم عاشقت شد نه؟ خندید: _از خدامه چندروز بعد... موهای مشکی بلندمو شونه کردم نگاهی به اینه انداختم...چشمای قهوه ای سوخته بینی متوسط و لب های زیبا که نظر هر بیننده ای رو جذب میکرد ولی درکل چهره ی معمولی داشتم... آهی کشیدم و موهامو بافتم. از وقتی خودمو شناختم توی پرورشگاه بزرگ شدم دختر ارومی بودم و تنهایی رو بیشتر ترجیح میدادم و دوست زیادی نداشتم... میخواستم برای خودم زندگی کنم و روپای خودم وایسم برای همینم اون مبلغو قرض گرفته بودم اما نتونسته بودم کاری پیدا کنم که لااقل مقداری از قرضمو بدم و مابقیشو بعدا... برای همینم چون هیچی از پولو ندادم اومده بودن سراغم...اما نمیدونم چرا باید انقدر مخفیانه منو میبردن پیش رییسشون!شاید این پسری که حنانه دوسش داره مامور مخفی چیزی باشه... دوباره یاد چشماش افتادم،درسته اولین بار بود میدیدمش ولی نمیدونم چرا حس کردم ارامش خاصی داشت از فکرم شرمنده شدم نباید نباید این فکرارو میکردم حنانه رو نباید ناراحت میکردم اون خیلی منو دوست داشت و منم دوستش داشتم... بلند شدم و لباسامو عوض کردم یه سوییشرت سورمه ای با شلوار همرنگش پوشیدم و کتونیای کهنمو پا کردم ساعت ۵صبح بود عادت داشتم هرروز باید پیاده روی میکردم موهامو بستم و کلاهمو سرم کردم... رفتم بیرون داشتم راه میرفتم که صدایی از پشت سر شنیدم... _هی تو برگشتم،مسعود بود _بیا کارت دارم نمیدونم چرا ترسیدم با اکراه سلام کردم _علیک،بیا تو ماشین کارت دارم حتما از طرف رییسش اومده رفتم و نشستم... دستی به صورتش کشید و گفت: _پولو که نتونستی بدی،ببین بی مقدمه بگم اگه بامن رفیق بشی و همه جوره پام باشی خودم حسابتو صاف میکنم خودم پولتو میدم. مکثی کرد و گفت: _ازت خوشم اومده! چپ چپ نگاهش کردم و طلبکار گفتم: _دقیقا راجع به من چه فکری کردی تو؟چرا بخودت اجازه دادی همچین چیزی بیای اینجا بمن بگی؟ دستگیره درو گرفتم که پیاده بشم که دستمو گرفت و نزاشت... _دستمو ول کن عوضی بمن دست نزن!!! _اوووووو چته وحشی،اینجوری میکنی بیشتر ازت خوشم میادا،بام راه بیا هرچی بخوای بهت میدم قول میدم. این پسره ی چندش مو فرفری با اون بینی عقابیش و ریش و سبیل پروفسوریش داشت حالمو بد میکرد و عصبی ترم کرد با دست آزادم اومدم سیلی بخوابونم تو گوشش که دستمو تو هوا قاپید و دوتا دستامو از پشت گرفت و بست. هرچی تقلا کردم و جیغ زدم فایده نداشت...کسی توی کوچه نبود و کوچه خیلی خلوت بود... دهنمو بست و مثل سری قبل منو انداخت تو صندوق عقب و درو بست و گازشو گرفت رفت...اشکام سرازیر شد خیلی ترسیده بودم...حتما رییسش گفته اینکارو کنه تا پولشون تسویه بشه... ماشین نگه داشته شد در صندوق باز شد منو اورد بیرون یه جنگل بود و یه کلبه چوبی منو کشون کشون برد سمت کلبه...هیچکس اینجا نبود...صدای کلاغارو میشنیدم چقدر ترسناک بود... از فکر بلایی که قراره سرم بیاد بخودم لرزیدم... هولم داد داخل... _برو تو ببینم،جیکت درنیاد که کسی صداتو نمیشنوه فقط با وحشی گری و تقلا باعث میشی حریص ترت بشم کوچولو عقب عقب رفتم هنوز دستام و دهنم بسته بود خوردم به دیوار با چشمای سبزش زل زده بود بهم خنده ی شیطانی به لب داشت... اومد جلو که تلفنش زنگ خورد.. _اه...این چی میگه این وسط جواب داد: _بله یاشار...من...من اومدم یه سر به مامانم بزنم پس رییسش خبر نداشت این عوضی اومده سروقت من...شروع کردم به تقلا و با دهن بسته جیغ زدن تا دید جیغ میزنم گوشی رو قطع کرد اومد سراغم موهامو گرفت و پرتم کرد وسط کلبه... _یه درس حسابی اول بتو بدم بعد جواب این مرتیکه یاشارو میدم داشت پیرهنشو درمیورد که دوباره گوشیش زنگ خورد _اووووف ول نمیکنه این عوضی! وحشی اومد سمتم و چاقویی از جیبش دراورد سمتم گرفت: ببین دختر جیک بزنی صورتتو خط خطی کردم پس صداتو ببر بتمرگ سرجات تا من جواب این کنه رو بدم و با خیال راحت به کارمون برسیم... اشک میریختم خیلی ترسیده بودم نمیدونستم چکار کنم... _الو یاشار جان...قطع شد انتن رفت نشد زنگت بزنم...جانم چقدر دو رو و عوضی بود چشماشو با حرص چرخوند و گفت: _باشه رفیق باشه...یه نیم ساعت دیگه میام...چرا داد میزنی خیلی خب الان میام...باشه همین الان راه میفتم... تلفنو قطع کرد... _این مرتیکه مزاحم نزاشت بهت برسم خشگلم...همینجا بمون زودی میام خنده ی زشتی کرد و بلندم کرد نشوندم رو صندلی دستامو باز کرد و محکم بست به صندلی...پاهامم همینطور...گوشیمم برداشت گذاشت جیبش...و رفت... من موندم و یه دنیا غم... نگاه اطراف کردم یه اپن کوچک سمت راست بود که پشتش اشپزخونه بود باید چاقو گیر میوردم اما با دست و پای بسته چجوری؟! تقلا کردم و تکون خوردم صندلی رو روی زمین میکشیدم که برم سمت اشپزخونه اما نشد و با صندلی پهن شدم روی زمین سرد کلبه!...حالم خیلی بد بود هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم و فقط به حال خودم زار زدم... چشم باز کردم از گریه ی زیاد چشمام درد میکرد...فک کنم ظهر شده بود...خیلی گشنم بود... فکر اینکه این عوضی بهم دست بزنه تنمو میلرزوند... باید فکری میکردم... یهو جرقه ای زدتوذهنم... خودشه... به حساب این عوضی میرسم... فک کنم یکساعتی گذشته بود که صدای ماشین اومد...خودمو اماده کردم باید خونسرد و عادی باشم... در باز شد با پلاستیکای تو دستش اومد داخل...با هیجان گفت: _خشکلم من اومدمممممم با دیدنم ابروهاشو داد بالا: _اوه چرا پهن زمینی تو اومد و بلندم کرد: _یه چیزی باید بخوری جون بگیری تا به کارمون برسیم چندشم میشد از حرف زدنش سرمو تکون دادم که دهنمو باز کنه میخوام چیزی بهش بگم _باشه باز میکنم ولی گفتم جیغ نزن که اعصابم میریزه بهم کسیم این جا نیست فهمیدی که؟ سرمو به علامت باشه تکون دادم دهنمو باز کرد _خب بفرما اب دهنمو قورت دادم،باید فکرمو عملی کنم... _من...من فکرامو کردم کنجکاو گفت: _خب... _من میخوام قبول کنم باهات باشم...به همون شرطی که گفتی صورتش خندان شد: _واقعا؟؟؟عالیه...مطمعن باش هواتو دارم...پس دوست دختر خودمی _اوهوم...فقط...فقط یه چیزی اخم کرد: _چی؟! _میشه دست و پامو باز کنی و اینکه کاری بهم نداشته باشی... بلند خندید: _هه...فک کردی من اسکلم...میخوای گولم بزنی که میخوای بام دوست باشی و بعد فرار کنی؟؟؟ها؟؟؟؟ _نه نه اصلا...من حاضرم بیام خونت بات زندگی کنم و هرجا رفتیم بگی دوست دخترتم...ولی نمیخوام یه شبه بدون شناخت باهات باشم من دوست دارم اول بشناسمت بهت تکیه کنم منم تنهام کسیو ندارم خیلی دوست دارم یه مردمثل کوه پیشم باشه...فکرامو کردم حالا که تو میگی از من خوشت اومده خب منم سعی میکنم بشناسمت شاید من بهت علاقه پیدا کردم و اونوقت دلم میخواد باهات باشم...خب؟ نفس عمیقی کشیدم...سعیمو کردم که خرش کنم... انگار نرم شده بود با محبت نگام کرد... _اوکی...فک نکن من ادم عوضی هستم...من فقط وقتی چیزی رو بخوام باید و باید بدستش بیارم...الانم میتونم صبر کنم و کیفش برام بیشترم هست... تو دلم گفتم تو دقیقا ادم عوضی هستی لبخند دروغینی به روش زدم باید اعتمادشو جلب کنم: _پس میشه غذا بخوریم گشنمه...و بعد بریم خونت؟یعنی من برم وسیله هامو جمع کنم بیارم خونت! ذوق زده گفت: _حتما... با زور چندتا لقمه خوردم تا دل ضعفم برطرف بشه... _خزان _بله _واقعا پیشم میمونی؟ _اره _چطور شد یهو قبول کردی انگار هنوز شک داشت... _قبول کردم چون نمیخوام بهم تجاوز بشه با اخم نگاهم کرد: _فک کردی اگر بهت دست میزدم ولت میکردم؟؟؟نه تو مال خودم بودی حالت تهوع گرفتم...گفتم: _خب من تورو نمیشناسم برای همین میخوام بیشتر بشناسمت شاید واقعا تو آدم زندگی من باشی کسی که تکیه گاهم میشه انگار نقطه ضعفشو پیدا کرده بودم...تکیه گاه! لبخند زد: _قول میدم پشیمون نشی بعد از غذا رفتیم سمت خونم تا وسایلمو جمع کنم... بی کسی بد دردیه...کسی نیست بهش تکیه کنی...گاهی مجبوری تن به هرکاری بدی...اما من نمیزارم این عوضی دستش بهم بخوره...باید به حسابش برسم...اگر فرار میکردم پیدام میکرد جایی نداشتم برم چون پول اتاقک اجاره شده هم نداشتم بدم...هرچیم دنبال کار گشتم کاری نبود که بتونم درامد داشته باشم همین روزا بود که صاحب اتاقک میگفت برو پس بهترین کار این بود کنارش باشم و خرش کنم و به خواستم برسم و یه درس عبرت حسابی هم بهش بدم... مسعود بهم پیشنهاد داد که میتونم کارای خونشونو از قبیل آشپزی و خونه داری انجام بدم و ماهانه بهم حقوق بده...از اینکه لااقل میتونستم کار کنم خوشحال بودم... رفتیم خونش... انگار که قصر بود... یه خونه بزرگ دوبلکس...مبلمان چرم مشکی پرده های گلبهی دکور خونه چوب سرامیک بود... رفتیم سمت یه اتاق گفت اینجا اتاقمونه تنم لرزید این انتظار داره کنارش بخوابم مردک احمق... _اوه...نمیخوای بگی که کنارت باید بخوابم؟؟؟ خندید: _دقیقا همینه سرمو تکون دادم: _من تا حالا با کسی دوست نبودم...میشه اولین تجربه هام قشنگ باشه؟خواهش میکنم...من میخوام بهت علاقمند بشم و اونوقت مثل ادمای دیگه با خواست خودمون... چندش ترین فرد ادم روبروم بود ازش متنفر بودم نفس عمیقی کشید: _خیلی خب...برو تو اتاق کناری _در ضمن... اب دهنشو قورت داد و ادامه داد: _یاشار هم بامن زندگی میکنه تعجب کردم: _یعنی چی...یعنی من با دوتا مرد باید زندگی کنم؟! اخم کرد...: _نخیر...تو فقط بامن زندگی میکنی این مردک هم همیشه نمیاد خونه خیلی وقتا نیستش کنجکاو پرسیدم: _چرا انقدر ازش متنفری؟ هوفی کرد: _چون خیلی مغرور و از خود راضیه...چون قرار بود من رییس بشم ولی اون با زیرکی نام رییسو از من قاپید...من بد کینه ای ازش دارم و مجبورم فعلا تحملش کنم... این ادم دقیقا وحشتناک خطرناک و عوضی بود...
- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
نیلوفر شروع به دنبال کردن رمان بازی سرنوشت | نیلوفر.پ کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
"به نام نامی یزدان" قسمت اول با چشمای خیس بهش خیره بودم،خودش بود با همون خنده ی همیشگیش و اون برق خاص چشماش،همون برقی که روز اولی که دیدمش تو چشماش هویدا بود. *************** یکسال قبل... هیچ جارو نمیتونستم ببینم،نمیدونستم کجام فقط صداهارو میشنیدم... _آوردمش _چشماشو باز کن! دهنم خشک شده بود از ترس میلرزیدم،چشم بندو برداشت نگاهی به اطراف کردم فضای اتاق تاریک بود و همه ی وسایل تیره بودن دیوارا مشکی بود. _خب؟میشنوم به سمت صدا برگشتم یه مرد با کت و شلوار مشکی روبروی پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره بود.با صدای لرزان جواب دادم: _چی بگم؟ با شنیدن صدام یهو برگشت،چشمای نافذی داشت پر از غرور و جدیت... زل زده بود بهم و همونجور که دستاش توی جیبش بود اومد سمتم،با هر قدم اخماش بیشتر توهم میرفت و بدون اینکه ازم چشم برداره به مرد کنار دستم گفت: _نگفته بودی یه دختره! _فکر کردم اهمیتی نداره با خشم به سمتش نگاه کرد: _اهمیتی نداره؟؟؟یادت رفته من با زن و بچه کاری ندارم؟مسعود؟؟؟؟ _یاشار! انگار فراموش کردی همین دختر پولتو خورده چیزی نگفت گوشیشو برداشت و شماره ای رو گرفت،دوباره زل زد تو چشمام،سرمو انداختم پایین _الو...حنانه،تو پولو برای کی قرض کردی چرا نگفتی طرف دختره ؟؟؟ حنانه،دوست دانشگاهیم بود دوست صمیمی و نزدیکترین فرد بهم،وقتی دید مشکل دارم کمکم کرد پول قرض کنم تا بتونم باهاش برای خودم سر پناهی اجاره کنم و با مابقیش کاری برای خودم پیدا کنم. چون من یه دختر پرورشگاهی بودم که هیچکسو نداشت و میخواست روی پای خودش وایسه. نمیدونم حنانه چی گفت که طرز نگاهش عوض شد و اون نگاه پر از اخم تبدیل شد به یه نگاه دلسوزانه نگاه ترحم امیزی که ازش متنفر بودم _خیلی خب،حلش میکنم خودم! گوشی رو قطع کرد و گفت: _اگر هرکسی دیگه بود به خدمتش میرسیدم،ولی من قسم خوردم با زنا و بچه ها کاری نداشته باشم،مخصوصا اگر... حرفشو ادامه نداد رو کرد به مردی که اسمش مسعود بود و گفت: _بزار بره، ببرش همونجایی که پیداش کردی _ولی یاشار پس پول چی میشه جواب رییسو چی میدی؟؟؟ _رییس با من... بزار این دختره بره نمیدونم حنانه چی گفت که دلش برام سوخته بود و من متنفر بودم از اینکه آدما بهم ترحم کنن... با جدیت گفتم: _خیلی ممنونم که میزارید برم،من پولو بهتون هرجور شده برمیگردونم... انگار از لحن صحبتم متوجه شد بدم اومده ابروهاشو انداخت بالا و جواب داد: _فقط چون دوست حنانه ای و اون خیلی برام عزیزه اینکارو میکنم،و اینکه پول زیادی نیست هروقت داشتی پس بده... سری تکون دادم و لبخندی زدم: _خیلی ممنونم معلوم بود آدم خوبیه فقط نمیدونم چرا منو مثل دزدا اوردن این جا! مسعود چشم بندو گرفت طرفم: _چشماتو خودت ببند! با تعجب نگاه به یاشار کردم.نگاهمو که دید گفت: _قانون اینجاست.غریبه ها نباید اینجارو بشناسن اوهومی گفتم و چشم بندو از مسعود گرفتم،چشمامو بستم... اومدم خونه،کیفمو انداختم گوشه ی اتاق و ولو شدم رو تخت چشمای پسره که اسمش یاشار بود اومد جلو چشمم چقدر نگاهش خاص بود و چه ارتباطی با حنانه داشت؟شاید عشقی که همیشه ازش حرف میزد همین یاشار بود! خیلی خسته بودم با فکر اینکه پولو چطور باید جور کنم غصم گرفت چشمامو بستم و خوابم برد...
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
نام رمان:بازی سرنوشت نویسنده:نیلوفر.پ ژانر:عاشقانه،انتقامی،هم خونه ای خلاصه:روایت عشقی شدید همراه تنش هایی که مانع این دو معشوق است...آیا این اتفاقات عشق را نابود میکند یا زبانه های آتش این عشق موانع رو تخریب؟! مقدمه: چشمانت به آتشم کشید و مرا ویرانه کرد...اگر نباشی زندگی معنا ندارد و من آدمی پوچ و بی معنی میشوم...خواستم بگویم...کنارم باش...نباشی نابودم... ناظر: @sarahp
- 4 پاسخ
-
- 2
-