-
تعداد ارسال ها
32 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
Elvira_Eternal آخرین بار در روز شهریور 23 2025 برنده شده
Elvira_Eternal یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Elvira_Eternal
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و هفتم _ معمایی جدید الویرا در سکوت غذا میخورد. قاشق را در سوپ فرو میبرد، اما هر لقمهاش با افکاری همراه میشد که مثل سایهای دور سرش میچرخید. ذهنش آرام نمیگرفت. این دنیا هنوز برایش غریبه بود. سرد، مرموز و پر از نگاههایی که انگار دنبال حقیقتی در چشمانش میگشتند. کسی هنوز نمیدانست که او از دنیای دیگری آمده؛ دنیایی با آسمانی متفاوت، با مفاهیمی دیگر از قدرت، جنگ، ایمان. فقط رنالد میدانست. همان مردی که پشت شوخیهایش چشمانی داشت که همه چیز را میدید. رنالد... الویرا لبخند کمرنگی زد. گاهی آنقدر سبکسر و پر حرف به نظر میرسید که هیچکس فکر نمیکرد انقدر دقیق و باهوش باشد. اما او بود. حتی شاید از همهی آن سربازهای ساکت و خشنِ بلکآرمی، بیشتر میفهمید. او اولین کسی بود که فهمید چیزی فرق دارد. طرز حرف زدن الویرا، زبان بدنش، حتی شیوهی نگاهش به چیزهایی که برای مردم این دنیا عادی بود—همه چیز او را لو میداد. و رنالدی که کاملا آگاهانه به او گفته بود، موقتا حقیقت را مخفی نگه دارد. الویرا در دلش اعتراف کرد که به این لطفش نیاز داشت. اگر همان اول حقیقت را میگفتند، شاید کارش تمام بود. و حالا؟ حالا او فقط زنی بود با حافظهای ناقص، پیدا شده در جنگل، در حالی که چیزی نمانده بود توسط جانوری به نام راندراک دریده شود. تا زمان اثبات حرفایش، رنالد تصمیم گرفته بود حقیقت را مخفی نگه دارد. حتی از ثارل، برادر خودش. و این موضوع، الویرا را بیشتر از هر چیز نگران میکرد. اگر این راز دیر یا زود فاش میشد، چه اتفاقی میافتاد؟ آیا دیگر کسی به او اعتماد میکرد؟ او بشقاب را کنار گذاشت و به نقطهای روی دیوار خیره شد. راه بازگشتی نبود. یا حداقل هنوز نبود. تا آن زمان، تنها کاری که میتوانست بکند این بود که... بماند. زنده بماند. و شاید—فقط شاید—اعتماد این مردمان تاریکپوش را به دست بیاورد. اما نمیدانست که پشت در، نوکس هنوز نرفته بود. او آرام ایستاده بود، درست بیرون از در، در سکوت، در تاریکی. *** نوکس دستش هنوز از سینی غذا گرم بود، نگاهش به نقطهای روی زمین سنگی بود. او همیشه میایستاد. همیشه مکث میکرد. و حالا بیش از هر وقت دیگری، صدای سکوت را شنیده بود. کلمات الویرا در ذهنش طنین انداخته بودند. آهسته. زیر لب. شاید حتی خودش هم نمیدانست. "اگر... بلک آرمی بخواد سواستفاده کنه..." "کپیتال..." "بازگشت..." نوکس لبش را به هم فشرد. کپیتال؟ بازگشت؟ اینها واژههایی نبودند که از کسی که حافظهاش را از دست داده است انتظار شنیدن داشت. در ذهنش پازل شروع شده بود. نامش الویرا ارنل است. از رنالد جدا و به قصر آمبره آورده شده. به طرز عجیبی با رنالد صمیمی است و رنالد هم متقابل احترام خاصی برایش قائل است. رفتارهای عجیبی دارد، اما نه از ترس، نه از سردرگمی، بلکه از آگاهی. نوکس برگشت، نگاهش به نور کمرنگ مشعلهای راهرو افتاد. هوا هنوز بوی گلهای معطر داخل حمام را داشت. دالیا از اسانسهای لالهی سیاه استفاده کرده... عطر گران قیمتیست، فقط برای مهمانهای خاص... پس وارلرد تصمیم گرفته این زن را تحت مراقبت خاص نگه دارد. با نوک انگشتانش پل بینیاش را لمس کرد. فکرش تیز بود، مثل لبهی خنجر. الویرا برایش یک معما بود. نه فقط به خاطر رفتارهایش. نه فقط به خاطر سکوتهایش. بلکه به خاطر نگاهش... چشمانی که انگار دنیای دیگری را دیده بودند.- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و ششم _ روز اول در قلمروی سایه ها سایههای خاکستری صبح هنوز روی دیوارهای قصر کشیده شده بودند که صدای تقهای آمد و سپس در اتاق به آرامی باز شد. دختری جوان با موهای بافتهشده به رنگ بنفش و یونیفرم ساده خدمتکاران وارد شد. الویرا، که روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، با کنجکاوی سرش را برگرداند. _صبحتون بخیر بانوی من، دالیا هستم، در خدمت شما. و تعظیم کوتاهی کرد. الویرا از روی صندلی بلند شد. _صبح بخیر. در دستانش لباسی بلند، از پارچهای لطیف و براق، با دامن پفدار و رنگهای ملایم بود. دالیا، در حالی که لباس را با احترام روی تخت میگذاشت، با لبخندی ملایم گفت: _این لباس مخصوص شماست، بانوی من. برای روز. الویرا به لباس نگاهی انداخت. دامن بلند، آستینهای پرچین و جنس پارچهای که معلوم بود برای فعالیت طراحی نشده بود. آهی آهسته کشید و رو به دالیا کرد. _ممنونم، ولی... ممکنه به جای این، چیزی مثل شلوار و بلوز بپوشم؟ دالیا لحظهای مکث کرد. چشمانش از تعجب درشت شد. چنین درخواستی را از هیچ زنی در قصر نشنیده بود—جز معدود افسران زن ارتش که یونیفرم نظامی میپوشیدند. _بانوی من، ام... این... در قصر رسم نیست. شلوار برای خانمها معمول نیست... . الویرا با لحنی ملایم اما قاطع ادامه داد: _مطمئن باش اگه میتونستم تو این لباس حرکت کنم، باعث زحمتت نمیشدم. دالیا چند ثانیهای مردد ماند. چهرهاش حاکی از نبردی درونی بین آداب و وظیفه بود. سرانجام، با احترام سری تکان داد. _اجازه بدید ببینم میتونم چیزی تهیه کنم یا نه. او با سرعت و سکوت از اتاق خارج شد. الویرا آهسته روی تخت نشست، نگاهش را به سقف دوخت و در دل گفت: «حتی لباس هم اینجا قانون خودش رو داره...» دقایقی بعد، در دوباره باز شد. دالیا برگشته بود—با چند تکه لباس ساده اما آراسته در بغلش. بلوزی با آستینهای بلند و یقهای نیمهشلخته، یک دامن سبک و نسبتا کوتاه تا زانو، و بوتهای چرمی بلند. _امیدوارم اینا براتون راحتتر باشه، بانوی من. لبخندی بر لبهای الویرا نشست. _خیلی ممنونم، دالیا، راستی لطفا به جای بانوی من، منو با اسمم خطاب کن، الویرا. خدمتکار سرش را پایین انداخت و با همان لحن مودبانه ادامه داد: _من فقط خدمتکار شمام، چطور میتونم چنین جسارتی کنم؟! الویرا ابروهایش را بالا انداخت. -نیازی نیست خودت رو اذیت کنی، من فقط دوست داشتم منو با اسمم صدا کنی. دالیا معذب، در حالی که دستانش را درهم قفل کرده بود پاسخ داد: -بانوی من طبق آداب و رسوم طبقه خدمتکاران حق ندارند فردی رو که بهش خدمت میکنن رو به اسم صدا کنن، اگه کسی بشنوه من شمارو با اسم کوچیکتون صدا میزنم، حتما تنبیه میشم. شما مهمان نوکتیس ونگارد هستید. الویرا بعد از شنیدن حرفهای دالیا، اصرار را جایز ندانست. -متوجه شدم. دالیا کمی سرش را به نشانه احترام خم کرد. -الان حموم رو براتون آماده میکنم. چند دقیقه بعد، بخار سبک و گرم، فضای حمام سنگی قصر را پر کرده بود. الویرا با کمک دالیا موهایش را شست، زخمهای سطحی را بررسی کرد و سپس لباسهای تمیز را به تن کرد. پارچهی تازه حس خوبی داشت—نه بهخاطر لوکس بودنش، بلکه چون دیگر بوی خون و خاک جنگ را نمیداد. وقتی دالیا رختهای چرک را جمع کرد و آماده رفتن شد، نگاهش برای لحظهای روی الویرا مکث کرد. چیزی در چشمان دختر وجود داشت... غرور، قدرت، اما نه شبیه بقیهی زنان قصر. -اگر چیزی نیاز داشتید، فقط صدام کنید، بانوی من. سپس با احترام خارج شد و در اتاق را به آرامی بست. چند دقیقهای که در سکوت گذشت، الویرا آرام به سمت آینهی قدی گوشهی اتاق رفت. ایستاد و نگاهی به تصویر خودش انداخت. لباسها به طرز عجیبی با تنش هماهنگ شده بودند—بلوز سبک و دامن کوتاه، ساده ولی زیبا. بخار حمام هنوز در پوست سفید و درخشانش باقی مانده بود. مژههای بلندش خیس بودند، و موهای تیرهاش تا کمرش ریخته بودند، حالتی نرمی گرفته، انگار نور صبح را در خود حبس کرده بودند. دستش را بالا آورد و سرش را به مچش نزدیک کرد. بویی دلنشین و ملایم از گلهای بهاری در مشامش پیچید—نه تند، نه مصنوعی. دقیقاً همان رایحهای که هنگام آماده کردن حمام دیده بود: شیشههایی کوچک با مایعات رنگی، که دالیا با دقت چند قطره از آنها را به آب افزوده بود. پس اینجا هم از اسانسها استفاده میکنن... الویرا با انگشتانش موهایش را آشفته کرد و دوباره به تخت برگشت، دراز کشید و سقف را نگاه کرد. ذهنش از افکاری پر شده بود که اجازه نمیدادند از این سکوت لذت ببرد. «اومدنم کار درستی بود؟ اصلاً روزی میرسه که برگردم؟ رنالد الان کجاست؟ حالش خوبه؟» هیچ خبری از او نداشت و این ندانستن، مثل باری بر سینهاش سنگینی میکرد. اگه بلکآرمی هم مثل وایتآرمی باشه چی؟ اگه همهی این لبخندها و احترامها فقط یه نقابه... برای سواستفاده؟ الویرا از جا بلند شد، نشست و دستانش را دو طرف تخت فشار داد، تشک زیر انگشتانش فرو رفت. «نه، نمیتونم همینطوری بشینم. باید از حالا فکر کنم. اگه یهروزی بخوام فرار کنم، شاید بشه به کپیتال رفت... .» اما همانطور که فکرش آمده بود، به همان سرعت هم خط خورد. او یاد حرفهای رنالد افتاد—کپیتال خاک بیطرف بود، پس هیچکس آنجا امنیت مطلق نداشت. بازار سیاه فعال، تردد آزاد همهی طرفها... و قدرتی مثل قدرت الویرا، اگر لو میرفت، ممکن بود به جای یک انسان، یک کالا بشود. «نه، فرار گزینهی امنی نیست. باید اینجا بمونم، ولی نه صرفاً بهعنوان یه اسیر. باید براشون سود داشته باشم—چیزی بیشتر از قدرت عجیبم.» او خودش را وادار کرد منطقی فکر کند. «اگه بتونم به بلکآرمی نشون بدم که میتونم براشون مفید باشم، نه فقط بهخاطر قدرت، بلکه بهخاطر ذهنم، رفتارم، تحلیلهام... شاید اونا منو کنار خودشون نگه دارن. شاید... کمکم کنن که یه روز راهی برای برگشت پیدا کنم.» در همین حال که ذهنش مشغول بافتن رشتههای نقشهای نانوشته بود، صدای تقهای آرام درِ چوبی اتاق را لرزاند. صدای تقه دوباره تکرار شد. الویرا نفس عمیقی کشید، از تخت بلند شد و با قدمهایی آرام به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت و در را کمی باز کرد. نور ملایمی از راهرو به درون اتاق تابید و سایهی مردی شنلپوش با قدبلند، موهایی آشفته و نگاهی مرموز، در قاب در ظاهر شد. چشمانش... الویرا برای لحظهای نفسش را حبس کرد. آن چشمان ارغوانی، که در تضاد با رنگ پوست و لباسهای تیرهاش میدرخشیدند، مستقیم در چشمهای او خیره شده بودند. نوری در آنها بود—نه گرم، نه سرد—بلکه نوری که انگار حقیقت را میکاود. مرد سینی نقرهای غذا را در دستانش داشت. سکوت کوتاهی میانشان افتاد. -نمیخواستم مزاحم بشم. صدایش آرام، گرفته و با تهمایهای از خستگی بود. -فقط فکر کردم شاید گرسنه باشی. الویرا برای لحظهای فقط نگاهش کرد. هیچکس تا به حال از نگاهش نمیتوانست چیزی بخواند، اما نگاه او... انگار به درون افکارش راه پیدا کرده بود. در را کمی بیشتر باز کرد. -ممنون... واقعاً بهش احتیاج داشتم. نوکس بدون اینکه وارد شود، سینی را بالا آورد. -میتونم بذارمش اینجا، یا... اگه اجازه بدی بیام داخل. الویرا لحظهای مردد ماند. ذهنش هنوز درگیر شک و دوگانگی بود. اما چشمان ارغوانی نوکس، گرچه بیحالت، صداقتی بیصدا در خود داشتند. سرش را کمی تکان داد و از جلوی در کنار رفت. نوکس با قدمهایی آرام وارد شد. الویرا در را پشت سرش بست و به تماشای او پرداخت که چگونه سینی را روی میز کنار تخت گذاشت. او نه شبیه افسرهای خشک بلکآرمی بود، نه مثل افراد مرموز دیگر. نوعی سادگی پیچیده در رفتارش بود. نوکس کمی برگشت و بدون مقدمه گفت: -حالت چطوره؟ الویرا لبخند کمرنگی زد، هرچند تهش کمی سردرگمی بود. -خوبم، فقط... هنوز مطمئن نیستم کجام. نوکس فقط نگاهش کرد. نه برای قضاوت، بلکه برای فهمیدن. -این طبیعیه. مکثی کرد و سپس ادامه داد: -اینجا... همیشه یه جوریه که باعث میشه آدما احساس غریبه بودن کنن. حتی اگه سالها اینجا باشن. الویرا ابرو بالا انداخت. -و تو؟ هنوزم احساس غریبه بودن میکنی؟ نوکس لبخند نامحسوسی زد، از اون لبخندایی که بیشتر از درد حرف میزنن تا شادی. -من؟ نه. من خیلی وقته یاد گرفتم خودمو با غریبه بودن وفق بدم. الویرا پلک زد. -اونوقت میتونم بپرسم اسم غریبهای که برام غذا آوردن چیه؟ نوکس مستقیم نگاهش کرد، لبخند کجی گوشه لبش نشست و دست به سینه شد. -نوکس. الویرا زیر لب تکرار کرد: -نوکس... بعد با لحنی آرام اما دقیق گفت: -اسمی که بهطرز عجیبی با رنگ چشمهات هماهنگه. برای لحظهای، سکوت افتاد. نوکس پلک زد. انگار چیزی بین صورتش و افکارش شکست. نگاهش نرم شد. بعد گوشهی لبش بالا رفت. اما این بار لبخندش فرق داشت. واقعیتر. کمی شگفتزده، حتی شاید کمی... خجالتی. سرش را کمی پایین انداخت و آرام گفت: -تا حالا هیچکس همچین چیزی بهم نگفته بود. و نگاهش دوباره به چشمان الویرا برگشت. این بار کمی طولانیتر. الویرا نگاهش را از او گرفت و روی غذاها خم شد. بوی خوب نان گرم و سوپ معطر در فضا پیچیده بود. -متشکرم، نوکس. واقعاً لطف کردی. نوکس به در اشاره کرد. -اگه چیزی خواستی، فقط کافیه در بزنی. من همیشه صدای در رو میشنوم. و بعد، بیهیچ حرف اضافهای، چرخید و از اتاق بیرون رفت. الویرا به در بسته خیره ماند، به جایی که دقیقهای پیش آن چشمان ارغوانی نگاهش میکردند.- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و پنجم _ قلمرو تاریکی شعلههای آرام شومینه، نور نارنجی کمجانی به اتاق سرد انداخته بودند. نقشهای بزرگ از قلمرو الوردایون روی میز میانی پهن شده بود، با نشانههایی فلزی که موقعیت ارتشها، خطوط درگیری و منابع را مشخص میکردند. دیوارهای اتاق با قفسههایی از اسناد و سلاحهای تزئینی پوشیده شده بود، اما حالا همهی چشمها به یک نقطه خیره بود—جایی که ریکدوریان ایستاده بود. او پشت میز ایستاده، دستها روی لبهی آن، چشمهاش خیره به نقشه. نگاهش به آرامی به سوی ثارل و کایرا چرخید. _حملات در جناح شمالی سریع و هماهنگ بودن. بلیدکسترها با شجاعت جلوی اولین موج رو گرفتن... اما اگر اون اتفاق نمیافتاد، ما شاید حالا اینجا نبودیم. ثارل سری به نشانهی تأیید تکان داد. _نیروی کمکی دیر رسید... ولی اونقدر محکم ایستادیم که حتی عقبنشینی دشمن هم بینظم بود. کایرا، با زره تیره و براق سولاستیل و نگاه مصممش، جلو آمد. _ما تنها دو نفر از نیروهامون رو از دست دادیم. بقیه جراحاتی جزئی داشتن. حضور اون دختر... تأثیر مستقیم داشت روی جریان نبرد. سربازای دشمن بیهدف شده بودن. ریکدوریان نگاهی کوتاه به او انداخت، سپس با حرکتی نرم، گوشهای از نقشه را کنار زد. در همین لحظه، صدای نوکس¹، سرد، شمرده و با تهمایهای از نفوذ، فضای اتاق را برید. _اطلاعاتی که از کاخ سفید جمع کردیم نشون میده که لردهای ردهبالای اوردو رگالیس در حال تقسیم مجدد منابع هستن. ظاهراً اتفاقات اخیر باعث شده چند نفر از اونها اعتمادشون رو به آریوس از دست بدن. چشمان کائلن براق شد. _شکاف سیاسی؟ نوکس سری به نشانهی تایید تکان داد، بدون حتی پلک زدن. _یکیشون... لرد بارتام، مخفیانه با یک گروه از لومیاریها ملاقات کرده. دقیقاً نمیدونیم چرا، اما احتمالاً بهدنبال جلب حمایت مذهبی برای اهداف خودش باشه. سایلس که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره لب گشود. صدایش آرام و پخته بود، مثل کسی که همیشه ده قدم جلوتر از دیگران فکر میکند. _این یعنی ارتش سفید در حال از دست دادن انسجامشه. شاید وقتشه حرکت بعدی رو زودتر انجام بدیم. ریکدوریان یکباره ایستاد، قامتش بلند و سایهاش بر دیوار افتاده بود. _نه هنوز... باید صبر کنیم. اونها هنوز زخمی هستن، ولی ما هم... چیزهایی برای درک کردن داریم. برای چند لحظه، سکوت بر اتاق حاکم شد. تنها صدای چوب در حال سوختن در شومینه شنیده میشد. سکوت سنگینی که پس از صحبتهای نوکس ایجاد شده بود، با صدای آرام و حسابشدهی ثارل شکست. _از روز اولی که همراه رنالد وارد کمپ شد، هیچ اثری از مانا در وجودش حس نکردم. هیچ جریانی، هیچ تپشی... حتی ضعیفترین رگهای از انرژی که بشه باهاش جادو یا قدرت رو کنترل کرد. برای من که سالها بلیدکستر بودم، این غیرممکن به نظر میرسه. کایرا که تکیه داده بود، با ابرویی بالا انداخته نگاهش را به ثارل دوخت. _تو مطمئنی؟ حتی کودکان الارادیونی هم مانا دارن، هر چقدر هم ضعیف. ثارل سرش را به آرامی تکان داد، انگشتش را به آرامی روی میز ضرب گرفت. _مطمئنم. اونوقت، من فکر کردم شاید از اهالی کپیتال باشه که راهش رو گم کرده. لباسهایی که به تن داشت کاملاً ناآشنا بودن، نه زره، نه روپوش جنگی، نه حتی نشان قومی مشخص... چیزی جز اسمش نمیدونست. فقط گفت اسمش الویراست. و راستش... حس تهی بودنش ترسناک بود. چشمهای ریکدوریان تنگ شد. او به آرامی به سمت ثارل چرخید، نگاهش سرد و پرسشگر. _چرا همون موقع بهم نگفتی؟ ثارل مکثی کرد. نه از ترس، بلکه از عادت نظامیاش به منطق و گزینش اطلاعات. _نخواستم با موضوعی نامشخص وقتت رو بگیرم، ریک. به نظرم میاومد یه غریبهست که مسیرشو گم کرده. و تا وقتی خطری ازش ندیدم... نیازی به دخالت ندیدم. سایلس که دست به سینه ایستاده بود، آرام زمزمه کرد: _ولی حالا دیگه نمیتونیم بیتفاوت باشیم. اون دختر جلوی طلسمهایی ایستاد که سربازهای تعلیمدیدهمون رو به زمین میزد. بدون سپر. بدون جادو. و حتی بدون درد. نوکس آرام جلو آمد، صدایش نرم اما تیز بود. _ممکنه با نوعی محافظت طبیعی به دنیا اومده باشه. یا چیزی... فراتر از منشأ مانا در وجودش باشه. شاید منشأ قدرتش... اصلاً مانا نباشه. کایرا نیمنگاهی به نوکس انداخت. _داری از چی حرف میزنی؟ نوکس لحظهای سکوت کرد، سپس با صدایی آهسته گفت: _چیزی متفاوت. شاید نوع دیگری از انرژی. چیزی که ما هنوز نه درک کردیم و نه دیدهایم. سایلس آهسته عینکش را جابهجا کرد، سپس رو به ریکدوریان گفت: _بهتره تا وقتی اطلاعات دقیقتری نداریم، اون رو زیر نظر داشته باشیم. بدون اینکه بهش فشار بیاریم یا شک ایجاد کنیم. اگر منشأ این قدرت تهدیدآمیز باشه، باید زودتر بفهمیم... اما اگه متحد باشه، شاید قویترین برگ برندهمونه. ریکدوریان دمی سکوت کرد. نگاهی گذرا به همه انداخت، سپس به نقطهای خیره شد، گویی ذهنش بسیار دورتر از آن اتاق ایستاده بود. _اون... میتونه مسیر این جنگ رو تغییر بده. یا تمومش کنه. همه برای لحظهای ساکت شدند. بعد از دقایقی سکوت که تنها با صدای ورق خوردن گزارشها و زمزمههایی پراکنده پر شده بود، ریکدوریان نگاهش را دوباره به ثارل دوخت. _با رنالد حرف بزن. شاید اون بتونه چیزی ازش دربیاره. به نظر میرسه نزدیکترین نفر بهشه. ثارل ابروهایش را کمی بالا انداخت، نگاهی که هم تردید داشت و هم کمی انتقاد. _بعید میدونم. اون پسر... وفاداری خاصی نسبت به اون دختر پیدا کرده. فکر نمیکنم حتی اگه چیزی بدونه هم، به این راحتیها چیزی بگه. در این لحظه، صدای نرم و آرامی در میان جمع بلند شد. نوکس، که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، کمی از دیوار فاصله گرفت. چشمان ارغوانیاش در نیمنور اتاق برق زد. _اگه اجازه بدید، خودم باهاش صحبت میکنم. شاید بتونم نزدیکتر بشم. بدون اینکه محافظهکاری رنالد مانعی باشه. چند لحظهای سکوت حاکم شد. نگاهها میان نوکس و ریکدوریان در رفتوآمد بود. در نهایت، ریکدوریان با حرکتی ملایم سرش را تکان داد. _باشه. ولی خیلی محتاط باش. هیچ تهدیدی، حتی غیرعمد، نباید سمت اون دختر بره. همین الان هم وایتها از وجودش خبر دارن، اگر لحظهای غافل بشیم براش درنگ نمیکنن... باید مطمئن بشیم که از محوطه قصر خارج نمیشه. باقی اعضا با سری خمیده یا سکوتی معنادار، موافقت خود را نشان دادند. یکییکی از اتاق خارج شدند، هرکدام غرق در افکاری سنگین. و آنگاه، ریکدوریان تنها ماند. قدمی آرام به سوی پنجره برداشت. بیرون، نور غروب با گرگومیش آسمان میآمیخت و بر سنگهای سیاه قصر سایه میانداخت. هوای سرد با نسیمی ملایم از لابهلای پنجرهها میگذشت. ذهنش نه به گزارشات جنگ بود و نه به حرکات بعدی دشمن. فقط یک تصویر درونش حک شده بود: الویرا، نشسته بر زین اسب، موهای رها و براقش در باد تاب میخورد، چشمان کهرباییاش مثل دو تکهی خاموش از خورشید او را برانداز میکردند، بیهیچ ترس یا تملقی. و بعد آن لحظهی کوتاه... آن رایحهای که حتی اکنون، خاطرهاش آزاردهنده بود. عطری که بیاجازه وارد مشامش شده بود، و ردّی از وجود کسی در دل جنگ گذاشته بود که هیچچیز از او نمیدانست. چهرهاش بیاختیار کمی سرخ شد. خودش هم نمیدانست از شرم بود یا چیزی دیگر. با حرکتی سریع پنجره را بست، نفس عمیقی کشید و به سمت کاناپه رفت. دراز کشید و بازو را زیر سرش گذاشت. اما ذهنش هنوز رها نشده بود. _الویرا... تو واقعاً کی هستی؟ ____ 1. Nox- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و چهارم _ قلمروی سایه اسبها آرام ایستادند و غبار نقرهایرنگی از زیر سمهایشان برخاست. ریکدوریان بیدرنگ از زین پایین پرید و با صدایی قاطع گفت: _زخمیها رو فوراً منتقل کنید. تیم شفا آماده باشه. صدای "اطاعت، فرمانده!" به همراه حرکت سریع سربازان فضا را پر کرد. حس نظم و انضباط در تکتک حرکات ارتش موج میزد. الویرا نگاهی به قصر بزرگ روبهرویش انداخت. درهای عظیم تالار باز بودند، گویی آن مکان منتظر ورود او بوده است. مقابل درگاه، دو مرد ایستاده بودند؛ یکی با یونیفرم رسمی و عینکی باریک، قامت کشیده و چهرهای آرام اما مرموز؛ دیگری با ردای تیره و آراسته، با موهای نقرهای کوتاه و چشمانی که برق منطق در آنها موج میزد. الویرا خواست خودش از اسب پایین بیاید، اما هنوز به خود نیامده بود که دستان محکم و آرام ریکدوریان دور کمرش حلقه شدند و با یک حرکت او را از زین بلند کرده و روی زمین گذاشت. _ممنون… صدایش پایین بود، ولی نگاهش به چشمان ریکدوریان افتاد و لحظهای مکث کرد. مرد بدون پاسخ، مستقیم بهسوی آن دو مقام ارشدش رفت. الویرا چشم چرخاند. ثارل مشغول راهنمایی جنگجویان بود و با جدیت، زخمیها را بهسوی شفادهندگان هدایت میکرد. کنارش، رنالد روی پلهای نشسته بود. شانهاش هنوز بانداژ داشت، صورتش زخمی بود، اما با دیدن الویرا که به سمتش میآمد، لبخندی نیمهدردناک اما سرزنده زد. _نگاه کن کی اینجاست… دختر شجاع قصهمون! دستش را بالا آورد و برایش تکان داد. الویرا کنار او نشست، نگران و دقیق: _رنالد… اصلاً خوب به نظر نمیای. رنالد قیافهای مظلوم به خودش گرفت و آهی بلند کشید، سرش را به شانهی الویرا تکیه داد و گفت: _دختر کوچولوی گمشده نگرانم شده… نه، جدی میگم، من عالیام! کاملاً سرحال، رو فرم، تو اوج! الویرا با اخم خندید. بدون هشدار، انگشت کوچکش را آرام به شانهی زخمی رنالد زد. _آخ! صدای نالهی ناگهانیاش در فضا پیچید. الویرا زد زیر خنده، بیصدا ولی عمیق. _کاملاً معلومه که رو فرمی! رنالد نالهکشان خندید و گفت: _تو یه کوچولوی ظالمی… ولی ممنون که اومدی. سربازان هنوز مشغول بودند که صدای گامهای سه نفر، توجه الویرا را جلب کرد. ریکدوریان به همراه دو مرد دیگر به سویشان آمدند. زمانی که مقابل آنها توقف کردند؛ الویرا متوجه شد که همراهان ریکدوریان دو مردی بودند که روبه روی قصر ایستاده بودند. ریکدوریان روبه الویرا کرد. _سایلس. کائلن. ایشون الویرا ارنل هستن. سایلس سر خم کرد و با لحنی آرام گفت: _سایلس تورنویل¹، وویید مارشال² از شاخهی آمبره³. خوشبختم که سلامت به ما پیوستید. کائلن کمی جلو آمد، دفترچهاش را بست و مؤدبانه گفت: _کائلن ویرون⁴، شید چنسلور⁵ از شاخهی آمبره. خوش آمدید به قلعهی نوکتیس ونگارد، خانم ارنل. الویرا سری به نشانه احترام پایین آورد و لبخندی ملایم زد: _از آشنایی با شما خوشبختم. لحظهای بعد، ثارل از راه رسید، نفسش هنوز از سرعت رفتوآمد تند بود. به ریکدوریان احترام گذاشت و گفت: _زخمیها همه منتقل شدن. جادوگران درحال درمانشون هستن. ریکدوریان نگاهی به سربازان اطراف انداخت و بلند گفت: _همگی میتونید برید استراحت. وظیفهتونو عالی انجام دادید. سربازان با احترامی کوتاه پراکنده شدند. نگاه ریکدوریان اما برگشت به رنالد، که هنوز روی پله نشسته بود. نیمخندهای زد و به ثارل گفت: _ولی هنوز یه زخمی باقی مونده... ثارل با نگاهی سنگین به برادرش آه کشید و گفت: _من حریفش نمیشم، خودت یه چیزی بگو، ریک. ریکدوریان جدی گفت: _رنالد. وقتشه بری پیش شفادهندهها. رنالد اخم کرد: _من؟ خوبم، به خدا خوبم. فقط یه خراشه کوچیکه، شاید یه شکستهی خیلی خیلی جزئی باشه... اما همان لحظه که خواست بلند شود، کمی تلوتلو خورد و تعادلش را از دست داد. الویرا سریع او را گرفت و کمکش کرد تا روی شانهاش تکیه بدهد. رنالد نفسزنان و در حالی سعی میکرد بدون کمک صاف بایستد گفت: _پلههای لعنتی.... گفتم که من کاملا خوبم... آخ... الویرا در حالی که سعی داشت او را ثابت نگه دارد، پهلویش را کمی فشرد. رنالد با اعتراض به سمت او برگشت: _هی دقیقا داری کمکم میکنی یا شکنجه؟ الویرا پوزخندی زد: _پس خودتم خبر داری که کمک لازمی.... و با نگاه جدی ادامه داد: _زخمت خیلی عمیقه رنالد، بهتره زودتر فکری براش کنی وگرنه کار دست خودت میدی. رنالد به حالت ناله سری به عقب انداخت و به حرافی همیشگیاش ادامه داد. در همین حال، سه مرد دیگر آن دو را تماشا میکردند. ثارل نگاه دقیقی بین ان دو رد و بدل کرد. میدانست برادرش چطور است—هیچوقت کسی را به خودش نزدیک نمیکرد، هیچکس را راه نمیداد. اما با الویرا فرق داشت. کائلن زیرلب زمزمه کرد: _جالبه... خیلی جالبه. سایلس گفت: _نخستین کسی که از دیوار رنالد رد شده. ریکدوریان بیصدا تایید کرد، سپس رو به کائلن کرد و گفت: _یه اتاق تو قصر اصلی برای الویرا آماده کن. بخش امبره. رنالد فریاد زد: _چی؟! نه نه نه، اون میخواست بیاد کاخ ما! فورجد⁶، من، شکسته، زخمی، تنها— ریکدوریان تنها نگاه کوتاهی به او انداخت. همین کافی بود. رنالد بیصدا شد، به الویرا نگاهی انداخت و آه کشید: _باشه، باشه. ولی فقط بدون، کاخ ما وایب بهتری داره. پر از خندهست، برعکس اون قصر جدی و ساکت شما. کائلن قدمی جلو گذاشت و با صدایی آرام اما قاطع گفت: _خانم ارنل، لطفاً همراه من بیایید. اتاق شما آمادهست. الویرا لحظهای مردد شد. نگاهش به رنالد افتاد که هنوز کمی خمیده ایستاده بود. نگرانی در چشمهایش موج میزد. رنالد لبخند زد، دستی بالا آورد و با همان شیطنت مهربان همیشگی، آرام موهایش را بههم ریخت. _نگران نباش، قهرمان کوچولو. خوبم، قول میدم الان میرم پیش شفادهندهها. از اون ماسمالیِ همیشگی خبری نیست. الویرا لبخند محوی زد، نگاهش پر از احساسِ دوستی ناب بود. آهسته از رنالد جدا شد و قدمزنان بهسوی کائلن رفت. قبل از رفتن، برای بقیه سری تکان داد و خطاب به رنالد گفت: _زود خوب شو، رنالد. رنالد سرش را با خندهای کوتاه تکان داد، اما پشت آن خنده، اندکی خستگی و درد پنهان بود. الویرا کنار کائلن ایستاد. کائلن بیکلام مسیر را نشان داد و آن دو زیر نگاه سنگین و تحلیلگر ریکدوریان و چشمان بیاحساس اما دقیق سایلس، وارد دروازهی بزرگ قصر شدند. در لحظهای که درهای قصر پشت سرشان بسته میشد، الویرا احساس کرد که قدم به دنیای متفاوتی گذاشته—جایی پر از رمز و سکوت، سیاست و نگاههایی که حتی نفس کشیدن را هم زیر نظر دارند... فضای داخلی قصر آرام بود، با نور مشعلهایی که در دیوارهای سنگی میرقصیدند و انعکاس نوری گرم اما سنگین بر چهرهها میانداخت. قدمهای الویرا و کائلن روی سنگفرشها طنین خفیفی داشت، گویی سکوت، منتظر کلامی بود تا شکسته شود. کائلن نگاهی از گوشهی چشم به الویرا انداخت و بیمقدمه گفت: _تو معادلات جنگ رو بههم زدی. الویرا بیهیچ نشانهای از تعجب، فقط به روبهرو نگاه کرد و با لحنی آرام اما دقیق پاسخ داد: _اگه منظورتون دفع حملات جادویی توی میدون نبرده، خب، باعث شد عقبنشینی کنن. وایت ارمیها از اون برخورد حسابی شوکه شدن و بلک ارمیها کمترین آسیب ممکن رو دیدن. راستش، من هنوز آشنایی چندانی با این قدرت ندارم... ولی دارم سعی میکنم بهش عادت کنم. ولی اگه نتیجهی بههم خوردن معادلات، آسیب کمتر باشه—فکر نمیکنم زیاد ناراحتکننده باشه. کائلن برای لحظهای سکوت کرد. نه از آن سکوتهای مصنوعیِ مودبانه، بلکه سکوتی واقعی، نشأتگرفته از حیرتی عمیق. هیچکس تا به حال آنقدر صاف، محکم و با قاطعیتی بینیاز از جسارت، پاسخ حرفهایش را نداده بود. همیشه عادت داشت حرف آخر را بزند، تحلیل را تمام کند، و دیگران فقط سرتکان دهند. و حالا این دختر، با چشمانی آرام و لحن حسابشده، معادلهای دیگر را جلوی پایش گذاشته بود. نگاهش به دیوار افتاد، اما ذهنش درگیر چیزی دیگر بود. "پس علاقهی رنالد به این دختر... بیمنطق نیست." اما این فکر را نگه داشت. هنوز برای نتیجهگیری زود بود. کائلن جلوی در اتاق ایستاد، دستی به کلید چرخاند و در را با آرامی باز کرد. _اینجا اتاق شماست. با همان لحن رسمی همیشگیاش گفت. _لطفاً تا اطلاع ثانویه، از اتاق خارج نشید. الویرا نگاهی کوتاه به فضای باشکوه اتاق انداخت. سقف بلند با نقوش طلایی، پردههای ضخیم مخملی به رنگ خاکستری نقرهای، و تختی بزرگ با ملحفههای سفید و تزیینات ظریف. همه چیز بوی نظم و اشرافیت میداد. _باشه. جوابش کوتاه بود، بینیاز از بحث. کائلن سر تکان داد و در را پشت سرش بست. الویرا آهی کشید. نگاهش یکبار دیگر اتاق را کاوید، اما چشمهایش خستهتر از آن بودند که جزئیات را ضبط کنند. تحلیل بعداً. استدلال بعداً. فعلاً فقط خواب. کفشهایش را با بیحوصلگی درآورد و خودش را روی تخت انداخت. روتختی نرم زیر بدنش فرو رفت و بوی ملایمی از پارچهی تازهشستهشده بالا زد. با اینکه پلکهایش سنگین بودند، ذهنش هنوز از کار نیفتاده بود. "ریکدوریان منو تو قصر اصلی امبرهها نگه داشته... و کائلن صریحاً گفت بیرون نرم." حسی بین حفاظت و حبس درونش پیچید. اعتماد؟ نظارت؟ یا چیز دیگه؟ اما خستگی مثل موجی سنگین آمد و باقی افکار را با خود برد. سرش را روی بالش چرخاند، یک دست را زیر گونهاش برد، و آرام پلکهایش را بست. شاید فردا وقت تحلیل باشد. ______ 1. Saylas Thorneveil 2. Void Marshal: مقام دوم طبقه آمبره، ژنرال تاکتیکی 3. Kaelen Veyron 4. Shade Chancellor: مقام سوم طبقه آمبره، مشاور ارشد 5. Umbrae: طبقه رهبران استراتژيک، بالاترین طبقهی بلک آرمی 6. Forged: طبقهی جنگجویان و شوالیههای بلک آرمی- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و سوم _ تهدید یا برگ برنده هوای نبرد هنوز از بوی خون و خاک اشباع بود. زمین غرش نبرد را پشت سر گذاشته بود، اما موجی از حیرت جای آن را گرفته بود—حیرتی که چون طوفانی ساکت در میان جنگجویان بلک آرمی میپیچید. حلقهای نیمدست از سربازان، نفسزنان و با چهرههایی مملو از ناباوری، گرداگرد دختری ایستاده بودند که گویی قوانین طبیعی را به بازی گرفته بود. الویرا ارنل، بیآنکه خود بداند، به اسطورهای زنده تبدیل شده بود. رنالد، با صورتی پر از خاک و شانهای خونین، در کنارش ایستاده بود. ثارل، همچنان نفسنفسزنان، پشت سر او ایستاده و به دختر نگاه میکرد؛ گویی چیزی فراتر از یک همرزم دیده بود—یک پدیده ناشناخته، شاید یک نشانه. از دور، صدایی قوی و نافذ به گوش رسید. _به مقر بر میگردیم! ریکدوریان، وارلرد سیاهپوش بلک آرمی، ایستاده بر فراز تپهای کوتاه، شمشیرش را به زمین زده بود و نگاه تیز و خیرهاش کل صحنه را میبلعید. با صدای او، ارتش در لحظهای منظم شد. حلقه جمعیت شکسته شد و افراد، با ادای احترام، پراکنده گشتند. ریکدوریان قدم برداشت، با آرامش و سنگینی خاص خودش. وقتی به نزدیکی ثارل، رنالد و الویرا رسید، صدای گامهایش حتی بر زخم زمان هم اثر میگذاشت. ثارل و رنالد به احترام، نه فقط به خاطر مقام، بلکه از روی پیوندی عمیق، سلام دادند. _ثارل، مقدمات بازگشت رو انجام بده. ثارل سر تکان داد و رفت. سپس نگاه ریکدوریان به سوی الویرا چرخید. نگاه مشکیاش به مانند عمق شب، ساکت و در عین حال پرطنین، در چشمان کهربایی دختر نشست. او دست بالا آورد، و کلاهخودش را با حرکتی آرام برداشت. موهای سیاه و لختش که زیر باد رقص میکردند، بر چهرهی مردانه و بینقصش ریختند؛ مردی که سکوتش از هر فریادی بلندتر بود. الویرا خیره نگاهش کرد. بیحرکت. بیکلام. _حالت خوبه؟ صدای ریکدوریان نرم بود، اما محکم. الویرا با سری آرام پاسخ داد. ریکدوریان با نگاهی نفوذناپذیر ادامه داد: _الویرا ارنل.... الویرا فقط نگاهش کرد، دقیق و مستقیم. ریکدوریان قدمی به سمت او برداشت و کمی خم شد. _اسم عجیبیه. الویرا پلک زد. ریکدوریان گام به عقب برداشت و صاف ایستاد، در حالی که هنوز چشمانش به دختر بود. بعد از نگاهی کوتاه به رنالد، مانند یک شبح، آرام از کنار الویرا گذشت. الویرا کمی سرش به عقب برگرداند و به او که از آنها دور میشد نگاه کرد. رنالد که دیگر توانی نداشت، با نالهای نشست و به تختهسنگی تکیه داد. الویرا بیدرنگ به سمت او برگشت و کنارش نشست، نگاهش روی زخم عمیق شانهاش قفل شده بود. شنلش را پاره کرد و با دقت دور شانهی او پیچید. رنالد، با همان روحیهی شوخطبعانهاش، دردی را که در صورتش موج میزد، پشت حرفها و لبخندهای بیدلیل پنهان میکرد. الویرا گهگاهی لبخند میزد و پاسخی نرم به مزهپرانیهایش میداد، اما در عمق نگاهش، نگرانی نقش بسته بود. کمی بعد، ثارل برگشت. _باید با ریکدوریان بری. الویرا سر بلند کرد. _چرا؟ ثارل دستی روی شانهاش گذاشت، صدایش برای اولینبار گرم شد. _چیزیه که اون میخواد، نگران نباش. کنار اون جات امنه. الویرا نگاهی اندیشناک به رنالد انداخت. رنالد با لبخندی خسته سر تکان داد. -من خوبم، برو. الویرا با لبخند کمرنگی دستی به موهای رنالد کشید و بلند شد. نگاهش آنطرف تر روی مرد سیاهپوش نشست. مردی که او را وارلرد نوکتورن¹ مینامیدند. ریکدوریان نوکتور، فرماندهای که از دل سایهها برخاسته بود. الویرا نگاه دیگری به رنالد انداخت و سری برای ثارل تکان داد. سپس گام برداشت. قدمهایش سنگین، اما مصمم بودند. وقتی به ریکدوریان رسید، او در کنار اسب سیاهش ایستاده بود، همانطور خیره به او. ریکدوریان بیآنکه پلک بزند، دستش را به سویش دراز کرد. _اجازه بده کمکت کنم. الویرا نگاهش را به آن دست معلق دوخت. قلبش میکوبید. او تهدیدی بود برای نظامی که بر پایه جادو استوار شده بود—چه در وایت آرمی، چه در بلک آرمی، چه در تمام ال اوردایون. افکار زیادی در سرش بودند، به قدری که دیگر حتی توان تحلیل موقعیتش را نداشت. او فقط میدانست در این جنگ افراد این مرد بودند که از او محافظت کردند. الویرا نفس عمیق و آرامی کشید. تصمیمش را گرفت. او باید اعتماد میکرد تا به او اعتماد کنند. ریکدوریان قدمی جلو آمد. نگاه سیاهش در نگاه رنگپریدهی دختر نشست، عمیق و بیقضاوت. الویرا دستش را دراز کرد و آن را در دست کشیدهی ریکدوریان گذاشت. تماسشان کوتاه بود اما بیکلام چیزی رد و بدل شد. لحظهای بعد، با کمک او روی زین اسب نشست و ریکدوریان بیدرنگ پشت سرش جا گرفت. انگار همه چیز را از قبل پیشبینی کرده بود—جایگاهش، مسیرش، حتی سکوت دختر را. با صدایی محکم و نافذ، فرمان حرکت را داد. اسب به تاخت درآمد، و در پی آن، صدای هماهنگ سمها فضای دشت را پر کرد. سپاهیان نوکتیس، یکییکی به صف، پشت سر وارلردشان تاختند؛ سیاهپوشان شبحمانند، در سکوتی که فقط قدرت آن را میشکست. باد خنک، موهای بلند الویرا را به عقب میبرد و چون شال نرمی در هوا میرقصاند. ریکدوریان که نگاهش به مسیر دوخته بود، بیاختیار رایحهی موهایش را حس کرد. نه وقتش بود، نه جایش… اما باعث شد ریکدوریان ناخودآگاه کمی به جلو متمایل شود. چند ثانیه ای نگذشته بود که سرش را عقب کشید گویی به خود آمده باشد. اسب سواران بلک آرمی چند دقیقه تاختند، تا اینکه به محوطهای بازتر رسیدند؛ جایی که درختان کمکم عقب نشسته و آسمان، بیواسطه بالای سرشان پهن شده بود. ریکدوریان افسار کشید و اسبش ایستاد. دیگران نیز به سرعت متوقف شدند. دو نفر از هکسکالرها جلو آمدند. آرام و همزمان شروع به خواندن وردی کردند؛ صدایشان لحن آهنگینی داشت، مثل زمزمهای از جهانی دیگر. لحظاتی بعد، نوری در هوا درخشید؛ ابتدا ضعیف، سپس پیچخورده با رنگهایی از سفید، سیاه، و آبی، مثل طوفانی که هنوز نجوشیده. دروازهای جادویی گشوده شد، میچرخید و نفس میکشید، همچون پورتالی زنده. ریکدوریان دستش را بالا گرفت: _سریع عبور کنید! دروازه فقط چند دقیقه دوام میاره. الویرا نگاهش به دروازه بود که ناگهان صدای ریکدوریان را کنار گوشش شنید، صدایی آرام اما جدی، مثل زمزمهی رعدی دور: _این یه دروازهی انتقال سریعـه. مقر ما خیلی از اینجا دور نیست ولی الان وضعیت اضطراریه. کسایی که اولین بار از این نوع عبور استفاده میکنن، ممکنه کمی سرگیجه یا ضعف بگیرن. محکم بشین… میتونی به من تکیه بدی. کلامش فرمان نبود، حمایت بود. الویرا کمی خودش را جمع کرد و بیکلام به بدن او تکیه داد. تاخت دوباره آغاز شد. اسب به سرعت نزدیک دروازه شد و وقتی عبور کردند، نور سفید از پشت پلکهای بستهی الویرا عبور کرد. حس عجیبی به او دست داد… یک یادآوری. همان حس روزی که وارد این دنیا شد. شکاف میان دو جهان. همان فشار، همان نور… همان کشش غریب درون قلبش. لحظهای بعد، نور شدید فروکش کرد. نوری ملایمتر جای آن را گرفت. الویرا چشمهایش را گشود—و چیزی دید که باورش سخت بود. آسمانی آبی، بیابر. باغی وسیع از رزهای سیاه و آبی که زیر نسیم میرقصیدند. قصرهایی بلند، با سنگهای تیره و درخشان، چون سایههایی باشکوه از تمدنی گمشده. نوکتیس ونگارد، مقر ارتش تاریکی، در برابرش ایستاده بود—خیرهکننده، مرموز… و به طرز عجیبی زیبا. ______ 1. Warlord Nocturn: مقام اول طبقه آمبره، بالاترین مقام قلمرو بلک آرمی.- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و دوم _ چرخش سرنوشت والنتیان، هنوز شمشیر در دست، عقب رفت. چشمانش، همیشه سرد و منطقی، حالا مخلوطی از حیرت و وسواس را نشان میداد. چهرهاش سفت شد. _پس... نمیسوزی، زخمی نمیشی، و حتی شمشیر منو تکهتکه میکنی؟ زیر لب زمزمه کرد. اما عقب ننشست. نه او، نه ارتشش. این مرد از آنهایی نبود که با شکست عقب بروند—فقط مسیر رو عوض میکردند. و حالا، مسیرش برای برد، دختر بود. والنتیان صدایش را بلند کرد، طوری که فقط او بشنود، نه ارتش، نه دشمنان، فقط الویرا: _تو متعلق به این دنیای پر از تاریکی نیستی... با ما بیا، به جای امن. جایی که حقیقت رو یاد بگیری... نه این دیوونگی. اما پاسخ را نگرفت. چون مقابلش، دو سایه ایستاده بودند—رنالد، زخمی اما پا بر جا، و ثارل، شمشیرش آماده، انگار خودش را دربرابر طوفان قرار داده باشد. شوالیهی اشرافی وایت آرمی با خشم دوباره حمله برد، اما اینبار، ثارل شمشیرش را به حالت صلیب مقابل الویرا گرفت، و رنالد با دندان روی هم فشرده، از درون زخمخوردهاش جرقهای بیرون کشید، و دوباره شلیک کرد. درست در همان لحظه، الویرا یک قدم جلو آمد. صدای انفجارها هنوز اطراف بود، ولی ذهنش واضحتر از همیشه بود. نه ترس، نه بلاتکلیفی—بلکه تحلیل. او دید رنالد ایستاده، ولی خون از شانهاش جاری بود. دید که ثارل با تمام قوا دفاع میکرد، اما نفسهایش سنگین شده بود. و مهمتر از همه، فهمید که او آسیبناپذیر است. آنها نیستند. و همین کافی بود. الویرا، آرام و بیتردید، کنار رنالد ایستاد. نیمقدم، بیهیچ زره یا جادویی—فقط ایستاد. و در همان لحظه، ضربهای دیگر از شوالیهی وایتآرمی بهسمتشان پرتاب شد—یک جادوی نورانی که هوا را میشکافت. اما جادو، همینکه به محدودهی بدن او رسید، به شکل خندهداری مثل تودهای بخار از هم پاشید. ذرهذره، مثل گرد غبار. دیگر حتی شکوهی نداشت. هیچ. ثارل چشمانش را به الویرا دوخت. رنالد، نیمه لبخند زد، با آن نگاه خاص سایلنت اکوها که نه حرف میزنن و نه فاش میکنن، فقط میفهمن. _فکر میکردم ما داریم ازش محافظت میکنیم... اما واقعیت اینه که اون، الان داره از ما محافظت میکنه. والنتیان با دستان مشتشده از دور نظاره میکرد، و ذهنش با شدت کار میکرد. "این دختر... با قوانین جادو نمیخونه... نه تنها بیدفاع نیست، بلکه کل بازی رو تغییر میده." او عقبنشینی نکرد، اما اینبار بهجای شمشیر، به نقشهای دیگر فکر میکرد. "دیر یا زود، تو مال ما میشی. یا با رضایت... یا با اجبار." جنگل اولدرا هنوز از زبانههای جادویی و نبض شمشیرها میلرزید، اما میان دود و خاک و صدای سم اسبها، همهچیز انگار برای لحظهای ایستاد. چشمها به دختری دوخته شده بود که بیآنکه سلاحی بهدست داشته باشد، بیآنکه سپری در آغوش بگیرد، در برابر جادوی سرافینها ایستاد و جان سالم بهدر برد. ریکدوریان، وارلرد قدرتمند نوکتیس ونگارد، نفسنفسزنان و پوشیده در زره نیمهداغ، همانطور که از پسِ کلاهخود سیاهش بیرون را نگاه میکرد، در نگاه کوتاه و دقیقش تعجب نهفته بود. اما خیلی زود، مثل برق، شمشیر آبیفامش را مجدد بالا آورد و مثل طوفانی تاریک بر سر والنتیان تاخت. صدای برخورد تیغهها با یکدیگر، همچون نعرهی صخرهها در دل کوه، فضا را لرزاند. والنتیان سولگرید، با قدرت تمام ضربهها را پاسخ میداد، اما نگاهش مدام به الویرا میدوید. گویی نه در حال جنگیدن، که در حال سنجیدن فرصتی بود. و آن لحظه آمد. او شمشیرش را عقب کشید، دست بلند کرد و فریاد زد: _سنتیل ها¹، زمانشه! عقبنشینی! زخمیها رو جمع کنید! جادوگران سنتیل، متعلق به طبقه سرافین دایرههای نورانی ایجاد کردند، نشان طلسمهایی پیچیده که در هوا میچرخیدند و همزمان مجروحان را از دل میدان بیرون میکشیدند. نوری نقرهای از میان خطوط جادو بالا رفت، آماده برای گشودن دروازهای بزرگ به سوی مقر ارتش سفید. و درست در آن لحظه، والنتیان نگاهش را به سوی الویرا برگرداند. لحنش دیگر آمرانه نبود؛ نرم و فریبنده شده بود. _اسمت چیه، دخترک؟ رنالد جلوتر آمد. نفسنفس میزد، زخمی ولی همچنان ایستاده، تفنگهایش هنوز برافروخته. ثارل، همان بلیدکستر جدی، همچون سدی در برابر والنتیان ایستاده بود، انگار اگر لازم باشد حتی با جانشان راه الویرا را سد خواهند کرد. اما الویرا جلو رفت. آرام و بیهیاهو. _الویرا ارنل. با صدایی شمرده و خونسرد، بیهیچ نشانی از تهدید یا خشونت. والنتیان، با آن چشمهای براق و مغرور، گویی روح فرد مقابلش را میبیند، نگاهش را ذره ای از الویرا دور نمیکرد. _ما میتونیم امنیتت رو تضمین کنیم. در ارتش سفید، میتونی در کنار نور باشی، در کنار نظم. اینجا جایی برای تو نیست. الویرا کمی مکث کرد. سپس گفت: _نور و تاریکی برای من بیمعنیان، اگر قلبهاشون خالی باشه. اینجا… کنار اونایی که از من دفاع کردن، جای منِ. دروازهی نقرهای گشوده شد. سرافینها مجروحان را منتقل کردند. والنتیان آخرین نگاه را به دختر مرموز انداخت، نگاهی نه از روی نفرت، بلکه از حیرت و عزم. و پیش از آنکه از دروازه عبور کند، به آرامی زمزمه کرد: _ما دوباره همدیگه رو میبینیم… الویرا ارنل. و دروازه، با پژواک خاموش نور، بسته شد. حالا همهی نگاهها به الویرا بود. و در قلب وارلرد نوکتورن، جرقهای خاموش اما ماندگار شعله کشید. _____ 1. Sentinel: مقام اول طبقه سرافین- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیست و یکم _ دختری که جادو را بی قدرت میسازد و درست پیش از برخورد— وقتی شعاع جادوی آتشین سرافین بهسوی الویرا شلیک شد، صدای میدانِ نبرد گویی در دل زمین بلعیده شد. سکوت، نه از جنس آرامش، بلکه سکوتی مرگبار، کشدار، که زمان را در بند کشید. شعله در هوا پیچید—و رسید. اما... هیچ اتفاقی نیفتاد. نه آتش، نه نور، نه انفجار. فقط ناپدید شدن کامل. گویی جادو از خودش شرم کرد و ناپدید شد، انگار قوانین هستی لحظهای از اطاعت سر باز زدند. تمام میدان در شوک فرو رفت. حتی ریکدوریان، در میانهی نبرد با والنتیان، لحظهای شمشیرش را پایین آورد. نگاهش سنگین، بیکلام، اما پر از تردید و تفکر بود. والنتیان اما—که عمری را در دل طلسمها و جادوی سلطنتی گذرانده بود—ساکن ماند. زیر لب گفت: _این... محاله. چشمانش به دختر دوخته شد، به کسی که هیچ زرهی نداشت، هیچ نماد سلطنتی، هیچ ردایی از قدرت. اما او فقط با حضورش، ستونهای جادو را ترک داده بود. و همانجا بود که هدفش تغییر کرد. نگاهش باریک شد. سپس با فریادی که حتی طوفان را پس میزد، فریاد زد: _تمام نیروها! حمله مستقیم! اون دختر باید زنده گرفته بشه. به هر قیمتی! و آنگاه، سفیدپوشان، همچون موجی سهمگین، به قلب میدان سرازیر شدند. اما والنتیان یک چیز را فراموش کرده بود—الویرا تنها نبود. رنالد، آن سایهی ساکت نوکتیس ونگارد، بیصدا جلو آمد. دو تفنگ جادوییاش، مثل شعلههایی خشمگین، روشن شدند. شلیک پشت شلیک، مثل طوفان آتش در صفوف دشمن افتاد. در کنارش، ثارل—سرد، متمرکز، و خشمگین—شمشیرش را بالا آورد. حلقههای مانای تاریک و ارغوانی دور آن پیچیدند و با یک چرخش، موجی از قدرت از لبهی تیغه بیرون جهید. دشمنان، چون برگهای پاییزی، از هم پاشیدند. اما یکی از شوالیههای اشرافی، زرهاش برقزن، مستقیماً بهسوی الویرا تاخت. مانای نقرهایاش شلیک رنالد را منحرف کرد و با غرش به آنها رسید. ضربهای به رنالد زد و او را تا چند متر پرتاب کرد. الویرا... هنوز ایستاده بود. اما نه از ترس. نه از شجاعت. از چیزی ناآشنا. درونش حرارتی پیچید، ناشناخته، خاموش اما خطرناک. گویی در اعماق وجودش، چیزی قدیمی، چیزی بینام، بیدار میشد. شمشیر بالا رفت. فریادهای هشدار ثارل و رنالد، دیر رسیدند. شمشیر... فرود آمد—اما هرگز نرسید. در لحظهی برخورد، ذرهذره در هوا متلاشی شد. نه شکست، نه ترک برداشت. فقط از هم پاشید. گویی حقیقتِ شمشیر، در برابر وجود الویرا، از هستی افتاد. و میدان نبرد—برای یک لحظهی کوتاه اما ابدی—متوقف شد.- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر بیستم _ درگیری تیغه و طوفان مانا تیغه ها به هم برخورد کردند، و موجی از انرژی جادویی در هوا منفجر شد. والنتیان از قدرت نور استفاده کرد، با هر ضربه، انفجاری سفید میساخت، اما ریکدوریان حرکاتش مثل یک رقص مرگ بود—هر حرکتش حسابشده، طراحیشده، بیرحمانه. والنتیان با فریادی، طلسمی از کلاس اورلیان را اجرا کرد؛ تیغهای از نور خالص. اما ریکدوریان شمشیرش را زمین کوبید، و سپری از مانای تاریک با خطوط آبی در برابرش پدید آمد. برخورد نور و سایه، انفجاری درختان اطراف را خرد کرد. و آنجا، در آن میانه، الویرا ایستاده بود. نفسنفسزنان، در حالی که از دور به نبرد این دو نگاه میکرد. برای اولین بار در عمرش، قدرت واقعی رهبران را میدید—نه فقط بهعنوان سرباز یا جادوگر، بلکه بهعنوان سمبلهایی از دو جهان، دو مسیر. نبرد دو سایهی مطلق – شمشیر، غرور، و جادو. شعلههای نبرد اطراف شعلهور بودند. فریادها در آسمان پیچیده، خاک و خون با جادو درهم آمیخته بود. صدای برخورد فولاد به فولاد، صدای زنده ماندن بود. اما در میانهی این آشوب، حلقهای از سکوت ایجاد شده بود. در یک سو، ریکدوریان نوکتورن با شمشیر بلندش که نوک آن با خطوط آبی رنگ از مانای فشرده احاطه شده بود، بیحرکت ایستاده بود؛ مثل آتشفشانی در آستانهی فوران. در سوی دیگر، والنتیان سولگرید، با زرهای سفید که پرتو خورشید را بازتاب میداد و نیزه ای مستقیم، درخشان و پرزرقوبرق از قدرت اراده و انضباط، گامبهگام نزدیک میشد. چشمان آنها همدیگر را شکار کردند—تضاد دو جهان. یکی آرام، حسابگر، خطرناک؛ دیگری محکم، باصدای بلند، پر از نظم و خشم. و سپس...... برخورد..... تیغهها با غرش برخورد کردند. نه یکبار، بلکه دهها بار، هر ضربه به سنگینی یک قضاوت. جرقهها مثل شهاب در هوا میدرخشیدند. والنتیان با یک مانور کلاسیک ازکلاس اورلیان، حملهای به سمت پهلو انجام داد، اما ریکدوریان با مهارتی که نتیجهی صدها نبرد بود، تیغه را با کف شمشیرش منحرف کرد، سپس ضربهای وارونه زد که والنتیان را به عقب هل داد. در همان لحظه، ریکدوریان زیر لب طلسمی زمزمه کرد: -ویندکس آمبره¹! پایش را به زمین کوبید و فوراً رگههایی از تاریکی خالص به همراه مانای آبی به دورش پیچیدند، سپس به شمشیرش منتقل شدند و آن را مانند آذرخش تاریکی درخشان کردند. او با قدرت تمام ضربهای از بالا فرود آورد. والنتیان با طلسم دفاعی به نام "سولاری آجیس²" پاسخ داد؛ سپری از نور طلایی شکل گرفت، اما برخورد شمشیر ریکدوریان با آن، سپر را ترکاند و موجی از انرژی دو طرف را به عقب پرتاب کرد. درگیری همچنان ادامه داشت. والنتیان از سبک خاص خود بهره میبرد: سازماندهی، پیشبینی، فشار. او سعی میکرد حرکات ریکدوریان را در قالب تاکتیکهای نظامی کلاسیک جا دهد، اما اشتباه کرده بود. ریکدوریان مثل یک شطرنجباز نامرئی حرکت میکرد؛ هر ضربهاش بخشی از طرح بزرگتری بود. او ذهن والنتیان را بیشتر ازسلاح در دستش هدف گرفته بود. لحظهای غافلگیرکننده....... ریکدوریان ناگهان حمله را قطع کرد، شمشیر را روی زمین کشید و خراشی مارپیچ در خاک ایجاد کرد. والنتیان با تعجب به آن نگاه کرد، اما دیر شده بود. از درون خراش، شعلههایی سرد بیرون زدند—جادویی غیرمنتظره. طلسمی ترکیبی: شدو فلر³. والنتیان با فریادی عقب پرید، شنلش شعلهور شد. برای اولین بار، تعادلش بههم خورد. اما عقب ننشست—او آرچنارک وایت آرمی بود. شمشیر را بالا گرفت و فریاد زد: -لوکس اکسیمیا⁴! و شمشیرش به پرتو خالصی از نور تبدیل شد، که مستقیم به سمت ریکدوریان شلیک شد. ریکدوریان بهسختی با چرخش بدن و سپر مانای خودش، ضربه را منحرف کرد. اما درست در همین لحظه....... الویرا، که تمام مدت با چشمانی گشاد در میانهی میدان، پشت چند تختهسنگ پنهان شده بود، به نبرد خیره شده بود. قلبش میتپید، اما نگاهش از ریکدوریان جدا نمیشد. برای اولین بار او را در میدان میدید—رهبر خاموش، حالا در آتش و فولاد بیداد میکرد. اما بعد— -الویراااا! برو عقب، سریع! فریاد بلند رنالد از میان غوغای جنگ، او را به خود آورد. او برگشت—و لحظهای بعد، شعاعی از جادوی طبقه ی سرافین، از دل ارتش سفیدها، مثل شهاب سرخ از آسمان فرود آمد، دقیقاً به سمتی که او ایستاده بود. الویرا چشمهایش را باز نگه داشت، همهچیز کند شد. صداها محو شدند. شعلهی سرخ در حال نزدیک شدن بود. ___ 1. Vindex Umbrae 2. Solari Aegis 3. Shadow Flare 4. Lux Eximia- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری تصاویر رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
طراحی اولیه رنالد داسکمر (جهت مشاهده عکس روی لینک کلیک کنید 👇👇) https://drive.google.com/file/d/1MKGz7VmO3w8ehwalGjz6RELpOu9bE7_T/view- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر نوزدهم _ ورود تاریکی زمین از فریادهای جنگ میلرزید، اما یک صدا، صدایی متفاوت، عمیقتر و پرطنینتر، ناگهان فضا را شکافت. همه چیز ایستاد. حتی زمان برای لحظهای جرئت حرکت نداشت. در دل جنگل، حلقهای از نور آبی، مشکی و سفید باز شد—دروازهای که مثل شکاف در تار و پود واقعیت میدرخشید. و از درونش، صداهایی بلند شد: ضربههای سم، فریاد رزم، و طنین زرههای سنگین. نیروی پشتیبانی بلک آرمی رسید. رکابزنان، با شنلهای سیاه و آبیشان، از دروازه گذشتند. زمین زیر سم اسبهایشان میلرزید. گرد و غبار به آسمان پرتاب شد و جادو در اطرافشان شعله میکشید. پرچمهای برافراشته با نماد گرگ سیاه و شمشیرهای تیزشان آماده برای دریدن بودند. مثل طوفانی سیاه، در دل جنگل فوران کردند. در رأس آنها، سوارکاری تنها، در زرهی به رنگ سیاهی شب و خطوط ظریفی از آبی مانا، پیشتاخت. چهرهاش با کلاهخودی تاریک پوشیده بود. اما حضورش، سنگین، نافذ و بیرحم بود—همان کسی که حتی سکوت به فرمانش لب فرو میبست: ریکدوریان نوکتور¹ – وارلرد² نوکتیس ونگارد. چیزی در حرکاتش بود؛ هدفمند، حسابشده، و در عین حال، با خشمی مهار شده. با هر ضربهی سم اسبش، زمین عقب میرفت، و امید دشمن لرزانتر میشد. قبل از اینکه دشمن فرصت واکنش پیدا کند، او شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. شمشیری از جنس فولاد درخشان با هالهای از مانای تاریک، خطوطی از نور آبی روی لبهاش میدرخشید. ریکدوریان شمشیر را در هوا چرخاند و طلسمی زیر لب زمزمه کرد: -وینیس فروم. ناگهان از زیر پای شوالیههای وایت آرمی، خارهای فلزی پیچنده سربرآوردند—مثل مارهایی آهنین که به پاها و زرههایشان چنگ زدند. اسبها رم کردند. شمشیرها به زمین افتادند. تعادل دشمن شکسته شد. در آن لحظه، وارلرد بدون هیچ تردیدی، خود را مستقیماً به قلب ارتش دشمن رساند—جایی که والنتیان سولگرید ایستاده بود. دو ارتش درگیر بودند، اما هوا بین آن دو... یخ زد. والنتیان، با زرهای طلایی و شنلی سفید که رویش نقش خورشید خالکوبی شده بود، نیزه خود را به هوا برافراشت. چهرهاش پر از خشم و اطمینان، و صدایش مثل رعد کوهی: -پنهان نشو در زرهات، نوکتور. حقیقت رو پشت نقاب نمیشه پنهان کرد. ریکدوریان با صدایی سرد و شمرده، در حالی که هنوز چهرهاش را پنهان داشت، پاسخ داد: -حقیقت همیشه زیر پوست فریادهای شما میپوسه. ما نجنگیدیم تا دیده شیم، جنگیدیم چون راه دیگهای نبود. و بعد، نبرد آغاز شد. _____ 1. Rickdorian Noctur 2. Warlord: به معنی ارباب جنگ- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر هجدهم _ دوام تاریکی ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ مه جنگل در حال پخش شدن بود، انگار خودش هم از چیزی که میاومد، میترسید. صدای زرهها، سم اسبها و زمزمهی طلسمهای آمادهشده، مثل طبلهای مرگ در سراسر جنگل پیچید. در قلب کمپ بلک آرمی، صدای فریاد کایرا از میان جادوی ارتباطی درخشید: «تمام نیروها در مواضع دفاعی! شمشیرها بالا، ذهنها متمرکز!» الویرا، هنوز با شنل سادهی تیرهاش، از پشت یک تختهسنگ به بیرون نگاه میکرد. درختانِ روبهرو شعلهور شدند؛ نه با آتش، بلکه با جادویی طلاییرنگ که پوستشان را به خاکستر سفید تبدیل کرد. طلسمی از کلاس سرافین—جادوگرانی که قدرت کنترل طبیعت و خالصسازی ماده را داشتند. در مقابل، ثارل دستهایش را بلند کرد و از میان آنها دو نیزهی مانایی پدیدار شد، یکی از آنها را به سوی طلسمزن پرتاب کرد. نیزه در هوا پیچید، انرژی آن تغییر شکل داد، و درست قبل از اصابت، به یک مار شبحگونه بدل شد که دور گردن جادوگر پیچید. از سمت دیگر، کایرا مورنوک، با شمشیر دوسر خود، در دل ارتش سفید هجوم برد. ضربههای او مثل رعد میغریدند. یکی از شوالیه های اورلیان سعی کرد با سپر طلاییاش راه او را ببندد، اما صدای فلز شکسته در هوا پیچید؛ سپر از وسط شکافت و مرد به زمین افتاد، نفسبریده. والنتیان سولگرید از بالای تپهای کوچک، میدان را نظاره میکرد. با صدایی که به کمک طلسم تقویت شده بود فریاد زد: «آرمان ما روشنیست! تاریکی رو در این خاک دفن کنید!» و با چرخش دستش، دهها نیزهی نوری به آسمان فرستاد. الویرا با دیدن این صحنه، بدنش یخ زد. اما هنوز زمان فکر نبود. یکی از اشبورنها—دختری جوان با موهای سبز و لباس پاره—با فریاد: «برو عقب!» او را زمین زد، درست در لحظهای که نیزهی نوری از بالای سرش رد شد و تختهسنگ پشتشان را در هم شکست. همزمان، از میان بوتههای سوخته، صدایی زوزهمانند شنیده شد—جادوی یکی از هکسکالرها. او با زمزمهای نامفهوم، موجودی سایهمانند از دل زمین احضار کرد: یک گارمور، هیولایی با دندانهای یاقوتی و پوست مایع. موجود بر یکی از سربازان وایتآرمی پرید و با غرشی آسمانخراش او را به زمین کوبید. اما این کافی نبود. بلک آرمی در اقلیت بود. کمکم خطوط دفاعی عقب رانده میشدند. رنالد، که کنار الویرا مانده بود، از میان دود به او نگاه کرد: «مجبوریم عقبنشینی کنیم. تا رسیدن پشتیبانی، باید زنده بمونیم.» الویرا به سختی سر تکان داد، اما نگاهش به کایرا بود. شوالیهی ساکت، حالا تن به تن با دو شمشیرزن سفید درگیر بود، و با مهارت مرگآوری ضربه میزد؛ اما خسته بود. همان لحظه، والنتیان سولگرید به میدان آمد. قدمهایش سنگین و محکم، نیزهاش درخشان و آماده برای پایان دادن به مقاومت.- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر هفدهم _ هجوم نور ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ شاخههای درهمتنیدهی جنگل اُلدرا، سایهای تاریک و مرطوب بر زمین گسترده بودند. صدای برخورد چکمههای سنگین با برگهای نمناک، با آواز گاهوبیگاه پرندههایی که از لانهشان برمیخاستند، درمیآمیخت. اعضای بلک آرمی مشغول بستهبندی کمپ کوچکشان بودند؛ قرار بود ظرف دو روز آینده به قلمرو نوکتیس ونگارد بازگردند. الویرا، در حالیکه شنل تیرهاش را مرتب میکرد، در کناری ایستاده بود و به گفتوگوی کوتاه دو اشمارچ¹ گوش میداد. رنالد همان سایلنتاکو² ای که نخستینبار او را از چنگ راندراک نجات داده بود — بیصدا کنار او ظاهر شد و با لحنی آرام زمزمه کرد: «تو خیلی زود بین ما جا باز کردی. حتی کایرا دیگه با اون شمشیرش دورت نمیچرخه!» الویرا لبخند کمرنگی زد. کایرا مورنوک³، شوالیهی خاموش با نگاهی همچون یخ، حالا دیگر تهدید نبود. دو بار در تمرینات تماشایش کرده بود، و حتی یکبار برایش غذا آورد. ثارل، بلیدکستر⁴ مرموز، گاهبهگاه بیدلیل از حالش میپرسید—البته با همان لحن خونسرد و محاسبهگر همیشگیاش. الویرا حتی با دو اشبورن⁵ جوان تمرین کرده بود، و یک بار با یکی از هکسکالر⁶ ها دربارهی ساختار مانا درون سنگهای جنگلی بحثی کوتاه داشت. همهی اینها نشانه بودند؛ دیوارهای بیاعتمادی، آرامآرام داشتند فرو میریختند. اما درست در لحظهای که آرامش، همچون مهی ملایم، در دل کمپ جریان داشت—صدای شلیک جادویی سنگین، از فاصلهای نهچندان دور، فضا را شکافت. «در حالت دفاعی!» فریاد ثارل بود. شمشیر قرمز رنگش برافراشته در هوا برق زد. درختان اطراف، ناگهان با انفجاری سهمگین متلاشی شدند؛ از دل مه، زرههای سفید، زرین و لاجوردی بیرون ریختند. آرچنارک⁷ والِنتیان سولگرید⁸ — فرماندهای از طبقهی سولاری⁹ — پیشاپیش یگانی عظیم از وایتآرمی، ظاهر شد. او سوار بر اسبِ نقرهای، با شنلی از پرهای سفید و علامت خورشید بر سینه، چهرهای مغرور، چشمان یخی و فکی محکم داشت. نیزهی بلند در دستش را بالا گرفت و با نگاهی از بالا به پایین، در دل اردوگاه پیشروی کرد. در کنار او، اعضایی از طبقات اورلیان¹⁰ و سرافین¹¹ نیز حاضر بودند؛ جادوگران، شمشیرزنان، و کماندارانی با تیرهای آتشین. همگی با نظمی بینقص، وارد میدان شدند. رنالد کنار الویرا ایستاده بود، تفنگ هایش در مشتش قفل شده بود و چشمانش دقیق بر چهرهی آرچنارک متمرکز بود. «این لعنتی ها از کجا پیداشون شد؟» کایرا در حالی که از تیر شعله ور شده سربازان دشمن جا خالی میداد، با خشمی مهار شده غرید: «واضحه که میدونستن اینجاییم و حالا مستقیم تو دامشون افتادیم.» در همان لحظه، ثارل با سرعتی برقآسا دستانش را بالا آورد. حلقهای از مانا، چون مار درخشان، دستانش را دربر گرفت، سپس با چرخش دستانش حلقه بزرگتر شد و ثارل با قدرت آن را میان ارتش دشم پرتاب کرد. برای لحظهای نظم آرایش نظامی سربازان سفیدپوش در هم شکست، اما طولی نکشید که با نیرویی حتی سهمگینتر به پیشروی خود ادامه دادند. موجهای مانا و انفجارهای جادویی هر لحظه سنگینتر میشدند. ثارل و کایرا همزمان گام به جلو برداشتند. جریان عظیمی از مانا همچون طوفانی مهار شده از میان دستهایشان آزاد شد و در یک حرکت هماهنگ، حصاری نامرئی و گسترده در برابر موج تهاجمی دشمن شکل گرفت. انرژی سپر در برابر ضربات بیوقفه جادوهای دشمن میلرزید، اما هنوز پایدار مانده بود. ثارل، با چهرهای منقبض و فک قفلشده، فشار طاقتفرسای مانا را به جان خرید و در میان طنین انفجارها فریاد زد: «سریعاً به مقر پیام بدید و درخواست پشتیبانی کنید!» کایرا در حالی که مانای خود را برای حفظ ثبات سپر مصرف میکرد، نگاهش را روی مرکز فرماندهی دشمن دوخت. در میان صفوف سپید ارتش، قامت بلند والنتیان سولگرید، ارچنآرک اوردو رگالیس، همچون سایهای از سرنوشت ایستاده بود. این حمله تنها یک درگیری ساده نبود؛ نقشهای دقیق و از پیش طراحیشده بود. حضور والنتیان یعنی شکست، اگر پشتیبانی نرسد، قطعی خواهد بود. بیدرنگ، یکی از هکسکالرها فرمان ثارل را دریافت کرد. او دستانش را بالا برد و وردی سنگین زمزمه کرد. شعلهای آبی و چرخان از میان کف دستانش فوران کرد؛ جریانی از مانای رمزنگاریشده که حامل پیامی اضطراری برای نیروهای مستقر در قلمرو بلک آرمی بود. با فریادی نافذ گفت: «فرستاده شو!» پیام جادویی، از دل فضا و زمان عبور کرد و به مقر فرماندهی نوکتیس ونگارد رسید. در قلب آن سیگنال، تنها یک پیام نهفته بود: «ما محاصرهایم. درخواست پشتیبانی فوری.» ____ 1. Ashmarch: سربازان خط مقدم 2. Silent Echo: نیروهای سایه برای ماموریت های سری 3. Kayra Mournok 4. Bladecaster: شوالیههایی با توانایی ترکیب جادو با سلاح 5. Ashborn: سربازان تازه وارد 6. Hexcaller: جادوگران بلک آرمی 7. Archenarch: مقام سوم طبقه سولاری 8. Valentian Soulgried 9. Solari: طبقه خانواده سلطنتی وایت آرمی 10. Aurelian: طبقه اشراف فرماندهان و شوالیه های وایت آرمی 11. Seraphin: طبقه جادوگران وایت آرمی- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر شانزدهم _ زنی در میدان ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ آفتاب نیمهجان ظهر، از پشت ابرهای خاکستری سرک کشیده بود. بوی آهن و خاک، مثل همیشه، در هوای کمپ شناور بود. الویرا با گامهایی آرام در امتداد ردیف چادرها قدم میزد. شنل کمی بلندی را که رنالد به او داده بود، روی شانهاش بالا کشید و نگاه تحلیلیاش بیوقفه روی محیط میچرخید. چهار روز گذشته آرام نگذشته بود، اما با حضور دائمی رنالد و کنجکاوی بیپایان خودش، حالا چهرهی اغلب سربازها برایش آشنا شده بودند—حتی اگر هنوز با احتیاط نگاهش میکردند. صدای سم اسبها و فریاد نگهبانِ دروازه، رشتهی افکارش را برید. کاروانی کوچک وارد کمپ شد—چهار سرباز و در رأسشان، زنی با زره تیره، شنلی خاکگرفته، و نگاهی عبوس که انگار هنوز از دل نبرد بیرون نیامده بود. الویرا ایستاد. نگاهش روی چهرهی سخت و خونآلود زن قفل شد. خستگی در اندام همهشان موج میزد، اما در چشمان او چیزی بود سختتر از خستگی—نوعی سکوت خشمآلود، نوعی انکارِ ضعف. زن از اسب پیاده شد. هنوز پایش به زمین نرسیده بود که نگاه نافذ الویرا را حس کرد. لحظهای مکث کرد. سپس، بیآنکه زرهاش را مرتب کند، مستقیم به سمت او آمد. قدمهایش محکم و هدفمند بود. اطرافیان آهسته کنار کشیدند، و فضای میان دو زن، با سکوتی سنگین پر شد. زن مقابلهجویانه ایستاد. قطرهای خون هنوز از لبهی شمشیرش میچکید. — «چه خبره؟ نکنه تا حالا صحنهی واقعی نبرد ندیده بودی؟» الویرا بدون عقبنشینی، با همان خونسردی و دقت همیشگیاش پاسخ داد: — «اتفاقاً دیدم... اما همیشه به نحوهی برگشتن آدمها نگاه میکنم. مهم نیست چقدر زخم بردن؛ مهم اینه چطور با چیزی که دیدن، ادامه میدن.» زن ابرو بالا انداخت. نگاهش دقیقتر شد—نه از روی علاقه، بلکه از آن کنجکاوی مرموزی که میان رزمندهها، وقتی با دشمن بالقوهای روبهرو میشدند، شکل میگرفت. — «چه جالب. پس تو روانکاو هم هستی؟» الویرا لبخند نزد. فقط گفت: — «فقط کسیام که نگاه میکنه. دقیقتر از بقیه.» زن شمشیرش را در غلاف فرو برد و با صدایی آرامتر، اما نه دوستانه گفت: — «تو اینجا زیادی راحت راه میری. میدونی چند سال طول کشید تا به من اجازه بدن توی این ارتش زره بپوشم؟» — «و حالا تنها زنی هستی که این حق رو داره. از دور، همه سعی میکنن ازت فاصله بگیرن. اما از نزدیک... من کسی رو دیدم که راه خودش رو پیدا کرده.» لحظهای سکوت. زن به او خیره ماند، انگار حرفش را مزهمزه میکرد. بعد با لحنی خشک، اما نه سرد، گفت: — «تو هنوز چیزی ثابت نکردی.» الویرا نگاهش را ثابت نگه داشت. — «حق با توئه......اما راهش رو پیدا میکنم.» زن پلک زد. بعد بدون هیچ حرفی برگشت و رفت. نه با خشم، نه با پذیرش. اما بهوضوح، الویرا دیگر تنها یک تازهوارد مشکوک نبود.- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
sarahp شروع به دنبال کردن Elvira_Eternal کرد
-
تخیلی رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چپتر پانزدهم _ قدم اول ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ الویرا با قدمهایی آهسته اما مصمم از چادر فرمانده فاصله گرفت. هنوز طنین صدای صاف و بینقصِ ثارل در گوشش بود. جملهی آخرش حکم هشداری پنهان داشت، اما پشت آن نگاه سرد و حسابشده، چیزی از جنس خشونت ندید. بیشتر شبیه مردی بود که سالها در میدانهای سخت جنگیده و حالا از سر احتیاط، هر تهدیدی را با دقت میسنجد. هوا گرم بود، با خشکی ملایمی که روی پوست مینشست. کمپ سیاهپوشان، با آن نظم آهنین و سکوت پرتنشش، فضای سنگینی داشت؛ نظمی که گاه با فریادهای تمرین یا برخورد شمشیرها شکسته میشد. الویرا نگاهی گذرا به اطراف انداخت و بعد جایی کنار یک چادر نیمهسایهدار نشست. جایی که خودش در سایه پنهان میشد اما دید خوبی به اطراف داشت. ذهنش مثل همیشه، شروع به تحلیل کرده بود. نگاهش به گروهی از شوالیهها افتاد—جوان، سختکوش، و منظم. بین آنها، دختری با موهای بنفش تیره جلب توجه میکرد؛ موهایش را محکم بسته بود، زره سبکی به تن داشت و نشانی نقرهای روی شانهاش برق میزد. تنها زنی که تا آن لحظه دیده بود. الویرا زیر لب گفت: «پس زنهایی که اینجان، باید خودشون رو اثبات کرده باشن...» صداهای دور و بر را شنید—دو جنگجو در حال عبور، که به خیمهای دورتر اشاره میکردند و پچپچکنان حرف میزدند: «شنیدی؟ اون پسرِ گروه اشبورن، فردا باید بره آزمون پایداری.» «بعید میدونم دووم بیاره. بیشترشون توی مرحلهی اول جا میزنن.» الویرا دستهایش را در هم قفل کرد. این کمپ برخلاف ظاهرِ آزادش، نظامی بیرحمانه داشت—هرکس تا زمانی که چیزی برای ارائه نداشت، جایی در ساختار نداشت. بقا، بدون اثبات، ممکن نبود. شاید بعضیها به بهانهی پناهندگی یا رحم فرماندهای نجات پیدا کرده بودند، اما او نه آن آدمها بود و نه میخواست یکی از آنها باشد. چشمش روی رنالد چرخید. کمی دورتر با چند نفر گرم گرفته بود؛ پرانرژی و خوشبرخورد، اما حالا الویرا بهتر میفهمید چرا متفاوت به نظر میرسید. او مرزها را شکسته بود، و با اینحال، اعتماد آنها را نگه داشته بود. انگار ثابت کرده بود که حتی بیرون از چارچوب هم میشود مفید بود. ساده تر، او قوانین را خم کرده بود، بدون آنکه شکسته شود. الویرا نفس عمیقی کشید. «اگه قراره اینجا بمونم، راهش از حرف زدن نمیگذره… باید نشون بدم.» و در سکوت، اولین نقشه در ذهنش شکل گرفت. دو روز از ورود الویرا به کمپ گذشته بود. سرمای کوهستانی شبها در استخوانها نفوذ میکرد، و آتش دیگر نه برای گرما، که بیشتر برای فرار از تنهایی برافروخته میشد. با توجه به لحن صریح ثارل و برخورد سردش، مشخص بود که بهراحتی اعتماد نمیکرد؛ اما الویرا پیش از آنکه فرصت تلاش را از خود بگیرد، قصدی برای عقبنشینی نداشت. او اغلب در سایه مینشست—نهچندان نزدیک به جمع که جلب توجه کند، و نه آنقدر دور که نادیده بماند. در سکوت، اما با چشمانی تیزبین. نگاهش نه ناظر، که تحلیلی بود؛ دقیق، نظاممند، شبیه دیدهبانان کارکشته. حرکات نگهبانان را زیر نظر داشت، مسیر تدارکات را بررسی کرده بود، و متوجه شده بود که یکی از نگهبانان جنوبی بارها بدون مجوز از پستش خارج شده. جزئیاتی که شاید برای دیگران ناچیز بود، اما برای ذهنی چون او، نشانهای از یک ضعف بالقوه در امنیت اردوگاه بهشمار میرفت. با زغال و تکهپارچهای کهنه از وسایلش، نقشهای ابتدایی اما واضح و سازمانیافته ترسیم کرد. نقاط کور، مسیرهای آسیبپذیر، و بخشهای کمدفاع با دقت علامتگذاری شده بودند. صبح روز سوم، نقشه را به رنالد داد. — «این رو برسون به برادرت. فقط نگو من بهت دادمش.» رنالد نگاهی کوتاه و کنجکاو به نقشه انداخت، اما چیزی نپرسید. تنها سری تکان داد و از چادر بیرون رفت. آن شب، وقتی اردوگاه در سکوت سنگین پیش از خواب فرو رفته بود، یکی از افراد ثارل بیمقدمه وارد چادر الویرا شد. با لحن جدی و بیحاشیهای گفت: — «بلند شو. فرمانده خواسته ببینتت.» چادر فرماندهی مثل قبل ساده بود، اما هرچیزی در آن با دقت چیده شده بود. نقشههای تاکتیکی روی دیوار، فهرستهای تدارکات، و خنجرهایی که با وسواس خاصی جای گرفته بودند. ثارل، بلندبالا با چشمان قرمز و چهرهای خونسرد، پشت میز ایستاده بود. نقشهی الویرا روبرویش باز بود، کنار یک خنجر برقزن. بیآنکه سر بلند کند، گفت: — «این اطلاعاتو از کجا آوردی؟» الویرا چند قدم جلو رفت، بیآنکه بنشیند، و محکم پاسخ داد: — «فقط نگاه کردم. کاریه که خیلیها میتونن انجام بدن، ولی معمولاً بیتفاوت عبور میکنن.» ثارل نگاهش را بالا آورد. سکوتی چندثانیهای سنگینی فضا را گرفت. چشمانش نه فقط الویرا را نگاه میکردند، که گویی ذهنش را میکاویدند. در نهایت، با لحنی آرام اما قاطع گفت: — «اینجا کسی با تئوری پیش نمیره. ما فقط به کسی اعتماد میکنیم که توی میدان خودش رو ثابت کرده باشه. اما... این یه شروعه....» نقشه را آرام به کناری زد، دستش را روی خنجر گذاشت و ادامه داد: — «کم پیش میاد کسی با حرف نزدن بیشتر بگه. ولی حواست باشه... خیلیها هنوز آمادگی پذیرش تو رو ندارن.» الویرا اندکی سرش را خم کرد، صدایش پایین اما روشن بود: — «من برای تأیید شدن نیومدم. من اومدم که راه خودمو پیدا کنم.» ثارل لحظهای مکث کرد. بعد نگاهش را از او گرفت و گفت: — «میتونی بری. ولی دیگه برام ناشناس نیستی.» الویرا بدون کلامی اضافه از چادر خارج شد. لبخند کمرنگی روی لبش نشست—نه از پیروزی، بلکه از رضایتِ آرامِ کسی که قدم اول را درست برداشته بود.- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
- فانتزی
- روان شناختی
-
(و 6 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گالری تصاویر رمان الویرا ارنل: میان نور و خلا | Elvira_Eternal کاربر انجمن نودهشتیا
Elvira_Eternal پاسخی برای Elvira_Eternal ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
طراحی اولیه الویرا ارنل (جهت مشاهده عکس روی لینک زیر کلیک کنید ) https://drive.google.com/file/d/1MGvUGOL7uYec0eng6RMfvqSiEdQATqcB/view- 2 پاسخ
-
- 3
-
-